رمان ویلان پارت 7

بنیامین مسیر را گفت .
انا رعشه ی زانوهایش متوقف شده بود ، سست جلو رفت و گفت: بنیامین …
بنیامین دستش به دستگیره ی پژوی سبز بود.
آنا با بغض گفت : بنیامین … نرو…
بنیامین عذرخواهی کوتاهی از راننده ی تاکسی کرد و به سمت آنا که جلوی کاپوت ماشین روی اسفالت نشسته بود بلند قدم برداشت.
مقابلش زانو زد و گفت: چته آنا ؟! این بچه بازی ها چیه در میاری؟!
انا با گریه گفت: چرا اینکارو میکنی ….
صدایش بلند تر شد و گفت: چرا انقدر خردم میکنی ؟!
-من خردت میکنم انا؟!
با هق هق لب زد: همش باید خودمو کوچیک کنم نه؟! باید خودمو له کنم تا نگام کنی … تا دوستم داشته باشی… منم باید برات خاتون بودم… باید بردیا بودم نه؟! باید بیتا بودم برات …یا رهام… یا حتی مثل اون دختره …
وگردنش را خم کرد و میان هق هق هایش بریده بریده گفت: حتی از اونم برات کمترم بنیامین … ! حتی ….
نفسش قطع میشد …
-انا چه مقایسه ی احمقانه ایه که میکنی ؟!
بنیامین شانه هایش را گرفت و آنا منقطع گفت: تو حتی سر سزارین من نبودی ! اون وقت بالا سر اون دختره وایستادی … نگرانشی! …. من حتی انقدرم برات ارزش نداشتم ؟!
بنیامین پوفی کشید وگفت: من سفر بودم آنا …
انا حتی نشنید … توجیه بنیامین فایده نداشت ! حداقل الان به کارش نمی امد !

انا حتی نشنید … توجیه بنیامین فایده نداشت ! حداقل الان به کارش نمی امد.
– بیا بریم تو ماشین … !
-چرا این کار وباهام میکنی ؟! چرا بنیامین … چرا به فرح بخش نگفتی کی هستی … کیِ منی ! بعد خاصیت شغلتو تو روم تف میکنی، که چی بشه؟! چی بهت میرسه از ازاردادن من؟!….
دست لرزانش را جلوی صورتش گرفت ، شانه هایش میلرزید .
بنیامین ارام گفت: من هیچ وقت ازارت ندادم آنا …
انا محلش نداد … صدای هق هقش انقدری بلند بود که حتی نفهمد بنیامین چه جوابی تحویلش داد !
بنیامین دست انداخت زیر بغلش و با یک حرکت بلندش کرد ، درب سمت شاگرد را برایش باز کرد و وادارش کرد روی صندلی بنشیند … !
در را بست و خودش هم پشت فرمان قرار گرفت .
انا هنوز گریه میکرد.
از صدای نفس هایش میتوانست بفهمد …
تلفنش را از توی جیبش دراورد .
انا زیر چشمی نگاهش میکرد .
-سلام … خوبم ممنون. شام درست نکن ! نه نمیخواد …. باشه فردا نهار … اره ! میخوام کباب درست کنم !
خندید …
انا نگاهش میکرد .
بنیامین جعبه ی دستمال کاغذی را از روی داشتبرد به سمت انا هل داد و توی گوشی گفت: باشه میگیرم ! چشم … انا که غریبه نیست خاتون ! خیلی خب …
خندید و گفت: باشه چشم. یک ساعت دیگه میرسیم … هول نکن !
گوشی را روی داشتبرد گذاشت و گفت: قصابی دیدی بگو چند تا بسته جوجه بگیرم !
اناحرفی نزد. بنیامین با لبخند گفت: کلی لیست خرید داد … !
نگاهی به رنگ وروی انا انداخت و گفت: چیزی میخوری ؟!
انا افتاب گیر را پایین کشید و حینی که با دستمال سیاهی های گوشه ی چشمش را پاک میکرد گفت: مثلا چی؟!
بنیامین جلوی میوه فروشی نگه داشت و گفت: نمیدونم … ابمیوه … بستنی !
انا خشک گفت: نه !
بنیامین سوئیچ را چرخاند و ماشین را خاموش کرد .
انا کیف لوازم ارایشش روی زانویش بود، چشمهایش سرخ و پف کرده بود. رگه های قرمز توی حدقه ی چشمش با هیچ ارایشی از بین نمیرفت .
رژ لب را روی لبش میکشید که بنیامین تقه ای به شیشه زد ، انا نگاهی به لیوان معجون توی دست بنیامین انداخت .
لبخند سردی زد و بنیامین گفت: تا تو اینو بخوری برمیگردم!
انا نگاهی به موز و پسته و گردو و اناناس روی معجون انداخت و خواست بگوید زیاد است که بنیامین وارد میوه فروشی شد .
کیف ارایشش را جمع و جور کرد و مزه اش مزه ی دوران نامزدی بود !
با تعجب نگاهی به خیابان انداخت …
همان خیابان بود !
دنبال سردر بار بستنی مردمک چرخاند… همان جا بود ! همان جایی که دوران نامزدی پیاده می امدند و خستگی ها و حرفها و ارزوهایشان را روی صندلی های پلاستیکی سفیدش خالی میکردند ، یک لیوان معجون سنگین سفارش میدادند با دو قاشق !
همان خیابان و همان راسته !
از نه سال پیش تا الان فرقی نکرده بود … نه سردرش … نه حتی صندلی هایش …. نه مزه ی معجون هایش !
اینجا از خانه ی خاتون دور بود … باید دور قمری میزد …
با کیسه های میوه برگشت ، درب عقب را باز کرد ، خرید ها را روی صندلی گذاشت .
پشت فرمان که نشست گفت: هنوز که نخوردی ؟!
-چرا از این ور اومدی؟! دو ساعت دیگه هم نمیرسیم خونه ی خاتون!
-مگه شب جایی برنامه داری؟!
انا سرش را به علامت نه تکان داد و بنیامین گفت: یه امشب بد بگذرون!
انا لبخندی زد و گفت: کاش یه لیوان دیگه هم میگرفتی این زیاده همشو نمیتونم بخورم !
بنیامین سری تکان داد و گفت: باشه … تاهرجا تونستی بخور !
انا حرفی نزد .
بنیامین پشت چراغ قرمز ایستاده بود .
آنا ارام گفت: یکم برو جلوتر اینو بندازم تو سطل .
بنیامین نگاهی به لیوان انداخت نصفش مانده بود .
بنیامین بی حرف لیوان را از دستش گرفت و حینی که دستمالی برمیداشت با غرغر گفت: اول اینو میخوردی بعد رژ میزدی !
با دستمال بدنه ی رژی قاشق را پاک کرد و گفت: قبلنا روم نمیشد دو تا قاشق میگرفتم ! واسه همین چیزا !
انا پقی زد زیر خنده و بنیامین یک قاشق معجون نیمه اب شده توی دهانش گذاشت و گفت: مزه اش فرق نکرده !
انا هومی کشید و جواب داد: نه به همون خوشمزگی قدیمه !
نگاهی به ازدحام ماشین ها انداخت و گفت: مرسی که از این ور اومدی ! به ترافیکش نمی ارزید …
-مگه باید بیرزه؟!
انا لبخندی زد و گفت: نه …
بنیامین سری تکان داد و گفت: یه وقتایی ادم باید ببین کفه ی کدوم ور سنگین تره !
-حالا کدوم ور سنگین تر بود؟!
بنیامین باشیطنت گفت: بین ترافیک و طولانی تر شدن مسیر و یه معجون که مزه ی نه سال پیششو میده؟! تو چی فکر میکنی؟!
انا با حرص گفت: میمیری تو روم بگی نه؟!
بنیامین با صدای بلندی خندید و انا هم از خنده اش به خنده افتاد .

بنیامین با صدای بلندی خندید و انا هم از خنده اش به خنده افتاد .
تا رسیدن به کوچه ی قدیمی و خانه ی کلنگی – اجری حاج مصطفی بدیع حرفی میانشان رد و بدل نشد .
انا جعبه ی شیرینی روی زانوهایش را کمی جا به جا کرد وگفت: کاش میذاشتی دو کیلو بخرم !
بنیامین با غر گفت:چه خبره… من شکلات و اجیل هم خریدم!
-اخه یک کیلو کمه !
بنیامین جوابش را نداد ، رو به روی در پارک کرد و انا حینی که خودش را در اینه ی افتاب گیر وارسی میکرد پرسید: ارایشم خیلی غلیظه؟!
بنیامین نگاه نکرده گفت: خوبه !
انا اخم کرد: تو نگاه نکردی بنیامین !
بنیامین حینی که پیاده شد گفت: حفظم!
انا لبخندی زد و با دستمال کمی از رنگ لبش کاست و پیاده شد .
اخرین باری که اینجا امده بود را خوب به خاطر داشت ! مثل یک صاحب عزا امده بود… ! سه روز قبل از جاری شدن صیغه ی طلاق امده بود !
حلالیت خواسته بود ، رهام و بنیامین را سپرده بود و از همان جلوی در خداحافظی زیر لب گفته بود و خاتون با هق هق بدرقه اش کرد !
بنیامین کیسه ها را جلوی در گذاشت و گفت: چرا ایستادی ؟!
کلید را خواست توی در بندازد که در برایش باز شد.
رهام بود … با دستی که توی گچ بود و چند تا صورتک رنگارنگ به نقش های قبلی اش اضافه شده بود نگاهی به قیافه ی بنیامین انداخت و گفت: سلام…
انا جلوتر امد.
رهام با هیجان گفت: مامان …
وخودش را محکم و یک دستی از کمر انا اویزان کرد و با خنده گفت: باز باهم اومدید؟!
بنیامین در را نگه داشت و گفت: بیا تو …
انا به ارامی جلو امد و رهام داخل حیاط دوید و گفت: خاتون جون .. خاتون جون اومد مامانم …
بنیامین همچنان جلوی در بود . کیسه ها را کنار پایش گذاشت و حین ورزش دادن مچ دستش گفت: قصد نداری بری تو؟!
انا مردد جعبه ی شیرینی را دست به دست کرد وگفت: خجالت میکشم …
بنیامین جعبه را گرفت و دستش را پشت کمر انا گذاشت وبه داخل هلش داد.
خاتون از پله ها پایین امد …
با لبخند و صمیمانه دستهایش را به روی آنا باز کرد وگفت: قربونت برم … دختر قشنگم . خوش اومدی … چه عجب … از این ورا …
انا خاتون را بغل کرد و گفت : منم دلم براتون تنگ شده بود …
خاتون پیشانی اش را بوسید و گفت: چه خوب کردی اومدی … امشب همه دور هم جمعیم …
و لک لک کنان به سمت بنیامین رفت و گفت: مادر میوه کم خریدی که !
بنیامین در را بست و با چشمهای گرد شده گفت: مادر من این کجاش کمه …
خاتون دست پاچه گفت: به مرتضی و بیتا هم گفتم بیان!
بنیامین اخمی کرد و گفت:خب بیان . شام میخورن . اجیل میخورن .شیرینی میخورن . میوه هم به اندازه هست !
خاتون جلوی در زانو زد و حینی که توی کیسه ها را نگاه میکرد با غرغر گفت: مادر میوه ها همه شلن که !
بنیامین کلاه کیسه ی خربزه و هندوانه را بلند کرد و گفت: خوبه خاتون . الکی رو خرید کردن من ایراد نذار !
خاتون با اخم گفت: زشته جلو مرتضی و آنا مادر … الان این زرد الو رو من با چه رویی بذارم جلوشون!
بنیامین هندوانه و خربزه را توی حوض انداخت و گفت: زردالو رو انا سوا کرد .
انا مات نگاهش کرد و بنیامین چشمکی زد و خاتون با من و من گفت: زردالوها که خوبن . این هلو و موز و گفتم!
انا ریز ریز میخندید بنیامین شیرینی و کیسه ی اجیل را برداشت و وارد خانه شد!
خاتون هم با باقی کیسه ها حینی که انا را به داخل خانه هدایت میکرد گفت: مادر برو تو . چرا تو حیاطی قربونت برم … بفرما … خوش اومدی … صفا اوردی …
انا در شیشه ای را نگه داشت تا اول خاتون وارد شود ، بنیامین جعبه ی شیرینی را روی کانتر گذاشت، با یک حرکت بالای کانتر رفت و از کابینت چسبیده به سقف ، سیخ ها را بیرون کشید.
خاتون جعبه ی شکلات را روی میز جلو مبلی گذاشت .
انا به سمت مبلی رفت که صدای بردیا امد: سلام زن داداش !
دو تا سیخ با صدای بدی از دست بنیامین روی سنگ کف اشپزخانه افتاد . خاتون سرگرم خالی کردن شکلات ها توی کریستال پایه بلند بود اما چهره ی گل از گل شکفته ی آنا هم از دیدش پنهان نماند . زیر لب صلواتی فرستاد و الهی شکری زمزمه کرد.
انا با حفظ لبخندش با بردیا دست داد و گفت: سلام. چطوری؟!
بردیا روی مبلی کنار انا نشست و بنیامین از کانتر جلوی پای خاتون پایین پرید .خاتون هینی کشید و گفت: مادر چه خبرته هول کردم !

بنیامین خندید و از سالن بیرون رفت.
انا شالش را از سرش پایین کشید و پرسید: رهام کجا رفت؟
-بالاست … داره با لپ تاپ بازی میکنه.
آنا حین تا زدن شالش گفت: خوبی؟!
بردیا شال و مانتوی آنا را گرفت و از جابلند شد و گفت: بد نیستم … از این ورا ….
انا چیزی نگفت.
بردیا همانطور که به سمت جا لباسی کنار در میرفت نگاهی به بنیامین انداخت که مشغول اماده کردن منقل بود.
خاتون یک سینی شربت به هال امد و گفت: خیلی خوش اومدی دخترم. دلم تنگ شده بود خیلی بی معرفت شدی … یه زنگ هم به من نزدی؟!نگفتی من مادرم … دلم هوای دخترمو میکنه؟!
انا با خجالت لیوان شربت را برداشت وگفت: درگیر بودم … هم سرکار … هم مسائل دیگه .
-انشاالله خیر باشه … بخور گرم نشه مادر… یکم خنک شی…
و بردیا را صدا زد و گفت: مادر این شربتو ببر واسه بنیامین .
بردیا با سینی از خانه خارج شد .
بنیامین مقابل منقل پایه دار ایستاده بود و پاکت زغال ها را باز میکرد.
بردیا سلامش را زیر لب گفت.
بنیامین به سمتش چرخید و سری تکان داد.
شربت را تعارف کرد ، بنیامین لبخندی زد و حینی که لیوان را برداشت گفت: چه خبر؟!
-فردا ثبت نام و انتخاب واحده .
-خیلی خوبه . پول تو حسابت هست؟!
بردیا سری تکان داد و لبه ی پله های سنگی نشست.
بنیامین نیمه شربت را سرکشید ولیوان را توی سینی گذاشت .
بردیا نگاهی به سر و وضع بنیامین انداخت و گفت: طوری شده؟!
بنیامین نگاهش کرد وگفت: چطور؟!
-اخه خیلی سرحالی.
بنیامین لبخندی زد وگفت: ویلای لواسون پلمب شده !
بردیا واکنشی نشان نداد.
بنیامین تیز نگاهش کرد و پرسید: میدونستی ؟!
-خبرش بهم رسیده بود !فکر میکردم تو هم باخبری!
بنیامین دست به کمر ایستاد و گفت: پرویزم گرفتن؟!
-اره . یکی از بچه ها میگفت سی کیلو جنس ازشون گرفتن! میگن حکمش اعدامه !
بنیامین با اخم گفت: این یکی از بچه ها همونه که گند زد به زندگی تو دیگه؟!
بردیا ازجایش بلند شد و با غر گفت: میخوای یه امشب سر به سر من نذار !
بنیامین سکوت کرد و بردیا با حرص وارد خانه شد و با دو از پله ها بالا رفت.
بنیامین از پشت شیشه به آنا اشاره زد ؛ انا از توی کیفش فلش رابرداشت و دنبال روی بردیا رفت .
بنیامین نفس عمیقی کشید … باید همین امشب این قائله ختم بخیر می شد !

بنیامین نفس عمیقی کشید … باید همین امشب این قائله ختم بخیر می شد !
خاتون با سینی جوجه ها به حیاط امد و رو به بنیامین گفت: مادر … کم نباشه ؟!
بنیامین سینی را روی زمین گذاشت و گفت: نه خیالت راحت …
مچ دست چپش را بالا اورد ، نگاهی به ساعت انداخت و گفت: زود نیست ؟! اقا جون کجاست؟!
-زنگ زدم تو راهه … مرتضی وبیتا هم نیم ساعت سه ربع دیگه میرسن …
بنیامین سری تکان داد و خاتون گفت: مادر طوری شده؟! اینا چی میگن بهم ؟! در اتاقم بستن ؟!
بنیامین حرفی نزد .
با سر وصدای رهام که پایش را روی زمین میکوبید توجهش به او جلب شد .
رهام کنار در ایستاد وگفت: بنیامین عمو بردیا نذاشت با لپ تاپش بازی کنم !
خاتون اخمی کرد وگفت: رهام پسرم …. بنیامین چیه … قشنگ بگو بابا … بگو بابا جون .
بنیامین خندید و گفت: خاتون خودم اینطوری راحت ترم !
-اخه مادرشو قشنگ صدا میزنه تو رو میگه بنیامین .
بنیامین به رهام اشاره زد جلو بیاید و گفت: من اینطوری دوست دارم خاتون .
خاتون چی بگم واللهی گفت و رهام کنار بنیامین ایستاد .
خاتون با استرس انگار که تازه یادش افتاده باشد با صدای بلندی گفت: برنجمو نذاشتم…
و رو به رهام گفت: برو کنار مادر …
وخودش را داخل خانه انداخت .
بنیامین ضربه ای به ران پایش زد و گفت: بیا اینجا ببینم ….
رهام با لب های برچیده روی پای بنیامین نشست و گفت: چرا برای من تبلت نمیخری… الان فرهود و فرهاد تبلت دارن ! به منم نمیدن بازی کنم!
بنیامین چسب پانسمان سر رهام را که باز شده بود را دوباره چسباند و گفت: تولدت میخرم !
رهام غر زد : خیلی مونده تا اون موقع !
بنیامین پشه ای که روی گونه ی رهام بود را کنار زد و گفت: باشه زودتر میخرم ! خوبه؟!
رهام کلافه گفت: حوصلم سر رفته …
-الان فرهود و فرهاد میان بازی میکنید .
بنیامین روی موهای رهام را بوسید و رهام با ناله گفت: دستم میخاره !
روی گچ دست رهام ؛ بوسه ای نشاند و گفت: خوب میشه .بهش فکر نکن !
رهام نگاهی به چشمهای بنیامین که حواسش به پنجره ی اتاق بردیا بود انداخت و گفت: بنیامین اسب من میشی؟!
بنیامین نگاهش را از پنجره برداشت و گفت: اسب تو بشم؟! خارش دستت خوب میشه؟!
رهام خندید و بنیامین خم شد ، رهام روی کمرش سوار شد و همانطور که مسیر ایوان را میرفت وبرمیگشت با صدای آنا سرجایش ایستاد.
آنا اشک های روی صورتش را پاک کرد و با خنده گفت: ای وای رهام …
رهام با هیجان گفت: بنیامین اسبم شده …
بنیامین سرجایش ماند وگفت: چی شد؟!
انا خنده اش جمع شد و گفت: بهش گفتم. الان خیلی ناراحته ! فکر کنم بهتره تو باهاش حرف بزنی !
خاتون آنا را صدا میزد که سینی جوجه ها را داخل ببرد…
آنا با هول خم شد سینی را برداشت و گفت :رهام مامان بیا بریم یه چیزی بخور … شاید شام طول بکشه …
رهام گونه ی بنیامین را بوسید و از روی کمرش پایین امد و با دو داخل خانه شد .
بنیامین خودش را تکاند و بی توجه به تعارفات انا و خاتون از پله ها بالا رفت .
در اتاق بردیا نیمه باز بود .
به ارامی داخل شد ، در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد .
توی تاریکی لبه ی تخت نشسته بود ، تمام روشنایی اتاق ، نور صفحه ی نمایش لپ تاپ بود و تنها صدایی که می امد ، صدای پرویز !
نفس عمیقی کشید و جلو رفت .
کنارش لبه ی تخت نشست .
صورتش کبود بود ؛ چشمهایش هم ملتهب و خشمگین !
دستش را روی شانه ی بردیا گذاشت و گفت: خوبی؟!
با صدای خش داری گفت: چرا زودتر اینو نگفتی ؟!
بنیامین حرفی نزد.
-اگر اون بچه ؛ بچه ی پرویز نبود …
و به صورت پر اخم بنیامین خیره شد و گفت: من باهاش رابطه نداشتم ! حتی روم نمیشد دستشو بگیرم !
بنیامین ساکت بود.
بردیا کلافه لپ تاپ را کناری گذاشت وسرش را خم کرد . کف دستهایش را دو طرف شقیقه هایش گذاشت و گفت: باورم نمیشه …
بنیامین دستش را روی شانه ی بردیا گذاشت و بردیا با حرص گفت: یعنی هرچی بهم گفته بود …. حرفاش… کاراش… احساساتش… همش دروغ بود؟! همش مزخرف بود؟! همش واسه این بود که منو سر کیسه کنه ؟!

بنیامین دستش را روی شانه ی بردیا گذاشت و بردیا با حرص گفت: یعنی هرچی بهم گفته بود …. حرفاش… کاراش… احساساتش… همش دروغ بود؟! همش مزخرف بود؟! همش واسه این بود که منو سر کیسه کنه ؟!
با کف دست به چشمهایش فشار اورد و با رعشه ای که توی لحنش بود نالید: واقعا دوستش داشتم ! میخواستم یه زندگی خوب بهش بدم … میخواستم خوشبختش کنم !
بنیامین ارام گوش میداد .
بردیا اشفته از جایش بلند شد و گفت: یعنی هرچی گفت دروغ بود ؟! قصه بود ؟! منو خر فرض کرده بود؟! عین گاگولا بهش اعتماد کردم !
بنیامین نگاهی به چهره ی بر افروخته اش انداخت …
دراتاق با تقه ای باز شد ، انا با لیوانی اب خنک جلو امد و گفت: خوبی بردیا ؟!
آنا لیوان را روی میزش گذاشت شاید پنج دقیقه هیچکدام هیچ حرفی نزدند.
آنا نفس عمیقی کشید و دلجویانه گفت: چیزی که زیاده دختر خوب و نجیبه ! بخدا اشاره کنی خودم برات یه دختر خوب پیدا میکنم !
بنیامین لبخندی زد وگفت: یکی هم واسه من پیدا کن !
انا اخمی کرد و بنیامین خنده اش را خورد و گفت: برو ما هم الان میایم .
انا چشم غره ای رفت و در را بست .
بنیامین از جایش بلند شد و گفت: طرف دید یه سفره ای پهن شده تا تونست ازت کند ! حالا هم چیزی از دست ندادی !
-چرا از دست دادم !
بنیامین با ملایمت گفت: تو خیلی جوونی بردیا … تازه بیست و یک سالته ! هزار تا ادم جدید و تجربه ی جدید میتونه جلو راهت قرار بگیره !
بردیا دستی به صورتش کشید و با حرص گفت: اصلا این فیلم راسته ؟!
بنیامین شوکه شد .
انتظار این حرف بردیا را نداشت .
بردیا کلافه روی صندلی نشست وبنیامین با خونسردی گفت: میتونی از امیرعلی بپرسی ! اگر به امیرعلی هم اعتماد نداری . یه نسخه ی خامش تو صدا و سیما هست . جام جم ! میتونم برات بگیرم …
بردیا ساکت بود.
به پایه ی میز خیره بود اما نگاهش دورتر را می کاوید.
بنیامین با لحنی نصیحت کننده گفت: ببین بردیا اون دختر میدونه کجابخوابه که زیرش اب نره ! از این راه درامد داره … از این راه جای خواب داره … از این راه خرج لباس و کفش و …
بردیا با بغض گفت: بس کن .
بنیامین اما ادامه داد: دختری که به شوهرش … به کسی که صیغه اشه ، شوهرشه … رحم نمیکنه… به تویی که عاشقش بودی رحم نمیکنه ! چطوری میخواد یه عمر زندگی کنه ؟! یه عمر بهش اعتماد کنی ؟! تو رو اداره کنه…. بچشو اداره کنه… اصلا تو چطوری پس فردا میخواستی مطمئنی شی بچه ای که داره به دنیا میاره از توئه یا …
-تو مطمئنی ؟!
نشنید …
به زور گفت: چی؟!
بردیا لال شد ! از صورت داغ کرده ی بنیامین لال شد ! زبانش را میان دندان هایش گذاشت …
بنیامین ماتش برده بود . باورش نمیشد هنوز هم از آرزو دفاع میکرد ! هنوز هم میخواست توجیه کند … میخواست با او باشد …
برای با او بودن حاضر بود آنا را که زن داداش صدا میزد با او یکی کند … قیاس کند !
مقابلش ایستاد ، ضربان قلبش تند شده بود . اهمیتی نداد و لب زد: نشنیدم چی گفتی؟!
بردیا ساکت بود .
بنیامین دستش را جلو برد و یقه اش را مشت کرد و گفت: چی گفتی بردیا ؟!
بردیا با ترس دستش را روی مچ دست بنیامین گذاشت و گفت: بخدا بی منظور بود؟!
بنیامین تمام زورش را توی مشتش ریخت و با یک حرکت بردیا را از روی صندلی به زمین انداخت و زانویش را روی سینه ی بردیا گذاشت .
بردیا منقطع گفت: بخدا منظوری نداشتم… بنیامین من چیزی نگفتم که …
میان نفس نفس هایش گفت: توشرم نداری؟ تو وجدان نداری؟ انقدر گاوی که زن منو با امثال ارزو یکی میدونی ؟! بچه ی منو …
بردیا با التماس گفت: بخدا الکی پروندم ! بخدا از قصد نبود !
از لای دندان های کلید شده اش گفت: یک بار دیگه … یک بار دیگه …. تو روی من وایسی و پشت سر آنا و بچم حرفی بزنی … بردیا دماری از روزگارت درمیارم…. بلایی به سرت میارم که اون سرش نا پیدا !
و فشاری به قفسه ی سینه اش وارد کرد و از جایش بلند شد !

و فشاری به قفسه ی سینه اش وارد کرد و از جایش بلند شد !
بردیا با سرفه کمی نیم خیز شد . با کف دست سینه اش را می مالید …
بنیامین خواست از اتاق خارج شود اما منصرف شد.
جلوی در اتاق ایستاد وگفت: زن من یه دوشیزه بود که یکی قدرشو ندونست و ولش کرد و طلاق گرفت ! سرنوشتش هم با من نحس گره خورد ! خواستم خوشبختش کنم نتونستم … ! منی که خیال کردم با یه ادم حسابی ازدواج کردم و خودمم ناحسابی نبودم روزگارم اینه … وای به حال تو و انتخابت !
بردیا ساکت وسر افکنده روی زمین نشسته بود .
بنیامین با حرص لب زد: اگر دردت اینه که من با بیوه ازدواج کردم …
مکثی کرد و به زور گفت: زن من یه دوشیزه ی بیوه بود ! اگر این ارومت میکنه اگر این باعث میشه دیگه آنا رو با امثال ادم هایی که باهاشون جفت و جور میشی یکی نکنی … ابایی از گفتنش ندارم !
در را باز کرد که بردیا دستش را گرفت و گفت: ببخشید !
بنیامین با تاسف گفت: چی بهت بگم ؟! چی بگم بردیا؟! چی بگم که هم دلم اروم بشه هم تو لایق شنیدنش باشی ؟!
بردیا با بغض روی تخت ولو شد و گفت: دوستش داشتم! واقعا دوستش داشتم!
کف دستش را روی چشمهایش گذاشت وبنیامین جلو رفت و گفت: بخدا اگر یه روده ی راست تو شکمش بود … همین امشب با خاتون و اقاجون حرف میزدم دستشو میذاشتم تو دستت ! اما بردیا … ادم نبود ! دختره عوض تشکر عوض اینکه ممنون باشه که از یه شری نجاتش دادیم ول کرد رفت! فرار کرد … اندازه ی دو هفته تو خونم به خاطر تو بهش پناه دادم… بخاطر یک درصد شکی که داشتم که مبادا بچه ی تو باشه ! مبادا مبادا کردم و حالا میفهمم دختره فقط میخواست یه جا اتراق کنه تا ابا از اسیاب بیفته و پلیس کاریش نداشته باشه ! اون وقت تو …
-بهم زنگ زد !
بنیامین ساکت شد.
بردیا نگاهش کرد و گفت: گفتم دیگه روم حساب نکنه !
نفس عمیقی کشید و ارام گفت: حتی قبل از اینکه آنا بیاد و این فیلم و نشونم بده … !
بنیامین اهی کشید و گفت: یه وقتا فکر کن بعد حرف بزن ! نسنجیده حرف زدن هیچ کمکی بهت نمیکنه بردیا ! هیچوقت هیچ کمکی بهت نمیکنه!
مکثی کرد و گفت: پاشو خودتو جمع و جور کن ! امشب دور هم باشیم … بذار بعد ازاین همه وقت خاتون خیال کنه هنوزم یه خانواده ایم !
بردیا لب زد : هستیم….
بنیامین پوزخند درشتی روی لبش نشست و از اتاق بیرون رفت .
با دیدن چهره ی آنا و لبخندش ، لبخندی زد ؛ در اتاق بردیا را بست .
انا جلو امد و گفت: مرسی ازم دفاع کردی … مرسی از رهام دفاع کردی ! مرسی با اینکه رابطه ای نداریم من و زن خودت میدونی ! فقط ..
و ساکت شد.
بنیامین لب زد: فقط چی؟!
آنا روی پنجه رفت … توی چشمهای بنیامین خیره شد و گفت: دیگه هیچوقت به خودت نگو نحس !
و بوسه ی نرمی روی گونه ی بنیامین گذاشت و از پله ها پایین رفت.
بنیامین دستهایش را توی جیبش کرد .
با صدای زنگ خودش به سمت ایفون رفت ؛ مرتضی وبیتا بودند.
رهام خوشحال به حیاط دوید .
انا لبخند ازلبش نمی افتاد … خاتون با گونه های گل انداخته توی اشپزخانه اینطرف و آنطرف میشد.
بنیامین جلوی در ایستاد ، با مرتضی دست داد و بیتا گونه اش را بوسید . توی سرش سوت یکنواختی بود !
با دیدن بردیا که با حوله صورتش را خشک میکرد و ازپله ها پایین می امد ناچار لبخند کجی زد و گفت: سینی جوجه ها رو بیار تو حیاط !

مصطفی خان با هیجان تاس انداخت و بلند گفت: جفت شیش !
اهی کشید وگفت: نشد که بشه …
انا تاس را برداشت و گفت : اقاجون مثل اون دفعه جرزنی نکنید …
خاتون چاقو را وسط شکم هندوانه انداخت و برای بچه ها شتری برید و گفت: فرهاد مادر مراقب گلدونا باش…
رهام انقدر دویده بود که عرق از صورتش می چکید . بنیامین یک تکه جوجه به سمت رهام گرفت و رهام حینی که ان را میخورد دوباره به سمت فرهود که سعی داشت با توپی روپایی بزند دوید .
مرتضی قابلمه به دست جلوی بنیامین ایستاده بود.
با خنده گفت: اقا این نذری ما رو بدید ما بریم !
بیتا از خنده غش کرد و گفت: خجالت بکش مرتضی !
مصطفی خان لبخندی زد و گفت: امشب مارست میکنم آنا خانم !
بیتا لوله ی سفره ی یک بار مصرف را برداشت و گفت: مامان رو ایوون بخوریم ؟!
خاتون دست از بریدن هندوانه برداشت و گفت: نه مادر یخ میکنه غذا از دهن میفته …
بنیامین حین باد زدن جوجه ها گفت: بنظر منم همین بیرون بخوریم بهتره !
خاتون سری تکان داد و گفت: پس بیتا مادر بیا کمک وسایلو بیاریم ….
آنا خواست برود کمک که مصطفی خان گفت: تا برنده ی این کورس مشخص نشه نمیذارم از جات جم بخوری !
بیتا با ناله گفت: کاش منم تخته بلد بودم !
خاتون صدا زد : بیتا…
بیتا با غرغر چشمی گفت و وارد خانه شد .
مرتضی زیر قابلمه ضرب گرفته بود …
بنیامین گوجه ها را سیخ میزد ، انا دستهایش را بالا برد با صدای ذوق زده ای گفت : بردم اقا جون … این دورم شما رو بردم !
مصطفی خان با اخمی نمایشی گفت: تو فقط شانست خوبه دختر !
انا تعظیم کوتاهی کرد وگفت : من برم به خاتون کمک کنم …
بردیا لب حوض نشسته بود و با تلفن همراهش سرگرم بود .
مصطفی خان بلند گفت: مرتضی جان بیا تو یه دست با من بازی کن…
مرتضی قابلمه را کناری گذاشت و گفت: بخدا اقاجون وارد نیستم.
مصطفی خان با دست اشاره زد که بیا ، بنیامین نگاهی به بردیا انداخت و گفت: بیا این فلفل ها رو سیخ کن …
بردیا نشنید .
بنیامین کمی بلند تر صدایش زد .
بردیا نگاهش کرد وگفت: چیزی گفتی؟!
بنیامین پوفی کشید و گفت: بیا حواست به اینا باشه من برم تو …
و حینی که پیراهنش را کمی جلو و عقب میکرد تا کمی خنک شود وارد خانه شد . توی سرش انگار داشتند چکش میزدند.
صدای خنده های بیتا و آنا می امد ، بنیامین نگاهی به بساط سفره کرد و پرسید : خاتون فلفل دیگه نداری؟!
انا خواست کیسه ی فلفل ها را بردارد که ارنجش خورد و لیوانی به زمین افتاد و خرد شد !
بنیامین خندید وگفت : باز که افتادی به جون جهاز خاتون من !
خاتون با خنده گفت: فدای سرت مادر قضا بلا بود …
بیتا نچ نچی کرد وبنیامین خم شد …
بی هوا خم شده بود و حس کرد رگ گردنش داغ شد ! دستش را پشت گردنش فرستاد .

نفس عمیقی کشید و چند تا شیشه ی دانه درشت برداشت ، بیتا بشقاب ها را شمرد و گفت: من میرم اینارو بچینم سر سفره !
بنیامین با اخم گفت: از شیشه جمع کردن در رفتی !
بیتا بلند بلند خندید وخاتون با نگرانی گفت: مادر با دست جمع نکن…
بنیامین جارو را گرفت و خاتون با اضطراب گفت: بنیامین مادر …
بنیامین نگاهش کرد. تیره ی کمرش خیس عرق بود …
خاتون با استرس گفت: بردیا طوریش شده؟! خیلی تو خودشه بچم …
بنیامین سری به علامت نه تکان داد و خاتون اب دهانش را قورت داد و گفت: اخه بچم همیشه سرحال بود . الان اصلا انگار اینجا نیست . تو یه دنیای دیگه سیر میکنه …
بنیامین صریح گفت: هیچیش نیست. درد عاشقی اشتباهیه ! داره یادش میره ! میگذره ….
انا مغموم گفت: ببخشید خاتون بخدا اصلا ندیدم لیوانو …
خاتون اخمی کرد و با شوخی گفت: من که نمیبخشمت !
بنیامین حینی که شیشه خرده ها را در سطل میریخت گفت:خاتون اومدی و نسازی ! این همه لیوان بیتا شکسته خم به ابرو نیاوردی !
خاتون با خنده گفت: مادر حرفها میزنی .فدای سرت یه لیوان ارزششو نداره …
بنیامین خاک اندازرا گوشه ای گذاشت و گفت: دخترا بحثو جمعش کنید بریم که روده کوچیکه افتاده به جون بزرگه !
خاتون قابلمه ی برنج را با صلوات وسط میز گذاشت و انا حینی که با دستمال دیس برنج را خشک میکرد گفت: عجب عطری داره !
بنیامین با طعنه گفت: کم هندونه زیر بغل هم بفرستید !
خاتون کف گیرش رابرداشت و گفت: خبه خبه… شما مردا رو که به حال خودتون بذاریم از گرسنگی یه پاره استخون به جونتون میمونه!
انا حینی که اب جوش توی لیوان زعفران میریخت گفت: دستتون دردنکنه خیلی به زحمت افتادید.
-چه حرفی میزنی مادر …
در قابلمه را برداشت و حینی که با کف گیر برنج ها را زیر و رو میکرد گفت: بنیامین مادر حالا اگر دختر خوبی بود میگفتی ما هم با خانوادش اشنا بشیم !
انا و بنیامین نگاهی بهم رد و بدل کردند .
خاتون برنج را توی دیس ریخت و گفت:هان؟!
بنیامین با ارامش گفت:
-نه خاتون. ادمش ادم درستی نبود … وگرنه خودم اصرار میکردم ادامه بده !
خاتون لبخندی زد و با طعنه گفت: والله تو مرتضی هم اصرار میکردی که نه و فلان و بهمان !
بنیامین دیسی که انا با زعفران و زرشک و خلال پسته و بادام تزیینش کرده بود را برداشت ، عطرش را بو کشید و گفت: مرتضی ادم بدی نیست . اما من بهترشو سراغ داشتم برای بیتا!
انا کنجکاو دست از کارش کشید و گفت: کی ؟!
بنیامین کف گیر را روی برنج گذاشت و گفت: امیرعلی !
خاتون اهی کشید و گفت: مادر اون موقع قسمت نبود . الحمدالله مرتضی هم پسرخوبیه .
انا با تعجب گفت: عزیزم . من اصلا فکرشو نمیکردم امیرعلی و بیتا!
بنیامین تصحیح کرد و گفت: نه فقط امیرعلی… بیتا روحشم خبر نداره !
انا آهانی گفت و خاتون مصر گفت: حالا این دختره اگر …
انا میان کلامش گفت: نه خاتون اصلا به درد بردیا نمیخورد. ماشالا بردیا خیلی جوون و خوش قیافه است .
-مگه تو دیدیش مادر؟!
انا من و من کرد . همان لحظه بنیامین به دادش رسید و گفت: من دیدمش براش گفتم. فکرش و ازسرت بیرون کن خاتون اون دختر تیکه بردیا نیست. به دردش نمیخوره !
با مکثی گفت: اصلا اینا به کنار. پسره نه سربازی رفته نه کار داره نه درسش تموم شده ! این بحث ازدواج و ننداز تو سرش! بذار درسشو تموم کنه! وقت بسیاره …
و حینی که چند زرشک و پسته به دهانش گذاشت گفت: من اینو بردم !
خاتون لبخندی زد و گفت: انشاالله زنده باشم عروسی رهاممو ببینم !
انا با صدای بلند خندید و دیس دوم برنج را برداشت وبه ایوان برد.
بنیامین برای بار اخر به جوجه ها سرکشی کرد … جلوی حرارت که می ایستاد حس تهوع داشت .
چند بار نفس عمیق کشید …
هنوز چندسیخ را روی ذغال نگذاشته بود.
دیگر طاقت هرم و حرارت را نداشت .چهار سیخ باقی مانده را روی منقل گذاشت .
جوجه های پخته را لای نون های تافتون پیچید و سرسفره برد. بردیا کسل بود .
بنیامین نگاهی به سفره انداخت و گفت:من برم پیراهنمو عوض کنم … میام . بردیا حواست به این چهار تا سیخ باشه ! بسوزونی خودت باید بخوری!
بچه ها خندیدند …

بنیامین پیراهنش را عوض کرد، توی اینه نگاهی به صورت سرخش انداخت … چند نفس عمیق کشید و سه پایه و دوربین قدیمی اش را برداشت و حینی که جلوی ایوان مقابل سفره تنظیمش میکرد گفت: همه به دوربین نگاه کنید …
کمرش را خم کرد و دوربین را تنظیم کرد .
خاتون لب زد : پس خودت چی مادر ….
بنیامین صدا زد : بردیا تو کادر نیستی !
بردیا با چهار سیخی که جوجه ها را سر سوز کرده بود کنار سفره ایستاد.
بچه ها از سر و کول مرتضی بالا میرفتند .
رهام برای آنا شاخ گذاشته بود …
بیتا سرش را روی شانه ی آنا گذاشته بود … آنا دست خاتون را گرفته بود …
مصطفی خان و خاتون بالای سفره کنار هم نشسته بودند … !
خاتون باز گفت: مادر خودتم بیا …
بنیامین دوربین را روی حالت تایمر گذاشت وکنار آنا نشست . رهام خودش را میان آنا و بنیامین جا کرد .
اخرین عکس که گرفته شد ، خاتون با خجالت گفت: بفرمایید یخ کرد … بفرمایید …
صدای قاشق و چنگال ها می امد…
مصطفی خان برای همه توی لیوان ها یخ میریخت و بردیا از پارچ دوغ نعنایی خانگی خاتون لیوان ها را پر میکرد .
بیتا با غرغر گفت: تو رو خدا انقدر ظرف کثیف نکنید !
مرتضی خندید و گفت: ظرفها امشب با من و بردیا …
بردیا با تشر گفت: نامرد از خودت مایه بذار … !
بنیامین برای آنا کشید و مصطفی خان گفت: انشاالله همیشه دورهم شاد وسلامت باشید …
جمع الهی آمینی گفت و بنیامین یک بشقاب پر ازجوجه ی با استخوان به سمت بردیا گرفت . بردیا لبخندی زد و رهام با غر گفت: من نوشابه میخوام!
انا لبش را گزید و فرهود و فرهاد هم هوس نوشابه کردند .
بیتا ملایم گفت: حالا دوغ بخورید. بعد شام بستنی میخریم !
بچه ها هورایی کشیدند و مصطفی خان با لحن با صلابتی گفت: حالا که همه دور هم جمع هستیم … میخواستم یه چیزی بگم !
جو ساکت شد.
مصطفی خان لبخندی زد و رو به بردیا گفت: روسری ها رو حراج زدم !
بردیا سرش را بالا گرفت .
انا خم شد سس سالاد را بردارد که بنیامین دستش را دراز کرد و زودتر تحویلش داد .
مصطفی خان ارام گفت: این بار روسری که فروخته بشه ، مغازه خالیه ! در اختیار تو بردیا !
بردیا مانده بود چه بگوید !
مصطفی خان لبخندی زد و رو به بیتا گفت: البته اگر تو هم موافق باشی؟!
بیتا سری تکان داد و گفت: چرا که نه. اتفاقا برای شما هم خوبه . دیگه وقتشه بازنشست بشید .
مصطفی خان چشم چرخاند روی صورت مات بردیا و گفت: چی میگی بابا ؟!
بردیا لبخندی زد و گفت :من از خدامه … ولی سرمایه ی خرید جنس و …
بنیامین دخالت کرد و گفت:میتونی رو کمک منم حساب کنی !
مرتضی از پارچ اب لیوانی برای بنیامین ریخت و گفت: تو چه سرخ شدی بنیامین ! بحث پول اومد اتیش گرفتی …
جمع خندید .
بنیامین با تشکر لیوان را گرفت و سر کشید . صدای سوت ممتدی توی سرش می شنید .
انا زیر گوش بنیامین گفت: خوبی؟
بنیامین با ارامش گفت: اره چرا بد باشم؟!
انا لبخندی زد .
مصطفی خان اهی کشید و گفت: دیگه دستام قوت قدیمو نداره کرکره رو بالا بکشم …
با صدای موبایل بنیامین ، عذرخواهی کوتاهی کرد و از سر سفره بلند شد .
بردیا از خدا خواسته گفت: من از خدامه !
خاتون با تعارف گفت: بیتا مادر ، برای اقا مرتضی جوجه بذار … آنا جان چرا برنج نمیکشی مادر !
بیتا با خنده گفت: رژیم گرفته …
خاتون اخمی کرد و گفت: یه شب هزار شب نمیشه که مادر … این رژیم و اینا رو سر سفره ی من نیار …
آنا حواسش به بنیامین بود .
-بله خانم توتونچی! گوشم با شماست …
بیتا قاشق را توی بشقاب پرت کرد و گفت: باز این زنه است ؟!
انا نگران گفت: کیه مگه ؟!
خاتون مات بنیامین بود .
حتی مصطفی خان هم به بردیا گوش نمیکرد …
-درسته ! … متوجهم …
انا باز گفت: این خانمه کیه ؟!
بیتا لب زد : مسئول فعلی پرورشگاه مشهد !
آنا دهانش خشک شده بود .لیوان دوغش را بالا اورد و کمی از مایع سفید را توی حلقش ریخت .
بنیامین کج راه میرفت. قوز کرده بود و دولا ، چشم دوخته بود به سنگفرش های قدیمی حیاط … !
خاتون لبش میلرزید.
مصطفی خان دست خاتون را گرفت و بیتا با حرص گفت: الان چه وقت این بود !!!
مرتضی نگاهی به خاتون انداخت و گفت: بیتا مادرت …
بیتا نگران نگاهی به خاتون انداخت که رنگش مثل گچ شده بود و بر و بر بدون اینکه حتی پلک بزند به بنیامین نگاه میکرد.
مصطفی خان لااله الا اللهی زیر لب گفت و زیر گوش خاتون زمزمه کرد : نگران نباش ، انشاءالله خیره !
خاتون پنجه اش را روی سینه اش فشار داد و گفت: یه شب خواستیم دور هم باشیم … یه شب خواستم بچه هام پیشم باشن ! سر یه سفره باشیم!
بیتا نالید: مامان تو رو خدا اروم باش… واست خوب نیست . طوری نشده که !
خاتون میان بغضش گفت: میخوان پسرمو ازم بگیرن… میخوان بچمو ازم بگیرن !
مصطفی خان تذکر داد : پاشو برو قرصهاشو بیار…
بیتا از جا بلند شدو خاتون بغضش پاره شد و اشک هایش صورتش را پوشاند .
بنیامین خب و بله میگفت.
بردیا دست از غذا خوردن کشیده بود .
انا از جا بلند شد ، کالج هایش را که روی پله بود را پا کرد ؛ حتی مهم نبود اگر پشت کفشش تا میشد و لک لک کنان راه می رفت و کف کفشش را روی سنگفرش حیاط میکشید .
مقابل بنیامین که ساکت و پر اخم فقط گوش میکرد ایستاد.
همه نگاهشان به بنیامین بود.
بنیامین نفس تنگش را فوت کرد و گفت: باشه خانم توتونچی …
انا دست داغ بنیامین را گرفت و گفت: حواست به خاتون هست ؟!
بنیامین چند تا نفس سنگین بیرون داد و با تک سرفه ای توی گوشی گفت: حتما خانم . سعی میکنم در اولین فرصت …
مکثی کرد و گفت: بله…
انا به خودش امد و گفت: تو رو خدا بنیامین ! قطع کن … خاتون حالش خوب نیست .
بنیامین سخت لب زد : ممنون از تماستون. شبتون بخیر.
هنوز انگشتش صفحه را لمس نکرده بود که سخت به هرجان کندنی بود لب زد: خانواده ام پیدا شدن !!!
انا هاج و واج ماند … حیران و شوکه به گوشهایش شک کرد و پرسید: چی؟!
بنیامین از دهان نفس میکشید …
انا قلبش هم نمی زد .
فقط بنیامین را تماشا میکرد .
گوشی توی دست بنیامین سنگین شده بود … مثل یک وزنه ی صدکیلویی ، چینی به بینی اش انداخت و با هرسختی که بود موبایلش را توی جیبش فرستاد …
از پشت گردنش تا پشت پلکش تیر میکشید… پیوسته ! انگار یکی از رگ های اصلش را می کشیدند …
دستش را پشت گردنش فرستاد .
انا نگران گفت: بنیامین خوبی؟!
بنیامین نگاهی به انا انداخت… لبهایش تکان میخورد اما صدایش نمی امد … چشمش را چرخاند سمت خاتون که بیتا گره ی روسری اش را باز میکرد و قرصی را توی حلقش انداخت ، مرتضی هم با یک لیوان اب کنار خاتون ایستاده بود …
رهام چهار زانو نشسته بود و تکه جوجه ی بزرگی را به زور سعی میکرد بجود … فرهود و فرهاد پچ پچ میکردند.
انا حرف میزد …
سعی کرد یک قدم جلو برود …. اما نشد ، به جاذبه ی زمین فائق بیاید … پشت پایش خورد به سه پایه ی دوربین …
دوربین تکانی خورد وتوی حوض پرت شد … ! اولین دوربینش بود … اولین خاطره ساز زندگی اش !
مصطفی خان از جایش بلند شد …
بردیا پا برهنه جلو امد … مرتضی لیوان اب را پایین گذاشت… !
دنیا داشت می چرخید … همه جا میچرخید …
کسی به بازویش چنگ انداخت… میخواست مانعش شود … میخواست جلویش را بگیرد … زورش نرسید…
فهمید که زورش نرسید …
کسی جیغ زد … بردیا به سمتش دوید …
دهانش مزه ی تلخی گرفت و انتهایش سقوط بود !
صورتش در حجمی از اب ، فرود امد و بعد سیاه بود ! همه جا سیاه بود …!

پلکهای چسبیده اش را باز کرد ، پارچه ی مزاحمی روی صورتش بود ، با دست ان را کنار زد …
موهایش خیس بود حوله ای که روی سرش بود را کناری انداخت و نیم خیز شد. بردیا با هول گفت : انا …
انا به سمتش دوید و گفت: بنیامین خوبی؟! یهو چت شد ؟!
توی سالن بود … روی مبل …
بزاقش بد طعم بود .
روی راحتی مقابل تلویزیون بود ، مرتضی جلو امد وگفت: خوبی؟!
خانه خلوت بود … نگاهی به دور و اطراف انداخت و بالاخره لب زد : بقیه کجان ؟!
انا کنارش نشست و گفت: خوبی بنیامین ؟! اول تو اینو بگو …
بنیامین دستی به پیشانی اش کشید ، انا ارام گفت: با صورت رفتی تو حوض !
-پرسیدم بقیه کجان؟!
بردیا من ومنی کرد و گفت: بیمارستان ! مامان حالش بد شد !
بنیامین ناگهانی از جایش بلند شد ، باز رگ پشت گردنش تیر کشید …. دولا ماند و آنا با گریه گفت: تو روخدا یه دقه بشین . هنوز حالت جا نیومده ! مرتضی خان میگه سنکوپ کردی !
مرتضی مقابلش ایستاد وگفت: بشین فشارتو بگیرم .
بنیامین مرتضی را کنار زد و رو به بردیا گفت: کدوم بیمارستان ….
انا با سرزنش گفت: بردیا …
بردیا سرش را پایین انداخت و بنیامین نالید : چرا حرف نمیزنید !
مرتضی کلافه گفت: بنیامین اروم میشینی من فشارتو میگیرم بعد هرجا خواستی برو .
بنیامین خودش را روی کاناپه انداخت.
انا لیوان ابی به سمتش گرفت و بنیامین نگاهی به صورت انا انداخت و گفت: انا بگو چی شده ؟
-هیچی . خاتون حالش بد شد ، اقا جون و بیتا بردنش بیمارستان .
-بچه ها ؟!
بردیا خودش را دخالت داد وگفت: نگران نباش. بالان . سرشون با لپ تاپ گرمه .
مرتضی گوشی را از توی گوشش دراورد و انا پرسید : خوبه ؟!
-بد نیست . بنیامین خوبی ؟ سرگیجه تهوع نداری؟!
بنیامین از جایش بلند شد وگفت: بریم بیمارستان … خوبم من . انا میای ؟!
مرتضی کتش را برداشت و گفت: منم میام .
انا خواست به بردیا سفارش بچه ها را کند که قبل از خروجشان در باز شد . مصطفی خان کلید را از توی قفل بیرون کشید ، بنیامین با گام های بلندی جلو رفت وگفت: اقا جون …
مصطفی خان لبخندی زد و با نگرانی گفت: خوبی بابا ؟! تو که هممون رو سکته دادی پسر جون … چت شد یهو ؟
بنیامین لب زد : خاتون …
مصطفی خان دستش را روی شانه ی بنیامین گذاشت و همانطور که ارام و خونسرد قدم برمیداشت گفت: خوبه حالش بابا جان. یکم فشار بالا و پایین شده بود الحمدالله بخیر گذشت . بیتا هم بالا سرشه ! سرمش تموم بشه میارتش خونه .
انا نفس راحتی کشید و گفت: کجا شال وکلاه کردید ….برید تو بابا جون . برید تو …
مصطفی خان نگاهی به چهره ی درهم بردیا انداخت و با لبخند ارامش بخشی گفت: چیه بابا ؟طوری نشده که … بیاید تو …
بنیامین لبه ی ایوان نشست و نگاهی به سه پایه و دوربین توی حوض انداخت .
مرتضی هم وارد خانه شد .
اناکنارش قرار گرفت و گفت: بیا تو یه چیزی بخور… !
-خاتون چش شد آنا ؟!
انا نگاهی به صورت درهم و برهم بنیامین انداخت ، با ان موهای نیمه خیس مثل یک پسر بچه ی تخس شرمنده به نظر می امد.
دستش را روی دست بنیامین گذاشت و گفت: یهو حالش بد شد . تو هم که اصلا نفهمیدم چی شدی … نتونستم نگهت دارم … زورم نرسید.
بنیامین حرفی نزد.
انا مردد گفت: بنیامین این خانواده ای که پیدا شده …
مصطفی خان از پشت سرشان گفت: انا جان بابا ؟!
انا از جایش بلند شد و مصطفی خان اشاره ای زد و گفت: رهام کارت داره بابا جان …
حرفش را نیمه کاره رها کرد و پا تند کرد و از پله های ایوان بالا رفت .
مصطفی خان کنار بنیامین نشست و باز پرسید: خوبی بابا جان؟!
بنیامین سری تکان داد و مصطفی خان دستش را روی زانوی بنیامین گذاشت و گفت: انا بهم گفت چی پای تلفن شنیدی که اونجور بهم ریختی !
بنیامین ساکت بود.
مصطفی خان ارام گفت: اگر قراره بری و پشت سرتو نگاه نکنی …
بنیامین رنجیده گفت: اینطوری بار نیومدم ! چی راجع به من فکر کردید …
مصفطی خان لبخندی زد و گفت: میذاری حرفمو تموم کنم ؟!

بنیامین عذرخواهی کرد و مصطفی خان بی پرده و بی حاشیه رفت سر اصل مطلب و ادامه داد: من و مادرت کم برات نذاشتیم… همیشه هرچی داشتیم و نداشتیم بین بچه هامون قسمت کردیم … اگر بگم از بیتا وبردیا زدم برای تو گذاشتم دروغ نگفتم ! من همه ی زندگیم و دو دستی تقدیمت کردم که بدونی جات کجای زندگی ماست !
بنیامین اهی کشید ومصطفی خان با بغض گرفتار ته حلقش در یورش بود …
نفسی از هوای خشک و گرم بهاری گرفت و گفت: هر اتفاقی من بعد تو این خانواده بیفته … من از چشم تو می بینم بنیامین !
بنیامین مات شد و مصطفی خان با سر انگشت سبابه وشستش دو چشمش را فشار داد و گفت: خاتون دل شکسته بشه از چشم تو می بینم!
بنیامین سرش را پایین انداخت .
-رابطه ی بین بچه هام پاره بشه از چشم تو می بینم !
بنیامین لام تا کام حرف نمیزد …
-من بعد … مسئولیتت دوبرابره ! فهمیدی بنیامین ؟!
بنیامین لبخندی زد وگفت: من قرار نیست به شما پشت کنم …. قرار نیست دل خاتونو بشکنم… قرار نیست رابطه ی خواهر و برادریمو فراموش کنم ! اقا جون چی فکر کردید راجع به من ؟!
مصطفی خان دستی به محاسنش کشید و گفت: سخته واسه ی منم سخته بگم پیگیر نباش… دنبال اصلت نباش… اما بابا جون تو پسر مایی … فرزند ارشدمی … پسر خودمی ! دور هم جمع کن خانواده تویی ! نور چشم هممونی ! حالا دو سال پیش ما نبودی … سی و سه سال باهات نفس کشیدیم بی انصاف ! این رسمشه ؟!
بنیامین لبش را گزید …
مصطفی خان نالید: از خون من نیستی درست … اما … اما …
وبغض امانش را گرفت .
بنیامین از جایش بلند شد ، مقابل پیرمرد که مچاله شده بود زانو زد وگفت: اقا جون …. این فکرا چیه … من چرا باید پشت کنم ؟! شما دیگه حداقل شما نباید این حرفا رو به من بزنی ! اقا جون اگر شما بگی نه … نکن … نرو… به جان پسرم قسم … به جان رهامم قسم قید همه ی نشونیها رو میزنم و تمومش میکنم ! همین امشب….
دو دست مصطفی خان را محکم گرفت و گفت: به جان رهامم قسم ! شما بگی نه … نرو … نگرد … نمیرم ! از جام جم نمیخورم !
-من پیر شدم بنیامین ! دلم به تو قرصه …
بنیامین پشت دستش را بوسید و گفت: دیگه پی شو نمیگیرم ! ارامش شما و خاتون برام مهمتره !
مصطفی خان لب زد : ارامش خودت چی ؟!
-خیالتون راحت باشه . من خوبم … زندگیم درست میشه ! نگران من نباشید …
مصطفی خان از جایش بلند شد وگفت: مگه میشه نگرانت نباشم ؟! تو پسر منی … چرا اینو نمیفهمی؟!
بنیامین دستش را لبه ی ایوان گرفت و بلند شد .
مصطفی خان با حرص گفت: چرا خودتو دور میکنی … چرا داری من وپیر تر میکنی پسر جون؟! با همین دستام تو رو اوردم تو این خونه ! ازم نخواه بدرقه ات کنم …شاخ شمشادمو… افتخارمو دو دستی تقدیم یه خانواده ی دیگه کنم و دم نزنم !
بنیامین فقط لبهایش را روی هم فشار میداد …
مصطفی خان اشکش را پاک کرد و با صدای هق خفیف و مردانه ای گفت: نمیتونم مانعت بشم! ولی اگر قراره بری …
لب حوض نشست و پیشانی اش را مالش داد و گفت: کی قراره بری؟!
با صدای دورگه ای گفت: اخر هفته … ! پنجشنبه شایدم جمعه!
-میری ببینیشون؟!
-نمیدونم . خانم توتونچی گفت برم مشهد… یه ملاقات حضوری !
-نشونه هاشون تطابق داره ؟!
بنیامین یک قطره اشک مزاحم را با پشت شستش کنار زد و گفت: فکر میکنم !
-پس مبارکه …
و به سختی از جایش بلند شد و دو ضربه ی ارام روی شانه ی بنیامین زد و گفت: باید جشن بگیریم نه؟!
درد توی کلامش مثل تیری از چله ی کمان در امده بود !
مثل نیشتر فرو میرفت توی سینه …
با کمری خم شده ، سلانه سلانه از پله ها بالا رفت … بنیامین کف دستش را به پیشانی متورمش فشار داد !
دست کوچکی روی صورتش امد …
سرش را بلند کرد رهام با غصه نگاهش میکرد …
لبخندی زد و خودش را جمع و جور کرد وگفت: چیه رهام ؟! چرا اینطوری بق کردی ؟!
رهام ارام گفت: وقتی افتادی دردت گرفت؟!
بنیامین محکم بغلش زد و گفت: نه …
-چرا افتادی ؟!
بنیامین صورتش را بوسید و گفت: پام گیر کرد … یهو افتادم !
رهام خودش را توی بغلش جا داد و گفت : دوست ندارم دیگه بیفتی !
بنیامین لبخندی زد و گفت: چشم . دیگه نمیفتم !
-بابا …
بنیامین ماتش برد. مزه اش را نچشیده بود ! میخواست پدر جوانی باشد که همیشه با اسم کوچک خطاب میشود و حالا …
لفظ”بابا” انگار مسکن بود ! یک ارامبخش قوی !
نگاهی به صورت رهام انداخت و گفت: جانم؟!
-خاتون جون گفته دیگه نباید تو رو بنیامین صدا کنم … واسه همین ناراحتی ؟!
بنیامین لبخندی زد و گفت: تو هرچی دوست داری منو صدا کن !
رهام گونه اش را بوسید و دست ازادش را دورگردن بنیامین حلقه کرد .
بنیامین روی شانه ی رهام را بوسید و تا جایی که جان داشت سفت بغلش زد !
یک تکه از خودش بود … مال خودش بود ! تنها چیزی که داشت ! همین بود !

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت ، زیر گوش رهام گفت: بریم مسواک بزنیم ؟!
رهام خواب الود گفت: نه …
بنیامین بلندش کرد و وارد سالن شد ، همانطور که رهام بغلش بود به سمت اتاقش رفت و رو به آنا گفت: تو چطوری میخوای بری این وقت شب؟!
انا مانتویش را پوشید و حین بستن دگمه هایش گفت : چطوری نداره سوار ماشین میشم میرم .
مصطفی خان اخم غلیظی کرد و گفت: این وقت شب ؟!
-میرسونمت .
آنا چشمهایش را گرد کرد وگفت: منو برسونی خودت چطوری برگردی ؟!
مرتضی حینی که فرهود توی بغلش بودجلو امد وگفت: میخواین من برسونمتون؟!ماشینم بذارید بمونه اینجا .
انا با تشکر کوتاهی گفت: نه من ماشینو نیاز دارم فردا .
بنیامین مردد نگاهش کرد و انا اخرین دگمه را بست .
مصطفی خان جلو امد و با مهربانی گفت: امشب اینجا بمون ! دوساعت دیگه خاتون و بیتا هم میان .
انا من و منی کرد و بنیامین به سمت سرویس بهداشتی رفت و حینی که مسواک رهام را برمیداشت گفت: اره تو اتاق با رهام بخواب.
بدش نیامده بود .
از خدایش هم بود حتی ! نگاهی به چهره ی مصطفی خان انداخت و با کمی اخه اخه گفتن بنیامین خمیردندان توتفرنگی قورباغه ای را از توی لیوان جلوی اینه ی سرویس برداشت و گفت: مسواک اضافه هم دارم !
درحالی که به سمت اتاق خواب میرفت لبخندی زد و گفت : شام که نشد ! صبحانه رو دور هم میخوریم !
مرتضی با خنده گفت: حیف که ما صبحانه نیستیم .. و ارام صدا زد : فرهاد بابا بیا بریم !
مصطفی خان تعارف کرد و مرتضی گفت: نه اقا جون . فردا باید برم سرکار. بچه ها کلاس تابستونی ثبت نام کردن .
فرهود را توی بغلش جا به جا کرد و رو به مصطفی خان گفت: بیتا رو شب نگه دارید.
-حتما نگران نباش.
مرتضی دست فرهاد خواب الود را گرفت و خداحافظی گفت و از خانه خارج شد . آنا دو دل وسط سالن ایستاده بود .
بنیامین رهام را کشان کشان از اتاق بیرون اورد . دور دهان رهام کفی بود و چشمهایش بسته !
همانطور که شانه هایش را گرفته بود به سمت سرویس هدایتش کرد.
در را بست ، مصطفی خان رو به روی آنا ایستاد و گفت: حالا دیگه انقدر غریبه شدیم بابا جون؟!
انا لبخندی زد و گفت: نه اقاجون . چه حرفیه …
و دگمه های مانتویش را باز کرد ، بردیا از پله ها پایین امد و گفت: خواستید تو اتاق من بخوابید .
-باشه . بذار بنیامین بیاد .
بردیا مقابل انا ایستاد و گفت: شما و بنیامین هیچی نخوردید !
انا لبخندی زد وگفت: من گرسنه نیستم .
بنیامین در سرویس را باز کرد ، رهام را بغل کرد وبه سمت اتاق برد.
انا دنبالش رفت، بنیامین رهام را روی تخت خواباند و گفت: پیش رهام بخواب . من بیرون میخوابم !
-حالت خوبه ؟!
-خوبم آنا . نگران نباش .
انا مانتویش را پایین تخت انداخت، بنیامین از کمد تشک و بالشی بیرون کشید و حینی که پایین تخت برای آنا جا می انداخت گفت: اگر ناراحتی رهام و بذارم پایین تو رو تخت بخواب !
انا چهار زانو روی تشک نشست و گفت: نه خیلی هم خوبه !
نگاهی به رهام و دست توی گچش انداخت وگفت: بالش نمیذاری کنارش؟!
بنیامین دو بالش کنار رهام گذاشت و گفت: تابه حال نذاشته بودم. از تخت نمیفته! راستی ….
انا نگاهش کرد وبنیامین پر استفهام نگاهش کرد وگفت: بابات چی؟!
انا شانه ای بالا انداخت و گفت: از سر شب حتی زنگ نزده بپرسه کجام ! شاید خونه هم نباشه !
بنیامین سری تکان داد.
روی تشک ملافه ی تمیزی کشید و حینی که بالش و پتو را برای آنا مرتب میکرد گفت: لباس راحت میخوای از اتاق بیتا بیارم !
انا دستی به شومیزش کشید وگفت: نه خوبه این . راحتم .
بنیامین نفس عمیقی کشید ، پتو را روی رهام انداخت و گفت: شب بخیر.
هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که انا صدایش زد : بنیامین .
ایستاد ، انا نگران گفت: یه زنگی به خاتون بزن !
بنیامین لبخندی زد و گفت: داشتم میرفتم زنگ بزنم!
انا شب خوشی گفت و بنیامین چراغ را خاموش کرد و درب اتاق را بست !

انا شب خوشی گفت و بنیامین چراغ را خاموش کرد و درب اتاق را بست !
گوشی را توی جیبش انداخت و لیوان ابی که برای خودش ریخته بود را سر کشید ، با دیدن سایه ای روی پله ها جلو رفت .
بردیا بود نگاهی به سر و صورتش انداخت و گفت: چیزی میخواستی ؟!
-با خاتون حرف زدی؟
-اره . خوب بود . تا صبح تحت نظر میمونه !
بردیا نگاهش میکرد .
بنیامین منتظر گفت : چیزی میخواستی؟!
کمی سرجایش جا به جا شد وگفت: حالت خوبه ؟!
بنیامین اوهمی گفت و بردیا جلوتر امد .
-کاش تو هم یه سرمی میزدی ! مرتضی یه پزشک عمومی ساده است . تو باید ازمایش بدی !
بنیامین حرفی نزد .
بردیا لب زد : بنظر من که خوب نیستی !
خواست بگوید نظرت مهم نیست اما عوضش لبخندی به چهره ی نگرانش زد وگفت: خوبم ! برو بخواب …
خواست چراغ اشپزخانه را خاموش کند که بردیا مانع شد و گفت: میخوای اگر بری مشهد تنها نباشی … یعنی … یعنی ! میخوای باهات بیام ؟!
بنیامین کمرش را به کانتر تکیه داد و گفت: تو بری دانشگاه ثبت نام کنی برای من ارزشش بیشتره !
بردیا ارام گفت : از کبابی که درست کردی خودت یه لقمه هم نخوردی ! نمیخوای چیزی بخوری ؟!
بنیامین مستقیم به بردیا نگاه کرد و گفت: بهتره چیزی نخورم .
دستش را روی شانه ی بردیا گذاشت و گفت: برو بخواب نگران من نباش .
-سر شب هم خوب بودی !
بنیامین حرفی نزد …
بردیا نگاهی به سالن و رخت خواب بنیامین انداخت و گفت: بیا بالا تو اتاق من بخواب چرا وسط هال .
بنیامین کمر بردیا را گرفت، به سمت پله ها هوش داد و گفت:.شب بخیر !
بردیا که از پله ها بالا رفت ، چراغ های سالن را خاموش کرد و تشکش را مقابل در اتاق خوابش که در قرق آنا و رهام بود کشید و همان جلوی در دراز کشید .
ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت …
به سایه هایی که روی سقف نقش بسته بودند چشم دوخت ! انقدر به اشکال بی هویت نگاه کرد تا کم کم پلکهایش سنگین شد .
نیمه هوشیار بود که درب اتاق با صدای قیژی باز شد ، کسی از کنار رخت خوابش رد شد ، سخت پلکهای بهم چسبیده اش را باز کرد .
انا ارام از لا به لای مبل ها رد میشد ، از جایش پرید و ارام صدا زد : انا جان … کجا میری عزیزم …
و دستش را روی شانه ی انا گذاشت و حینی که سعی میکرد به داخل اتاق هدایتش کند ، انا با بغض گفت : بیدارم بنیامین ! نترس !
بنیامین دستش را از روی شانه ی آنا برداشت و پرسید : بیداری؟!
انا لبخندی زد و گفت: خوابم نبرد اومدم یه لیوان اب بخورم ! تو چرا جلو در خوابیدی ؟!
بنیامین نفس عمیقی کشید ولبه ی مبل نشست و گفت: هیچی !
انا شرمنده پرسید: بخاطر من ؟!
بنیامین دستی به پیشانی متورمش کشید ، انا از شنیدن جوابش منصرف شد و گفت: بیدارت کردم ؟!
-نه .
انا روی دسته ی مبل نشست و گفت: تو هم خوابت نبرد ؟!
به پشتی مبل تکیه داد و گفت: خواب و بیدار بودم … ! جات عوض شده بی خواب شدی !
انا موهایش را پشت گوشش فرستاد و گفت: نه . داشتم به تو فکر میکردم ؟!
بنیامین خندید و گفت: این وقت شب ؟! روزو ازت گرفتن؟!
-کی قراره بری مشهد ؟!
بنیامین لب زد : احتمالا جمعه … عصرش قراره همدیگه رو ملاقات کنیم !
آنا ماتش برد ! جمعه ؟!
با شک گفت: چه ساعتی ؟!
بنیامین مصمم گفت:جمعه صبح … اولین پرواز مشهد برای صبح بتونم بلیط بگیرم …
باقی حرفش را نشنید ! پرواز خودش هم جمعه به مقصد رم بود !
بنیامین دستش را روی زانوی آنا گذاشت و گفت: برو بخواب.فردا باید بری سرکار …
هنوز به رخت خوابش نرسیده بود که انا صدا زد :بنیامین ؟!
بنیامین چهار زانو روی تشکش نشست و گفت: بله؟!
انا نفسش را فوت کرد و گفت: جمعه میخوای بری ؟!
بنیامین دراز کشید و گفت:به احتمال نود در صد !
انا از روی دسته ی مبل بلند شد و گفت: خب اگر خیلی واجبه چرا اونا نمیان تهران تو رو ببینن؟! چرا تو باید بری مشهد ؟!
بنیامین میان خمیازه اش گفت : چون اونا اصالتا مشهدی ان!
انا کنار تشک بنیامین زانو زد وگفت: احتمالش خیلی کمه بنیامین !
بنیامین جواب نداد آنا ارام گفت: جمعه نرو … جمعه شاید …
با صدای ریتم منظم نفس های بنیامین باقی جملاتش در دهانش ماسید … دو قطره اشک مصر فرود امدن بودند . قبل از اینکه به زار زدن بیفتند وارد اتاق شد ، در را بست و پشت در زانو زد … پیشانی اش را روی کاسه ی زانوهایش گذاشت ..
کمرش را به در تکیه داد ! اندازه ی همین در چوبی بید زده ی قدیمی با اغوش بنیامین فاصله داشت … و بنیامین را نداشت !
به صدای چرق چرق که مخلوط با نفس های بنیامین بود ؛ گوش میداد …
بید ها اگر پشتکار داشتند ، الان این همه دور نبود !

فرشته بعد از اینکه تماشای دسته گل خوش آب و رنگ بزرگی که دستش بود سیر شد پرسید: میتونم کمکتون کنم ؟!
با دستی که گرفتار سبد گل نبود دستی به یقه و کت خاکستری اسپورتش کشید و گفت: خانم رازی تشریف دارن؟!
-بله بگم کی باهاشون کار داره؟!
من و منی کرد وگفت: من قرار قبلی نداشتم .
فرشته سری تکان داد … چهره اش اشنا بود ! اما خاطرش یاری نمیکرد که کجا ممکن است او را دیده باشد .
لبخندی زد و گفت: طوری نیست هنوز شرکت خلوته !
-جمع و جور و شیکه ! تبریک میگم .
فرشته خواست به اتاق رها اشاره کند که بنیامین از اتاق بیرون امد و کنار میز فرشته ایستاد و گفت: این فایلو پرینت بگیر ببینم تو چاپ چطور میشه !
مردانه دستش را جلو برد و با لبخندی سلام کرد.
بنیامین یک تای ابرویش را بالا داد و نگاهی به چهره ی غریبه ی مرد جوان خوش پوش انداخت بعد مردمک سبزش چرخید سمت دست دراز شده ی مرد !
همانطور که غریبه نگاهش میکرد به رسم ادب با او دست داد و گفت: عذرمیخوام به جا نیاوردم !
با هول حینی که دست بنیامین را با تکان خفیفی بابا و پایین میکرد گفت: من مسعود رازی هستم ! پسر عموی رها رازی !
بنیامین خشک گفت: بله خوشبختم!
و رویش را به سمت فرشته که مات مسعود شده بود چرخاند و گفت: خانم پیروزی !
فرشته حواسش جمع شد وقبل از اینکه جواب بنیامین را بدهد رو به مسعود گفت: انتهای سالن اتاق خانم رازی هست !
مسعود تا اخرین ثانیه چشمش روی بنیامین بود ، با قدم های ارامی به سمت اتاق رها رفت.
تقه ای به در زد ، صدای رها امد : بفرمایید …
دستگیره را با دمی از هوا پایین کشید، در را که باز کرد بازدمش را توی اتاق فوت کرد.
رها عینک کائوچویی مشکی رنگی که روی صورتش بود را کنار زد و با تعجب گفت: به به ! ببین کی اینجاست .
در را پشت سرش بست .
رها از جایش بلند شد و با طعنه گفت: پس بالاخره طلسم شکست ! خوش اومدی….
مکثی کرد و تشدید دار گفت: پسر عمو!
مسعود جلوتر امد ، سبد گل را روی میز شیشه ای جلوی مبل های چرمی اداری گذاشت و گفت: جای تمیزیه ! تبریک میگم !
رها دست به سینه مقابلش ایستاده بود … موهایش کم پشت شده بود . ته ریش کمرنگ روی صورتش به جوگندمی میزد . دست از تماشا کردنش برداشت و گفت: چه گلهای قشنگی !
روی صندلی نشست ، مسعود با اشاره ی رها مقابلش روی صندلی قرار گرفت . شاید چند دقیقه ی کوتاه به سکوت گذشت.
رها به کفشهای چرم مسعود خیره شد که دقیقا رنگش با کراواتی که برایش سوغاتی اورده بود ، همخوانی داشت.
مسعود بعد از ارضای کنجکاوی اش از دیدن فضای اتاق با صدای ارامی گفت: خوشحالم می بینمت !
رها پوزخندی زد و گفت: اینو که باید از سال قبل میگفتی که مداوم اومدم ایران و تو نبودی ! الان یکم بیات شده …
از جایش بلند شد و بدون اینکه به مسعود اجازه دهد تا جواب طعنه اش را بدهد گفت: چی میخوری؟!
تلفن را برداشت و توی گوشی گفت: اقا جواد لطفا یه قهوه ی تلخ و غلیظ با یه لیوان چای ! ممنون .
تلفن را گذاشت.
مسعود نگاهش کرد و گفت: نه واقعا باید اعتراف کنم کم اوردم ! چه حافظه ی خوبی داری تو این سن و سال !
رها با حرص دندان قروچه کرد . دست به سینه شد و ران پایش را به لبه ی میزش تکیه داد و گفت: از این ورا ! گوش میکنم !
-به چی؟!
-تاسرم خلوته بگو… امروز روز شلوغیه !
مسعود پایش را روی پا انداخت و گفت: از کجا بگم ؟! از دو تا بچه هام که الان باید دانشجو باشن ! یا از همسرم که دیگه یه زن جا افتاده شده !
رها چشمهایش را بست و باز کرد .
مسعود گردنش را خم کرد وگفت: شایدم باید از یه مشت بهانه ی بی سر و ته حرف بزنم !
رها بی طاقت روی صندلی اش نشست و گفت: خالی شدی ؟! یا بازم چیزی داری برای گفتن؟!
مسعود کلافه از لحن خشک رها گفت: فکر کنم بقیشو خودت بدونی !

مسعود گردنش را خم کرد وگفت: شایدم باید از یه مشت بهانه ی بی سر و ته حرف بزنم !
رها بی طاقت روی صندلی اش نشست و گفت: خالی شدی ؟! یا بازم چیزی داری برای گفتن؟!
مسعود کلافه از لحن خشک رها گفت: فکر کنم بقیشو خودت بدونی !
رها اشفته کاغذهای روی میزش را جا به جا کرد و مسعود رک گفت : یعنی من دیگه تو زندگیت جایی ندارم رها؟!
رها با ارامش گفت: باز همون بحث قدیمی نه ؟!
در باز شد ، اقا جواد با سینی چای و قهوه داخل امد.
با دیدن مسعود لبخندی زد و گفت: سلام اقا .
مسعود به احترامش نیم خیز شد و گفت: خوبی اقا جواد .
با او دست داد و گفت : سلامت باشید اقا . خیلی وقت بود شما رو ندیده بودم.
مسعود لبخندی زد و رها با اشاره ی چشم و ابر جواد را بیرون فرستاد .
سرش را به برگه های پخش و پلای روی میزش باز گرم کرد.
کاغذی را برداشت.
مسعود فنجان قهوه اش را بالا اورد و گفت: تو یادش دادی ؟!
-چیو؟!
-این قهوه ی غلیظ و … !
و بدون انکه مزه اش کند توی سینی گذاشت و رها خسته گفت: مسعود بذار دو دقیقه حرفهای عادی بزنیم … از اینکه خویشاوندیم لذت ببریم و اوقات خوشی رو برای هم بسازیم!
مسعود با تاسف گفت: همین ؟! من برای تو شدم یه خویشاوند که اوقات خوشتو بسازم ؟!
-غیر از اینه مگه ؟! تو از من چی میخوای ؟! تو این یک سال خودتو گم و گور کردی !
-من اگر یک سال نبودم تو بیست ساله نیستی رها … ! بیست سال رها … !
-مسعود خواهش میکنم …. بس کن! بذار از در و دیوار حرف بزنیم ولی انقدر حرف گذشته رو مثل پتک نکوب توی سر من ! خواهش میکنم.
مسعود خودش را جلو کشید و گفت: رها چقدر عوض شدی… !
-من ؟! همون رَهام مسعود …
مسعود با تعجبی ساختگی گفت: جدی ؟! همون رهای سابق…. همون دختر پر شور نشاط قدیم …. همون ادمی که میپرستیدمش ! تو همونی؟! داری به من میگی ؟! دروغه …
رها سکوت کرد.
مسعود انگار که با خودش حرف بزند گفت: توی وجود تو اثری از اون ادمی که من میشناختم نیست ! تو زندگیتو دوست داشتی … تو برای اینده ات برنامه داشتی… الان چی ؟! کو اون ادم؟! کو اون دختر ؟! کجاست ؟!
رها دستی به پیشانی اش کشید و گفت: مسعود محض رضای خدا … این حرفها دیگه قدیمی شده … بیات شده .. از وقتش گذشته … نه من یه دختر بیست سالم نه تو یه جوون داغ سینه چاکی ! من گرفتارم … مسعود سی ساله گرفتارم تو رو خدا انقدر زخم نزن ! اگر میزنی دیگه روش نمک نپاش !
– یعنی انقدر گرفتاری که جایی برای من نبود تو زندگیت؟! یه زندگی نرمال… یه ازدواج منطقی… با بچه ! چیزی که رویای جفتمون بود!
رها با حرص کاغذ توی دستش را مچاله کرد ؛ صدایش را پایین اورد و گفت: گرفتاری من دو تا اتاق با من فاصله داره و من هنوز حتی نتونستم بهش بگم ! اون وقت تو ازم توقع داری وسط این همه جنجال یه گوشه ی خالی واسه ی تو کنار بذارم ؟! حرف از بچه میزنی؟!
مسخره خندید و گفت: بچه !!!
مسعود ساکت شد .
رها هم تمایلی به حرف زدن نشان نداد . با کاغذ ها سرگرم بود ! اخم میان ابرویش عمیق بود … اندازه ی بیست سال وعده و وعید !
شاید چند دقیقه به سکوت گذشت .
مسعود نفس عمیقی کشید و پاکت سیگارش را از توی جیب کتش بیرون اورد .

رها بلند شد ، از قفسه ی کتاب خانه زیر سیگاری کریستالی پایه داری را برداشت و مقابلش گذاشت .
با تق و تقی صدای فندک سکوتشان را شکست .
کامی از سیگارش گرفت …
رها با کنایه گفت: قدیما تعارف میکردی !
مسعود پاکت را روی میز شیشه ای انداخت ، رها اخمی کرد و یکی برداشت و گفت: همون بدبوی همیشگی !
با ضربه ای به پاکت نخی بیرون کشید و گوشه ی لبش گذاشت ، مسعود فندک را جلو برد .
سر سیگار که شعله گرفت و نارنجی شد دستش را عقب کشید .
مستقیم در چشمهایش نگاه کرد و گفت:
چه شباهتی !
رها به زور گفت: بین چی و چی ؟!
مسعود بدون اینکه حتی پلک بزند گفت: بین چشمهاتون !
بغضی ته حلقش را فشار داد . کام سیگارش را یادش رفت از گلویش بیرون کند . سوز بدی میان تارهای صوتی اش پیچید . انقدر بد سوخت که به چشمهایش فشار امد و به آنی حجمی از اشک جفت حدقه ی نگاه سبزش را پر کردند !
مسعود خاکستر سیگار را توی کریستال تکان داد .
رها خودش را جلو کشید و با چشمهایی که برق میزد پرسید: دیدیش؟!
مسعود سری تکان داد و دستهایش را توی هم قلاب کرد و گفت: دیدمش ! از نزدیک ! انگار خیلی ساله میشناسمش …
رها سیگار را توی کریستال انداخت و با خنده گفت: این یکی خودشه ! همونه … قد و بالاشو دیدی ؟! فرم چونه و فک و لب و دهنش…. بینیش…
از جایش بلند شد و با شور وصف ناشدنی ای گفت: چشماش… فرم ابروهاش… رنگ نگاهش …..
مسعود ادامه ی حرفش را گرفت و گفت: با جوونی های عمو مو نمیزنه ! همون تیپ … همون قیافه … همون صورت !
رها دستهایش را روی صورتش کشید ، نم گونه هایش را با سر انگشت گرفت و گفت: نیاز به تایید داشتم مسعود ! اومدی تاییدت خوشحالم کرد ! اینو جدی میگم … !
مسعود سیگار را توی کریستال له کرد و گفت: تو میدونی چی منو خوشحال میکنه رها ؟!
رها بحث را عوض کرد و گفت: وقتی چهارسال پیش دیدمش ماتم برد … اندازه ی سی و یک سال دوری ماتم برد ! شباهتش با بابا … رنگ چشمهاش… حتی صدای حرف زدنش …
مسعود صدا زد : رها …
رها با هیجان گفت: تو به اتفاق باور داری ؟! فکرشو بکن تو اوج نا امیدی … بعد از رد شدن ده نفر… بعد از اینکه هر بار تو اوج نا امیدی یه درصد پایین رو تو صورتت پرت کنن … یهو تو عروسی بهترین دوستت میبینیش !
مسعود نگاهش کرد ….
رها چند قدمی راه رفت و گفت: چهار سال لال بودم مسعود ! چهار سال خفه خون گرفتم….
مسعود باز صدا زد : رها …
رها بی توجه به مسعود میان خنده و گریه اش گفت: حالا اتاق بغل نشسته !!!
دستش را جلوی صورتش گرفت … سرخ شده بود …
مسعود مشت کرد و گفت: رها …
هقش را قورت داد و گفت: اتاق بغل من نشسته … اون وقت منو نمیشناسه ! اون وقت …
مسعود از جایش بلندشد و شانه هایش را گرفت … وادارش کرد روی مبل بنشیند … خودش لبه ی میز نشست و گفت: رها …
-وقتی صدام میکنی انگار بابام داره صدام میزنه !
مسعود پوفی کشید و گفت: چطوری هر روز میبینیش و باهاش کار میکنی …! اینطوری خودتو از بین می بری رها !
رها لبخندی زد و گفت: دلم برات تنگ شده بود … !
مسعود زهرخندی زد و گفت: قدیما با معرفت تر بودی !
رها رویش را برگرداند و گفت: قدیما فکرشو نمیکردم یه روزی به چیزی که میخوام برسم !
مسعود نگاهی به چشمهای بی قرار رها انداخت و گفت: هنوز باهاش حرف نزدی نه؟!
-فکر میکنی راحته؟!
-بالاخره که چی ؟!
با صدای در بدون اینکه رها اجازه دهد ، بنیامین وارد اتاق شد وبلند گفت: خانم رازی…
و با دیدن موقعیت مسعود و رها سرجایش ماند!
رها بدون اینکه از جایش جم بورد گفت: امری داشتید ؟!
پرینت هایی که فرشته گرفته بود را مقابلش روی میز گذاشت و با طعنه گفت : سرتون خلوت شد یه نگاهی به اینا بندازید !
و از جلوی نگاه زوم مسعود خودش را کنار کشید و از اتاق بیرون رفت .
در اتاق را که بست امیرعلی نگاهی به سر و ریختش انداخت و پرسید: چته؟!
بنیامین با حرص گفت: این دختره کم بود ! نامزدشم اضافه شد !
امیرعلی با تعجب گفت: نامزد؟!
بنیامین با نیشخند گفت: جفتشون مثل بز به آدم زل میزنن!

امیرعلی با خنده گفت: حالا چرا نامزد؟!
بنیامین یک تای ابرویش را بالا فرستاد و گفت: سبک نشستنشون به جلسه ی کاری نمیومد !
امیرعلی با صدای بلندی خندید و بنیامین به اتاقش رفت ، عرشیا از سرویس بهداشتی بیرون امد و رو به امیرعلی که ریسه میرفت گفت:داداش بگو ماهم بخندیم !
امیرعلی خنده اش جمع شد وگفت: به کارت برس !
و پشت سر بنیامین اتاق شد ، بنیامین متفکر به نمایشگر لپ تاپش زل زده بود .
لبه ی میز نشست و پرسید:چیه تو فکری؟!
بنیامین نفسش را فوت کرد وگفت: جمعه میرم مشهد !
امیرعلی متحیرپرسید: برای چی؟!
-یه خانواده رو ببینم!
امیرعلی ماند چه بگوید !
بنیامین لب زد: اما یکم قضیه برام گنگه !
-از چه لحاظ؟
بنیامین تنه اش را عقب کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد وگفت: فکر کن من رهام وگم میکنم !
امیرعلی حواسش رفت به بحث میان مینا و فرشته و عرشیا ! از جایش بلند شد ، در اتاق را بست و گفت : خب ؟! البته خدا نکنه !
بنیامین مستقیم به صورت امیرعلی خیره شد و گفت: نهایت پنج سال پیگیر دنبالشم… ده سال… بیست سال ! بیست و پنج سال… بعدش دیگه فراموش میکنم … خودشو نه ! با خاطرشم ولی دیگه امیدی ندارم که پیداش کنم ! مگر…
امیرعلی کنجکاو گفت: مگر چی؟!
-یه جایی اتفاقی یه ادمی رو ببینم که نشونی هاش مثل رهام باشه !
-خب ؟!
بنیامین از جایش بلند شد و گفت: مشکوکه ! خانواده ای که منو ندیده … نمیشناسه ! رو چه حسابی میگه این ادم با این مشخصات میتونه گم شده ی سی و خرده ای ساله باشه !
امیرعلی دستهایش را توی جیبش کرد و گفت : خب ضرر که نداری میری می بینیشون !
بنیامین شانه ای بالا انداخت و درحالیکه از پنجره بیرون را تماشا میکرد گفت: خاتون از این ماجرا خوشش نمیاد ! حتی حاجی هم استقبال نمیکنه ! ولشون کنی مانع هم میشن !
امیرعلی جلو امد ، کنار بنیامین ایستاد وگفت: حتما خیری توشه !…
-خیلی دلم میخواد منصرف بشم !
امیرعلی ساکت بود.
بنیامین درنگی کرد و سرش را بالا گرفت و به صورت امیرعلی خیره شد و گفت: یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده امیر!
-چی؟!
-چطوری خاتون و حاجی بعد سی سال یادشون میفته راجع به قدیم حرف بزنن و بعد بردیا بشنوه و بذاره کف دست من ! این مبهمه واسم !
امیرعلی رنگش پرید …
لبهایش راباز و بسته کرد و بنیامین گفت: یه سوالهایی تو ذهنمه که حس میکنم هیچکس نمیتونه جوابی بهشون بده !
امیرعلی به سختی نگاهش را از روی بنیامین برداشت وگفت: درست میشه !
بنیامین پوزخندی زد و گفت:
-زندگیم متلاشی شده امیر ! چی درست میشه؟!
امیرعلی دستش را روی شانه ی بنیامین فشار داد و گفت: بنیامین تو ادم ناامید شدن نیستی !
بنیامین جوابش را نداد .
با تقه ای به در جفتشان چرخیدند ، مینا مشفق با هیجان گفت: ببینید کی اینجاست !
بنیامین ماتش برد .
امیرعلی ابروهایش را بالا فرستاد ، قدمی به جلو امد و سلام کرد .
بنیامین در سکوت نگاهش میکرد .
-بدموقع مزاحم شدم ؟!

امیرعلی لبخندی زد و گفت: انا تو اینجا چه کار میکنی ؟!
انا ساک شکلات را به دست مینا داد وگفت: اومدم سر بزنم ! ایرادی داره ؟!
امیرعلی نگاهی به اخم های بنیامین انداخت و گفت: خیلی هم عالی… من برم به کارام برسم !
و در را پشت سرش بست .
انا دست به سینه جلو امد و بنیامین پرسید: تو نباید الان سرکارت باشی؟!
-چرا ولی مرخصی گرفتم . ناراحت شدی اومدم اینجا ؟!
بنیامین پشت میزش نشست و گفت: ادرس اینجا رو از کجا اوردی ؟!
انا خنده اش را جمع کرد و در یک کلمه گفت: فرشته .
بنیامین هومی کشید و خودش را سرگرم نشان داد .
انا مقابل میزش ایستاد و گفت: میدونستم انقدر ناراحت میشی نمیومدم !
بنیامین چیزی نگفت.
انا برگه ای را روی میز مقابلش گذاشت و گفت: بیشتر واسه ی این اومدم …
بنیامین کنجکاو نگاهی به برگه انداخت و گفت: چی هست ؟!
-وقت اکو برات گرفتم!
بنیامین چشمهایش را درشت کرد و گفت:چی؟!
انا روی صندلی کنار میز بنیامین نشست و گفت: وقت اکو و نوار قلب ! با دکتر حکمت هم صحبت کردم . ساعت پنج و نیم برات وقت گرفتم!
اخمهایش باز شد و گفت: انا من خوبم .
انا با حرص لب زد : مثل یه دیوار دیشب ریزش کردی جلو چشمم ! بعد تو خوبی؟!
-من تا شیش و نیم اینجام !
-خب مرخصی بگیر. بنیامین با من چونه نزن !
بنیامین از جایش بلند شد و گفت: خیلی خب چیزی میخوری؟
انا شال طوسی روی سرش را مرتب کرد وگفت: چی مثلا؟! … معجون ؟!
و خندید.
همانطور که به سمت در میرفت گفت: بد نگذره !
دررا نیمه باز گذاشت و از اتاق بیرون رفت. درحالی که در اشپزخانه ماگش را زیر شیر اب ابکشی میکرد رها داخل شد و گفت: مهمون دارید؟!
بنیامین از سرشانه به عقب چرخید و جواب داد : بله چطور؟!
-چرا به اقا جواد نگفتید برای پذیرایی اقدام کنن ! لازم نیست خودتون رو به زحمت بندازید !
بنیامین چیزی نگفت.
رها ارام اضافه کرد: البته الان جواد نیست . فرستادمش بره دنبال نهار !
بنیامین ماگش را زیر سماور گرفت و جواب داد : دیگه یه لیوان چای این حرفها رو نداره !
رها درب یخچال را باز کرد و انگار که با خودش حرف بزند گفت: پسرعموی منم نموند برای نهار. رفت.
بنیامین ساکت بود.
رها جعبه ای را بیرون کشید و گفت: این کیک هم تازه است !
-ممنون. همین چای کافیه!
رها درب جعبه را برداشت وگفت: خودم امروز خریدم! برای صبحانه . همکاراتون استقبال کردن .
بنیامین چیزی نگفت.
رها مصر گفت: شما هم نخوردید ! یعنی اگر یکم صبح زودتر میومدید …
وخندید !
بنیامین هم لبخندی زد وگفت: این الان تذکر بود ؟!
-نه بیشتر جنبه ی اینو داشت که شانستون رو از دست دادید !
مکثی کرد و پرسید: حالا نمیخواین امتحانش کنید؟!
-یعنی قراره نمک گیر بشم که صبحا زود بیام ؟!
رها باز خندید و بنیامین نگاهی به قیافه ی کیک انداخت و رها با اصرار گفت: یه برش میذارم براتون .
و خواست از جاظرفی یک پیش دستی بردارد که دستش به ارنج بنیامین خورد و کمی از چای توی ماگ شت دست بنیامین سرریز شد !
بنیامین عقب کشید و رهادستپاچه گفت: وای … سوختید؟!
بنیامین ماگ را روی سینک ظرفشویی گذاشت و حینی که دنبال دستمال چشم میچرخاند گفت: نه …
رها هول چند کلینکس از جعبه ی دستمال کاغذی روی میز وسط اشپزخانه بیرون کشید و گفت: اگر میسوزه به جواد بگم سر راهش پماد بگیره !
بنیامین نیم نگاهی به قیافه ی نگران رها انداخت و گفت:نیازی نیست ! سماور خیلی جوش نبود !
با همان دستمال ها پشت دستش را خشک کرد رها برشی کیک توی پیش دستی گذاشت و گفت : مهمونتون اگر میمونن به جواد بگم غذا بیشتر بگیره !
بنیامین به پشت سر رها نگاه کرد. آنا رو به روی اشپزخانه وسط سالن ایستاده بود و پوست لبش را می جویید . نگاهش تیز بود . تیز و برنده !
نگاهش پر از کنجکاوی و سوال بود !
با همان افکاری که تا چند ماه قبل با آنها سر و کله میزد و کلنجار میرفت ! همان نگاه ازار دهنده که تهمت میزد و نتیجه میگرفت !
نگاهش اشنا بود … پر از شک بود ! پر از تردید ! پر از سوال !

بی توجه به رها به ارامی از کنارش رد شد ، آنا زودتر به اتاق رفته بود ، خودش را مشغول بازی با تلفن همراهش نشان داد.
بنیامین چای را روی میز گذاشت و گفت: خیلی داغ نیست !
انا پوزخندی زد و با کنایه گفت: دیدم خوشحال نشدی من اومدم اینجا !
بنیامین ساکت بود .
انا نگاهی به پوست قرمز دستش انداخت و در با تقه ای باز شد ، رها با یک پیش دستی کیک جلو امد و گفت: اینو فراموش کردید !
پیش دستی را روی میز بنیامین گذاشت و گفت: معرفی نمیکنید جناب بدیع ؟!
انا به زور از جایش بلند شد .
بنیامین قدمی جا به جا شد و گفت: خانم رازی مدیر مجموعه … ایشون هم…
انا دستش را جلو اورد و قبل از اینکه بنیامین چیزی بگوید ، گفت: همسرشون هستم!
رها لبخند دوستانه ای زد و گفت: خوشوقتم !
-تبریک میگم ! گویا اینجا تازه تاسیسه !
رها نفس عمیقی کشید و گفت: بله . ممنون .
آنا دقیق و تیز وراندازش میکرد،کمی از خودش بلندتر و کشیده تر بود. با یک تیپ زنانه سنش را بیشتر نشان می داد… یک مانتوی طوسی با شال و شلوار مشکی !
پشت نگاه سبزش یک خط نازک یشمی خودنمایی میکرد … کل ارایش صورتش همین بود .
گونه های استخوانی و لبهای نیمه برجسته … اگر حرف نمیزد ، اگر چشمهایش رنگی نبود … اگر مدیر این مجموعه نبود … میشد گفت : معمولی است ! خیلی معمولی….
اما وقتی حرف میزد و مردمکش تکان میخورد و لبخند روی لبش می امد لوند میشد !
رها زیر نگاه سنگین انا گفت: نهار وبا ما صرف کنید … !
و نگاهش را به بنیامین که خشک و جدی ایستاده بود انداخت و گفت: فکر نکنم اینجا خیلی براتون غریبه باشه !
انا با غیظ پرسید: چطور؟!
رها با ارامش گفت: چون فکر میکنم شما باقی کارکنان هم بشناسید !
انا جدی گفت: بله . همشون از دوستان قدیمی و همکاران سابق بنیامین هستند !
بنیامین را جوری صمیمی و مالکانه ادا کرد که رها لبخندی زد و گفت: فکر کنم من اینجا بینتون غریبه ام !
با مزاح اضافه کرد: میتونم زودتر برم.
-اینطور نیست !
انا و رها به سمتش چرخیدند .
بنیامین رها را نگاه میکرد .
انا با اخم نفسش را فوت کرد و بنیامین بعد از” اینطور نیستی” که خشک به زبان اورده بود با لحنی دوستانه تر گفت: هنوز خیلی زوده . تا شرکت جا بیفته و روال اولیه اش طی بشه طول میکشه ! به تدریج فضا دوستانه تر میشه ، غریبه نمی مونید !!!
بالاخره یک جمله ی طولانی او را مخاطب قرار داده بود . میخواست پرواز کند …
خوشی زایدالوصفش را توی خودش خفه کرد و رو به انا گفت: نهار و با ما بمونید . اینجافعلا فقط اسمش شرکته . کارمون به اون صورت شروع نشده !
انا هومی کشید و رو به بنیامین گفت: پس میتونیم ساعت پنج و نیم بریم نه ؟!
بنیامین خشک گفت: ساعت کاری شرکت تا شیش و نیمه !
انا کلافه از اصرار بنیامین برای ماندن گفت: خانم رازی فرمودن تایم اداری شلوغی پیش روتون نیست ! درست میگم ؟!
و مستقیم در چشمهای رها زل زد .
رها نفس عمیقی کشید و گفت: البته . چرا که نه . اقای بدیع شما طرح هاتون رو به من تحویل دادید . مسئله ای نیست اگر کارتون ضروریه میتونید تشریف ببرید !
انا لبخندی تصنعی زد و فرشته در چهارچوب گفت: خانم رازی تلفن !
رها با لبخند سری برای انا تکان داد و از اتاق خارج شد .
انا رفتنش را تماشا کرد .کفشهایش پاشنه ای نداشتند !
بنیامین پشت میزش قرار گرفت.
انا با چنگال برشی کیک به دهانش گذاشت و ماگ را برداشت و گفت: به نظر زن خوبی میاد .
بنیامین جوابش را نداد .
انا هومی کشید و گفت: چه کیک خوش طعمیه !
بنیامین ساکت بود .
-چه حسی داری که مدیرت یه زنه؟!
لبخندی زد و گفت: تا به حال برای کسی کار نکردی… سخته نه ؟!
بنیامین چیزی نگفت …
انا باز گفت: ولی زن خوبی به نظر میومد … گفتی متاهله؟!
بنیامین نگاهش کرد.
انا یک تکه ی دیگر از کیک را به دهانش گذاشت و گفت: بچه هم داره ؟!
بنیامین دستش را زیر چانه اش ستون کرد و چشمهایش را به صورت انا دوخت.
انا کلافه از سکوت بنیامین طعنه زد: تا الان که داشتی بلبل زبونی میکردی ! “غریبه نمی مونید” !
بنیامین لپ تاپش را حرصی بست .
اقا جواد تقه ای به در زد و گفت: اقا نهار اماده است …
و یک تیوپ پماد سوختگی روی میز گذاشت و گفت: اینم خانم رازی دادن که بدم به شما !
و از اتاق بیرون رفت.
انا تیوپ را برداشت و نگاهش کرد همانطور که چشمش به پماد بود گفت: تا به حال از هول دیدن من خودتو نسوزوندی !
بنیامین پوزخند درشتی زد و آنا پر تاسف نگاهش کرد و گفت: منو بگو نگران کی شدم ! منو بگو برای کی وقت گرفتم … من احمق …. !
تیوپ را توی صورت بنیامین پرت کرد ، به پیشانی اش خورد و روی زمین افتاد .
آنا با حرص گفت: برای همین خوشت نیومد اومدم اینجا ؟!
بنیامین ساکت بود .
انا پوزخندی زد وگفت: کاری نداری… بعد میگی تا شیش و نیم اینجام ! البته حق داری منم رییسم درسته با نگاهش قورتم میداد شیش و نیم که سهله تا دو صبحم میموندم توشرکت !
بنیامین به سکوتش ادامه داد.
انا مشت کرد و گفت: هر بلایی سرت بیاد حقته بنیامین … !

بنیامین واکنشی نشان نداد .
انا دستی به صورتش کشید و گفت: بعید میدونم متاهل باشه … ! حلقه ای دستش نبود !
مکث کرد تا بنیامین حرفی بزند !
اما خیال نداشت سکوتش را بشکند …
حتی خیال نداشت دست از این همه نگاه های توبیخ کننده بردارد !
خسته از سکوت ، کیفش را روی شانه انداخت و بدون اینکه حرف دیگری بزند به سمت در اتاق حرکت کرد ، بنیامین هنوز ساکت بود.
کنار در که ایستاد بغض ته حلقش دو برابر شد …
روی در تقویم بود … روزشماری در یک نگاه !
چشمش به جمعه افتاد … دستش در هوا برای لمس دستیگره ماند ؛ مردد و دودل !
بین ماندن و رفتن گیر کرده بود .
پنجه هایش را دور زنجیر کیفش حلقه کرد و از جمعه دل کند و به چهره ی بنیامین خیره شد !
چهره ی خونسرد و بی تفاوت !
انگار نه انگار … حتی اگر جلویش جان میداد هم با همین نگاه منجمد کننده و جنگلی تماشایش میکرد ! بدون تغییری در وضعیت صورتش !
بدون هیچ واکنشی …
مثل همیشه … !
عادتش بود… سکوت میکرد !

4.7/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x