رمان پروانه ام پارت۹۱

4.2
(93)

 

قلبش انگار از ارتفاع سقوط کرد … نفس برای چند لحظه بند اومد ! وقتی دید آوش به سمتشون قدم برداشت … بدنش حتی سردتر شد !

 

اطلس ویشگونِ ریز و پر حرصی از بازوش گرفت و کنار گوشش غرید :

 

– خدا منو بکشه پروانه … از دست کارای تو ! حالا چه جوابی بهش بدم ؟!

 

نفس تندی کشید و لحنش رو بلافاصله تغییر داد … هنوز سه چهار قدمی مونده بود تا آوش کاملاً بهشون برسه … با خوشرویی گفت :

 

– ای وای آقا … شما کجا اینجا کجا ؟ … چه بی خبر برگشتید ! چشممون رو روشن کردید !

 

– شما این وقت شب اینجا چیکار می کنید ؟!

 

لحن عبوس و تا اندازه ای خشنِ آوش … اطلس رو سنگ رو یخ کرد !

 

– خب آقازاده … اومدیم بیمارستان ! نوبه ی دکترِ پروانه خانم بود !

 

صورت آوش حالتی گرفت … انگار چیز مزخرفی شنیده بود !

 

– بیمارستان ؟ اینجا ؟!

 

به زمین اشاره کرد !

 

اطلس کاملاً درمونده به فکر سرهم کردن چاخان دیگه ای بود … که آوش مهلت نداد و کاملاً چرخید به طرف پروانه .

 

پروانه بزاق دهانش گیر کرده توی گلو … بلافاصله گفت :

 

– سلام !

 

انتظارش رو نداشت … ولی رنگ نگاه آوش ناگهان تغییر کرد ! از اون خشم و عصبیتِ لحظاتی پیش برگشت … و نرمش گرفت .

 

– مشتاق دیدار ، پروانه خانم !

 

و چترش رو بالای سرِ پروانه گرفت تا بیشتر از اون دونه های برف روی موهای سیاهِ مجعدش نشینه !

 

 

 

 

قلب پروانه گاپ گاپ تپیدن گرفت !

 

آوش نگاهی به سر تا پاش انداخت و بعد دست جلو آورد تا برف های نشسته روی شنلِ اون رو پس بزنه .

 

پروانه سردتر شد … انگشتای منجمدش رو قفلِ هم کرد .

 

سلمان از فاصله ی دور با قدم های تند و تیز خودش رو به اونها رسوند … با چشم هایی گرد شده از تعجب … گفت :

 

– آوش خان … شما …

 

اینقدر از دیدنِ یکباره ی آوش حیرت کرده بود که نمی تونست حرف بزنه . آوش گفت :

 

– خانم ها رو تنها گذاشتی ، سلمان !

 

لحنش رنگ سرزنش داشت . سلمان گفت :

 

– داشتم می رفتم در بیمارستان … ماشین رو بردارم … بعد شما رو دیدم …

 

آوش نفس عمیقی کشید که باعث شد بخار نفسش در هوا پخش بشه … بعد دست برد توی جیبش … سوییچ ماشینش رو در آورد .

 

– ماشین من بیست متر جلوتر پارکه … برو بیارش !

 

سلمان “رو چشمی” گفت و سوییچ رو گرفت و باز دوید تا چیزی که آوش گفته بود ، انجام بده .

 

اون وقت آوش باز چرخید به طرف پروانه و نگاهش کرد … .

 

– چرا می لرزی ؟ سردته ؟!

 

پروانه تلاش کرد لبخند بزنه :

 

– چیزی نیست !

 

ولی آوش دسته ی چتر رو به طرفش گرفت :

 

– اینو بگیر !

 

و بعد پالتوشو از تن در آورد و روی شونه های پروانه انداخت .

 

 

 

پروانه ناگهان توی حجمی از گرما و عطر مردونه فرو رفت … .

 

گیج بود … گیج تر شد … .

 

چون اش رو بالا گرفت و نگاه سرگردونی به اطلس انداخت . انتظار این رفتار رو از آوش نداشت ! تا به حال هیچ کسی اینطوری باهاش رفتار نکرده بود … اینطور که انگار یک خانمِ محترمه ! … که انگار لایق احترام گذاشتنه !

 

لب هاشو با نوکِ زبونش مرطوب کرد و خواست چیزی بگه … ولی فرصت نکرد .

 

ماشینی مقابل پاهاشون توقف کرد … و سلمان از پشت فرمون پیاده شد .

 

آوش زیر بازوی پروانه رو گرفت و همونطوری که چتر سیاه رو روی سرش نگه داشته بود … اون رو به سمت ماشین هدایت کرد .

 

اطلس اون دو نفر رو دنبال کرد … چشم های سلمان هم … .

 

پروانه انتظار داشت روی صندلی عقب بشینه ، ولی وقتی آوش در صندلیِ کنارش رو باز کرد … بی اختیار خودش رو عقب کشید .

 

– نه … اربابزاده ! نه !

 

آوش با چشم های جستجو گرش به اون نگاه کرد :

 

– چرا نه ؟!

 

و با فشارِ اندکی که به بازوی پروانه وارد کرد … .

 

پروانه حالش خوب نبود … انگار سرگیجه داشت ! تنش یک دم منجمد می شد و یک دم گر می گرفت ! نمی تونست چونه بزنه … بی اختیار روی صندلی نشست … . آوش در رو بهم کوبید .

 

پروانه با نگاهش اون رو دنبال کرد … که چطور ماشین رو دور زد و روبروی سلمان قرار گرفت .

 

هر دو مرد با هم حرف می زدند … که اطلس روی صندلیِ عقب ماشین جا خوش کرد .

 

– کار خوبی نکردی روی صندلی جلو نشستی ، پروانه !

 

 

 

 

 

 

 

قلب پروانه مثل کبوتری زخمی وسط سینه اش پر پر می زد ! ازاضطراب بود … یا شاید گمراهی ! انتظار این رفتارِ گرم رو از آوش نداشت … گیج شده بود !

 

دستش رو گذاشت روی قفسه ی سینه اش و نفس تکه و پاره ای کشید :

 

– خودش گفت خاله ! من که اصلاً حرفی نزدم !

 

اطلس با افسوس نگاهش کرد … ولی دیگه چیزی نگفت … .

تا وقتی آوش حرفاشو با سلمان تموم کرد و توی ماشین نشست . چترش رو بست و همون بیرون تکوند … و بعد اونو کنار دستش گذاشت .

 

– ما نباید مزاحمِ شما می شدیم ، ارباب زاده ! می تونستیم با سلمان برگردیم !

 

اطلس گفت … ولی آوش انگار صداشو نشنید ! توی صندلی جابجا شد و بعد استارت زد .

 

دستهای پروانه پوشیده زیر پالتوی گرم آوش … با ناخن به جونِ ریشه ی کنار انگشت کوچیکش افتاده بود ! استرس داشت اطلس حرفی بزنه و اونو پیش آوش کوچیک کنه !

 

اطلس باز هم گفت :

 

– مادرتون اطلاع دارن که تشریف آوردین ؟

 

– نه اطلس ، هیچ کسی نمی دونه !

 

پروانه نگاه کرد به چند دونه برف باقیمونده روی موهای مرتب و مشکی آوش … چیزی درون قلبش دوست داشت دست ببره و اون دونه های برف رو پس بزنه !

 

– حتماً خیلی خوشحال می شن ! این چند روزه آروم و قرار نداشتن … انگار توی آتیش بودن ! هِی بهشون می گفتم ، خانم … شما ده سال دوری تحمل کردین ! حالا چند روز دیگه هم …

 

آوش با بی حوصلگیِ تکبر آلودی حرفش رو قطع کرد :

 

– حتماً … امشب خیلی خوشحال میشه وقتی ببینه منو از شهر براش سوغاتی بردی ! دیگه فکرشو نکن اطلس … هر چی بوده تموم شده !

 

و بعد با نگاهی خسته به پروانه … پروانه از تاثیر نگاهش به خنده افتاد .

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 93

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Man
Man
10 روز قبل

از ماتیک و مفت بر پارت نداریم؟!🥺🥺😞🙈

خواننده رمان
10 روز قبل

پارت قشنگی بود ممنون قاصدک جان😍🙏

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x