رمان پروانه ام پارت ۸۸

4.2
(92)

 

آوش چشم دوخته به هاله … هوومی کشید . مرتضی زیر لب با خودش تکرار کرد :

 

– سه سقط پی در پی …

 

آوش با بی صبری وسط کلامش دوید :

 

– با اون پودری که بهت دادم روش آزمایش کنی …

 

– هنوز که معلوم نیست !

 

– دست بجنبون ! باید زودتر بهم بگی توی اون پودر چه کوفتی ریختن …

 

مرتضی با بی خیالی نگاهی به دور و اطراف انداخت :

 

– تا پس فردا آماده میشه !

 

آوش اخمِ کوتاهی کرد و دستی به پاپیونِ زیر گردنش کشید :

 

– حالا چرا بیخ گوشِ منی ؟ قرارمون چی بود ؟!

 

مرتضی با ناامیدی گفت :

 

– من نمی تونم !

 

نگاه ممتد و طولانیِ آوش … مرتضی نچی کرد :

 

– عموزاده اش چسبیده بهش !

 

– نگرانِ اون نباش … هاله آدم حسابش نمی کنه ! برو بحثِ آزمایشات رو پیش بکش پسر …

 

نوک انگشتانش رو به شانه ی مرتضی کوبید :

 

– برو ببینم چه می کنی !

 

مرتضی پووفِ کلافه ای کشید و سر چرخوند به سمت هاله … .

 

هاله چند قدمی جلوتر از اونا و دوشادوشِ محسن راه می رفت … هر چند با هم حرف نمی زدند . بعد شالِ خزِ شیری رنگش از روی یکی از شونه هاش سر خورد و پشت سرش آویزون شد .

 

آوش سقلمه ای به مرتضی زد … مرتضی قدم تند کرد و خودش رو به هاله رسوند و شال رو از روی زمین بالا کشید . هاله چرخید به طرفش … با هم چشم در چشم شدند … مرتضی لبخندی مودبانه زد .

 

 

بلاخره به بالکن مخصوص خودشون رسیدند . فخار مدام تعظیم و کرنش می کرد و به همراهانش خوش آمد می گفت . در آخر هم این خودش بود که تک به تک مهمون ها رو به ترتیب دلخواهش روی صندلی ها هدایت کرد .

 

محسن رو روی آخرین صندلی در ضلعِ غربی بالکن نشوند و بعد از اون هاله و مرتضی … بعد همسرش و بعد خودش و کنار خودش ، آوش !

 

آوش نگاهی راضی و پر اطمینان به مرتضی و هاله انداخت که کنار هم نشسته بودند و گرم صحبت … تک دکمه ی کتش رو باز کرد و روی صندلی راحت نشست .

 

فخار گفت :

 

– خب … جناب امیر افشار ! دلتنگِ خانواده ی محترم نباشید ! تهران گردی خوش می گذره ؟

 

آوش لبخندی بی اعتنا زد :

 

– درگیر کار بودم آقا … فرصت دلتنگی نداشتم !

 

– بعد از اون شب اول که تشریف آوردید منزل ما ، دیگه افتخار زیارتتون رو پیدا نکردیم !

 

مکث کوتاهی کرد ، کمی به سمت آوش متمایل شد و با صدایی کنترل شده ادامه داد :

 

– راستش … خیلی دوست داشتم چند کلمه ای صحبت بکنیم …

 

آوش فرو رفته در صندلی دسته دار ، سیگاری روشن کرد :

 

– بفرمایید ، من در خدمتم !

 

– جناب امیر افشار … همینطوری که می دونید ، ما با هم فامیلیم ! درسته که برادرِ شما از دنیا رفته و دختر من متاسفانه نتونست فرزندی داشته باشه ولی … خب … هنوز هم دیگران اونو متعلق به خانواده ی شما می شناسن !

 

یک لحظه سکوت … دستی کشید گوشه ی لبش … با حالتی معذب و تکه پاره ادامه داد :

 

– دختر من هنوز جوونه … شادابه ! زیباست ! هنوز خیلی ها هستن که چشمشون دنبالشه ! همین برادر زاده ی من … محسن … یکی از خواستگاراشه !

 

آوش دستش رو مقابل صورتش تکون داد تا هاله ی دود رو پس بزنه … و گفت :

 

– این رو کم و بیش متوجه شدم ، جناب فخار !

 

فخار دستپاچه ادامه داد :

 

– خب … خب … می خوام بگم که … می خوام بدونید برای هاله خواهان کم نیست ! ولی برای من … هنوز شما ارجحیت دارید ! منظورم اینه که شما برادر شوهرش هستید ! اگر شما بخواید … اگر هاله رو بخواید …

 

 

 

 

 

– خب … بله ! شاید نباید انتظاری از شما داشته باشم ! … شاید …

 

آوش مخالف بود … قطعاً و صد در صد … ولی نفهمید چی شد که پاسخ داد :

 

– در موردش فکر می کنم ، آقای فخار !

 

فخار نفس عمیقی کشید … تلاش می کرد خوشحالی خودش رو از شنیدن این پاسخ ، نمایان نکنه .

 

– خب … خوبه !

 

لحظاتی بینشون سکوت برقرار شد … سکوتی که پر از صدای هیجان آمیز مرتضی بود ، که داشت چیزی رو توضیح می داد ! … حالا همسرِ فخار هم متمایل شده بود به طرفش و در بحثش شریک شده بود .

 

توجه فخار جلب شده به هیاهویی که مرتضی درست کرده بود … .

 

آوش بی حوصله از کش اومدن اون شب ، خودش رو وسط بحث انداخت :

 

– چی داری می گی ، جناب دکتر ؟ … انگار کنفرانس پزشکی به راه انداختین !

 

لحنش بدون اینکه دست خودش باشه ، کمی خشن شده بود . همسر فخار چرخید به طرف شوهرش و با هیجان گفت :

 

– آقای دکتر می گن راههای زیادی برای درمانِ ناباروری وجود داره !

 

فخار نفس تندی کشید :

 

– اوه … جداً ؟!

 

مرتضی با لحنی ترغیب کننده توضیح داد :

 

– داشتم برای خانم توضیح می دادم … اروپا سرمایه گذاری عظیمی انجام داده برای درمان ناباروری ! … این دیگه مشکلی نیست که لاینحل باشه !

 

آوش مجدد فرو رفته توی صندلی … دست هاشو مقابل سینه اش درهم گره زد و با رضایت به همه چی نگاه دوخت … .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 92

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x