رمان پروانه ام پارت ۹۰

4.1
(101)

 

 

– من هیچی نگفتم مرتضی ! حرف توی دهنت نمی ذارم ! فقط دارم میگم که … حواست باشه ! که راحت از کاراش نگذری ! … که آزمایشات قدیمیشو بگیری ، دکترش رو پیدا کنی ! …

 

– یک مادر برای چی باید بچه های خودش رو به دنیا نیومده ، بکشه ؟

 

آوش نیشخند تلخی زد :

 

– برای اینکه زندگیشو با شوهری که دوستش نداره ، تموم کنه ! کاملاً منطقی به نظر میاد !

 

مرتضی هاج و واج زمزمه کرد :

 

– این زن ها … چقدر موجودات خطرناکی می تونن باشن !

 

آوش نفس عمیقی کشید :

 

– و من باید با زن ها بجنگم ! خدا بهم رحم کنه !

 

***

 

دکتر حبیب زاده مکثی کرد … از بالای عینکش نگاه کرد به پروانه … بعد لبخند زد .

 

– همه چی خیلی نرمال و عالی ! قلب بچه می زنه … احتمالاً تا چند روز دیگه حرکاتش هم حس می کنی !

 

پروانه نگاه کرد به چشم های او و لبخند زد … این خانم دکتر بسیار پر آوازه که از تهران به شهر کوچک آنها آمده بود … و دیگر همه می دانستند آوش او را برای مراقبت از پروانه فرا خوانده بود !

 

دکتر پرسید :

 

– دلت میخواد صدای قلبش رو گوش بدی ؟!

 

پروانه نرم پلک زد . انگار به پیشنهاد غیر منتظره ای بر خورده بود . تارهای قلبش از این حس عجیب و شیرین و ناآشنا به ارتعاش در آمد ! مردد پاسخ داد :

 

– اگر بشه … بله !

 

دکتر حبیب زاده گوشی مخصوص را به او سپرد و بعد پرده ی آن را روی شکم پروانه چرخاند .

 

پروانه با دقت گوش می کرد … تپش قلبش تند و بی امان شده بود !

 

صدای عجیبی شبیه صدای حرکت آب … و بعد … صدلی کوبش قلبی !

 

محکم … پر تلاش … در تقلای زنده ماندن و رشد کردن ! صدای تپش قلبی در درون بطنش … .

 

دیواری درون تن پروانه فرو ریخت ! صدای تمش قلب فرزندش … ! …

 

 

 

 

 

 

احساسی عجیب و نیرومند … !

پلک هاشو روی هم گذاشت و خوب گوش داد به این صدا ! صدای قلب … صدای حیات … صدای پمپاژِ قوی خون که انگار داشت می جنگید برای زندگی !

 

پروانه سر بالا گرفت و چشم های مبهوتش رو به دکتر دوخت … دکتر باز لبخند زد .

 

– برات عجیبه ، نه ؟ یک انسان توی بطن تو داره رشد می کنه و قلبش می زنه … دقیقاً زیر قلب خودت جا خوش کرده و قلبش می زنه ! … هیچ مردی عظمت و شیرینیِ این لحظه رو نمی تونه تجربه کنه !

 

گوشی رو از روی گوش های پروانه برداشت و با نفس عمیقی … اضافه کرد :

 

– حالا می تونی بلند شی !

 

دقایق بعدی دکتر حبیب زاده در مورد داروها و مراقبت ها براش توضیح می داد … و پروانه هنوز توی گیجیِ عمیقی دست و پا می زد .

 

وقتی بلاخره از دکتر خداحافظی کرد و از اتاقش خارج شد …

 

اطلس پشت در روی نیمکتی نشسته بود … سلمان هم کمی دورتر ، دست هاشو مقابل سینه اش درهم چلیپا کرده و شونه اش رو چسبونده بود به دیوار .

 

با خروج پروانه ، نگاه هر دو به طرفش کشیده شد . اطلس اول اسمش رو صدا کرد :

 

– پروانه جانم !

 

یک لحظه نگاه کرد بهش … و معلوم نبود چی دید توی صورت پروانه که با نگرانی از جا پرید :

 

– خوبی خاله جان ؟ درد داری ؟ رنگت پریده چرا ؟!

 

دست پروانه رو گرفت . پروانه گفت :

 

– خوبم خاله ! خیلی خوبم ! نگرانم نشو !

 

و نگاهش رو به موزاییک های کثیف کف زمین دوخت . صدای تپش قلب هنوز توی گوشش بود … و حالش دگرگون بود ! … چون از همون چیزی که می ترسید ، سرش اومده بود !

 

عاشقِ صدای توی بطنش شده بود ! دل باخته بود به موجودی که از خون سیاوش خان بود !

 

 

 

ااحساسی تلخ و شیرین توام با هم داشت . انگشتانِ اطلس رو کمی فشرد :

 

– بریم خاله ! اینجا گرمه … تنم گر می زنه !

 

اطلس هنوز خیالش راحت نشده بود ، ولی همراه پروانه کشیده شد .

 

پروانه بی توجه به سلمان که دورتر ازشون ایستاده و مراقبشون بود ، به طرف در خروجی بیمارستان رفت .

 

هوا سرد بود ، ولی نه اونقدر سرد که استخوان بسوزونه . آسمون نارنجی رنگ بود و داشت برف می بارید .

 

تمامِ روز برف بی امانی باریده بود و همه جا رو با سپیدی چشم نوازش پوشیده بود … و هنوز هم برف می بارید . دونه های درشت و آبدار برف رقص کنان توی هوا می چرخیدند و روی سر همه چیز می نشستند .

 

– پروانه جان ، اینجا سرده ! تا سلمان ماشین رو میاره ، بیا برگردیم داخل !

 

پروانه دستش رو بالا گرفت و تلاش کرد دونه های برفِ معلق در هوا رو بگیره .

 

– ولی خاله جان … من دلم نمی خواد برگردم عمارت ! دلم می خواد توی شهر قدم بزنم !

 

– دیگه چی پروانه ؟! … به حق چیزای ندیده و نشنیده !

 

پروانه ملتمس اصرار کرد :

 

– برم عمارت چی بشه ؟ اینقدر توی چهار دیواری اتاقم حبس بودم ، قلبم داره می ترکه !

 

– من کار ندارم دختر جان ! تو امانت آوش خانی … قدغن کرده پاتو از چهار برجی بیرون نذاری ! … امشب هم اگه به خاطر دکتر نبود .‌.

 

پروانه با سرتقی نگاهش کرد :

 

– آوش خان که اینجا نیست ، تهرانه ! اگه آدم فضولی پیدا نشه براش خبر ببره … هیچوقت نمی فهمه !

 

و نگاه کینه توزی حواله ی سلمان کرد . سلمان سرخ شد ، ولی اطلس ویشگون یواشکی از بازوش گرفت .

 

– برای من چشم نچرخون ، پروانه ! حق نداری دست از پا خطا کنی ! خودم همه چی رو کف دستش می ذارم !

 

ولی پروانه دست اطلس رو رها کرد و بی اعتنا به هشدار های زن ، از پلکان جلوی بیمارستان پایین رفت … .

 

 

 

قلبش سبکبالی بی سابقه ای داشت … لبخند یک لحظه هم از روی لبش کنار نمی رفت !

 

اطلس افتاد پی اش :

 

– کجا می ری چشم سفید ؟ کجا راهتو کشیدی داری می ری ؟ … فکر کردی من قاقم اینجا ؟ دارم بهت می گم …

 

ولی تا چشمش به صورتِ درخشانِ پروانه و لبخندش افتاد … در جا سکوت کرد .

 

لبخند پروانه عمیق تر شد :

 

– تلخ نباش دیگه خاله جون ! فقط ده دقیقه راه بریم … ببین چه برفی می باره !

 

و باز در امتدادِ پیاده روی سفید پوش به راه افتاد . هوا سرد بود ، ولی نه اونقدر که آزار دهنده باشه … نه اونقدر که پروانه رو از پیاده روی جذابش منصرف کنه !

 

راه می رفت و نگاه بشاش و براقش مدام دور و اطراف رو می کاوید .

 

اون فصل زمستون رو دوست داشت … خودش توی زمستون متولد شده بود ! برف بازی های سه نفره اش با زهرا و سالومه … و بعد چای داغ نوشیدن پای گرمای مطبخ … .

 

ولی هیچوقت زمستونِ این شهر رو ندیده بود ! معمولاً تمامِ سه ماه زمستون پاشو از دروازه ی چهار برجی اجازه نداشت بیرون بذاره … و این اولین باری بود که ملک افشاریه رو سفید پوش می دید !

 

زمستون این شهر کوچیک جذابیت دیگه ای داشت ! رفت و آمد مردم … چراغ های روشن سر در مغازه ها … و دستفروش های که خوراک گرم می فروختن !

 

نگاه پروانه ثابت موند روی چرخ دستی مردی که آش رشته می فروخت … دهانش آب افتاد !

 

اطلس بلافاصله فکرش رو خوند :

 

– نه پروانه ! اصلاً ! اصلاً !

 

– هوس کردم خاله !

 

– برگردیم عمارت … خودم برات آش می پزم ! فردا صبحونه …

 

– نه خاله … من الان می خوام !

 

اطلس نگاه تندی بهش حواله کرد و اینبار خواست با قاطعیت مخالفت کنه .‌.. که یکدفعه ماتش برد :

 

– بسم الله ! بسم الله ! این اینجا چیکار می کنه ؟!

 

پروانه پرسید :

 

– چی شده خاله ؟!

 

و چرخید به پشت سرش و امتداد نگاه اطلس رو گرفت … و ناگهان از تعجب تکونِ سختی خورد !

 

آوش خان … پالتو پوش و چتر مشکی به دست … اون سمتِ خیابون … چیکار می کرد ؟

دقیقاً با چه وردی ظاهر شده بود ؟!

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 101

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
12 روز قبل

ممنون که دو پارت دادی قاصدکی

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x