رمان گل گازانیا پارت ۱۵

4.3
(127)

 

 

#پارت‌پنجاه‌وسه

 

 

نصف شبی بازیش گرفته بود!

با خودش مدام می‌خندید.

 

 

وقتی متوجه شد غزل دارد کم کم هوشیار میشود، فاصله گرفت و اخم لب زد.

– این دوتا پرتقال و نکن تو دهن بچه‌ی من! با اینا خفه بشه خودش مایه‌ی آبرو ریزیه…

 

 

غزل متعجب چشم گشود.

– چی‌میگید؟

 

فرید به سویش خم شد و بدون هیچ خجالتی، دستش را روی سینه های دخترک کشید.

 

غزل جیغ کشید و فرید با بیخیالی قهقهه زد.

– دیوونه شدین!

 

فرید در صورتش فوت کرد.

– کوچولو… با چه دلخوشی تورو زن من کردن؟

 

 

غزل با کلافگی نفسش را رها کرد.

– انگار من خواستم! چه بدونم بابا.. بذارید بخوابم.

 

فرید دستش را از زیر گردن دخترک رد کرد.

– بیا بغلم نی‌نی!

 

غزل پوزخند زد.

– اتفاقا منو همه میگن که سن و سالم بیشتر می‌خوره..

 

فرید نگاهی به پسرکش انداخت و سرش را جلوتر برد.

نفس های گرمش که به گونه‌ی غزل برخورد کرد، لب زد.

– دور شید از من.. چه خبرتونه؟

 

فرید سرش را روی بالش گذاشت.

– نه حرف بزن، نه تکون بخور… فرهام بیدار بشه، بار غلطایی که کردی سنگین تر میشه و مجازات بد تری داره.

 

– وا.. مجازات چرا؟ مگه چکار کردم! انگار بچه‌ی شمام.

 

فرید با خماری که ناشی از خواب آلودگی بود خندید و زمزمه کرد.

– خفه شو هندونه قشنگ!

 

متعجب نگاهش کرد، اما فرید چشم بست و با بی‌خیالی برای خواب تلاش کرد.

 

 

به ناچار و برای اینکه فرهام بیدار نشود، مجبور شد سکوت کند.

به قدری خوابیده بود که خوابش نمی‌گرفت و به جای خواب، نگاهش را به صورتِ فرید دوخت.

 

با دقت اجزای صورتش را نگاه میکرد و مسخِ مژه‌های بلند و سیاهش، در دل با خودش زمزمه کرد.

^کاش زیبایی صورتش هم کمی توی رفتارش جلوه میکرد!^

 

با حسرت نفسش را رها کرد و همانگونه خیره به فرید، در دل با خودش صحبت کرد تا کم‌کم خواب دوباره به دیدگانش برگشت.

 

 

 

°•

°•°•°•°•°•°•°•

 

 

صدایِ گریه‌ی فرهام یک دقیقه هم بند‌نمی آمد.

با همان پایی که تازه از گچ‌ خارج شده بود، مدام پسرک را در آغوشش تکان میداد و دور تا دورِ اتاق را قدم میکرد.

 

#پارت‌پنجاه‌وچهار

 

 

 

با نگرانی تبش را اندازه گرفت و زمزمه کرد.

– چته کوچولو! آروم باش فداتشم، آروم گل پسر…

 

ساعت را نگاه کرد و با دیدنش، تأسف بار سری چپ و راست کرد.

– اینم که دیگه نمیاد تا صبح!

 

فرهام وقتی آرام نشد، به اجبار سوی حمام رفت.

طفل بی نوا کم مانده بود از شدت تب، بیهوش شود.

 

آب را ولرم کرد و همانگونه که فرهام در آغوشش بود، لباس های فرهام را در آورد و بسم الله گویان، جلوی دوش رفت.

فرهام حدودا پنج دقیقه بعد، تبش اندکی پایین آمد و غزل از حمام خارج شد.

 

با اینکه ساعت از چهار گذشته بود، هنوز خبری از فرید نشده بود!

 

 

فرهام را روی تخت گذاشت و یکی از پارچه‌های مخصوص خودش را خیس کرده و روی پیشانیش به آرامی بست تا دوباره تبش بالا نرود.

 

گریه هایش آرام شده بود اما هنوز اندکی بی‌حالی بود.

 

 

شلوار و تاپی تنش کرد و ملافه‌ی نازکی رویش کشید.

 

برای اینکه تخت خیس نشود، لباس های خودش راهم در آورد.

اما همینکه شلوار پوشید، گریه‌ی فرهام بلند شد دوباره مجبور شد سریع کنارش برود.

 

 

فرهام خودش را بغلش پرت کرد و برای اینکه بهانه نگیرد، دراز کشید و شیشه شیرش را به دستش داد.

 

چشمهایش از فرط خستگی مدام روی هم میفتادند و فرهام دو دقیقه یکبار، گریه‌اش از نو با صوت بالا شروع میشد.

 

 

فرهام مدام سینه‌هایش را از حرص گاز می‌گرفت و بالاخره وقتی خسته شد، در آغوشش خوابش گرفت.

 

 

یک مدت قبل، در خانه‌ی عمویش از دستِ کارهای خانه می‌نالید و حالا کودک کسی را بزرگ میکرد که حتی شوهرش هم نبود!

 

 

داشت برای کودک کسی شب بیداری تجربه می‌کرد و دلسوزی میکرد که حتی یک شب را هم در آغوشش سحر نکرده بود.

 

 

طفلِ مردی که تمام شب‌هایش را بیرون از خانه می‌ماند و طی چهل و چندی روز، یکبار هم او را به چشم همسر نگاه نکرده بود!

 

 

°•

°•°•°•°•°•°•

 

 

دم دمای صبح بود که گرمی جسمی را روی گردنش حس کرد و با اخم دیده گشود.

چند بار پلک زد تا تصویر برایش واضح شود.

 

وقتی فرید را دید، با ناراحتی دوباره چشم بست.

 

پارت‌پنجاه‌وپنج

 

 

 

فرید دستش را از روی گردنش برداشت.

– چرا لخت خوابیدن هردوتون! نمیگی بچه مریض میشه؟

 

 

گلویی صاف کرد و بیشتر ملافه روی بدنش بالا کشید.

– بچه ذاتا مریضه.. نیاز نیست من کاری بکنم.

 

 

فرید با اخم بدنش را تکان داد.

– چه زری زدی؟

 

 

چشمهای بی خواب و قرمزش از هم فاصله گرفتند.

– هوم؟ چی‌میگید!؟

 

 

فرید بازویش را چنگ زد.

– بلند شو مثل آدم جوابمو بده.

 

 

ملافه را روی بدنش کشاند و برخاست.

چشمهای خمارش را به فرید دوخت.

– جواب میدم.

 

 

 

فرید با لبخندی کنترل شده نگاهش کرد و سر تأسف تکان داد.

– واسه چی لختی؟

 

 

چند بار محکم پلک زد.

– آخه فرهام تب کرده بود، بردمش حموم.. لباسام خیس شد، بعدش گریه کرد… بعد دیگه نذاشت بپوشم.

 

 

همه اینها را طوری می‌گفت که چشمهایش خواب می‌رفت و مدام کلامش را قطع میکرد.

فرید سوی دیگر تخت رفت.

– باشه بخواب معلومه خسته‌ای.

 

 

از خدا خواسته، سریع دراز کشید و خودش را میان ملافه پیچید.

فرید خم شد و پسرکش را در آغوش گرفت.

 

 

پیشانیش را بوسید.

– دورت بگردم شیر پسر…مریض بودی؟

 

 

فرهام روی شانه‌ی پدرش سر گذاشت و نامفهوم جواب داد.

 

 

همانگونه که در آغوشش بالا و پایینش میکرد، سرش را بوسه زد.

– مریض نشی عشقِ بابا…

 

 

به سوی بیرون رفت، اما ناخودآگاه برگشت.

نگاهی به غزل انداخته و لبخند زد.

از داخل کمد تاپی برایش برداشت و جلو رفت.

– پاشو اینو بپوش.

 

 

 

غزل سر تکان داد و همانگونه میان خواب و بیداری جوابگو شد.

– برو بیرون بپوشم.

 

 

 

اینبار بدون نیم نگاهی اتاق را ترک کرد.

 

اما همینکه بیرون رفت، صدای مادرش را شنید که با ناراحتی و پچ‌پچ گونه مشغول صحبت کردن بود.

 

 

به سوی اتاق فرهام رفت و در کمال تعجب متوجه شد مادرش آنجا است.

 

 

خواست حرفی بزند که با چیزی که مادرش گفت، چشمهایش درشت شد.

 

 

– آقا سعید خبر ندارن… جواب آزمایش و میام می‌گیرم خودم.

 

 

در را گشود.

– چی شده بهی؟

 

 

بهناز سری تکان داد و بعد از تشکر و خداحافظی، تماس را پایان داد.

با ناراحتی جواب فرید را داد.

– بابات حالش خوب نیست فرید، آزمایش هاشو خودم میگیرم. چند شبی هست که تا صبح از فرطِ سر درد بیداره!

 

#پارت‌پنجاه‌وشش

 

 

 

 

فرید برای چند ثانیه سکوت کرده و سپس به سختی لب گشود.

– من می‌گیرم بهی… خیلی وقته اینطوری اذیت میشه؟

 

 

 

بهناز بینی بالا کشید و چشمهای گریانش را به فرید دوخت.

– فقط چند شبه که انقدر اذیت میشه. فردا جواب و که گرفتی، عصری برو پیشِ دکترش، پشت گوش نندازیم پسرم.

 

 

فرید با ناراحتی سری تکان داد.

 

بهناز دوباره بینی بالا کشید و به رویِ فرهام لبخند زد.

– خوبی عسل مامان بزرگ؟

 

 

فرهام را از آغوش پدرش گرفت و درحالی که سرش را بوسه می‌زد، فرید را مخاطب قرار داد.

– فردا آقا غفور میاد دنبال غزل… بگو دختره خودش و حاضر کنه.

 

 

– یعنی چی!؟ کلا می‌بره دختره رو؟

 

 

شماتت زده نگاهش کرد.

– دلتو صابون نزن شیر پسرم! نگران شدن، دلشون واسش تنگ شده، میاد دنبالش و بعد یه هفته برش می‌گردونه.. یکمم پاش خوب بشه خونه‌ی عموش، اینجا ما کسی و نداریم ازش مراقبت کنه.

 

فرید اخم بر ابرو نشاند.

– فرهام چی میشه پس؟

 

بهناز لبخند زد.

– میتونی باهاش بری روستا؟ نه… معلومه که نمیری! ذاتا دختره پاش آسیب دیده نمی‌تونه زیاد از بچه مراقبت کنه. میگم به مونا چند روزی و برگرده.

 

 

فرید با اینکه اصلا از این تصمیم خوشش نیامده بود، برای اینکه بهانه دست غفور ندهد، قبول کرد.

 

البته از سویی خوشحال بود که چند شبی را قرار بود راحت باشد!

 

بهناز نگاهی به صورت فرهام انداخت با اخم لب زد.

– این بچه دیشب تب داشته؟

 

 

فرید سری تکان داد.

– اره انگار… چطور؟

 

 

بهناز با غرغر به سوی اتاق فرید و غزل رفت.

– چطوری غزل به من خبر نداده؟

 

فرید شتاب زده دنبالش روانه شد و بهناز بدون در زدن، در را گشود.

 

 

غزل که مشغول شانه زدن موهایش بود، به سوی در برگشت و گلویی صاف کرد.

– سلام بهناز خانم.

 

– چه سلامی دختر! فرهام دیشب تب کرده بود؟

 

 

غزل با تعجب نگاهی به فرهام و سپس صورتِ بهناز انداخت و آرام جواب داد.

– بله.. چیزی شده؟

 

– چرا منو بیدار نکردی اون وقت؟

 

غزل به سختی از جایش برخاست.

– دیر وقت بود، خجالت کشیدم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 127

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
13 روز قبل

بیا مادر شوهر بازی بهناز خانمم شروع شد
ممنون قاصدک جان

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x