رمان گل گازنیا پارت ۴۴

4.2
(98)

 

 

 

دکتر برایش یک سری دارو نوشت و پمادی داد تا به کهیر ها بزند.

 

طبق خرفهای خودش و البته، آزمایش ها، دکتر گفته بود که بدنش به رب آلرژی دارد و باید در مصرفش، احتیاط کند.

 

 

بعد از اینکه شام خورد، فرهام را خوابانده و خودش به آشپزخانه رفت.

دارو هایش را برداشته و رو به اهالی خانه، لب زد.

– من با اجازتون بخوابم.

 

 

همگی با مهربانی شب بخیر گفتند، بجز فرید که با اخم مشغول موبایلش بود.

 

خودش را به طبقه بالا رساند و به حمام اتاق فرهام رفت.

 

بهتر بود اول پیوستش را تمیز کند و بعد پماد بمالد.

 

 

همینکه وارد حمام شد، تقه‌ای به در خورد.

– غزل…

 

صدای فرید را شناخت و ناخودآگاه با لبخند پاسخ داد.

– بله؟

 

گلویی صاف کرد.

– بیا ببینمت.

 

 

نگرانیش بر لجبازیش پیروز شده بود!

 

 

سرش را از گوشه‌ی در در آورده و لب زد.

– چیزی شده؟

 

 

فرید با اخم و جدید زمزمه کرد.

– کهیر هارو ببینم.

 

از آنجا که تازه به حمام رفته بود، هنوز لباس هایش را در نیاورده بود.

 

 

کامل از حمام خارج شد.

گردنش را بالا گرفت.

– ایناست فقط؟

 

شانه بالا انداخت.

– نه تا شکمم اومده… البته، خارشش خوب شد.

 

 

لبخندی زد.

– ببینم بچه. نمی‌خوام بخورمت که!

 

غزل اخم کرد.

– نمی‌خوام به شما نشون بدم.

 

این را گفت و با قدم‌های محکم سوی حمام رفت.

 

 

فرید با اینکه ناراحت شد، تنها اخم کرده و سوی پسرش رفت.

 

 

رو به فرهام که عمیقاً خواب بود، چشمکی زد و گفت:

– میبینم بابایی، نگران نباش.

 

 

کنار فرهام که دراز کشید و با آرامش چشم بست.

 

با آرامشی عمیق، مثل میل به اذیت کردن همیشه!

 

حدودا نیم ساعت بعد، غزل از حمام بیرون آمد، یک تی‌شرت و شلوارک پوشیده بود و همین‌که فرید را دید، با لبخند، لب جنباند.

 

– من برگشتم، میتونید برگردین اتاق خودتون.

 

 

فرید سر جایش صاف نشست‌.

– پیش پسرم می‌خوابم.

 

با کلافگی خواست پمادش را بردارد که فرید مانع شده و زودتر برش داشت!

 

– بیا پماد و بمالم به کهیر هات… بیا بشین.

 

غزل با خستگی چشمهایش را بست و کلافه لب زد.

– خودم میتونم آقا فرید.

 

اما فرید با لجبازی، دستش را گرفته و کنار خودش، نشاندش.

 

 

با اینکه کاملا راضی نبود، به اصرار فرید دراز کشید.

– آروم لطفاً.

 

 

فرید سری تکان داده و با دقت پماد را به دستش زده و شروع کرد آرام آرام روی گردن دخترک پماد را زدن.

 

صورت غزل جمع شده بود.

– میشه اجازه بدین خودم بزنم؟ بقیشو…

 

 

فرید دستش را کشید و پماد را پشتش گذاشت.

– منکه دست به بدنت نمی‌زنم دختر! راحت باش…

 

لبخند کمرنگی زده و سر تکان داد.

نباید منکر چشم پاکی فرید میشد.

یا شاید هم به قدری دختر دیده بود که با دیدن بالا تنه‌ی یک دختر دست و پایش را گم نکند!

 

 

زبانی بر لبش کشید و لب زد.

– باشه.

 

فرید بدون هیچ تغییری در صورتش، شکمش را هم پماد زد.

 

بدون هیچ نگاهی به بدن دخترک، با لبخند بلند شد.

– من برم دستام و بشورم.

 

سوی تخت رفت و پسرکش را بغل گرفت.

– فرهام و میبرم پیش خودم، راحت بخواب که پوستت با لباس اذیت نشه.

 

 

جوابی نداد و فرید اتاق را ترک کرد.

 

 

این مهربانی های فرید را باور کند یا حرفهای نیش دارش را؟!

هرزه بازی هایش را یا چشمهایی که تنش را اینگونه با پاکی مداوا می‌کردند؟!

 

 

چشمهایش را بست و زمزمه کرد.

– خدایا منو سمت این مرد نکشون، حتی اگه یه آدم خیلی خوب هم هست، منو سمتش نکشون.. منو بدبخت تر از این که هستم نکن قربونت برم.

 

زبانی بر لبش کشید و سعی کرد ذهنش را آزاد کند.

آزاد میشد مگر؟ دردش یکی و دوتا بود مگر؟!

 

 

°•

°•°•°•°•°•°•

 

 

دستی به پیشانی عرق کرده‌اش کشید و رو به فرناز لبخند زد.

– خیلی وقت بود باهم تفریح نیومده بودیم!

 

 

فرناز حوله‌ای که دور گردنش بود را به صورتش زدن و نم صورتش را پاک کرد.

– دیدم ناراحت بودی، گفتم به رسم قدیم باهم بیاییم اینجا و بدویم. خوب بود برات؟

 

 

این رفیق همیشه زیادی نگرانی خرج فرید میکرد!

فرید با قدر دانی لبخند زد.

– ممنونم‌ فرناز… معلومه که خوب بود دختر.

 

فرناز چشمکی زد.

– بنظرم به چایی منقلی بخوریم؟ خیلی میچسیه توی خنکی این درختا..

 

فرید گلویی صاف کرد.

– فرناز… این مرتیکه مشکلش با من چیه؟! نمی‌خواد تمومش کنه؟ نگرانم.

 

فرناز با مهربانی دستش را به بازوی فرید کشید.

– نگران نباش، درستش کردم. یعنی، فکر کنم. تو اما نگران نباش، اینبار هم نشده باشه، راه دیگه ای پیدا میکنم. وقتی به من تکیه دادی، خراب نمیکنم دوستِ عزیزتر از جونم.

 

 

پارت‌صد‌وپنجاه‌وسه

 

 

به کارهای فرناز همیشه و هر زمان اطمینان داشت.

تشکری کرده و سوی بساط پیک نیکشان رفت.

– یه چایی بدیم به این خانمِ زرنگ!

 

 

فرناز قهقهه زد و روی چمن ها نشست.

– ولی فرید… میگم خیلی خوب کار کردی خودتم، مگه خیلی آدم احمقی باشه به خودش ضرر بزنه ک نقش اصلیش و کنار بزنه! اصلا نمیشه.

 

 

فرید شانه بالا انداخت.

– آخه جوری حرف میزنه که انگار عین خیالش نشست. انگار ضرری بهش نمی‌رسه. چه بدونم، یعنی منم که ضربه میخورم.

 

 

فرناز خندید.

– دیوونه نباش توروخدا، بهم اطمینان داشته باش، حلش میکنم.

 

فرید با اینکه ته دلش کاملا قانع نشده بود، ترجیح داد ظاهراً اعتماد کند و جلو برود.

 

نمی‌خواست دوباره از رویا هایش باز بماند!

دوباره شکست خوردن را نمی‌توانست تحمل کند!

 

 

°•

°•°•°•°•°•

 

تفریحش با فرناز نیمه کاره ماند و با تماس نازنین، مجبور شد با عجله به بیمارستان برود.

 

گویا حال پدرش بد شده بود.

 

 

همینکه وارد راهرو طویل بیمارستان شد، بهناز با عجله از جایش برخاست و سوی پسرش پرواز کرد.

– اومدی قربونت برم.

 

 

فرید با صورتی سفید شده و مات مانده، مادرش را در آغوش گرفت.

– اومدم. چیزی شده بهی؟ بابام.

 

بهنار اشک هایش را پاک کرد.

– حالش بد شده بود سرکار، آوردنش اینجا… به ماهم بچه‌های کارگاه خبر دادن. حالش خوب نیست! دکتر نگران بود!

 

 

نگاهی به نازنین انداخت که با گریه گوشه‌ای نشسته بود و همانگونه که دستش پست کمر مادرش بود، سوی خواهرش رفت.

– نازی… داداش جونم با دکترا صحبت کردی؟

 

 

چشمهای قرمز و متورمش را به فرید دوخت.

– چیزی نگفتن!

 

فرید سری تکان داد و کمک کرد که مادرش روی یکی از صندلی ها بنشیند.

– من برم بپرسم.

 

 

دستی به ریشهایش کشید و با عجله دور شد. این چه بلایی بود!؟

 

نگرانی بد به دلش چنگ میزد و از طرفی دلش به درد آمده بود که چرا زودتر پیگیر حرفهای مادرش نشد و اینگونه شده بود!

 

 

°•

°•°•°•°•°•°•

 

 

غزل از گوشه‌ی چشم نگاهی به زن کرده و لب زد.

– خاله بهتر نیست دعا کنید؟ گریه که چیزی و درست نمی‌کنه. شما همش دارید گریه مویه میکنید! جای این، دو رکعت نماز بخونید لطفاً.

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 98

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان آنتی عشق 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: هامین بعد ۱۲سال به ایران برمی‌گردد و تصمیم دارد زندگی مستقلی را شروع کند. از طرفی میشا دختری مستقل و شاد که دوست دارد خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.…

دانلود رمان بر من بتاب 3.8 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه:   خورشید و غیاث ( پسر همسایه) باهم دوست معمولی هستند! اما خانواده دختر خیلی سخت گیرند و خورشید بدون اطلاع خانواده اش به غیاث که قبلا در زندگیش…

دانلود رمان اسطوره 3.6 (43)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان: شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه…

دانلود رمان پشتم باش 3.9 (7)

۷ دیدگاه
  خلاصه: داستان دختری بنام نهال که خانواده اش به طرز مشکوکی به قتل میرسند. تنها فردی که میتواند به این دختر کمک کند، ساتکین یک سرگرد تعلیقی است و…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x