رمان شیطان یاغی پارت 137

4.3
(109)

 

پاشا خونسرد جواب داد.
-نمیرم بابک…!

بابک جا خورد.
-یعنی چی پاشا…؟ نمی تونی از همچین چیزی بگذری…؟!

اصلا برایش مهم نبود…
-جون افسون برام مهمتره… هرچی کمتر تو جمع حاضر بشه، کمتر توی چشمه…!!!

بابک اما قبول نداشت و می دانست پاشا ترس دارد…
-می دونم که خودت هم می دونی اما تو چه بری چه نری اونا افسون رو زیر نظر دارن و اصلا افسون رو به خاطر همون فرمولا می خوان…!!!

پاشا دندان بهم سابید…
– اگه اون فرمول دستشون بیفته همه چیز به خطر میفته…!!!

بابک آب دهان قورت داد…
دورادور یک چیزهایی از خود میلاد شنیده بود اما حق با پاشا بود…

-پس چرا نگهش داشتی…؟!

پاشا دست در جیب فرو برد و با ابروهایی درهم گره مرده لب زد…
-به خاطر حفظ جون افسون…!!!

بابک ماتش برد…
-متوجه نمیشم…؟!

-خیلیا دنبال این فرمول هستن اما می دونم یه زمانی می تونه ضامن جونش باشه…!!!

***

-وای دلم برای کامران یه ذره شده بود، لامصب تلفنام و جواب نمی داد، همچین نگرانش شدم…!!!

افسون چشم درشت کرد.
-الان اومدی دیدن من یا کامران…؟!

تارا دماغ چین داد: توی تحفه رو که آمارت دارم، اومدم ببینم اون غول بیابونی چرا جوابم رو نمیده…؟!

 

افسون از همین حالا برای کامران بیچاره طلب صبر کرد…
بهار هم می دانست با بهانه چای ریختن، گشتی به دور ویلا بزند و دست آخر بابک را ببیند…!!!

-خب بهار تو انگار چیزی رو که می خواستی ندیدی…؟!

بهار لبخند زد.
-بهش زنگ زدم، گفت نزدیک ویلاست…!!!

افسون ابرویی بالا انداخت…
-خوشم میاد پررویین…! جوری حرف می زنین انگار شوهراتون هستن…؟!!

تارا پشت چشمی نازک کرد.
-حالا شوهر نیستن اما در آینده میشن ولی خب دوست پسرم دست کمی از نامزد و شوهر نداره…!!!

-چه قانع کننده… نمی دونستم دوست پسر این همه مزایا داشته باشه…!!!

بهار گلویی صاف کرد: داره جونم اما سلسله مراتبش یکم زیاده…! از اونجایی که تو با سر افتادی تو خمره عسل باید دست ما رو هم بگیری…! بعدش هم تو شانس آوردی همون اول زرتی زنش شدی اما من و تارا باید با سلسله مراتب جلو بریم…!!!

دهان افسون باز مانده بود..
تارا دستش را در هوا تکان داد…

-بهار جان بزار بقیش رو خودم میگم…!!! کجا بودیم، آهان… ببین عزیزم ما باید اول خودمون رو تو چشم این دو پسر فرو کنیم که به عنوان دوست دختر ما رو انتخاب کردن…. تو مرحله بعد کاری می کنیم که بهمون دل ببندن، در اصل همون عشوه خرکی میایم، اسیرمون میشن و کم کم نسبت بهمون دچار احساسات متناقض میشن و در آخر هم عاشق که تحمل دوریمون رو ندارن…!!!

افسون ابرو بالا داد…
-اونوقت تا چه حد این فرضیه می تونه درست باشه…؟!

🔥شیطان⚔یاغـــی🔥, [25/09/1402 06:02 ب.ظ] #پست۴٠٠

 

تارا لبخند زد…
-صد در صد درسته جونم… منتهی این مردا یکم دم بریده شدن که باید یه زهرچشم ازشون بگیری…!!!

افسون بیچاره مات و مبهوت دو دوست دیوانه اش شده بود…

بهار خواست حرف بزند که گوشی اش زنگ خورد…
با دیدن اسم بابک چشمانش ستاره باران شد…
سر بالا آورد و با ذوق گفت:  خود خرشه…؟!

-کدوم خر…؟!

بهار چشم غره ای رفت:  بابکه دیگه اه…!!!

بعد سریع از آنجا دور شد…
تارا اما نگاهش طوفانی بود و خیره به گوشی اش…
افسون متعجب نگاهشان می کرد…

گوشی تارا هم زنگ خورد که لحظه ای در جایش تکان خورد و با ذوق نگاه افسون کرد…
اما گوشی آنقدر زنگ خورد ولی تارا جواب نداد…

– چرا جواب نمیدی…؟!

تارا شانه بالا انداخت…
-قرار نیست حالا حالاها جواب بدم…!!!

گوشی برای بار ششم و هفتم هم زنگ خورد و تارا با ذوق محل نداد…
ولی بالاخره طاقت نیاورد و توی نهمین بار، تماس را وصل کرد و از جایش بلند شد…

 

افسون حیرت زده نگاهی به دورتا دور سالن انداخت و هیچ اثری از دوستان یونیکش نبود…
نفسش را طولانی بیرون داد و خندید…

-به چی اینجوری می خندی مو فرفری…؟!

با شنیدن صدا،  سرش به ضرب بالا آمد…
پاشا بود و لبخند جذاب یک وری اش…!!!

🔥شیطان⚔یاغـــی🔥, [26/09/1402 10:02 ب.ظ] #پست۴٠۱

 

-مگه قرار نبود شب بیای…؟!

پاشا ابرو بالا انداخت…
-ناراحتی برگردم، شب بیام…؟!

دخترک لب گزید: نه به خدا منظور بدی نداشتم فقط چون خودت گفتی…

مرد بهش نزدیک شد و رویش خم شد که بقیه حرفش در دهانش ماند…
-خودم گفتم اگه کارم طول بکشه اما دیدی که زود تموم شد و اومدم…!!!

افسون توی چشمان آبی اش خیره شد و حرفی نزد.
مرد هم تمام اجزای صورتش را از نظر گذراند و با نیشخندی روی دماغ دحترک زد…

-دوستات بدجور مخ افرادم و زدن…!!!

افسون جا خورد…
بیچاره آنقدر خجالت کشید که سرخ شد…
-همش تقصیر اونا نیست… بابک و کامران هم بی میل نیستن…!!!

مرد تا حرفش را زد…
پاشا خندید: حق داری اما تو چرا مثل اونا نیستی…؟!

-مثل اونا…؟! یعنی برم مخ بزنم…؟!

مرد دخترک را بلند کرد و پر اخم توی آغوشش کشید…
-تو بیخود می کنی مخ بزنی مو فرفری…!

-خودت گفتی به من چه…؟!

مرد چانه اش را چنگ زد…
-آخ مو فرفری اگه به حرف منه که دوست دارم از اینجا ببوسمت و تا تو اتاق ببرمت و بعدش…!!!

افسون درجا خیس عرق شد…
چشمش را بست که مرد خنده تو گلویی کرد…
-اخ که این خجالت کشیدنات برای تحریکم کافیه… اینجا سرخ و سفید میشی اما وقتی حالت خراب میشه یه حشری همه چی تمومی که رمق من و می کشی…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 109

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
26 روز قبل

ممنون بابت پارت تو سال نو.😍

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x