رمان شیطان یاغی پارت 140

4.3
(84)

 

پوک محکمی به سیگارش زد…
-حواسم بهش هست…!

بابک سکوت کرد.
پاشا مطمئن بود و کسی نمی توانست منصرفش کند.
ریختن خونی دیگر، جنگ بزرگی را به راه می انداخت…

پاشا فکرش مشغول بود.
ذهنیاتش این بار هشدار می داد اما چاره ای نداشت باید قدرتش را تثبیت می کرد…

برای زنده ماندن و قدرت داشتن باید همینقدر بی رحم باشی…
اصلا مردن ان زالوها خودش کمک بزرگی به جامعه بشریت بود….

****

جرات آنکه سمت گوشی اش برود را نداشت.
یاد و خاطره ان روزها دست و پایش را فلج می کرد و توان هر حرکت و فکری را از او سلب می کرد…

قطره اشکی از چشمش چکید.
حتی می ترسید به باغ برود.

آرام آرام سمت آشپزخانه قدم برداشت و با لبخندی سمت کابینت رفت تا وسایل لازم برای کیک پختن را بردارد که سرپرست خدمه ها کنارش می آید…

-به چیزی احتیاج دارین،  بگین براتون بیارم…!

لبخندی زد:  خودم بر میدارم عزیزم…!

زن کنار رفت و افسون وسایلش را برداشت…
مشغول کیک پختن شد و بی توجه به اطرافش تند و فرز کارش را انجام می داد…

پاشا با خستگی و چشمانی سرخ شد وارد سالن شد.
روز خسته کننده ای بود و بدتر تمام روز سرش توی لپ تاپ بود و آنقدر تلاش کرده بود تا توانسته بود فرد فرستنده ناشناس را شناسایی کند و چه بد که همه چیز به اردشیر و ان جانور دست راستش برمی گشت…!!!

تلافی کارشان را به بهترین شکل ممکن می داد…
تلافی که بد بوی خون می داد…!!!

🔥شیطان⚔یاغـــی🔥, [09/10/1402 09:59 ب.ظ] #پست۴۱۱

 

با اشاره اش خدمه بیرون رفتند و افسون هاج و واج نگاه صورت خسته اش کرد.
لحظه ای دلش به حالش سوخت و یک جور عجیبی نتوانست این حالش را ببیند…!!!

با نگرانی سمتش رفت و ناخودآگاه دستش را گرفت و او را سمت میز هدایت کرد…

پاشا با تعجب حالاتش را نگاه می کرد.

-اتفاقی افتاده پاشا…؟ این چه سر و وضعیه…؟!

دل مرد یک جوری شد…
انگار دسته ای پروانه توی دلش در حال پرواز بودند.

خیره صورت زیبا و نگرانش شد…
-خوبم…!

دخترک چشم غره ای رفت.
– دروغ نگو پاشا… چشمات سرخه…!!!

سپس دستش را روی پیشانی اش گذاشت که مرد با سرخوشی چشم بست…!!!

-وای تبم که نداری…! چیزی ناراحتت کرده…؟!

پاشا ذوق زده اما به روی خودش نیاورد…
-خوبم موفرفری نگران نباش…!!!

افسون محل نداد.
سمت کابینت رفت و شیشه گل گاوزبان را برداشت…

مرد خیره حرکاتش دست به سینه با خوشی براندازش می کرد…

-چی درست می کنی…؟!

افسون لبخندی مهربان به رویش پاشید…
-گل گاوزبون برات دم می کنم که یکم آرومت کنه…!!!

چیزی از قلب مرد سقوط کرد و حال خوشی وجودش را پر کرد…
بعد از مدت ها داشت این جنس محبت را تجربه می کرد…

🔥شیطان⚔یاغـــی🔥, [10/10/1402 10:00 ب.ظ] #پست۴۱۲

وجودش پر شد از حس قدردانی که توی چشمانش ریخت و با حالی خاص به دخترک نگاه کرد…!!!

افسون لیوان دم نوش را جلوی رویش گذاشت…
-بیا بخور این و تا یکم حالت جا بیاد…! کیکم پختم می خوای بیارم…؟!

پاشا مچ دستش را گرفت و کشید که دخترک توی بغلش پرت شد…

افسون ترسیده هینی کشید و چشمانش درشت شد…
-چیکار می کنی نزدیک بود بیفتم…؟!

دخترک را روی پایش جا به جا کرد…
محکم به خودش فشردش…

سر درون گردنش برد و عطر بهار نارنج را به ریه هایش کشید…
-دلبری می کنی دلبرخانوم…؟!

چشمان افسون درشت شد.
تنش گر گرفت.
آب دهان فرو داد…

پاشا دماغش را روی گردن دخترک مالید…
-آخ افسون که عین این مامان کوچولوها هستی…؟! اینجوری خانوم میشی و محبت می کنی خوشم میاد…!!!

حرف زدن از یادش رفته بود.
اصلا چه داشت بگوید…؟!
او فقط می خواست کمی آرامش کند اما توقع این ابراز احساسات ناب را نداشت…
تازه قصد دلبری هم نداشت…؟!

بوسه داغ پاشا زیر گلویش باعث شد تن دخترک بلرزد…

-افسون نزدیک هیچ مردی نشو… هیچ مردی…! عطر تنت دیوونه کننده اس…! بوی آرامش میدی…! آخ که وقتی می بینمت آروم میشم… تو خودت آرامشی موفرفری احتیاجی به هیچ دمنوشی نیست…!!!

چانه دخترک را گرفت و لب روی لبش گذاشت…
با آرامش بوسید تا آرام بگیرد…
این دختر بیشتر از آنچه که فکر می کرد برایش مهم است…
آنقدر مهم که بخواهد برایش هرکاری بکند حتی از جانش بگذرد

🔥شیطان⚔یاغـــی🔥, [11/10/1402 10:08 ب.ظ] #پست۴۱۳

 

نگاه تیزش دورتا دور روی افراد می چرخید و نامحسوس همه را زیر نظر داشت.

از پر حرفی اردشیر به ستوه آمده بود و دوست داشت گردنش را بشکند.

-این معامله پر سود رو به فال نیک می گیریم دوستان… از خودتون پذیرایی کنین…!!!

سپس با اشاره ای به دخترکان نیمه لخت که سینی های حاوی مشروبات را در دست داشتند، ادامه داد: و لذت ببرین…!

نفرت انگیز بود و حالش از این همه تعفن بهم می خورد.
اردشیر یک مشت آدم به درد نخور و بی مصرف را دور خودش جمع کرده که مانند خودش بی رحم و کثافت بودند و به چرت و پرت های او با صدای بلند می خندیدند…

در اصل ان کفتارها با هیزی به سرتاپای ظریف و نیمه لخت ان دخترها با آبی که از دهانشان جاری شده بود، نگاه می کردند و افسارشان دستخوش احساسات شهوتناکشان بود.

دختری با عشوه و ناز سینی را سمت پاشا گرفت و با چشمانی که شرارت و شهوت ازش می بارید نگاهش کرد…

پاشا بی اهمیت نوشیدنی برداشت اما قرار نبود بخورد.
ذات پلید اردشیر را می شناخت.

دختر خودش را کشت تا پاشا گوشه چشمی بیندازد اما این امر محال بود که خام ان نگاه پر از دروغ و تزویر شود…

اردشیر کاملا پاشا را زیر نظر داشت و شخصیت محکم و پر اقتدارش را می شناخت…

-زیادی متعهدی پاشاجان…!!!

پاشا فقط نگاهش کرد.
نیامده بود دهان به دهان این کثافت حرامزاده بگذارد…

اردشیر از جواب ندادن پاشا کنف شد و حرصش گرفت…
-فکر نمی کردم به زنت اینقدر پایبند باشی…؟!

پاشا جام را در دستانش تکانی داد و خونسرد نگاه ان کفتار کرد.
-معنی ارزشمند بودن رو هرکسی نمی فهمه اردشیرخان… باید مرد باشی تا معنی تعهد رو درک کنی…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 84

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
18 روز قبل

دستت درد نکنه.🤗😊

خواننده رمان
18 روز قبل

افسون باهش نبود تو مهمونی

فرشته منصوری
18 روز قبل

معلومه قراره بخاطر افسون خیلی اذیتش کنن میدونن نقطه ضعفه شو

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x