رمان شیطان یاغی پارت 158

4.3
(112)

 

چندبار پلک میزنم…
-قرمزی به سیاهی بزنه…؟!

لبخند اسفندیار پهن تر شد.
در حالی که دستش را در جیبش فرو برده و سمتم می آمد، گفت: هیچی فراموشش کن…! حالا چی درست می کنی…؟!

با کمی مکث نگاهش کردم، چون ذهنم هنوز درگیرش بود…
-کیک…!!!

-خوبه… برادرزادم با سر افتاده تو خمره عسل…!!!

نگاه ماتم دوباره بند لبخند مرموز روی لبش بود که پهن تر شد…
ابرویی برایم بالا برد.

-ماشاالله عسلشم طبیعیه….!!!

تا خواستم ازش واضح تر حرف بزند، رفت.
نمی دانم چرا یک حسی داشتم از حرف هایش… حسی که بهم می گفت زیادی خنگ بازی درآوردم…!!!

رسما خنگ بازی را به حد اعلا رسانده بودم که جا داشت یک اسکل زیبا نثارم کند و بعد برود…!!!

****

-دلم برای کامران تنگ شده بود…!

با حسرت نگاه دوستانم می کنم.
با عده ای از دوستانشان، اکیپی مسافرت رفته بودند که قبلا همراهیشان کرده بودم ولی حالا…

بهار متوجه صورت درهمم شد.
-حالا چیه غمبرک زدی…؟!

لب برچیدم: منم دلم می خواست میومدم…!

تارا تابی به تنش داد و به گردنم اشاره کرد.
-شما جات نرم وگرم تر بود عزیزم…! اصلا کدوم آدم عاقلی همچین چیزی رو ول می کنه…؟!

-تو باز چشمات روی من چپ شد..؟!!

بهار نیم نگاهی به تارا و بعد به من انداخت: عزیزم شوورت نمی ذاره از ور دلش تکون بخوری…!

دو پست قبلی وانشات داشتیم😍💋

🔥شیطان🔱یاغـــی🔥, [26/01/1403 10:05 ب.ظ] #پست۴۸۴

 

با ناراحتی نگاهش کردم و آهی از سینه اش خارج شد.

-حتی دیگه می ترسه تنهایی تو باغ قدم بزنم… باید حتما خودش یا یکی از محافظا باشن..!

بهار گرد غم روی چهره اش نشست.
-مار گزیده اس افسون…. هنوز اون حالی که داشتی رو هیچ کدوم فراموش نکردیم مخصوصا پاشایی که بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود.

خودم هم فراموش نکرده بودم.
تارا با دیدن دست بازم با هیجان گفت: کی دستت رو بازش کردی…؟!

نگاه دست و سپس مچ کبودم کردم.
سریع دست دیگرم را روی مچم گذاشتم.
-یه هفته ای میشه…!

تارا متوجه رد کبودی شد.
-مچت کبود بود…؟!

به لکنت افتادم.
-هیچی نیست…!

بهار ابرویی بالا انداخت.
-مطمئنی…؟!

سریع از جایم بلند شدم.
-میرم کیک و چای بیارم،  بخوریم…!

تا تارا خواست حرف بزند،  سریع از آنها دور شدم…
اگر دل به دلشان می دادم می خواستند تا ته قضیه را دربیاورند.

****

-مگه خدمتکار نیست که تو غذا میپزی…؟!

با آمدن ناگهانی پاشا ناخوداگاه ترسیدم و ملاقه از دستم رها شد که با صدای بدش بدتر جیغ کشیدم…

سمتم قدم تند کرد.
قلبم تند و وحشیانه می زد.

-حالت خوبه…؟!

-وای خدا این چه طرز اومدنه پاشا،  ترسیدم…!

اخم کرد و مرا در آغوشش کشید.
-ترست بی معنیه تا وقتی من هستم…!!!

🔥شیطان🔱یاغـــی🔥, [28/01/1403 05:57 ب.ظ] #پست۴۸۵

 

خود به خود لبخند روی لبم پهن می شود و نگاه چهره خسته اش می کنم…
-حالت خوبه…؟!

نگاه عمیق و گرمش را به چشمانم می دوزد.
-تو خوب باشی منم خوبم…!

وجودم گرم می شود.
نهایت ابراز احساساتش در همین حد بود و بوسه های ناگهانی که نثارم می کرد.

دستم را بالا آورده و روی صورتش می گذارم.
-اما تو خوب نیستی که من باشم…؟!

نگاهش گرم تر و تیره تر می شود.
دستانش دور کمرم محکم تر شده و مرا به تنش می چسباند و سر درون موهایم فرو می برد…

-این قدردلبری کردن تاوان داره موفرفری…!!!

لبخند می زنم.
-تاوانش رو هم به جون می خرم پاشاخان…!!!

غرشی تو گلو می کند…
-نکن… نکن دختر، میفتم به جونت و بدتر سیاه و کبودت می کنم…!!!

دلم می رود برایش…
روی پا می ایستم و زیر گزدنش را می بوسم که تکانی می خورد.

کمی ازم فاصله گرفته و نگاهش را توی صورتم چرخ می دهد.
نفسش را بادحرص بیرون می دهد.
-خوبه که دارمت افسون… خیلی خوبه…!

برایش لبخند می زنم که نگاهش بند چال گونه ام می شود.
خم می شود و لبش را طولانی روی ان می گذارد.

لب هایش را تا کنار لبهایم می کشد و بعد ان ها در کمال خشونتی شیرین می بوسد…

جدا می شود و خیره نگاه سرخش می شوم.
-عمه اذر و دخترش قراره بیان…!!!

🔥شیطان🔱یاغـــی🔥, [29/01/1403 10:03 ب.ظ] #پست۴۸۶

 

تنم توان ایستادن نداشت.
مجذوب مردی بودم که دنیایم شده بود.

عمه آذر و دخترش…؟!

-میشه یکم ازشون حرف بزنی حداقل من یه آشنایی پیدا کنم…؟!

خم شد و پیشانی ام را بوسید.
دست دو طرف پهلویم گذاشت و با یک حرکت بلندم کرد و روی کانتر گذاشتم…

پاهایم را باز کرد و خودش را بهم چسباند و دستانش را دور شانه ام پیچید…

-منم خودم تقریبا یه سالی هست ندیدمش اما زن مهربونیه مخصوصا اینکه خیلی من و دوست داره…!!!

اخم می کنم و ناز می ریزم…
-بیشتر از من دوست داره…؟!

با خیرگی نگاهم می کند.
نگاهش گرم و پر حرارت است.
لبخند روی لبش پهن می شود.
چشمانش هم برق می زند.

-نمی دونم تو چقدر دوستم داری اما عمه آذر من و یادگار برادر عزیزش می دونه…؟!

بهم برخورد.
-تو به دوست داشتن من شک داری…؟!

دست زیر چانه ام می برد و خم می شود، گوشه لبم را می بوسد.
-تو برام بگو چقدر دوستم داری…؟!

دستم را روی سینه اش می گذارم…
-دوست داشتن من با دوست داشتن عمه آذرت فرق داره…!!!

-چه فرقی…؟!

توی چشمانش خیره می شوم.
-عمه آذرت دوست داره چون یادگار برادرشی و همخونت اما من تو رو به خاطر خودت دوست دارم…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 112

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان سونامی 3.8 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه : رضا رستگار کارخانه داری به نام، با اتهام تولید داروهای تقلبی به شکل عجیبی از بازی حذف می شود. پس از مرگش وفا، با خشمی که فروکش نمی…

دانلود رمان غبار الماس 4.3 (19)

۱ دیدگاه
    ♥️خلاصه: نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل…

دانلود رمان نهلان 3.3 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه: نهلان روایت زندگی زنی به نام تابان میباشد که بعد از پشت سر گذاشتن دوره ای تاریک از زندگی خود ، در کنار پسر کوچکش روزهای آرامی را…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x