رمان عبور از غبار پارت 11

4.6
(15)

اجلالی به زور لبخند زد :
-دکتر نگران نباشید…شما هر چی بگید من چشم بسته قبول دارم …الانم ماشینو میارم پشت
بیمارستان ..شما از اونجا خارج شید..نگرانم نباشید…همه چی رو خودم درست می کنم …..ده
دقیقه دیگه ماشینو اونجا ست
موحد سرشو در حالی که خیلی ناراحت بود تکون داد و منو به سمت نیمکت فرسوده کنج دیوار برد و
روش نشوند
صدای زن وقتی که مدام اسم یوسفو تکرار می کرد ازارم می دادم …به هرحال مادر بود حق
داشت …پسر دکتر یکی یه دونش …دیگه توی این دنیا نبود
…چشمام داشتن سیاهی می رفت ..سنگینی سرم رو نتونستم تحمل کنم و به عقب کشیدمش
بدنم شل و گرفته شد بود…جوی اشکام خشک نمی شد…بی حال از گوشه چشمم قطره های
اشک جاری شده بودن …سرمو کج کردم ..چشمامو بستم …تصویرش جلوی چشمام نقش بست
…وقتی که می خندید…وقتی که صدام می زد …حسرت دوباره زنده دیدنش اتیشم زد و شدت
اشکم بیشتر شد …
حالم خیلی خراب بود …موحد بهم نزدیک شد …حرفی برای زدن نداشت ..
دستام بی حس و بی حرکت از دو طرف روی نیمکت اویزون شده بودن ..فکر می کردم بیشتر از قبل
سنگینشون داره عذابم می ده …… پاهام توی بدترین حالت قرار گرفته بودن ..اگه نیمکت نبود..افتادنم
روی زمین حتمی بود …
بدنم سرد شده بود…و دهنم خشک خشک …دستاشو بلند کرد و روی کتف و شونه هام گذاشت
..و فشارشون داد…خیره نگاهم می کرد …اگه کسی ما رو اینجا و در این وضعیت می دید هزار و یک
فکر می کرد ….
چشمای پر اشکم رو باز کردم و نگاهش کردم ..سرشو پایین انداخت و به در بیرون بیمارستان نگاهی
انداخت که ببینه اجلالی کی ماشین ر و میاره …نگاهم به سمت استین خونیش کشیده شد
مطمئن بودم خون یوسفه …..چقدر دلم می خواست همه اینا دروغ باشه .. و الان یوسف در کنارم بود
و ب*غ*لم می کرد…ب*غ*لم می کرد و منو محکم به خودش می چسبوند و سر به سرم می ذاشت …اما
واقعیت نبودنش ..حریص ترم کرد به طوری که به دنبال ردی از بودنش بینیمو به سمت استین خونی
موحد کشیدم تا که شاید بویی از یوسفو پیدا کنم و احساسش کنم …کار و کردارم دست خودم نبود

بوی خون توی بینیم کشیده شد …اما بوی یوسفو نمی داد …اشک دوباره راهشو پیدا کرد
بینیمو محکم تر چسبوندم تا شاید اتفاقی بیفته و من حسش کنم …لبهام می لرزید …موحد
عصبی از رفتار بی اراده ام … دستشو رو از روی شونه ام برداشت و با خشم روپوشوش از تنش کند
و به زیر درخت خشک و بی برگ چند قدم دورتر از ما پرت کرد ..اعصابش به شدت بهم ریخته بود
کمی ازم فاصله گرفت و با بی قرار باز به در خیره شد …
حالم رو نمی فهمیدم …یه لحظه می خواستم از اونجا دور بشم و لحظه ای بعد می خواستم دوباره
برم سراغ یوسف …
موحد حواسش به من نبود اول خواستم بلند شم ..اما به خاطر افت فشار و بد حالیم ..زباد نتونستم
توی این کار موفق باشم ..و دوباره روی نیمکت افتادم ..اما صدایی ایجاد نکردم برای همینم متوجه ام
نشد..
بار دوم دستمو محکم به لبه پشتی نیمکت چسبوندم و بلند شدم که باز برم توی سرد خونه ..دلم از
درویش داشت ریش ریش می شد…دلم می خواست یه بار دیگه ب*غ*لش کنم و صورتشو از نزدیک
بینم …
چند قدم در حالی که به راست و چپ تلو می خوردم به سمت در به راه افتادم که متوجه شد و
عصبی به سمتم اومد و جلومو گرفت
دستم رو بلند کردم که پسش بزنم اما نتونستم چون محکم دستامو چسبید..خواستم دستامو از
دستش بیرون بکشم …نذاشت …تمام توانم تحلیل رفته بود
قدرتش در برابر منی که رمقی برای کشیدن خودم رو هم نداشتم خیلی زیاد بود …
باز با نا امیدی به در سرد خونه خیره شدم …منو کشید ..تا دورترم کنه …کی فکرشو می کرد روزی
موحد.. تنها کسی باشه که از زیر و بم زندگیم خبر داشته باشه و بخواد هوامو داشته باشه …؟بخواد
ابروی منو یوسفو حفظ کنه …؟
اگه کسی توی این بیمارستان پی به این موضوع که منو یوسف باهم می بودیم می برد …
افتضاح میشد …اونوقت نه تنها قضیه اقبالی براشون یقین میشد …حتی منو از این بیمارستان با
برچسب بدکاره بودن بیرون می نداختن …
همه اینا رو می فهمیدم ..اما توی اون لحظه نمیشد به خودم مسلط باشم ..نمی شد ادای ادمای
روشن فکرو در بیارم و محکم باشم ..
من ادم بودم ..دلم که از سنگ نبود …مرگ هم که بیاد ..با مقدمه چینی و هزارتا برنامه پیش نمیاد..که
بتونی خودت رو برای قبولش اماده کنی و تحملتو بالا ببری
برای همین شروع کردم به دست و پا زدن ..امروز اگه یوسفو باز نمی دیدم ..تا اخر عمرم دیگه نمی
دیدمش ..و همیشه مجبور بودم اونو از زیر خروار ها خاک به نظاره بنشینم …
سعی کردم قدرت پیدا کنم ..پسش بزنم ..حتی خواستم سرش داد بزنم ……ولی موحد بی توجه به
دست و پا زدنهام ..به التماس هام … منو به سمت در خروجی کشوند …
لحظه به لحظه از در دور میشیدم ..عقلم می گفت تازه موحد بذاره ..اون همه ادم اونجاست ..تو بری
اون وسط چی بگی ؟..بگی زن صیغه ای پسرتون بودم …..اما بازم عقلم سرکش شد …می خواست
بگه به جهنم ..اینا مهم نیست ..به یه بار دیدن یوسف می ارزه ..
حتی شده منو از این بیمارستان بیرون کنن ..حتی اگه مجبور باشم قید پزشکیمو برای همیشه بزنم
…به گریه افتادم … التماسش کردم :
-بذار فقط یه بار ..فقط یه بار دیگه ببینمش ..تو روخدا…فقط یه بار
نگاهم نمی کرد ..فکش منقبض شده بود و منو می کشوند ..برای خودش کر شده بود …تا حرفامو
نشنوه ..تا خامم نشه …
وقتی دیدم داریم دور میشیم و اون به حرفم اهمیت نمی ده ..صدامو بردم بالا …که شاید جواب بگیرم
:
-نامرد..همه که مثل خودت از سنگ نیستن ..بی احساس …سنگ دل …ازت بدم میاد …تو ادم
نیستی …تو که این چیزا حالت نیست …ولم کن ..به تو چه …ولم کن نامرد …یوسفم مرد…تو دیگه از
جونم چی می خوای …؟
صدام اونقدر بلند شده بود که گوش خودم رو هم ازار می داد …توی همون کشمکش ها و داد زدنا
برگشت …چشماش قرمز بود …و صورتش سفت و سخت شده بود …گریه امونمو بریده بود …
برام مهم نبود که از حرفام ناراحت و دلخور بشه ….توی یه لحظه با خودم گفتم بذار باهاش اروم حرف
بزنم شاید که راضی شه …چه ادم بدی شده بودم اون لحظه ها
-اروم میرم و میام …گریه هم نمی کنم ..فقط یه بار دیگه ببینمش …بعد میام و .هر جا که بگی می رم
…باشه ؟
التماس ..خواهش ..مظلومیت رو تو صدام .. تو چشمام ..حتی توی همه وجودم ریختم تا که دلش نرم
بشه ..و اجازه بده …کم کم از سکوتش داشتم امیدوار می شدم که نگاهشو ازم گرفت و با اخم
بیشتر ی از قبل منو به دنبال خودش از بین درختای خشک و سرما زده اطرافمون کشوند
همونطور که کشیده میشدم باز به در سرد خودنه خیره شدم ..می دونستم دیگه هیچ وقت یوسفو
نمی دیدم ..هیچ وقت ..و این توی دلم می موند…غصه ای که عذاب اور و دردناک بود
با شدت زدم زیر گریه …توجه ای به اطراف نداشتم …دلش نرم نمی شد و به حالم نمی سوخت
…ازش متنفر و متنفر شدم ….چندبار بازوم و دستم به شاخه ها گیر کرد اما متوجه دردش نشدم
..درد دلم بیشتر از این دردا بود …
صدام دیگه در نمی اومد فقط بی هدف دنبالش کشیده می شدم … با شنیدن صدای اجلالی تازه
فهمیدم به در خروجی نزدیک شدیم …اجلالی سوئیچ به دست با گفتن اینکه مامور دم درو دست به
سر کرده از موحد خواست زودتر حرکت کنیم …یه در کوچیک …که شاید روزی یک نفر هم ازش رد
نمی شد …
با عجز سرمو چرخوندم و به پشت سرم خیره شدم …در سردخونه معلوم بود اما رفتنم دیگه امکان
پذیر نبود …یوسف دیگه مال من نبود…برای همیشه از دستش داده بودم …حالا من هیچ کاره یوسف
بودم ..یه غریبه که توی سکوت و خاموشی حذف شده بودم ..شده بودم یه نقطه کور که دیده
نمیشد…
از در عبور کردیم ..اجلالی زودتر در جلو رو باز کرد …موحد منو کشوند جلو و وادارم کرد روی صندلی
بشینم …سخت بود..اما سوار شدم ..دلم داشت از جا کنده می شد …دلم می خواست همین حالا
می مردم …اما کو مرگ …؟فقط توی این بین شنیدم که موحد به اجلالی گفت :
-اگه تونستی کیفشو از بخش یه جوری بیار..اگرم نشد دیگه هیچی دیگه
اجلالی سری تکون داد و گفت :
-به دکتر تقوی گفتم ..از بیمارستان رفتین بیرون …ایشونم چیزی نگفتن ..البته چندبار گوشیتون زنگ
خورده ..صداش از توی کیفتون مرتب می اومد…
موحد درو بست ..روی صندلی مچاله شدم ..سردم بود..سرمای زم*س*تونم کارشو کرده بود…..موحد که
سوار شد ..با دیدن لرزم ..سریع دریچه بخاریا رو به سمتم کرد ..و کمی رو صندلیش بلند شد و
پالتوشو از روی صندلی پشت برداشت …هم گریه می کردم هم می لرزیدم …
پالتوش باز کردم و روم انداخت …و بعد درست نشست تا حرکت کنه …از سرمای زیاد لبه های پالتو ذو
محکم چسبیدم …بهم نگاهی انداخت و دوباره کمی نیم خیز شد تا صندلی رو کمی بخوابونه …به
پهلو شده بودم ..پاهام رو هم از شدت سرما بالا کشیده بودم و می لرزیدم ..صورتم طرفش بود
…خیلی نگرانم بود …
به راه که افتاد ..لرزم بیشتر شد..داشتم از یوسف دور و دورتر می شدم …
نمی دونم چقدر گذشت ..یا اینکه اصلا کجا می رفتیم ..فقط متوجه توقف ماشین شدم …ماشینو
خاموش کرد و سوئیچو در اورد..عجله داشت …پیاده شد و درو بست و با زدن دزدگیر…ماشینو قفل
کرد..
یقینا با خودش احتمال می داد…دست به دیوونگی بزنم و کاری کنم …چشمام هنوز بسته
بود…فشارم که افتاده بود..کاملا بدنم بی حس شده بود..همچنان می لرزیدم و صورت غرق در خون
یوسف جلوی چشمام رژه می رفت
دزدگیر ماشین که زده شد…بازم چشمامو باز نکردم …دوست داشتم بمیرم ..چند ثانیه بعد ….یه دفعه
دستمو بلند کرد و نبضمو گرفت …خودمم احساس می کرم که نبضم ضعیف ضعیفه …و داره جونم در
میاد
نی کوچیکی رو به لبام نزدیک کرد و گفت :
-یکم از اینو بخور
سرمو حرکت دادم و از خوردن ممانعت کردم ..کارم براش مهم نبود..چون نی رو دوباره به سمتی که
لبهامو برده بودم اورد و بین لبهام گذاشت :
-فقط یکم
دست بردار نبود…برای اینکه ولم کنه کمی از محتوای مایعی که نمی دیدمش رو بالا کشیدم …خنک
بود و شیرین …احساس کردم کمی بهم جون داد..یکم دیگه خوردم …
سرم درد گرفته بود ..پلکهامو به ارومی از هم باز کردم …خیلی بهم نزدیک بود …..حسی که اون
موقع داشتم این بود که یه دل سیر می خوابیدم ..و کسی رو نمی دیدم
می خوابیدم و فکر می کردم که همه اینا یه خوابه ..تا وقتی که چشم باز می کردم ..همه چیز بر می
گشت به نقطه ابتدایش …و این مصیبت ها نبود
لبامو از نی دور کردم …
صندلی رو کامل خوابوند…نمی دیدم چیکار می کرد تنها وقتی که سرنگی رو برد بالا و تا مایع توشو
تنظیم کنه متوجه شدم می خواد چیکار کنه ..برای همین سعی کردم بلند شم …دستشو گذاشت
روی شونه ام و نذاشت
صدام در نمی اومد…اونقدر به خودم فشار اورده بودم که حرف زدنم دیگه برام راحت نبود …استین
روپوشمو بالا زد …باهمون صدای ضعیف گفتم :
-نکن ..نمی خوام ..برگرد بیمارستان …نزن
دستمو بلند کردم که نذاره ..جدی و خشک دستمو با دست دیگه اش کنار زد
-میگم نزن
بین حرفام …دستم به سوزش افتاد …اون کارشو کرده بود…می دونست هم که دقیقا چیکار باید
بکنه …چون تصویرش لحظه به لحظه برام مبهم تر و محوتر می شد …
بدنم که شل شد و قدرت هر کاری ازم گرفته شد ..عصبی برگشت و سرنگو پرت کرد روی داشبورد و
دستی به سر و موهاش کشید و نگاهم کرد…
چشمام کم کم داشتن بسته می شدن …که نگاهشو ازم گرفت و سرشو گذاشت روی فرمون …
رویای شیرینی بود…. یه خواب راحت ..بعد از مرگ عزیزترین کس زندگیم ..
***
چشم که باز کردم سرم سنگین بود …چشمام به زور از هم باز می شدن …
دهنم خشک خشک بود…احساس می کردم زبونم هم توش اضافیه …..دیگه سرما و لرزی وجود
نداشت ..همه جا گرم بود..
نگاهمو را با لبهای خشک به اطراف چرخوندم …یه جای ناآشنا …که چیزی رو به خاطرم نمی اورد …به
سختی اب دهنمو قورت دادم ..نمی دونستم اینجا کجاست ..حتی یادم نمی اومد چه اتفاقی
افتاده ..زمان و مکان رو گم کرده بودم …
داخل یه اتاق نیمه تاریک که چیزی ازش نمی دونستم ..چشمامو از زور خستگی بستم و دوباره
بازشون کردم ….تنها چیزی که تو نگاه اول دیده می شد یه اتاق تمیز و مرتب با وسایل شیک بود …
دقت چندانی نمی تونستم به اطرافم داشته باشم …گیج بودم …..حالم طوری بود که دلم می
خواست بازم بخوابم …چشمامو به زور باز نگه داشته بودم …باز اب دهنمو به سبب خشکی داخل
دهنم قورت دادم و چشمامو بستم …
هنوز کامل هوشیار نبودم …اما مطمئن بودم یه چیز گم کرده دارم …که یادم نمی اومد چیه …سعی
کردم بهش فکر کنم ..ولی ذهنم دلش نمی خواست و بهم می گفت بخواب …سرم رو روی بالشت
کمی کج کردم تا باز بخوابم ..دست خودم نبود..به شدت خوابم می اومد
اما با شنیدن صدای باز و بسته شدن در…چشمام تکونی خورد ومتوجه ورود کسی به داخل اتاق
شدم ..چشمامو باز نکردم … چرا که حوصله فکر کردن به کسی و چیز رو نداشتم ..
تو حال خودم بودم که با کشیده شدن یه چیز سوزن مانند از دستم ..درد به سراغم اومد و پلکهامو
توی یه لحظه از هم باز کردم
به اهستگی در حالی که نگاهم به سمت پنجره بود ..لبهامو با زبون تر کردم کسی مقابلم نبود …اما
حضور کسی رو می تونستم در نزدیکی خودم حس کنم …..
به دنبال این حضور ازار دهنده سرم رو حرکت دادم و در جهت خلاف پنجره به کسی که لبه تخت
نشسته بود با گنگی خیره شدم …
چند بار چشمامو بستم و باز کردم که تصویر صورتش رو به یاد بیارم ..به فرم صورت و موهاش نگاهی
انداختم که لباس مشکی تنش شروع کرد به زدن جرقه هایی توی ذهنم ..
نگاه غمگین مرد و سکوتش ….یه تخت خشک و خالی و سرد و به همراه یه مرده روش … داشت برام
تداعی می کرد..
مُرده ای که روش رو با یه ملافه سفید خونی پوشنده بودن ..و بعد صداهای داد و فریاد ..پلکهام تند
تند شروع کردن به باز و بسته شدن …خونایی که پاک نمی شدن …پیرهنی که من برای اون مرده
خریده بودم ..
دستام ..چونه ام به لرز افتادن …داشتم همه چی رو به یاد می اوردم …خواستم لب به اعتراض باز
کنم … اما نشد ..فقط تونستم کمی از لبهام رو از هم باز کنم ..
بی حالی و بدن بی حسم …. اجازه هیچ قدرت نمایی رو بهم نمی داد …نفسم رو به زور بیرون دادم
و همزمان اشک از گوشه چشمم سرازیر شد ..نگاه من و مرد هنوز بهم دیگه بود
لحظه ها به سختی می گذشتن و درد دلم بیشتر و بیشتر می شد …لبهای لرزونمو بلاخره بعد از
گذشت چند دقیقه مرگ اورد به حرکت در اوردم و با عجز از مردی که حالا می شناختمش پرسیدم :
-تموم شد ؟
نگاهشو با ناراحتی ازم گرفت …گریه ام شدت گرفت و باز پرسیدم :
-تموم شد..خاکش کردن ؟
با التماس نگاهش کردم …می دونستم منو اسیر جایی کرده که نتونم خودم رو به یوسف برسونم
…سرشو بلند کرد و با صدای گرفته ای گفت :
-دیروز ..
باورم نمی شد…دنیا سرم اوار شد …سنگینی هوای اطرافم به قفسه سینه ام فشار اورد …همراه با
نفس کشیدن می خواستم هق بزنم و خودمو از بغضی که باعث سنگینی گلوم شده بود خلاص کنم

راه نفسم هی می گرفت و هی باز می شد …اشکم شدت گرفت …بریده بریده نفس می کشیدم
توی همون لحظه ها دختر جوونی که نمی شناختمش وارد اتاق شد و گوشیم رو که مرتب زنگ می
خورد رو به سمت موحد گرفت و در حالی که با نگرانی نگاهم می کرد گفت :
-موبایلشون داره باز زنگ می خوره
موحد که کلافه بود دستشو توی هوا تکونی داد و گفت :
-الان نه ..ببرش
دخترک نگاه عجیبش رو بهم دوخت و با گفتن چشم از اتاق خارج شد
دیگه دلم نمی خواست کسی رو که منو از مراسم خاکسپاری یوسف هم محروم کرده بود ببینم ..با
همون شدت اشک لبه ملافه رو توی دستم گرفتم و حین پهلو شدن … روی سرم کشیدم و بهش
پشت کردم و بلند زدم زیر گریه
از کارم ناراحت نشد و به حرف اومد:
-نمی تونستی که بری اونجا..توی اون شلوغی …می خواستی چیکار کنی؟یوسفم راضی نیست که
انقدر خودتو داری اذیت می کنی
دست ازادم رو گذاشتم روی گوشم
-بهتره کم کم به خودت بیای …درسته که یوسف دیگه نیست ..اما قرارم نیست که توام خودتو نابود
کنی …
توی خودم مچاله شدم …چقدر صداش عذاب دهنده شده بود ..صدام لرز داشت و گریه ناتوانیمو بیشتر
می کرد…در هر صورت حس تنفرم رو نمی تونستم ازش پنهون کنم :
-حق نداشتید با من اینکار کنید …شما حق نداشتید
صدای عصبیش نشون می داد از دستم عصبانی شده …:
-چیکار می کردم ؟..می ذاشتم با افتخار بری اون تو و خودتو معرفی کنی ؟یا می ذاشتم می رفتی
سر خاک اون خدا بیامرز و خاک می ریختی تو سرت تا همه از خودشون بپرسن این کیه که خودشو
داره به اینور و اونور می زنه ؟
عصبی شده بودم و نمی فهمیدم چیکار می کنم برای همین بلند داد زدم :
-اره ..اره باید همین کارو می کردید ؟.به شما اصلا هیچ ربطی نداشت …هیچ ربطی
از لبه تخت بلند شد…. لبهامو محکم بهم فشار دادم :
-نمی تونستم بذارم از خودت احمق بازی در بیاری و خودتو نابود کنی …
گوشه ای از ملافه رو توی دستم مشت کردم ..سر انگشتام از شدت فشار وارده سفید شدن ..که با
بی رحمی بهم حرفی زد که احساس کردم به قلبم خنجر زده :
-تو چیکارش بودی؟…اصلا مگه کاره ایشم بودی؟. …نکنه با خودت فکر کردی که یه صیغه کردی
….شدی زنش ؟ ..شدی همه کاره اش …؟
قلبم به در اومد :
-زنش هفته دیگه میاد …بیادم کسی نمی گه قرار بود از هم جدا بشن …چون کسی چیزی نمی دونه
…همه فقط می گن بیچارهِ بدبخت ..بی شوهر شد..بیوه شد ..اخی… الهی …حالا تو بری اونجا به
تو چی می گن ..هان ؟
بگو دیگه …
چرا حرف نمی زنی ؟لازم نیست تو بگی…خودم بهت می گم ….می دونی بهت چی می گن ؟..میگن
خونه خراب کن ..میگن فتنه ..میگن اشوب …بدبخت کن …
بلند داد زد:
-میگن زن صیغه ای …می دونی که توی این مملکت زن صیغه ای چی معنی می ده ؟یا اینم برات
معنیش کنم ؟
دستی که باهاش ملافه رو مشت کرده بودمو به لبها و دندونام نزدیک کردم که صدای گریه امو خفه
کنم
-متاسفانه تو الان حال خودتم نمی فهمی …
چشمامو محکم بستم که تختو دور زد و با خشم ملافه رو از روم کشید و با چهره ای برزخی کنار تخت
زانو زد و خیره به چشمای پر اشکم گفت :
-می دونی توی اون بیمارستان اگه بفهمن صیغه اش بودی..چیکارت می کنن ؟می دونی تا له ات
نکن ..ول کنت نیستن ؟..می دونی که با چه بی ابرویی از اونجا می ندازنت بیرون ..؟چرا نمی خوای
درک کنی ؟چرا نمی خوای بفهمی که دیگه نباید به یوسف و همه چیز ایی که متعلق به اون بودن فکر
کنی ؟
زندگیتو تباه نکن …مرگم قسمتی از زندگیه …و حالا که پیش اومده ….باید باهاش کنار بیای …تو توی
وضعیتی نیستی که بخوای براش عزا داری کنی ؟نمی تونی بشینی و چهل نشینش بشی ؟چون
زنش نیستی…چون ربطی به اون و زندگیش نداری ؟
چون کسی تو رو به رسمیت نمی شناسه …فقط یه تیکه کاغذ داری که جز حکم بی ابرویت چیز
دیگه ای رو برات نمیاره
بفهم … کار دوتاتونم از اول اشتباه بود ..اصلا نباید این کارو می کردید ؟
با حرفاش زجرم می داد …خونمو به جوش می اورد که یهو از از دهنم پرید:
-لابد شما از همه ما بیشتر می فهمیدی ؟
حرصش گرفت …چونه ام لرزید و با گریه بهش خیره شدم …
از جاش با عصبانیت بلند شد و گفت :
-نمی دونم چی باید بهت بگم ؟
با کینه بهش خیره شدم :
-حق نداشتید به جای من تصمیم بگیرید…این کارتون اصلا هیچ توجیهی نداره
پوزخند زد و سرشو با تاسف تکون داد و با اطیمنان گفت :
-من درست ترین کارو کردم …این تو یی که نمی دونی داری چه بلایی سر خودت میاری
خودمو روی تخت کمی بالا کشیدم و نیم خیز شدم … سرم پایین گرفتم و دستی به شالی که
داشت لیز می خورد بره پایین کشیدم و اوردمش جلو و خیره به نقطه ای نا معلوم با فین فین و اشک
گفتم :
-زندگی من به شما هیچ ربطی نداره … لطفا از این به بعد…توی زندگی من دخالت نکنید..با من کاری
نداشته باشید …
ابروهشو بالا انداخت و دست راستشو توی جیب شلوارش فرو برد و با پوزخند گفت :
-اتفاقا..از این به بعد دیگه نمی ذارم ..گند بزنی به زندگیت ….به کارت ..به حرفه ات
به خنده افتادم …اخه اون چیکاره بود؟ ..پوزخند نشسته کنج لبم رو دید و نگاهی بهم انداخت و گفت :
-تو یا هنوز منو نشناختی ..یا اینکه خیلی کوته فکر و ساده ای ..حیف اسم پزشک که باید روی تو
گذاشت
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم و با حرص گفتم :
-بله ..خیلی کوته فکر و ..ساده ام ..بدبختم …برای همینم دیگه از حالا شما هیچ نقشی توی زندگیم
ندارید…بهتونم اجازه نمی دم که بیشتر از این پیش روی کنید و توی زندگیم سرک بکشید
نگاهش نشون می داد از لجبازیم داره به خنده می افته اما چهره اشو سخت و جدی کرده بود …
فکر کردم الان در مقابل لجبازیم چیزی می گه و جواب دندون شکن می ده که گفت :
-از فردا باید بیای بیمارستان
با تعجب نگاهش کردم و با یه تصمیم قطعی گفتم :
-متاسفم دکتر ..اما این شما نیستی که برای من تصمیم می گیری..من خودمم که برای خودم
تصمیم می گیرم ….خودمم که تصمیم می گیرم کی باید به اون خراب شده برگردم
با حرص دستاشو همزمان توی جیب شلوارش فرو برد و گفت :
-اهان ..پس تو خودت تصمیم گیرنده هستی …درست مثل تماس تصمیمای ابلهانه و بچگانه ات …
با گریه دستی به زیر چشمام و بینیم کشیدم
خیره به جثه ناتوانم با تحکم و تهدید گفت :
-نمی خواستم کارو به اینجا بکشونم ..اما اگه بخوای از این مسخره بازیا در بیاری و مثله بیوه زنا بری و
توی یه کنج تاریک بشینی و گریه کنی و هی یوسف یوسف راه بندازی ..
مجبورم با خانواده ات تماس بگیرم و بگم که دخترشون سر خود چه تصمیمی برای خودش گرفته و
رفته صیغه یه مرد زن دار شده
تمام بدنم از بی رحمیش کوره اتیش شد
انگار تیرشو به هدف زده بود که با اقتدار گفت :
-می دونی که شوخی تو کارم نیست
برای اینکه نشون بدم ازش ترسی ندارم نگاهمو ازش گرفتم و گفتم :
-من از کسی ترس ندارم ..هر کاری که دلتون می خواد بکنید ..اونا در جریانن
باز پوزخند ش رفت روی اعصابم :
-معلومه که در جریانن ..چون اگه در جریان بودن …دست و پای دخترشونو قلم می کرن که سر خود از
این تصمیما نگیره
با نفرت بهش خیره شدم به خنده افتاد و با تمسخر گفت :
-یعنی از پدرتم خجالت نمی کشی دیگه ؟…با افتخار می ری و بهش می گی که صیغه شدی ؟
مخصوصا هی کلمه صیغه رو جلوم تکرار می کرد
چشمامو با عصبانیت بستم :
-دست از سرم بردارید…
سرم داد زد :
-نه دست از سرت بر نمی دارم …باید برگردی به زندگیت …به کارت …بهت اجازه نمی دم از این
مراسما برای خودت راه بندازی ..این سه روزم با هزار مصیبت نبودنتو عادی جلوه دادم
اشک توی چشمام پر شد سرمو با ناتونانی به سمش بلند کردم :
-من مثل شما نیستم ..از سنگ نیستم ..بی احساس نیستم ..نمی تونم بعد از دو سه روزی که به
لطف شما همش تو خواب بودم با سرخوشی برگردم به بیمارستانی که همه جاش یوسفو می بینم ..
نمی تونم …در توانم نیست ..من به این چیزا مثل شما عادت ندارم ..من بی رحم نیستم
حرصی شد …و با حرص گفت :
-می تونی ..باید بیای.. باید عادت کنی ..به نبودنش ..به نشنیدن صداش ..به همه چیش
با همون اشکا بهش خندیم … تلخ و دردناک :
-من اگه نخواهم هیچ جا نمی رم ….شما هم برام هی خط و نشون نکش دکتر
یه لحظه بهم خیره شد و گفت :
-حرف اخرت همینه ؟
جدی شدم و خیره تو چشمامش سرمو به نشونه اره بردم پایین
با حرص سرشو تکونی داد و گفت :
-باشه ..حرفی نیست ….
و به سمت در رفت و بلند داد زد و گفت :
-کوکب خانوم ..کوکب خانوم ..بی زحمت اون گوشی که زنگ می خورد و رو برام بیارید
بهش خیره شدم …اینبار زن میانسالی گوشی به دست به سمت در اومد و موحد گوشیمو ازدستش
گرفت وگفت :
-ممنون
زن که رفت …شروع کرد به ور رفتن با گوشیم که یه دفع سرشو بلندکرد و گفت :
-شماره پدرت رو به اسم بابا ذخیره کردی دیگه ؟
نمی دونستم واقعا می خواد چیکار کنه …
شماره رو گرفت و روی بلندگو گذاشت
قلبم اومد توی دهنم …چرا موحد داشت این بازی رو باهام می کرد …با شنیدن صدای پدرم که می
گفت :
-بله
با یه حرکت از روی تخت پایین اومدم و با بی حالی به سمتش قدمهامو تند کردم که گوشی رو از
دستش بگیرم …دستمو بردم سمت گوشی که گوشی رو برد بالاتر ..
-الو اوا
با نگرانی بهش خیره شدم که موحد با حرکت چشم خواست تلکیفم رو روشن کنم
نمی خواستم تسلیم این بی رحمیش بشم ..برای همین خیره تو چشماش سرمو به راست و چپ
تکوت دادم که اونم اروم گفت :
-خیل خب …نشون می دم لجبازی یعنی چی ؟
گوشی ر و به سمت دهنش برد و گفت :
-اقای فروزش ؟
پدرم که از شنیدن صدای یه مرد از شماره دخترش لحظه ای ساکت شده بود گفت :
-شما؟
-خوب هستید جناب فروزش ؟
رنگم پرید
– ممنون …ببخشید مثل اینکه شما دارید با گوشی دخترم
با رنگ پرید گی دستی به صورتم کشیدم و با تمام سختی… طوری که فقط خودش بشنوه گفتم :
-باشه ..باشه میام ..هیچی بهش نگو
لبخند پیروزمندانه بهم زد و گفت :
-بله گوشی دختر خانومتونه ..راستش من شماره ای از ایشون نداشتم ..بنده پزشک بیمارستانی
هستم که ایشون هم توش مشغول به کار هستن ..گوشیشونو توی بیمارستان جا گذاشته بودن
..خواستم گوشی رو به دستشون برسونم ..این شد که با شما تماس گرفتم
با حرص نگاهش کردم .گوشی رو از بلند گو خارج کرد ه بود و به من نگاه می کرد…
بی حال دو دستمو روی صورتم گذاشتم …وعقب عقب به سمت تخت رفتم و روی لبه اش نشستم

اشکم دوباره در اومده بود…موحد داشت با بی رحم می تازوند و منو نادیده می گرفت …اخه به چه
قیمتی؟ …چنان با پدرم حرف می زد که انگار چندین ساله می شناسش ..پدرم هم که گویا از این
هم صحبتی لذت می برد که مکالمه اشون داشت طولانی میشد ..
انژیوکت روی دستم حسابی داشت انگشتامو اذیت می کرد …دستای لاغرمم تحمل اونو هم نداشتن
که بلاخره تماسشو قطع کرد
وقتی مقابلم ایستاد..همچنان سرم روی دستام سنگینی می کرد که گفت :
-پس قرارمون شد فردا توی بیمارستان ..اونم با یه چهره ی پر انرژی و محکم …
جوابش رو ندادم که پرسید:
-راستی یه عملم با من داری ..نه ؟
و با شیطنت برای عذابم گفت :
-وای من چه بدبختیم که باید تورم تحمل کنم …
گریه ام بیشتر شد …:
-پدرت بهت سلام رسوندا…مشخصه پدر خیلی خوبی داری … مرد محترمیه
اون حرف می زد و من داشتم این همه فشاری که روم بودو تحمل می کردم که برای فرار از این همه
عذاب سرمو بلند کردم و گفتم :
-میشه یه دونه دیگه از اون ارام بخشا بهم بدید؟
ابروهاشو بالا برد با صراحت گفت :
-معلومه که نمیشه
-من حالم خوب نیست …
کمی خم شد و اروم گوشیمو روی عسلی کنار تخت گذاشت و گفت :
-اتفاقا ..خوبی ..از منم بهتری …دختر… سه روزه که خوابیدی …بسه ته دیگه
داشت زجر کشم می کرد …یه قطره اشک از گوشه چشمم پایین افتاد:
-من نمی تونم فردا بیام ..اصلا حالم خوب نیست
خم شد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت و صورتش رو در یک وجبی صورتم قرار داد و گفت :
-میای ..خوبشم میای…حالتم خیلی خوبه …الانم که شام بخوری..خوب خوب میشی …توی اتاق
عملم با اینکه درست نیست می ذارم دستیارم بشی که حواست برگرده سرجاش
گریه ام شدت گرفت و نالیدم ..:
-به خدا نمی تونم ..
لبخند زد و با بدجنسی گفت :
-اگه بفهمن من باز تو رو دستیارم کردن می ندازنم بیرون …نمی دونم کدوم از خدا بی خبری دفعه
قبل گزارش داده بود که من یه دکتر در حال گرفتن تخصصو دستیارم کردم …تقوی می خواست خفه ام
کنه …حالا بماند چطوری ماست مالیش کردم ….فقط اینکه طرف به هدفش نرسید….پس یه لطفی
کنو حواستو جمع جمع کن که سوتی ندی …من به هیچ کس از این لطفا نمی کنما
اصلا نفهمیدم چی گفت فقط پرسیدم :
-مراسم هفتم براش می گیرن ؟
می خواست به یوسف فکر نکنم …پس حالمو گرفت و جوابمو یه چیز دیگه داد:
-تو فکر اینم که توی این هفته کلی برات عمل بذارم ..تجربه ات می ره بالا..به رجبی باید بگم ..تو رو
ببره تو ی عملاش ..نظر خودت چیه ؟
صورت خیسمو بلند کرد م و بهش خیره شدم ..این مرد دیوونه بود یا من ؟ ..من حرفشو نمی فهمید یا
اون ؟این همه عذاب برای چی بود ؟
وقتی سکوتم رو دید ..فهمید که موفق شده …موفق شده که دیگه اسم یوسفو نیارم …حقیقتم
همین بود … می خواست دیگه درباره یوسف حرف نزنم
همه اینا رو می فهمیدم ..درک می کردم ..دیگه نمی تونستم خودمو بزنم به اون راه ……..باید محکم
می بودم …حق با اون بود ..اسم یوسف اوردن از این به بعد بدون حضور یوسف ..دردسر بود ..بدبختی
بود …سعی کردم به خودم مسلط باشم و روزای هفته رو به یاد بیارم …از بازیش خوشم نمی اومد
اما باید نشون می دادم خنگ نیستم و حواسم سرجاشه ..هنوزم می تونم خودمو جمع و جور کنم
با چونه ای لرزون و چشمایی پر اشک گفتم :
-من فردا با شما عمل ندارم ..دکتر کاظمی .. دکتر کاظمی از هفته پیش عمل فردا رو تعیین کرده بود
با شیطنت ابروهاشو داد بالا:
-مگه فردا چند شنبه است ؟
به هق هق افتادم ..مثلا می خواست ذهنو برگردونه سرجاش ..چه بازی بدی بود :
-اگه سه روزه که اینجام .. پس فردا سه شنبه است
-ای بابا چه جالب ..من اصلا فردا عمل ندارم ..چرا خودم یادم نبود ؟من که تا ظهر یه بیمارستان دیگه ام
خندید ..اما من گریه کردم …
-خیل خب اشکال نداره به کاظمی می گم تو رو دستیارش کنه
با گریه به تلخی خندیدم ..:
-خانوما رو قبول نداره
خندید:
-حقم داره ..همش خرابکاری می کنید
به چشمای قرمزش خیره شدم و با شرمندگی گفتم :
-برای همه حرفایی که الان و چند روز پیش بهتون زدم ..ازتون معذرت می خوام …حالم خوب نبود ..هر
چی که خواستم بهتون گفتم ..ازتون معذرت می خوام
لبخندش مهربون شد:
-ایرادی نداره ..فقط دیگه تکرار نشه
خنده پنهون و نگاه مهربونش رو دوست نداشتم …سرم رو پایین گرفتم …به یوسف فکر کردم ..به
مظلومیتش ..به مرگ ناگهانیش …و با حسرت و با زجر گفتم :
-اگه مصلحت به اینه که فراموشش کنم …اگه مجبورم که فراموش کنم …باشه فراموشش می کنم
..برای همیشه ..فراموشش می کنم
از حرف خودم ترسیدم …بدنم سرد شد و لرزیدم …اما واقعیت رو باید قبول می کردم :
-دیگه کسی رو به اسم یوسف نمیشناسم ..نه می شناسم نه به یاد میارم
نگاهش غمگین و سرد شد …لرزیدم و اشک ریختم که گفت :
-مجبور نیستی که فراموشش کنی …
خیره توی چشماش ..اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :
-نه فراموش کردن راحت تر از یه عمر با حسرت زندگی کردنه …تمام تلاشمو می کنم که فراموشش
کنم …تا نه من عذاب بکشم نه اون
..به زور لبش برای یه لبخند غمگین و نا امید کننده کش اومد که در اتاق باز شد و زن با اجازه ای
گفت :
-اقای دکتر ..میز شامو بچینم ؟
موحد همونطور که دستاش روی زانوهاش بود به زن با لبخند نگاهی انداخت و گفت :
-بی زحمت برای دو نفر بچینید
وقتی سرش رو دوباره به سمتم چرخوند..هنوز گریه می کردم …اینا اخرین اشکایی بود که باید می
ریختم …بعد از این نباید اشک می ریختم …..پس حقم بود از اخرین ساعات به یاد مونده از یوسف
اشک بریزم و اون ایرادی نگیره …چشمامو بستم و باز کردم … دستمالی رو به طرف گرفت …
دستم رو بلند کردم و دستمالو ازش گرفتم و اون گفت :
-دستتو بده من انژیوکتتو دربیارم …
دست سرد و کوچیکم رو به سمتش بلند کردم ..مقابلم زانو زد و با ارامش و با احتیاط شروع کرد به در
اوردنش ..
خیره نگاهش کردم و باز اشک ریختم ..اونم غمگین و ناراحت بود ..اما خوب خودشو نگه داشته بود
نگاهم به سمت سرم بالای تخت رفت …این چند روزه معلوم بود که حسابی عذابش داده بودم ..سه
روز توی بی خبری …سیر کرده بودم …و از همه چی بی اطلاع بودم ..و از حالا به بعد م حق نداشتم
عزا دار یوسف باشم
دیگه مجبور بودم با همه چی کنار بیام
به اطرافم با حرکت چشمام نگاهی انداختم …تازه داشت سوالای جدید تری توی ذهنم نقش می
بست ..اینکه اینجا کجا بود؟ ..اون زن و دختر کی بودن ؟ …اصلا من چطوری اومده بودم اینجا ؟یعنی
توی این سه روز کسی متوجه نبودنم نشده بود …؟
نگاهم برگشت دوباره روی خودش … چطور همه این کارارو کرده بود ؟
***
دقایقی از رفتن موحد از داخل اتاق می گذشت و من هنوز لبه تخت نشسته بودم
به گوشیم که روی عسلی گذاشته بود خیره شدم ..از فرط خستگی و گریه نای نفس کشیدن هم
نداشتم که با ضربه ای به در اتاق نگاهم از گوشی گرفته شد و به در چشم دوختم ..همون دختر وارد
اتاق شد و چند دست لباس رو کنارم روی تخت گذاشت و گفت :
-..اگه می خواید دوش بگیرد…. حموم اماده است …
دخترک سبزه رو با نگاهی یخ زده توی چشمام خیره شده بود…از لحن حرف زدن زن و رفتارهای این
دختر فهمیده بودم که توی این خونه کار می کنن …
نه می تونستم بگم قشنگه نه زشت ..چهره متوسطی که با کمی رسیدگی می تونست قشنگتر هم
بشه ..در هر صورت برخورد دوستانه ای باهام نداشت
همچنان که نگاهش به من بود نگاهی به لباسهای روی تخت انداختم …و گفتم :
-ممنون …… لازم نبود که لباساتو
نگاهش هنوز هم سرد بود و هیچ تغییری برای ابراز محبت از خودش نشون نمی داد :
-اینا لباسای من نیستن ..با اجازه
لبهام از حرکت ایستادن ..حتی اجازه نداده بود بقیه حرفام رو بزنم …رفتار عجیبش برام مهم نبود…چون
که با این اوضاع و احوالم جایی برای فکر کردن به اون و رفتارای پیچیده اش رو نداشتم
باز به لباسها نگاه کردم ..کم کم از اینکه …جایی بودم که هیچ شناختی نسبت بهش نداشتم
…راحتیمو داشتم از دست می دادم ..
به اتاق و وسایلش با چشمای پف کرده خیره شدم ..اتاق بزرگی بود…همه چیز سر جای خودش قرار
داشت … چشمام چرخید و چرخید تا اینکه به یه در سفید رنگ بزرگ رسید …
کنار در ..یه میز کوچیک پایه دار بلند بود …که روش یه ….گلدون بزرگ پر از گل قرار داشت ..
رنگ میز و گلدون ..هر دو سفید بودن … گلدون با حاشیه های طلایش و گلهایی که از توش سرازیر
شده بودن لحظه ای حس از زندگی و نشاط رو توی وجودم بیدار کردن ..
مثل یه تصور کوچیک از یک قاب نقاشی بود ..اکثر وسایل اتاق هم تر کیبی از رنگهای سفید و طلایی
بودن
به دیوارا نگاه کردم ..تمام قابا …عکسایی از طبیعت و گل بودن به جز یه قاب نسبتا بزرگ که درست رو
به روم قرار داشت ..
توی عکس .موحد به همراه برادراش ایستاده بودن ..زن و مرد مسنی هم روی دوتا صندلی جدا از
هم که مقابل موحد و برادرهاش بود… نشسته بودن …و خیلی صمیمانه به دوربین لبخند می زدن
بقیه هم می خندیدن ..حتی موحد
چهره موحد بیشتر شبیه مرد بود ولی دو برادر دیگه اش به زن شباهت داشتن
نگاهم از زن و مرد گرفته شد و به صورت خندان موحد خیره شدم ..چهره ای متفاوت از مردی که توی
بیمارستان جز اخموترینها بود
همونطور که به عکس نگاه می کردم پشت دستم به سوزش افتاد …بلندش کردم و نگاهش کردم …
کبود شده بود ..دستمو چرخوندم و بالاتر اوردم و روی گونه و لبم گذاشتم ..داغ بودم …
به ارومی از جام بلند شدم ..اینه قدی پایه داری…. دورتر از من گنج دیوار و نزدیک به پنجره شیشه
بزرگ قرار داشت …قدمی به سمتش برداشتم که بوی سِرم و عرق تنم لحظه ای توی بینیم پیچید
…حالت تهوع باعث شد که دیگه نتونم قدمی از قدم بردارم
دستم رو روی بینیم گذاشتم و چشماموبستم ….چند ثانیه بعد برگشتم و به لباسها ی روی تخت
نگاه کردم
با اینکه احساس راحتی نمی کردم ..اما نیاز بود یه دوش می گرفتم ….شاید حالم بهتر از الان میشد
..و احتمالا کمی هم به ارامش می رسیدم
***
نیم ساعت بعد لباس پوشیده …مقابل اینه ایستاده بودم ..رنگ صورتم هنوز زرد بود و ضعیف بودن و
بی حالم رو توی ذوق می زد ..
به ساعت روی میز نگاهی انداختم ..دیگه وقتش بود که از اتاق بیرون می رفتم
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و درو باز کردم …مقابلم یه سالن بزرگ قرار داشت ..دست روی
دستگیره ..سرجام ایستادم …
داشتم احساس غریبگی می کردم ….شاید بهتر بود برمی گشتم داخل اتاق و منتظر می شدم
اما همون لحظه زن با ظرف غذا یی که در دست داشت در حال رد شدن از رو به روم با لبخندی
ایستاد و گفت :
-بفرمایید…. میز اماده است …اقای دکترم الان میان ..دارن با تلفن حرف می زنن
همین دو جمله برای حرف زدن با من براش کافی بود ..چرا که بعدش راهشو گرفت و به سمت میزی
که هنوز توی دیدم نبود رفت
دستگیره در رو رها کرم و پامو فراتر از اتاق گذاشتم و وارد سالن شدم ….چند قدم جلوتر …میز ناهار
خوری که زن روشو پر کرده بود از چندین نوع غذا … به چشمم اومد ..
دخترک در کنار زن با چهره ای بق کرده در حال چیدن قاشق و چنگال ها بود که هر دو به محض دیدنم
سریع میزرو ترک کردن …
با حرکت چشمام به دنبال موحد گشتم ..خبری ازش نبود …خونه زیادی بزرگ بود …سرجام ایستادم

میل به غذا و یا هر کار دیگه ای رو نداشتم .. که با شنیدن صداش از پشت سرم …به اهستگی
سرم رو به سمتش چرخوندم و بهش خیره شدم …من رو می دید..اما تمام حواسش پی گوشی و
اون ادم پشت خط بود :
-نه فردا میام …نه عزیز من ..چیزی نیست ..
…..
-نه فدات شم ..اصلا نگران نشو ..همه چی خوبه خوبه …
…..
خندید و بهم نزدیک شد:
-اخه چرا هر چی میشه به اون ربط می دی قربونت بشم ..؟شما نگران نباش و راحت بگیر و بخواب …

-چشم ..امر دیگه ؟
….
-باشه ..حتما …شبت بخیر ..راحت بخوابی …
به من که رسید گوشی رو از گوشش دور کرد و گفت :
-چرا ایستادی ؟
یه لحظه به زبونم اومد که ازش بپرسم اینجا کجاست ..اما جلوی زبونم رو گرفتم و اون با دستش
اشاره کرد که به سمت میز بریم ……
هم قدم باهاش به راه افتادم …کمی جلوتر رفت و صندلی رو برام بیرون کشید و گفت :
-حالت تهوع نداری که ؟
دستاش روی پشتی صندلی بود …نگاهی بهش انداختم و دوباره به میز و صندلی خیره شدم و
گفتم :
-نه
لبخند زد و به صندلی اشاره کرد و گفت :
-پس بشین
سر به زیر در حالی که هیچ حسی از راحتی رو نداشتم …با تشکری روی صندلی که برام بیرون
کشیده بود نشستم ..لبخندی زد و به سمت صندلی سر میز رفت و روش نشست
سرمو پایین گرفتم …زن بیچاره کلی غذا تدارک دیده بود…میز پر بود..این همه زحمت برای چی بود
؟…من واقعا قادر به بلعیدن حتی یک لقمه هم نبودم ..
که با دیدن کباب کوبیده روی میز… یاد چند شب پیش و شام دو نفره خودم و یوسف افتادم
..چشمامو بستم ..اولین لقمه ای که من براش گرفته بودم …
چه شبی بود …در عین اذیت شدناش و گریه هاش …عالی بود…
-چی شد ….حالت خوب نیست ؟
چشمامو باز کردم و بهش خیره شدم ..نفسم رو به سختی بیرون دادم و اون ظرف مقابلم رو برای
ریختن سوپی که بوش … مشامم رو پر کرده بود برداشت …نگاهم هنوز به کبابها بود که ظرف رو
مقابلم گذاشت و گفت :
-هنوز ضعف داری …بهتره یه چیزی بخوری
نباید بهش فکر می کردم ..چشمامو دوباره بستم و باز کردم و قاشق کنار بشقابو برداشتم …چهره
خونیش با یه لبخند ..حالم داشت بد میشد ..باز چشمامو بستم ..نگران بهم خیره شده بود …با خودم
تکرار کردم ..
-فراموشش کن ..یوسف دیگه نیست ..یوسفت برای همیشه رفت
قاشق رو اروم توی سوپ فرو بردم ..لرزش خفیف چونه ام رو که منو اماده برای اشک ریختن می کرد
رو با فشاری که به فک و لبهام می اوردم کنترلش کردم
اخرین لحظه ای که یوسف رو دیده بودم و دست اویزونش از تخت ….دور کردنهای موحد ..چشمای
بسته یوسف …صدای فریاد مادرش …
اشک توی چشمام حلقه زد ..
غذاهای رو به روم داشتن حالم رو بد می کردن ….چهره یوسف مدام می اومد جلوی چشمام که با
صدای موحد تمام افکارم بهم ریخت
-دو هفته دیگه توی شیراز یه سمینار برگزار میشه …اکثر پزشکا هستن …اگه دوست داشته باشی
می تونم تو رم همراه خودم ببرم
شوک زده از حرف یهوییش بهش خیره مونده بودم
-ولی خوب به نظرم حتما بیا …اینجور سمینارا و اشنا شدن با چند تا پزشک متخصص و فوق تخصص
برای هر پزشکی خوبه
حرف موحد و صورت یوسف در هم قاطی شدن ..دیگه نمی تونستم روی صورت یوسف تمرکز کنم
..اونم فهمیده بود که حرف پرونده بود
…از نگاه خیره شوک زده ام به خنده افتاد و گفت :
-پس اوکی شد …میای ..
لحظه ای صبر کرد که من حرف بزنم …اما وقتی دید هنوز دارم گنگ نگاهش می کنم گفت :
-یه سمینار سه روزه …هم می تونی توی شهر بگردی هم از سمینار استفاده ببری …استراحتیم برات
میشه …فکر کنم خیلی وقته مرخصی نرفتی
برای خودش می برید و می دوخت
نگاه خیره اش به لبهای نیم باز و چشمای پف کرده ام بود
-بخور…دو سه قاشقم که شده به زور بخور…
..موحد الان با موحد بیمارستان زمین تا اسمون فرق کرده بود..لبخند روی لبهاش …و نوع نگاهش …
ترحم انگیز نبودن ..یا از سر دلسوزییه که بخواد تحملم کنه …
درست مثل یه دوست که فقط خواسته باشه در کنار دوستش خوش بگذرونه و بذاره که به دوستشم
خوش بگذره …
در واقعه … واقعیت تلخ زندگیم این بود که می دونست چون هیچ کسی نمی تونه توی غمم شریک
باشه ….باهام مدارا می کرد..
چون مجبور بودم توی خودم بریزم و دم نزنم ..می خواست تنها کسی باشه که باهام همدردی می
کنه ..که بهم فشار نیاد..و توی تنهایم از شدت درد و بغض ..دق نکنم و بفهمم کسی هست که می
دونه چقدر ناراحت و غمگینم
برعکس من که حتی دلم نمی اومد قاشقی رو توی دهنم بذارم اون با ارامش و بدون هیچ ناراحتی
لقمه هاشو یکی پس از دیگری می بلعید و حرف می زد …
به سوپ خوش رنگ درون ظرفم خیره شدم که صدای زن از کنار گوشم باعث شد … سرم رو بالا
بیارم
-اقای دکتر چیز دیگه ای لازم ندارید ؟
موحد لبخندی به زن زد :
-نه ممنون ….همه چی هست ..شما هم بفرمایید برید …خیلی ممنون
زن با چهره گندمگون و با نمکش نگاهی به من انداخت و گفت :
-سمیرا بمونه که اگه کاری داشتید
موحد نذاشت جمله اش رو تموم کنه
-نه …ممنون از زحمتتون
زن اینبار سرش رو بدون لبخند تکونی داد و به سمت در خروجی رفت
موحد نفسش رو درست مثل زمانهایی که از دست یکی از ماها عصبانی میشد و نمی خواست
سرمون داد و فریاد بکنه بیرون داد و گفت :
-خوب کجا بودیم ؟
میلی عجیبی امشب برای سکوت پیدا کرده بودم ..اصلا حرفم نمی اومد..در حالی که موحد با خودش
عهد کرده بود منو به حرف بیاره ..
زمانی که سکوت و ظرف سوپ دست نخورده ام رو دید سرشو پایین انداخت و با قاشقش کمی از
غذای داخل بشقابش رو جا به جا کرد و گفت :
-می دونی که توانایی اینو دارم که تا خود صبح اینجا بنشونمت و وادارت کنم که تک تک این غذاها رو
بخوری ؟
بعد از این چند ساعت …اولین باری بود که نزدیک بود به خنده بیفتم ..چون واقعا چنین توانایی رو
داشت و من نمی تونستم منکرش بشم
با اینکه نخندیده بود م …یا حتی یه لبخند کوتاه هم نزده بودم … اونقدر تیز بود که متوجه تغییر حالت
چهره ام بشه و بگه :
-پس بخور ..تا وادارتم نکردم که حین غذا خوردن برام حرفم بزنی
قاشق رو توی ظرف رها کردم و گفتم :
-دکتر من واقعا میلم نمی کشه ..نمی تونم
قاشق و چنگالش رو اروم توی بشقابش گذاشت … ارونجاشو لبه میز تکیه داد ودستهاشو توی هم
گره زد و زیر چونه اش گذاشت و گفت :
-اخرین باری که فشارت رو گرفتم ..با خودم فکر کردم که تو چطور هنوز زنده ای ؟…بعد به این نتیجه
رسیدم …شاید همیشه فشارت اینطوریه که همیشه سرپایی …حتما یه جورایی بهش عادت داری
…درسته ؟
منظورش رو نفهمیدم :
-ببینم فروش تو اصلا غذا می خوری تو زندگیت …؟
اینبار لبخند کوچکی دزدکی روی لبهام پریدو موحد با دیدنش سعی کرد به روی خودش نیاره ..البته
لبخندی که با غم بود
-البته من از این سوپ اصلا خوشم نمیاد…به این کوکب خانومم همیشه می گم درست نکنه ها..اما
نمی دونم چرا هی درست می کنه …تو روخدا یکم رنگ و روشو نگاه کن ….انگار فقط رب و جو ریخته
توش …مرغام دارن توش پرواز می کنن …بماند که معلوم نیست چه ادویه هایی هم توش قاطی کرده
با ترید به سوپ توی ظرف نگاهی انداختم ..اصلا با تعریفای موحد یکی نبود برای همین با شگفتی و
تعجب گفتم :
-به نظر که خوب میاد
ابروهاشو بالا داد :
-جدی ؟
نمی دونم چه ایرادی سوپ داشت که مرتب داشت براش ایراد می تراشید
-خوب شاید ظاهر ش فریبنده باشه ولی مطمئنم طمعش
چینی به بینیش داد و گفت :
– وحشتناکه
اینبار من بودم که ابروهامو دادم بالا و بی حرف برای امتحان مزه سوپ …قاشق رو برداشتم و مقدار
کمی از سوپ رو مزه کردم
عالی بود هیچ موردی نداشت ..حتی ترغیب شدم بازم ازش بخورم
سرشو سوالی تکون داد و گفت :
-بد بود نه ؟
صادقانه جواب دادم :
-خیلی خوبه
نفسش رو اسوده بیرون داد و گفت :
-خداروشکر..پس هم زبونت سالمه …هم حس چشایت …
سوالی نگاهش کردم لبخند زد
-خوب من اگه کسی در قبال وظیفه پزشکیم ازم تشکر نکنه ..ناراحت نمیشم ..چون قسم خوردم جون
ادما رو نجات بدم و برام مهم نیست که ازم تشکر بشه و یا نشه ..
اما اون زنی که این غذاها رو درست کرده …از همسر مریضش زده و سه روز مراقب تو بوده ..درست
مثل دختر خودش … یه لحظه هم ترکت نکرده ..اگه بیاد ببینه دست به هیچ کدوم از غذاهایی که
درست نکرده نزدی …به تو چیزی نمی گه ..فقط دفعه بعد که من ازش یه خواهشی کنم قاطع میگه
نه …خیلیم بهش بر می خورده ..اونقدر بهش بر می خوره که خودش تا چند روز دست به هیچی نمی
زنه …از اون زنای حساسه …البته فقط گفتم که بدونی ..و گرنه می تونیم که نخوری
سرم رو پایین گرفتم و قاشق رو برداشتم …..موحد استاد بازی کردن با احساس های ادمها بود شاید
واقعا اون زن اینطوری نبود ..اما مجبورم کرده بود که اینطوری فکر کنم …وقتی دید دارم اروم و سر به
زیر سوپم رو می خورم دیگه ساکت شد ..ساکت شد و مشغول غذای خودش شد ..اون به هدفش
رسیده بود …
و البته من هم فقط می خواستم اروم بشم ..شاید بغضم به همراه هر قاشق سوپی که می خوردم
پایین می رفت و بهانه ای برای جمع شدن اشک توی چشمام نمی ذاشت
با اینکه نتونستم چیز زیادی بخورم بازم نصف سوپم رو خورده بودم …حداقلش این بود که موحد راضی
بود ..راضی بود که بهم گیر نمی داد
خودشم با اون همه سخنرانی غرایی که کرده بود چیزی نخورده بود …غذای اونم نیمه کاره بود …
نگاهش کردم ..سرش پایین بود ..توی خودش فرو رفته بود..و به ظاهر غذاشو می خورد …چطور یه ادم
می تونست انقدر سخت باشه …؟چطور می تونست احساساتشو بروز نده …و به روی خودش نیاره ؟
همونطور که نگاهش می کردم تا به درونیشاتش پی ببرم … با بلند کردن یکباره سرش ..نگاهم رو با
یک لبخند شکار کرد
شکاری که در هر موقعیت دیگه بود باید از خجالت اب می شدم ..اما حالا نه تنها هول نشدم ….بلکه
بی احساس تر از هر زمان دیگه در برابر نگاهش ..چند ثانیه ای بهش خیره موندم ..هنوز لبخندش رو
داشت و می خواست با نگاهش به عمق وجودم پی ببره …ادم عجیبی شده بود ..که بلاخره من
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
-هیچ وقت فکر نمی کردم کارم به اینجا کشیده بشه
نگاه م*س*تقیمش هنوز روم بود
– به کجا ؟
پوزخند زدم :
-به جایی که ندونم کجای کارم ..به جایی که ندونم باید چیکار کنم ..به جای که ….
حرفم رو خوردم :
-شما خیلی به من لطف کردید…تازه می فهمم که داشتم چه اشتباهی می کردم ….اما دست منم
نبود ..همه چی.. یهویی شد….یهویی و بی مقدمه …
فکر می کردم به تنهایی زندگی کردن … عادت کردم …اینطور زندگی قویم کرده …اما …حالا… بعد از
مرگ یوسف …….خیلی خیلی تنها شدم …انگاری دیگه هیچی ندارم …حتی خانواده امم ندارم ..یه
حس خیلی بد..که خیال تموم شدنم نداره
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم ..نگاهش هنوز خیره بود..اما دیگه لبخندی نداشت
لبهای خشکم رو به حرکت در اوردم :
-من همیشه عادت دارم به از نوع شروع کردن ….اما این بار به نظر سخت میاد …خیلیم سخت
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و پایین افتاد:
-بچه های دانشکده همیشه بهم می گفتن بی احساس ..چون تنها کسی بودم که برای تشریح
جنازه ها پیش قدم می شدم …..تنها کسی بودم که بعد از مرگ بیمارا ….برای فهمیدن علت
مرگشون بدون ترس بهشون نزدیکم می شدم و بررسیشون می کردم …چون تنها کسی بودم که
برای نشون دادن اینکه ترسو نیستم …حاضر شدم یه شب تا وسط سرد خونه بیمارستان دوره انترنیم
برم ……اما حالا می فهمم ..همش ادا بوده ..همش برای حفظ غروری بود که نمی خواستم جلوی
دیگران از بینش ببرم و خردش کنم
..حتی اونقدر محکم نیستم که بتونم خودمو محکم نگه دارم و فردا بیام بیمارستان …چون مطمئنم با
دیدن سرد خونه و بخش …به گریه می افتم …و طاقتمو از دست می دم
بغض مانع از ادامه حرفام شد
-می خوای بری سر خاکش ؟
بدون فکر سرم رو تند تکون دادم
-نه نه …نه می تونم ..نه می خوام که برم …بهتره اصلا اونورا نرم …خودمو می شناسم …تحمل اون
لحظه ای که برم سرخاکشو ندارم
بهتره زودتر برگردم به زندگی عادیم ..سخته … اما می دونم شدنیه
نمی تونم بگم دقیقا اون لحظه در حضور موحد چه حسی داشتم ..حسی که یه لحظه دلش می
خواست بره سر خاک یوسف ..و دوباره همون حس می خواست با فرار از واقعیت ..خودش رو برای
ادامه زندگی گول بزنه
موحد نفسش رو بیرون داد و گفت :
-فرار از واقعیت برای یه مدت کوتاه خوبه ..بعد از اون میشه خوره …خوره ای که باید هر روز منتظرش
باشی …تا ازارت بده …ازارت بده و تو رو از درون خرد کنه …
به لیوانی که دستشو دورش حلقه کرده بود خیره شدم ..دلم می خواست با یکی درد و دل کنم ..به
شدت بهش احتیاج داشتم …دلم داشت از سنگینی بغض و بی همزبونی می ترکید
دستی به پیشونی کشیدم و چند قطره اشکی که زیر چشمم رو خیس کرده بودن … با سر انگشتام
پاک کردم و بدون نگاه کردن به موحد گفتم :
-از اولم مخالف بودم که صیغه کنیم ..اما اون اصرار داشت …بعدا فهمیدم چرا این همه اصرار می کرد
…خوب اولش می خواستم قبول نکنم ..اما بعد …
به یاد اون روز و زنی که به خاطر همسر مرده اش زجه می زد افتادم :
-با دیدن یه صحنه از مرگ ..فکر کردم فاصله خوشبختی و غم از هم خیلی کمه ..اونقدر کم که ارزش
نداره کسی رو که از دروه دانشجویی دوسش داشتم رو ازار بدم …واقعیتشم این بود که خیلی
دوستش داشتم …نمی تونستم خودمو گول بزنم
پس قبول کردم …اما بعدش به شدت پشیمون شدم ..پدرم با اینکه زیاد تو کارام دخالت نمی کنه …با
اینکه ماه به ماه بهشون سر نمی زنم و اونم بهم سر نمی زنه .
اما اگه بفهمه همچین کاری رو کردم دیگه خونه که رام نمی ده هیچ …حتی تو صورتمم نگاه نمی کنه

یوسف تو تمام این سالها کسی بود که می خواستم ….وقتی که برگشت …خیلی خوشحال شدم
..سر از پا نمی شناختم …همش خیال می کردم که برگشتیم به اون دوران ..دوران خوش دانشجویی
..اما چه خوش خیال بودم …دیگه هیچی مثل اون موقع ها نبود …یوسف هم عوض شده بود …بهم
ریخته شده بود..دیگه خودش نبود …یه چیزی ازارش می داد…
یه چیزی که نمی دونم چی بود …اما اونقدر باهام راحت نشده بود که بتونه همه حرفاشو بهم
بزنه ..هنوز محرم اسراراش نبودم
حسرت و درد مرگش رو با بستن چشمهام و قورت دادن بغضم …توی دلم ریختم و بیشتر درد کشیدم
و از تو سوختم و خاکستر شدم :
-برای مردن خیلی جوون بود ..خیلی …هنوزم باورم نمیشه ..فکرم نمی کنم که هیچ زمانی بتونم
فراموشش کنم …دکتر کلهر شاید باعث شد – ماهی رو فقط عذاب بکشم ..به خاطر کاری که نکرده
بودم ….کاری که همه بچه های بخش رو از من دور کرده بود …بهترین دوستامم ازم جدا شدن ..
اما یوسف ..رسما بدبختم کرد..با حرف نزدنش …با روشن نبودن تکلیفش با خودش …با مرگش …کاری
کرد که حالا ..از خودمم بدم بیاد…بدم بیاد که چرا تو زندگیش بودم ..بدم بیاد که چرا بعد از چند سال
یهو اومد و یهو رفت …اصلا این رابطه برای چی بود؟هنوزم نمی فهمم ..همه چی بدجور بهم ریخته
اگه اون روز می رفتم تو و همه می فهمیدن که من با یوسف چه نسبتی داشتم …برای هیچ کسی
اتفاق بدی نمی افتاد..حتی خود یوسف ..چون برای حفظ ابروشم که شده بود …همه …همه چی رو
همونجا مدفون می کردن و سر من اوار می شدن …
نگاهم به سان ادمهای شوک زده به وسط میز و ظرف سالاد بود :
-راست می گید ..یه عمر زحمت نکشیدم که بخوام به اسونی یه اب خوردن همه چیزمو از دست
بدم …من توی همه این سالها ….به تنهایی سختی کشیدم و خودمو عذاب دادم ..با همه چی
ساختم …با بی خوابگاهی ..با بی پولی …با تنهایی …با همه چی ؟
با سختی…. سالای اول دانشگاه این ور و اونور کار کردم و مخارجمو تامین می کردم که به خانواده
ام فشار نیاد ….نگاههای ه*ر*زه ادمایی که برای گرفتن یه فتوکپی ساده و این چیزا می اومدن توی
مغازه ای که با هزار بدبختی خودمو توش مشغول کرده بودمو تحمل می کردم و به خودم سختی
می دادم تا برسم به جایی که الان هستم …چه شبایی که برای پرستاری از پیرزنای که توان راه
رفتن نداشتم به این اون رو انداختم تا برام کار جور کنن …
با یاد آوری اون روزا به خودم پوزخند زدم :
-دست اخرم … با کلی منت سرم …. کاری بهم می دادن که مجبور بودم لگن زیر مریضا و پیرزنا رو جا
به جا کنم …
اشکم در اومد …:
-اره پس نباید خط بکشم روی این همه سختی ….و خودمو تباه کنم ..من از اون بچه هایی نبودم که
از اول خانواده ام پولدار باشن که بی غم درس بخونم و تنها غصه ام بشه پاس کردن درسا..یا رفتن به
کدوم ارایشگاه که از بقیه همکلاسیام کم نیارم …و عقب نیفتم
به تلخی خندیدم :
-برای تولد یکی از بچه ها که دعوت می شدم غصه عالم می افتاد به جونم که حالا چی بگیرم
…سالای اول وحشتناک بود..هزینه کتابا..هزینه اجاره خونه …هزینه خورد و خوراکم ..می دونستم
اگه کمی به خانواده ام فشار بیارم از نظر هزینه مجبورم می کنن که برگردم …اخه پدرم در توانش
نبود…برادرم به اندازه کافی براشون خرج تراشی می کرد..من یکی دیگه نمی تونستم براشو ن هزینه
ای درست کنم
تازه داشت زندگیم جون می گرفت ..تازه داشتم احساس می کردم تمام تلاشام داره نتیجه می دن …
توی ازدواج اولم همه این سختیها رو تجربه کرده بودم اما بازم برام درس عبرت نشد و حاضر شدم
دوباره قمار کنم … …آخه دوستش داشتم …حتما دیوونه بودم ..که تن به این کار دادم ….حتما
اما وقتی با خودم فکر می کنم می بینم که برای یوسفم اونقدر عزیز نبودم که بخواد باهام راحت
باشه و حرفاشو بزنه ..چون اگه دوسم داشت …اگه مطمئن بود منم دوسش دارم …این همه پنهون
کاری نمی کرد ..پس دیگه سر خاکش نمی رم …چون فقط خودمو ازار می دم ..خودمو ذره ذره اب
می کنم …برای چیزی که دیگه نمی تونم بهش برسم
برای اینکه اشکم دوباره در نیاد سریع دستم رو به صورت و زیر بینیم کشیدم :
-از فردا سر کارم حاضر میشم …..خوبه که هیچ کس نمی دونه ..خوبه که فقط یه ادم مطمئنی مثل
شما همه چی رو می دونه …پس نگران هیچی نیستم ..زندگی هنوز ادامه داره …منم کلی ارزو دارم
که باید بهشون برسم
با چشمایی که توشون پر اشک بود سرم رو بلند کردم و به موحد که متفکر بهم خیره شده بود خیره
شدم و گفتم :
-ببخشید ..اما احتیاج داشتم با یه نفر حرف بزنم …خیلی وقته با کسی حرف نزدم ..حتی یوسف …
که فکر می کردم از همه بهم نزدیکتر ..
هنوزم احساس می کنم یه چیزی از درونم داره سنگینی می کنه … یه چیزی تو گلوم چسبیده و ولم
نمی کنه …الان حس ادمایی رو دارم که می خوان سر به بیابون بذارن و فقط داد بزن و خودشونو
خالی کنن ..دلم می خواد یه جوری خالی بشم ..یه جوری که دیگه به هیچ چیز دیگه ای فکر
نکنم …سبک بشم …راحت بشم ..یه راه نفس پیدا کنم …اما نمیشه …
سرمو اروم تکون دادم و تکرار کردم :
-نمیشه
شونه هامو با چشمایی پر خیس بالا دادم و سعی کردم با دیدن ظرف سوپ بخندم :
-دست پخت کوکب خانومتونم خیلی خوبه ..انقدر بهش ایراد نگیرید
سعی کرد لبخند بزنه
با دستای لرزون چنگالمو برداشتم …و با یه تصمیم انی …توی کباب کوبیده …توی دیس فرو بردم
فراموش کردنمو به طور جدی با این کار می خواستم شروع کنم …
می خواستم تمام خاطرات باهم بودنم با یوسف رو از بین ببرم …تکه اول کبابو با بغض و با همون
چشمای خیس پایین دادم …چقدر سخت بود اون لحظه ها…
خیزه نگاهم می کرد که با همون بغض و اشک بهش خندیدم و گفتم :
-نترسید… دیوونه نشدم …
به خنده افتاد سرشو تکونی داد و نگاهشو از من گرفت و چنگالشو برداشت و همونطور که سالادشو
اینور اونور می کرد با لبخندی گفت :
-بلاخره این روزام تموم میشه
همونطور که نگاهش می کردم ..و اون نگاهش به سالاد بود گفتم :
-بله بلاخره یه روزی تموم میشه …و میشه فقط یه خاطره
سرشو که بلند کرد و نگاه خیره ام رو روی خودش دید مکثی کرد و خواست چیزی بگه که سریع
لبهاشو بهم فشرد و نگاهشو ازم گرفت و گفت :
-صبح یکم زودتر بیدار شو…
حتی نذاشت بفهمم چی گفت چون خودش ادامه داد:
-اول میری خونه ات یا م*س*تقیم میای بیمارستان ؟
هنوز تو فکر حرفی بودم که می خواست بزنه و نزده بود که پرسیدم :
-کیف وسایلم ؟
چنگالشو توی ظرف رها کرد و دستی به موهاش کشید و گفت :
-کیفتو که از بیمارستان اوردم …روپوش و لباساتم که کوکب خانوم داده خوشکشویی و اماده
است ..حالا اگه کار خاصی داری که باید بری خونه …می تونیم صبح یکی دو ساعتی زودتر حرکت کنیم
که به بیمارستانم به موقع برسیم ..هوم ؟خوبه ؟
لحظه ای با خودم فکر کردم که رفتنم به خونه ای که هیچ کسی توش نیست …چقدر توی این روزا
می تونه عذاب آور باشه …:
-نه .. منم میام بیمارستان
…با نگاهی حاکی از رضایتش ..سری تکون داد و از سر میز بلند شد
می دونستم روز سختی در انتظارمه …روزی که شاید نتونم تحملش کنم …اما داشتم خودمو به جلو
هل می دادم …که همه چیزو عادی جلوه بدم …و فراموش کنم تمام اتفاقایی که هر کدومشون به
تنهایی قادر بودن یه ادم رو از ریشه نابود کنن …
و شاید هم باز می خواستم به خودم و یا دیگران نشون بدم که هنوز ..توانایهامو دارم و می تونم با
هر اراده ای که می کنم کارامو پیش ببرم …اینطوریم بهتر بود..کار تنها چیزی بود که می تونست فکرم
رو از یوسف و زندگی گذشته ام دور دور کنه
فصل چهاردهم :
صبح روز بعد ..با اینکه می دونستم شاید بدترین روز زندگیم باشه …اماده رفتن شدم …بیچاره کوکب
خانوم صبحونه مفصلی رو اماده کرده بودم ..اما حتی نتونستم ذره ای از خوراکی های روی میزو
بخورم …موحد هم که زنگ گوشیش لحظه ای قطع نمیشد…و مدام در حال حرف زدن بود و همینم
باعث شده بود متوجه صبحونه خوردن من نشه ..چون هنوز دو دقیقه سر میز ننشسته برای حرفی
که نمی خواست بقیه بشنون به اتاق دیگه ای رفته بود و من رو با میز صبحونه تنها گذاشته بود …
وقتی مانتو و روپوش و تمام وسایلی که اون روز با خودم به بیمارستان برده بودم رو روی تخت دیدم
…لحظه ای شوک زده بهشون خیره شدم ..بری اینکه برام سوال شده بود چطور اون وسایل رو از توی
اتاق و در مقابل چشم بچه ها برام اورده بود..چون اتاق در طول شبانه روز حتی لحظه ای هم خالی
نمی شد و بچه ها ی هر شیفت به طور منظم می اومدن و می رفتن …
از اتاق که بیرون اومدم ..اماده به انتظارم ایستاده بود..پالتو و کیفش رو توی دست گرفته بود و به
کوکب خانوم توصیه های لازم رو می کرد که به محض دیدنم ..صحبتش رو قطع کرد و به سمتم اومد و
گفت :
-بریم خیلی دیر شده
و خودش جلوتر از من به راه افتاد..زن خدمتکار نگاهی بهم انداخت و من اروم و اهسته بدون اینکه
لبخندی برای تشکر از زحماتش بر لب داشته باشم ..تنها گفتم :
-خداحافظ
و به دنبال موحد که باز گوشیش زنگ خورده بود راه افتادم ..هر کی بود بد موی دماغش شده
بود…چون هر لحظه تن صداش بالاتر می رفت و سعی می کرد جلوی من زیاد عصبانی نشه …از دو
پله جلوی ساختمون پایین رفتیم و اون همونطور در حال حرف زدن ..در سمتی که قرار بود من بنشینم
رو باز کرد و خودش برای گذاشتن وسایلش روی صندی عقب به سمت دیگه ای رفت و درو باز کرد
به حیاط بزرگ و پر دارو درخت اطرافم خیره شدم …معلوم بود اینجا خونه ای وسط تهران نیست …با
گذاشتن وسایلش روی صندلی عقب ..رفت و پشت فرمون نشست و تماسش رو قطع کرد و کمی به
سمت من که هنوز محو تماشای حیاط بودم خم شد و گفت :
-فروزش مگه نمی خوای سوار شی ؟
تن و لحن صداش دوباره برگشته بود به همون موحد ی که توی بیمارستان بود..اب دهنم رو قورت دادم
و به سمت ماشین رفتم و با ببخشیدی سوار شدم و در رو بستم
وقتی که نشستم برگشت و از صندلی عقب کیفم رو برداشت و اروم گذاشت روی پاهام و گفت :
-یه چک کن ببین همه چیزت توش هست ؟
با کشیدن زیپ کیف درشو باز کردم و نگاهی اجمالی به داخلش انداختم …با اینکه مطمئن نبودم ..اما
با بی حالی فقط توشو نگاه کردم و گفتم :
– چیزی کم نشده
سری تکون داد و گفت :
-اخه یه روز کامل وسایلت توی بیمارستان موند …در واقع همون روزی که …
دیگه حرفش رو ادامه نداد که گفتم :
-وسایل مهمی توش نبود..
ماشبین رو روشن کرد که نگاهم به پرده پشت پنجره افتاد که گوشه ای ازش توی دست دختر بود و
با اخم به ما نگاه می کرد ..موحد متوجه اش نبود که بهم گفت :
-در مودر غیبتتم هر کسی ازت پرسید بگو برای چند روزی رفته بودی شهرستان ..توضیح زیادی بهشون
نده
دستامو روی کیف گذاشتم و با نگاهی به پرده و دختر فقط سر تکون دادم ..چند ثانیه بعد دختر پرده رو
رها کرد و رفت …و موحد به راه افتاد
تموم طول مسیر سکوت بود و حرفی نبود که بخواد این سکوت رو بشکنه …از تابلوهای تو مسیر تازه
متوجه شده بودم ..که منو برده بوده توی خونه اش …توی لواسان
نزدیکای بیمارستان بودیم که بلاخره به حرف اومد:
– این چند روز دکتر ملک کارتو انجام داده ..البته خودمم حواسم به مریضات بود …عملت با دکتر کاظمی
ساعت چنده ؟
برگشتم و نگاهش کردم …حواسش به رانندگیش بود
-ساعت :
میدون اصلی رو رد کرد ..فکر کردم که شاید بخواد منو نزدیک بیمارستان پیاده کنه اما به راهش ادامه
داد…نگرانی وجودمو فرا گرفت ..اخه رو در رویی با محیط بیمارستانی که تک تک جاهاش یوسف رو
دیده بودم ..واقعا عذاب آور بود …که بلاخره درست رسیدم جلوی در ورودی بیمارستان …اب دهنمو
قورت دادم و دستامو که توی هم گره کرده بودم و بیشتر بهم فشار دادم …نگهبان با دیدن موحد ..از
جاش بلند شد و با احترام به موحد سلام کرد و زنجیرو پایین انداخت ..
موحد سری براش تکون داد و وارد محوطه بیمارستان شد و به سمت پارکینگ به راه افتاد ..نمی دونم
چرا دلم نمی خواست کسی منو با موحد ببینه ..از بس که برام حرف در اورده بودن ..می ترسیدم با
دیده شدن توی ماشین موحد بازم چیزی بهم بچسبونم
ماشینو که متوقف کرد برای فرار از موقعیتی که توش بودم سریع گفتم :
-شما مگه امروز یه بیمارستان دیگه
خم شد و از داشبورد یه کیف کوچیک چرمی برداشت و گفت :
-الان اینجا کار دارم …
دستی به لبه مقنعه ام کشیدم که دکتر کاظمی هم با ماشینش از راه رسید..مجبور بودم با پیاده
شدن موحد منم پیاده شم …دکتر کاظمی که اول موحد پیاده شده بود رو دیده بود خواست به
سمتش بره که منم پیاده شدم ..یه لحظه نگاهی بهم انداخت و من سریع بهش سلام کردم …اروم
جوابم رو داد که موحد با همون لحن خونسردش با لبخند گفت :
-توی مسیر دیدم دکتر فروزش دارن پیاده میان ..گفتم برسونمشون ..خوب دیگه چه خبر دکتر ؟
نفس اسوده ای کشیدم چون وقتی کاظمی دید موحد به خیالشم نیست …دیگه روم زوم نکرد و من
با تشکری از موحد و خداحافظی از دوتاشون به سمت ساختمون به راه افتادم ..تا بهانه ای دست
کسی نداده باشم
هرچند نگاه اخر موحد نشون می داد که ازم می خواست بمونم …دلیلشم خوب می دونستم ..فاصله
پارکینگ تا ساختمون اصلی مسافت زیادی داشت ….البته نه اونقدر که ادم خسته بشه …فقط توی
این مسیر سرد خونه هم بود که باید از جلوی در اصلیش می گذشتم …
می خواستم محکم باشم و اصلا به در سرد خونه نگاه نکنم …ولی با هر قدم که بهش نزدیک تر می
شدم ..تمام اون روز و اتفاقاتش داشتن جلو روم جون می گرفتن ..صدای فریاد مادرش ..گریه های
من ..دور کردنای موحد..چونه ام لرزید ..قدمهامو تند کردم و فقط به زمین چشم دوختم …حرارت بدنم
داشت بالا می رفت …چهره یوسف چنان واضح جلو چشمام نقش بست که لحظه ای ناخواسته
سرجام ایستادم و چشمامو بستم ..و سعی کردم که یه نفس عمیق بکشم که باصدای موحد لبهام
از ترس از هم باز موند و به سمتش چرخیدم
با نگرانی نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداخت و بهم نزدیک شد و گفت :
-رسوندنت به بیمارستان ..به نظرت کار غیر اخلاقیه ؟
متلکشو کامل گرفتم … کیفمو توی دستم جا به جا کردم و به زمین خیره شدم ..نمی تونستم چیزی
بگم …
که گفت :
-ساعت نه ..عجله کن …نیم ساعت دیگه عملت شروع میشه
و خودش به راه افتاد..منم هم در کنارش بی حرف ..با نگاه گذرایی به در سرد خونه به راه افتادم …
زیر چشمی نگاهی به نیم رخش انداختم و دوباره به زمین خیره شدم ..می دونستم فقط داره به
خاطر من میاد بیمارستان …چون اون باید می رفت یه بیمارستان دیگه که گفتم :
-شما دارید به خاطر من میاید بخش ؟
بدون نگاه کردن به من ..ریلکس سرشو تکون داد
نزدیک بود خنده ام بگیر برای همین با لبخندی که بیشتر عصبی بود گفتم :
-نگران نباشید ..کاری دست خودم و مریضا نمی دم ؟
خنده اش گرفت و اروم گوشه لبشو گاز گرفت و گفت :
-مطمئنم کار دست مریضا نمی دی ..اما دست خودت چرا ..
خنده ام گرفت و با ناباوری سرمو به چپ و راست حرکت دادم و چیزی نگفتم …وارد اسانسور که
شدیم پشت سرمون ..اتنا ..با قدمهای بلند خودش و به در اسانسور رسوند و سریع داخل شد و با
ترس به موحد سلام کرد و به من نزدیک تر شد.. هر دومون رو به روی موحد ایستاده بودیم
موحد فقط براش سر تکون داد و به شماره های بالای در خیره شد .. اما همین که اتنا بهم چسبید که
چیزی بگه … موحد خیره به شمار ه ها …با لحن سرزنش کننده ای به اتنا گفت :
-دکتر یعقوبی ..برای چی دیروز بخش انژیو نیومدی ؟
رنگ از صورت اتنا پرید و موحد بهش خیره شد و گفت :
-خوب برای خودت خوش می گذرونی …مگه اینجا اداره است که کارتو به این اون می دی ؟
اتنا که چیزی به در اومدن اشکش نمونده بود گفت :
-بخدا مجبور شدم دکتر یه کاری برام پیش اومد که
موحد صداشو کمی بالا تر برد و گفت :
-این کاریا شما همیشه داره پیش میاد ..کی قرار تموم بشن خدا می دونه
اتنا با سرا فکندگی و خجالت سرشو پایین انداخت و موحد رو به من گفت :
-بیمار جدیدی که به بخش اوردن زیاد حالش خوب نیست ..تا دیروز دکتر یعقوبی مسئولش بود..از
امروز اون بیمار شماست ..الان می خوام بهش سر بزنم ..لباستو عوض کردی ..سریع بیا اونجا ..تا
همه پرونده اشو بینی و هم وضعیتشو …زیاد طول نمیکشه
اتنا که معلوم بود می خواد یه روزی تلافی این همه برخوردای بد موحدو در بیاره همونطور سر به زیر
یه چیزایی زیر لب برای خودش می گفت
در اسانسور که باز شد ..منو اتنا اول وایستادم که موحد خارج بشه با خروجش از اسانسور …اتنا با
غیض گفت :
-یه روزی تلافی این کارشو سرش در میارم ..
اصلا دلم نمی خواست هم صحبتش بشم ..برای همین زودتر از اتنا از اسانسور خارج شدم و به
سمت رست رفتم که با دیدن صنم که پشت استیشن ایستاده بود ..موجی از انزجار از هومن به
سمتم رونه شد..چون می دونستم هومن از یوسف خوشش نمیاد و باید الان از مرگش کلی
خوشحال باشه …
نگاه خیره صنم روم بود …که به سمت رست رفتم … اتنا از پشت سر بهم نزدیک شد و گفت :
-دو سه روز که نبودی ..حالام که برگشتی ادبتم فراموش کردی ؟
چرا این دختر انقدر موی دماغ بود ؟اصلا کی بهش اجازه داده بود که با من هم صحبت بشه ؟
وارد اتاق که شدم چند نفر از بچه ها با دیدنم لبخند زدن که الهه گفت :
-کجایی تو بابا؟…. یهویی غیبت زد ..همه گفتیم چی شده
سعی کردم لبخند بزنم :
-مجبور شدم برم شهرستان …
فرزانه حالت بانمکی به خودش گرفت و گفت :
-چه بی مقدمه …
-خوب دیگه مجبوری بود
سارا خودشو روی مبل رها کرد و گفت :
-حالا اینا رو ول کن ..همه داریم فکر می کنیم تو چطوری از موحد مرخصی گرفتی بلا ..که راحت
موافقت کرده
بهشون خیره شدم فرزانه با حالتی از ناباوری گفت :
-دیوونه شده ..رسما داره از همه امون بیگاری میکشه ..همه امون بدون استثنا از روزی که دکتر
سلحشور فوت کرده یه شیفت شب داشتیم …به هر کی که می رسه می خواد حالشوو بگیره
اتنا دمغ بهشون نزدیک شد و گفت :
-حال منم همین الان گرفت ..مرده شور خودشو و قیافش ..من موندم چرا اون دکتر سلحشور باید می
مرد …یکی باید مثل این می مرد که همه یه نفس راحت می کشیدیم
اونا برای خودشون می گفتن ..و من هر لحظه بهم ریخته تر می شدم …چقدر ادما بی فکرن …چقدر
راحت دارن درباره مرگ یوسف حرف می زنن ..احساسشون ..گریه هاشون فقط برای همون یه روز
بود…ادمای بی فکر ..روپوشمو تنم کردم ..بهشون اصلا توجهی نداشتم که الهه به سمتم اومد و
گفت :
-تو خوبی آوا ؟
چه سوال خوبی ؟بلاخره یکی ازم پرسید..حالا واقعا خوب بودم ؟..معلومه که نه ..بد بودم بد …چرا باید
امروز می اومدم بیمارستان ..در کمدمو بستم و گوشیمو دور گردنم انداختم و گفتم :
-ببخشید بچه ها الا ن باید برم سر مریض جدید
اتنا با عصبانیت خودشو انداخت روی مبل و گفت :
-بیمار منم داد به اوا ..الانم که دستور داده این بدبخت از راه نرسیده بره بالای سر مریض
حوصله اشونو نداشتم …برای همین گفتم :
-ببخشید بچه ها بعدا می بینمتون
و از اتاق خارج شدم …که اتنا از پشت سر بلند گفت :
-اتاق رو به روی استیشنه ….بدو تا اون روانی نخوردت
..با تاسف سرمو تکون دادم و به سمت اتاق به راه افتادم که هومن از یکی از اتاقا خارج شد و با دیدنم
شوک زده سر جاش ایستاد
دلم می خواست خفه اش می کردم …اصلا همه اونایی که با یوسف مشکل داشتنو می خواستم
نابود کنم …اما نمی شد …نادیده اش گرفتم ..حتی بهش یه نگاهم ننداختم و وارد اتاقی شدم که
موحد قبل تر از من توش بالا سر مریض ایستاده بود .
هومن به در اتاق نزدیک شد و خیره نگاهم کرد که موحد با دیدنم گفت :
-این پرونده اشه ..وضعیتش الان خیلی خوبه …فقط باید مرتب بهش سر بزنی …چون هر نیم ساعت
وضعیتش تغییر می کنه ..داروها نوشته شده ..هر بار داروهاشو چک کن …الانم وضعیتشو چک کن
ببینه چطوریه
سری تکون دادم و گوشیمو از دور گردنم در اوردم ..هومن هنوز بهم خیره بود..می دونستم داره به
رنگ و روم با ناباوری نگاه می کنه …یکم لاغر تر شده بودم ..رنگ صورتم چون .. ارایش نداشتم حسابی
پریده بود..می دونست مرگ یوسف زمینم زده ..اما باورش نمی شد که از زمین بلند شدم و اومده
باشم بیمارستان
حواسم به همه چیز بیمار بود ..حتی وقتی ضربان قلبش برام طبیعی نبود واز موحد خواستم که اونم
گوش کنه ..وقتی که موحد به سمتم اومد و گوشی رو ازم گرفت ..بازم هومن بهم نگاه می کرد
…موحد اروم همونطور که صدای قلبشو گوش می کرد و سوالایی از مریض می کرد..نکته هایی رو
هم بهم می گفت ..
سرمو که بلند کردم سودابه رو دیدم که کمی دورتر داره به هومن و من و موحد نگاه می کنه ..بهم
لبخند زد ..جلوی موحد نمی تونستم لبخندی در جواب لبخندش بزنم
کارمون که تموم شد موحد همونطور که گوشیم دستش بود پرونده بیمارو برداشت و گفت :
-یه ربع دیگه عملت شروع میشه … .بعد از عمل .بازم بهش سر بزن .
هومن به محض رفتنمون به سمت در… خودشو به اون راه زد و وارد اتاق شد و به موحد گفت :
-میشه به بیمار توی CCU هم یه سری بزنید ..وضعش خوبه ..اما
موحد که خبره تر از این حرفا بود با پوزخندی گفت :
– از اون موقع تا حالا برای گفتن همین دم در وایستاده بودی ؟
رنگ از صورت هومن پرید و گفت :
-نخواستم موقع معاینه بیمار مزاحم بشم دکتر
ابروهای موحد بالا رفت و با تمسخر در حالی که به سمت در می رفت گفت :
-چه با فکر
نفسم رو بیرون دادم که هومن بهم نزدیک شد و خواست چیزی بگه که موحد نرسیده به در به

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 15

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x