رمان عشق با اعمال شاقه پارت 11

-میلاد حوصله بیرون رفتن ندارم سرم هم درد میکنه تو پاشو بیا اینجا !!

-تو شب نشینی هات کم بخورعزیز من!اینا اثرات بخور بخور های دیشبته!!

-میتونــــم!!!میخورم..جنبه ش هم دارم…دلستر تلخ لطفا!

صدای خندش تو گوشی پیچید:

-باشه به شرطی که از تو تراس در پارکینگ و برام باز کنی پشت درم.

فحشی زیر لبی داد و از تو تراس ریموت در پارکینگ و براش زد .

در واحد و باز کرد و تو آشپزخونه رفت و مشغول ظرف در اوردن شد.میلاد سوت زنان وارد شد.

-سلام خانم بی حوصله!!

نگاهش کرد تی شرت تنگ و مارکی پوشیده بود یقه شو هم از پشت گردن بالا اورده بود .با رنگ و رویی پریده و لبخند به لب کارتون دو تا پیتزا دستش بود و با نگاهی خسته نگاهش می کرد.به عادت همیشه ش سرتا پاش و نگاه کرد و زیر لب سلام آرومی کرد و بی تفاوت مشغول پارچ دراوردن از تو کابینت شد.

میلاد آروم در و بست و همونجور که به سمت آشپزخونه می اومد با شوخی و خنده شروع کرد حرف زدن:

-بابا عجب ستاد استقبالی داری ها آدم خجالت زده می شه.

جعبه ی پیتزازها رو رومیز گذاشت و نشست.

-پاشو دستاتو بشور میلاد!

-ای بابا آدم و جو بگیره وسواس نگیره!!!

-همینه که هست

پشت میز نشست در یکی از پیتزاها رو باز کرد یکیش ژامبون استیک با فلفل یکیش مخلوط بود.احساس گرسنگی نمی کرد.مزه ی دهنش تلخ بود و هنوز تو معدش احساس فشار می کرد.لیوان آبی برای خودش ریخت و یه باره سر کشید.

-آدم سالم اینجوری آب نمیخوره چه برسه به توئی که مرض داری

میلاد پشت میز روبروش نشست و اخم کرده بود.

-خودت مرض داری

میلاد لبخندی زد و با برداشتن یه برش از پیتزا گفت:

-زخم معدت و میگم!!

-اون هم به تو ربطی نداره

گازی زد و با دهن پر گفت:

-از اولش همینو میخواستی بگی سه ساعت چرا میپیچونی!!

با چاقو و چنگال برش مثلثی کوچیکی برای خودش برید و دهن گذاشت:

-میخوام یادت بمونه واسه دفعه بعدت هیچ چیز زندگی من به تو ربطی نداره!

میلاد با همون خونسردی ذاتی و همیشگیش بدون توجه به طعنه ش برش دوم پیتزاشو دهن گذاشت.

***

-میخوری؟!

تکیه شو به مبل داد و دستاشو به امتداد کاناپه دراز کرد و با لبخند و چشمای شیطون بهش خیره شد.

شونه یی بالا انداخت و یه جام و بطری روی میز گذاشت و با اوردن ظرف چیپس خودشو رو مبل پرت کرد.

-خب؟!

میلاد سرجاش نشست و به طرف جلو خم شد و دستاشو رو پاش تو هم قفل کرد و معذب بهش خیره شد.

-ِزری که میخواستی بزنی رو میشنوم…

نفسشو بیرون پرت کرد و کلافه دستی تو موهاش کشید و دست برد برای خودش تو جام کمی ریخت و لیوان و یه سره بالا کشید.

-ببین…من ..من یه چیزایی در مورد گذش…

صدای زنگ گوشی همراهی تو خونه پیچید با چشمای ریزکرده حاکی از بدبینی بابت ادامه ی جمله ی میلاد با اخم به طرف همراهش رفت رضا بود رد تماس داد و گوشی رو خاموش کرد.

-کی بود؟!

با عصبانیت بابت زبون نفهمی این بشر دو پا به طرفش برگشت واقعا نمیدونست دیگه چطور حالیش کنه تو زندگیش دخالتی نکنه!

ـ میلاد

یه قدم عقب رفت و با خنده دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و گفت:

-گفتم خدایی ناکرده دوست پسرت نباشه..بابت حضورم و رد تماست مدیونش بشم!!

گوشی رو روی اپن گذاشت و با جدیت تو صورتش خیره شد.میلاد دستاشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید و آروم آروم شروع به صحبت کردن کرد:

-من دوست دارم نارگل…خیلی هم دوست دارم…نمیتونم اینجوری ببینم داری زندگی تو تباه میکنی.میخوام… میخوام بهم به فرصت بد..

با بی حوصلگی دستشو بالا اورد و مانع از ادامه ی صحبت میلاد شد.

-نگو که چون داری میمیری میخوای بهت ترحم کنم؟!

اخمی بین ابروهای میلاد نشست.اونقدر “نه” قاطع و محکمی گفت که نارگل بلافاصله نفس عمیقی کشید.

-خب؟پس منظورت از فرصت چیه؟؟؟تو چندسال گذشته فرصت نداشتی؟؟میلاد من برات احترام قائلم از همون جنسی که برای رضا قائلم بجز شما دو نفر استثناهای زندگی من انگشت شمارن پس تو هم به احساس من احترام قائل شو!

تکیه شو به اپن داد و دست به سینه به فرش دستبافت جلوی پاش خیره شد.میلاد قدمی بردشت و روبروش ایستاد.

-ببین..منو ببین

سرشو بلند کرد و با اخم بهش نگاه کرد.میلاد که توجهشو دید ادامه داد:

-من دوست دختر زیاد داشتم..حتی یه بار هم جوری که با اونا بودم با تو نبودم ..منم برات احترام قائلم..برات مرز قائلم…میتونستم وقتایی که مست بودی و باهم بودیم میهمونی بودیم مسافرت بودیم..هرجور دوست داشتم باهات باشم..نمیتونستم؟؟؟نمیتونست م خودمو بهت تحمیل کنم؟؟؟ درک کن میخوام جزئی از زندگی من باشی به خواست خودت به رضایت خودت…من میدونم که میتونم ! اگه بخوای…. هرچه قدر برام زمان مونده باشه رو به پات میریزم …این بیماری بیدارم کرده نارگل تازه مفهوم زندگی رو میفهمم، مفهوم نفس کشیدن و درک بودن و حس کردن کسائی که دوسشون دارم و!!

نارگل دستی به سینه ی میلاد زد تا کمی ازش فاصله بگیره دورش زد و به طرف دیوار روبرو رفت و کلافه دم اسبی موهاشو سفت میکرد.با صدایی که واسه خودش هم غریبه بود گفت:

-از من چی میخوای؟!

-میخوام یه مدت جنس رابطه رو عوض کنیم..

با تعجب برگشت سمتش میلاد سرخ شده بود کلافه لبخند متزلزلی زد و تو چشمای نارگل خیره شد.

-و چه جوری اونوقت؟؟

میلاد کلافه نگاهی به اطرافش داد و نفس عمیقی کشید و آروم و شمرده گفت:

-میخوام تا وقتی زنده م مدت دار بهم فرصت بدی رنگ زندگیت و از این سیاهی در بیارم…بزاری نزدیک ترت باشم..نمیخوای ازدواح بکنی باشه..یه مدت اگه صیغه مَ….

به ثانیه نکشید که ناباور دستشو رو گونه ش گذاشت ویه قدم به عقب برداشت و خیره به نارگل که تو نزدیک ترین فاصله باهاش با چشماس سرخ و عصبی و با نفرت و خشم نگاهش میکرد خیره شد.

-اینو زدم تا ابد یادت بمونه حرفات و قبل از زدن نشخوار کنی…جلو چشمم هم بمیری برام مهم نیست..از خونه ی من گمشو بیرون

با عصبانیت و دستایی لرزون و معده یی که هرلحظه سوزشش بیشتر میشد به سمت اتاقش می رفت.صدای عصبانی و لرزون میلاد وسط راه نگهش داشت.

-همین کارارو میکنی همه فکر میکنن هنوز تو فکر اون شوهر احمقتی!!

با سرعت چند قدم رفته رو برگشت مشتشو آماده ی زدن تو صورت میلاد بالا برد میلاد تو هوا دستشو نگه داشت و با عصبانیت بهش نگاه کرد .با دست چپش دست میلاد که دست مشت شده ی راستش و گرفته بود گذاشت و چرخی زد و تو بغل میلاد ایستاد و با آرنج دست چپش تو شکم میلاد زد.صدای آخ میلاد بلند نشده با دست راست آزاد شدش یه مشت تو صورتش زد میلاد افتاد رو زمین خواست برگرده سمت اتاقش که میلاد پای چپش و گرفت و کشید با صورت خورد زمین خواست برگرده میلاد رو بلندش کرد و رو سینه ش نشست و دستاشو بالا سرش گرفت.

با صورت سرخ شده از هیجان و چشمای خندون تو صورت عصبی و موهای بهم ریخته ی نارگل نگاهی کرد و با طعنه گفت:

-خب حالا جفتک بنداز!

نارگل نیشخندی زد و سرشو بالا برد و با سر تو پیشونی میلاد زد میلاد که انتظار همچین ضربه ای رو نداشت دستاشو ول کرد و پیشونیشو گرفت. از فرصت استفاده کرد و به عقب هولش داد و این بار نارگل رو سینه ش نشست و با دست چپ گردنش و گرفت و دست راستشو آماده زدن مشت دیگه ایی عقب آماده باش نگه داشته بود.

میلاد پیشونی شو ول کرد و دستاشو به حالت تسلیم بالا برد.و با صدای خندون گفت:

-باشه فهمیدم دیگه از این گ*ه ها نمیخورم..قبول!!!

ذره ای جابجا نشد هنوز با اخم و عصبانیت تو صورت میلاد نگاه می کرد.میلاد که دید تکونی نخورد لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

-خودمونیم ها عجب پوزیشن توپی!!

فشار دستشو رو گردنش بیشتر کرد .صورت میلاد تو هم رفت.دست گذاشت رو دست نارگل و با صدایی آرومی گفت:

-شوخی شوخی خفه م نکنی ها می افتی زندان..یه چند ماه تحمل کنی خودم میمیرم بی دردسر!

پوفی کشید و دستشو از روی گردنش برداشت و از روی سینه ش بلند شد و کنارش رو زمین دراز کشید.

میلاد کمی جابجا شد و گفت:

-بیا این ور تر زیر پات سرامیکه!!

-حالمو به هم میزنی با دلسوزی هات!

از جاش بلند شد و به طرف بطری رفت و با دهن از شیشه شروع کرد به خوردن بعد از چند ثانیه وقتی هنوز داشت میخورد شیشه از دستش کشیده شد.

بیخیال شیشه مشت زد تو ظرف چیپس ها و رو مبل دراز کشید و پاهاشو رو دسته مبل انداخت.میلاد آروم و شمرده گفت:

-همینجوری میخوری راه به راه مست میشی!

لبخند تلخی زد و چشماش و بست.به جفت چشم قهوه ای روشن تو خاطرش رنگ گرفت.با صدای دورگه یی گفت:

-تو بهتره به فکر خودت باشی با یه جام دهنت و باز میکنی و حرفای احمقانه میزنی

تو جاش نشست و سرشو با دستاش گرفت و آروم و غمگین گفت:

-چجوری خوردن لم داره..جوری بخوری کله پا نشی…جوری بخوری که فقط خورده باشی…یکی رو میشناختم خوب میدونست چجوری بخوری کمتر مست بشه

آهی کشید و کش موهاشو باز کرد و از نو مشغول بستن موهاش شد .میخواست دلتنگی شو فراموش کنه…میخواست فراموش کنه کی یادش داده بود!!میخواست یادش نیاد چقدر این بشر زبون نفهم روبروش یاد امین می ندازش..یاد تنها کسی که در حقش مردی کرد!!!

-من فقط میخوام تو خوشبخت باشی!!

دستش از حرکت ایستاد از جاش بلند شد و تو صورت میلاد فریاد کشید:

-مَـــن خوشبختــتم!!!!!!

میلاد با اخم تکیه شو به مبل داد و دست به سینه بهش زل زد.

-هر چی میخوام تو مشتمه..هرجا میخوام میرم …هرجور میخوام زندگی میکنم …با هرکی میخوام میخوابم .. هرچی میخوام میخورم …هر جور دلم بخواد عشقم بکشه با زندگی حال میکنم….چشم ندارین ببینین نــ ــ ـه!؟!!

-به این میگی خوشبختی؟!گند بزنه خودت و سلیقه تو!!من که مردم به این کثافت کاری هام افتخار نمیکنم برات متاسفم!

-اینش دیگه به تو ربطی نداره میلاد!!گفتم مریضی …دوستیم ….شاید از دستم برات کاری بربیاد ..ولی میبینم جز شرو ور چیزی نداری که تحویلم بدی مرسی بابت غذا حالا پاشو برو بسلامت!

میلاد سکوت کرد.چند دقیقه بهش خیره شد وقتی دید نه خیال رفتن داره نه حرف زدن سرجاش نشست و سرشو یه مبل تکیه داد و چشم هاشو بست!

نیم ساعتی گذشت.هر دو در سکوت در گیر افکارشون بودن .گوشی تلفن خونه زنگ خورد یه بار دو بار سه بار..گوشی رفت رو پیغام گیر:

“سلام نارگل..حورام….صددفه بهت گفتم این گوشی لعنتی رو خاموش نکن ..دارم میمیرم از اضطراب …باید باهات صحبت کنم..رضا میگه دیروز یه مردی امده بوده رستوران دنبال تو میگشته بامیلاد صحبت کرده..جریان چیه؟؟ معلوم هست کجایی ؟؟؟؟؟باهام تماس بگیر ”

با تک بوق تماس ضبط و قطع شد چشم هاشو باز کرد و به میلاد خیره شد.غمگین و آروم نگاهش میکرد.با صدای بغض کرده ای گفت:

-منو ببخش..نمیخواستم بزارم ازم بگیرنت!!

با تعجب تو جاش صاف نشست و با دلهره و استرس منتظر به میلاد خیره شد.سرشو زیر انداخت و گفت:

-یکی دیروز اومده بود رستوران میگفت تو سایتمون عکس یه زن و کنار پنجره دیده و میخواد بدونه میتونیم کمکش کنیم تا پیداش کنه یا نه ازش خواستم عکس و نشون بده دیدم عکس تو بود تو یکی از عکسا کنار پنجره ایستاده بودی و خشایار متوجه نشده از خانواده ایی عکس میگرفته تو هم افتاده بودی تو عکس..شانسی عکس و دیده بود و کمک میخواست.

سکوت کرد و به میز خیره شد دستشو برد بطری رو برداره که نارگل با سرعت بطری رو ازش گرفت.لبخند تلخی زد و آروم گفت:

-همش یادم میره وسواس داری!!!

نگاهش و از شیشه به دست نارگل تا چشماش بالا کشید و به سختی ادامه داد:

-گفت..اسمش..مکث کرد مستاصل تو صورت نارگل خیره شد..دو دل بود از بردن اسمی..چشماشو بست و گفت:

-امین خسروی ه..گفت برادرته و دنبالت میگرده…من شوکه شده بودم ..نمیدونستم چی باید بگم…بهش گفتم بشینه تا لیست و بگردم تو این فاصله دیدم حسابی کلافه ست سر صحبت و باهاش باز کردم ازش پرسیدم چند وقته دنبالت می گرده گفت سالهاست فقط چند ماهی ه که به جد داره میگرده..گفت مادرت مریضه و باید حتما ببینت

سرشو بالا اورد و با مظلومیت ادامه داد:

-شاید داشت دروغ میگفت نارگل!!بهتره زیاد رو حرفاش فوکوس نکنی!نه؟!

فکش لرزید دستاش رو دسته ی مبل مشت شد حس میکرد ناخن هاش دارن میشکنن.کلافه نگاهی به میز کرد و متمرکز شد.باید به چز دیگه ای فکر می کرد به چیز دیگه ای که مانع از بیشتر به هم ریختنش بشه..چشماشو بست.تمرکز کرد گشت ..تو ذهنش گشت..چی داشت برام مهم باشه..عارف میگفت باید بگرده یه چیز با ارزش پیدا کنه چی داشت براش باارزش باشه…بیشتر گشت ته ذهنش همون جایی که پارچه ی سفید رنگی روش کشیده بود تا خاک نشه..پارچه رو برداشت.یه جفت چشم آبی با محبت و نیاز نگاهش میکرد روی پارچه رو انداخت.نفس عمیقی کشید.چندبار پشت سرهم نفس عمیقی کشید.

از جاش بلند شد شیشه رو برداشت و خونسرد به طرف آشپزخونه رفت میلاد پشت سرش اومد و به اپن تکیه داد.حالا نوبت اون بود منتظر نگاهش کنه!

-به چی زل زدی میلاد؟!

اولش جا خورد شاید انتظار نداشت بعد از اون واکنش اولیه ش صداش انقدر عادی و خونسرد مخاطبش قرار بده.با صدای لرزونی گفت:

-فکر کردم عصبانی میشی!

بطری رو تو بار جاسازی شده ی جمع و جوش تو کابینت گذاشت و چرخید به طرفش:

-عصبانی شدم..از دست خشایار خنگول و توی ابلح.یه قدم به طرفش برداشت و گفت:

-این پیشنهاد بچه گانت بخاطر اون جریان بود..چرا فکر کردی من اونقدر ساده م که هرچی مربوط به گذشته ست برام مهم باشه!!صدبار گفتم باز هم میگم…هرچی مربوط به گذشته ست برای من تموم شده ست!

در کابینت و محکم بست و از رو کابینت بسته پفک خانوادش و برداشت واز کنارش رد شد و به طرف ماهواره رفت روشنش کرد رو شبکه موزیک گذاشت و روی مبل روبروش نشست.

میلاد جلوش ایستاد وگفت:

-من هم صدبار گفتم اون پیشنهاد بخاطر این بود که دوستت دارم قبول دارم ترسیدم از دستت بدم ولی خوشحال بودم که یه بهونه دستم اومد تا ازت بخوام یه فرصت بهم بدی.تا نشونت بدم میتونم با همه ی احساسم عاشقت کنم!

پوزخندی زد بسته پفک و کناری گذاشت.از جاش بلند شد روبروی میلاد و تو نزدیک ترین فاصله باهاش ایستاد دستشو با تی شرت مردونه ش پاک کرد با یه حرکت از دامن لباسش پیراهنش و از تنش در اورد و کناری انداخت تو چشمای میلاد خیره شد و با لحن آروم و لبخند اغوا کننده ای گفت:

-فرصت میخوای بیا اینم فرصت!!!

چشم های میلاد لحظه به لحظه گرد تر می شد با ناباوری بابت حرکت نارگل قدمی به عقب برداشت.سرشو زیر انداخت .دمپایی روفرشی های سفیدرنگش تو محوطه دیدش بود نگاهش و از روفرشی ها به ساق پای کشیده و بالا تر به ناف کوچولو و جمع و جور و شکم تخت و ماهیچه ای نارگل تا سینه اش بالا کشید .چشم هاشو بست و باز کرد به سختی سرشو بالا نگه داشت و نگاهش کرد نارگل با ابروی بالا رفته و نگاه عجیب غریبش دعوت به مبارزه ش می کرد.

یه قدم جلو برداشت تو چشم های نارگل خیره شد .نارگل لبخندی زد و با طمانینه دو قدم باقیمانده و برداشت و روبروش ایستاد با شیطنت گفت:

-لباست کثیف شده..قصد نداری درش بیاری؟

قد نارگل تا گردنش بود نفس های گرمش رو گردنش قلقلکش می داد.

دندوناشو از حرص رو هم فشار داد و به سختی از بین دندونای کلید شدش حرفاش و بیرون پرت کرد:

-داری گند میزنی به همه چی…

به سرعت از کنارش رد شد و از خونش بیرون زد داغ کرده بود که بی تاثیر از خوردن نوشیدنی مورد علاقه نارگل نبود از پله ها با عجله پایین دوید تا ذهنش و از بدن کشیده و برنز زن چند لحظه ی پیش دور کنه .نزدیک ماشینش شد یادش اومد سوئیچش بالا مونده .صدای پیام گوشیش بلند شد گوشی شو نگاه کرد پیام از نارگل بود

“سوئیچت و گذاشتم تو آسانسور دکمه پارکینگ و زدم بیاد پایین برش دار.اگه کسی باز اومد سراغ من و گرفت بگو نمیشناسی.بوس بای”

نفس کلافه ای کشید با خودش فکر کرد واقعا هم این دختر و نمیشناسه…گاهی گرم گرم که نفسش بند می اومد از نزدیک بودنش گاهی سرد سرد که حس منجمد شدن بهش دست میداد.نمیتونست رفتارش و تجزیه تحلیل کنه..اینکه هرکاری ازش بر می اومد ممکن بود براش گرون تموم بشه به هیچ و پوچ!

با ترس در آسانسور و باز کرد وسوئیچشو و برداشت و با عجله از اون ساختمون از اون کوچه از اون منطقه فرار کرد.

دو ماه قبل…ایران …دومین شهر گرم جهان

با عجله از تاکسی پیاده شد و کرایه روی صندلی جلو ماشین انداخت و بی توجه به صدایی راننده که برای باقی پولش صداش می زد بدون نگاه کردن به سر در بیمارستان واردش شد و با قدم های تند وسریع به طرف اوژانس می رفت.

-سلام..مادر من اینجاست؟؟

مسئول پذیرش نگاهی به چشمای روشن دختر جوون انداخت و با دیدن پریشونی و موهای از کنار شال بیرون ریخته ش از جاش بلند شد و با محبت و آرامش گفت:

-اسم مادرت چیه عزیزم!!

کمی مکث کرد و چشم هاشو بست و به سرعت اسم و فامیل مادرش و گفت:

-ندا…ندا علی منش!!

مسئول پذیرش نگاهی به دفترش کرد و با لبخند تلخی به طبقه ی بالا بخش مراقبت های ویژه اشاره کرد.با چشم های گرد شده از تعجب قدمی عقب برداشت و بدوبدو با تنه زدن به چند نفری از راه پله به سمت طبقه ی دوم رفت.

از دور شکل خمیده ی زنی که سرشو با دستاش گرفته بود و به طرف جلو خم شده بود و شناخت .با تردید جلو تر رفت و دستی روی شونه ش گذاشت.

زن تکونی خورد و سرشو بالا گرفت .چشم های خیس و بینی سرخ از گریه ش حاکی از لحظات بدی رو که تنها گذرونده بود میداد.کنارش روی صندلی نشست و با آرومترین صدای ممکن با بغض گفت:

-چی شده؟؟

لیلا تکیه شو به صندلی داد و چشم هاشو بست.نجوا کنان زیر لب یه چیزایی گفت .لاله بی طاقت از سکوت خواهرش دوباره با اضطراب پرسید:

-چی شده لیلا؟؟مامان چی شده ؟؟تروخدا بگو مامانم چش شده!

خواهر بزرگترش نفس عمیقی کشید و با صدای خش دار و گرفته از گریه آروم گفت:

– یه سکته ی ناقص کرده بود چندتا از رگ های مغزش پاره شده ..الان بهتره..فردا منتقلش میکنن بخش

لاله با ناباوری پرسید :

-سک…ته؟

دوباره به حالت خمیده روی دستاش برگشت و با صدای خفه ای گفت:

-همش تقصیر من شد!!!!

لاله با شنیدن صدای بغض آلود خواهرش دست دور شونه ش گذاشت و با گذاشتن سرش روی کتفش آروم گفت:

-تو چرا؟؟من باید بیشتر می موندم مراقبش میشدم!!من باید درک می کردم مریضه این کلاسهای لعنتی رو بی خیال می شدم ..

لیلا بی توجه به حرفای لاله بی مقدمه گفت:

-مانی رو گذاشته بودم پیشش.مانی حوصلش سر رفته نشسته فیلم هارو زیر و رو کرده نشسته با مامان فیلم آخرین تولد…..لیلا مکث کرد به سختی با بغض ادامه داد:

-تولد..تولد..اون و نگاه کرده..مامان هم با دیدنش دوباره یادش افتاده بود و انقدر گریه زاری کرده بود که حالش بد شد.بچم از ترس رنگ به روش نمونده بود وقتی رسیدم.

لاله آه عمیقی کشید قطره اشکی از گونه ش رو شونه ی خواهرش چکید از یادآوری اسم نارگل اون هم دلش تنگ می شد چه برسه مادر مریضش.

***

بعد از هفته ایی که به سختی گذشت ندا از بیمارستان مرخص و به خونه برگشت .

پرستاری هم با توجه به سابقه ی بیماری دیابت مادرشون باید نظارت دقیق تری انجام میدادن استخدام کردند.

تو اتاقش روی تختش بعد از یه هفته خوابیدن روی صندلی های پلاستیکی و سفت بیمارستان نشسته بود و با لب تابش پروفایل امین و چک می کرد.پنج هزار و شیشصد تا دوست…قسم میخورد تا قبل از دو هفته پیش چهار هزار تا بودن .

نگاهی به عکس پروفایلش کرد رو نیمکت پارک دراز کشیده بود و با اون تی شرت قرمز رنگ و مارک و اون جین برفی و اون چشمای شیطون و قهوه ای روشنش حسابی واسه درخواست دوستی دادن به دخترا چشمک می زد.

آهی کشید و لیست کمتر از 50 نفر پروفایل خودشو نگاهی کرد.

نمی خواست اما نمیدونست چرا حسی به طرف پروفایل نارگل کشیدش بازش کرد.منظره ی طلوع صبح که به زیبایی عکاسی شده شده بود و دنبال کرد تا به عکس نارگل رسید چهره ی خندون و دندونای سفید و یکدستش ،چشمای سیاه و براقش که از شادی می درخشیدند چشمشو به سوزش انداخت و قطره اشکی که روی گونه ش چکید بغضش و شکوند صفحه لب تاب و بست و سرشو تو بالششتش کرد واز ته دل دلتنگی شو گریه کرد.

نور روشن چراغ چشمشو زد دست گذاشت رو چشمش و تو جاش نشست .به در اتاق نگاه کرد مادرش با موهای بهم ریخته و چشم های درشت شده از تعجب دور تا دور اتاق و نگاه می کرد.

ملافه رو کنار زد و جلوتر رفت و آروم با صدای گرفته یی گفت:

-چرا بیدار شدی ؟؟؟چیزی می خوای مامان جان!؟؟

زن دست لاله رو پس زد و باچشم های ریز از بدبینی گفت:

-تو اینجا چکار میکنی؟؟

لاله با تعجب لبخند مصونوعی زد و گفت:

-مامان من لاله م اینجا اتاقمه!!

تو صورت زن اخم ظریفی نشست و بلافاصله جواب داد:

-اینجا اتاق نارگل و لیلاست..تخت هاشونو چیکارکردی لاله!!!؟؟

هنوز با بهت تو صورت مادرش نگاه می کرد و صداش و گم کرده بود و نمیدونست چی باید بگه.

زن قدمی جلو رفت و دوباره با صدای تلخ و گزنده ای گفت:

-نیگاه کن تروخدا..اسباب وسایل خواهراشو و برداشته معلوم نیست کجا گذاشته..چشمون سیاهم کجاست؟؟

عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت تو اتاق ها سرک می کشید و نارگل و صدا می کرد.

لاله تکونی خورد و از اتاق بیرون رفت و دنبال مادرش کرد.تو آشپزخونه صدا می کرد .لاله دستشو گرفت و آروم گفت:

-مامان دنبال کی می گردی مگه یادت نیست لیلا ازدواج کرده با امید !!!امید و یادت هست!!!؟؟

ندا بازوشو از دست دخترش بیرون کشید و با اخم گفت:

-چیکار به لیلا دارم دنبال چشمون سیاهم می گردم این بچه دست من امانته…

برگشت و همونجور که با خودش حرف می زد به طرف اتاق خودش رفت.

لاله تکیه شو داد به دیوار و عاجزانه فکر میکرد باید چیکار بکنه؟؟یعنی باز داشت چه بلایی سرشون میومد؟!!!

چند دقیقه نگذشته بود که صدای فریاد مادرشو شنید با عجله به طرف اتاقش دوید مادرش وسط اتاق ایستاده بود و با اخم اطرافش و نگاه می کرد.

-چی شده مامان؟؟چرا داد میزنی؟؟

-کجاست؟؟؟

-چی ؟؟تروخدا چرا اینجوری میکنی؟؟؟دنبال چی می گردی؟؟

مادرش بی توجه به حال زار و صورت خیس از گریه و ترس لاله جواب داد:

-کمدم؟؟کمد جهیزیه م کو؟؟؟چشمون سیاهم تو کمد قایم شده حتما!!در قفل شده باز روش…

لاله کنار دیوار سر خورد و با هق هق گریه کرد.مادرش از کنارش رد شد و به طرف در واحد رفت در واحد و باز کرد و می خواست بیرون بره که لاله دستشو کشید صدای جیغش تو ساختمون پیچید می خواست ولش کنه!!

مستاصل دست مادرش و ول کرد و سد راهش ایستاد .صدای جیغ مادرش که از جلوی راهش کنار بره با صدای “چی شده ؟؟ “لیلا و امید یکی شد.لاله با بغض و دستای لرزون بی توجه به تاپ شلوارک کوتاه خوابش برگشت سمت لیلا که با ربدوشامبر نازک صورتی رنگش تو راه پله ایستاده بود و با صورت خواب آلود و اخم کرده نگاهش می کرد نگاهی کرد و گریون گفت :

-لیلا!!

لیلا چند پله باقی مونده رو پایین اومد رو به لاله باز پرسید:

-میگم چی شده؟؟این سرو صداها واسه چیه نصف شب؟!

صدای مادرش مخاطبش قرار داد:

-کمدم کجاست لیلا؟؟کمد جهیزیه م کجاست؟؟حتما باز اون نادر احمق من بیمارستان بودم اومده دنبالش بچم هم از ترس تو کمد قایم شده..هرچی میگردم کمد نیست ..انگشت اشاره شو کشید سمت لاله ادامه داد:

-دختره ی بگم چی وسائل بچمو معلوم نیست کجا دربدر کرده از حسادت …از سر راه من برید کنار میخوام برم دنبال چشمون سیاهم ..این بچه دست من امانت بود….بمیرم چی جواب مادرش و بدم..نارگل؟!!!نارگلـ ــ لم..مادر کجایی؟؟

لاله که از سر راه کنار رفت و کنار دیوار روی زمین نشست و سرشو رو پاهاش گذاشت لیلا هنوز با بهت به مادرش زل زده بود و از جاش تکون نمیخورد..امید زودتر از بقیه به خودش اومد و یه قدم داخل گذاشت و با خنده ی مصنوعی زیر بازوی مادر زنش و گرفت و گفت:

-یادت رفته مامان پیر شدی ها..نارگل که دانشگاست..مگه دوست نداشتی بره درس بخونه خانم مهندس بشه..کمد کجا بود..الان خوابگاست حیف که خوابه وگرنه زنگ میزدم براش!!

ندا چند ثانیه مکث کرد انگار حرفای امید داشت باورش می شد امید هم از سکوتش استفاده کرد و قدم قدم به طرف اتاقش می بردش و بهاش از دانشگاه رفتن و زشته ی تحصیلی نارگل حرف میزد مادرزنش هم در سکوت به حرفاش گوش می داد.امید در اتاق و پشت سرش بست.

لیلا هم کنار در سر خورد و دو زانو رو زمین نشست.هر دوشون سکوت کرده بودن و به یه چیز مشترک فکر می کردند یعنی نارگل کجاست؟؟؟؟؟

***

-دکتر چی گفت امید؟؟

امید نگاه ی به صورت درهم و اخم کرده ی زنش انداخت و با خودش فکرکرد آخرین بار که خندشو از ته دل دیده بود کی بود؟؟آهی کشید و آروم و شمرده جواب داد:

-دکترش گفت عوارض دیابت و سکته شه با دارو و درمان خوب میشه اما بهتره تو خونه رسیدگی بشه..چون اینجور بیمارها که بخاطر دیابت حافظه شونو از دست میدن بهتره تو محیط آشنا باشن تا کمتر احساس غریبی کنن وگرنه برگشت حافظشون کند تر صورت می گیره.این دارو هارو هم نوشته که میرم تهیه شون کنم ..فقط..نگاهی به لاله که با چشمای پف کرده و خسته با استرس نگاهش می کرد ادامه داد:

-باید بیشتر مراقب باشیم داروهاش و باید سر وقت بخوره!!

لاله سری تکون داد و با صدای گرفته ای گفت:

-اول صبح زنگ میزنم دانشگاه استعفا میدم..

هر سه سکوت کردن استاد دانشگاه شدن یکی از آرزوهای لاله بود که با این اوضاع و شرایط مجبور به ترکش شده بود.

از کنار امید رد شد و با گفتن “خیلی خسته م میرم بخوابم” به طرف اتاقش رفت.دم در چند لحظه ای مکث کرد ..یاد حرف مادرش افتاد که از حسادت وسائل نارگل و دورانداخته بغض گلوشو گرفت یعنی واقعا یادش نمی اومد وسائل نارگل و به خونه ی پدریش انتقال داده بودن.

در و پشت سرش بست و رو تخت نشست.آره حسادت کرده بود حسادت کرده بود که قبل از اینکه خود نارگل بفهمه هیچی در مورد پدرش و اون همه نقشه نگفته بود . با خودش فکر کرده بود نارگل که امین و دوست نداره خب میره پیش پدرش امین هم باهاش کنار میاد نمیدونست اینجوری از چشم امین میوفته و نارگل هم گم و گور میشه.

از کجا میدونست ؟؟از کجا در مورد آرش میدونست؟؟از کجا میدونست ممکنه نارگل عاشقش بشه!!نارگل همیشه محکم و ضد مرد بود ؟؟چقدر پسرارو سرکار میذاشت واسه خنده و تفریح …کی فکرشو میکرد گرفتار آرش بشه با اون همه فاصله سنی و اخلاق های جورواجورشون…دست سرنوشت و ندید گرفته بودن همه شون دستی بالای همه ی دستها رو ندید گرفته بودن.

سرشو تو بالشت فرو کرد سرش در حال انفجار بود از فشار عصبی و گریه های دیشبش اما باز چشمه ی اشکش جوشید و چشم هاش سوخت با هق هق زیر لب گفت:”خواهر حسودت و ببخش نارگلم!!”

-دست به من نزن پرستار عوضی!!

-مــامــان من لاله م …تروخدا قرصاتو بخور تاخوب بشی..

-برو بیرون دختره دیوونه من ترو نمیشناسم…چشــمون سیــاه!!!چشـــمون سیاه !!کجایی!!؟؟

لاله سرشو با دستاش گرفت و با بیچارگی زیر لب می گفت:

-داد نزن تروخدا داد نزن!!!نارگل اینجا نیست!!

زنگ در خونه از جا بلندش کرد مادر ش هنوز فریاد می کشید و چشمون سیاهش و صدا میزد.

در واحد و باز کرد خاتون با چادرمشکی با همون صلابت و شیکی همیشگیش با لبخند غمگینی نگاهش می کرد.واضح بود صدای مادر شو شنیده قطره اشکی از گونه ش چکید خاتون یک قدم داخل گذاشت و سرشو بغلش کرد بغضش شکست و تو بغل خاتون با صدا گریه کرد .

صدای دوون دوونی از پله ها اومد و امین با همون ظاهر عجیب غریب تو این چند سال اخیرش تو راه پله با اخم و تعجب چشم تو لاله شد.

صدای فریاد عصبی ندا تو ساختمون پیچید:

“دست منو باز کنید میخوام برم پیش نازنین میخوام برم پیشش حتما دخترش پیش مادرشه..بچم که جایی رو نداشته که بره..دست منو بــــاز کنید”

خاتون سر لاله رو بوسید و به طرف اتاق ندا رفت.به محض بستن در صدای ندا قطع شد چی تو وجود این مادر و پسر بود که این زن و آروم می کرد..

لاله پشتشو به امین کرد و کنار در واحد رو زمین نشست سرشو رو پاهاش گذاشت و آروم آروم گریه می کرد.

صدای امین که خطاب به مانی برادرزادش میگفت “بره تو اتاقش بال”ا به گوشش رسید و بعدش در آروم بسته شد و یکی کنارش به در تکیه داد و عطر تلخ مخلوط با بوی سیگارش تو بینیش پیچید.

-بخاطر مادرت متاسفم اما گریه هیچ دردی رو دوا نمیکنه!

سرشو از رو پاش بلند کرد با چشمای بسته سرشو که از درد در حال انفجار بود و به دیوار تکیه داد و زیر لب آروم گفت:

-حتی منو نمیشناسه!!به من میگه پرستار عوضی!!!…چشمای خیسشو به نیم رخ اخم کرده ی امین داد و با بغض گفت:

-تا بحال مامانت بهت گفته پرستار عوضی..نمیتونی تصورشو بکنی چه دردی تو سینه م میپیچه وقتی مادرم ، همه ی داراییم منو نمیشناسه..با دست جلو دهنش و گرفت و با هق هق ادامه داد:

-به من میگه دختره ی دیوونه به من..امیــن!!!

امین با احتیاط برگشت سمتش نگاهشون تو هم تلاقی کرد امین سرد و آزده لاله ملتمس و عاجز بی اختیار از دیدن چشمای عسلی و خیس لاله دست جلو برد و دستشو دور گردن لاله انداخت و سرشو بغل کرد.لاله آروم آروم اشک هاش و رو سینه ی امین یادگاری گذاشت.

با صدای خاتون هردو از جاشون پریدن امین معذب و لاله خجالت زده از جاش بلند شد و با استرس پرسید :

-چی شد؟؟

خاتون لبخندش و از صحنه ی چند دقیقه پیش جلو روش گرفت و اول به امین که با اخم به دستای گره کرده ش زل زده بود بعد به لاله نگاه کرد و گفت:

-خوابید باهزار زور و خواهش تمنا داروهاش و به خوردش دادم این بار تو رودروایسی خورد فردا چی؟؟فرداش چی؟؟

لاله سرشو با دستاش گرفت و با صدای گرفته ای گفت:

-می گید چیکار کنم؟زنگ بزنم به اون پدر احمقش بگم یه نارگل دیگه برامون بسازه

اخمای خاتون تو هم گره خورد رو اولین مبلی که رسید نشست و سکوت کرد.امین از جاش بلند شد.

-میتوم بگردم..از زیر سنگ هم شده پیداش کنم..ولی مشکل اینجاست که میدونم دیگه به هیچ کدوممون امیدی نداره که بخاطرش اینجا بمونه وگرنه این همه سال یه بار برمیگشت.

-امین!!!!!!

-دروغ میگم مادر من؟؟؟ دروغ میگم…هر کدوممون هر جوری تونستیم یه جور دلش و شکوندیم…دختره تنها بود ..فقط کسائی رو میخواست که دوسش داشته باشن و کنارشون احساس امنیت بکنه..اون وقت اینا …دست کشید به سمت لاله

-نشستن واسش نقشه میکشن بفرستنش پیش باباهه خب آدم های عاقل نمی خواستینش رک بهش بگید جاش اینجا نیست به خاکی تو سرش میریخت

لحنش تلخ شد مثل حال این روزهاش …

-تو روش میخندن و اشک تمساح می ریزن دوست داریم از پیش ما نرو ….پشت سرش نقشه رفتنش و می کشن

صدای کنترل شدش بالا رفت و داد کشید:

-از اون عوضی بیناموس گرفته تا هم خون هاش فراریش دادن از خونه زندگیش…..

نگاه تلخ و آزرده شو به لاله داد.

حتی از پشت سر هم میتونست تلخی نگاه امین و حس بکنه چشماشو بست بغض تو گلوش هر لحظه بزرگتر و بزرگتر می شد حس خفگی داشت پشتاپشت تکیه شو به ستون اپن داد و دستشو جلو دهنش گرفت صدای گریه ش بالا نره

امین عقب گرد کرد در و باز کرد قدم بیرون نگذاشته بود که صدای لاله سرجاش نگهش داشت.

-تو…. فقط..فقط ..پیداش کن نه بخاطرمــــن..که دارم داغون میشم مادرم و این شکلی میبینم هرشب و روز…..

برگشت سمت امین که سرشو متمایل به عقب کرده بود ادامه داد: بخاطر مامان، ما بد کردیم باشه قبول!! من حسادت کردم لیلا سکوت کرد باشه قبول !!! پاشم خوردیم این همه سال از در و همسایه حرفهای نامربوط شنیدم و دم نزدیم..باشه ما تقصیر کار ما گناهکار…ما خاطی…ما بی رحم ..ما سنگ..دل..

دستای به نشونه ی تسلیم بالا بردشو پایین انداخت و چندثانیه مکث کرد و با بغض ادامه داد:

-مامانم که نکرد…همیشه از من و لیلا زد بخاطر اون..همیشه از خودش زد بخاطر اون..همیشه از زندگیش، سلامتیش زد به خاطر اون..اون بیاد ..من از این خونه میرم..بیاد بخاطر مامان بمونه..یعنی مادر مریض من این قدر هم براش ارزش نداره…

بغضش شکست صورتشو بین دستاش گرفت امین محکم در پشت سرشو بست ورفت روی زمین نسشت و با صدای بلند زار زد: “خدایـا خسته شدم این چه سرنوشتیه!!!!!؟؟؟”

***

پایتخت..زمان حال

دست دراز کرد جامی برداره که دستی پشت کمرش نشست و کسی از پشت بغلش کرد سرشو کمی خم کرد ماکان کنار گوشش و بوسید و آروم در گوشش گفت:

-هرروز لوند تر از دیروز..

تو بغلش چرخید و رو در روش ایستاد به لبخند منظور داری سرتا پاشو نگاه کرد و به چشماش رسید .پسر لاغر و کوتاه قدی بود تقریبا میشد گفت چندسانت ازش بلند تر بود.

تی شرت کرم رنگی و جذبی پوشیده بود هیکل استخونی شو حسابی در معرض نمایش گذاشته بود.با همون لبخند همون یه خرده فاصله رو برداشت و سینه به سینه ش ایستاد .لبخندی به پهنای صورت تو صورت ماکان نشست.

سرشو خم کرد و کنار گوش ماکان آروم و وسوسه انگیز زمزمه کرد:

-چندبار باید بهت بگم از پسرای قد کوتاه زبون باز خوشم نمیاد…

سرشو عقب برد ماکان با حرص و خشم نگاهش می کرد چشمای مشکی رنگش برق می زد.از حلقه ی دست ماکان خارج می شد که دستش عقب کشیده شد و یه مقدار از مشروبش بیرون ریخت.اگه عقب نکشیده بود و به لباسش می ریخت مطمئنن خیلی برای ماکان بد می شد.

با خشم از مچ دستش تو دست ماکان گرفت تا به چشمای ماکان رسید.ماکان فشاری به دستش داد و با حرص گفت:

-بالاخره یه روز نوبت من هم میشه آتیش بسوزونم دختره ی هرزه!

خونش به جون اومد با سرعت بهش نزدیک شد دستش و آماده ی مشتی بالا برد که تو هوا نگه داشته شد.

با عصبانیت نگاهی به دستش کرد که تو دست مازیار قفل شده بود.مازیار لبخندی زد و مچش و بوسید و آروم پشت سرش ایستاد و جلوی ماکان خم شد گردنش وبوسید و آروم و بی توجه به ماکان بلند گفت:

-حیف این زور بازوی تو نیست که خرج آدمهایی بشه که ارزش ندارن.بهتره از زورت جای دیگه یی استفاده کنی

با زدن یه چشمک به نارگل صاف ایستاد و تو صورت سرخ از عصبانیت ماکان خونسرد گفت:

-این بار و بی خیالی طی میکنم اما بار بعد به دوست دختر من چیزی بگی حسابت با کرام الکاتبینه…

ابروهای ماکان بالا رفت و صورتش پر از ناباوری شد .نگاهی به اخمای درهم و نگاه غضب آلوده ی نارگل کرد و دوباره نگاهش وبه مازیار داد که خونسرد و با اخم محسوسی نگاهش می کرد.پوزخند صدا داری زد با انگشت اشاره به نارگل اشاره کرد و به مازیارگفت:

-خلایق هر چه لایق

به سرعت بین جمعیت گم شد.نارگل با اخم برگشت و تو سینه ی مازیار زد و با عصبانیت گفت:

-چرا نذاشتی بزنمش!

مازیار خندید گونه ش چال افتاد سرشو کمی خم کرد و گفت:

-ترسیدم پسر مردنی رو بزنی بکشیش بعد هزینه سفر اسپانیا مونو باید میدادیم برا دیه ش

بی اختیار اخمای نارگل از هم باز شد یه ابروش با شیطنت بالا رفت و با لبخندی گفت:

-بسلامتی عازم اسپانیایی؟؟

مازیار چشماشو ریز کرد و زیر لب فحشی داد که لبخند نارگل پررنگ تر شد سرشو بالا گرفته و منتظر جواب بود.

– اگه این رقص اسپانیایی رو که داره پخش میشه همراهیم کنی ..بهم ثابت کردی که انتخاب خوبی برای مسافرت هستی!!

چشماشو بست و رو آهنگ تمرکز کرد به لطف مایکل دوست پسر سابق رقاصش این رقص رو خوب یاد گرفته بود.

چشماشو باز کرد مازیار هنوز با لبخند نگاهش میکرد.

یه قدم عقب رفت جام تو دستش و شات سر کشید و جام و روی میز گذاشت و یه حرکت رقص با پا نشون مازیار داد و سرشو خم کرد و با شیطنت گفت:

-بپا تو رقص کم نیاری چون اونوقت مجبور میشم با خودم نبرمت!!!!

دورش زد و با خنده ی سرخوشانه با همون ریتم رقص وسط رفت .تمام طول مدت رقص مازیار با شیطنت تو چشماش زل زده بود و با تمام غرور معروفی که همه از اسم مازیار میشناختن با چشمای پر از تمنا نگاهش می کرد و دست به بدنش می کشید.

مازیار و خوب میشناخت میزبان رسمی مراسم بود.پدر مادرش از هم جدا شده بودند و تک پسر بودو لندن زندگی می کرد اما بخاطر پدرش که ایران مونده بود چند ماه از سال و ایران می گذروند که تو اون چند ماه سه تا میهمونی می گرفت و همه رو دعوت می کرد.یه سالی میشد که مازیار و دورادور میشناخت آخرین سری میهمونی هاش با میلاد یه بار شرکت کرده بود و از همون وقت ها چراغ سبزهای مازیار و ندید میگرفت.بعد از تمام تجربیاتی که داشت میدونست پسری مثل مازیار و مثل بقیه نمیتونه سر انگشتش بچرخونه.باید حسابی نخ میداد تا به وقتش.

رقص اسپانیایی حرفه ای و هماهنگشون با جیغ و کف اطرافیان تموم نشده بود که موزیک هیپ هاپ بعدی صدای جیغ ها رو بیشتر و جمعیت بیشتری رو وسط کشوند .همه تو هم لول میخوردند و با آهنگ میخوندن وتو بغل همدیگه میرقصیدند.

نورافکن خاموش شد و فضای تاریک میهمونی رو رقص نوری چند ثانیه یه بار روشن خاموش می کرد.

مازیار پشت نارگل ایستاد و دستاشو رو شکم نارگل قلاب کرد سرشو خم کرده بود کنار گردن نارگل و هماهنگ با موزیک حرکت آرومی میکرد.گرمای تنش لبخند موذیانه یی رو لبای نارگل نشوند.خوب این زمان بندی هارو میشناخت.سرشو کمی به چپ متمایل کرد و از پشت بیشتر خودشو توبغل مازیار فرو برد.فشار دستای مازیار رو شکمش بیشتر شد و آروم کنار لب نارگل و بوسید.

آهنگ داغ بعدی هیجان جمع و بالا تر برد دستاشو بالا برده بودند و تو بغل همدیگه به اسم رقص در حال لول خوردن بودند.

مازیار هم از هیجان آهنگ بیشتر نارگل و به خودش میفشرد و تو بغل هم میرقصیدند.وسط آهنگ بازوی نارگل به شدت به عقب کشیده و از بغل مازیار بیرون کشیده شد.

تا مازیار بیاد به خودش بجنبه دستی با زور و قدرت کشون کشون نارگل و از جمعیت خارجش کرد و از در اصلی ساختمون بیرونش برد.

به محض باز شدن در بادی به تن خیس از عرق و داغ کرده ش از تاثیر مشروب خورد به لرزیدن افتاد تعادلشو از دست داد و پاش پیچید زمین خورد .مرد از حرکت ایستاد دوباره به زور میخواست بلندش کنه که دستی از پشت هولش داد.

مرد دست نارگل و ول کرد و تعادلش و به دست اورد و با سرعت تو روی مازیار ایستاد.مازیار با اخم و جدیت فریاد کشید:

-داری چه گهی میخوری مرتیکه!!؟؟این وحشی بازی ها یعنی چی؟!!

نارگل زانوشو که کمی ضرب دیده بود مالوند و از جاش بلند شد و جیغ زد:

-عوضی کی به تو اجازه داده دست به من بزنی!!!!

مرد مو بلند به سمتش چرخید چشمای قهوه ای روشنش اولین چیزی بود که چشمشو زد بعد پوست سفیدش و ابروهای درهم و لبای فشرده از عصبانیتش رو هم مثل مغناطیسی نگاهش و جذب می کرد.

با ناباوری چشم از صحنه ی مقابلش بر نمیداشت.حس کرد چشماش می سوزن.بدنش سر شده بود از باور دیدن مردی که با موها و ریش بلند چشمای سرخ از عصبانیت نگاهش می کرد. حتی زدن رگ گردنش و هم میتونست حس کنه.

مازیار کمی وضع و آشفته دید به گمان اینکه مرد مزاحمه نزدیک نارگل شد هنوز دستش به نارگل نرسیده صدای به سختی کنترل شده از عصبانیت مرد تو فضای ورودی در ساختمون پیچید:

-دستت باز بهش بخوره استخون سالم به بدنت نمیذارم!!!!!!!!

ابروهای مازیار اول با بهت بالا رفت و بعد با خنده ی مسخره ایی اشاره داد به مرد و گفت:

-اوه مامانم اینا ترسیدم..به سرعت خندشو جمع کرد و با لحن جدی و تلخی ادامه داد:

-یا گورتو از اینجا گم میکنی یا دست و پا بسته غذای امشب سوسمارم میشی مردک!!!!

مرد با خشم یه قدم جلو رفت تا سینه به سینه ی مازیار بایسته که نارگل خودشو انداخت وسطشون.اخمای جفتشون تو هم رفت .

صداش تو گلو لرزید با بغض قدیمی آروم گفت:

-امیـــ….

حرفش تموم نشده صورتش سوخت و از فشار سیلی بی خبر امین تعادلش و از دست داد و رو زمین افتاد.

صدای”داری چه غلطی میکنی ؟؟؟”میلاد ، مازیار و از بهت در اورد .میلاد رو زمین کنار نارگل نشست و سعی داشت از رو زمین بلندش کنه و صورتش و ببینه!

امین دست میلاد و پس زد و بازوی نارگل و گرفت و با زور با یه حرکت از روی زمین بلندش کرد.آخ نارگل از درد پاش در اومد بی توجه به نارگل با عصبانیت تو روی میلاد داد کشید:

-مرتیکه عوضی حالا تو روز روشن دروغ میگی!!!!ازت شکایت میکنم!!

دست آزادشو به نشونه ی تهدید به سمت مازیار نشون داد و گفت:

-مخصوصا از تو بیشرف که خواهر منو اغفال کردی…

صدای “امـ ــ ـین” آرومی که نارگل گفت.نتونست پوزخند مازیار و بپوشونه.

-قضیه خانوادگی شد انگار !!یه نگاه به نارگل که گیج و بهت زده به زمین خیره شده بود کرد و با پوزخند رو به امین اضافه کرد:

-انگار اشتباه شده خواهر تو عالم و آدم و اغفال میکنه میذاره جیب عقبش حالا تو انگشت سمت من میکشی!!

یه قدم جلو اومد و با اخم غلیظی گفت:

-سه دقیقه بهت فرصت میدم از خونه ی من گم شین بیرون… برگشت و روبه میلاد ادامه داد:همـ ـ ـتـون!!

عقب گرد کرد و بدون اینکه منتظر جوابی باشه با قدم های بلند داخل ساختمون شد.

امین با نفرت نگاهی به میلاد کرد و کشون کشون نارگل و که سکوت کرده بود به طرف ماشینش برد!

***

-کدوم جهنمی زندگی میکنی!؟!

سرشو که به پنجره ماشین تکیه داده بود بلند کرد و تو سکوت به امین که با ظاهر جدی و بدون ذره ای آشنایی به روبرو زل زده بود و رانندگی میکرد خیره شد.

امین چند ثانیه سکوت کرد و با اخم نگاهش کرد و داد زد:

-مگه کری؟؟من هتل اتاق دارم تورو اونجا نمیتونم ببرم..خونه که داری از خودت یا هرشب و یه جا میگذرونی!!؟؟

از زهر کلام امین چشماشو بست .نفس عمیقی کشید از موضع ضعف باهاش برخورد کرده بود بس بود سر جاش صاف نشست و چشم بسته آدرس خونه شو داد.

در ساختمون که امین ماشینو نگه داشت با اخم پیاده شد.امین هم پشت سرش پیاده شد به سمت در ورودی رفت و کلید و از تو گردنش در اورد و در خونه رو باز کرد.

از بس بارها مست برمیگت و کلید و کیف و وسایلشو تو میهمونی ها جا میگذاشت کلید و مدتها بود تو گردنش مینداخت.

تو آسانسور چشم هاشو بسته بود و با لذت عطر تلخ امین و به مشامش کشید . واقعیت این بود که خودش بهتر میدونست برای تنها کسی که دلش گا و بی گاه تنگ میشد امین بود !!

در خونه رو باز کرد و داخل شد.امین پشت سرش وارد شد.چراغ هارو روشن کرد تازه متوجه پوشش شد یه پیرهن کوتاه گردنی لیموئی جنس نرم و لخت تا بالای زانو پوشیده بود .سرشو پایین انداخت و به طرف ریموت کولر رفت.خواست کج بشه ریموت و از رو مبل برداره متوجه اوضاع ناجور لباسش شد مکثی کرد خواست میز و دور بزنه از اون سمت ریموت و برداره که صدای امین مخاطبش قرار داد:

-برو این آشغال تنت و عوض کن تا جرش ندادم تو تنت …

مسیر رفته رو برگشت سرشو زیر اندخت و از کنارش رد میشد تا به اتاقش بره که امین دستشو محکم گرفت و کمی عقب کشید.تعادلشو کمی از دست داد اما سریع سرجاش ایستاد.بدون ضعف تو چشمای سرخ از عصبانیت امین با خونسردی منتظر خیره شد.

-خجالت و باید وقتی تو بغل اون پسره ی بی همه چیز لاس میزدی بکشی نه جلوی مکث کرد ….با تلخی و نفرت با لحن بدی ادامه داد: داداشــت!!!

-دستمو ول کن ..من با تو حرفی ندارم!!

صدای فریاد امین سکوت نیمه شب خونه شو شکست:

-حرفی نداری؟!نباید هم داشته باشی….چی دای بگی که صحنه های امشب و فراموش کنم!!!

دیگه بس بود هر چی سکوت کرده بود پلک زد و بدون فکر کردن به تاثیر حرفش با تلخی جواب داد:

-بهتره بابت چیزی که بهت ربطی نداره خودتو بیخودی ناراحت نکنی!

تو کسری از ثانیه امین به دیوار پشت سرش محکم کوبوندش.دردی تو کمرش پیچید.چشم هاشو و بست و سرشو به دیوار تکیه داد.

صدای خشن و هیستریک و لروزن امین کنار گوشش به فریاد منتهی شد:

– اون قدر بهم مربوط بود که بتونم بزنم بکشمــت!!اگه ..اگه..اگه خودم با دست خودم گند نزده بودم مثل آب خوردن گردنتو میشکستم.. که هر بی غیرت دیگه ای جای من بود باید میکشتت!!!

حرفش با بغض تموم شد.دستشو ول کرد و سرشو با دستاش گرفت و قدم به قدم با چشمای خیس از گریه عقب عقب رفت و پشت بهش ایستاد..

یه جایی تو قلبش از دیدن چشمای گریون و پشیمون امین سوخت.نه !!! نباید گریه می کرد.اون آخرین مردی بود که دلش میخواست ضعفشو ببینه.

با احتیاط چند قدم به طرفش برداشت دستشو بالا برد دست بزاره رو شونه ش امین متوجه حضورش شد برگشت و به سرعت خودشو عقب کشید و با تلخی اضافه کرد:

-دست به من نزن!!!

اخماش تو هم گره خورد دست خشک شده تو هواشو پایین انداخت و عقب گرد کرد و به سمت اتاقش رفت و در و محکم پشت سرش بست.

خواب از سرش پریده بود دوش گرفت و لباسشو با یه تی شرت آستین سه ربع که یقه ی هفت بازی داشت و شلوار جین مشکی عوض کرد و در و با کمترین صدای ممکن باز کرد و بیرون رفت.

هیچ سرو صدایی نمیومد بجز چراغ های اپن همه چراغ ها خاموش بودن.با دلشوره نگاهی به نشیمن خونه ش کرد.رفته بود ؟؟از روی اپن کنترل برق لوستر و زیاد کرد .

صدای دورگه و گرفته ی امین مخاطب قرار داد:

-کورم کردی خاموش کن این لعنتی ها رو!!

نفسی از سر آسودگی کشید پس نرفته بود!!

دوباره نور و لوستر ها رو کم کرد و پا توی آشپزخونه گذاشت و مستقیم به طرف یخچال رفت و لیوان شیری برای خودش ریخت و پشت میز دو نفره ی آشپزخونه ی جمع و جورش نشست و به سفیدی شیر توی لیوانش خیره شد.

-وسایل مورد نیازتو جمع کن برای فردا بلیط گرفتم!

با تعجب نگاهشو از لیوان شیرش به اخم های در هم امین رسوند.با گیجی پرسید:

-داری میری؟؟

ابروهای امین بی اختیار بالا رفتند و دوباره به همون حالت اخم آلود قبل برگشتن با جدیت تو چشماش زل زد و شمرده تکرار کرد:

-به فعل جمع جمله دقت کن…گفتم میریم!!!من و تو !!

دوباره نگاهش و به لیوانم شیرش داد آهی کشید و آروم گفت:

-بعد از این همه سال فکر کردم……

باقی حرفشو خورد مکث کرد و با اخم ادامه داد:

-باز چه نقشه ای برام کشیدین!!!

اخم های امین کمی از هم فاصله گرفتند با حفظ حالت جدیتش روبروی نارگل پشت میز نشست و لیوان شیر و از دستش گرفت و یه یه نفس سر کشید .

نارگل هنوز به میز خیره شده بود و به سوالی که تو ذهنش بالا پایین می شد فکر میکرد.

صدای میلاد از افکارش بیرون کشیدش.

-از طرف کسی ماموریت دارم برت گردونمت!

پوزخند تلخی زد و ازجاش بلند شد و به طرف اتاق میهمان خونه ش رفت با برداشتن دو تا پتو برگشت و وسط نشیمن مشغول پهن کردن جای خوابی شد.کارش که تموم شد سرشو بالا گرفت.

امین کنار دیوار ایستاده بود و با خستگی و دلتنگی نگاهش می کرد.

بی تفاوت از جاش بلند شد و بالشت به دست برگشت امین روی زمین روی پتو دراز کشیده بود دستاش و زیر سرش زده بود و به سقف خیره شده بود.بالشت و کنار سرش رو زمین گذاشت میخواست بلند بشه امین دستشو گرفت و مجبورش کرد بشینه!

-خیلی عوض شدی…..نارگل منو چیکارش کردی؟!

نگاهشو به چشمای منتظر و دلتنگ امین داد و پلک زد.

-هفت سال گذشته امین 26 سالمه!!دیگه اون دختر بچه ی18 19 ساله نیستم!!بد یا خوب عوض شدم…بزرگ شدم…دیگه دنبال نارگلت نگرد!

از جاش بلند شد کنترل و برداشت و لوستر هارو خاموش کرد.داشت به طرف اتاقش می رفت .که صدای امین مجبورش کرد وسط راه بایسته!

-وقتی فردای اون روز از خواب بیدار شدم…هوا نزدیکای ظهر بود…هم خوشحال بودم برنگشتی به نتیجه رسیدین هم استرس داشتم از اینکه پسره زیر همه چی بزنه چه بلایی سرت میاد..

سکوتش طولانی شد نارگل که کنجکاو شده بود قدمی به جلو برداشت و رو دسته ی مبل نشست.

از ماشین پیاده شدم گوشیم خاموش شده بود.به نگهبانی گفتم راهم داد تو …هرچی در زدم زنگ زدم کسی در و باز نکرد..دلشوره افتاده به جونم..نمیدونستم باید چیکار کنم به نگهبانی گفتم دیده جایی برین گفت نه!!ماشینش تو پارکینگ بود و کسی در و باز نمیکرد.مجبور شدم به نگهبانی کمی توضیح بدم جریان از چه قراره ..در و با کمک کلید یدک ساختمون باز کردیم ..سکوت بود و سکوت چراغ یه اتاق روشن بود ولی کسی توش نبود به اتاق دوم سرک کشیدم……

آهی کشید و ادامه داد:

-اتاق بهم ریخته بود و هیشکی توی اتاق نبود صدای “یا خدا” گفتن نگهبان به سمت حموم کشیدم ..دیدمش کف حموم افتاده بود و رنگ به روش نمونده بود..نمیدونم چجور رسوندیمش بیمارستان …تنها کاری که کردم این بود که بگم چه غلطی کردم..معدشو شستشو دادن سه روز تمام تو بیمارستان بستری بود…میگفتن دز دارو بالا بوده مسمومیت خونی براش ایجاد کرده خدا بهش رحم کرده سکته مغزی نکرده …یه خرده دیرتر رسونده بودمش مرده بود….. بعد از بهوش اومدنش یه کلام ازش کسی حرف ازش نشنید فقط شش ماه تمام پا به پای من و امید و دنبالت گشت.. خونه دوستات همه جا رو گشتیم ..

کارش شده بود شبا میرفت شیراز و صبحا برمیگشت و این سردخونه به اون سردخونه دنبالت می گشتیم…این کلانتری به اون کلانتری..این پارک به اون پارک…این شهر به اون شهر… نمیتونی تصورش و بکنی چه بلائی سر اعصابم می اومد هربار پا تو اون سردخونه ها میذاشتم بماند که آخری ها رو خودش تنها می رفت …هیچی نمی گفت ولی هربار خمیده تر برمی گشت!!…

پدرت سه روز تمام سر قبر مادرت منتظرت بود میگفت هرجایی باشی پیش مادرت برمیگردی…سه روز بدون آب و غذا حالش بد شد …وقتی خبر مرگ برادرت تو استخر بهش رسید ..پیرمرد له شد..دیدم شبونه خورد شد .با کمر خمیده از ایران رفت و نرسیده چند روز بعدش خبر رسید سکته کرد و خونه نشین شد!!

امید همه ی وقتش تو دفتر وکالتش میگذرونه…لیلا سرشو با کار و کار و کار سرگرم کرده،لاله با کلاسهای صبح تا شب دانشگاهش… همه یه جورایی با همدیگه قهریم….

کسی هم گوشه ی خونه ش غصه ی نبودنت یواش یواش از پا درش اورد ..پیرزن طاقت از کف داده داره از دست میره تو اینجا تو بغل این و اون داری لاس میزنی و با بی رحمی بهم میگی دنبال نارگلی که نبودنش زندگی همه رو بهم ریخته نگردم…

تو جاش نشست سرشو رو پاهاش گذاشت و تو خودش فرو رفت و آروم و غصه دار زمزمه کرد:

-با وجدانت چیکار کردی بی انصـــاف!!!؟

تو جاش نشست سرشو رو پاهاش گذاشت و تو خودش فرو رفت و آروم و غصه دار زمزمه کرد:

-با وجدانت چیکار کردی بی انصاف!!!؟

سکوت بینشون طولانی شد.از روی دسته ی صندلی بلند شد و آروم کنارش زانو زد.

امین تکونی خورد اما سرشو بلند نکرد.دستشو بلند کرد رو شونه ش بگذاره ترسید بازم پسش بزنه .دست مشت شده شو روی پاش گذاشت چشماش و بست و زمزمه کرد:

-نمیخواستم کسی دنبالم بگرده….

امین صورت خیس از اشکش و از روی پاش بلند کرد و با صدای دورگه یی گفت:

-حتی من؟!!!..بی انصاف من!!!…من که دهنم سرویس شد!..من که از همه جا رونده شدم بابت کار احمقانه یی که کردم …نزدیک بود آدم بکشم نارگل ،بخاطر تو نزدیک بود آدم بکشم…سه روز تمام تا آرش بهوش بیاد مردم و زنده شدم..دنبال تو میگشتم… بیمارستان سر میزدم….عمت حالش بد شده بود دخترا هنوز تو بهت بودن همه من و مقصر میدونستن

من که برادرم مثل یه غریبه باهام حرف میزنه..منی که برادرم از دیدنم دوری میکنه…منی که برای دیدن برادرزادم باید یه وقتی برم که کسی نباشه که پشت بهم نکنه که روش و ازم نگیره..

بغض امین شکست . سرشو بالا گرفت با صدای لرزونی ادامه داد:

-من؟؟ ..منی که از خواهرهای خودم بیشتر دوست داشتم..دنده م نرم، گردنم خورد..پسره نمیخواستت… می بردمت جایی که دست احدی بهت نرسه…دِ آخه بی مرام منو چرا با چوب خط دیگران زدی و رفتی….

با دستاش صورتشو گرفت و شونه هاش لرزیدن گرفت.

از دیدن لرزش شونه های امین قلبش فشرده شد یه خرده با احتیاط روی زانو کمی جلو رفت به آرومی سر امین و بغل کرد.دستای امین دور کمرش حلقه شد و محکم فشرده شد.صدای گریه ش بالا گرفت:

-بعد از این همه سال پیدات میکنم تو بغل این و اون …کمرم و خم کردی نارگل….دلم و شکستی..این بود اون زندگی مستقلت؟؟؟ نباید این همه سال تنها ولت میکردم لیاقت نداشتی..این بود اون همه من و من ت…

سرشو از بغلش بیرون کشید و با دستاش صورت نارگل و محکم گرفت.و با خشم داد زد:

-باید جفتتونو میکشتم..من بی غیرت..منِ بیناموس که هرچی سر تو اومد مقصرش من بودم…من …باید خودمو میکشتم

صداش لرزید دستاش شل شد پیشونیش و به سر نارگل تکیه زد و چشماش و بست.

از فرصت استفاده کرد سرشو تو بغل امین آروم فرو کرد دستای امین محکم و باامنیت بغلش کرد و سرش و بارها و بارها بوسید و با گریه زمزمه کرد:

-هر خری که شدی…دلم برات تنگ شده بود!!!

اون شب تو بغل امین تا نزدیک های صبح از همه چی حرف زد و امین باصبوری همیشگیش گوش داد .

از حورا گفت از رضا و میلاد گفت از رستوان گفت..ازخودش گفت از خودی که برای همه غریبه شده بود و همه با ترس و احتیاط باهاش حرف میزدن و برخورد میکردن ..تنها کسی که بی توجه به ظاهر تغییر کردش قلبش و دیده بود…

تنها کسی که همیشه مردونه پای همه ی خرابکاری هاش می ایستاد..

بعد از مدتها پیش قلبش حس سربلندی داشت ..بعد از مدتها گاه و بی گاه دلتنگی های سرکوب شدش …خوشحال بود که مثل همیشه امین لیاقتشو داشت.

با صدای زمزمه هایی چشماش و باز کرد گوشه ی نشیمن امین سرپا قامت بسته بود.نگاهی به ریش بلند و تقربیا خرمایی رنگش کرد.موهای هم رنگ ریششو هم بلند و پشت سرش بسته بود .تو صورت آرومش زوم کرد از کی امین نماز خون شده بود!!!؟؟

چی از نماز خوندن به کسی می رسید…به چی رسیده بود ؟؟!

چشم هاش و بست.نمیخواست گوش بده..نمیخواست دل بده به واژه های آشنایی که بعد از سالها هنوزم دلش و می لرزوندند.بی اختیار اخم کرد از جاش بلند شد و به اتاقش پناه برد.

لباساش و تک به تک در اورد و پا تو اتاق دوشش گذاشت در کمد مانندش و بست و آب سرد و باز کرد.

لرز کرد اما می ارزید باید فراموش می کرد باید واژه به واژه ی لغات عربی رو که هنوز از حفظ بود و اشک به چشمم می اورد و فراموش می کرد…

***

کنارش نشست در آرامش خوابیده بود دستاشو روی سینه ش گذاشته بود و به عادت همیشش پاروی پاش گذاشته بود.خنده ی تلخی کرد.هنوز همون امین بود فقط تلخ شده بود مثل بوی عطرش…

از فردا به بعد نمیدونست باید باهاش چیکار بکنه!!نمیدونست اومده بمونه ؟؟قراره فردا همه رو بکشونه اینجا؟؟؟منظورش چی بود که از کسی ماموریت داره که برش گردونه!!

تکیه شو به پشتی مبل داد کوسن و بغل زد و با خودش فکرکرد یعنی چی شده که امین دنبالش اومده تا برش گردونه!!!

چشم هاشو بست لیلا تو خاطرش نشست ..یه جای قلبش سوخت….

نفس عمیقی کشید سرشو تکون داد …

چشم های لاله تو ذهنش رنگ گرفت چشم هاش سوخت…

نفس عمیقی کشید …صدای عمه تو گوشش زنگ زد ….همه ی وجودش به طرف آغوشش کشیده شد.

قطره اشک سمجی از چشمش پایین افتاد با تعجب به جای اشک روی کوسن نگاه کرد نقطه ی کوچیکی خیس شده بود و بهش دهن کجی می کرد.

با خشونت صورتش و پاک کرد اخم کرد.سرش و تکون داد و از جاش بلند شد.

خیلی کار داشت انجام بده وقتی واسه فکر کردن به جزئیات نداشت.به طرف تلفن بی سیم رفت ساعت و نگاه کرد نزدیک هفت صبح بود ..برای ساعت هشت آژانس رزرو کرد و با خوردن یه لیوان شیر و پیغام کوچیکی که برای امین گذاشت از خونه بیرون زد .

امروز روز کاریش بود طبق توافقشون در طول هفته دوروز یه بار مدیریت بینشون میچرخید مثل همیشه نارگل بی مسئولیت شب قبل جای خودشو به مدیرجدی و سخت گیر رستوران شب یلدا داد.

***

نگاهی به دفتر دیروز و گزارش کاری دیروز حورا انداخت مثل همیشه خوش خط و با دقت هرچی لازم دونسته نوشته بود.

لبخندی زد و طبق نوشته ها چند تماس یادآوری برای اقلام غذایی رستوران و به انبار غذایی یادآور شد.

نظارت به آشپزخونه و طبخ غذاها تا سر ظهر وقتشو گرفت.

پشت میزش نشسته بود چشم هاشو بسته بود و شقیقه های درناکش و می مالید.

چیزی رو میز پرت شد با تعجب نگاهشو به بسته ی قرص و بعد به مسیر پرتابش داد حورا با اخم تو چارچوب در شیشه ایی مدیریت ایستاده بود و با جدیت نگاهش می کرد.

لبخند مسخره ای تحویلش داد و سلام آرومی کرد و تکیه شو به پشتی صندلی داد.

حورا لبه های چادرش و بهم گرفت و قدم به قدم نزدیک میزش شد.دستاش و رو لبه ی میز گذاشت و با همون تمرکز همیشگی و خانومانش روی رفتار و عصبانیتش خم شد طرفش و با دقت صورتشو کاوید و پرسید:

-دوروز گذشته کجا بودی؟!

خنده خفه یی کرد و با لودگی جواب داد:

-اینجوری جواب نداره باید نور چراغی چیزی تو صورتم بدی تا باورم بشه بازپرسیه!!!

حورا چشم هاشو بست وباز کرد چشم هاش و ریز کرد و بی توجه به لودگی نارگل با جدیت جواب داد:

-گوشیت خاموشه…تلفن خونت و جواب نمیدی…میام پشت در خونت در و باز نمیکنی..بعد انتظار داری نگرانم نکنی ازت یه سوال بپرسم!!!

نفس عمیقی کشید با دستش به مبلمان اداری اتاق اشاره کرد تا حورا بشینه گوشی رو برداشت و یه لیوان آب و دو نوشیدنی خنک سفارش داد از جاش بلند شد و روبروی حورا نشت و پا روی پا انداخت .

حورا کیفش و کناری گذشات و به جلو خم شد و پرسید:خب؟!

-دیشب امین خونه م بود!

حورا پوفی کشید و تکیه شو به مبل داد و سرشو بالا گرفت و چشم هاشو بست و با صدای لرزونی گفت:

-فکر کردم قول داده بودی حرمت اون خونه رو حداقل نگه داری..

سرشو بلند کرد و غمگین نگاهش کرد و با بغض گفت:

-من تو اون خونه نماز می خونم نارگل!!

سرشو عصبی تکون داد و با نفرت نگاهی به پوشش حورا کرد و به حالت نفرت نگاهش و ازش گرفت در زده شد و رسولی یکی از پیش خدمت ها سینی به دست وارد شد بدون هیچ حرفی سینی رو رو میز وسط گذاشت و با اشاره حورا بیرون رفت.

با لحن عصبی و تلخی گفت:

-انقدر نماز خوندنت و به رخ من نکش چون براش تره هم خرد نمیکنم!!!!فقط بلدین واسه بقیه نسخه بپیچین یادتون میره خودتون کی بودین و فقط دهن به نصیحت و این اراجیف باز میکنین..بخاطر این چیزها میخوای خونه من نیای نیا!!!!

حورا اخم غلیظی کرد و عصبی بدون حرف از جاش بلند شد و بسته قرص سردرد روی میز و برداشت و یه دونه جدا کرد و با لیوان آب به سمتش گرفت.میدونست وقتی سردرد داره از همیشه تلخ تر و بددهن میشه!

نارگل نگاهی بهش کرد اخم کرده بود دستش و به طرفش گرفته بود نگاهش و به لیوان آب داده بود.چقدر این دختر صبور و متین بود !!!

نفسی کشید لیوان آب و گرفت و بدون توجه به دست دراز شده حورا بسته قرص و برداشت دو سه تا کدئین انداخت کف دستش و بالا انداخت و با لیوان آب سر کشید!!

-همین کارو میکنی زخم معدت خوب نمیشه روز به روز بدتر هم میشه!!

-فرقی به حال شماها نداره داره؟؟!یه بهونه دیگه واسه سرزنش کردنم پیدا میکنید!!

حورا سرشو کلافه تکونی داد و سرجاش نشست.:

-انتظار داری چی بهت بگم!!هان؟!خودت بگو!؟دوروزه دارم از اضطراب میمیرم تو دنبال خشوگذرونیتی اصلا برات مهم نیست بابا یکی هست شبانه روز نگرانمه!!!

-خانم نگران و دلواپس تو گذاشتی حرف بزنم!!

-حرف؟!بجز خاطرات روابطت با پسرا داری تحویلم بدی!!یادته اون مرتبه یه هفته مردم و زنده شدم خانم با دوست پسرش رفته کیش و نگفته!!! بابا ماها هم آدمیم اگه یه اطلاعی چیزی بدی چیزی کم نمیشه ،یا اون مرتبه که رفته…

-منظورم از امین برادر امید شوهر دخترعمم بود!!!!!

صدای حورا تو گلو خفه شد با چشمای گرد شده از تعجب از جاش بلند شد چند لحظه مات تو صورت نارگل زل زد.

نارگل تکیه شو از میز مدیریت برداشت و سرجاش نشست و دلستر تلخشو بلند کرد و یه سره شروع به خوردن کرد.

حورا به خودش اومد شیشه رو ازش گرفت و زیر لب غرید:

-نباید اینجوری چیز بخوری..نمیدونی؟؟!! ..یه خرده به فکر اون معده ی بدبختت باش!!

با اخم تکیه شو به مبل داد و دست به سینه به تماشای حرکات مستاصل و آشفته ی حورا نشست.

-چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟!

نیشخندی زد و آروم گفت:

-خوشکلی دارم لذت میبرم!

اخم ظریفی بین ابروهای رنگ شدش نشست و روبروی نارگل روی مبل نشست.و بی مقدمه پرسید :

-چطور پیدات کرد؟؟

نارگل خندشو خورد پاشو روی اون پاش انداخت و خیلی مسلط و خونسرد توضیح داد:

-اینو نمیدونم….تو مهمونی مازیار سر مچمو گرفت یه خرده داد و قال و فحش و تهدید بعدش هم آروم شد و یه خرده از اوضاع اونجا گفت.

حورا بی قرار پرسید :

-تو چی گفتی؟!

-حورا جان چی باید می گفتم؟!

-میخوام بدونم در مورد من …

-چرا گفتم!

رنگ از روی حورا پرید با بدجنسی تکیه شو به پشتی داد و چشماش و بست.

بعد از چند ثانیه سکوت صدای لرزون حورا جو رو شکست.

-عکس العملش؟!

-میخواست ببینت…چشماشو باز کرد و تو صورت رنگ پریده ی حورا زوم کرد و ادامه داد:

-راستی امشب با بچه ها بیاین خونه ی من امین دوست داره ببینتتون!!

تو چشمای آبی رنگش پر آب شد و آماده ی گریه دیگه نتونست جلو خودش و بگیره بلند بلند زد زیر خنده اخمای حورا تو هم رفت و به سختی خودش و کنترل می کرد.

-خدای من چقدر ناز میشی اینجوری حورا ..جلو رضا اینجوری معصوم گریه نکنی ها یه لقمه چپت میکنه!!

حورا از حرص کوسن و پرت کرد طرفش تو هوا گرفتش و تو صورتش نگاه کرد.

-من و چرا میخواد ببینه خب بره کلانتری شکایت کنه !!!

خنده از صورت نارگل محو شد تو قالب نارگل جدی رفت و صاف نشست پاش و رو اون پاش انداخت :

-امین تو هیچ جایگاهی نیست که بخواد از تو شکایت بکنه این یک…دو هم اینکه گفتم در مورد تو گفتم ولی با اندکی سانسور فقط گفتم دختر داییش میشی و از خانوادش دل خوشی نداری اتفاقی منو دیدی و کمکم کردی…امین اتفاقا میخواست ازت خوواست ازت تقدیر و تشکر کنه!

چند ثانیه سکوت برقرار شد انگار حورا داشت حرفهای نارگل و حلاجی میکرد وقتی فهمید نارگل سربسرش گذاشته با صورتی سرخ از حرص از جاش بلند شد و به طرفش خم شد نارگل هم خودش و به مبل چسبوند و گفت:

-دست بهم بزنی جیغ میزنم

-نارگل!!!

-جانم!؟چرا انقدر اون قضیه رو بزرگ میکنی حورا…اون یه چیزی بود بین من و تو و کسی هم قرار نیست ازش چیزی بدونه!!

-میخوای باور کنم که باور کرد!!

-میخوای باور نکن که من هرگز در مورد اون موضوع با کسی حرفی نزدم و نمی زنم ..ولی باور کن امین فقط میخواد ازت تشکرکنه!!

صاف نشست و با کشیدن آهی ادامه داد:

-یه جورائی امین به من حق میده که فرار کردم فقط حرفش این بود که چرا حداقل بهش خبری ندارم تو این چند سال!

حورا کنارش رو مبل نشست و آروم پرسید:

-اتفاقا یه بار رضا از من همین و پرسید که چرا حداقل نمیخوای ازشون خبری بگیری…

از جاش بلند شد روبروی پنجره ی اتاقش پشت به حورا ایستاد و آروم گفت:

-من برای آیندم برنامه های دیگه ای داره و داشتم حورا…وقتم و با گذشته تلف نمیکنم.

تلفن روی میز زنگ خورد از جاش بلند شد و با یکی از شرکت هایی که قرار داد یکساله برای ناهار کارمند هاشون بسته بودند مشغول صحبت شد.

***

امین با لبخند درو به روش باز کرد:

-آدم واسه وارد شدن تو خونه ی خودش هم زنگ میزنه!!؟؟

لبخند خسته ای زد و آروم گفت:

-خواستم سر زده وارد نشده باشم…حالا میذاری بیام داخل?!

امین احترامی گذاشت و خم شد و دعوتش کرد تو، مستقیم بدون حرف به سمت اتاقش رفت لباساش و در اورد و به طرف حمومش رفت و بعد از دوش گرفتن با عوض کردن لباسش رو تختش از خستگی بیبهوش شد .

***

حس قلقلک داشت با دستش فرضی تکونی تو هوا داد چند ثانیه از قلقلک افتاد و دوباره یه جای دیگه از صورتش قلقلک میشد با خستگی پلک هاش و از هم باز کرد امین رو تختش نشسته بود و لبخند به لب و نخ به دست در حال اذیت و آزار بودش چشماش گرد شد تو جاش سریع نشست امین هم که هول شده بود از جاش بلند شد و با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش می کرد.

-چته؟!

نگاهی به امین کرد که منتظر و با تعجب نگاهش می کرد .دستی به موهاش کشید و “هیچی” آرومی گفت.

امین که مجاب نشده بود خواست نزدیک ترش بشینه که این بار با اخم گفت:

-لطفا با لباس نشین رو تخت من، لباس هات آلوده ن!

امین با دهن باز نگاهی به خودش و لباساش کرد و دوباره نگاهش و به اخمای درهم نارگل داد

3/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x