رمان عشق با اعمال شاقه پارت 16

-سلام!

-خوبی میلاد نیستت!!

بدون اینکه توجهی به جواب دادن به سوالم بکنه پرسید:

– خوش میگذره؟!

-آره بدک نیست،تو در چه حالی؟؟؟

-مگه مهمه واست؟؟

-این چه حرفیه معلومه که سلامتت مهمه برام!!!

نشستم سر تخت و با رو لبه ی رو تختی ور می رفتم!

-بهترم این دکتره که معرفی کردی راضیه فعلا!

“تف تورو هرچی آدم دروغ گوئه!”

-واقعـــا!!! خدارو شکر…باید سعی کنی هرروز بهتر بشی!!

-چه فایده تو که نیستی اینجا انگار یه چیزی کم دارم!

-وای عزیزم تو چقدر به من لطف داری، ولی بعد از درگیری ها و مشاجرات اخیرمون باور کن به این مسافرت و رَست احتیاج داشتم!!

-آره خب مشخصه حاضر نیستی برگردی ، یه ماه شد؟

“نگاهی به ساعت کردم حول و حوش بیدار شدن عمه بود باید قند خونش و میگرفتم!”

-تو فکر برگشتنم همین روزها..بهتره همه ی سعی خودت و بکنی که بهتر بشی..راستش من اینجا گفتم که نامزد کردم نمیخوام با مردنت ضایع شم!!

مکثی کرد و با صدای متعجبی گفت:

-واقـ ــعا؟؟چه عجب قابل دونستی به دوستات بگی صاحب داری!!

-ببین همین گوشه کنایه هاست آدم رو سرد میکنه!!

-نه خیلی قبلش گرم بودی؟!

-ای بابا ، چقدر دلت پره میلاد جونم، زودی میام یه سفر میبرمت شمال حال بیای خوبه!!قبول؟؟آشتی؟؟؟

صدای خندش تو گوشی پیچید:شیطون زبون باز، من حریفت زبونت نمیشم، فقط زود بیا نارگل!!!!

-آفرین پسر خوب…ببین من باید برم!

-شب بهت زنگ میزنم بیدار باش!!

-باشه

گوشی رو قطع کردم نفس راحتی کشیدم..

“اه که چقدر سخت بود ، نقش بازی کردن… اونم نقش یه نامزد خوب و مهربون که نگران حال نامزد دروغگو و شیادشه!!!”

جلو آینه ایستادم و به چشمام خیره شدم و با خودم زیر لب گفتم:

-صدتا میلاد رو انگشت میچرخونم فکر کرده با یه دروغ مریضم خرم کنه….اگه تا الانم سکوت کردم فقط محض خاطر این بود ببینم کی پشت این قضایاست…

گوشیم تک خورد ، لاله بود اعلام کرد داره میره سرکار و شیفت کاری من با عمه شروع میشه!

***

– چقدر ناناز شدی تو عمه!!

عمه لبخندی زد و با چشماش بهم چشم غره رفت .به تصویرش تو آینه خیره شدم با این موهای قهوه ای تیره جذاب تر و با کاهش وزنش خیلی جوون تر به نظر می رسید.

براش بوسی از تو آینه فرستادم که سری تکون داد.

در باز شد و لاله با خستگی سلام کرد و با دیدن عمه دهنش باز موند کیفش و کنار در گذاشت و با چشمایی که هرلحظه آماده ی گریه بود رو زمین زانو زد و رو به عمه با صدای لرزونی گفت:

-مامانی چقدر خوشکل شدی!!

عمه لبخندی زد و چشماش و بست و آروم دست برد مقنعه لاله رو از سرش برداشت و دستی به سرش کشید .

موهای خرمایی لاله بالا سرش بسته بود شیطنت کردم و گیره موهاش و کشیدم موهاش تا گودی کمرش پشتش ریخت.سوتی کشیدم و به به چه چه م به هوا رفت هیشکی نمیدونست من خوب میدوسنتم امین عاشق موی بلنده!!!!!

با خجالت از جاش بلند شد و موهاش و با دستاش دور سرش جمع می کرد.

-خوش به سعادت شوهرت لاله ، موهات خیلی قشنگن!!

با بدبینی مختص به خودش که خوب میدونست بیخود ازش تعریفی نمیکنم نگاهم کرد.ابروئی براش بالا انداختم و به طرف گوشیم که شروع به زنگ خوردن کرده بود رفتم.

با تعجب تماس رضا رو جواب دادم.

-سلام رضا چیزی شده!!؟

-سلام نارگل خانم..نه مگه قرار بود چیزی بشه؟!

-نه آخه..هیچی ولش کن تو خوبی؟؟ستاره جان خوبه؟؟استی تبریک بابت نامزد کردنت!!

مکث کرد و با صدای غمگینی گفت:

-دارم ریسک میکنم نارگل، ازدواج با زنی که شاید نتونم هیچوقت دوسش داشته باشم!!

-متاسفم بخاطر حورا، راستش فکر میکردم از اول فکر همچین جایی رو کرده باشی!

-تا حدودی آره ولی اگه خاله از طرف تو احساس حورا رو منتقل نمی کرد شاید بیشتر اصرار میکردم!!

-حورا 36 سالشه رضا بچه نیست که درکی از موقعیت وتصمیم های زندگیش نداشته باشه !!

-میدونم…شاید از شانس منه ..

-بیخیال شانس تو و بخت من..راستشو بگو واسه چی زنگ زدی؟!

لاله با کنجکاوی خودش و تو آشپزخونه مشغول کرده بود ، کمی فاصله گرفتم و رو مبلی نشستم.

-راستش بهم نخند ، اما ای کاش زودتر برمیگشتی..حورا خیلی داره اذیت میشه روزای کاری تورو میاد .چندباری هست که دیدنش پشت میز خوابش برده از خستگی!!

سکوت کردم واقعا نمیدونستم چی باید بگم.

-راستش رضا شرایط من جوری نیست بتونم بیام ای کاش کسی رو استخدام میکردین!

-لازم نیست یه غریبه که نمی شناسیمش بیاد نارگل، تا بیایم آموزشش بدیم وقت من آزاد شده. مشکل من این خرید های عروسیه که حتما باید باشم.اگر تو بتونی بعد از ظهر ها رو باشی من صبح هارو خودم میام!هان چطوره؟؟؟

لاله روبروم نشست و سینی چای رو با دوتا لیوان رو میز گذاشت ، مکثی کردم و با گفتن “خبرشو بهت میدم” قطع کردم.

لاله –مشکلی پیش اومده؟؟؟

-نه ..نمیدونم..یه خرده کار قاطی شده نبودنم داره مشکل ساز میشه!!

لاله –آهان..کارت چجوری هست؟؟

-ده صب تا دو..شیش بعد از ظهر تا دوازده شب!!

-خب مشکل کجاست؟!

نگاهش کردم بدون حرف، هنوز همون لاله بود که برنامه می چید تا قرار مهمونی رفتن هام با امین و جور کنه!

دست به سینه به لیوان چایم خیره شدم و گفتم:

-مشکل بعد از ظهراست، شریکم داره ازدواج میکنه وقت عصرش پره برا خرید عروسیش!!

یه خرده مکث کرد لیوانش و دستش گرفت و با قندی برداشت و دهن گذاشت و گفت:

-عصر ها که من خونه م..خب چرا نمیری سرکارت!!؟؟

از جام بلند شدم و با طعنه گفتم:

-نمیخوام گزک بدم دست بعضی ها!!

به طرف اتاق عمه رفتم رادیو به دست، با لذت مشغول اخبار گوش دادن بود .وسائل رنگ و جمع کردم بردم شستم و با نگاهی به ساعت زنگ زدم رستوران غذا بیارن ، عمه رو برای خواب ظهر آماده کردم و به خونه ی خودم رفتم.

حرفای رضا بدجوری نگران حورا کرده بودم.

نشسته بودم رو لبه ی دیوار پشت بوم و به منظره ی غروب نگاه می کردم صدای قدم های کوچیکی لبخند به لبم اورد چشمامو بستم و با بدجنسی یهو برگشتم عقب و پِخِش کردم رنگ از رو بچه پرید.

با بلند خندیدنم اخمی کرد مثل اخمای مامانش و با ناراحتی و بغض کنارم ایستاد.

-چطوری مانی؟؟

سربلند کرد نگاهی بهم کرد و به آسمون خیره شد و آهی عمیق و سینه سوزی کشید.با چشمای گرد شده از تعجب و نیش باز بابهت پرسیدم:

-ببینم تو رو !!؟؟؟چه آهی هم میکشه!!

سر شو به طرفم متمایل کرد و سری تکون داد و دوباره به افق خیره شد و بزرمآبانه گفت:

-چرا یکی نباید خودش به فکر خودش باشه!!

دستمو جلو بردم به پیشونیش دست زدم ..نه تب هم نداشت؟؟

-سرت به جایی خورده مانی جان؟؟

-خواستم بگم دیدم داشتی سیگار می کشیدی به مامانم میگم!!

زبونشو در اورد و بدو قبل از اینکه بگیرمش از بالا پشت بوم سرو تهش کنم مثل فشنگ ناپدید شد.

***

چشم چشم کردم تا یه گوشه مچاله پیداش کردم با کمترین سرو صدای ممکن رفتم طرفش و تو تاریکی ایستادم.داشت از درد متلاشی میشد.

صداش کردم علائمی که بشنوه یا آشنایی بده از خودش نشون نداد یه راست رفتم سمت کیوسیکی که گفته بود پسری هفده ، هیجده ساله ی سیگار کنار لبش داشت فوتبال نگاه میکرد.

رفتم جلو صدام و خشن کردم و گفتم:

-آدامس شیک میخوام سریع!!!

نگاهشو از تلویزیون کوچیک روبروش گرفت و با تعجب تو صورتم دقیق شد.

-نداریم خانم..کی دیگه شیک میفروشه!!!!

نگاهمو به جسم مچاله تو پارک دادم.و دوباره مصر شدم

-گفتن باید از اینجا بخرم!!هی پسر با ما به از این باش که با خلق جهانی!

لبخند چندشی تو روم زد و با زبون بازی گفت:

-ندارم خوشکله داشتم میدادمت کارت راه بیوفته ، جون تو!!

دیگه هرچی خندیدم تو روش بس بود، فاصله ش با شیشه زیاد بود ولی از اونجایی که یه زن دیده بود و فکرش و نمیکرد ، این زن چقدر میتونه خطرناک باشه نزدیک شیشه ایستاد بود.از یقه ش گرفتم و کشیدمش جلو سرشو از شیشه ی مربعی بیرون کشیدم و گفتم :

-اون و میبینی داره جون میکنه؟؟امثال تو به این روز انداختنش..حالا باس عوض قِر اومدن بسازنش …فهمیدی یا باید گردنتو بشکنم توله …

-بابا شوخی کردم جون آبجی ..فک کردم پلیسی خواستم رد گم کنم !!

-خوبـــه ، حالا که بچه ی خوبی هستی تا از رو زمین گم و گورت نکردم ، بپر بیا بیرون هرچقدر پول میخوای میدمت بسازش تا نمرده!!

-چشم، چشم!! خانوم ول کن یقه رو ، یکی میبینه زشته برامون!!

با ضربه ولش کردم سرش خورد به شیشه با یه دست سر شو می مالوند و با دست دیگه ش تو کشو ، دنبال چیزی میگشت، تو این فاصله به تراول صد تومنی انداختم داخل براش!!

نیشش باز شد فرز پرید بیرون در دکه شو قفل کرد و با دو به طرف مرد مردنی دیشبی رفت.

عقب ایستادم نبینم ، گرچه امثال حسام ،امین ،لیلا معتادم شمرده بودن ولی خودم خوب میدونستم تا به حد مرگ به درد نیوفتم سراغ همچین مسکن مضری نمیرم.

دوون دوون برگشت سری تکون داد احترام نظامی داد و پرید تو دکه ش…که تا خود صبح ساقی باقی معتاد های محله بشه!

از جام بلند شدم و لباسم و تکوندم میلاد زنگ زد با خستگی مشغول حرف زدن شدم!!

***

-ولش کن نارگل الان بچه رو میکشی!!!

بدون توجه به لاله چشمکی به مانی زدم و دست بردم زیر پاش و کشیدم محکم خورد رو تشک فرز غلتی خورد و از پشت سر از گردنم آویزون شد.

بچه باهوشی بود لذت می بردم از اذیت کردنش ، دست بردم پاهاشو کشیدم و با کمر رو تشک زمینش زدم و مثل کشتی گیرا دستاشو بالا گرفتم.

صورتش سرخ از هیجان بود و چشماش برق میزد .ظاهرش تلفیق امید و لیلا بود چشم ابروش به مامانش رفته بود و فک و لب و دهنش جلوه ی غرور و مردونگی تو صورتش پوئن مثبت از ظاهر پدرش داشت.

موهای لخت و مشکیش هم انگار به جز خودم به کس دیگه ای نرفته بود.عجیب از اذیت کردنش لذت می بردم!

-خاله تســـلیم..

دستاشو ول کردم و رو دو زانو نشستم از جاش بلند شد و به سرعت دست انداخت گردنم و گونه مو محکم بوسید و تا خواستم بگیرمش از دستم در رفت.

میدونست بدم میاد از بوسیدن میخواست تلافی شکست خوردنش و در بیاره.

لاله کتاب به دست روی مبل نشست و با جابجا کردن عینک طبی ش توجهم بهش جلب شد بهش میومد ، واقعا از جذابیت چیزی کم نداشت.ناز بود و لوندی خاصی تو رفتارش بود که با اخم و تلخی های رفتارش کاملا تضاد داشت.

روی تشک دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.

لاله سرش و از کتابش برداشت و خطاب به مانی که صدای خنده های بچگونه ش از اتاق عمه میومد داد زد:

-مانی برو بالا مامانت حمومت بده امشب باید برید مهمونی!!

مانی بپر بپر اومد با دیدن من که دراز کشیده بود مو به سقف زل زده بودم پرید رو شکمم و دستامو به حالت تسلیم بالا گرفت و رو به لاله گفت:

-خاله ازم اینجوری یه عکس بگیر!!

لاله کتابش و بست رو به مانی گفت :

-برو مانی تا مامانت و عصبانی نکردی!!

مانی با معصومیت گفت:

-چیز جدیدی نیست ، مامان همیشه عصبانی میشه، اگه جورابم و گم کنم،اگه جا مشق نوشتن گیم بازی کنم،اگه بابا بره پیش عمو آرَ..

تلفن خونه زنگ خورد لاله با دیدن شماره هول گفت:

-بیا مامانت زنگ زد برو دیگه مانی..

-نمیخوام میخوام بمونم با خاله بازی کنم!

-مانی!!!

لیلا وارد خونه شد و تلفن بیسم به دست در و پشت سرش بست و سرزنش گر رو به مانی گفت:

-مگه نگفتم زود بیا بالا چرا انقدر اذیت میکنی!؟

مانی از رو شکمم بلند شد کنارم دراز کشید و گفت :

-نمیام..میخوام پیش خاله نارگل بمونم!!

لیلا پوفی کشید و به من که مات و مبهوت و در سکوت به سقف خیره شده بودم گفت:

-نارگل بهش بگو بیاد ، فردا بازی کنید!!

مثل ربات خطاب به مانی گفتم:

-به حرف مادرت گوش بده مانی!!

سرجاش نشست و با غر غر گفت :

-نمی خوام برم اونجا حوصله م سر میره!!

لاله بااحتیاط گفت:

-حالا نمیشه نره..راست میگه خب ، اونجا چیکارکنه دو ساعت!!

لیلا نفس عمیقی کشید و با همون لحن محتاط خواهرش گفت:

-خب شماها هم بیاید چه اشکالی داره!!؟؟

مانی با ذوق بلند شد شروع کرد بپر بپر کردن.با دراوردن صدای هواپیما به سمت اتاق عمه رفت.

لاله اخمی کرد و با لحن تلخ گفت:

-به اندازه کافی اینجاست تحملش میکنم ، خونه ش هم برم دیگه چی!؟

لیلا با چشم و ابرو اشاره به لاله کرد ساکت بشه و آروم گفت:

-تنها نیست.با خانوادش اومده!!

سکوت جمع و لاله شکوند :

-دخترش هم اورده !!

لیلا لبخند کمرنگی زد و سری تکون داد و به من که هنوز به سقف خیره بودم ادامه داد:

-دخترش خیلی مودب و خانمِ!

لاله آهی کشید و گفت:

-کی فکرش و میکرد اون همه زحمت و تلاش دکتر با سابقه ای مثل آرش ، با یه حاملگی بدموقع به باد بره!!

لیلا دستاشو به اضطراب تو هم حلقه کرد و جواب داد:

-در تعجبم زنی که میدونه همچین بیماری سختی داشته چطور باید ریسک کنه سرجونش!!!

بدون توجه به صحبتشون که مثل خنجر تتو شده بین دو کتفم خط عمودی رو به پایین پاره می کرد از جا بلند شدم و بدون کلامی حرف راه خونه مو پیش گرفتم.

سوختگی دل خودم اونقدر زیاد بود که به حال کس دیگه ای نمیسوخت.

از لوله بارفیکس آویزون شده بودم و با بالا کشیدن خودم با فوت نفس حبس شدم و رها میکردم و میشمردم.به عددی دلخواهم رسیدم و دستامو آزاد کردم و دوپا روی زمین پریدم.برگشتم پست سرم که با دیدن سایه ای اخم هام تو هم رفت قدم بلندی به جلو برداشتم و به طرف سایه می رفتم که صدایی که رد خنده ای داشت گفت:

-بهت گفتن هیچیت به هم جنس هات نبرده!!هر دختر دیگه ای بود عقب میرفت نه جلو بیاد!!

صدا آشنا بود مکث کردم و ایستادم. از تاریکی قدمی جلو برداشت و روبروم ایستاد.همون مفنگی چند شب پیش بود.بی تفاوت مسیرمو عوض کردم و به طرف بطری آبم رفتم و دو قلپ خوردم و باز انداختمش سرجاش.

-حرف ما جواب نداشت خانم رنجر!!شنیدم رسول و حسابی سرو ته کردی؟؟

-…(سکوت)

-بابا ما هم اینجا آدمیم ها!!

صدام تلخ و بُرَنده جوابش داد:

-از کی تا حالا مردنی ها هم دم شدن که حرفشون ارزش جواب دادن داشته باشه!

نفس عمیق و عصبی کشید که با لبخند روی لبش زیاد همخونی نداشت.

-خیلی به خودت مینازی !

انگشت گرفتم سمتش و گفتم:

-اینو قبلا بهم گفته بودن!

دستامو گذاشتم رو زمین و سرو ته پاهامو به میله ها گرفتم و با کج کردم زانوم حلقه ای درست کردم سرو ته مشغول شکم زدن شدم!

چند قدم به عقب رفت و به یکی از وسیله ها تکیه داد و یه پاش و خم کرد و دست به سینه مشغول تماشا کردنم شد و آروم شورع به حرف زدن کرد:

-منم یه روز واسه خودم کسی بودم!!

با صدا پوزخندی زدم و با نفس نفس زدن به کارم مشغول شدم.

-تولیدی لباس داشتم …پول ، ماشین ،خونه ، زندگی ..همه چی داشتم!

آهی کشید و دیگه ادامه نداد .دستامو باز کردم و برای جلوگیری از با سر زمین خوردنم و پاهامو آزاد کردم.با ضربه دستم کف سیمانی زمین خورد ، کف دستم سوخت.

از جام بلند شدم و به طرف بطری آبم میرفتم و زیر لب عمه ی شهرداری رو سلام میدادم که یه کف پوش مناسب برای وسائل ورزشی نگذاشته صدای ریز خندش و شنیدم .در بطری رو باز کردم و رو دستم گرفتم دستم بیشتر سوخت .

قدمی به جلو برداشت و با نگرانی گفت:

-حالت خوبه خانم رنجر!!؟

سری تکون دادم و زیر لب “خفه بابا” یی نثارش کردم.اخم کرد و قدمی به عقب برداشت انگار بدجور غرورش جریحه دار شده بود.داد کشید:

-فکر کردی کی هستی..حیف مدیونتم وگرنه..

بطری رو کناری پرت کردم و با سرعت جلو رفتم شونه هاشو گرفتم پا گذاشتم پشت پاشو و هولش دادم ، اونقدر بی جون و مردنی بود که نتونه عکس العملی از خودش نشون بده.

فقط صدای ناله ش از درد بود که محوطه ی خالی پارک و اونوقت شب میشکوند و از خشم آنی م کمتر میکرد.

نفس عمیقی کشیدم نمیخواستم هیشکی مدیونم باشه…فقط میخواستم تلافی اون نخ سیگارش و کرده باشم!!

پشت کردم که برگردم که صدای از بغض دورگه ش خطابم کرد:

-فکر نکن زدیم زمین ، برنده یی!! افتاده زدن نداره ، اینو هر بزن بهادری میدونه خانم رنجر!!

برگشتم طرفش دست گذاشته بود رو زمین تا بتونه از جاش بلند بشه.چند بار به چپ و راست مایل شد و دست دست کرد بلند بشه ، خسته از تلاشش رو زمین دراز کشید و به آسمون خیره شد.

همون جا رو سبزه ها نشستم و به درخت تکیه دادم و ذهنم پر کشید سمت مهمونی امشب، که از سر شب بدجور آدرنالین خونم و بالا برده بود.

صدای رنجیده ی مرد با دلتنگی بلند شد:

-اسمش ستاره بود..یکی از خیاط ها جوون و با استعداد تولیدی بود. نمیگم از همون اول که دیدمش نه ، ولی تا به خودم جمبیدم دیدم عاشقش شدم.اونقدر زود همه چی اتفاق افتاد و زندگی عاشقانه مون و شروع کردیم که خودمم باور نمی کردم.رو ابرا بودم که با تولد فرانک، دخترم خوشبختیم تکمیل شد.

صداش لرزید:

-دیگه جز سلامتی خانوادم هیچی از خدا نمیخواستم ولی …

آهی کشید :

-بعد از تولد دخترم بهش گفتم هرچی میخواد نه نمیگم، گفت میخواد بره دانشگاه طراحی دوخت بخونه…نه نگفتم…حقش بود استعدادش و داشت خودم عمرم، حروم پول جمع کردن صرف شده بود نمیخواستم اونم حروم من بشه…

رفت دانشگاه مشکلاتمون شروع شد..فرانک مهد میرفت یه روز در میون مریض تحویلش میگرفتم نذاشتم بره ..جونم به دخترم بند بود …نشستیم فکر کردیم پرستار بگیریم…

مکث کرد بینی شو بالا کشید و با نفرت ادامه داد:

-لعنت به مردی که مشکلات زندگی شو بجای ندید گرفتن ببره با نامحرم قسمت کنه…رفیق چندین و چند ساله م نشست زیر پای زنم که با پرستار بیوه م رابطه دارم…اونم من…منی که جونم واسه ستاره و فرانک در میرفت…

من پیش اون نامرام از سختی های درس خوندن ستاره و جای خالش تو خونه و دلتنگی هام میگفتم،اون “ت….” پشت سرم زن مو پرمیکرد……

صداش پر از دلتنگی شد:

-ستاره زن خوبی بود تنها اشکالش زود باوریش بود.تا بیام بفهمم چرا پرستار فرانک و از خونه با چه تهمت هایی بیرون کرده …اون ناجنس زن و بچم و از کشور برد و جیم زدن!!

دستایی که تا چند لحظه قبل جون نداشتن با کمک زمین تن شکسته و خمیده شو بلند کردن و از جاش بلند شد.

پشت به منی که با چشمهای بسته به سرنوشت یه عاشق بدشانس دیگه گوش میکردم کرد.بغضش شکست:

-مارو بزن خانم رنجر ما خیلی از همه خوردیم.دستم به هیج جا بند نبود ، به مرض دیوونگی رسیده بودم یه دستم مشروب بود یه دستم مواد، آروم نمیشدم…بچه مو میخواستم،زن مو میخواستم عشقمو میخواستم…….خوشبختی مو میخواســ ـ ـتم!!

صدای ناله ش تو محوطه پارک پیچید:

-همه چی مو باختم پای دوست نارفیق..ماروبزن خانم رنجر ، باباهه هم زد از خونه ش بیرون کرد….برادره هم زد از خونه ش بیرون کرد به جرم اینکه بخاطر این مواد که تنها چیزیه که دخترم و میاره جلو چشمام، کتک خورم ملس شده!!

دستشو گرفت به لوله و با قدم هایی که ضربدری بدون تعادل بر میداشت به طرف ته پارک میرفت!!

چشمام و باز کردم قطره اشکی از چشم چپم پایین ریخت.

بوی سوختگی دلم حالم و بهم زد.کج شدم کنار درخت عق زدم..

بیاد بچه ش مواد میزد..عق زدم…

بخاطر اینکه عشقش باور نداشت مواد میزد ..عق زدم…

بخاطر نامردی روزگار مواد میزد عق زدم…

گلوم سوخت…ته معدم سوخت دلم سوخت…….دیگه نایی برا عق زدن نداشتم!!

با سستی دست گرفتم به تنه ی درخت و بلند شدم جلو چشمام سیاه شد ، بدون توجه سرمو بالا گرفتم و قدم اول و برداشتم کیوسک توی چشمم تار میشد ، قدم دیگه یی به سمتش برداشتم ..

درختا دور سرم تاب میخوردن …قدم دیگه ای برداشتم کیوسک دور تر میشد .

جلوی دستم درخت کهن سالی بود دست گرفتم بهش و خم شدم به طرف تنه ش چند قدم بیشتر تا کیوسک نمونده بودم ، جز زنجیرطلای دستم هیچی همرام نبود..

جهنم و ضرر یه قدم دیگه برداشتم …

دست گرفتم به تنه ی درخت بعدی و بعدی و بعدی دستم به کیوسک سفید رسید پشت کردم و بهش تکیه دادم .

سایه ی مرد مفنگی گوشه ی دیوار کز کرده بود یه قدم دیگه بر میداشتم از تاری چشمام، از حالت تهوع و پیچ خوردن دل و رودم کمتر میشد،از سری که داشت میترکید ، از دلی که داشت آتیش میگرفت ، از دستی که داشت میسوخت راحت میشدم.فقط یه قدم باید برمیداشتم.

چشمام و بستم دیگه چی مونده بود برام مهم باشه…

صدای عارف تو گوشم زنگ زد :

“بگرد دنبال یه چیزی که برات مهم باشه و بهت انرژی بده”

دستم رو پارچه ی سفید رنگ خشک شد.میدونستم زیرش چی منتظرمه!!اماالان نمیخواستم….الان میخواستم با مواد خوشبختی رو تجسم کنم تا سوزش قلبم آروم بشه…

صدای حسام گوشزد کرد:

“با همه چی شوخی با اعتیاد هم شوخی؟؟؟”

صدای لیلا تکرار شد:

“آرش گفته بود تو آزمایش خونی که ازت گرفته بود اثر مواد مخدر بوده”

“بااعتیاد رو پات ایستادی؟؟”

سرم و به کیوسک تکیه دادم صدای خنده ی دختر بچه ای تو گوشم اکو شد .

دست گرفتم به کیوسک یه قدم رو به سمت صدا برداشتم کسی از درونم داد کشید “کیوسک و پشت سر نذار” ،

حس دیگه ای به سمت مفنگی کز کرده ته باغ میکشوندم .

دست گرفتم به سرم قدم بعدی رو برداشتم.

حافظه م صحنه ایی رو تو ذهنم یادآوری می کرد.

پیرمردی با ریش سفید و نگاه مهربونی پیشونی دختر بچه رو مثل همیشه بوسید و شیرینی از جیبش دست دختر بچه داد .دختر بچه، با ذوق گونه پیرمرد و بوسید و بپر بپر میکرد.

مهم نبود این پیرمرد کیه مهم این بود که دوسش داشت و محبتش واقعی بود .

اشکام سرازیر شدند، قدم بعدی رو برداشتم صدای مرد مفنگی تو گوشم تکرار شد

“این مواد که تنها چیزیه که دخترم و میاره جلو چشمام”

قدم بعدی رو برداشتم و خشم تو رگ و پی م به سرعت قدم هام اضافه کرد جلوش ایستادم دست بردم از شونه بلندش کردم به دیوار پشت سرش زدمش با اختلاف چند سانت تقریبا هم قدش بودم.

صورتش خیس از اشک بود..بخاطر دخترش گریه کرده بود یا زمین خوردنش؟؟؟؟

تمام حسرتم و تو صورتش داد زدم:

-تا چند سال مفنگی ؟؟تا چندسال؟؟؟تا چندسال بامواد با خیال دخترت زندگی میکنی؟؟؟؟ده سال؟؟بیست سال؟؟چقدر مرتیکه!!!؟؟بزرگ شد فهمید بهش دروغ گفتن باباش کی بوده برگشت ، بخاطر تو بااین قیافه ت می ایستی جلوش چی داری بهش بگی!!!؟؟

بگی عوض اینکه بی خیال حرف مردم ، تمام کره ی زمین و قدم به قدم دنبالت بگردم نشستم دارو ندارم و دود کردم تو خیالم باشی!!!!

وقتی اسمتون پدر شد لعنتی ها..باید جواببدین!!!باید جواب پس بدین!!!

چی میخوای جواب حسرت دخترت و بدی مردنی؟؟؟وقتی خودت وهم نمیتونی جمع کنی چی میخوای جواب حسرت دخترونه شو بدی وقتی پدرش و ازت میخواد!!!!؟؟؟

با ضربه شونه شو ول کردم خورد به دیوار و سرجاش سر خورد و نشست.دست گرفتم به دیوار بالا سرش تا نیوفتم سرم داشت می ترکید.

عصبی بلندش کردم جیباش و گشتم دو نخ سیگار بود یکی رو برداشتم و اون یکی رو تو صورتش پرت کردم .چنگ زدم تو گردنش فندکش و از گردنش کشیدم و با دستایی که می لرزیدن سیگارم و روشن کردم و با قدم هایی که به طرف کیوسک مایل بودند، طرف خونه راه افتادم.

کلید و تو قفل چرخوندم امید مانی سر دستش خواب بود و بالا می برد انگار تازه برگشته بودند با دیدنم مکثی کرد و تو راهرو ایستاد درو بستم و به طرفش چرخیدم سیگار نیمه سوخته ی کنار لبم اخم غلیظی تو صورتش انداخت .چشمامو بستم به در تکیه دادم ، امید پله ها و بالا رفت سرگیجه و سردرد قوای باقی مونده مو گرفت با برداشتن قدمی ، جلو چشمم سیاه شد و زمین خوردم دستم تیر کشید دیگه هیچی نفهمیدیم!!

***

عطر سردی به مشامم خورد با ضعف چشمام و باز کردم یه جفت چشم آبی غمگین با نگرانی تو صورتم زل زده بود. پلکی زدم تصویر روبروم واضح تر شد نامرد شماره دوی زندگیم رو صندلی کنار تخت نشسته بود و کمی به جلو خم شده بود دست راستمو بین دستاش کنار لبش گرفته بود و با نگاه بی حواسی که غرق خیال بودن صاحبش و نشون میداد تو صورتم خیره شده بود.

دستم و با کمترین قوایی که داشتم از دستش بیرون کشیدم تکونی خورد متوجه بیدار بودنم شد و از جاش بلند شد تو صورتم خم شد و با صدای آروم و زنگ دارش با نفس گرم و وسوسه انگیزش رو صورتم دست گذاشت دور بغض تو گلوم و فشار داد:

-حالت خوبه؟؟؟صدای من و میشنوی؟؟جاییت درد میکنه؟؟

چشمامو بستم بدون توجه به حضورش دست راستم و تکونی دادم که باسنگین بودنش، با تعجب چشم باز کردم دستم و به سختی بالا اوردم از دیدن دست گچ گرفته م غرق تعجب بودم که صداش متوجه م کرد.

-امید زنگ زد نزدیکی های صبح، گفت تو حیاط حالت بد شده رسوندیمت بیمارستان از کبودی دستت عکس گرفتن تشخیص دادن استخونش ترک خورده، گفتم گچش بگیرن!! معلوم هست داری با خودت چیکار میکنی نارگل؟؟؟

چشمامو بستم و به سختی بغض گلوم و قورت دادم و همه ی سعی مو برای بد حرف زدن به کار بردم:

-تو وامید بیجا کردین من و اوردین اینجا

نفس تازه کردم و ادامه دادم:

-به چه حقی!!؟؟چکاره ی منید!!؟؟

خواست حرفی بزنه که همه ی توانم و برای داد زدن بکار گرفتم که صدام جیغی شد:

-برو بیرون لعنتی ، برو نمیخوام جلو چشمم باشی!!

در اتاق باز شد و پرستاری داخل شد:

-دکتر چیزی شده؟؟؟

باز جیغ کشیدم و بریده بریده گفتم:

-برید بیرون، همتون برید بیرون لعنتی ها!!

آرش با دستش علامتی به پرستار داد و بیرون فرستادش خواست حرفی بزنه که پشیمون شد و با سرعت از اتاق خارج شد!

***

با شرمندگی با لبه ی ملافه بازی کردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

-من و ببخش،میدونم کار اونجا زیاده ولی مجبور شدم خبرت کنم!

کنارم نشست دستی کشید به گچ سفید دستم آهی کشید و غصه دار گفت:

-به چه حالی اومدم اینجا بماند..فکر کردم بلائی سرت اوردن..کار به جهنم نارگل ، چرا مراقب خودت نیستی!!!

نگاهی به چشمای سبزآبی رنگش کردم جز نگرانی و دلهره هیچ حس دیگه ی از خودش نشون نمیداد از دیدن نگاه مسکوتم از روی تخت بلند شد و کنار پنجره پشت به من ایستاد:

-بذار من با دخترعمه هات صحبت کنم شاید بتونم راضی شون کنم با عمه برگردی خونه…

-حرف زدم ، پاش هم میمونم!!

برگشت به سمتم :

-نارگل وقتی اینجایی من نگرانتم، اینو درک کن!!

-نگران برا چی حورا ، کسی نیست فقط یه آرشه که از پسش برمیام!!

-اینجا میدون جنگ نیست نارگل ! همه ی جنگ ها تن به تن نیست ، پای احساست باشه، میترسم باز آسیب ببینی!!

-اشتباه تو همین جاست که مثل عمت تمام این سالها درمورد من اشتباه فک کردین ..اون قضیه برای من تمام شدست!!

آهی کشید و گفت:

-شک دارم نارگل …بهت شک دارم

پرستاری وارد شد و رو به حورا گفت:

-خانم، دکتر کیان اجازه مرخصی دادند اما خواستن برید اتاقشون!!

حورانگاهی وحشت زده شو به من داد:

رو به پرستار گفتم:

-دکترتون وظیفه شو انجام داده باقیش مربوط به منه…حورا کمکم کن لباسمو عوض کنم، داره حالم از بوی بیمارستان بهم میخوره!

پرستار پشت چشمی برام نازک کرد واز اتاق بیرون رفت.

-نارگل!!

-انقدر نترس حورا..از آرش و عماد ترسناک تر اون عمته که عین خیالت نیست باهاش در تماسی این جوجه اژدها ها ترس ندارن…اژدها دوسر اونه !!

اخم کرد دست به سینه بدون حرف با آزردگی نگاهم کرد.

دست گرفتم از تخت بلند شدم.بدون کمک بهش به تخت کناریم چنگ زدم و با لباس بیمارستانی که تا زیر زانوم بود روبروش تو چشمایی که از خشم برق میزدند زل زدم و گفتم :

-ازش مُتِنَفِــــرَم….حتی اگه بخاطرش تورو هم از دست بدم!!

پوفی کشید و بدون حرف از اتاق خارج شد.

به سختی لباسام و عوض کردم ، وقتی حورا بعد از نیم ساعت با چشم های سرخ از گریه برگشت دکمه ی شلوار و دکمه های باز مانتوم مونده بودند.بدون حرف بستشون و شالم و سرم انداخت و کنارایستاد تا رد بشم!

-حورا کار فوق العاده مسخره یی بری هتل، اینجا کسی تورو نمیشناسه بعدش هم اسم تو نورا ست کسی حتی شک نمیکنه کی باشی!!!!

باتردید زل زد به صندلی پارچه ای تاکسی.زدم به بدجنسی تا راضیی بشه، اصلا فکرشو کردی من الان با این اوضاعم ،چطور غذا بخورم؟؟ کمک لازم دارم ، حورا خواهش میکنم!!!!

سری تکون داد و بدون حرف حساب کرد و بااضطراب به ساختمون عمه خیره شد و با نفس عمیقی پیاده شد سرشو تا اونجایی که میتونست پایین انداخته بود و دنبالم میومد.

از اونجایی که کلید نداشتم، توانایی بالا رفتن هم نداشتم و عمرا حورا با چادرش از دیوار بالا میرفت زنگ واحد عمه رو زدم.

به محض وارد شدنمون لیلا با تعجب و پا برهنه تا نزدیک راه پله دوید .

-تو اینجا چیکار میکنی دیوونه؟؟مگه نباید بیمارستان باشی؟؟

با دیدن حورا و سلام آرومی کرد و منتظر جوابش ایستاد قدم دیگه ای برداشتم وکنارش ایستادم

-این دوستم نوراست این همه سال باایشون زندگی میکردم.نورا جان ایشون دختر عمم لیلا هستند.

حورا سر به زیر لبخند خجولی زد و با کمترین صدای ممکن سلام کرد و با لیلا که مات ومبهوت به ظاهر متفاوت ما دوتا نگاه میکرد ، دست داد و معذب کنار من ایستاد.

خنده مصلحتی کردم و رو به لیلا گفتم:

-مرخصم کردن، عمه که نمیدونه نه!؟

لیلا سری به نفی تکون داد و هیچی نگفت.کماکان با نگاه کنجکاوش حورا رو زیر ذره بین گذاشته بود .دست حورا رو گرفتم و با گفتن “نورا خسته ست ، بهتره بره استراحت کنه” به طرف پله ها راه افتادیم.

لیلا وسط راه پله گوشزد کرد که نهار زنگ نزنم رستوران ، غذا درست میکنه .

وقتی وارد خونه شدیم حورا نفس راحتی کشید و چادرش و از سر دراورد و به عادت همیشه ش تاش کرد و رو دسته ی مبل گذاشت و با نگاه کردن به دکوراسیون خونه ، با گفتن “هرکاریت کنن بدسلیقه یی” رضایت خودشو از محل زندگی جدیدش اعلام کرد!

***

دو هفته ای گذشته بود اواسط آبان ماه بود هوا به نسبت بهتر شده بود.

حورا باهام زندگی می کرد طبق قرارهای کاریمون صبح های زود با پرواز میرفت و آخر شب بر میگشت .خستگی داشت اما از اینکه به قول خودش حواسش به من و کارامه راضی بود.

روزای کاری خودم هم با تفاوت ظهر رفتن و شب برگشتن میگذشت.

از اوقات تو خونه موندنش با لاله و لیلا دوست شده بود که البته نه اونقدر به سادگی تا رنگ موها شو از خرمایی به مشکی پرکلاغی و چشمای رنگی شو با لنزمشکی نپوشونده بود دلش راضی نمیشد تو جمع حضور پیدا کنه ، دست خودش نبود چشمش ترسیده بود!!

***

از هواپیما پیاده شدم طبق معمول همیشه به مقصد خونه ، سوار تاکسی شدم .نمیدونم چرا حین رد شدن از کنار پارک نگهم داشت. گفتم “نگه داره “.

پیاده شدم و داخل پارک شدم ساعت دو نصف شب پارک خلوت بود و تک و توکی کارتن خواب گوشه کنار پارک روی سبزها درحال چرت زدن بودن.

همه ی پارک و گشتم اثری از مرد مردنی نبود، کنجکاو رفتم طرف کیوسک .پشت میز خوابش برده بود ، رگ بدجنسیم گل کرد مشتی به پنجره کوفتم از جاش آنچنان پرید که از رو صندلیش افتاد ، حین بلندشدن به ذهن اینکه یه معتاد حال نداره ،شروع کرد به فحش ناجور دادن که با دیدنم دهنش باز موند و باقی حرفش و خورد یه کم از پنجره فاصله گرفت و صداش و انداخت تو گلوش:

-خانم این چه وضشه!!؟؟فک کردی کی هستی؟!

بدون توجه به حرفش بالحت کوبنده یی گفتم:

-کجاست اون مفنگی!!!؟؟

یه لنگه ابروش بالا رفت خواست خودی نشون بده:

-شما چیکارش باشی؟؟

-من همونم که اگه اراده بکنم شیشه های اینجارو میریزم پایین، بعد به شیوه های خودم مجبورت میکنم به تنها چیزی که تمرکز کنی ، جواب دادن به سوالم باشه!!

بیشتر از پنجره فاصله گرفت و هیچی نگفت.سری براش تکون دادم و از رو زمین سنگی برداشتم به محض بالا بردن سنگ، جلو اومد و با التماس دهنش باز شد:

-نکن خانم…بابا تو چه دشمنی با ما داری آخه!! داشت میمرد بدمصب ،مرامی هم هرچی بهش میدادم نمیکشید ، حالش بد شد قبل اینکه بمیره رسوندمش بیمارستان یه سه چهار روزی میشه!!

-کدوم بیمارستان!!!؟؟

***

آرش تو بخش اورژانس حین کمک به یه تصادفی بود با خونسردی ازش گذاشتم و مستقیم به پرستار بخش رجوع کردم ،خودم و خواهرش معرفی کردم تا بهم اطلاعاتی بده البته بعد از تسویه حساب بیمارستانش..

دو روزی میشد که به مرکز بازپروری دولتی انتقالش داده بودند.

با گرفتن آدرس به سرعت از بخش بیرون میزدم که به شخصی محکم خوردم تو حصار محکم دستاش با اخم سرمو بالا اوردم که با دیدن قل آرش دهنم باز موند.

با دیدنم ابروهاش بالا رفت و چشماش برق زد سری به نشونه ی احترام تکون داد ولی رهام نکرد .

تو صورتش زوم کردم از اجزای چهرش هیچ فرقی با آرش نداشت فقط موهاش خیلی کوتاه پسرونه بود و تقریبا میشد گفت کچل کرده بود. نگاهمو پایین تر تا یقه یبازش اوردم سینه شبه نظر هیکلی تر هم میومد بازوهاش هم حسابی عضله ای و کار شده بود .

نگاهمو به چشماش دادم که با دیدن نگاه خندون و مچ گیرش اخم کردم .خواست حرفی بزنه که صدای آرش هردومونو از جا پروند.

-ولش کن عماد!!

عماد مثل بچه های تخس شونه هامو رها کرد و دستاش و پشت سرش به هم گرفت از سر تا پا دوباره نگاهش کردم به سختی خندشو خورد و نگاه خندونشو مستقیمم به روبروش داد.

مسیر نگاهشو دنبال کردم و به یه جفت چشم از فشار عصبانیت قرمز شده رسیدم، خنده ی محوم و خوردم و صاف ایستادم با حفظ اخمم از بین دو تا برادر رد می شدم برم که صدای محکم و عصبیش سرجا میخکوبم کرد:

-تو راه رفتن بیشتر دقت کن ، راه به راه کارت به بیمارستان نکشه!!

با آرامشی که حدس میزدم از عطر شیرین و ملایم عماد گرفته بودم به سمتش چرخیدم اخماش بدجوری در هم بود .سرتاپاش و نگاهش کردم و تو چشماش مستقیم نگاه کردم و با پررویی جواب دادم:

-اشکالش کجاست؟؟چارنفر مثل تو از این راه باید نون بخورن یا نه!!؟

یه قدم به سمتم برداشت از جام جُم نخوردم ، تو صورتم ایستاده بود نمیدونم این لبخند لعنتی و چرا نمیتونستم پنهانش کنم اونقدر واضح بود که نگاهش و از چشمام به لبای مسی رنگم جلب کنه.

از صدای سرفه ی خفه ای تکونی خورد ، مرد کچل و قد کوتاهی با کت و شلوار و پرونده به دست با تعجب نگاهش و از عماد به آرش و برعکس می داد.

با تردید پرسید:

-دکتر کیان؟؟

آرش کنار من ایستاد و رو به مرد گفت:

-منم.. ایشون برادرم عماد کیان هستند.ایشون رئیس بیمارستان هستن عماد!!

عماد نگاهش و کوتاه به چشمام داد و مشغول احوالپرسی با مرد شد ، برگشتم برم که دست چپم محکم گرفته شد مانع رفتنم شد برگشتم سمتش با حرص گفت :

-اینجا چیکار میکنی نارگل؟!

ابروهام بالا پریدن دیگه داتش زیادی فضولی میکرد.

از عمد صدام و بالا بردم و تا حواس دو مرد و به خودم بیشتر جلب کنم تا همینجاش هم حسابی مرد کت و شلواری از فیس تو فیس ایستادن آرش ومن ، غرق تعجب بود.

– شماره نمیدم آقای محترم ، من نامزد دارم!!

ابروهای آرش بالا پریدن عماد پقی زد زیر خنده و سریع خندشو خورد ، مرد کت شلواری نگاهش میخکوب دست آرش به مچ من بود.

تا مرد خواست حرفی بزنه، زن قد بلندی کنار مرد ایستاد و گونه شو بوسید مودب به عماد لبخند زد و به آرش رسید رو دستای ما زوم کرد .

رگ بدجنسیم بالا زده بود صدام و بالا تر بردم:

-این کارا چیه دست من و ول کنید آقای محترم!!

صدا ی مبهوت مرد خطاب به آرش بلند شد:

-دکتر اینجا چه خبره!!؟؟

آرش که مسلط تر شده بود و چشماش برق بدجنسی زدن ، برگشت سمت مرد و دختر کناریش و بدون اینکه دست منو ول کنه خونسرد با فشاری که به دستم داد گفت:

-مسئله خانوادگیه..ببخشید!!

به سرعت هم برگشت و دست من و کشون کشون دنبال خودش از بیمارستان بیرون برد .

همه ی بخش با تعجب نگامون میکردن..به عماد نگاه کردم که با خنده سر تکون میداد و با دستش تو هوا مشت پرت میکرد ، یعنی بزن ناکارش کن.

تو محوطه بیمارستان دستم و ول کرد ، تعادلمو ازدست دادم یه قدم عقب رفتم ایستاد و شونه هامو تو دستاش گرفت به دیوار تکیه م داد و مستقیم تو صورتم داد کشید:

-شماره؟؟نامزد ؟؟؟؟ خجالت نمیکشی این همه دروغ سرهم میکنی؟؟؟؟

صدام بالا رفت :

-اونی که باید خجالت بکشه شمایید آقای محترم..ولم کن!!

-تا جوابمو نگیرم ولت نمیکنم…

-دستتو عقب بکش آقا!!!من مثل خیلی های دیگه نیستم که با یکی دست میدم به یکی دیگه پا…

سرش و کمی عقب کشید با بدبینی تو چشمام خیره شد غم چشماش قلبم و لرزوند:

-دروغ میگی، نه!!!؟؟

– نمیشنوی میگم ولـم کن!!

“آرش ولش کن”

به کنار دیوار نگاه کردم عماد دست به سینه به دست و پا زدنم تو حصار دستای برادرش نگاه میکرد.

ولم نکرد حتی به فشار دستاش هم اضافه کرد شونه هام داشتند از درد خورد میشدند.

-داره دروغ میگه عماد..تو بهتره دخالت نکنی و از اینجا بری!!

با صدایی که به شدت لرزشش و از درد کنترل میکردم گفتم:

-برام بی ارزش تر از این حرفا هستی که بخوام بخاطرت دروغ بگم…ولم کن تا عصبی نشدم!

-میخوای چیکار کنی هان؟؟چارتا فن به من بزنی میدونی با کی طرفی دختر خانم..تو چشمای من نگاه کن و بگو دروغ گفتی!!

سرمو بالا بردم همه ی سعی مو برای زهر ریختن تو کلامم استفاده کردم:

– قبل از اینکه بیام اینجا قرار ازدواجم و گذاشتم.میدونی چرا؟؟؟؟؟چون ازت به حد مرگ متنفرم مرتیکه هرزه!!!!!

دستش تو هوا برا سیلی زدن تو صورتم خشک شد.عماد قدمی به جلو برداشت و اخمش غلیظ تر شد اینجای بازی به مذاقش خوش نیومده بود انگار .

تو چشماش برق اشک و دیدم از گوشه ی چشم چپش یه قطره اشک چکید ، مسیرش و با لذت نگاه کردم و با صدای عصبی و غیر عادی خندیدم و گفتم:

-هه فکر کردی دلم برا چار قطره اشکت میسوزه ؟؟؟؟؟طاقت تو از این بالا تر ببر که دیگه اشکت درنیاد ، چون خون گریه کنی برام مهم نیست!!

مردمک چشمش مات شد تو صورتم ، صورتش از تاسف تو هم رفت .

نمیخواستم بیشتر تاسف خوردنش و به حالم ببینم ، نمیخواستم بیشتر تو حصار عطر سردش کنترل اعمالمو از دست بدم نمیخواستم بیشتر بمونم.

از گیجیش استفاده کردم ، یکی زدم وسط پاهاش ، با “آخ” ی به جلو خم شد ، از حصار دست آزادش فرار کردم .برنگشتم حتی پشت سرم و ببینم به دو از بیمارستان بیرون زدم!!

مرکز بازپروی اعتیاد ..

با دیدن تابلوش از تاکسی خونسرد پیاده شدم.با قدم های محکم طرف پذیرش شون رفتم:

-سلام خانم دنبال یه مفنگی بدبو میگردم، گفتن اینجاست!!

خانم مسن پشت میز لبخندی زد و از جاش بلند شد و دست داد با شیطنت اضافه کرد:

-اینجا مفنگی زیاد داریم دختر جون کدومش و میخوای بگم بیارن برات!!

نگاهی به لحن لات زن کردم و سری تکون داد و خیلی جدی مثل خودش گفتم:

-والا راستیتش ..بیمارستان گفتن اوردنش اینجا…دو سه روز پیش!!

سری تکون داد و کمی آدرس داد که با سر تکون داد مو گفتم:

-خانم من فقط از صداش میشناسمش..

ابرویی بالا انداخت و گفت:

-دختر جون حیف تونیست گیر همچین مردی بیوفتی!؟

سری تکون دادم ، کسی نبود تو اتاق با حاضر جوابی گفتم:

-باربی توهم حیفی برا اینجا!!

سری تکون داد و بلند بلند خندید ، دستی به شکمش که جلو بود کشید و گفت:

-بیا ببینم اینو میخوای!؟

راهرو های مرکز و یکی بعد از دیگری رد میکردیم .هرکی به خانمه سلام میکرد من هم با پرورویی جواب میدادم .

خانم سعادت که از سلام احوالپرسی ها اسمشو فهمیدم دستی پشت کمرم زد ودر اتاقی رو باز کرد و گفت:

-فکرکنم اینو میگی!یکی از بدقلق ترین موردایی که داشتم!!

مردی روی دست چپ روی تخت و پشت به در خوابیده بود جلو رفتم و مقابلش ایستادم هیچ نقطه آشنایی از چهرش نداشتم ، مجبوری از راه و روش های خودم وارد شدم با پا یکی محکم زدم به تختش که برق از سه فازش پرید با چشمهای درشت شده رو تخت نشست.

خانم سعادت با ابروهای بالا رفته به این این صحنه نگاه میکرد و با هیجان منتظر بعدش بود.

سرمو کمی کج کردم تو صورتش هنوز نفسش جا نیومده بود :

-مفنگی مردنی ، خودتی؟؟؟

رنگ نگاه تیره رنگش عوض شد، لبخند قدرشناسانه ای زد و اجزای صورتمو با دقت نگاه کرد:

-خانم رنجر!! اینجا هم دست از سرم برنمیداری؟؟

سری به نفی تکون دادم و گفتم:

-نه تا جونت و نگیرم!!

با خستگی خندید .رنگ و روش حسابی پریده بود لباش به کبودی میزد و زیر چشماش حسابی گود و تو ذوق میزد .

برگشتم سمت خانم سعادت:

-پری جون چقدر میدی ببرمش؟!

خانم سعادت سری بالا انداخت و با انگشت هاش شروع کرد شمردن :

-بدقلق، لجباز، زبون نفهمه ،مفتی ورش دار ببرش!!

از در بیرون رفت.نگاهی به مرد کردم با لبخند نگام میکرد.

از در بیرون رفت.نگاهی به مرد کردم با لبخند نگاهم میکرد.باز یکی زدم به تخت که تخت کج شد با بداخلاقی گفتم:

-یه خرده مردم داری هم بلد نیستی خاک تو سر مردنیت بکنن!!

پشت سر خانم سعادت بیرون رفتم.انتهای راهرو رسیدم بهش:

-خانم سعادت ازتون راهنمایی میخوام برای بردنش!

ایستاد تو صورتم نگاه کرد و شمرده شمرده گفت:

-دخترم اینجارو شوهر من قبل از مرگش تاسیس کرد،نصف هزینه های اینجا زیر نظر بهزیستی هستش نصف دیگه ش ، با کمک ها و بعضی مراجعینی که وسع مالی دارن..امثال دوست شما میتونه بره!!

دست گذاشتم روبازوش :

-خانم ..بخاطر شوهرتون متاسفم اما من قصد دیگه ای داشتم

مردی با روپوش رد شد و سلامی کرد خانم سعادت لبخندی زد و گفت :

-بیا اتاقم!

د رو بست و پشت میزش نشست:

-بببین دخترم اگه اینجا نیمه دولتی هست ، دلیل نمیشه که مرکز بدی باشه…خیلی از همیار های اینجا بخاطر لطفی که به بیمار دارن اینجا میان ..میتونم خیلی ها رو مثال بزنم که مدرک های معتبر خارجی دارن اما اینجا بخاطر به عشق مردمشون مشغول به کار هستند.

-من قصد ندارم اینجارو زیر سوال ببرم اما در نظر داشته باشید، امکانات که نباشه کاری از دست یه متخصص هم بر نمیاد.

سری از روی تاسف تکون داد و گفت:

-اینو قبول دارم اما اینکه ما هم ، همه ی سعی مونو می کنیم نباید ندید گرفته بشه!!

هردو سکوت کردیم.فکری تو کله م جرقه زد .ارثیه ی مادرم و امید توحسابم ریخته بود که قسم خورده بودم بهش دست نزنم ، اگه اینجا ازش استفاده میکردم ،بیشتر به درد پدربزرگ و مادرم میخورد.

-خانم سعادت میشه خواهش کنم شماره حساب مرکز و به من بدید.

پرسشگر نگاهی بهم کرد ادامه دادم:

-یه 20 میلیونی وصیت یه یه بنده خداییه ، فکر کنم خوشحال میشه اینجا خرجش کنم!!

با دهن باز نگام کرد:

-دخترم اون مرد انقدر می ارزه!!؟؟

دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم .به سختی سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-اون مرد بیشتر از اینا می ارزه یه جورائی نسخه دوم منه!!

باتردید پرسید:

-درگیر بودی؟؟؟؟

کلافه سری تکون دادم و گفتم:

-فکر کنم هستم..ولی..نه خیلی!!

جدی پرسید:

– چند وقته؟!

شرمنده سر زیر انداختم و گفتم:

-دوسالی میشه نه مداوم شاید هر شش ماه یه بار شاید بیشتر شاید ..

از جام بلند شدم و گفتم:

-نمیدونم…دست خودمه هروقت اراده کنم ، میرم سمتش هروقت هم که نخوام چیزی زورم نمیکنه!!

صبورانه پرسید:

-تا بحال چندبار بوده که نخواستی؟؟

صاف ایستادم توروش و بحث و عوض کردم:

-یه شماره حساب ازت خواستیما!!

جدی پرسید:

-چندبار؟!

-خانم من فقط قصد کمک دارم!!

بااخمی که با ظاهر خوشروی نیم ساعت قبلش فرق میکرد داد کشید:

-میگم چندبار؟!؟

پشتمو کردم بهش :

-یه بار!!!

نفسش پرت کرد بیرون با صدای خشنی گفت:

-این کار ، کار خیرخواهانست دخترجان!! با پول حلال داره میچرخه..اگر میخوای کمک کنی…باید ثابت کنی !!

با سر زیر افتاده برگشتم سمتش:

-این پول ارثیه ی مادر خدابیامرزمه به عنوان قدم اول بهش نگاه کنید !!هم برای من هم برای اون رفیق مفنگیم!!

کاغذ و برداشتم و از در اتاقش بیرون می رفتم که صداش نگهم داشت:

-یه چیزی تو چشماته که آدم و وادار میکنه بهت اعتماد کنه!!امیدوارم از پسش بربیای!!

بدون اینکه برگردم با صدای لرزونی گفتم:

-من سخت جون تر از این حرفام!!

***

-سلام نارگل کجایی؟؟؟

-سلام دارم میرم فرودگاه بیام خونه ..چی شده؟؟

-هیچی مادر آقا امید از بیماستان مرخص شده ..عمه و دخترا میخوان برن خونشون …

-اگه دوست نداری اجباری نیست بری حورا !!

-نه خودم دوست دارم برم زن مهربونی بود، فقط تو چیکار میکنی؟؟

-میخوای چیکارکنم ؟؟

-تو هم بیا!!عیادت مریض ثواب داره!!

-خسته م ولی به خاطر تو میام با تاکسی مستقیم میام اونجا….

-مرسی..میبینمت مراقب خودت باش

-خدافظ

گوشی رو قطع و خاموشش کردم .ساعت نزدیک ده بود و ربع ساعت دیگه پرواز داشتم هنوز تو ترافیک گیر افتاده بودم!!

***

حساب کردم و پیاده شدم به شکل عجیبی دلم شور می زد، از آخرین دیدارم با آرش رفت و آمدش به خونه ی عمه به طور کامل قطع شده بود.گرچه همه پای برگشتن دخترش گذاشته بودن ولی خودم ، خوب میدونستم که بدجور سوزوندمش!!

حداقل میلاد یه جا بدردم خورد!!!

نفس عمیقی کشیدم و زنگ آیفون تصویری رو زدم، بدون جواب دادن در باز شد .

خونه ی خاتون یه دوبلکس قدیمی ساز بود گرچه داخلش و کلی بازسازی کرده بودند و امروزی شده بود اما نمای خونه همون فرم قدیم و از ذهن من ترسناک خودش و حفظ کرده بود.

پشت یکی از پنجره ها سایه یی تکون خورد و پرده افتاد.نگاهم و از خونه گرفتم و به حیاط دادم بجز زانتیای امید و x33 امین ،مارانوی مشکی رنگ و ماشین شاسی بلند سفید رنگی هم پارک بود.

فحشی زیر لب به بختم دادم و سه تا پله رو در و بالا نرفته بودم که امین بیرون اومد تی شرت سفید و تنگی پوشیده بود و بازوهاش و تو معرض نمایش گذاشته بود .از کنارش رد شدم و همینطور که کفشام و در میوردم زیر لب به طعنه گفتم:

-بازوهات هم بیرون نمینداختی به زور بازوت شک نداشتم.

از صدای عصبی دندوناش ار حرص روی هم قند تو دلم آب شد ، دوسش داشتم ولی حق نداشت دست تو صورتم بلند کنه .

به خودش مسلط شد با کنایه جواب داد:

-بذار دستت خوب بشه بعد زبون درازی کن!!

کفشام و با دقت کنار گذاشتم ، پا نخوره بهشون و تو روش ایستادم و گفتم:

-الان خوشحالی مثلا؟؟؟

دستاش و از رو سینه ش برداشت و تو جیباش کرد با دلتنگی گفت:

– گم شو از جلو چشمام ، تا نزدم لهت کنم!

این لحن و خوب میشناختم این لحن مختص خودش بود با “عزیزم” “جونم” کارش و پیش نمیبرد.

از ته دل ، بلند بلند خندیدم و براش با دستم یه حرکت زشت نشونش دادم، چشماش گرد شد خیز برداشت سمتم که با عجله پریدم تو خونه و در و روش بستم با نیش باز و سرحال برگشتم که با خوردن به جسم کوچیکی تعادلش و از دست داد و زمین افتاد .

بی اختیار کج شدم با خنده بلندش کنم که با دیدن صورتش ، فشارم افتاد.

دخترک از دیدنم اصلا تعجب نکرد، با اخم از جاش بلند شد و زانوش و می مالوند .صدای ظریف زنی باعث شد به عقب برگردم .

“دنیا شکیبا” با کت و دامنی کرم رنگ و موهای قهوه ای روشنش از جاش با دلهره بلند شد و به سمت دختر بچه اومد.

-هانا خوبی دخترم!!؟

نگاهم از جای خالی دنیا به اخمای درهم آرش ،به نگاه کنجکاو عماد ،به نگاه سربزیر و ناراضی امید ،به نگاه مضطرب لیلا ،به دستای تو هم فشرده ی حورا با سری افتاده به نگاه سنگین و مشکی رنگ و با نفوذ “امیرارسلان کیان” رسید مکث کرد.

فکم لرزید حس نفس تنگی بهم دست داد زیر نگاه مستقیم و سوزان این مردی که شنیدن اسمشم تنم و به لرزه مینداخت .مردی که با کنجکاوی تو چشمام دنبال چیزی می گشت.

حس کردم شبهی سفید رنگی از پشت سرم رد شد با بهت به سمت چپم نگاه کردم زن سفید پوش همیشگی کابوس هام با تاسف و پشیمونی با بغض به مرد ویلچر نشین نگاه می کرد و نگاهشو به من میداد انگار میخواست یادآوریم کنه که بهش قولی داده بودم.

باز هجوم یهویی صداها تو سرم شدت گرفت:

“همیشه مراقب قلبت باش”

-نه ..من با تو جایی نمیام من اینجا منتظر میمونم تااونا بیان..این درخت و میبینی؟؟؟من اینجام بهشون بگو قول میدی؟؟

دستی رو شونه م نشست با جیغی به عقب رفتم. عمه با چشمای متعجب سرتاپام و با دقت نگاه میکرد این اخمش و دوست نداشتم این اخم مال وقتایی بود که میفهمید خرابکاری کردم

حورا ازجاش بلند شد و با صدایی که می لرزید گفت:

2.3/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x