رمان مفت بر پارت ۴

4.3
(150)

 

p12

 

توجهی به جمله‌ی قدیر نمی‌کند، تماس را قطع می‌کند و مقابل یک داروخانه توقف می‌کند.

مسئول داروخانه به محض صدای زنگوله‌ی بالا‌ی در، چرتش پاره می‌شود و او با اخم پشت شیشه‌ی دریافت دارو می‌ایستد.

 

اسم قرص را که می‌گوید نیش مردک شل می‌شود و او اما گره‌ی بین ابروهایش را غلیظ‌تر می‌کند…

 

مرد از بین داروها، داروی افزایش میل جنسی را بالاخره پیدا کرده و کوروش حین بیرون آوردن کارت بانکی‌اش می‌گوید

 

– یه سرنگ هم لطف کنید…

 

مرد اطاعت کرده و او بعد از پرداخت هزینه از داروخانه خارج می‌شود.

از سوپرمارکت یک بطری آب معدنی هم خریداری کرده و توی ماشین می‌نشیند.

 

سه قرص از ورق جدا می‌کند و توی بطری می‌ریزد…

 

– زودتر باید تمومش کنم….

 

بطری را هم می‌زند، تا جایی که قرص‌های صورتی رنگ توی آب حل می‌شود…

 

بطری را توی داشبورد پرت کرده و با سرعت تمام سمت مرکز شهر می‌راند.

به خاطر خلوتی خیابان‌ها زودتر از چیزی که فکر کند به آن کوچه ی باریک بن‌بست می‌رسد…

 

نگاهی توی اطراف چرخانده و با شماره‌ی سیو شده‌ی او تماس می‌گیرد.

 

صدای پچ پچ مانند دخترک که توی گوشش می‌پیچد، دستانش دور فرمان سخت‌تر حلقه می‌شوند و دندان‌هایش روی هم قفل….

 

– آقا ستوده!

 

بدون توضیح، تنها امر می‌کند

 

– سر کوچه منتظرتم موحد…

 

همین…

تنها همین یک جمله‌ی چهار کلمه‌ای را گفته و تماس را قطع می‌کند بی‌خبر از وحشتی که توی دل دخترک می‌اندازد…

 

#پارت‌سیزده

#p13

 

گوشی که توی دستش می‌لرزد، نگاهش را به پیامک دخترک می‌اندازد

 

« آقا چی می‌گین شما؟! حالتون خوبه؟ من نمی‌تونم بیام پایین…»

 

با اخم برایش تایپ می‌کند

 

« حالم خوبه، فقط می‌خوام برگه‌ها رو ببینم، فردا می‌رم مسافرت…»

 

ارسال می‌کند و با پایش کف ماشین ضرب می‌گیرد…

تنها چیزی که ندارد، حوصله برای ناز کشیدن از دردانه‌ی موحد‌هاست…

 

« نمیام آقا… بعد از مسافرتتون می‌دم بهتون»

 

دندان روی هم می‌ساید و بار دیگر با دخترک تماس می‌گیرد…

تماس به آنی وصل می‌شود و صدای وحشت زده‌ی ماهور به گوشش می‌رسد

 

– آقا به خدا نمی‌تونم بیام…

 

– می‌دونم دیر وقته، می‌دونم می‌ترسی… ولی ترس نداره که، برگه‌ها رو بردار یه سر بیا سر کوچه بده دستم برو دیگه… نمی‌خورمت تو خیابون.

 

دخترک باز حرف خودش را تکرار می‌کند و دست او مشت می‌شود

 

– آقا به خدا نمی‌تونم… برید لطفا…

 

پلک روی هم می‌فشارد و غرشش را توی دلش خفه می‌کند

 

– نکنه خانواده‌ت حساسن؟!

 

دخترک خیلی زود جبهه می‌گیرد…

نقطه ضعفش را فهمیده بود.

 

– نه، کی گفته؟!

 

– کسی نگفته ماهور… یه ده دقیقه می‌خوای بیای برگه‌ها رو بدی و بری ببین چه کولی بازی درمیاری!

 

صدایش اینبار پر از حرص و جوش است وقتی می‌گوید

 

– الآن میام.

 

#پارت‌چهارده

#p14

 

نیشخند می‌زند…

همانطور که قدیر گفته بود، دخترک آنقدرها هم سرسخت نبود!

 

با چشمان باریک شده میان تاریکی زل می‌زند به درب قرمز رنگ ته کوچه بن‌بست و طولی نمی‌کشد که دخترکی ریزه میزه، میان چادر گل گلی از خانه خارج شده و نگاه وحشت زده‌اش در اطراف می‌چرخد

 

– آفرین گنجشکک جسور…

 

برایش چراغ می‌زند و دخترک بعد از مطمئن شدن از نبودن کسی توی کوچه سمت ماشین می‌آید…

 

با قدم‌هایی تند و کوتاه…

ترسیده است…

 

بدون اینکه نگاهش را از دخترک بگیرد، چاقویی ضامن دار از توی جیبش بیرون می‌آورد و کف دستش را با آن چاقوی برنده، زخمی می‌کند…

 

چهره‌اش کمی به خاطر بریدگی عمیق دستش درهم می‌شود و او چاقو را با شلوارش پاک کرده و توی جیبش برمی‌گرداند.

 

دخترک خودش را سمت او رسانده و تقه‌ای به شیشه می‌زند…

 

نگاهی کوتاه به بریدگی عمیق دستش می‌اندازد و خون، روی لباسش می‌چکد…

شاسی را که می‌فشارد، صدای مرتعش دخترک به گوشش می‌رسد

 

– بفرما آقا… لطفا دیگه نیا اینجا.

 

آنقدر ترسیده که حتی به اینکه آدرس خانه‌اش را از کدام جهنم دره‌ای پیدا کرده فکر هم نمی‌کند…

 

دست زخمی‌اش را که بالا می‌آورد، دخترک با دیدن خون، جیغ خفیفی کشیده و دستش را روی دهانش می‌گذارد

 

– هیع! دستتون خونیه آقا!

 

نگاهی به دستش می‌اندازد

 

– چیزی نیست، یکم بریده…

 

دخترک با حالی بد نگاهش را به زخم عمیق می‌دوزد و بغضش می‌گیرد…

 

– خیلی عمیقه آقا… چرا نبستینش؟!

 

می‌دانست خون، حال دخترک را بد می‌کند و از قصد خودش را زخمی کرده بود…

 

– دستمال نداشتم… بده من برو…

 

دخترک اما با دل‌رحمی ماشین را دور زده و روی صندلی شاگرد می‌نشیند.

 

– من با روسریم می‌بندم، لطفا زودتر برید درمونگاه‌…. همین دویست، سیصد متر جلوتر یه درمونگاه هست.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 150

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان عسل تلخ 1.5 (2)

بدون دیدگاه
خلاصه: شرح حال زنی است که پس از ازدواجی ناموفق براثر سهلانگاری به زندان میافتد و از تنها فرزند خود دور میماند. او وقتی از زندان آزاد میشود به سراغ…

دانلود رمان شاه_بی_دل 4.4 (9)

بدون دیدگاه
    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ چکیده ای از رمان : ریما دختری که با هزار آرزو با ماهوری که دیوانه وار دوستش داره، ازدواج می کنه. امادرست شب عروسی انگ هرزگی بهش…

دانلود رمان آنتی عشق 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: هامین بعد ۱۲سال به ایران برمی‌گردد و تصمیم دارد زندگی مستقلی را شروع کند. از طرفی میشا دختری مستقل و شاد که دوست دارد خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.…

دانلود رمان جهنم بی همتا 4.2 (15)

بدون دیدگاه
    خلاصه: حافظ دشمن مهری است،بینشان تنفری عمیق از گذشته ریشه کرده!! حالا نبات ،دختر ساده دل مهری و مجلس خواستگاریش زمان مناسبی برای انتقام این مرد شیطانی شده….…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x