رمان مفت بر پارت ۶

4.3
(143)

 

p19

 

دخترک زیر تنش می‌لرزد…

چه می‌خواهد را نمی‌داند فقط درون شکمش حجم بزرگی از داغیست و مغزش… متورم شده است.

 

دخترک به جای جواب ناله که می‌کند، کوروش دستش را با مهارت از زیر تنش رد داده و قفل سوتینش را باز می‌کند

 

– من می‌دونم چی می‌خوای دردونه!

 

مغزش بیشتر باد می‌کند و کمرش از کاناپه جدا می‌شود…

گریه‌اش می‌گیرد و اشک چشمانش جاری می‌شود

 

– نمی‌دونم، تو رو خدا اذیتم نکن.

 

بندهای سوتین را از سرشانه اش به پایین سر می‌دهد و لب‌هایش را بالای سینه‌ی دخترک می‌گذارد

 

– اذیتت نمی‌کنم…

 

می‌بوسد و لب‌هایش را به آن هاله‌ی صورتی رنگ می‌رساند و جیغ بلند دخترک سکوت خانه را می‌شکاند.

 

می‌بوسد و دخترک اشک می‌ریزد از حجم زیاد شهوتی که به یکباره به تنش تزریق شده…

حس می‌کند مجزش به جمجمه‌اش فشار می‌آورد و چیزی تا سکته کردنش نمانده است که مرد عقب می‌کشد…

 

نگاه به دخترک می‌کند…

به حالت نیمه نشسته روی مبل لم داده و از نگاه خمارش التماس می‌بارد.

 

اهرم کاناپه را می‌کشد و کاناپه به تخت تبدیل می‌شود….

دخترک کامل دراز می‌کشد و انگشتان کوروش ماهرانه ناف و شکمش را لمس می‌کنند…

 

– الآن داری اذیت می‌شی؟! چرا گریه می‌کنی؟

 

ماهور پر از نیاز دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد…

او فکر می‌کند می‌خواهد سینه‌هایش را بفشارد اما قصد او پوشاندن سینه‌هایش است

 

– نکن…

 

انگشتانش را تا کمر شورتش سر می‌دهد و نگاهش را به بین پای دخترک می‌دوزد

 

– داری لذت می‌بری!

 

لباس‌های خودش را هم درمی‌آورد و دخترک زیر تنش پیچ و تاب می‌خورد و علت حال بدش را نمی‌داند.

 

مرد خودش را بین پاهایش جا می‌کند و می‌کوبد و او درد و لذت را یکجا تجربه می‌کند و اشک می‌ریزد…

 

مرد بر خلاف قولی که به خودش داده بود، ادامه می‌دهد… تا جایی که به اوج می‌رسد و دخترک را بارها به اوج می‌رساند.

 

#پارت‌بیست

#p20

〰〰〰〰〰〰〰〰

 

پک محکمی به سیگار می‌زند و با چشمانی باریک شده نگاه به دخترک می‌زد.

روی تخت با تنی برهنه رو به شکم خوابیده و باسن خوش‌فرم و لختش هنوز هم سرخ است و کبود.

 

سیگار را توی جاسیگاری بلورین قدیر خاموش می‌کند و سمت تخت می‌رود

 

– هی!

 

نگاهش روی پستی و بلندی‌های خوش‌فرم دخترک چرخ می‌خورد و میان موهای شلاقی اش ثابت می‌ماند.

 

کاناپه و تخت قدیر را با رابطه‌ی دیشبشان به گند کشیده بودند.

 

– هی! موحد!

 

روی شانه‌ی لخت دخترک می‌زند و اما خوابش تا حدی سنگین است که با صدا کردن آرام و تکان کوچک بیدار نمی‌شود.

 

روس تخت می‌نشیند و اخم می‌کند…

از هورمون‌های مردانه‌اش که نسبت به آن موجود کوچک بچه‌ سال، ضعیفند، خوشش نمی‌آید.

 

– ماهور پاشو همه جا رو به گند کشیدی!

 

با صدایی بلند می‌گوید دخترک تکان ریزی می‌خورد…

چهره‌اش توی هم می‌رود و اولین صدایی که از خود درمی‌آورد صدای آخ پردردیست که شدت دردش را نشان می‌دهد.

 

پوزخندی می‌زند و می‌ایستد…

دست به کمر می‌زند

 

– پاشو دیگه چقدر می‌خوابی!

 

دخترک اما بیشتر ناله می‌کند و برمی‌گردد…

او هم نگاهش تا بین پای پر خونش سر می‌دهد و اخم می‌کند.

 

خونریزی شدیدش عادی نیست!

 

– هی با توأم! پاشو ببینم چه مرگته؟ این همه خون واسه چیته؟!

 

دخترک اما پلک‌هایش را باز نمی‌کند…

ناله‌هایش شدت می‌گیرد و او پایش را گرفته و از هم بازشان می‌کند.

 

شدت خونریزی دخترک می‌ترساندش…

نمی‌دانش چرا ریتم کوبش قلبش بالا می‌رود…

 

– هی بچه؟! چشاتو وا کن ببینمت!

 

#پارت‌بیست‌ویک

#p21

 

تند رفته بود؟!

البته که تند رفته بود.

دخترک فقط شانزده سالش بود و تحمل شش راند سکس را نداشت!

 

دخترک فقط چهل، پنجاه کیلو بود و نمی‌توانست اوی بیست و نه ساله‌ی نود کیلویی را تحمل کند!

 

دخترک باکره بود و او فقط ابتدای سکس مراعات باکره بودنش را کرده بود و بعدش، فراموش کرده بود همه چیز را… حتی وجدانش را…

 

تنها چیزی که توی ذهنش بود، چهره‌ی خواهرش بود….

 

بازوی دخترک را چنگ می‌زند و دخترک بالاخره پلک‌هایش را باز می‌کند…

این بار جز ناله، صدای زر زرهایش هم توی مخش می‌رود

 

– زر زر نکن بگو چته؟!

 

– نمی‌دونم!

 

عصبی است و حوصله‌ی للگی برای یک دختر بچه ندارد…

انتظار داشت دخترک را بیدار کرده و از خانه بیرونش بیاندازد ولی با این حال وحشتناک خونریزی‌اش….

 

– یعنی چی نمی‌دونی؟! همه جا رو به گند کشیدی! چاقو که نکردم توت اینقدر خون ازت میاد!

 

دخترک بی‌حال دوباره پلک می‌بندد و بی نفس هق می‌زند که خشمگین تکانش می‌دهد

 

– با تو نیستم مگه؟!

 

– باهام چیکار کردی؟ چرا نمی‌تونم تکون بخورم؟ چرا دارم می‌میرم؟

 

پوزخند می‌زند…

انگار دخترک هنوز به خودش نیامده است!

رهایش کرده و می‌ایستد تا با قدیر تماس بگیرد

 

به محض خوردن دو بوق جواب می‌دهد

 

– چی شد کوروش؟!

 

– یه دکتر مطمئن پیدا کن بیار این دختره نمونه رو دستم‌…

 

– دست روش بلند کردی مگه؟!

 

عصبی صدا بالا می‌برد

 

– کاری که گفتم رو بکن قدیر!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 143

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
17 روز قبل

خاک بر سر هرچی مرده پسته بمیره الهی😭😭😭

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x