رمان پروانه ام پارت ۸۶

4.1
(91)

 

آوش با بی حوصلگی عمدی گفت :

 

– من برای دیدنِ بیوه ی برادرم امشب اومدم ! … خواهش می کنم تشریفات و تعارفات رو کنار بگذارید و راحت باشید !

 

لحنش اگرچه محترمانه بود ، ولی اینقدر سرد بود که چهره ی هاله از خجالت سرخ شد … ولی فخار به روی خودش نیاورد .

 

– جناب امیر افشار … جسارتاً تنها تشریف آوردین به تهران یا خانواده ی محترم هم همراهتون هستند ؟

 

– تنها اومدم ، جناب فخار !

 

– تنهایی … توی عمارت پدریتون که لابد مدتهاست خالی از سکنه بوده ! … حتماً دشواره براتون !

 

اینبار آوش نیمچه لبخندی زد :

 

– کاملاً تنها … جناب فخار ! حتی یک نفر شوفر یا خدمتکار همراهم نیاوردم ! هتل رفتم و خیالتون راحت باشه که جام راحته !

 

هاله نتونست تاب بیاره و با صدایی که از شدت خجالت ضعیف شده بود ، نالید :

 

– پدر جان ! پدر جان !

 

فخار به سرعت بحث رو تغییر داد :

 

– خب خدا رو شکر ! البته تنهایی برای جوانی مثل شما که سالها خارج از کشور به سر برده ، احتمالاً چیز عجیبی نیست ! ولی من پیر شدم و همه چیز رو با احساساتِ خودم می سنجم ! برای همین … بگذریم ! بگذریم جناب امیر افشار !

 

دست به شونه ی آوش زد و باز با لبخندی … .

 

 

 

هر دو مرد روی کاناپه های چیده شده گردِ میزِ شیشه ای نشستند ، در حالیکه هاله همچنان روی کاناپه ی بزرگ با کمری شق و رق نشسته بود و حالت معذبی داشت .

 

خدمتکار قهوه آورد و آوش فنجانی برداشت . جرعه ای از نوشیدنی داغ و تلخ رو مزه کرد و همچنان که خم میشد تا فنجان رو روی میز بگذاره ، گفت :

 

– البته من خیلی خوشحال شدم که امشب با خانواده ی محترمتون آشنا شدم ! ولی از طرفی دوست داشتم دور و برمون خلوت می بود ، تا با هم راحت صحبت می کردیم ! حرفهای مهمی دارم که با دختر خانمتون باید در میون بذارم !

 

لحنش جدی و خشک بود … بعد نیم نگاهی به سمت هاله حواله کرد … رنگ از گونه های هاله پرید و انگشتانش با اضطراب عمیق تری میون پارچه ی سبز پیراهنش فرو رفت .

 

فخار سری جنبوند و با حالتی متفکر گفت :

 

– دروغ چرا ، جناب امیر افشار ؟ من هم دوست داشتم با شما در خلوت صحبتی داشته باشم و در مورد مسائلی که بینمون باقی مونده ، حرف بزنم !

 

زنگ هشدار در مغز آوش به صدا در اومد . هنوز نمی تونست متوجه بشه که چه حرفی بین اون و فخار باقی مونده … و فقط به اقتضای غریزه از این چیزهایی که می شنید ، خوشش نیومد .

 

فخار ادامه داد :

 

– تا کِی تهران تشریف دارید ، جناب امیر افشار ؟

 

آوش با بدبینی پاسخ داد :

 

– فعلاً هستم !

 

– آخر هفته وقتتون آزاده ؟

 

– راستش … به دعوتِ یکی از دوستانم آخر هفته باید به تالار رودکی برم !

 

گل از گل فخار شکفت … دست هاشو از هم باز کرد و با خوشرویی گفت :

 

– اوه … رودکی ! اپرای خسرو و شیرین ! پس شما هم اهل هنر هستید ، جناب امیر افشار ! … چی از این بهتر ؟ … من و هاله جان هم اون شب به شما ملحق می شیم ! … مگه نه ، هاله جان ؟!

 

***

 

 

 

 

 

 

***

 

بعد از ظهر سردی بود !

 

باد منجمد از بین شاخ و برگِ لخت درخت ها زوزه کشان رد می شد و بوی رطوبت زمین گل آلود رو همراه خودش پخش می کرد .

 

پروانه پشت پنجره ی اتاق ایستاده بود و از گوشه ی پرده ، حیاط سنگی رو نگاه می کرد … .

 

تمام اهالی چهار برجی برای دوری از گزند سرما ، توی اتاق های گرمشون باقی مونده بودند . حتی خدمتکارهای عمارت توی مطبخ چپیده بودند و یک قدم بیرون نمی رفتند .

 

فقط اطلس بود که مدام از سمتی به سمت دیگه می رفت !

حالا هم تازه از اتاق خانم بزرگ خارج شده بود و لخ لخ کنان وسط حیاط سنگی راه می رفت . هیچ عجله ای نداشت برای رد شدن و پناه بردن به نقطه ی گرمی !

 

پروانه با بی صبری دندون قروچه ای کرد :

 

– برو دیگه … خاله اطلس ! برو پی کارت دیگه !

 

هر چند زیر لب زمزمه کرده بود ، ولی انگار اطلس صداشو شنید که ناگهان سر چرخوند به طرف پنجره ی اتاقش !

 

پروانه بلافاصله گوشه ی پرده رو رها کرد !

 

وقتی دوباره نگاهکی به حیاط سنگی انداخت ، دیگه اطلس اونجا نبود !

 

نفس راحتی کشید . بعد به سرعت شال پشمی و گرمش رو روی شونه هاش انداخت و اون تکه کاغذی که برای پدرش نوشته بود ، در مشتش چپوند ، و اتاق رو ترک کرد .

 

دل توی دلش نبود . در هوای به اون سردی گر گرفته بود ! کمرکش پله ها رو در پیش گرفت و پایین رفت .

 

کاغذ میون انگشتان عرق کرده اش … .

 

تند و تند قدم برمی داشت تا به انتهای باغ برسه . باید کاغذ رو زیر سنگ بزرگی که پای دیوار بود ، می گذاشت تا به دست پدرش برسه . نمی دونست چطوری … به چه صورتی … به دست چه کسی … ولی قرار بود این کاغذ به دست پدرش برسه !

 

وقتی بلاخره به انتهای باغ رسید ، تقریباً نفس بریده بود . یک لحظه ی کوتاه مکث کرد و نفس تندی کشید … و برای آخرین بار نگاهی به نوشته هایی که روز قبل با هزار ترس و لرز توی کتابخونه و با روان نویسِ آوش نوشته بود ، انداخت .

 

برای پدرش نوشته بود که حالش خوبه و به خاطر بارداری اکثراً تحت نظره . نوشته بود آوش نیست و این غیبتش فضای چهار برجی رو محدودتر کرده … و در چنین شرایطی دیدارشون ممکن نیست !

 

نگاهش به کلمات روی کاغذ بود … که صدایی توجهش رو جلب کرد … صدای قدم هایی که به طرفش نزدیک و نزدیک تر می شد …

 

و بعد با هین بلندی از جا پرید و به عقب چرخی زد … .

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 91

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x