رمان پروانه ام پارت ۹۵

4.3
(110)

 

 

سلمان ادامه داد :

 

– از من نشنیده بگیرید ، ولی سرهنگ طحان بدجوری زیر فشاره ! رشته ی امور از دستش در رفته و دارن بازخواستش می کنن ! … حتی وقتی تهران بودین ،گماشته اش رو فرستاده بود اینجا …

 

– اینجا ؟ چرا ؟!

 

– نمی دونم آقا ، اتفاقاً من اون روز شهر بودم … به بچه ها گفته پیغامی داره براتون . فهمیده خودتون تشریف ندارید ، دیگه به بقیه چیزی نگفته و رفته !

 

آوش کف دست هاشو لبه های روشویی گذاشت و کمی گردن خم کرد و نگاهش رو به پایین دوخت … . فکر اینکه طحان چه پیغامی براش داشته ، موریانه ی مغزش شده بود . ممکن بود بخواد در مورد قاچاقچی اسلحه ها ازش سوالی بپرسه ؟ … ولی به نظرش طحان در موضع ضعف بود و احتمالاً به جای بازخواست ازش کمک می خواست !

 

نوک انگشتانش به صورت ریتمیکی روی لبه ی روشویی شروع به ضرب گرفتن کرد .

 

– خب … فقط همین بود ؟!

 

سلمان کلاهش رو بین انگشتانش چلوند و این پا و اون پایی کرد .

 

– نه آقا !

 

آوش هوومی گفت … به نشانه ی اینکه میخواد ادامه ی اخبار رو بشنوه ! صاف ایستاد و دوباره مسلط شده به خودش … تیغ رو از زیر گردن با احتیاط بالا کشید تا تیغه ی فکش … .

 

– اوقاتتون تلخ نشه آقا … در مورد خسرو محسنین …

 

آوش باز هم از توی آینه نگاهی به سلمان انداخت … ولی اینبار دیگه متوقف نشد و با حوصله اصلاح صورتش رو ادامه داد .

 

– اون خبرچینی که گفته بودید بذاریم توی خونه اش … بهم گفت یه اتفاقاتی داره می افته ! یک نفر رفته پیش محسنین … گفته قاتل سیاوش خان رو می شناسه !

 

 

 

 

به سرعت خاموش شد … و منتظرِ واکنش آوش … .

 

نفس های آوش تند شد … گرما دوید زیر پوستش . می دونست یک روز این اتفاق میفته … انتظارش رو می کشید ! از روزها قبل … منتظر بود چنین چیزی بشنوه ! کسی با سودای گرفتن جایزه ای که محسنین در نظر گرفته بود ،خودش رو نشون بده … شاید با یک ادعای جعلی … یا شاید با یک ادعای درست !

 

قلبش تند می کوبید … ولی با خونسردی ظاهری گفت :

 

– همش همین بود ؟!

 

– خانم صباغیان رو هم دیشب جلوی در هتل دیدم … سراغتون رو گرفتن ! … مجبور شدم بهشون بگم برگشتین !

 

سکوت آوش …

توجهی به سلمان نداشت و با دقت خط ریش هاشو مرتب می کرد . سلمان اضافه کرد :

 

– خیلی دلخور شدن … وقتی فهمیدن توی شهر بودین و بهشون سری نزدین !

 

اینبار آوش به حرف اومد :

 

– همه چیزو بهش گفتی ! آره ؟!

 

– شرمندم آقا … سوال پیچم کردن ! از دهنم در رفت !

 

آوش دسته ی تیغ رو پرت کرد توی کاسه ی آب ، حوله ی سفیدی رو روی صورتش کشید و در حالی که باقیمونده ی کف اصلاح رو از روی صورتش پاک می کرد ، از آینه رو چرخوند .

 

– حالا به نظرت باید چیکار کنم ؟!

 

– نمی دونم آقا ، من تجربه ای در مورد زن ها ندارم ! ولی به نظر لازم نیست زیاد نگران باشید ، ایشون …

 

نگاه آوش همزمان حالتی بی حوصله و متعجب گرفت :

 

– چی ؟! من به زن ها چیکار دارم ؟! … منظورم در مورد فتوره چی و محسنینه !

 

سلمان دستپاچه از گافی که داده بود … پاسخ داد :

 

– هر چی شما بگید ! … برم بچپونمشون توی گونی براتون بیارم ؟!

 

آوش به حالتی متفکرانه گفت :

 

– نه !

 

و حوله رو زیر گردنش کشید و اون وقت دست هاش پایین افتاد .

 

 

 

 

– فعلاً هیچ کاری نکن ! … صبر کن تا خودم بهت بگم …

 

سلمان به سرعت پاسخ داد :

 

– رویِ چِشَم آقا !

 

آوش بزاق دهانش رو قورت داد و نگاهش رو به کندی و تاخیر از سلمان گرفت … پیدا بود فکرش سخت درگیر بود !

 

دو قدم پساپس رفت و بعد دوباره پرسید :

 

– چیز دیگه ای هم هست ؟

 

– نه آقا ، فقط همینا !

 

آوش سری تکون داد :

 

– خیلی خب … می تونی بری ! تا دو ساعت دیگه ملک افشاریه می بینمت !

 

باز هم پساپس رفت و بعد چرخید … و وارد کابین دوش شد … .

 

***

 

آهو توی باغ بود … بین درختهای سر به فلک کشیده و بی برگ و بار که زیر سفیدیِ برف شبیه ارواحِ کفن پوشیده ی گوژپشت دیده می شدند … .

 

پروانه شالِ گرمش رو بیشتر دور بدنش پیچید تا از گزند سرما در امان بمونه … و ایستاده لبه ی طارمی ها نگاهش می کرد … که غمگین بود ، متفکر ، و بسیار بسیار تنها !

 

همیشه دلش به حال اون می سوخت … شاید تنها عضو خاندان امیرافشار بود که لایق همدردی بود ! دختری که برای مادرش هیچ ارزشی نداشت … و برای شوهرش هم ارزشی نداشت ! کسی که همه ی عمر سرکوب شده بود … قربانیِ خاموشِ دیوارهای بلندِ چهار برجی ! …

 

همینطور خیره خیره نگاهش می کرد … و به نظر آهو سنگینی نگاهش رو حس کرد که سر چرخوند به طرفش و باهاش چشم توی چشم شد … .

 

چند لحظه بعد دستش رو بالا برد و بهش علامت داد … که بره توی باغ ، بهش ملحق بشه !

 

 

پروانه نفس عمیقی کشید و از پله ها پایین رفت . سکوت و آرامشی که بر اون صبحِ برفی غالب بود ، حس خوبی داشت . کلاغ ها توی آسمون می چرخیدند و قار قار می کردند … .

 

آهو سر جا ایستاده بود … نگاهش می کرد … بعد لبخند زد .

 

– اینقدر هوا سرده ، فکر نمی کردم کسی حالا حالاها دلش بیاد رختخوابش رو ترک کنه !

 

پروانه هم لبخند به لب جلو رفت :

 

– صبح بخیر !

 

آهو آرنجِ پروانه رو میون انگشتانش گرفت … و بعد دو نفری شروع کردند به قدم برداشتن . صدای قژ قژِ له شدن برف های دست نخورده زیر کفش هاشون … به گوش های پروانه خوش می اومد … . بعد آهو سکوتشون رو شکست :

 

– خب ، پروانه … بچه حالش چطوره ؟ … دیشب دکتر چی می گفت ؟!

 

پروانه گفت :

 

– خب …

 

و بی اختیار لبخند زد . از یادآوری اتفاقات دیشب … و صدای تپش قلبی که شنیده بود … .

 

– خوبه … خیلی خوبه ! راستش دیشب صدای قلبش رو شنیدم !

 

آهو متحیر و ناباور نگاهش کرد … و بعد ناگهان با اشتیاق خندید .

 

– واقعاً ؟! … خب … چطوری بود ؟ … حتماً خیلی حس خوبی داشت ! …

 

– حس عجیبی بود … و بله ، خیلی خوب بود !

 

لبخند روی لب های آهو خشکید … پلکی زد و بعد نگاهش رو به پایین دوخت .

 

 

 

 

– حتماً … حس بی نظیریه مادر شدن ! … هر کسی لیاقتش رو نداره !

 

دل پروانه سوخت از لحن بغض آلود آهو … کف دستش رو گذاشت روی بازوی لاغر اون و گفت :

 

– اینطوری نگید خانم … شما هنوز خیلی جوونید ! می تونید مادر بشید !

 

آهو لبخندی زد که از هزار گریه تلخ تر بود … گفت :

 

– ولی من واقعاً لیاقت مادر شدن رو ندارم … چون ضعیفم ! زنی که نتونه از خودش در برابر دیگران محافظت کنه ، از بچش هم نمی تونه !

 

آهی کشید که باعث شد بخار غلیظِ نفسش در هوا پخش بشه … ادامه داد :

 

– ولی تو قوی هستی ! شاید خودت اینو ندونی … ولی خیلی قوی هستی ! اینقدر زیاد که تونستی سیاوش رو تحمل کنی و نشکنی ! … اینقدر که آوش رو مجبور کردی بهت احترام بذاره ! … ولی من …

 

باز هم ساکت شد … ولی اینبار سکوتش با صدای موتورِ اتومبیلی در اون طرفِ دروازه های چهاربرجی گره خورد … .

 

ماشینی از جاده گذر کرد و درست جلوی دروازه ی بزرگ ایستاد … و بعد فرخ پیاده شد … .

 

آهو سر جا متوقف شد … پروانه هم !

 

قلب پروانه گاپ گاپ در سینه اش تپیدن گرفت . نگاه تندی انداخت به فرخ که دست در جیبهای پالتو ، به طرف دروازه می اومد … و بعد نگاه کرد به آهو … که سخت سر جا ایستاده بود !

 

با چشم هایی به اشک نشسته ، ولی مصمم … سخت و بی انعطاف !

 

فرخ صداش رو بالا برد … .

 

– آهو … باورم نمیشه ! بعد از یک ماه بلاخره دیدمت !

 

پروانه سخت شدنِ عضلاتِ صورت آهو رو به وضوح دید ! … فرخ ادامه داد :

 

– باید باهات حرف بزنم … آهو ! بیا درو باز کن ! … بیا درو باز کن عزیزم !

 

و آهو همچنان سخت و غیر قابلِ نفوذ … فقط نگاه میکرد به مردی که اسم شوهر رو براش یدک می کشید … و بعد با آهی دیگه … .

 

– چقدر … چقدر ازش متنفرم !

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 110

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
1 ماه قبل

قاصدک جونم نویسنده رمان قلب عاشق زندست آخه خیلی وقته پارت جدید نذاشتی؟

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x