رمان یادم تو را فراموش پارت 12

-اگر خوب و درست درمان بشه آره زنده میمونه…

-باید چیکار کرد؟؟

-ببین این بیماری رو یا نباید درمان کرد و یا اگه درمان میکنیم ، درست و اساسی درمان کنیم…

اگر درمان به خوبی انجام بشه ، بیمار از هر نظر بهبود پیدا میکنه و میتونه مثل یک فرد عادی و سالم به زندگیش برگرده…

چه از لحاظ فیزیکی و چه موارد دیگه مثل طول عمر ، تحصیلات و غیره…

ما توی این مدت درمان نگهدارنده ، یعنی همون تزریق خون بر اساس هموگلوبین رو مرتب روی امیر انجام دادیم ولی جوابی که میخواستیم رو نگرفتیم و خب تاثیر چندانی توی حالش نداشت…

یعنی هیچ تاثیر مثبتی نداشت…

اینجوری این بیماری پیشرفت پیدا میکنه و این اصلا خوب نیست…

و اما درمان قطعی که خب کمی هم واسش خطرناک و سخت خواهد بود ، پیوند مغز استخوان هستش…

پیوند مغز استخوان تنها درمان قطعی بیماری تالاسمی محسوب میشه…

در واقع بیماری که مغز استخوان رو دریافت میکنه ، برای همیشه از از تزریق خون خلاص میشه و بدنش میتونه مثل یک فرد سالم خونسازی کنه…

من بازم میگم که این پیوند خالی از خطر نیست ، ولی تنها روش درمانی هم هست…

البته باید بگم که بهترین پیوند دهنده در ابتدا خواهر و برادر و بعد هم پدر و مادر هست ، که با آزمایشات اختصاصی مشخص میشه…

در مورد امیر حسین هم…

تنها کسی که الان میتونه بهش کمک کنه و جان دوباره ایی بهش ببخشه مادر و پدرش هستن…

مسیح لبخند آرام و بی جانی زد…

لبخندی که لبخند نبود…

با صدایی آهسته و خالی از هرگونه حس و حالی…

– امیر پسر من نیست؟؟

دکتر نامجو لبانش را بر هم فشرد و سرش را بی طرفین تکان داد…

مسیح چشمانش را بست…

آرام…

دیگر نه میخواست بشنود و نه ببیند…

و نه حتی نفس بکشد…

و نمیکشید…

کف دستانش را روی پایش گذاشت…

دستانی که خیس بود…

عرق کرده بود…

مانند تیره ی کمرش…

در آن لحظه حس میکرد ، دنیای کوچک و کوتاهش به پایان رسیده…

تمام شده…

انتظارش را میکشید…

مدت ها بود که انتظار این تمامی و تباهی را میکشید و مدت ها بود ، که کابوس اش را میدید و حالا دیگر وقتش بود…

وقت تمام شدنش رسیده بود و او داشت تمام میشد…

نیست میشد…

پس همه چیز حقیقت داشته…

حقیقتی زشت وکثیف…

در تمام این مدت مدام ، با خود در جنگ و جدل بود…

مدام شنیده ها را انکار میکرد و با امیدی کم ، منتظر گرفتن جواب آزمایش دی ان ای شده بود…

دکتر نامجو شانه اش را فشرد…

-من که قبلا همه چیز رو کامل بهت گفته بودم ، ولی خودت باور نکردی…

خب من کاملا بهت حق میدم …

واقعا خیلی سخته که…

دکتر نفسی کشید و شانه مسیح را بیشتر فشرد…

ولی مسیح حس نمیکرد…

تنش سست بود…

سرد بود…

-گوش کن مسیح…

من الان فقط میخوام که به حرف هام گوش کنی و ببینی من چی میگم بهت…

این بچه حالش خوب نیست…

حالا چه بچه ی تو باشه ، چه نباشه باید بهش کمک کرد…

نباید فرصت رو از دست داد…

صدای گرفته و زخمی مسیح ، قلب دکتر نامجو را در هم به درد اورد…

زخم کرد و سوزاند…

-کی به من کمک میکنه؟؟

حال منم هیچ خوب نیست…

منم دیگه فرصتی ندارم…

-میخوای بزاری اون بچه ی بی گناه بمیره؟؟

چشمان مسیح آرام باز شد…

-نــــه…

-باید درمان رو شروع کرد…

باید روی پدر و مادرش آزمایش های اختصاصی انجام داد ، تا تعیین بشه کدوم میتونن بهش پیوند بدن…

وقت داره میگذره…

مسیح سرش را به پشتی مبل تکیه داد…

چشمانش را به سقف دوخت…

زمانی که چندان هم دور نبود ، فکر میکرد اگر حقیقت مشخص شود و همان باشد که دکتر میگوید و شبها هم در خواب میبیند ، چه به روزش خواهد آمد ؟

چه خواهد کرد؟

چگونه عکی العمل نشاند خواهد داد و چطور تحمل میکند…

چطور قیامتش را بر پا خواهد کرد و همه جا را با آتش شعله ور درونش میسوزاند…

ولی حالا آرام تر از همیشه ، روی همان مبل های کرم رنگ نشسته بود و هیچ کاری از دستش برنمی آید…

نه طوفانی به راه انداخته بود و نه تمام دنیا را به آتش کشیده بود…

فقط نشسته بود…

آرام…

نه فریاد میزد و نه چشمانش از عصبانیت میدرخشید…

صدایش آهسته بود و چشمانش رو به خاموشی….

صدایی که نفس را در سینه ی دکتر نامجو حبس کرد…

صدایی که گویی اوج دردش بود…

-حالا پدر بچم رو از کجا پیدا کنم؟؟؟

و قطره های اشکی که از چشمانش پایین نچکیده بود…

صورتی که خیس نشده بود…

خشک …سرد…آرام…

آخر دیگر تمام شده بود…

دکتر نامجو که خودش هم تحت تاثیر اتفاقات اخیر در مورد بیماری امیر حسین و حالا هم ناراحتی و پریشانی های مسیح قرار گرفته بود ، با چهره ایی درهم و متفکر از جایش بلند شد…

کمی دور خودش چرخید و بی هدف به اطرافش نگاه کرد…

میخواست فکر کند…

تصمیم بگیرد…

باید کاری میکرد ، تا بلکه کمی از درد های این مرد بکاهد…

مردی که به شدت زخم خورده بود و به بدترین شکل ممکن خیانت دیده بود…

از کسی که حتی برای لحظه ایی فکرش را هم نمیکرد…

هم بستر و هم بالین خود…

کسی که باید شریک خوب و بد روزهای زندگی اش میشد…

همراه همیشگی اش…

نمیدانست اگر خودش به جای مسیح بود و اینگونه از پشت ، خنجر میخورد چه میکرد…

در آن لحظه سعی کرد ، خودش را جای مسیح بگذارد و عکس العملش را در این شرایط بسنجد…

جای او بودن خیلی سخت بود…

حتی فکرش هم باعث میشد ، نفسش بند بیاید و قلبش تیر بکشد…

دستش را داخل موهایش فرو برد و نفس تازه ایی کشید و مشغول قدم زدن در فضای کوچک اتاق شد…

راه میرفت و سعی میکرد با ذهنی باز و تمرکز کافی و لازمه فکر کند ، تا به نتیجه ی درستی برسد…

پس از چند لحظه از حرکت ایستاد و کاملا رو به رویش قرار گرفت و نگاهش را به مسیح دوخت…

مسیحی که همان گونه سرش را بالا گرفته بود و به سفیدی سقف زل زده بود…

به نقطه ی ناپیدا و نامعلومی در میانی سفیدی ها…

نامجو به خوبی میدانست ، که مسیح شرایط خوب و چندان مناسبی برای فکر کردن و درست عمل کردن ندارد…

میخواست در حد توانش یاری اش کند …

به نظرش حالا مسیح در یک نقطه متوقف شده ، به نوعی از کار افتاده و خاموش شده بود و کسی باید او را به سمت جلو هل میداد…

به سوی رفتن و رو به رو شدن…

به سمت مبارزه کردن و جنگیدن…

صدایش را صاف کرد و آرام شروع به صحبت کرد…

-حالا میخوای چیکار کنی؟؟

اصلا چه جوری میخوای این موضوع رو به همسرت بگی؟؟

تصمیمت چی هست…

باید هرچه زودتر ازش تست بگیریم ، تا مشخص بشه میتونه به فرزندش پیوند بده یا نه…

مسیح لبانش را که به سفیدی میزد بهم فشرد و دستانش را مشت کرد ، به طوری دکر نامجو رگ های برآمده ی پشت دستش را میدید…

-میکشمش…

خودم آتیشش میزنم…

همینجا…توی همین بیمارستان…کنار تخت همون بچه ، خونش رو میریزم…

دیگه نمیخوام نفس بکشه…

نباید…

دکتر نامجو نفسش را به بیرون فوت کرد…

نمیدانست چه طوری و چگونه میتواند او روی تاثیر بگذارد و کمی آرامش کند…

-تو الان عصبانی هستی…

خب صد البته حق هم داری ، ولی الان وقت اینکارا نیست…

وقت جنگ و جدل نیست…

من میخوام برم با همسرت در مورد وضعیت پسرش صحبت کنم ، چون همین الان هم کمی دیر شده…

تو هم میتونی با من بیای تا اول تکلیف این قضیه مشخص بشه…

ولی اگر نمیتونی خودت رو کنترل کنی ، بهتره همین الان از اینجا بری…

اینجور که به نظر میاد ، در حال حاضر بودنت در اینجا هیچ کمکی به هیچ کسی نمیکنه…

برو و توی خلوت و تنهایی خودت خوب و درست فکر کن ، ببین میخوای چیکار کنی…

چی میخوای…

باید یک تصمیم درست بگیری…

تصمیمی که به نظر من الان وقتش نیست…

با این اوصاف مطمئنن اگر الان با همسرت رو به رو بشی ، نتیجه خوبی نخواهی گرفت…

یا یک بلایی سر خودت میاری یا اون…

خشم و عصبانیت بهت غلبه میکنه و ممکنه همه چیز خراب تر از اینی که هست بشه…

چشمان مسیح چرخید و بی اینکه سرش را تکانی بدهد نگاهش کرد…

-مگر از این بدتر هم ممکنه دکتر؟؟

همسرم …

شریک زندگیم…

کسی که تمام دنیام بود ، بهم خیانت کرده…

با دیگری بوده…

از اون طرف پسری که تمام جون و عمرم بوده ، متعلق به من نیست…

دیگه از این بدتر چی میتونه باشه واسه ی من؟؟

دکتر سرش را تکان داد…

-تو هنوز اون رو نمیشناسیش و نمیدونی کی هست…

باید کمی صبور باشی تا بتونی به حقیقت برسی…

شاید ما به وجودش نیازمند شدیم…

-نیازی نیست مراعات من رو بکنید دکتر راحت حرفتون رو بزنید…

منظورتون معشوقه ی زنمه؟؟

مگه نه؟؟

نامجو سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت…

چقدر زجر میکشید ، از شنیدن زجری که در صدای مسیح بود…

-دیگه چه فرقی میکنه کی بوده؟؟

چه شکلی بوده…

مهم این هست که بوده…

وجود داشته و به من ترجیح داده شده…

بوده و باعث تولد یک بچه ی مریض شده…

دکتر نزدیک تر امد…

-میدونم خیلی واست سخت و سنگین هست ، ولی الان باید چیزهای دیگه ایی رو هم در نظر گرفت…

سلامتی اون بچه …

مسیح به یک باره از جایش بلند شد و سینه به سینه ی دکتر نامجو قرار گرفت…

دستش را در جلوی چشمانش تکانی داد و صدایش بی اختیار بالا رفت…

-واسه من شعار ندید دکتر…

شما هیچ چیزی رو نمیدونید…

نمیفهمید…

اصلا نمیتونید یک درصد ، فقط یک درصدم درک کنید که من الان چه حالی دارم…

هیچ کس جای من نیست…

هیچ کس نمیفهمه…

من…

ولی به یک باره سکوت کرد گویی که پشیمان شده باشد از گفتن…

از گفتن حال و روزش…

از حرف زدن و بیرون ریختن حرف های مانده در دلش…

دستش را روی گلویش گذاشت و فشرد…

او مرد بود…

غیرت و غرور داشت…

نمیخواست…

به هیچ وجه دلش نمیخواست ، جلوی مردی همانند خود بشکند…

مردی غریبه…

مردی که تمام خبر های بد زندگی اش را از او شنیده بود…

لبش را با دندان فشرد…

دیگر دلش نمیخواست حرفی بزند…

میترسید صبررش لبریز شود و از هم بپاشد…

میترسید زخم چرکین اش سرباز کند…

اینجا جایش نبود…

هنوز هم خود دار بود و با تمام وجود صبوری میکرد…

هنوز هم خود را به شدت کنترل میکرد تا از بغض و خشم منفجر نشود…

دکتر نامجو با مهربانی دستش را در میان دستانش گرفت و مردانه فشرد…

-خیلی خب باشه…

تو درست میگی و من نمیتونم حالت رو بفهمم …

اما واقعا ازت خواهش میکنم ، الان آروم باش و اگر نمیتونی آروم باشی از اینجا بری…

برو هرجایی که دلت میخواد ولی اینجا نباش…

مسیح صدایش را پایین آورد…

-بهش گفتم زود برمیگردم…

دکتر لبخند آرامی به رویش زد و شانه اش را فشرد…

-خیلی خب اگر تو بخوای باهم میریم ، ولی تو باید بهم قول بدی مسیح که آرامش خودت رو فقط برای چند لحظه حفظ کنی…

باید رفتارت رو کنترل کنی و کمی تظاهر داشته باشی…

مثل همیشه…

من نمیخوام اوضاع الان خراب بشه…

ما نباید بزاریم تنها برگ برنده ، واسه زنده موندن اون بچه از دست بره…

میدونم تو در حال حاضر فقط به خیانتی که شده فکر میکنی ، ولی من به سلامتی اون بچه و درمانش…

ما باید پدرش رو پیدا کنیم…

واسه امیر حسین هم که شده ، سعی کم کمی خود دار باشی…

میدونم که خیلی واست سخته…

ولی باور کن عصبانیت هیچ وقت نمیزاره راه رو درست بری…

کاری نکن که در آینده پشیمون بشی و حسرتش رو بخوری…

من میدونم که چقدر اون بچه رو دوست داری و دلت میخواد همه جوره کمکش کنی…

مسیح قدمی به سمت در برداشت ، در حالی که زیر لب با خود زمزمه میکرد…

-من نمیزارم و نمیخوام اون بچه تنها شانس زندگی بودنش رو از دست بده…

ولی دیگه هم نمیتونم مثل قبل باشم…

مثل همیشه…

من دیگه هیچ وقت آروم نمیشم…

در حقیقت خودش هم میخواست آرام باشد ، ولی نمیشد و دست خودش نبود…

در آن لحظه سعی کرد نه قدم هایش و نه صدایش هیچ کدام ، حتی برای لحظه ایی نلرزد…

قلبش از هم نپاشد و نسوزد…

دل و روده اش در هم نپیچد و نفسش بند نیاید…

دکتر نامجو هم در اتاقش را بست و با او هم قدم شد…

-من میدونم که تومیتونی مسیح…

مطمئنم…

خواهش میکنم خرابش نکن…

مسیح آرام پلک زد…

پلک هایی که هرچه بیشتر میگذشت ، سنگین تر میشد ولی هنوز خشک بود…

گویی چشمانش به یک باره کویر شده بود…

خشک و سوزان…

حالا صدای قدم های دو مرد در راهرو منتهی به اتاق ها پیچیده بود…

قدم های پر تظاهر به آرامش…

دکتر نامجو برای بار آخر نگاه نگران و پر تردیدی به مسیح انداخت و وارد اتاق امیر حسین شد…

پریسان در حالی که امیر حسین را که به شدت بی قراری میکرد ، در بغل گرفته بود وسط اتاق راه میرفت بلکه کمی آرام شود…

با حس باز شدن در ، به طرف عقب چرخید و با دیدن دکتر نامجو به سمتش قدم برداشت…

-وای دکتر خوب شد اومدید ، به هیچ وجه آروم نمیشه کمی هم داغ هست فکر کنم تب کرده…

همش گریه میکنه شیر هم نمیخوره…

میترسم بازم حالش بد بشه…

در همان لحظه نگاه پریسان به سمت مسیح کشیده شد ، که پشت سر دکتر ایستاده بود و با چشمهایی همانند ببری وحشی و درنده او را برانداز میکرد…

دلش ریخت از نگاه مسیح…

سوخت از آتش نگاهش…

قدمی به سمت عقب برداشت و با نگرانی به دکتر خیره شد…

-چی شده؟؟

-تا چند لحظه ی دیگه پرستار میاد و امیر حسین رو میبره…

پریسان قدمی دیگر به سمت عقب برداشت…

صدایش بی اختیار میلرزید…

همانند چانه اش…

حس بدی داشت…

حس رفتن و جدایی از جگر گوشه اش…

ترس و نگرانی همراه با هزار جور فکر و خیال ، به یک باره در جانش ریخت و هر ثانیه که میگذشت از درون متلاشی اش میکرد…

-واسه چی؟؟

کجا میخواین ببرین بچم رو؟؟

من نمیزارم ببریدش…

دکتر نامجو کاملا وارد اتاق شد و به مسیح نیز اشاره کرد داخل شود و در را ببند…

مسیحی که سکوت کرده بود و هیچ نمیگفت…

فقط نگاه میکرد…

دکتر نامجو قدمی به سمت پریسان برداشت و به چشمان مضطربش نگاه کرد…

هرچقدر که در گفتن واقعیت و وضعیت امیر با مسیح مدارا کرده بود ، ولی حالا با بی انصافی تمام دلش میخواست به بدترین شکل ممکن او را از وضعیت پسر حرامش آگاه سازد…

پسر تولد شده از خیانتش…

حالا نه نگاهش و نه کلامش ، هیچ کدام مهربان و دلسوزانه نبود…

-باید تو بخش مراقبت های ویژه بستری بشه…

شما هم دیگه نمیتونی کنارش باشی و یه جورایی ممنون الملاقات هست…

باید هرچه سریع تر آماده اش بشه واسه عمل پیوند…

پریسان لبش را با دندان گاز گرفت و پسرش را بیشتر به خود فشرد…

در حالی که اشک در چشمان سبزش جمع شده و آماده ی بارش بود…

آماده ی فرو ریختن…

-عمل؟؟

چه عملی ؟؟ چه پیوندی ؟؟

شما چی میگید دکتر؟؟

باور کنید پسر من حالش خوبه ، خیلی بهتر از روزی که آوردیمش…

من نمیتونم یک لحظه هم ازش جدابشم…

نمیتونم…

-ولی آزمایشات این رو نشون نمیده…

ببنید خانوم حال پسرتون هیچ خوب نیست و اگر دیر عمل پیوند انجام بشه از دست میره…

همین الانش هم دیر شده و کلی بدنش ضعیف شده…

همین الان هم این عمل کلی واسش دشوار و خطرناک خواهد بود ولی چاره ایی نیست…

بیماریش خیلی پیشرفت داشته…

پریسان چشمانش را بست و اشک های سیل آسا و پر درد ، از میان مژه هایش پایین چکید…

-نـــه…

مسیح که تا آنموقع ساکت و آرام به دیوار پشت سرش تکیه زده بود و به نوعی با خودش و افکارش ، در جدل بود قدمی به سمت جلو برداشت…

هنوز هم رنگ چشمانش همان بود و از عصبانیت میدرخشید ، ولی بازهم به طرز عجیبی آرام بود…

جوری که خودش هم باورش نمیشد صبوری میکرد…

در چند قدمی پریسان ایستاد و به او و کودک درون آغوشش نگاه کرد…

چشم های هردو خیس از اشک بود…

به چشم های سوخته ی امیر حسین نگاه کرد و دلش لرزید از درد درون چشمان حال ندارش…

چشمانی که رنگ چشمان هیچ کدامشان نبود…

نه خودش و نه پریسان…

آب دهانش را همراه با بغضی سنگینی که گلویش را میفشرد ، فرو داد و نگاه زخمی و خشمگینش را به پریسان دوخت…

-دکتر میگه تزریق خون هیچ کمکی به حالش نکرده و باید طی چند روز آینده پیوند مغز استخوان انجام بشه…

این تنها راه درمانی هست که وجود داره …

پریسان چشمانش را گشود و با التماس به مسیح نگاه کرد…

صدای هق هق گریه هایش حال مسیح را بد میکرد..

نفسش را میگرفت…

قلبش را میسوزاند…

-نــــه مسیح نه…

بگو که این حقیقت نداره…

بگو که بچم زنده میمونه بهم بگو…

بگو حالش خیلی زود خوب میشه…

-اگه عمل نشه میمیره…

پریسان از فکر نبودن فرزندش و کلمه ی بی رحمانه ایی که مسیح به زبان اورده بود ، بر خود لرزید…

پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت…

توان مقاوت…

امیر را سفت در آغوش گرفت و بر روی زمین زانو زد…

سر پسرش را به سینه اش چسباند و آرام تکانش داد…

مسیح قدمی دیگر نزدیک شد و به زیر پایش ، در جایی که پریسان نشسته بود نگاه کرد…

-تنها کسایی که میتونن بهش پیوند بدن خواهر و برادر و بعد هم مادر و پدرش هستن…

باید آزمایش بدی…

پریسان سرش را بالا گرفت و با چشمان اشکی اش به مسیح زل زد…

داشت حرف های مسیح را در ذهن مرور میکرد ، که جمله ی بعدی اش همانند تیری رها شده از تیرکمان صاف و مستقیم در قلبش نشست…

تیزی تیر قلبش را سوراخ کرد و فرو رفت…

جای زخمش آتش گرفت و سوخت…

تمام پوست تنش به گز گز افتاد و مور مور شد…

-دکتر نامجو میگه به احتمال 90 درصد خودت نمیتونی بهش پیوند بدی ، چون بدنت ضعیف شده و برای عمل مناسب نیست…

پس تنها کسی که میمونه پدرش هست…

بهتره بهش اطلاع بدی تا خودش رو هرچه سریع تر برسونه وگرنه باید اماده ی مراسم خاک سپاری حروم زادش بشه…

دکتر نامجو با ناباوری تمام به مسیح که آرام و شمرده حرف میزد ، خیره شده بود…

و پریسان…

گیج و مبهوت در حالی که دیگر نه اشک میریخت و نه میلرزید ، به مسیح و چشمانش که در آن لحظه سیاه و تاریک شده بود نگاه میکرد…

صدای بلند دکتر نامجو در فضای اتاق پیچید…

-مســــیح؟؟

در همان لحظه پرستاری سفید پوش وارد اتاق شد…

با اشاره ی دکتر به سمت پریسان رفت و امیر حسین را از میان دستان شل شده و سردش گرفت و سریع از اتاق خارج شد…

مسیح به رفتن امیر به همراه پرستار نگاهی انداخت ، سپس در حالی که حس میکرد هرلحظه ممکن است حالش بهم بخورد و طاقتش را از دست بدهد رویش را برگرداند و به سمت در حرکت کرد…

فضای آن اتاق بیش از حد برایش خفه و سنگین بود…

با پیچیدن صدای قدم های مسیح و دور شدنش ، پریسان که انگار تازه به خودش آمده بود به سختی از جایش بلند شد…

نگاه سردرگمی به دستان خالش اش انداخت…

اصلا نفهمیده بود ،کی امیر حسین را از او گرفته اند…

شک حرف های دکتر و در اخر تیر رها شده از جانب مسیح به حدی سنگین بود ، که هنوز هم گیج و منگ به نظر میرسید…

صدایش به شدت گرفته و انگار که از ته چاهی بلند شود…

-مـــسیح؟؟

صبر کن خواهش میکنم…

چی میگی تو اصلا من…

من نمیفهمم…

مسیح با خشمی که دیگر سعی در پنهان کردنش نداشت ، به طرفش قدم برداشت…

انگشت اشاره اش را تهدید مانند جلوی چشمانش تکان داد و از میان دندان های کلید شده اش غرید…

-خفه شو آشغال…

دیگه اسم من رو به زبونت نیار…

دیگه هیچ وقت اینجوری صدام نکن…

فقط خفه شو و کاری که گفتم رو بکن وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی…

اونوقت بلایی به سرت میارم که تا عمر داری فراموشش نکنی…

پریسان با ترس به سمت عقب قدم برداشت ، به طوری که کاملا به دیوار پشت سرش چسبید…

هنوز هم باورش نشده بود چه شده و چه اتفاقی افتاده…

مسیح در حالی که چشم از او برنمیداشت ، نزدیک شد و در چند میلی متری اش ایستاد …

دستانش را دو طرف صورتش عمود کرد و به دیوار چسباند…

صدایش را تا آخرین حد پایین آورد…

-فکر میکنم خودت خوب میدونی سزای زنا کارا چی باشه…

سزای فاحشگی…

سنگسار…

مرگ…

پریسان لریزید…

-تو…

تو داری اشت…

اشتباه…

هنوز جمله ی پر لکنتش تمام نشده بود ، که همراه با پیچیدن دردی در صورتش طعم خون را در دهانش حس کرد…

طعم شکست…

نابودی…

و مرگ…

مسیح با پشت دست محکم در دهانش کوبیده بود و حالا فریاد میزد…

-کثافت بی شرم ، اگر یک کلمه ی دیگه حرف بزنی همین جا خونت رو میریزم…

اون موقع است که دیگه خودم دادگاه به راه میندازم و حکمت رو اجرا میکنم زنیکه ی هرزه…

خودم نفست رو میبرم…

پریسان هردو دستش را روی دهانش گذاشته بود و آرام گریه میکرد…

در آن لحظه حتی میترسید ، صدای گریه اش هم مسیح را دیوانه کند…

مسیحی که مانند آتشفشانی پر جوشش طوغیان کرده بود و هرلحظه بیشتر از قبل شعله میکشید…

هیچ گاه او را اینچنین ندیده بود…

باورش نمیشد دستانی که روزی نوازش گر او بود ، حالا در دهانش کوبیده شده باشد…

مسیح با دست محکم چانه اش را که به شدت درد میکرد ، در میان دستانش به سمت بالا گرفت و فشرد…

-خوب به حرفم گوش کن ببین چی بهت میگم…

فقط یک ساعت…

یک ساعت وقت داری که بری و با پدر بچت برگردی وگرنه خودم جنازه اش رو تحویلت میدم…

شک نکن که این کار رو میکنم…

خودت این رو خیلی خوب میدونی که وقتی یک حرفی رو بزنم بهش عمل میکنم…

حالا دیگه خودت میدونی…

با تمام شدن حرفش او را رها کرد و عقب ایستاد…

دکتر نامجو که دیگر صبرش لبریز شده بود قدمی به سمت جلو برداشت…

صدایش بلند و پر تحکم بود…

-مسیح؟؟

برو بیرون لطفا…

مسیح هم دیگر دوست نداشت در آن اتاق نفرین شده بماند…

میخواست از آنجا برود و هرچه میتواند دور شود…

نه به خاطر تحکم صدای دکتر ، بلکه دیگر طاقت ماندن نداشت…

طاقت این همه خود دار بودن و دم نزدن…

حالا ظرفیتش پر بود و میدانست دیگر نمیتواند این بغض و این درد شدید گلویش را تحمل کند…

هنوز هم دلش میخواست پریسان را بکشد…

خونش را بریزد…

ولی اول از هرچیزی باید احساس را در وجود خود میمشت…

دوست داشتن را…

با چند قدم خودش را به در رساند و از اتاق خارج شد…

با قدم هایی که سست تر از هروقت دیگری بود…

با گلویی که به شدت مسوخت و درد میکرد…

با قلبی که شکسته بود…

با غیرت و غروری که زیر سوال رفته بود…

به بازی گرفته شده بود…

با بی حوصلگی تمام و معده دردی که از دیشب امانم رو بریده از سالن ساکت و نیمه روشن بیرون اومدم…

حالا تو فضای باز و پر اکسیژن حیاط بهتر میتونستم نفس بکشم…

کمی سرم رو به سمت آسمان ابری و گرفته گرفتم و نفس های عمیق و طولانی کشیدم…

سپس کنار حوض گرد و سنگی ، دوست داشتنیم نشستم…

سرم رو به یکی از دستام تکیه دادم …

سری که منگ بود و درد میکرد…

دردی که میدونستم به خاطر بی خوابی دیشب هست…

دست دیگه ام رو داخل آب خنک فرو بردم و با سر انگشتام روی آب زلال و پلک موج درست کردم…

درست عین بچگی هام…

نگاهم رو به شفافی آب دوختم و ماهی های قرمزی که توی آب شنا میکردن و از این طرف به اون طرف میرفتن…

بازهم فکرم پر کشید به سمت مسیح…

با خودم فکر کردم ، که الان چه حالی میتونه داشته باشه…

مریضی پسرش ، پاره ی تنش ، حتما واسش خیلی سخت و سنگین بوده و هست…

وقتی دیشب خاله مریم از اتفاقی که واسه امیر حسین کچولو که تاحال حتی یک بار هم ندیدمش گفت ، واقعا شک زده و غمگین شدم…

از دیشب تا حالا حرف های خاله به شدت افکارم رو بهم ریخته و اقعا ناراحتم کرده بود…

خیلی خوب میدونستم که مسیح چقدر بچه ها رو دوست داره …

یادمه وقتی که از مهدیس شنیدم همسرش باردار شده ، با تمام ناراحتی و حسادت هایی که توی وجودم داشتم ، ولی بازهم واسه مسیح ، فقط واسه مسیح خوشحال شدم…

مهدیس؟؟

از فکر مهدیس نفسم رو آه مانند به بیرون فرستادم…

بهش که فکر میکردم سرم بیشتر درد میگرفت و معده ام هم بیشتر میسوخت…

مهدیس هم حال خوشی نداشت…

تقریبا از یک ساعت پیش که به خونه برگشته ، یک راست به اتاقش رفت و کلمه ایی با کسی حرفی نزد…

چهره اش از هروقت دیگه ایی گرفته و نگران تر بود…

و این اولین بار بود که از ناراحتی هاش با من حرف نزد و هیچ چیزی بهم نگفت…

میدونستم که اون هم واسه پسر برادرش غمگین و نگران هست ، ولی نمیدونم چرا انقدر دلم شور میزنه…

نگاه مهدیس یک جوری بود…

نگاهش ته دلم رو خالی میکرد و باعث میشد ، تمام وجودم آشوب بشه…

من از این آشوب بودن و دلهره های بی امان متنفر بودم…

از دیشب که پام رو توی این خونه گذاشتم ، تا همین الان دلشوره برای لحظه ایی رهام نکرده…

نگاهم رو از اب گرفتم و به آسمان نگاه کردم…

-خدایا چرا انقدر نگرانم؟؟

چرا آروم نمیشم؟؟

داشتم به نگرانی های اخیرم فکر میکردم ، که صدای کوبیده شدن محکم در فلزی خانه باعث شد از جا بپرم…

قلبم محکم و پر صدا توی سینه ام میزد و حال بدم هر لحظه بدتر میشد…

انگار که اتفاق بدی افتاده باشه…

مثل یک خبر شوم…

یه خبر نحس…

در پشت سر هم کوبیده میشد…

انگار که کسی با مشت های محکم و گره کرده بهش ضربه بزنه…

ضربه بزنه تا بلکه خالی بشه…

راحت بشه…

با هر صدای کوبشش ، چشمهای من هم بهم میخورد…

از کنار حوص سنگی بلند شدم و با قدم های بلندی خودم رو به در رسوندم و بی معطلی بازش کردم…

میدونستم اگر تا چند لحظه ی دیگه این در محکم و فلزی باز نشه شکسته میشه…

با باز شدن در چهره ی بهم ریخته و داغون مسیح ، همراه با چشمهای به خون نشستش مثل سوزنی تیز توی چشمهام فرو رفت…

چشمهام سوخت…

لب های باز مونده از تعجبم تکانی خورد و زبانم بی اختیار توی دهانم چرخید…

-مسیح؟؟

چرا این شکلی شدی؟؟

ولی مسیح هیچ جوابی بهم نداد…

گوش های من نشنید جوابش رو…

اصلا انگار من رو نمیدید…

حس نمیکرد…

با دقت بیشتری نگاهش کردم…

پریشون احوالی و حال خرابش ، از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر بود…

فجیح تر…

با خودم زمزمه کردم غم اون بچه با تو چه کرده مسیح؟؟

ولی مسیح زمزه های آرومم رو نشنید…

در رو با شتاب هل داد و وارد حیاط بزرگ خانه شد…

در رو پشت سرش بستم و با نگرانی به طرفش برگشتم…

در حالی که مدام با خودم میگفتم چرا هنوز هم از ناراحتیش دیوونه و از پریشون احوالیش ویرون میشم…

اون که دیگه مسیح من نیست…

عشق من نیست…

اون حالا یک مرد زن و بچه دار بود و من هیچ حقی نسبت به اون نداشتم…

هیچ حقی…

مردی که غم و غصه ی تنها پسرش ویرونش کرده…

پسری که ثمره ی عشقش بود…

داشتم به عشقش و عشقم فکر میکردم که صحنه ی رو به روم تمام افکارم رو ازم گرفت…

تمام هستیم رو…

تمام عشقم رو…

تمام عشقش رو…

مسیح هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود ،که با زانو محکم روی زمین خورد…

افتاد…

جلوب چشم های بی تاب و بی قرار من فرو ریخت…

شکست…

صدای بلند نفس کشیدن هاش رو میشنیدم…

صدای بی تابی اش رو…

پس از چند لحظه ی کوتاه ، سرش رو به سمت آسمون بلند کرد و از ته دلش فریاد زد…

فریادی که تنم رو لرزوند…

که قلبم رو سوزوند…

که باعث شد چشمام رو ببندم ، تا دیگه نبینم عشق نابود شدم رو…

-خــــــــــــدا…

خدایــــا…

کجــــــــــــایی؟؟

به چند ثانیه نکشید که مهدیس و پشت سرش خاله مریم ، با قیافه های متعجب و شک زده وارد حیاط شدن…

خاله هراسان به سمت مسیح دوید ولی مهدیس…

نگاهم روی مهدیس خشک شد…

انگار که بدونه…

خبر داشته باشه و منتظر مونده باشه…

به ستون در تکیه داده بود و آروم اشک میریخت…

چیزی ته دلم فرو ریخت…

نکنه پسرش رو از دستت داده باشه؟؟

نگاهم از مهدیس به سمت خاله مریم چرخید ، در حالی که دست و پاش رو گم کرده بود به مسیح التماس میکرد…

دستای پر قدرت مسیح رو توی هوا گرفته بود ، ولی نه زورش به مسیح میرسید و نه باعث میشد که اون ساکت بشه…

مسیح به هیچ عنوان آروم نمیشد…

فریاد میزد و خدا رو صدا میزد…

از ته دلش زجه میزد و با خشم و غضب خداش رو صدا میزد…

-چرا با من اینــــــــکار رو کردی؟؟

چرا مــــن لعنتی؟؟

چــــــــــــرا؟؟

خاله با چشم های اشکیش به طرف مهدیس و بعد هم من چرخید…

-چرا اونجا وایسادین من رو نگاه میکنید…

این بچه داره خودش رو میکشه…

تو رو خدا یکی به فریادم برسه…

با شنیدن صدای خاله به خودم اومدم…

در حالی که حس میکردم ، پاهام و همه ی وجودم سنگین شده ، سعی کردم تکون بخورم ولی نمیتونستم…

انگار که پاهام به زمین چسبیده باشه…

میخ شده باشه…

مهدیس بی اینکه اشک های رون شده بر صورتش رو پاک کنه به سمت مسیح قدم برداشت و کنار مادرش نشست…

دستاش رو دو طرف صورت قرمز شده از عصبانیتش گذاشت و بازهم اشک ریخت…

-آروم باش عزیزدلم…

آروم باش دردت به جونم…

مسیح به مهدیس نگاه کرد…

-دیدی آخر چی به روزم اومد؟؟

دیدی بدبخت عالم شدم؟؟

دیدی مردم مهدیس دیدی؟؟

مهدیس که از گریه ی زیاد به هق هق افتاده بود سرش رو تکون داد…

-اینجور…

اینجوری نگو…

نگو مسیح…

خاله مریم بی تابانه نگاهش از مهدیس به سمت مسیح میچرخید…

اون هم مثل من از هیچی خبر نداشت…

اون هم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید…

-چی شده مادر؟؟

یکیتون به من بگید چی شده آخه؟؟

نکنه واسه امیرم اتفاقی افتاده…

سپس دستش را روی پاهای مسیح گذاشت…

ملتمس…

-تو رو به خاک پدرت بگو…

مسیح دیگر فریاد نمیزد و صورتش خشمگین نبود…

فقط غم بود…

داغ بود…

کاملا روی زمین نشست و سرش را پایین انداخت…

با نشستنش من هم طاقتم رو از دست دادم…

پاهای چسبیده شدم به زمین خم شد و روی همون زمین نشستم…

در حالی که انتظار میکشیدم هرلحظه مسیح خبر از دست رفتن پسر معصومش رو بده…

خبر داغدار شدن و سیاه پوش شدنش رو…

ولی گوش هایم از صدای زخم آلود و پر کینه اش داغ شد…

گوش هایم کر شد…

چشم هایم بسته و قلبم بی تپش…

-مامان؟؟

مامان پسرت تباه شد…

تموم شد…

کشته شد…

کمرم شکست مامان…

امیر حسین از من نیست مامان…

حرومی مامان…

حرومی…

زانو های بی حال و بی حرکت اش را ، در سینه جمع و دستانش را از زیر شال نازک و حریرش داخل موهای زیتونی اش فرو برده بود…

نگاه پوچ و خالی اش به سرامیک های سفید زیر پایش بود و سرش را در میان دستانش میفشرد…

محکم و با حرص…

با ناراحتی…

با شک و ناباوری که هنوز به یقین نرسیده بود…

نمیدانست چه مدت گذشته و او هنوز همانطورگیج و مبهوت ، روی زمین ، تکیه بر همان دیواری که از ترس مسیح به ان چسبیده بود نشسته و کوچکترین تکانی نمیخورد…

در واقع توان حرکت کردن و بلند شدن از روی زمین را نداشت…

در ان حتی لحظه توان نفس کشیدن هم نداشت…

ذهنش مدام پر و خالی میشد…

لحظه ایی پر از افکار مختلف و لحظه ایی بعد خالی خالی…

تنش برای لحظه ایی از گرما میسوخت و چند ثانیه بعد از سرما ، از دورن و بیرون میلرزید…

افکار بی نظم و نامشخص اش ، او را پریشان تر میکرد…

درمانده تر…

هنوز هم باورش نشده بود ، که چه شده و چه بلایی بر سرش آمده…

هنوز هم گیج و متعجب بود…

در شکی عمیق…

گویی رفتار و حرفهای بی حاشیه و بی مقدمه ی ، مسیح او را از پا دراورده و فلج کرده بود…

در ان لحظه اصلا نمیدانست باید چکار کند…

نمیداست درست ترین کار چیست…

هیچ نمیدانست…

فقط میدانست و به خوبی حس میکرد ،که اوضاع خراب تر از انچه که فکرش را میکرد شده…

حالت تهوع و سرگیجه ی بدی داشت و دلش از ترس و استرس زیر و رو میشد…

از دلهره و آشفتگی…

نگران بود و حس بدی در تمام وجودش رخنه کرده بود…

میترسید…

از همه چیز…

پس از چند لحظه سرش را کمی بالا اورد و به فضای خالی و ساکت اتاق خیره شد…

اتاق محکومیت و رسوایی اش…

حالا دلش میخواست فرار کند…

به نظرش باید از انجا میرفت و تا میتوانست دور میشد…

به هیچ عنوان نمیتوانست ، رفتار مسیح را در چند ساعت اینده پیش بینی کند…

مسیحی که او را تهدید کرده بود…

گفته بود فقط یک ساعت…

و از ترس آن تهدید ها و خشم ها ، نه تنها دلش بلکه تمام وجود ، به او میگفت که جانش را بردارد و از انجا برود…

چشم هایش را باز و بسته کرد…

نفس کوتاه و تکه تکه ایی کشید…

شاید این بهترین کار بود…

دور شدن…

فکر رفتن و گریختن از میان دستان مسیح ، شور و اضطرابش را بیشتر کرده بود…

کنار شقیقه هایش به شدت نبض میزد و قلبش تند و سریع در سینه میتپید…

دست سرد و بی حسش را بر دیوار گرفت و سعی کرد روی پاهایش بیاستد…

پاهایی که ناتوان تر از همیشه بود…

با قدم های لرزان و کوتاهی به سمت مبل رفت و کیف دستی کوچک اش را در میان دستانش فشرد…

دیگر دلش نمیخواست در این اتاق باشد…

حالش داشت بهم میخورد…

حالش هیچ خوب نبود…

باید میرفت تا کمی ارام شود…

تا کمی از ترسش کم شود ، بلکه بتواند خوب فکر کند و چاره ایی بیاندیشد…

با این افکار به طرف در حرکت کرد ، دستش را روی دستگیره فشرد…

در همان لحظه چیزی در ذهنش روشن شد…

پیش چشمانش جان گرفت…

تصویری…

صدایی…

رنگی…

دستش روی دستگیره ی در لغزید…

ناخداگاه به سمت عقب برگشت و به پشت سرش چشم دوخت…

چشمانش لرزید از دیدن تخت خالی از حضور پسر 5 ماهه اش…

پسری که چند روز دیگر وارد شش ماهگی اش میشد…

کاملا به سمت عقب برگشت و به در بسته تکیه داد…

اشک در چشمان سبزش حلقه بست و با هق هق های یکی در میانی ، روی گونه های رنگ پریده اش چکید…

نمیتوانست برود…

پاهایش توان رفتن و فرار کردن نداشت…

نه بدون پسرش…

او را دوست داشت…

میپرستید…

مادرش بود و از شیره ی وجودش به او خورانده بود…

دستش را روی دهانش گذاشت…

دهانی که هنوز هم درد میکرد و طعم شوری خون میداد…

نگاهش روی تخت چرخید و صدای هق هق های پر گریه اش ، در فضای خالی اتاق پیچید…

اصلا نمیدانست فرزندش کجاست و او را کجا برده اند…

فکر نبودن و از دست دادنش کمرش را میلرزاند…

میترسید مسیح بلایی سرش بیاورد…

مسیحی که حالا به خوبی میدانست دیگر پدر ان بچه نیست و تمام ترس پریسان انتقام سخت و سنگینش بود…

انتقامی که به گرفتن زندگی پسرش ختم میشد…

مرگش اش…

مسیح گفته بود…

اخطارش را داده و او را تهدید کرده بود…

میدانست که باید کاری کند…

داشت دیر میشد…

نگاهش روی ساعت نصب شده بر دیوار چرخید…

20دقیقه از رفتن مسیح میگذشت…

20 دقیقه از تو دهنی خوردنش…

از کثافت نامیده شدنش…

20 دقیقه از تمام شدن خودش و فرزندش…

داشت زمان را از دست میداد…

نمیتوانست و نمیخواست کوچکترین ریسکی کند…

در میان اشک های گرم و تمام نشدنی ، دست داخل کیفش برد و موبایلش را بیرون کشید…

به صفحه ی سیاه مانیتورش خیره شد…

دیگر برایش هیچ چیز مهم نبود ، فقط میخواست جان پسرش را نجات دهد…

جان امیر حسین کوچک اش را که در دستان خصمانه و زخمی مسیح اسیر بود…

در ان لحظه در میان تمام ترس ها و نگرانی هایش ، حاضر بود هرکاری بکند تا پسرش را نجات دهد…

هرکاری حتی لو دادن عشق دیرینه و کهنه اش…

راز چندین و چند ساله اش…

قفل گوشی اش را باز کرد …

لیست تماس هایش را باز کرد و بی معطلی ، بدون لحظه ایی شک و تردید شماره ی سعید را گرفت…

به اعداد حک شده روی گوشی اش زل زد و فکر کرد…

برای چند لحظه کوتاه به این فکر کرد که ایا ارزشش را داشت؟؟

ایا همه چیز همانطور که میخواست شده؟؟

به خودش … به سعید … به امیر حسین

فکر کرد…

به مسیح و سوگند که بهترین دوستش بود…

قطره اشکی درشت از میان مژه هایش پایین چکید و ارام با خود زمزمه کرد…

-نــــه…

ارزشش رو نداشت…

حرصی توام با خشم در وجودش جان گرفت…

خودش به سختی و به بدترین شکل غافل گیر شده بود…

ناسزا شنیده بود…

با خودش به این فکر میکرد که او به تنهایی مستحق تحمل این همه ترس و عذاب نبوده…

او در این قضیه تنها نبوده…

سعید هم همراهی اش کرده…

او هم باید باشد…

هر دو باهم گذشته را تباه کرده بودند…

به همسرانشان خیانت کرده و لذت برده بودند و حالا هم باید با هم عذاب میکشیدند…

انگشتش روی دکمه ی اتصال فشرده شد…

او به تنهایی نمیتوانست جور این همه سختی و تباهی را بکشد…

او از تنهایی در هرشرایطی متنفر بود ، حتی مرگ…

صدای بله گفتن سعید او را از افکارش بیرون کشید…

سرفه ی کوتاهی کرد ، تا صدای خش دار و گریانش کمی صاف شود…

-بله؟؟

پریسان چشمانش را برهم فشرد و سرش را به در تکیه داد…

-سعید؟؟

صدای نفس کشیدن های بلند و کلافه ی سعید و فوت کردن هوای درون ریه هایش ، در گوشی پیچید…

سعیدی که در تمام این دو روز کوچکترین خبری از او نگرفته بود و به گونه ایی از همه چیز و همه کس گریخته بود…

گویی او هم به این نتیجه رسیده بود که ارزشش را نداشت…

-خوبی؟؟

پریسان در میان اشک های خشکیده اش بغض کرد…

به یاد گذشته ها بغض کرد…

به یاد از دست رفته ها…

-گفته بودی هیچ وقت رهام نمیکنی…

هیچ وقت تنهام نمیزاری…

هیچ وقت ازم نمیگذری…

چی شد که انقدر ساده گذشتی و رفتی؟؟؟

رهام کردی…

دیگه دوستم نداشتی سعید؟

نداشتی…

برای چندمین بار مچ دستش را تا جلوی چشمانش ، بالا آورد و به ساعت مچی زیبا و اهدایی اش نگاه کرد…

با دیدن ساعت ، نفسش را با صدا به بیرون فرستاد و باز هم به دیوار پشت سرش تکیه داد…

در حالی که با گذشت هر دقیقه کلافه تر و صد البته دلتنگ تر میشد…

45 دقیقه از آمدنش به پارک نزدیک دانشگاه ، که به دلیل نزدیک و آرام بودن محل اصلی قرار هایشان بود ، میگذشت و او هنوز پیدایش نبود…

در حالی که نگاه بی تاب و دل تنگ اش به اطراف میچرخید ، پایش را عصبی تکان میداد و هنوز منتظر سرجایش ایستاده بود و با انگشت شصت ، حلقه ی پر نگینش را در انگشت میچرخاند…

حلقه ی نشان کرده ی دوست داشتنی اش را…

پس از گذشت چند دقیقه دیگر ، در حالی که دیگر طاقت و تحمل اش برای بیهوده منتظر ماندن را از دست میدادکیفش را روی شانه جا به جا کرد و با صدای بلندی گفت :

-اصلا به درک ، میخوام که صد سال دیگه هم نیای من که رفتم…

ولی هنوز یک قدم هم برنداشته بود ، که صدایی دقیقا از پشت سرش در فضای خلوت و دنج پارک پیچید ، که او را در جایش متوقف و قدم هایش را سست و بی حرکت کرد…

-تو طاقت میاری من رو صد سال نبینی بی انصاف؟؟

تو که میگفتی یک ساعتم طاقت نبودنت رو ندارم پس چی شد ؟؟

پریسان با شنیدن صدای شاد و سرحال سعید به سمتش برگشت…

در حالی که از بلاخره آمدن و دیدنش بعد از چند روز ، در دلش شوقی بی نهایت بر پا بود ، ولی اخم هایش را در هم کشید و دست به سینه رو به رویش ایستاد…

-وقتی که بعد از چند روز دوری این همه من رو منتظر میزاری ، آره دلم میاد چرا که نه …

سعید با لبخند ابرویی بالا انداخت و نزدیکش شد…

نگاه سوخته و پر از خواستنش ، دور تا دور صورت به ظاهر عصبانی پریسان گشت و در چشمان براق و زمردی اش قفل شد…

در حالی که صدایش را به طرز عاشقانه ایی پایین آورده بود…

-چرا هر روزی که میگذره زیبا تر از قبل میشی؟؟

خواستی تر…

سپس قدمی دیگر به سویش برداشت و هم نفس با او ایستاد…

-هان پری من؟؟

تو میدونی چرا؟؟

بهم بگو که چرا من انقدر دوستت دارم ؟؟

اینجور دیوانه وار میخوامت و نمیتونم هیچ جوره ازت بگذرم؟؟

تو با من چیکار کردی دختر…

پریسان یک تای ابرویش را بالا انداخت ، در حالی که لبخند عمیق و طنازی بر لبانش نقش بسته بود و چشمان خمارش از خوشی میدرخشید…

-خب حتما خواستنی هستم دیگه…

سعید چشمانش را باریک کرد و از پشت کمرش را چسبید و او را کاملا به خودش چسباند…

با لحن پر وسوسه و گرما بخشش…

-و اون وقت خواستنی رو باید چیکار کرد؟؟

پریسان با لبخند سرش را روی سینه ی سعید گذاشت و چشمانش را بست…

در حالی که صدای کوبش قلبش را میشنید و لبریز از حس خواستن و دوست داشتن میشد…

-دلم واست تنگ شده بود عزیزم…

این سفر واقعا طولانی شد…

سعید دل من دیگه طاقت این همه دوری رو نداره…

دیگه بدون تو نمیتونم زندگی کنم…

دیگه زندگی بی تو معنایی نداره…

سعیدکمرش را نوازش گونه لمس کرد ، همراه با زمزمه های درگوشی اش…

-دل منم تنگ شده بود نازنینم…

آخه تو عمر منی…

نامزد خوشگل خودم…

سپس نگاهی به اطرافش انداخت و پریسان را از خودش دور کرد…

-عزیزدلم ممکنه کسی این اطراف ما رو ببینه…

نزدیک دانشگاهم هستیم دیگه بدتر…

پریسان با گرفتگی تمام ، اخم کرد و رویش را در جهت مخالف برگرداند…

این موضوع همیشه دلخور و ناراحتش میکرد…

این حساس بودن های سعید و زیادی محتاط بودنش…

حتی در تمام این مدت سعید مانع از این شده بود ، که پریسان در رابطه با حس درونی اش با نزدیک ترین دوستانش صحبت کند…

-سعید چرا دلت نمیخواد کسی ما رو با هم ببینه؟؟

اصلا مگه چه اشکالی داره؟؟

بزار همه بدونن…

3.8/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x