رمان یادم تو را فراموش پارت 13

5
(2)

ما که قراره تا ماه آینده ازدواج کنیم ، خودت گفتی نکنه یادت رفته پس این همه حساسیت و احتیاط واسه چیه؟؟

هروقت با منی بیشتر از اینکه حواست با من باشه ، فقط مراقبی تا کسی متوجه ما نشه…

کسی نبینه…

سعید سرش را روی شانه کج کرد و انگشتان دستش را در میان دستان گرم پریسان قفل کرد…

-فکر میکنم قبلا هم دراین باره حرف زدیم عزیزم…

من واقعا نمیخوام تا همه چیز قطعی و عملی نشده کسی چیزی بفهمه ، چون ممکنه برنامه هامون به هم بخوره و همه چیز خراب بشه…

من دلم نمیخواد هیچ مانعی پیش بیاد پری میفهمی این رو؟؟

خودت که در جریان هستی و همه چیز رو میدونی ، پس دیگه چرا از من توضیح میخوای؟؟

من دیگه حال و حوصله ی کلنجار رفتن و دعوا و مرافه با خانوادم رو ندارم عزیزم…

نمیخوام بازهم چیزی به گوششون برسه ، یا چیزی ببینن تا بازهم حرفها و نصیحت ها شروع بشه…

نمیخوام…

پریسان به چشمان تیره و دردمند سعید خیره شد…

میدانست…

همه چیز را در مورد خانواده ی سعید و مخالفت سرسختشان میدانست…

-ولی سعید من دیگه ازین وضع خسته شدم…

دلم میخواد همه بدونن ما با هم هستیم…

مال هم…

من میترسم از دستت بدم…

میفهمی حا من رو؟؟

خیلی به بودنت عادت کردم و نمیتونم حتی فکرش رو بکنم که یک روز نباشی سعید…

-نگران نباش خانوم کوچولوی من ، به زودی میفهمن عزیزکم…

همه ی دنیا میفهمن…

فقط بزار تا اون روز ، تا یک ماه دیگه همه چیز مسکوت و آروم بمونه…

حالا هم بهتره زودتر بریم تا استاد شاکی نشده ، دیگه چیزی تا شروع کلاس نمونده…

پریسان با اینکه دلش نمیخواست بروند ، ولی مطیعانه سرش را تکان داد و قدم هایش را همانند سعید تند کرد و با هم به سمت دانشگاه راه افتادند…

تقریبا دو سالی از شروع رابطه شان میگذشت…

دوسال از دل بستن و دوست داشتنشان…

از همان اوایل ورود به دانشگاه و از همان ترم اول ، در برنامه های گروهی و کوه نوردی های صبح های جمعه ، همدیگر را دیده و از هم خوششان آمده بود…

دقیقا در همان روزهایی که خانواده ی مذهبی و متعصب سعید ، برای ازدواجش پافشاری میکردند و هر روز کسی رو به او معرفی میکردند و میخواستند قراری برای خواستگاری بگذارند…

ولی سعید از تمامی آن پیشنهاد ها و قرار ها سر باز میزد و به شدت مخالفت میکرد…

هر بار در خانه شان بحث پیش می آمد و در آخر هم کار به دعوا و بیرون زدن از خانه میکشید…

در آن روزها به هیچ عنوان در حال و هوای ازدواج کردن نبود…

میخواست درسش را تمام و بعد کاری مناسب برای خودش دست و پا کند ، ولی اصرار و پافشاری های خانواده و بیش از همه مادرش تمامی نداشت و بیش از هروقت دیگری او را عصبی و پریشان میکرد…

در همان روزهایی که دلخوری و بحث هایش ، با مادرش تمامی نداشت با پریسان آشنا شد…

با پریسان آرام گرفت…

از همان اول حس خاص و عجیبی نسبت به آن دختر زیبا داشت وهر روز که میگذشت بیشتر به این پی میبرد که او را دوست دارد و میخواهد و سرانجام در یکی از اردوهای دانشگاهی به مقصد پیست اسکی ، به او پیشنهاد آشنایی داد و پریسان هم که از قبل از سعید خوشش آمده بود قبول کرد و رابطه شان شکل گرفت…

هر روز و هر ساعت را در کنار یکدیگر و باهم سپری میکردند…

هر روز وابسته تر…

نزدیک تر…

سعید بعد از گذشت مدتی که از احساس خودش و پریسان مطمئن شد ، ماجرا را با خانواده اش در میان گذاشت…

از همان اول پریسان را برای زندگی اش میخواست…

برای همسری اش…

به آنها نیز گفته بود که دلبسته ی یکی از همکلاسی هایش شده ، بدون گفتن داشتن رابطه دونفره شان…

مادرش که از سرو سامان گرفتن و ازدواج پسرش خوشحال شده بود ، سریعا قرار خواستگاری را گذاشت و از خواسته ی پسرش استقبال کرد، ولی در همان جلسه ی اول و با دیدن خود پریسان و مادرش به شدت با این وصلت مخالفت کرد…

خودشان خانواده ی مذهبی و معتقدی بودند و به نظرش پریسان و مادرش زیاد از حد مدرن و باز و امروزی…

سعید همان شب نیز ، بعد از کلی داد و فریاد در خصوص خواستن پریسان و دوست داشتنش از خانه بیرون زد در حالی که بیش از همه از دست خود پریسان عصبانی بود…

به او در مورد اخلاقیات و اعتقادات خانواده اش گوشتزد کرده بود و از او خواسته و خواهش کرده بود ، کاملا پوشیده در جلسه ی خواستگاری حاضر شود ، ولی آن شب پریسان برخلاف تمام حرف هایش عمل کرده بود و با کت و دامنی کوتاه در حالی که موهای روشنش را دورش رها کرده بود جلو رویشان ظاهر شده بود…

پس از گذشت چند روز سعید هنوز هم به گونه ایی با خانواده اش در قهر به سر میبرد و با آنها سر و سنگین رفتار میکرد تا بلکه نظرشان را عوض کند…

در حالی که تقریبا سه روزی میشد که به دانشگاه نرفته و جواب تماس های پریسان را هم نمیداد…

بلاخره بعد از چهار روز که به دانشگاه برگشت ، دعوای سفت و سختی با پریسان به راه انداخت…

او را به شدت مواخذه کرد ، که چرا به حرفش گوش نداده و در این مورد حساس و با وجود دانستن اخلاقیات خانواده اش ، لجبازی کرده …

پریسان هم در جوابش گفته بود :

– تو و خانواده ات باید مرا همانگونه که هستم بخواهید…

و من اینگونه ام…

در ضمن آخرش که چه؟؟

تا کی میتوان ظاهر سازی کرد و خانواده ات را فریب داد…

آخرش که مادرت متوجه شخصیت من و خانواده ام میشوند ، پس جنگ اول به از صلح آخر…

من نمیخواهم تا آخر عمر خانواده ات با من دشمن باشند…

میخواهم با تو زندگی کنم….

آن هم در آرامش…

در ضمن اگر تو مرا دوست داری و برای زندگی ات میخواهی باید با خانواده ات صحبت و آنها را راضی کنی…

باید روی خواسته ات بایستی و از حرفت کوتاه نیایی…

سعید یک سال با مادر و دیگر اعضای خانواده اش حرف زد و کلنجار رفت ، ولی هیچ فایده ایی نداشت و نظر انها به هیچ عنوان تغییر نمیکرد…

مادرش میگفت خودم برایت دختر مناسب و براندازه ایی انتخاب میکنم و سعید میگفت زن آینده ام را باید خودم انتخاب کنم…

کسی را که دوستش دارم…

و در آخر که دید نه خانواده اش راضی به این ازدواج میشوند و نه خودش میتواند از پریسان بگذرد و رهایش کند ، با پریسان قرار گذاشتند که پنهانی ازدواج کنند و بعد از عقد شدن و تمام شدن همه چیز به خانواده اش اطلاع دهد…

پریسان با اینکه اول راضی به اینگونه عروس شدنش نبود ، ولی در آخر راضی شد…

به نظرشان این تنها راه ممکن بود…

مادرش هم که از اول در جریان رابطه و دوست داشنشان بود ، با این قضیه مخالفتی نداشت و بیش از هر چیزی در فکر درست شدن کارهایش و رفتن به انگلیس نزد پسرش بود…

و حالا فقط یک ماه تا قرار عقد رسمی شان مانده بود…

تا پیوند ابدی و همیشگی شان…

و در همان روزها سعید و پریسان هر دو باهم ، در دست یکدیگر در حالی که غرق در رویا ها و آرزوهای خودشان بودند ، به سمت جواهر فروشی رفتند و حلقه های زیبا و هم شکلی خرید و با کلی شادی و خنده در جشنی دونفره در دست کردند و به گونه ایی نامزد و از آن یکدیگر شدند…

با شنیدن صدای نفس های سعید و همچنین صدای آرام و گرفته اش ، گوشی را محکم تر در میان دست فشرد و به گوشش چسباند…

میخواست تک تک کلمات را ، با تمام وجود بشنود…

حس کند…

بازهم مثل گذشته های دور…

به یاد شیرینی آن روزهای از دست رفته و فنا شده…

-چی شده که این حرف ها رو به من میزنی؟؟

منی که همیشه پای حرفم بودم ، ولی این تو بودی که رفتی و نپذیرفتی…

تو ازم بریدی و باورت رو از دست دادی…

نکنه یادت رفته؟؟

یادت رفته التماس هام رو؟؟

پریسان هم زمان با تکان دادن سرش ، آب دهانش را به سختی قورت داد…

در حالی که حس میکرد تمام گلویش ورم کرده و توان سخن گفتن ندارد ولی باید حرف میزد…

-یادم نرفته…

هیچ وقت هم یادم نمیره…

من همیشه با گذشته ام زندگی کردم سعید…

با تو…

با یاد با هم بودنامون و خاطرات خوبمون…

دلم…

دلم تنگ شده واسه اون روزها…

خیلی تنگ شده…

-این تو بودی که با لج و لجبازی خرابش کردی وگرنه الان…

سعید نفسش را در گوشی فوت کرد…

پر از آه و حسرت…

-قبول کن که ما اشتباه کردیم پریسان…

هر دومون اشتباه کردیم…

پریسان پلک هایش را روی هم گذاشت و به صدای آرام سعید گوش کرد…

از پذیرفتن اشتباهاتش متنفر بود…

-من توی این چند روز خیلی فکر کردم…

به گذشته…

به حالا ….

به آینده…

حالا دیگه خوب میدونم که اون زمانی که میتونستیم و میخواستیم که باهم باشیم و زندگیمون رو بسازیم ، راه رو کج رفتیم…

ما دو تا با دستهای خودمون گذشتمون رو نابود کردیم…

گذشته ما هرچی که بود دیگه تموم شده بود و ما نباید یک بار دیگه بهش فکر میکردم پریسان ، نباید…

تو دیگه شوهر داشتی…من زن و بچه داشتم…

ما بازهم اشتباه کردیم…

قبول کن که گند زدیم و نتونستیم و جلوی خواسته های دلمون رو بگیریم…

دلی که شاید اشتباه میکرد…

من پشیمونم پریسان چون همه چیز اون جور که میخواستم نبود…

یک قطره اشک از چشمان پریسان پایین چکید…

شنیدن حرف های سعید برایش سخت بود ، هرچند او هم چند روزی میشد که به این چیزها فکر میکرد…

ولی بازهم دلش نمیخواست قبول کند ، که اشتباه کرده و راه را غلط رفته…

حالا فقط یک چیز برایش اهمیت داشت و به نظرش حالا بهترین فرصت بود…

تصویر کودک بیمار و گریانش یک لحظه از جلوی چشمانش کنار نمیرفت…

تصویر چشمان سوخته و به یادگار مانده اش…

کودکی که انگار زندگی اش به بازی گرفته شده بود…

کودکی که متعلق به مردی بود ، که دوستش داشت و زمانی او را شوهر خود میدانست…

-سعید؟؟

ما اشتباه کردیم مگه نه؟؟تو هم این رو قبول داری؟؟

-آره پری قبول دارم…

ما نباید گذشته رو زیر و رو میکردیم و دوباره و کنار هم قرار میگرفتیم…

راه ما خیلی وقت بود که جدا شده بود…

چیزی که خراب بشه هم دیگه ساخته نمیشه…

هیچ وقت…

-درسته…

خطا کردیم و حالا باید تاوانش رو هم پس بدیم…

تاوان اشتباهاتمون رو…

هر دومون…

هم من و هم تو…

-منظرت چیه پریسان؟؟

تو فکر میکنی فقط خودت سختی کشیدی و من دارم راحت و آسوده زندگی میکنم…

چرا نمیفهمی منم دارم عذاب میکشم لعنتی…

منم شبها خواب ندارم…

همش کابوس … ترس … وحشت …

پریسان از وقتی که فهمیدم امیر از منه …

از وقتی که روی تخت بیمارستان دیدمش یه لحظه آروم و قرار ندارم…

باور کن حال منم خوب نیست…

زندگیم جهنم شده و دارم از درون میسوزم…

همش جلوی چشمام میبینمش…

هروقت یاسمن رو نگاه میکنم به یاد اون میوفتم…

منم آدمم…

احساس دارم میفهمی؟؟

-مسیح همه چیز رو فهمیده…

سعید با شنیدن صدای لرزان پریسان به یک باره سکوت کرد…

یخ بست…

خشک شد…

همان یک جمله با همان کلمات کم انقدر سنگین بود ،که حس میکرد دارد زیر فشارش له میشود…

استخوان هایش در حال خرد شدن بود و صدایش را به وضوح میشنید…

فکر لو رفتن ماجرا همیشه او را وحشت زده میکرد…

-مسیح همه چیز رو فهمید سعید…

همه چیز رو…

در اون لحظه مثل یه ببر زخمی شده بود…

وقتی نگاهم میکرد حس میکردم ، که دلش میخواد با دندوناش تیکه تیکه ام کنه…

حتی میتونست من رو بکشه…

ولی…

سعید امیر حسین رو ازم گرفت و برد…

بچم رو برد…

سعید نفس عمیق و کش دار ی کشید…

ضربان قلبش به یک باره بالا رفته بود و صدای تپش های پر هراس قلبش را میشنید…

دهانش خشک و بد طعم شده بود و هیچ دلش نمیخواست حرف بزند…

-بیا سعید…

حالا دیگه وقتشه بهم ثابت کنی که دوستم داری و تمام حرف هات حقیقت داشته…

یادته یه روزی بهت گفتم دیگه حرف هات رو باور ندارم…

دوست داشتنت رو…

خواستن از ته دلت رو…

یادته چقدر کفری و عصبانی میشدی؟؟

گفتی بهت ثابت میکنم ولی…

حالا وقتشه…

میخوام کنارم باشی و بهم ثابت کنی که دوستم داشتی…

صدای آرام سعید لرز بر اندام پریسان انداخت…

-دوستت داشــتم…

ولی حالا…

پریسان بغض کرد و با تمام دردی که در گلویش حس میکرد فریاد کشید…

پر از درد و بیچارگی…

-اگه نیای امیر میمیره…

پسرت…

اون از توء این رو هیچ وقت فراموش نکن که غیر از یاسمن یه بچه دیگه هم داری…

تو در مقابل اون بچه مسئولی سعید…

دکتر گفت باید از پدرش پیوند بگیره تا بتونه زندگی کنه…

نفس بکشه…

تا زنده بمونه…

واسش پدری میکنی سعید؟؟

تو این کار رو میکنی مگه نه؟؟

صدای فریاد سعید در گوشی تلفن پیچید و در پی آن اشک های پر از درماندگی پریسان بر روی صورتش روان شد…

-نـــــــه پریسان ….

نــــه…

صدای فریاد سعید در گوشی تلفن پیچید و در پی آن اشک های پر از درماندگی پریسان بر روی صورتش روان شد…

-نـــــــه پریسان ….

نــــه…

من هیچ وقت فراموش نمیکنم ،که اون بچه از وجود خودمه…

از توء…

و نتیجه اشتباهات و راه های غلطی که رفتیم…

نتیجه ی بی فکری و هوس های آنی…

من هیچ وقت یادم نمیره…

ولی بازهم نمیتونم همچین کاری رو بکنم پریسان ، خواهش میکنم این رو بفهم…

من نمیخوام زندگی زن و بچه ام رو بهم بزنم…

آرامش رو ازشون بگیرم…

من در مقابل اونا مسئولم ، نه پسر مریضی که نتیجه ی یک خطای بزرگه…

چرا نمیفهمی اگر سوگند بفهمه همه چیز خراب میشه ، مثل زندگی تو و مسیح که خراب شد…

ولی پریسان گویی دیگر چیزی نمیشنید حرف هایش را…

او با شنیدن کلمه هوس ، آن هم فقط در یک لحظه فرو ریخته بود و به گونه ایی از هم پاشیده بود…

تمام عضلات صورتش منقبض شده و وجودش به یک باره آتش گرفته بود و به شدت میسوخت…

همیشه سعید را عاشق و شیدای خود میپنداشت ، ولی حالا از هوس های انی میشنید…

از خطا و اشتباه…

در تمام این مدت بودنشان را عشق و دوست داشتن ، تصور میکرد نه هوسی آنی…

صدای مواخذه گر سعید او را از دورن افکار نابود کننده اش بیرون کشید و بازهم به درون همان اتاق نفرین شده برگرداند…

-هسچ وقت فراموش نمیکنم که تمامی این قضایا همش تقصیر تو بود پریسان….

تو زندگی جفتمون رو نابود کردی…

تو دیگه نباید میومدی سروقت منی که ، طعم داشتنت رو در گذشته چشیده بودم…

نباید من رو وسوسه میکردی تا یکبار دیگه داشته باشمت…

تا بازم بخوام باشی و من لمست کنم…

من پشیمونم پریسان ، چون…

چون تو تمام معادلات من رو برهم زدی…

تمام تصورات و خیالاتم رو…

تمام باورهام از خودت رو…

در واقع تو اونی نبودی که من همیشه فکرش رو میکردم…

اولش زیاد از حد داغ بودم و به این چیزهاش فکر نمیکردم ، اما رفته رفته به این نتیجه رسیدم که…

پریسان زانوهایش را در بغلش جمع کرد…

با شنیدن حرف های سنگین و درد آور سعید ، لرزش خفیفی بر اندامش نشست و قفسه ی سینه اش تیر کشید…

حالا هر لحظه منتظر شنیدن بدتر ها بود…

سوزنده ترین ها…

حالا داشت ویران میشد تمام باور ها و ارزش هایش…

تمام ان چیزی که عشق میدانست…

دوست داشتن…

حالا بغضی داشت سنگین تر از همیشه و سینه ایی پر درد از نابودی تمامی حس های درون وجودش…

-بایدم پشیمون باش…

استفاده هات رو از من کردی ، لذتت رو بردی حالا هم رفتی پی زندگی آروم و بی دردسر خودت…

ولی آقا سعید خیلی وقت پیش باید به این چیزا فکر میکردی….

باید اون موقع به فکر زن و بچت میبودی ، نه حالا که روزگار من رو تباه کردی…

این تو نبودی که از عشق میگفتی ؟؟

پس چی شد اون عشق آتشینی که ازش دم میزدی؟؟

که شبانه روز تو گوشم میخوندی؟؟

-من اشتباه کردم…

فکر میکردم که هنوز هم دوستت دارم…

فکر میکردم تو و وجود تو ارزشش رو داره ولی دیدم که نداره…

حالا صدای پریسان ملتمس تر از همیشه بود…

بیچاره تر…

حس تنهایی و رها شدن تمام وجودش را در برگرفته بود…

حس بی ارزشی و پس زده شدن…

-ولی تو به من قول دادی…

بهم گفتی تا ابد با من میمونی و از سوگند جدا میشی…

توی این مدت ذهن و وجود من رو با حرفات پر کردی و واسم از آینده ی قشنگمون گفتی…

از زندگی دونفره ایی که با هم میسازیم…

-آره چون فکر میکردم تو هنوز هم همون یگانه عشق منی…

ولی در نهایت دیدم که تو شوهر داشتی پریسان…

محرم کسی دیگه بودی و بهش خیانت کردی…

تو به شوهرت پشت کردی ، به کسی که چند سال باهاش زندگی کردی و زیر یک سقف بودی…

به کسی که هیچ عیب و ایرادی نداشت…

به مسیح…

با خودم گفتم تو که با شوهرت اینکار رو کردی چرا با من نکنی…

از کجا معلوم چند سال دیگه من رو هم رها نکنی و با کسی دیگه نباشی؟؟

من دیگه بهت اعتماد ندارم پریسان…

دیگه دوستت ندارم…

تو از من یک نامرد خائن ساختی…

من به رفیقم پشت کردم…

نگاه مات و یخ زده ی پریسان روی دیوار رو به رو خشک شده بود…

دهانش کمی باز و لبانش به طور محسوسی میلرزید…

باورش نمیشد که این صدای سعید است که در گوش هایش میپیچد…

صدای مردی که در اولین روزها ، اولین بود…

مردی که دوستش داشت و به خاطر بودنش به همه چیز پشت کرده بود…

مردی که در تمام سال های دور گذشته ، در سال هایی که دختر جوان و کم سن و سالی بود برایش از عشق گفته بود…

از دوست داشتن و با ارزش بودن…

مردی که او را به خود وابسته کرده بود…

حالا این صدا را دیگر نمیشناخت و این حرف ها باورش نمیشد…

در وجودش هضم نمیشد…

به یک باره همه چیز در نظرش رنگ باخت…

در وجودش تاریک شد…

سیاه شد…

تمامش را از دست داد…

لبانش را محکم برهم فشرد و گوشی را در درون دستانش مشت کرد…

حالا نه صدایش درمانده بود و نه میلرزید…

نه التماس میکرد و نه فریاد میکشید…

آرام و بی تحرک…

سرد و سخت…

محکم تر از همیشه…

-گوش کن سعید…

فقط به من گوش کن…

تو درست میگی من خودم اشتباه کردم و مقصر تمام این اتفاق ها بودم…

خب باشه قبول…

با تو و زندگی مشترک و رمانتیکت هم دیگه کاری ندارم…

منم دلم نمیخواد سوگند که همیشه جز بهترین دوستام بوده چیزی از موضوع بدونه ، ولی تمام اینها به تو بستگی داره…

به کاری که باید انجام بدی و تصمیمی که باید بگیری…

زندگی پسر من به این موضوع بستگی داره و در حال حاضر این قضیه از هرچیزی واسه من مهم تره …

که اگر نشه تمام دنیا رو با خودم به آتیش میکشم ، حتی تو و زندگیت رو…

-منظورت چیه؟؟

تو داری من رو تهدید میکنی؟؟

-نه من فقط دارم شرایط رو واست توضیح میدم تا بتونی درست تصمیم بگیری…

طبق صحبت های دکترما جفتمون باید آزمایش بدیم ، تا مشخص بشه کدوم واسه پیوند مناسبه فقط همین…

بعدش هم تو میری سراغ زندگیت…

ولی اگر نیای و نخوای ، دیگه زندگی نخواهی داشت و تمام اونچه رو هم که داری از دست میدی…

میدونی که میتونم اینکار رو بکنم…

سعید نفس حبس شده و سنگینش را در گوشی فوت کرد…

-تو نمیتونی من رو مجبور کنی…

میدونی اگر مسیح بفهمه چی میشه دیوانه؟؟

-به حال من دیگه فرقی نمیکنه سعید…

ولی واسه تو خیلی فرق میکنه و اوضاع وقتی بدتر میشه که سوگند هم همه چیز رو بفهمه…

میدونی اگر بفهمه امیر حسین پسر توء چی میشه؟؟

هان؟؟

سعید در سکوت به حرف های پریسان گوش میکرد و بازهم به این نتیجه میرسید که در مورد او اشتباه کرده و حالا مثل سگی پشیمان در منجلابی گیر کرده و راه فراری هم ندارد…

سعید که دیگر تحمل شنیدن صدا و حرف های پر از تهدید پریسان را نداشت ، تلفن را قطع کرد و محکم روی میز کاری اش کوبید…

سپس دستانش را روی میز چوبی عمود کرد و با انگشت مشغول ماساژ سرش شد…

سری که درد میکرد و از شدت درد در حال انفجار بود…

در حال ترکیدن…

این تلفن و مکالمه ی نه چندان خوبش با پریسان ، حسابی او را بهم ریخته و اعصابش را متشنج ساخته بود…

هیچ گاه فکرش را هم نمیکرد ، زمانی به اینجا برسد و در همچین موقعیتی سخت و دشوار قرار گیرد…

آن هم در مقابل پریسان که روزی عشقش بود…

حالا حس کسی را داشت که در منجلاب اعمال و رفتارش گیر کرده و هرچه بیشتر تلاش میکند و دست و پا میزند بیشتر فرو میرود…

همانند کسی که در حال غرق شدن باشد…

گویی دیگر رهایی و آسایش نداشت…

این را به خوبی حس میکرد…

با تمام وجودش…

مدت ها بود که آرامش از وجودش رفته و انگار هیچ گاه بازنمیگشت…

سرش را کمی بالا گرفت…

چشمان سوخته و آشفته اش چرخید و بر روی قاب عکس قرار گرفته روی میز خیره ماند…

بر روی عکس سه نفره و خانوادگی اش…

عکسی که خود سوگند برایش قاب گرفته بود و خواسته بود روی میزش بگذارد ، تا همیشه به یاد او و دخترش باشد حتی در مواقع شلوغ کاری…

چشمان مهربان و صبور همسرش در عکس میخندید…

مثل همیشه آرام و پر مهر…

پر از حس های خوب…

دستش را به سمتش برد و قاب عکس را جلو کشید…

با انگشت روی صورت یاسمن کوچکش را لمس کرد…

دختری که روز به روز بزرگتر و دوست داشتنی تر میشد…

حالا دیگر با زبان کودکانه اش حرف میزد و امسال قرار بود او را در مهد کودک ثبت نام کنند…

به چشمان معصوم و پاک یاسمن خیره شد…

چشمانی که هیچ شباهتی به خودش نداشت و کاملا شبیه مادرش بود…

در همان لحظه بطور ناخواسته ، تصویر پسر بچه ی کوچک و پنج ماهه با چشمانی قهوه ایی در نگاهش جان گرفت…

تصویر کودک پرنگ شد…

چشمانش شفاف تر…

چشمانش را بست…

به یاد آورد اولین روزی که آن کودک را دیده و لمسش کرده بود…

همان روزهایی که امیر حسین نوزادی ضعیف و کوچک بود…

آن روزها با کلی احساس متفاوت ، نوزاد را در آغوش گرفته و تن کوچکش را بوییده بود…

از طرفی از به دنیا آمدن او ناراحت و از بودنش و آنجور در آغوش گرفتنش ، حسی عجیب داشت…

از دیدن چشمان سوخته اش که کاملا هم رنگ و شبیه چشمان خودش بود و صورت طرح مردانه اش دلش ضعف رفته بود…

هرچند در آن زمان نمیدانست که آن نوزاد دوست داشتنی متعلق به خودش است…

از وجود و هم خون خودش…

و چشمان تیره و سوخته اش ارث خودش…

چشمانی که در اکثر مواقع اشک آلود و دردمند بود…

مریض و بیمار…

هرچند با آمدنش از پریسان دور میشد ، ولی او را دوست داشت…

حسش خوب و گاهی تلخ بود…

همانند همان روزی که برای اولین بار دختر تازه متولد شده اش را در آغوش گرفته و بوییده بود…

آرام و زمزمه وار نامش را زیر لب صدا کرد…

امیر حسین اش را…

او پسرش بود…

بیمار بود…

درد داشت…

پریسان گفته بود میمیرد…

حسی بد و پر عذاب در تمام جانش نشست…

گویی در ان لحظه وجدانش درد میکرد…

تمام تنش هم…

حالا به نوعی دلش میخواست میتوانست به آن کودک کمک کند ، ولی میترسید…

هراس و دلواپسی اجازه تصمیم گیری به او را نمیداد…

اگر مسیح میفهمید که او با زندگی اش چه کرده؟؟

با زندگی رفیق دیرینه اش…

برادرش…

و

سوگند…

نه او به هیچ عنوان نمیخواست پای سوگند و یاسمن به این ماجرا باز شود…

نمیخواست سوگند بفهمد…

نمیخواست…

چشمانش را نامطمئن باز کرد…

حس و حال عجیبی داشت…

حسش متفاوت بود و نمیداست چرا این همه دلواپس است و دلشوره دارد…

پریسان او را تهدید کرده بود…

گیج و سردرگم افکارش همه جا میپرخید و در آخر بازهم بی نتیجه میماند…

فقط میدانست که نمیخواهد سوگند بفهمد…

سوگندی که عاشقانه او را دوست داشت و در تمام این سال ها برایش کم نگذاشته بود…

همسری پاک و مهربان…

صبور و پر مهر…

نگاهش باز در چشمان پر مهر و خندان سوگند خیره شد و ذهنش در گذشته ها به دنبال او و نشانی از او گشت…

در گذشته ایی که او و پریسان برای خود قصری از رویاها و خیالات عاشقانه ساخته بودند…

بی خبر از آینده ، خود را زن و شوهر تصور میکرد و با خیال یکدیگر زندگی مشترکی در ذهنشان میساختند…

همان روزهایی که نقش سوگند در زندگی اش پرنگ شد…

فقط دو هفته تا قرار عقد رسمی شان مانده بود و طی این مدت هر دو به دنبال کارهای شخصی خویش و آماده شدن برای عقد بودند…

سعید شاد و سرحال تر از همیشه گویی بالی در آورده باشد ، در آسمان ها پرواز میکرد و در حال محیا کردن و برگذاری جشنی به یاد ماندنی بود…

و پریسانی که دیگر سر از پا نمیشناخت و سراپایش از شوق لبریز و صورتش همیشه خندان بود ، چند روزی را مرخصی گرفت تا بتواند ان جور که دوست دارد و دلش میخواهد آماده مراسم شود…

مراسم ازدواج و یکی شدنش با مردی که نامش را عشق گذاشته بود…

سعید یک پایش در دانشگاه و از طرفی هم دنبال تاسیس شرکت و دست و پا کردن کاری خوب و پر درآمد با دوست و رفیق دیرینه خود بود…

قرار بر این بود که چند روز مانده به عقد کارت های مراسم را در دانشگاه و بین دوستان پخش کنند و از این رو همه ی دوستان را به غیر از خانواده ی سعید مطلع سازند…

آن روز پنج شنبه بود و سعید بعد از کارهای شخصی اش راهی دانشگاه شد..

به محض ورود به محوطه ی اصلی قدم هایش را تند کرد…

میخواست نزد یکی از استادانش برود و در مورد یکی از درس های اختصاصی اش با او صحبت کند…

هنوز وارد سالن مورد نظرش نشده بود ، که صدایی ظریف و بیش از حد آرام او را صدا زد…

سعید با شنیدن نامش روی پاشنه ی پا چرخید و چشم در چشم سوگند که با چشمانی براق نگاهش میکرد ایستاد…

-جانم؟؟

سوگند که به طرز محسوسی دست و پایش را گم کرده و گونه هایش گل انداخته بود ، با شرمی خاص لبانش را برهم فشرد و سرش را پایین انداخت…

سعید مستاصل نگاهی به ساعتش انداخت و قدمی دیگر نزدیک شد…

-چیزی شده سوگند خانم؟؟

خدایی نکرده اتفاقی افتاده واستون؟؟

سوگند سرش را بالا گرفت و آرام لبخند زد…

-نه چیزی نیس…

فقط…

راستش…

یعنی چه جوری بگم…

سعید یک تای ابرویش را بالا فرستاد ، در حالی که در یک گوشه ی ذهنش درگیر استاد و صحبت با او بود ، به این فکر میکرد که تا به حال آن دختر آرام وکم حرف را اینچنین ندیده…

-خواهش میکنم با من راحت باشید سوگند خانم…

اگر چیزی هست بگید لطفا چون من کمی عجله دارم…

سوگند با تردید سرش را تکان داد ، در حالی که بین گفتن و نگفتن دست و پا میزد لبش را با زبان تر کرد…

امروز بعد از مدت ها درگیری و کشمکش با عقل و دل ، به خود قول داده بود تا قدمی بردارد…

کاری بکند بلکه دل اسیر و گرفتار خود را کمی آرام سازد…

تا یک دل شود…

-میدونید چیه آقا سعید امروز با بچه ها قرار کوه و گردش دسته جمعی گذاشتیم…

خوشحال میشیم شما هم بیاید…

گفتیم حالا که دیگه آخرای دانشگاه هست بیشتر دور هم باشیم…

تا بعد ها دلمون واسه هم تنگ نشه…

و حسرت این روزها رو نخوریم…

سعید چند لحظه سرش را پایین انداخت و در ذهن برنامه اش را مرور کرد…

حالا بعد از مدت ها دوندگی و کارهای تمام نشدنی ، دلش یک گردش دوستانه و کمی استراحت میخواست…

میدانست پریسان امروز تا شب را برای خودش برنامه ی کاملی چیده و قرار است به کارهای شخصی اش برسد…

خودش هم کار خاص و چندان مهمی نداشت ، فقط میخواست با استادش کمی صحبت کند …

صدای لرزان سوگند افکارش را پراند…

-میاین؟!؟

سعید به چشمان پر برق و درخشانش خیره شد و لبخند عمیقی بر لب نشاند…

-چرا که نه…

اون هم وقتی بانویی مثل شما دعوتم میکنه…

اصلا مگه میتونم نیام…

و تپیدن قلب سوگند با شدتی بیشتر و پیچیدن صدای کوبشش در راهرو ، همراه با روشن شدن وجودش از شمعی کم نور ولی پر امید…

هوای آن بعد از ظهر آفتابی بیش از حد خوب و دلپذیر بود…

نسیم خنک و آرامی میوزید و فضای زیبا و دوست داشتنی کوه را خنک و دلچسب تر از همیشه میکرد…

همه جا پر بود از نشاط و شادی …

جوانان با انرژی تمام نشدنی مسیر کوه را طی میکردند و هر لحظه بیش از قبل لبریز از لذت و آرامش میشدند…

سعید هم ، شاد و سرحال تر از همیشه با لبانی که مدام میخندید در کنار همکلاسی ها و دوستانش قدم برمیداشت…

گویی زندگی اش رنگی دگر به خود گرفته باشد…

تغییر کرده باشد…

تغییری که مدت ها انتظارش را میکشید و میخواست…

حالا وقتش بود…

وقت رسیدن و خواستن…

سوگند نیز جلو تر از او همراه با دختر ها سربالایی کوه را بالا میرفتند…

دختر ها همراه با شیطنت های ریز و دخترانه ، با یکدیگر پچ پچ مکیردند و آرام میخندیدند…

پس از ساعتی راه رفتن و رسیدن به مکانی برای استراحت ، در حالی دیگر که نفس ها به سختی بالا می آمد ، دختر ها از حرکت ایستادند و دست به کمر منتظر رسیدن بقیه گروه شدند…

سعید با دیدن دختران قدم هایش را تند کرد و دستش را به نشانه ی سکوت بالا گرفت…

سپس با چشمانی که از خوشی میدرخشید و لبانی که میخندید رو به روی جمع ایستاد…

بچه های گروه با دیدنش که گویی خبر مهمی برای گفتن دارد ، ساکت و آرام پر از کنجکاوی دورش حلقه زدند …

پس از چند لحظه صدای تقریبا بلندش که غرق در شور و هیجان خاصی بود در فضای آرام کوه پیچید…

-امروز یکی از بهترین روزهای زندگی منه و من واقعا خوشحالم که توی این روزهای خوب شماها دوستان خوبم در کنارم هستید…

راستش اصلا نمیدونم چه جوری باید بگم…

اصلا باید الان بگم یا نه ولی در واقع دیگه توان این همه خود داری رو ندارم و میخوام دوستانم هم بدونن…

خب باید بگم که به زودی زود یه اتفاق مهم توی زندگی من میوفته ، اتفاقی که خیلی وقته منتظرشم…

البته اگر همه چیز اون جور که میخوام و پیش بینی کردم پیش بره و مشکلی پیش نیاد…

چشمان سوخته اش روی جمع چرخید….

همگی با تعجب و کنجکاوی خاصی نگاهش میکردند…

حالا گویی همگی میخواستند دلیل آن همه شادی و شادابی را بدانند…

-خب راستش این رازی هست که من مدت هاست توی سینم نگهش داشتم و الان حس میکنم که دیگه وقتشه همه ی شما و همینطور تمام دنیا بدونن که من …

چشمانش باز چرخید و در چشمان منتظر و بی قرار سوگند خیره ماند…

چشمانی که عجیب تر از همیشه به نظر میرسید و سعید دلیل این همه عجیب بودن را نمیدانست …

مطمئن نبود او میداند یا نه…

سوگند بهترین و نزدیک ترین دوست پریسان بود و سعید احتمالش را میداد که او از همه چیز خبر داشته باشد …

اویی که چشمان نگرانش آرام و قرار نداشت…

سعید برای لحظه ایی کوتاه سکوت کرد و ناخواسته به آن چشمان پر تلاطم چشم دوخت…

-خب …

من میخوام همینجا و در حضور همه اعلام میکنم که به همین زودی ها یعنی …

من میخوام ازدواج کنم…

به همین خاطر هم امروز همگی مهمون من هستید…

هرچیزی که دلتون میخواد سفارش بدید…

امروز روز زندگی منه…

آخرین روزهای مجردی من ….

با تمام شدن صحبت های سعید پس از چند لحظه ی کوتاه جمع به یک باره از شادی و خوشحالی منفجر شد….

صدای سوت و جیغ های سر خوش دختران و پسران ، همراه با دست زدن و کل کشیدن های بی وقفه فضای کوه را در برگرفت…

تنها سوگند بود که مانند مجسمه ایی خشک و بی روح، سرجایش باقی مانده بود و به جای خالی سعید که حالا در آغوش دوستانش بود نگاه میکرد…

ضربان قلبش به یک باره بالا رفته و بی امان میزد…

چیزی درون سینه اش میسوخت…

گویی به یک باره تمام تنش دچار لرز و هیجان شده باشد ، وجودش دیگر آرام و قرار نداشت…

حسی عجیب همراه با ترس و اضطراب تمام رگ و پی اش را در برگرفته بود…

چشمانش هنوز از نگاه خیره ی چند ثانیه ایی سعید میسوخت…

دست پر لرزش را بالا آورد و روی گلویش گذاشت…

حس میکرد نفسش بالا نمی اید…

هنوز نمیدانست چه شده و چرا او اینگونه پریشان و حال ندار است…

با تکان دادن بازویش توسط یکی از دخترها به خود آمد و با گیجی نگاهش کرد….

-چته سوگند چرا ماتت برده دختر؟؟

دختر جوان با شیطنت خاصی چشمک ظریفی زد و بازویش را آرام فشرد….

همراه با خنده های ریز و موذی…

-خجالت نکش عزیزم ، ما خودمون رو میزنیم به نفهمی…

انگار که هیچی ندیده باشیم…

سوگند خیره نگاهش کرد…

چرا آن روز هیچ چیزی را نمیفهمید و درک نمیکرد…

حتی این سخنان پر کنایه را…

-منظورت چیه؟؟

چی رو ندیدی؟؟

چی میگی تو اصلامن نمیفهمم …

دختر قری به گردنش داد و به سعید اشاره کرد…

-حق داری عزیزم…

اعتراف میکنم اگر به چشم های من هم اونجوری خیره میشد و میگفت میخوام زن بگیرم منم الان حال و روز تو رو داشتم…

حالا راستش رو بگو کلک میدونستی و سوپرایز شدی؟؟

سوگند دیگر توان ایستادن روی پاهایش را نداشت…

گویی گوش هایش اشتباه میشنید…

یا شاید دیگر نمیشنید…

تمام تنش به یک باره کوره ایی از آتش شد…

گرمی و حرارت در تمام تنش نشست…

دست عرق کرده و پر لرزش را در میان دستان دختر جوان گذاشت و آرام روی تکه سنگی نشست….

نگاهش کمی دور تر را جست و جو کرد…

شور و حرارت خاصی در جمع دوستانش ایجاد شده بود…

همگی دور سعید حلقه زده وبه او تبریک میگفتند…

-نه اینجوری نیست…

-چی میگی تو دختره ی دیوانه ؟؟

چرا خود رو میزنی به نفهمی….

ندیدی چه جوری بهت زل زده بود ؟؟

بعدش هم گفت میخواد ازدواج کنه اون هم خیلی زود…

راستش رو بخوای من همیشه حس میکردم کهتو و سعید ازهم خوشتون میاد …

خیلی میدیدم گاهی باهم حرف میزنید…

انکار نکن اون نگاه های سوزنده و پر عطش رو سوگند خانم …

من که میدونم دوستش داری…

الانم از هیجان زیاده که اینجوری شدی عزیزم….

سوگند کاملا به طرف دوستش برگشت و سرش را تکان داد…

-ولی من اصلا اینجوری فکر نمیکنم ….

آخه من اصلا هیچی نمیدونم…

اگر هم بر فرض ممکن حرف های تو درست باشه و منظور سعید من باشم ، نباید به من حرفی بزنه ؟؟

چیزی بگه ؟؟

همچین چیزی واقعا بین ما نبوده…

-خب پس مورد دوم تایید میشه…

سوپرایز…

سپس با لبخند از کنار سوگند بلند شد و به سوی جمع دوستانش حرکت کرد…

در همان لحظه سعید که تازه از حصار دوستانش خلاص شده بود ، متوجه حضور سوگند شد که خارج از جمع روی تکه سنگی نشسته و به جای نامعلومی نگاه میکند…

دستانش را در جیب گرم کنش فرو برد و با قدم های اهسته به سمتش رفت…

و چشمان شگفت زده ایی که رفتنش را همراهی میکرد…

گیج و بی حواس تر از همیشه در حالی که گذشته و روزهای تلخش هر لحظه با شدت بیشتری به مغزش هجوم می آورد ، دست مشت شده اش را به در کوبید …

آرام و بی جان …

کم توان…

پس از لحظه ایی منتظر ماندن ، بی اینکه بداند چقدر گذشته در به آرامی باز شد…

با باز شدن در چشمانش از موج های تیره ی در چوبی گرفته شد و تا چهره ی نگران سوگند بالا آمد …

چقدر حالت چشمانش عوض شده بود…

رنگ نگرانی اش با نگرانی آن سال ها فرق داشت …

گویی چشمانش دیگر آن شور و حرارت سابق را نداشت…

آن خیرگی و درخشندگی را…

آن هم شادی و شادابی را …

صدای سوگند افکار تمام نشدنی و پریشانش را در هم ریخت …

افکاری که هر لحظه به یک رنگ بود و به هر سویی کشیده میشد…

-کجایی تو سعید ؟؟

میدونی چند بار زنگ زدم بهت ، چرا جواب نمیدی ؟؟

دفتر هم که نبودی دلم هزار راه رفت …

سعید نگاه از چشمانش گرفت و آرام وارد خانه شد…

همراه با صدای آهسته و بی حس و حالش ، خود را روی کاناپه ، کنار دست یاسمن که آرام خوابیده بود رها کرد …

-کار داشتم نگرانی نداره که …

سپس کمی روی دختر کوچوی زیبا و دوست داشتنی اش خم شد ، تا صورت کوچک و معصومش را بهتر ببیند…

عمیق تر…

لپ های صورتی اش به قرمزی میزد و موهای خیس و عرق کرده اش به پیشانی چسبیده بود…

قفسه ی سینه اش آهسته بالا و پایین میشد و صدای نفس های ارام و منظمش در فضای ساکت خانه میپیچید…

-از صبح که از خواب بلند شد تب داشت….

الان یکی دو ساعته بهتر شده…

فکر کنم سرما خورده …

سعید در حالی که ناخواسته اخم و ناراحتی تمام چهره اش را پوشانده بود سرش را بالا اورد…

-کی؟؟

سوگند آهسته کنار یاسمن نشست و دستش را روی پیشانی اش کشید و موهایش را نوازش کرد…

-کی ؟؟

یاسمن رو میگم دیگه حواست کجاست سعید؟؟

سعید نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمان سوخته اش که ان روز بیش از حد خسته و سوزنده بود آرام بسته شد…

-خستم…

دلم میخواد بخوابم سوگند …

سوگند دستش را روی زانوی سعید گذاشت و آرام فشرد…

-سعید از پری اینا خبری نداری تو ؟؟

سعید تکیه اش را برداشت و صاف نشست…

بازهم نگرانی تمام وجودش را پر کرد…

میترسید…

بیش از همیشه میترسید و از این مه ترس وحشت داشت…

به یک باره حرف های پریسان، با همان صدای خش خورده ولی محکم در گوش هایش پیچید…

تهدید هایش را باز شنید…

التماسش…

صدای گریه های امیر حسین که انگار زیاد وقت برای بودن و نفسش کشیدن نداشت…

-نه …

-چند روزه خبری ازشون نیست سعید ، من واقعا نگرانم…

هرچی هم به پری و مسیح زنگ میزنم هیچ کدوم جواب نمیدن اصلا نمیفهمم چی شده…

من خیلی نگرانم دلم شور میزنه…

سعید سرش را تکان داد و از جایش بلند شد…

گویی دیگرآرام و قرار نداشت…

آرامش نداشت…

راحتی و آسایش نداشت…

اگر سوگند میفهمید…

اگر پریسان تهدید هایش را عملی میکرد چه بلایی بر سر سوگند و یاسمن می آمد؟؟

آن ها خانوده اش بودند…

تنها دارایی اش…

-دیگه بهشون زنگ نزن سوگند…

بهتر بزاری به حال خودشون باشن اونا الان وضعیتشون خوب نیس درگیر کارهای بیمارستان و بچشون هستن…

و سینه اش تیر کشید از به کار بردن آن کلمه ی لرزان…

امیر حسین متعلق به او بود…

بچه او بود…

سوگند که از حرف ها و حالات مضطرب سعید گیج شده بود ، از جایش بلند شد و رو به رویش ایستاد…

-یعنی چی آخه؟؟

نمیشه که همینجور رهاشون کنیم به امان خدا که ، شاید کمکی چیزی بخوان…

اون بچه حالش خوب نیس سعید …

گناه داره …

امروز که یاسی یکم تب کرده بود یه لحظه به این فکر میکردم که اگه خدایی نکرده این اتفاق واسه بچه ما می افتاد ما چیکار میکردیم…

وقتی یاسی یکم مریض میشه من میخوام بمیرم دیگه چه برسه به اینکه …

نگاه آشفته ی سعید روی چشمان سوگند و قطرات آرام اشک که از چشمانش پایین میچکید ثابت ماند…

-خیلی سخته سعید…

اون بچه خیلی کوچیکه…

اون طفل معصوم گناه داره ، خدا کنه حالش خوب بشه و با اون تن کوچیک و ضعیفش این همه زجر نکشه…

سعید دستش را با شدت به پیشانی اش کشید…

سرش گیج میرفت…

سرش درد میکرد…

صدای تیک تاک ساعت هم که گویی صدایش چندین برابر شده بود ، حالش را بدتر میکرد و روی مغزش خط میکشید …

داشت دیر میشد…

داشت وقت را از دست میداد…

پسرش بود…

داشت پسرش را از دست میداد…

آرامش خانواده اش داشت از دست میرفت…

پسرش داشت از دست میرفت…

هنوز هم صدای گریه هایش را میشنید…

هنوز ناله میکرد…

درد داشت…

پسرش بود…

هم خونش…

کف دو دستش را محکم روی شقیقه هایش گذاشت و فشرد…

فشرد…

ولی ذهنش آرام نمیگرفت…

صداها قطع نمیشد…

سوگند با دیدن رنگ و روی پریده و حال خراب سعید یک قدم نزدیک تر امد….

-سعید؟؟

چت شد؟؟

در همان لحظه صدای آرام و خواب آلود یاسمن تن مردانه اش را لرزاند…

-بابایی؟؟

اومدی پیشم ؟؟ کجا بودی بابا من مریض بودم ولی تو نبودی پیشم …

ببین بابا…

ببین چشام میسوزه هنوز ، اومدی منو ببری دکتر؟؟

ولی سعید دیگر یاسمن را نمیدید…

دخترش را نمیدید…

ناخواسته و بی اراده بود اشک های جوشان و سوزانی که از چشمانش پایین میچکید…

-نه …

نـــــــه ….

سپس با قدم های بلند در حالی که سر زانوهایش میلرزید به سمت اتاق حرکت کرد ….

باید کاری میکرد…

باید عجله میکرد…

داشت دیر میشد و او وقت کافی برای آنچه که میخواست و باید انجامش میداد نداشت…

برای وجود سوگند که حالا بیش از همیشه دوستش داشت…

برای یاسمن که پاره ی تنش بود…

برای زندگی اش که دیگر آرامش نداشت…

و برای پسرش…

باید شناسنامه و دفترچه بیمه اش را هم برمیداشت…

شاید لازمش میشد…

نمیدانست …

هیچ نمیدانست…

گویی دیگر حال خودش را نمیفهمید….

دیگر هیچ نمیفهمید…

فقط میخواست آن کابوس و عذاب تمام شود…

خلاص شود…

سوگند که از حرکات سعید متعجب و نگران شده بود به دنبالش به طرف اتاق دوید…

سعیدی که با شدت در های کمد ها را باز میکرد ،کشوهای میز را بیرون میکشید و هرچیزی که به نظرش لازم می آمد را درون چمدان بزرگ شان میریخت…

-تو داری چیکار میکنی سعید چی شده؟؟

داری من رو میترسونی…

تو رو خدا حرف بزن به من بگو چی شده ؟؟

واسه پری اینا اتفاقی افتاده سعید آره؟؟

حتما یه چیزی شده که تو اینجوری شدی ولی به من نمیگی…

امیر حسین چیزیش شده ؟؟

نکنه…

سعید لباس های درون دستانش را درون چمدان گذاشت، سپس به طرف سوگند برگشت و با دو دست بازوی سوگند را گرفت و در میان دستان سرد و لرزانش فشرد…

-هیچی نشده سوگند…

حال همهشون خوبه عزیزم ، تو فقط به من گوش کن خب؟؟

خوب به حرفهای من گوش کن ببین چی بهت میگم ، دوست دارم به حرفم گوش کنی خانومم باشه؟؟

سوگند سرش را تایید مانند تکان داد…

هم زمان قطرات اشک باز از چشمانش رون شد…

دلش گواهی بد میداد…

دلش شور میزد و تمام وجودش ناآرام بود…

-من مجبورم که برای چند روز برم جایی سوگند یه سری کار هست که باید انجام بدم…

یعنی باید برم…

واسه آرامش تو و یاسمن باید برم…

واسه زندگیمون…

واسه خیلی چیزا که الان وقتش نیست واست بگم…

سریع هرچی که واسه یه هفته تا ده روز لازم داری رو بردار ، من میرسونمت ترمینال باید برای یه مدت کوتاه بری خونه مامانت اینا…

فقط زود آماده شو چون دیر میشه…

یادت نره چی بهت گفت ازت میخوام که دیگه به پریسان و مسیح زنگ نزنی …

به هیچ عنوان…

-ما چرا باید بریم ؟؟ اصلا تو کجا میخوای بری؟؟

چرا زنگ نزنم؟؟

چرا سعید دارم سکته میکنم بهم بگو چرا؟؟

داری دیوونم میکنی…

-نپرس سوگند…

الان چیزی ازم نپرس…

با هیچ کسی هم در موردش حرف نزن تا خودم برگردم و بیام دنبالت…

قول میدم خیلی زود برگردم…

مگه نمیخوای حال امیر حسین خوب بشه ؟؟

من باید کمکش کنم …

واسه این میرم فقط همین رو بدون …

بعدا مفصل واست توضیح میدم نگران هیچ چیزی هم نباش اصلا …

حالا هم عجله کن باید وسایل رو جمع کنیم …

یاسمن رو خودم آماده میکنم…

با وجود شک و دو دلی که هنوز درون دلش بود ، ولی بازهم به همان سمت میرفت …

میرفت تا کار را برای همیشه تمام کند…

یک بار دیگر همه چیز را درون ذهنش مرور کرد ، تا خود را قانع و راضی کند ، که این درست ترین کار ممکن در این شرایط نا بسامان است…

که اگر این کار را ان گونه که باید انجام ندهد ممکن است همه چیز بهم بریزد…

پریسان را خوب میشناخت و میدانست هرکاری از دستش بر می آید..

ساعت ها روی این موضوع و تصمیمش فکر کرده بود و حالا میدانست این کار عاقلانه ترین راهی است که برایش باقی مانده…

با اینکه میترسید و ریسک بزرگی بود برایش …

ولی باید انجامش میداد …

برای خلاصی و رهایی همیشگی خودش …

برای چشم های سوخته و نالان آن کودک بی گناه که از رگ و ریشه اش بود…

برای حفظ آرامش خانواده اش ، که مدت ها از آن غافل شده بود ، شاید از همان روز اول …

همان روزی که با لج با نادانی تمام با پریسان و از روی حرص و ناراحتی ، تن به این ازدواج داده بود…

ازدواجی که حالا میدانست درست ترین انتخابش بوده…

ولی حیف که دیر بود…

دیر بود برای فهمیدن و پشیمان شدن…

حالا میخواست برود تا شاید بتواند کمی جبران کند و جلوی عواقب اشتباهاتش را بگیرد…

جبران تمام بی مهری ها و دروغ هایش به همسری پاک چون سوگند…

صدای ضبط را زیاد کرد…

شیشه ی ماشین را کمی پایین داد ، تا هوای آزاد نفس کشیدنش را راحت تر کند و با تمرکز بیشتری به همه چیز فکر کند…

پایش را روی پدال گاز فشرد و آخرین چهار را منتهی به بیمارستان را هم پشت سر گذاشت…

دیگر چیزی نمانده بود ، تا آخرش…

میخواست آن روز همه چیز را تمام کند…

یک بار برای همیشه…

این تنها راه ممکن بود…

پس از دقایقی کوتاه با نمایان شدن ساختمان بزرگ بیمارستان ، ماشین را در جای مناسبی پارک کرد و نفس حبس شده اش را با صدا به بیرون فرستاد …

نگاهش را به ساختمان و پنجره های کوچکش دوخت ، ولی تمام فکرش درگیر همسر و فرزندش بود که ساعتی پیش راهی رامسر شده بودند…

بلاجبار….

با چشمانی اشک الود و نگاهی نگران…

با پاهایی سست و لرزان…

هیچ کدام از حرف ها و دل گرمی هایش هم نتوانسته بود دل ناآرام و بی قرار سوگند را آرام کند…

یاسمن هنوز اندکی تب داشت و قلب سوگند به شدت میسوخت…

خداحافظی کوتاه ولی سوزانش با آن دو عزیز که گویی تازه یافته بود ، جلوی چشمانش جان گرفت…

هنوز حس میکرد دست های کوچک دخترش را که محکم دور گردنش حلقه شده بود…

دست های داغ و دخترانه اش راضی به رفتن بدون پدر نبود…

یک بار دیگر صدای کودکانه و ملتمسش درون گوش هایش یپیچید…

او هم میخواست پدرش با آنها برود…

در کنارشان باشد…

هر سه نفر کنار هم …

ولی سعید با بوسه ایی آرام گره ی دستانش را باز کرده و آن را به آغوش مادرش سپرده بود…

مادری که گویی پایش توان رفتن و دستانش تحمل رهایی از دورن دستان همسر و خداحافظی حتی برای چند روز را هم نداشت…

نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد …

انگشتانش را دور فرمان پیچاند…

چشمان سوخته و تیره اش هنوز به ساختمان بزرگ بود…

به اتاق های کوچک و کنار هم…

با شنیدن صدای بلند رعد از دل گرفته ی آسمان، نگاهش به سمت بالا کشیده شد…

آسمان با ابرهای سیاه و تیره گرفته شده بود…

دلش لرزید…

تمام تنش لرزید و از آن لرز به ترس افتاد…

ولی دیگر برای بازگشت دیر بود…

برای پشیمانی…

برای تمام کارهایی که حالا فقط ای کاش هایش بجا مانده بود…

برای تمامی سال های از دست داده و فنا شده…

نگاهش را از آسمان گرفت و چشمانش را بست…

شاید این آخرین باری بود که میخواست به یاد بیاورد…

یک بار دیگر مرور کند…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان آنتی عشق 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: هامین بعد ۱۲سال به ایران برمی‌گردد و تصمیم دارد زندگی مستقلی را شروع کند. از طرفی میشا دختری مستقل و شاد که دوست دارد خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.…

دانلود رمان سالاد سزار 3.7 (3)

بدون دیدگاه
خلاصه: عسل دختر پرشروشوری و جسوری که با دوستش طرح دوستی با پسرهای پولدار میریزه و خرجشو در میاره….   عسل دوست بچه مثبتی داره به نام الهام که پسرخاله…

دانلود رمان بهار خزان 3.7 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه : امیرارسلان به خاطر کینه از خانواده ای، دختر خانواده رو اسیر خودش میکنه تا انتقام بگیره ولی متوجه میشه بهار دختر اون خانواده نیست و بهار هم…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x