رمان یادم تو را فراموش پارت 16

-نگران نباشید ، به موقع اش میبینید ، الان منتقلش میکنند به ICU ، فعلا باید منتظر عکس العمل پیوند باشیم…

نگاه نامجو بر روی مسیح و بی تفاوتی اش چرخید…

بروی ان همه بی خیالی و آرامش…

مسیحی که گویی هیچ دلواپسی و دغدغه ای در دنیا نداشت…

خالی از همه ی حس های هستی بود …

-یک مساله دیگه هم هست که باید در موردش باهاتون حرف بزنم ، تا چند دقیقه دیگه توی اتاقم باشید…

اینجا نمیشه در موردش صحبت کرد…

سپس با قدم های محکم از آنجا دور شد…

صدای پریسان از اضطراب پر بود و استرس دیگر رهایش نمیکرد…

-وای خدایا یعنی چی میخواد بگه این باز ، دارم میمیرم از ترس…

قلبم داره میاد تو دهنم چرا این کابوس لعنتی تمام نمیشه…

نگاه تیره ی مسیح تا چشمانش بالا آمد ، همراه با نقش پوزخندی کم رنگ و بی جان بر لب هایش…

-نگران سعیدی؟؟

پریسان لبانش را بر هم فشرد …

-من فقط نگران پسرم هستم…

هیچ چیز دیگه هم واسم اهمیت نداره…

مسیح آرام با از جایش بلند شد …

-تو فقط باید نگران خودت باشی نه دیگران…

سپس رویش برگرداند و به سمت اتاق نامجو حرکت کرد…

با همان پاهای گریزان از تمامی ساختمان های پزشکی دنیا …

با چشمانی دلگیر و دلی سیاه …

با باور و اعتقادی زیر پا له شده و قلبی سرد و یخی درون سینه اش…

با احساسی منجمد شده از سردی …

پریسان نیز کیفش را از روی صندلی چنگ زد و پشت سرش به راه افتاد ، با حسی نفرت انگیز از تمامی اتاق هایی که خبر های بد و شومی به همراه داشت…

نامجو روانویس اش را در دست فشرد و به صورت های زن و شوهری غریبه زل زد…

-امروز واقعا روز خسته کننده ای رو داشتم ، ولی سعی میکنم تا جایی که میشه واستون توضیح بدم همه چیز رو …

خب من قبلا گفته بودم که این عمل واسه دهنده هیچ مشکلی رو ایجاد نمیکنه و خطر جدی نداره در واقع…

پریسان خود را جلو کشید و با چشمانی گشاد شده به دهان نامجو زل زد…

-واسه امیرم مشکلی پیش اومده؟؟

تو رو خدا بگید چی شده دکتر من دیگه طاقت ندارم…

مسیح اما با سری پایین افتاده ، با نگاهی دوخته شده به سرامیک های زیر پایش نشسته بود و در افکار خودش غرق بود…

-خب ما برای دهنده از بیهوشی عمومی استفاده کردیم و البته متخصص بیهوشی ما قبل از عمل همه چیز رو چک کرد و هیچ مشکلی هم نبود غیر از همون استرس و ترس اش در واقع که خب طبیعی به نظر میرسید…

پریسان که دیگر صبر و تحملش را از دست داده بو از جا برخواست و رو به روی میز نامجو ایستاد…

-شما چی میخواین بگید ، چرا حرف تون رو واضح نمیگید…

بگید دیگه…

-من خودمم که دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاده و همه چیز برام عجیب هست هنوز…

توجیح پزشکی درستی براش ندارم…

در واقع این اتفاق خیلی نادر هست…

راستش پدرِ اون بچه طی بیهوشی عکس العمل بدی نشون داد…

درسته که افرادی بودن که پیوند دهنده بودن و بهوش نیومدن و بدنشون ناسازگار بوده با بیهوشی ، اما مطمئنا مال اون اوایل بوده الان همه چیز توسط متخصصین چک میشه ، ویزیت میشه…

حتما شنیدین که بعضی ها زیر بیهوشی طاقت نمیارن ، چون طی بیهوشی یکسری علائم ضعیف میشن و یا از بین میرن که فردی که خودش هم بدن ضعیف و بیماری داشته باشه نمیتونه تحمل کنه…

لبان پریسان به شدت میلرزید…

دستانش هم…

تمام تنش به رعشه افتاده بود و تنها یک کلمه ، اسمش ، از میان دندان های کلید شده اش خارج شد…

-س .. سعـــــید ….

-متاسفانه ما نتونستیم واسش کاری کنیم ، همه چیز خیلی سریع و غیر قابل باور و البته پیش بینی نشده بود…

افت شدید فشار ، پایین اومدن ضربان قلب و تــــــمام ….

اتاق دور سرش میچرخید…

دیوار های اتاق دکتر نامجو با حرکتی دورانی ، دور سرش میچریخد و چشمانش رو به سیاهی می رفت…

رو به خاموشی…

و در خاموشی تصویری پیش چشمانش لرزان بود…

تصویری شبیه به سوگند…

و بوی یاسی که می آمد …

صدای دکتر در گوش هایش میپیچید و او درون اتاق نفرین شده میچرخید…

گویی که خواب میدید ، خوابی تماما وحشت و عذاب …

خوابی پر از کابوس و آرزویش بیداری از تمامی خواب های هولناک بود…

ولی دیگر تمامی نداشت…

گویی همه چیز به تازگی شروع شده بود…

مسیح با حیرت از جا بلند شد…

با لبانی از هم باز مانده و چشمانی براق از اشک از تصور کودکی ، دختر بچه ایی در انتظار پدر…

با همان چشمان عسلی باور نکرده و شک زده اش…

-سعید … مُرده؟؟

یک شبانه روز از رفتن و مَرگ ناباورانه و غیر منتطره سعید گذشته بود…

رفته بود بی اینکه همسر و فرزندش را در آخرین لحظات زنده بودنش دیده باشد…

بی اینکه وداعی کرده باشد…

رفته بود و بر خلافه خواسته اش ، فرصتی برای صحبت با مسیح نیافته بود ، فرصتی برای جبران نارفیقی هایش…

برای توجیه خیانت بی توجیه اش…

فرصتی برای آرامش گرفتن و توضیح اشتباهات گذشته ، برای همسر دریایی اش…

بی اینکه طلب بخششی کرده باشد و بی این که حلالش کرده باشند…

با کوله باری سنگین ، گناهکار تر از همیشه به سوی خاک رفته بود…

24 ساعت گذشته بود…

مسیح دیگر مسیح نبود…

به معنای واقعی کم آورده بود…

کمرش زیر بار تمامی مشکلات و بدبختی هایش خم شده بود…

بی حس و حال تر از هر وقت دیگری ، خسته از نفس کشیدن ، از اینگونه زندگی کردن و زنده بودن…

از بودن …

دیگر هیچ چیز را درک نمیکرد…

دیگر نمیدانست خوب چیست و بد کدامست…

نمیدانست خوشحالی چیست ، غم چیست ، درد چیست…

همه چیز برای او یک رنگ شده بود…

بی رنگ…

24 ساعت گذشته بود و حالا ایستاده بود وسط اتاقی خفه با هوایی دم کرده و صحبت های نامجو او را از پا در آورده بود …

او را کُشته بود…

صحبت های پایانی دکتر نفس او را گرفته بود…

مسیح با حسی میان خفگی ، چنگ به سینه و گلویش زده بود و از آن اتاق کذایی گریخته بود…

با قدم هایی تند و لرزان فرار کرده بود از تمامی اتاق های آنجا …

فرار کرده بود از خودش…

زندگی و سرنوشت شوم اش…

و از تمامی خبر های بد دنیا …

پریسان ، با قلبی مملو از درد ، با چشمانی تیره و وحشت زده ، در حالی که حس میکرد تمام استخوان های تنش خُرد شده ، روی چمن های بیرونی بیمارستان در خود مچاله شده بود و نگاهش را به عمق آسمان دوخته بود…

آسمانِ بی ستاره ایی که رو به غروب میرفت…

رو به سرمه ایی…

هر لحظه تیره و گرفته تر…

هنوز باور نکرده بود رفتن سعید را…

مُردنش را…

کلمه ی مرگ در ذهنش تداعی میشد و او را به جنون میکشید…

هنوز در شُک بود و حال چندان مساعدی نداشت…

دلش میخواست با تمام توانش جیغ بکشد ، از ته دلش ، از اعماق وجودش فریاد بکشد بلکه کمی از فشار روحی اش کم شود …

کمی راحت شود …

ولی نمیتوانست…

گلویش به شدت خشک و بد طعم شده بود …

سخت نفس میکشید…

سخت زندگی میکرد…

سخت زنده بود…

همانند انسان های ماتم زده ، تکیه بر درختی خشکیده نشسته بود و از درون میلرزید…

با حس شنیدن صدای خش خش برگ های خشکیده و نزدیک شدن کسی ، با هراس از جا پرید و چشمان دریده و گشاد شده اش را در تاریک و روشن محوطه به مسیح دوخت که آرام آرام جلو می آمد …

مسیحی که انگار زودتر از سعید مُرده بود ، روحش ، احساسش ، تمام شور و اشتیاقش…

پریسان خود را عقب کشید و کاملا به درخت چسبید…

از او میترسید…

از او وحشت داشت…

-چی میخوای … از جونـــــم … چرا نمیـــری ؟؟

چرا راحتم نمیزاری ؟؟

مسیح رو به رویش ، روی همان چمن های سرد نشست …

-اگه ، من … اگه این اتفاق … واسه من میوفتاد … همین قدر ناراحت میشدی؟؟

همین قدر عزا دار …

ماتم زده…

پریسان سرش را به درخت تکیه داد و چشمانش را بست…

چشمانی که خشک ِ خشک بود…

چشمانی که حتی قطره ایی اشک برای از دست رفتن سعید نریخته بود…

-دلم نمیسوزه برات…دلم نمیگیره واسه تمام دردهایی که میکشی … دلم دیگه نمیلرزه واست…

دیگه نمیخوام هیچ وقت ببینمت…

بعد از اینجا دیگه هیچ وقت ، هیچ جایی توی زندگی من نداری…

تو مُردی…

مُردی…

مثل ِ ….

-خواهش میکنم … انقدر عذابم نده ، من حالم خوب نیست راحتم بزار…

برو مسیح…

بزار تنها باشم…

-حرف دارم ، میزنم بعدش میرم برای همیشه …

بودنت … دیدنت عذابم میده …

میخوام این کابوس رو برای همیشه تموم کنم ، راحتت میزارم چون دیگه نمیخوام جلوی چشمم باشی..

پریسان چشمانش را باز کرد…

-من حوصله شنیدن هیچ حرفی رو ندارم…

نه الان ، بزار واسه بعد…

-بعدی وجود نداره …

باید بشنوی … باید گوش بدی به هرچی که میخوام بگم…

پریسان بی حوصله سرش را تکان داد…

-اول از هرچی در مورد خودم میگم …

ازینجا که خلاص شم میرم دادگاه و درخواست طلاق میدم …

خیلی زود همه چیز رو تموم میکنم…

خیلی زود…

مسیح نفس عمیق و بلندی کشید…

نفسی سخت …

– در مورد اون هیچی نمیخوام بگم ، چیزی ندارم در موردش برای گفتن ولی …

سوگند…

پریسان لبش را با دندان فشرد…

به سوگند فکر نکرده بود ، از زمان شنیدن مرگ سعید به همه چیز فکر کرده بود غیر از زن و فرزندش …

از ترس با خبر شدن سوگند و رسوایی اش پیش آنها خود را جلو کشید…

مطمئنن سوگند او را مسبب مرگ همسرش میدانست…

-میخوای چیکار کنی تو؟؟

میخوای بهش بگی و آبروی منو ببری ؟؟ میخوای ازم انتقام بگیری اینجوری آره؟؟

میخوای سوگند رو بندازی به جونم ؟؟

-مگه تو آبرویی هم واسه خودت گذاشتی ؟؟

اصلا تو میدونی آبرو چیه ؟؟

میدونی شرف چیه ؟؟

میدونی اگه سوگند بفهمه با زندگیش چیکار کردی چه حالی میشه؟؟

بهش فکر کردی؟؟

اصلا اون وقتی که فقط به فکر خودت و خواسته های کثیفت بودی به اون و دختر طفل معصوم اش فکر کردی؟؟

پریسان سرش را پایین انداخت و انگشتان دستش را در هم قلاب کرد…

حرفی برای گفتن نداشت…

-هم خودت رو بدبخت کردی هم اون سوگند بیچاره رو…

چه بدی در حقت کرده بود که اینجوری بهش خیانت کردی …

اصلا من به درک …

من به جهنم ، میگم دوستم نداشتی ، از من بدت میومد ولی آخه بی انصاف اون دوستت بود…

چرا با اون؟؟

تو که میدونستی ، میدیدی که چقدر شوهرش رو دوست داره…

چرا خوشبختیش رو ازش گرفتی؟؟

چرا هممون رو به خاک سیاه نشوندی؟؟

ارزشش رو داشت آره ؟؟

به من نگاه کن بگو ارزشش رو داشت …

مسیح کلافه دستش را به صورتش کشید ، سپس انگشت اشاره اش را پر تهدید جلوی صورت قرمز شده و خیس از عرق پریسان تکان داد…

-خوب گوش کن ببین چی میگم بهت ، فکر نکن این کار رو به خاطر تو انجام میدم نه …

به هیچ وجه به خاطر تو نیست چون واسم ارزشی نداری…

اصلا مهم نیستی…

فقط به خاطر سوگند …

فقط به خاطر یاسمن و زجری که میدونم واسشون داره…

هرچند تو این چیزا سرت نمیشه ، ولی من خوب میدونم دونستن حقیقت فقط اون زن بی گناه و دختر معصومش رو عذاب میده…

روزی هزار بار میکشه و زنده میکنه …

مثلِ من …

نمیخوام اونم مثل من داغون بشه ، نمیخوام جلوی چشمای دخترش بشکنه و بمیره …

سوگند باید زندگی کنه …

به خاطر دخترش هم که شده باید سرپا باشه و نفس بکشه…

حالا صدای پریسان میلرزید ، همانند انگشتان در هم تنیده اش …

-و … ولی … سعید مُرده … اون دیر یا زود میفهمه که … شوهرش مُرده …

مسیح سرش را بالا گرفت…

هوا کاملا تاریک شده بود ولی در تاریکی و سیاهی شب هم پوزخند نقش بسته بر لبانش به خوبی مشهود بود…

-ما این رو بهش میگیم…

میخواسته کمکی کنه ، مثل خیلی های دیگه که به خاطر بچه های بیمار تست میدن و ….

از بین ما فقط جواب آزمایش اون مثبت میشه …

احتمالش کمه ولی غیر ممکن نیست…

اون میخواسته به امیر حسین ، به پسرِ مــن و تو کمک کنه …

اون فقط یه اتفاق بوده همین…

مثل یک تصادف…

-باور نمیکنه …

-مجبوره باور کنه ، چاره ایی نداره …

باید قبول کنه…

من نمیزارم ، اجازه نمیدم تصویر زندگی که پیش چشماشِ خراب بشه…

نمیزارم خوشبختیش آوار بشه…

باید همسرش واسش همیشه یه قهرمان بمونه…

همون همسر مهربون و فداکاری که فکر میکرد هست ، ولی نبود …

-من میترسم…

-مهم نیست …

ترس تو … تو … هیچ کدوم مهم نیست …

-برو مسیح حالم خوب نیست ، نمیخوام دیگه اینجا باشی …

-یه چیز دیگه هم هست…

پریسان با دست سرش گرفت…

سری که به شدت درد میکرد و کنار شقیقه هایش به طرز عصبی نبض میزد…

-حرف نزن مسیح حرف نزن…

از حرفهایی که میخوای بزنی وحشت دارم…

اصلا تا میای و میخوای چیزی بگی از ترس میمیرم و زنده میشم…

شدی ملکه عذاب من …

حرفات برام حکم مرگ رو داره…

-امیر حسین….

پریسان از جا پرید …

امیر حسین تمام دنیایش بود…

تمام داشته اش…

– دکتر نامجو میگه بچه داره حالش به مرور بد و بدتر میشه ، بدنش هم نسبت به قبل خیلی ضعیف شده و همچنین پیوند به خوبی و اونجور که توقع داشتن انجام نشده در واقع پیوند پس زده شده و ممکنه به مرور مشکلات خونی بچه زیاد بشه و نارسایی خونی- مغزی ایجاد بشه و ….

در نهایت ممکنه به خاطر شرایط بدش به کما بره …

پریسان با گیجی از جایش بلند شد ، پاهایش جانی نداشت ، ولی میخواست دور شود از تمام صداها و خبر های بد دنیا …

از تمام نحسی ها …

لحظه به لحظه دور میشد و در حالی که اشک های روانش بر صورت میچکید ، زیر لب نفرین میکرد …

خودش را …

خودش را…

خودش را…

نشسته بود روی زمین ، رو به روی مادر جوان و بیمارش ، جلوی پاهای لرزانش…

نشسته بود و به چشمان حسرت زده و اشک بارش ، به چشمان مادرانه اش نگاه میکرد…

به چشمان مصیبت دیده اش…

چشمانی که تنها یک بار این همه پر درد دیده بودشان…

مریم مظلومانه هق هق میکرد و اشک آرام از چشمان بی رمق اش پایین میچکید…

اشک میریخت و مشت های محکمش را به سینه اش میکوبید…

داغ دار بود…

داغ دار نوه ی از دست رفته اش…

نوه ایی که حالا میدانست نوه اش نیست … از آنِ پسرش نیست … حلال نیست …

داغ دار قلب مُرده ی پسرش بود…

جوانش در اوج جوانی پیر شده بود و او به چشم دیده بود سفیدی موهای خرمایی اش را…

و حالا هق میزد از ناکامی فرزندش…

به تخت سینه اش میکوبید و زجه میزد…

میکوبید و ناله میکرد…

نفرین نمیکرد…

تنها میکوبید ، خود را …

مسیح دستان عرق کرده اش را در دست فشرد و سرش را روی پاهای ضریف اش گذاشت…

-قربونت برم مامانم ، عزیز دلم نکن اینجوری با خودت مادرم…

تو رو بخدا اینجوری اشک نریز جونِ من…

آروم باش گل ِمریمم …

آروم باش…

من خوبم مامان جان … من خــــوبم…

و چقدر که خوب نبود…

مهدیس با لیوان آب و داروهایی که آن روزها زیاد شده بود ، کنار مادرش نشست و سعی کرد لیوان آب را به همراه داروها ، تماما به او بخوراند…

به اویی که حالش خوش نبود…مساعد نبود…

ویران بود از ویرانی پسرش…

خودش در اوج جوانی داغ دیده و تنها شده بود و حالش خوش نبود…

دو هفته گذشته بود …

دو هفته که تمامی روزهایش نحس بود و به سختی سپری میشد…

با رنج و عذاب…

سوگند برگشته بود…

با تلفن کوتاهِ مسیح و خبر تصادف ناگهانی سعید برگشته بود…

با دلی پر آشوب در حالی که نگرانی لحظه ایی رهایش نکرده بود…

مسیح گفت بود تصادفی کوچک…

خراشی کوچک تر…

گفته بود نگران نباش فقط خودت را زود برسان…

ولی دل او نگران بود…

آرام نبود…

دلی که مثل سیر و سرکه میچوشید و حسی بد تمام رگ و پی بدنش را در بر گرفته بود…

باور نکرده بود خراش های کوچک ناشی از تصادف را…

باور نکرده بود و صدای لرزان و بغض دارش دل مسیح را به درد آورده بود…

صدایی پر از التماس و تمنا برای شنیدن صدای همسرش …

میخواست صدایش را بشوند ، بلکه دلش آرام گیرد…

ولی صدایی نبود…

سعیدی نبود ، هرچند با خراش های کوچک…

مسیح با هزار جور حرف و بهانه ، او را پیچانده و خواسته بود هرچه زودتر خودش را به تهران برساند…

خودش را رسانده بود…

زود هم رسانده بود…

تک و تنها …

فرزندش را به خانواده اش سپرده و خودش را به بیمارستانی که مسیح نشانی اش را داده بود رسانده بود…

آمده بود و خیره به نام و نشان بیمارستان که تصادف و خراش های کوچک و ناچیز را رد میکرد ، تمام نگرانی ها و استرس هایش را همانجا ، در محوطه ی بیرونی بالا آورده بود…

مسیح که از همان لحظه انتظار آمدنش را میکشید ، به طرفش دویده بود…

زیر بغلش را گرفته بود…

صورتش را آب زده و او را همانند تکه گوشتی بی روح و بی جان ، تا سالن اصلی بیمارستان و راهروهای منتهی به سعید کشانده بود…

سوگند ساکت بود…

برخلاف انتظار مسیح که گمان میکرد به محض رسیدن ، با بی تابی سوال و جوابش میکند ، ساکت بود…

اندام ظریفش درون دستان مسیح میلرزید و دهانش مُهر و موم شده بود…

لال شده بود…

تمام بیمارستان و نام و نشان تن لرزانش او را لال کرده بود…

مسیح او را نزدیک دری سفید رنگ نگه داشت ، دستش را دور شانه های لرزانش حلقه کرد و روی نیمکتی در همان نزدیکی نشاند ، در حالی که سعی میکرد لحن و کلامش آرام و مهربان باشد…

دلسوزانه باشد…

مرحم باشد…

میخواست بر خلافت مام نامهربانی ها و نامروتی ها برای او پر از آرامش و محبت باشد…

-سوگند جان یکم به من گوش میدی؟؟

سوگند تنها سرش را تکان داد و اشک آرام از چشمش پایین چکید…

لبان مسیح بر هم فشرده شد…

گوشه ی چشمانش چین و دلش خراش خورد…

-یکم آروم باش خب ، بزار یکم واست توضیح بدم …

تو اینجوری باشی من نمیتونم حرفی بزنم …

و صدای سوگند که از قعر چاهی عمیق زمزمه گویان به گوشش رسید…

صدایی سرد و بی حس…

-من توضیحی نمیخوام مسیح … فقط بزار سعید رو ببینم … دارم له میشم مسیح زیر این فشار … دارم لـــه میشم

مسیح لبخند تلخی زد…

او هم لـــه شده بود …

خُرد شده بود و حالا چقدر هم درد بودند…

او روحش مُرده بود و دیگری جانش…

-امیر حسین حالش بد بود سوگند … خیلی بد بود…

دکترا گفتن باید هرچه زودتر عمل بشه … باید پیوند بگیره … باید کسی باشه که بتونه بهش زندگی بده وگرنه از دست میره …

سوگند امیر داشت میمُرد…

و سوگند که گیج نگاه میکرد…

نمیفهمید…

سر در نمی آورد و نمیتوانست رابطه ایی بین همسر خراش خورده و امیر حسین کوچک و بیمار پیدا کند…

-ما همه آزمایش دادیم…

حتی …

دستش را درون موهایش لغزاند و به چشمان مات و پر از اضطراب اش خیره شد…

-فقط جواب آزمایش سعید مثبت بود…

فقط اون میتونست…

حس میکرد زیر پاهایش خالی میشود ، حس میکرد درون وجودش هم خالی میشود…

چشمانش سیاهی میرفت و گویی دیوار های بیمارستان هرلحظه به او و تن لرزانش نزدیک تر میشدند…

هوا کم بود…

اکسیژن برای نفس کشیدنش نبود…

سعید نبود…

جانش نبود…

مرحمی برای دلش نبود و دیوار ها میخواستند او را له کنند…

مسیح دست سرد و یخ بسته اش را درون دست فشرد …

-من نمیخواستم اینجوری بشه سوگند … به جونِ یاسمنت … به جون امیر حسینم …

به جون خودت که برام عزیزی…

تقصیر من نبود …

اون خودش انتخاب کرد…

من فکر نمیکردم اینجوری باشه … فکر نمیکردم این همه سخت باشه سوگند…

به جون خودت قسم…

صورتش رو به سفیدی میرفت و لبانش هر لحظه تیره ترمیشد …

زبانش را در دهان چرخاند ، به زور روی پاهایش ایستاد و با نگاه یخ بسته اش به مسیح زل زد…

-کجاس؟؟ سعیدم کجاست ؟؟

جونم کجاست ؟؟

مسیح سرش را آرام تکان داد …

برایش سخت بود ولی باید انجامش میداد…

باید تن نارفیقِ رفیقش را به خاک میسپرد و از تمامی بیمارستان ها و دیوار های سفید و روشن فرار میکرد…

باید این آخری را هم تحمل میکرد…

او مَرد بود و باید تحمل میکرد…

دست سردش هنوز درون دستانش بود ، وقتی او را قدم به قدم به دری سفید رنگ نزدیک میکرد…

پاهای سوگند روی زمین کشیده میشد…

دست و پایش میلرزید و تمام وجودش هم …

و مسیح میشنوید صدای هیستیریک وار برخورد دندان هایش را …

خودش… خودِ بی تاب و بی طاقتش دستش را دور دستگیره حلقه کرد و آن را پایین کشید…

باید فاصله ها را کم میکرد…

باید به سعید میرسید…

به سعیدی که قول داده بود برگردد ، و همه چیز خوب شود…

حالا او به پیشوازش آمده بود…

در سفید رنگ آرام باز شد و تصویر روشن رو به رویش خون را درون رگ هایش منجمد کرد…

حس میکرد قلبش میسوزد…

گویی جگرش آتش گرفته باشد و پوستش از حرارت آتشی پر شعله گز گز میشد…

با تمام وجود حس میکرد تنش خراش برداشته و کسی چیزی را درون قلبش فرو میکند…

دستش را با شتاب از درون دستان مسیح بیرون کشید و با شتاب به سوی تنها تخت اتاق و ملافه برجسته رویش دوید…

باید فاصله ها را کم میکرد…

مسیح دستش را به دیوار گرفت و سرش را به آن چسباند و اشکش چکید…

قطره قطره چکید…

دیگر طاقت نداشت…

تحمل نداشت…

دیگر مَرد هیچ میدانی نبود…

حالا سوگند با چشمانی گشاد شده از وحشت و ناباوری کنار تخت ایستاده بود و با دستانی که دیگر نمیلرزید ملافه سفید را پایین کشید…

پایین کشید و نیشتر درون قلبش رو بیرون کشیدند و دوباره درون قلبش فرو بردند…

بیرون کشیدند و باز فرو بردند…

با بی رحمی تمام فرو بردند و قلبش را سوراخ سوراخ کردند…

فشارش به شدت پایین افتاد و زمین زیر پایش لرزید…

زلزله وار لرزید…

نفس نکشید و پلک نزد…

تنها چشمان دریده اش را به صورت بی رنگ سعید و لبان بنفشش دوخته بود…

به موهایی که همانند همیشه رو به بالا بود…

باید دستش را درون موهایش میکشید … موهایش را بیش از حد دوست داشت…

باید صدایش میکرد … صدایش میکرد تا چشمان سوخته اش باز شود و لبان بنفشش بخندد …

باید او را از خواب بیدار میکرد …

باید نامش را با عشـــق ، هجی میکرد…

باید صورت سعیدش را بعد از روزها ندیدن و دلتنگی لمس میکرد …

ولی لال بود…

لال شده بود و صدایی از حنجره اش خارج نمیشد…

پر از شُک و ناباوری ، با قلبی که حالا از جراحات زیاد و پی در پی جِر خورده بود ، دستانش را از دو طرف روی صورتِ سردش گذاشت و همراه با کشیدن ناخن های بلند و مرتبش رو پوست شفاف و نازکش ، همراه با خراش های کوچک و بزرگ روی صورت مهتابی اش جــــیغ کشید…

جیغ کشید و جیغ کشید و جیغ کشید …

و مسیحی که از صدایِ جیغش ، جگرش سوخته بود و پرده های گوشش پاره شده بود…

به سمتش دویده بود …

دستان محکم و یخش را از روی صورت آغشته به رد خون های باریک پایین کشیده و درون آغوشش نگهش داشته بود…

و سوگندی که باز هم جـــیغ کشیده بود و خون فواره مانند از قلبش بیرون پاشیده و راه گلو و دهانش را پیش گرفته بود…

سعید را خاک کردند…

غریبانه تر از رفتنش و بی وداع تر از همیشه به دل خاک سپرده شد …

سوگند در برزخ بود…

خواب بود و بیدار بود…

بیهوش بود و هوشیار بود…

جای سرنگ های آراش بخش و سرم های درمانگاهی ، روی پوستش میسوخت ولی آرام نمیشد…

دیگر آرام نمی شد…

خانواده اش از شمال آمده بودند و او با دیدن دختر کوچولوی دلتنگ پدر بازهم روانه ی درمانگاه شد و باز هم سرنگ درون رگ هایش فرو رفت و بازهم خون بیرون پاشید …

آن روزها چشم هایش هم خون بار بود…

پریسان را ندیده بود…

پریسان هم اشتیاقی برای دیدنش نداشت…

پریسانی که خودش خون گریه میکرد ، آن روزهای سیاه و لجن مال…

خودش را در بیمارستان و اتاق های تنگ و بی اکسیژن حبس کرده بود و برای بهبودی امیر حسین اش روزشماری میکرد…

حالا فقط میخواست او خوب شود و با هم از تمامی نحسی ها و سیاهی ها فرار کنند…

از تمامی لعن و نفرین ها ..

امیر حسین خوب نبود…

بدن کوچک و نحیفش در اوج بی جانی و بی رمقی پیوند را پس زده بود…

نفسش های خس خسی اش دردآلود بود و نبض اش گویی یکی در میان میزد…

و طبق گفته های نامجو با زیاد شدن مشکلات خونی ، نارسایی خونی – مغزیِ لعنتی که قبلا هشدارش را داده بود ، گریبان گیر جسم کودکانه اش شد و او به کما رفت…

پریسان زجه میزد…

اشک و خونش قاطی شده بود و از اعماق وجود هِق میزد و روزی هزار بار میمرد و زنده میشد…

مسیح هنوز روانه ی همان بیمارستان منحوس بود…

نامجو زمزمه کرده بود مرگ مغزی ، مسیح چشمانش را بر هم فشرده و سینه اش را چنگ زده بود…

آن روزها خودش هم به جای نفس کشیدن خس خس میکرد…

نامجو گفته بود کودک دارد زجر میکشد ….

گفته بود نفسش به دستگاه بند است…

قلب کوچکش دیگر جانی ندارد و دستگاه برایش نبض میزند…

گفته بود باید راحت شود…

دارد زجر میکشد…

نامجو گفته بود دیگر کار از کار گذشته و همین روزها تمام میشود مسیح ، زجرش نده …

این کودک را همراه با عذاب های خود ، عذاب نده رهایش کن …

پریسان جیغ کشید بود …

با مشت تخت سینه ی مسیح کوبیده و تمامی فحش های عالم را نثار او و نامجو میکرد…

فحش میداد و داد میکشید و در آخر التماس میکرد…

و مسیح که در نیمه شبی بارانی ، در اوج خستگی و مُردگی ، رهایش کرده بود…

آزاد ….

بی عذاب و بی درد…

لحظاتی را کنار تخت کوچک و دستگاهای دور و برش ایستاده بود…

امیر خس خس میکرد…

گویی در گلویش جیغی نهفته باشد…

دردی بی پایان…

از گوشه ی لبان خوش فرم و کودکانه اش آبی روشن روانه بود ،گویی که بخواهد دندان در بیاور..

قفسه ی سینه اش به سختی بالا و پایین میشد…

تب داشت…

درد داشت…

دندان هایش داشت در می آمد…

کودک بود و جانی در بدن نداشت…

و مسیح رهـــایش کرده بود…

باران به شیشه های اتاق میکوبید ، وقتی دستگاه هایش را قطع کرده بودند و مسیح به چشم دید که آن جسم کوچک و روشن پس از نفسی راحت و بی خس خس آرام خوابید…

آرام تر از همیشه….

موهای لخت و نرمش ، روی پیشانی به عرق نشسته اش چسبیده بود و لبان کوچک و صورتی اش از هم باز مانده بود…

و ریشه ی دندانی سپید که برق میزد…

مسیح همه را بیرون کرده بود ، تا خودش باشد و پسری که زمانی پسرش بود …

نگاهش کرده بود …

بغلش کرده بود و بویش را به ریه هایش کشیده بود ….

تمام صورتش را بوسه باران کرده بود همانند روز تولدش …

آن روز با اشک شوق و خنده های بی پایان به خاطر پدر شدنش …

به خاطر عشقی که حس میکرد بی پایان است …

حالا و در این شب بارانی ، با اشک های داغ و سوزانی از سر درد و ماتم از سر نا پدری اش …

امیر حسین را درون آغوشش تکان تکان میداد …

باران به شیشه میکوبید و او با هق هق و صدایی گرفته با کودک بی جانش حرف میزد…

پر از نوا و لالایی …

-بخواب دردت به جونم … بخواب بابایی … بخواب عمر بابا … راحت بخواب …

دیگه درد نمیکشی …

دیگه تن و بدنت رو با سوزن سوراخ سوراخ نمیکنن…

دیگه خس خس نمیکنی بابا…

بخواب …

آروم بخواب…

دیگه نمیزام کسی اذیتت کنه بابا جونم…

صورتش را روی صورت نرم و لطیفش گذاشته بود و از اعماق وجود گریه کرده بود…

و تمام بیمارستان که نه ، تمام تهران از صدای هق هق مردانه اش لرزیده بود…

آسمان رعد زد و باران شدت گرفت…

.

.

دستش را درون موهای نرم و خوش حالت پسرش فرو برد…

صدای هق هق آرام و زجه هایش خاموش شده بود…

دیگر به تخت سینه اش نمیکوبید…

قرص های آرامش بخش کار خود را کرده بود و او آرام که نه ، ولی بی حس و بی جان شده بود…

مهدیس گوشه ایی در خود مچاله شده بود و به حرف های آرام و ملتمس مادرش گوش میکرد…

ولی مسیح دیگر نمیشنید …

به طرز عجیبی کور و کَر شده بود…

صدای جیغ های سوگند پس از روزها هنوز درون گوشش بود ، صدای خس خس های کودکی نیمه جان…

نه او قطعا کَر شده بود…

-پسرم خوبم … مسیحم …

رهاش کن مادر…

بزار بره…

مریم نفس نصفه و نیمه ایی کشید و بغض گلویش را مهار کرد…

-نباید شیطان رو با دستهای خودت نگه داری…

دسیسه های اون شیطان صفت زندگیت رو تباه میکنه عزیزدلم…

نباید پسرم…

اون افریته رو بفرست بره …

طلاقش بده مسیح … طلاقش بده …

رهاش کن…

او یک بار رها کرده بود…

امیر حسین کوچک و نالان را از دست تمامی دستگاه ها ، درد ها و رنج ها نجات داده بود …

آزاد کرده بود…

ولی حالا به هیچ عنوان نمیخواست رها کند ، آزاد کند از هر درد و عذابی …

میخواست زجر دهد… عذاب دهد …

میخواست اسیر کند…

برخلاف گفته های چند روز پیشش به پریسان مبنی بر طلاق ، حالا صدای جیغ های گوش خراش و جگر سوز سوگند درون گوش هایش میپیچید و او نمیخواست رهایش کند…

میخواست در بند بکشد ، اسیر کند ، زجر بدهد …

به حرمت اشک های خون بار سوگند و نگاه حسرت بار یاسمن…

به حرمت نفس های خِس خِس آلود…

او فقط میخواست پریسان را زند زنده خاک کند ، چال کند و به درک بفرستد …

پریسانی که با رخت سیاه بر تن ، روز ها و ساعت ها کنار قبر کوچک فرزندش مینشت…

سیاه پوشیده بود و لالایی میخواند…

پر از سوز…

پر از داغ…

سیاه پوشیده بود و دست نوازش بر سر سنگ میکشید…

قربان صدقه اش میرفت و لبخند های مادرانه میزد و لباس های کوچک و تازه خریداری شده را نشانش میداد…

سیاه پوشیده بود و شیر از سینه اش میجوشید …

چنگ به خاک میزد …

ناله و نفرینش در هم می آمیخت…

قلبش سیاه بود…

با آتش نفرتی عمیق درون سینه اش…

و حس انتقامی عمیق تر…

سوزنده تر…

اشک میریخت و اشک میریخت و اشک میریخت …

همه چیز به هم ریخته بود…

آسمان آن روزها تیره و گرفته و ابری بود…

مسیح دیوانه شده بود و به هیچ عنوان از خر شیطان پیاده نمیشد…

دادخواست طلاق نداد…

ممنوع الخروج و ممنوع النفسش کرد…

ممنوع از زندگی…

رها نکرد…

نبرید طناب پوسیده را …

میخواست با همان طناب پوسیده او را دار بزند …

میخواست زنده به گورش کند…

در مقابل التماس های مادر و خواهرش ، در مقابل اشک های آرام و بی صدای محیا که تنها گوشه ایی می ایستاد ، فریاد میکشید…

سر به دوار میکوبید و با چشمانی به خون نشسته قسم میخورد که ” مادرش را به عزایش مینشاند ”

سوگند راضی به رفتن نمیشد…

هِق میزد و از حال میرفت…

هِق میزد برای سعید … هِق میزد برای امیر حسین که حتی نتوانسته بود سرخاکش برود…

هِق میزد برای پریسان که ندیده بودش…

هِق میزد برای یاسی که جلوی چشمانش بابا .. بابا میکرد…

در آخر با زور و اجبار خانواده اش ، با حالی نزار ، در حالی که به زور داروهای آرامش بخش زنده بود ، سنگِ سردِ شوهرش را تنها گذاشت و به همراه خانواده اش به شمال برگشت…

حال مریم رو به وخامت میرفت و در آخر راهی بیمارستان و تخت های سفید شد…

محیا یک دستش به مهدیس بود و یک دستش به خاله مریم اش…

با یک دست آب قند درون دهان مهدیس میریخت و با دستی دیگر تسبیح میگرداند و بالای سر خاله اش” امَن یُجیب ” میخواند

مسیح مشت به در و دیوار میکوبید…

مشت میکوبید…

میکوبید…

و مریم که آرام بود انگار…

شب اخر همه را فرستاد برود…

همه را از اتاق بیرون کرد و فقط خواست مسیح پیشش بماند…

و حرف های آخر ، کلمات آخر ، وداع آخرش با مسیح …

تنش که سرد شد…

دستش که شل شد و از درون دستان مسیح پایین افتاد…

چشمانش که نیمه باز ماند و نگاهش خیره…

صدای نعره های به جنون رسیده ی مسیح تهران را تخریب کرد…

.

.

مریم مُرده بود…

مریمِ مادر … مریمِ خاله …

مریم دلسوز و مهربان مُرده بود …

مهدیس درون دستان محیا پر پر میزد…

خاک را چنگ میزد ، مظلومانه ، غریبانه مادرش را صدا میزد…

مادرش را میخواست…

دیگر کسی ندید اشک های مسیح را … نشنید صدای فریاد و نعره هایش را…

دیگر کسی ندید نفس کشیدن و حتی زنده بودنش را…

تنها ، آرام و بی صدا تن مادرش را به خاک سپرد …

تن پوشیده در میان سپیدی هایش را به خاک میسپرد و حرف های اخرش در گوشش میپیچید …

لحظه ی آخر کفنی سفیدش را کنار زد ، گونه ی سردش را بوسید و وداع کرد…

پر از بغض های تلخ و مهار شده…

مادرش را آن پایین ها ، درمیان بوی خاک تنها خواباند و نگاه خالی و پوچش به سمت محــیا کشیده شد…

روی نزدیک ترین مبل اتاق خودم رو رها کردم و سرم رو میون دستام گرفتم…

وای سرم…

سرم به شدت درد میکرد و کنار شقیقه هام نبض میزد…

نفسم پله پله بود و قفسه ی سینم با شدت بالا و پایین میشد ..

عصبی بودم…

خیلی زیاد…

من از این ندونستن و گیجی های لحظه ایی راضی بودم و دیگران نه …

درک نمیکردم چرا الان اینجا نشستم و این نفهمی خوب بود …

من نمیخواستم چیزی رو به یاد بیارم…

من از دونستن زیاد ، میترسیدم…

چرا من رو به حال خودم رها نمیکردم ؟؟

من که خوبم …

خوبم؟؟

پام رو محکم به پارکت های سوخته کوبیدم …

اگر خوب بودم ، اگر روانی نبودم پس توی این کلینیک چیکار میکردم…

شاید هم بودم…

نبودم ، این تصور ذهنی اون هاست نه من…

سرم رو بلند کردم و به عقب تکیه دادم…

حس میکردم تمام هیکلم سِر و بی حس شده و میل عجیبی هم به خواب داشتم…

اون روز فقط دلم میخواست بخوابم …

بخوابم و بیدار شدنم یک عمر طول بکشه … انقدری که این گیجی و فراموشی لحظه ایی نباشه … ابدی باشه …

با من عجین بشه…

ولی با بدبختی تمام بیدارِ بیدار بودم…

نگاهم رو دور تا دور اتاق گردوندم…

اتاق بزرگ بود ، با دیوارهای طوسی و بنفش تیره و رگه های قرمز و نارنجی جیغ…

رنگش رو دوست نداشتم…

یک جور کِدر ناآروم و متلاطم دوست نداشتنی…

پرده های زخیم یاسی کِدر ، پنجره های بزرگ رو پوشانده بود…

اتاق تقریبا تاریک بود و تنها نور هالوژن های رنگی به اتاق نورهای ضعیفی بخشیده بود…

این اتاق آرامش رو از هرکسی میگرفت چه برسه به من…

اتاقِ ناآروم…

دستام رو توی هم قلاب کردم ، من نمیخواستم که به یادم بیاد…

هیچی …

با تمام عصبی بودن هام ، ذهنم آروم بود و من این آرامش رو بی نهایت میخواستم…

سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم…

باید سعی میکردم بخوابم…

باید…

صدای باز شدن در رو شنیدنم ولی هیچ تلاشی برای بلند شدن و یا حتی باز کردن چشمام نکردم…

من خوب بودم…

من آروم بودم…

من … اصلا من کی بودم ؟؟؟

به ثانیه نکشید که حس کردم عطری مردانه اتاق رو در برگرفت…

دکترِ لعنتی….

مزاحمِ لعنتی…

بوی خنکی توی دماغم پیچید و بلافاصله صدای خوش آهنگ و پر لبخند دکتری که حس میکردم حالا دقیقا رو به روم نشسته…

نزدیک بود ، خیلی نزدیک …

-مثل اینکه خیلی راحتی ؟؟ نـــه ؟؟

کمبود خواب اولین مشکلِ توء دختر جون…

نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و کمی روی مبل جا به جا شدم…

با اکراه چشمام رو باز کردم ، درحالی که اخمی ظریف صورتم رو پر کرده بود…

اخمی که حتی دلیلش رو هم نمیدونستم…

خودش هم مثل اتاقش عجیب و غریب به نظر میرسید…

کاملا به سمت جلو خم شده بود و دست هاش رو توی هم قلاب کرده بود…

گوشه ی لبش لبخند خشنی داشت و چشمای سبزش ناآروم و بی قرار گونه میدرخشید…

یک تای ابروش رو بالا فرستاده بود و مرموز نگاهم میکرد…

دستام رو از دو طرف روی دسته های مبل گذاشتم و سرم رو پایین انداختم…

-من … من حالم خوبه …

-کسی نگفت که تو حالت بدِ … گفت ؟؟

– من اینجا چیکار میکنم ؟؟

کف دستاش رو محکم بهم کوبید ، که باعث شد برای لحظه ایی چشمام رو ببندم …

-خودت بهتر میدونی…

زیر لب غریدم…

-نمیدونم…

-خب زیادم مهم نیست ، بهتره اول خودت رو معرفی کنی واسم …

به بیوگرافی از خودت بهم میدی ؟؟

بهش نگاه کردم …

ممتد و طولانی …

من … من خودم رو نمیشناختم … من نمیدونستم کی ام …

من در لحظه همه چیز رو فراموش کرده بودم…

و این تمام خواسته ی من بود…

-خیلی خب … خیلی خب … اول من میگم …

ارسلان…

ارسلانِ امیری…

بعدم مثل دیوونه ها خودش رو عقب کشید و با یه ژست خاص ، انگشت اشاره اش رو به گیجگاهش زد …

– متخصص مغز و اعصاب و …

هرچیزی که به روانِ آدمها مربوط میشه…

به اینجا…

میتونستم قسم بخورم که خودش یک روانی به تمام معنا بود…

-من روانی نیستم…

دستش رو جلوی صورتش تکان داد …

نگاهم روی انگشتر شرف شمس اش خیره موند…

-ابدا من همچین چیزی رو نگفتم ، ما فقط قرارِ یکم با هم گپ بزنیم …

تو واسه همین اینجایی…

چشماش رو تنگ کرد و چشمکِ آرومش ، کش دار به نظرم رسید…

-یک گپِ کاملا دوســـتانه ….

سپس نگاهش را به پرونده جلوی رویش قرار داد…

– اسم قشنگی داری … محــیا …

محیا … محیا … محیا …

پس من محیا بودم…

یادم نمی آمد …

من هیچکس نبودم…

منِ محیایی که میگفت ، آن روزها عجیب گیج بودم…

-تو باید با من حرف بزنی…

هرچیزی که دوست داری در موردش بگی … در واقع من میخوام باهات آشنا بشم و بدونم تو چه جوری هستی …

و من گوش های خیلی بزرگی هم دارم…

-گفتم که من هیچی نمیدونم…

-اون خانوم و آقایی که باهاشون اومدی؟؟

اونا رو میشناسی؟؟

دکتر بود یا بازجو ؟؟..

به چشمان سبزش نگاه کردم … چشمانش سبزِ تیره بود … لجنی بود …

من نباید این فراموشی هرچند کوتاه و لحظه ایی را رها میکردم…

-نمیشناسم…

– اون آقا به من گفت که شوهرته…

پس تو ازدواج کردی …

سر رو تکون دادم و نگاهم رو از صورت بشاشش گرفتم…

-تو خوبی … خیلی هم خوبی …

فقط داری بازی میکنی…

کوچــــــولوی بازیــــگوش…

گردنم رو با شدتت چرخوندم و بهش نگاه کردم…

چشماش رو تنگ کرده بود و عمیق نگاهم میکرد ، یک لحظه از نگاهش ترسیدم…

-نمیفهمم چی میگی…

-تو فقط خودت رو به نفهمی میزنی…

ولی اینجا از این خبرها نیست خانوم کوچولو و تو مجبوری با من حرف بزنی…

-نیستم…

-هستی ، چون من میخوام …

و خواسته ی من پر اهمیت ترینِ ، این رو هیچ وقت فراموش نکن…

نفسم توی سینم حبس شده بود ، کاش نگاهش رو ازم میگرفت ، کاش عقب میکشید…

کاش به جهنم میرفت…

چشمانش مغناطیس عجیبی داشت و من زیر فشار بودم…

لعنتیِ روانی چندبار محکم و پشت سر هم پلک زد و ذهن درگیرم رو متلاشی کرد…

حالا صدایش آرام بود…

ملایم بود…

– بیا از اول همه چیز رو با هم مرور کنیم محیا …

من و تو …

از اولِ اولش…

چیزی درون قلبم میسوخت …

قلبی که مدت ها میشد درد میکرد…

سرم به سمت عقب خم شد … چشمانم خیره در نور هالوژن های رنگی …

رنگی …

تصاویری پیش چشمانم بود و نبود…

صداهایی را میشنیدم و نمیشنیدم…

من داشتم باز هم غرق میشدم … غرق روزهایی که غلط بود …

روزهایی که سیاه بود…

سیاه…

هوای خونه به شدت سنگین بود…

پر از غم و ماتم …

پر از غبار … پر از مه…

خاله رفته بود و انگار که با رفتنش زندگی رو هم با خودش برده بود…

ده روز گذشته بود …

ده روز از رفت و آمد دوست ، آشنا و تسلیت هاشون …

حالا دیگه خونه از جمعیت چند روزه ی سیاه پوش خلوت شده بود و فقط صدای هق هق های آروم مهدیس بود که سکوت خونه رو میشکست…

درکش میکردم…

به شدت حال و روز خرابش رو درک میکردم…

منم داغ دیده ی پدر و مادرم بودم…

منی که تو اوج کودکی و وابستگی از وجود جفتشون محروم شده بودم و حالا مهدیس و اشک های تمام نشدنیش رو میفهمیدم…

اشک هایی که بی تاب مادرش بود…

مسیح به شدت ساکت بود…

سکوتی که بد بود ، خیلی بد…

اکثرا خونه نبود ، وقت هایی هم که می اومد ، میرفت تو اتاق خاله و در رو به روی خودش و تمام دنیا میبست…

چشماش سیاه شده بود اون روزا…

تیره و تاریک…

و من …

پریشان احوال تر از همیشه ، نمیدونستم باید چکار کنم…

نمیدونستم باید بمونم و یا برم…

دلم برای مهدیس و تنهاییش میسوخت ، برای خودِ تنها ترم …

برای همه …

نمیتونستم همین جور بی خیالشون بشم و برم…

من طاقت این همه تنهایی عزیزانم رو نداشتم…

اون روز غروب هم مثل تمامی وقت ها پر از سکوت و غم بود…

مهدیس با چشمای اشکی به خواب رفته بود و من توی خونه ی بزرگ تنها بودم…

دستی به سر و روی خونه کشیدم و بی حوصله و کِسل ، شام سبکی درست کردم…

دلم به شدت گرفته بود و چشمام حال و هوای ابری داشت…

مثل آسمون ابری و پاییزی…

صدای اذان که پیچید …

صدای الله اکبر مغرب که بلند شد ، دیگه طاقتم تمام شد…

دیگه لبریز شدم…

شال سیاهم رو روی سرم و شنل بافت ضخیمم رو روی دوشم انداختم و به سمت باغ رفتم…

صدای بلند اذان لای شاخ و برگ های پاییز زده میپیچید و وجودم رو بی طاقت تر میکرد…

دستام رو از دو طرف روی بازوهام چنگ کردم و عمیق نفس کشیدم…

بوی غَم میومد…

کنار حوض بزرگ پر آب نشستم و به آسمون ابری خیره شدم…

آسمونی که هر لحظه سیاه تر میشد…

ابری تر…

چشمام رو بستم و دستم رو توی آب خنک فرو بردم…

خنکای آب پوست داغم رو گز گز کرد و باعث شد تنم از سردیش بلرزه…

تنی که تب دار بودنش رو حس میکردم…

-چرا اینجا نشستی؟

با صدای گرفته و درد آلود مسیح ، میون تاریکی حیاط ، یک متر از جا پریدم ونگاه سرگردانم رو به چشمای تاریکش دوختم…

دلم از دیدنش لرزید…

صورتش نامرتب و اصلاح نشده بود…

موهاش توی باد پریشون و مثل من سرگردون بود …

و صداش…

به شدت گرفته و ماتم زده…

به شدت عذا دار…

5/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x