رمان آخرین سرو پارت 7

2.7
(9)

 

میخ فولادی کوچکی پیدا کردم
گوشت کوب را هم از داخل کشوی
آشپزخانه بیرون کشیدم .
قفس را از روی میز برداشتم و به طرف
اتاق حرکت کردم؛
اندازه ی چند دقیقه همانطور انگشت به
دهان متفکرانه وسط اتاق ایستاده و خوب
دور تا دور اتاق را بر انداز کردم…
سرانجام نقطه ی مناسبی پیدا کردم؛به
سرعت صندلی را تا جلوی دیوار پیش
کشیدم.
میخ وگوشت کوب را برداشتم وبالای
صندلی ایستادم؛میخ سیاه را که روی دیوار
قرار دادم،ناشیانه به وسیله ی گوشت کوب
چند ضربه بر سرش نواختم
میخ کمی کج شد!
به زحمت با کمک انگشتانم کمی صافش
کردم و دوباره شروع به ضربه زدن کردم.
آمنه که صدا را شنیده بود، بلافاصله خودش را
به بالا رساند.
وقتی مرا بالای صندلی دید،هول شد و با
نگرانی گفت:
– چیکار میکنی ننه؟!
چرا رفتی اون بالا!
خدایی ناکرده نخوری زمین یه وقت!!

بعد جلو آمد؛گوشت کوب را از دستم گرفت.
نگاهی به آن انداخت و زیر خنده زد!
کمک کرد از صندلی پایین بیایم،در همان
حال اشاره به گوشت کوب می کرد و
میخندید :
– نگاه کن تو رو خدا دختر ما رو!
دختر جون این گوشت کوبه نه چکش!!
پس فردا که رفتی خونه ی شوهر لابد به
جای گوشت کوب ،تبر میذارى وسط سفره!

خندیدم و با بی تفاوتی گفتم:
-حالا چه فرقی داشت؟!
مهم اینه که بالاخره میخ فرو رفت تو دیوار

بعد کمکم کرد و با دقت قفس را روی میخ
قرار دادیم.
چند بار با وسواس خاص خودش استحکام
میخ و جاى نصب قفس را ارزیابی کرد و
وقتی از محکم بودنش اطمینان پیدا کرد ،
یک قدم عقب تر رفت وشروع به تماشای
پرنده کرد.
قناری نازم با خوشحالی بالای چوبش
پرید…
بعد از آن پر زد و به میله های عمودی
قفس چسبید…
از این کارش خوشحال شدم وخندیدم.
آمنه نیز همراه با شادی هایم که هنوز
بوی بچه گی هایم را میداد خوشحال میشد و
میخندید.

با ذوق و شادمانه گفتم:
– هدیه است…
اولین هدیه!
بهادر برام گرفته

خندیدوگفت:
– بله دستشون درد نکنه!
ولی اولین هدیه نیست این دومیه!!

بعد یک نگاه به حلقه ی در دستم انداخت
ودر همان حال که با اشاره چشم وابرو
ابروهایش را بالا می انداخت گفت؛
– اولیش همونیه که توی دستته!

از دقت فوق العاده اش شگفت زده شدم!
خنده ام گرفت ولی سعی کردم از حرفم
کوتاه نیایم…
فورا جواب دادم:
– نخیر اون هدیه ی تولدم بود!
این اولین هدیه ایه که وقتی با هم بودیم
برام گرفت!

دیگر حرفی نزد وهمانطور که از در خارج میشد
سرش را چند بار تکان داد وزیر لب دعا کرد و
گفت:
– الهی پیر شی ننه

گاهی ساعت ها مینشینم وقفس را روبه
رویم می گذارم
مدتها پرنده به آن خردی را تماشا میکنم!
چشمهایش اندازه ی یک دانه ارزن
است!…
سیاه وبراق!
با خودم میگویم
((آیا او با چشمانی به این کوچکی دنیا را
همان اندازه میبیند که من میبینم؟!))
پاهایش انقدر نازک وظریف هستند که هر
لحظه خیال میکنی همین حالاست که
بشکنند!
نوکش اندازه ی یک دانه گندم است
سرخ وریز وقشنگ!…
از دیدنش حیرت میکنم وبا خودم میگویم لازم
نیست حتما قدرت خدا را در میان کهکشان ها
،ویا در اعماق اقیانوسها،در دل طبیعت،و یا
در قعر کره ی زمین جستجو کرد !
من قدرت خالقم را در نزدیکترین حد فاصل
خود و تنها در وجود یک پرنده به این کوچکی
وضعیفی به نظاره مینشینم وبر خلقتش
فتبارک الله احسن الخالقین میفرستم….

هر لحظه به شب بله برون نزدیکتر میشویم و
باز بر شدت اضطراب هایم افزوده میشود!
سهیلا مثل یک کوه پشتم ایستاده وهوایم را
دارد
به اتفاق هم به بازار رفتیم و یک قواره
پارچه ی گیپور یاسی رنگ خریدیم
بعد هم یکى از مزون های معروف مراجعه
کردیم و به کمک هم یکی از شیک ترین
وجدید ترین مدل لباس را سفارش
دادیم…

سهیلاى عزیزم خوشحال بود وذوق میکرد
چشمهایش را میبست وبا شعف میگفت:
_به خدا ماهی از حالا دارم میبینمت!…
میبینم که توی اون لباس به اون
خوشگلی شدی ماه شب چهارده!…
میبینم که اون شب چقدر نگاه ها روت خیره
میمونه!
وای خدایا نکنه دومادمون تاب نیاره غش
کنه اون وسط و هلاکت بشه؟!

پریدم و نیشگونش گرفتم و با خنده وشوخی
گفتم :
_ وای زبونتو گاز بگیر دختر خدا نکنه!

هردو میخندیدیم ویکدیگر را بی مهابا در آغوش
میکشیدیم و باز دقیقه ای نگذشته از فرط
خوشحالی بغضمان میترکید واشکمان جارى
میشد…
یک مرتبه عقب هولم داد و خودش را دور کرد
وگفت:
– اِ برو گمشو اونور!!
دختر نکنه بخوای آب دماغتو با شال من
پاک کنی!!

باز بهانه دستم می داد تا بخندم
صمیمانه خواستم و دعوتش کردم که او نیز
در آن شب با من باشد

میدانستم بدون او چه قدر احساس تنهایی
و درماندگی خواهم کرد!
اصرارم را که دید د مهربانانه دعوتم را پذیرفت.
دوباره بغلم کرد وبا حالتی شبیه ناز کشیدن
خواهری بزرگتر از خواهر کوچک خود
گفت:
– میام میام چرا که نیام ؟؟
مگه تو این دنیای بزرگی یه خواهر بیشتر
دارم میام تا خواهرهای نداشته ی همدیگه باشیم
میدانستم بدون او چه قدر احساس تنهایی و درماندگی خواهم کرد ، اصرارم را که دید د مهربانانه دعوتم را پذیرفت ، دوباره بغلم کرد وبا حالتی شبیه ناز کشیدن خواهری بزرگتر از خواهر کوچک خود میگفت

– میام میام چرا که نیام ؟؟ مگه تو این دنیای بزرگی یه خواهر بیشتر دارم؟!
میام تا خواهرهای نداشته ی همدیگه
باشیم…
میام تا تو جشن نامزدی خواهرم برقصم!

جواب آزمایشها هم که آمده بود و نشان
میداد همه چیز مساعد است
روزی که براى گرفتن جواب آزمایش
رفتیم،بهادر به،طرز عمیقی نگاهم کرد و
یک مرتبه پرسید :
– راستی ماهدیس!
چرا انگشترتو نمیندازی؟!
نکنه دوستش نداری؟

کمی هول شدم!
حدسش دقیقا درست بود!
با این حال من منی کردم وگفتم:
-_نه نه اتفاقا دوستش دارم!
فقط..
– فقط چی؟!
– یکمً به انگشتم گشاده..
میترسم بندازم یه وقت خدایی نکرده بیفته
گم شه!

نفس راحتی کشید وگفت:
– خوب که اینطور…
خیالم راحت شد !
طوری نیست میدیم اندازه اش میکنن ،
درست میشه…
آخه میدونی،دیروز حاج خانوم میپرسید چرا
ماهدیس انگشتر نشونشو نمی اندازه
خوبیت نداره با هم میرید بیرون بذار…
مردم یه چیزی تو دستتون ببینن بدونن
نامزدین.

ناراحت شده بودم
و در حالی که سعی میکردم این حالت را
پنهان کنم گفتم:
– خود حاج خانوم اون شب دیدن انگشتر
واسه دستم گشاده ولی نیگاه کن…

دستم را مقابلش گرفتم و طورى که حلقه اى
که برایم خریده بود را در دستم ببیند گفتم:
– از قول من به حاج خانوم سلام برسونید
وبگید ماهی خیلی وقته حلقشو دست کرده!
نگران نباشن

طفلی خم شد ودست هایم را گرفت وبوسید
چشمهای ریز دوست داشتنی اش را کمی
جمعتر وریز تر کرد ودر همان حال که دستانم
را دوباره میبوسید گفت:
– دوستت دارم ماهی!
به خدا که خیلی دوستت دارم!!

دیوانه شدم!
دلم طاقت نیاورد…
دستانم را به سرعت از میان دستانش
بیرون کشیدم و شرم مانع از آن شد که
بتوانم بگویم
((عزیزترینم من هم خیلی دوستت دارم!))

آرام سر جایم نشستم
سعی کردم افکار م را که هر یک به
گوشه ای پرت شده را مرتب ومتمرکز کنم
در همان حال با خود می اندیشیدم:
ای وای!…
با این حاج خانوم، اتفاقات و حوادث
طولانی وپر ماجرایی را خواهیم داشت!

یک مرتبه گفت:
– فردا میام دنبالت انگشترو ببریم بدیم تا سایز
انگشتت کنن

سایز واندازه…
شکل وقیافه…
وحتی بود ونبود انگشتر نیز برایم مهم نبود!
ولی آنچه مورد رضایت ومطلوب خاطرم در
آن برهه از زمان بود فقط این بود که
بهانه ای داشته باشیم برای با هم
بودن!

یک روز قبل از مراسم زنگ زد و گفت:
انگشتر حاضره
بیام دنبالت بریم بازار تحویل بگیریم

قبول کردم وگفتم:
– فقط من یه چند جا کار دارم…
باید برم آرایشگاه واسه فردا وقت بگیرم

– باشه عزیزم!
پس هر وقت کارات تموم شد بهم زنگ
بزن یه خبری بده بیام دنبالت

خیلی سریع با سهیلا تماس گرفتم از او خواستم
به اتفاق هم به آرایشگاه برویم و وقت
بگیریم؛فی الفور قبول کرد وگفت تا نیم
ساعت دیگر سر کوچه باشم…
سرساعت در محل قرار حاضر بود
سوار ماشینش که شدم قبل از هر چیزگفتم:
– به خدا شرمندتم سهیلا!
انشاالله همه ی زحماتتو جبران میکنم

اخم قشنگی کرد و در حالی که چپ چپ
نگاهم میکرد گفت:
– خجالت بکش دختر !
بازم که خر شدی!!…

چند ساعتی باهم بودیم.
اول لباسم را ازمزون تحویل گرفتیم…
خیلی زیبا شده بود!
حق با سهیلا بود…حتی تصورش را هم
نمیکردم تا آن حد زیبا وباشکوه شده باشد !
بعد نوبت آرایشگاه شد، کل آلبومها
وکاتالوگها را زیر و رو کردیم ودر نهایت یک
مدل کاملا ساده وزیبا انتخاب کردیم
نگاهی به ساعت انداختم
خیلی دیر شده بود !
سهیلا میخواست به موسسه برود، ولی من
باالاجبار کلاس آن روز را کنسل کردم ،
فقط به سرعت به سمت خانه می آمدیم
که گفتم:
_ تو دیرت شده
من همین جا سر کوچه پیاده میشم
تو برو به کلاست برس

قبول کرد
همانجا سر کوچه ی سروها از ماشین پیاده
شدم او هم فورا خداحافظی کرد و رفت!
سریع گوشی ام را از داخل کیفم بیرون
کشیدم و با بهادر تماس گرفتم.
قبل از اینکه جواب سلامش را داده باشم
فقط گفتم:
– الو بهادر جان!
من همین الان رسیدم خونه
-_باشه عزیزم منم الان راه می افتم میام

قطع کردم و بعد در همان حال بی توجه و با
عجله به سمت انتهای کوچه چشم انداختم.
یک مرتبه دلم فرو ریخت !
پاهایم سست شد و از حرکت ایستاد!
درست در نقطه ی انتهای کوچه،
مردی را دیدم که دستانش را از دو طرف
باز کرده و میله های آهنی درب باغ را
گرفته بود!
انگار دو حال دید زدن داخل خانه بود!
ترسیدم !…
یعنی این مرد چه کسی میتواند باشد؟!….

تا زمانى که برسم هزار فکر کردم…
شاید پستچی و یا باغبان جدید باشد !
شاید هم یکی از دوستان وآشنایان است
که فقط به صرف کاری آنجاست !
ترسان و لرزان به سمت انتهای کوچه در
حرکت بودم و تنها چند گام با او فاصله داشتم
که به یکباره بازگشت و به سرعت به سمت
انتهاى باز کوچه پیچید و در کمتر از آنی از
نظر ناپدید شد!…
زمانى که رسیدم او دیگر رفته بود!
چشمم به چند روزنامه که در بین میله های
در به صورت لوله شده قرار گرفته بود خورد!
بدون اینکه فکر کنم دستم را پیش برده
و روزنامه ها را از بین میله ها بیرون
آوردم وسپس وارد خانه شدم.
مامان به محض اینکه چشمش به من
افتاد با ناراحتی صدایش را کمی بلند کرد و
گفت:
_کجایی تو؟!
بابا خوبه بالاخره یادت افتاد یه خونه ای هم
داری!
– شرمنده مامان جون!
ترافیک بود…
کارهامم خیلی طول کشید!
ببخشید تو رو خدا!
حالام یه آب تو صورتم بزنم بهادر داره میاد
بریم انگشترو بگیریم

روزنامه ی لوله شده را یک گوشه روی
مبل پرت کردم.
آمنه که تا آن لحظه ساکت بود یک مرتبه
صدایش در آمد و گفت:
– خیره ایشالله!
تو این مملکت چه خبره امروز همه روزنامه
به دستن؟!
نگاهش کردم و گفتم:
– کیو روزنامه به دست دیدی؟!

آمنه به سمت در اصلى اشاره کرد و
گفت:
– همین یه ساعت پیش رفتم آشغالا
رو بذارم کنار سطل بالاى کوچه ، یه جوونکی
رو دیدم همینطوری تکیه زده بود به درخت
و داشت روز نامه میخوند…
رفتم آشغالارو انداختم ، وقتی هم که
برگشتم هنوز همونجا بود!
اومدم خونه باز نیم ساعت بعد،احمد علی
اومد
آقا گوشت خریده بود فرستاده بود خونه
رفتم گوشتارو بگیرم، دیدم پسره هنوزم
اونجاست روزنامه اش رو تا کرد زد زیر
بغلش یه نگاهی ام بهم انداخت !
تیر غیب خورده چه چشمایی داشت !..
لامصب از اون چشما بود که میگن سگ داره

مامان با صدایی بلند زد زیرخنده و
گفت:
– ننه نکنه خاطر خواه شی یه وقت !

آمنه لبهایش را گاز گرفت وکمی سرخ
شد و با خجالت گفت؛
_خدا مرگم بده استغفرالله توبه !
جای بچم بود !
ببین جونم مرگ شده با اون چشما با
دخترای بیچاره ی مردم چه ها کنه!

بعد خودش هم خندید…
ولی من کمی گیج بودم!
یک مرتبه چنگ انداختم و روزنامه ها را از
روی مبل بر داشتم…
عین دیوانه ها شروع به ورق زدن کردم ،
شاید چیزی از لابه لایش پیدا کنم ؛
ولی چیزی نبود!
بی اختیار سرم را در میان انبوه آن فرو
بردم
همه ی نفسم را یک جا جمع کرده و با
شدت به درون ریه هایم کشیدم…
تنم لرزید!
نفسم بند آمد!!
اما چشمانم سیاهی می رفت و همه چیز دور
سرم می چرخید…
در حال از دست دادن تعادلم بودم!
دسته مبل را محکم چسبیدم و با خود
گفتم
((وای خدای من خودشه!
این عطر همون مرده))

احساس کردم دلم میخواست دوباره
بینى ام را مثل یک سگ تازی تا انتها
داخل روز نامه ها فرو کنم و وحشیانه بو
بکشم!..
ولی ناگهان با خشم وانزجار همه ی آنها
را مچاله کردم وگفتم:
– آمنه!
همین الان اینارو بردار بنداز توی سطل
زباله!!!

سعی میکنم بخوابم !
هر چقدر هم که چشمهایم را میبندم
ومحکم فشار میدهم و سرم را زیر پتو
میکنم عاقبت به این نتیجه میرسم تلاش
بی فایده ایست !
بی شک فردا یکی از بزرگترین روزهای
فراموش نشدنی در تاریخ زندگانیم
خواهد بود!…
و من هرگز خوش ندارم زیبایی و حلاوت
این اوقات دل انگیز را با مشتی افکار واهی
مخدوش سازم !
ولی هر چقدر هم که سعی میکنم باز
نمیتوانم حوادث واتفاقات چند ساعت
پیش را فراموش کنم!
مثلا جریان رویارویی دوباره ى با این مرد
به قول آمنه چشم سگی !
اینکه چندیست مرتب او را در این حوالی
میبینم…
یا وجودش را مرتب احساس می کنم…
این اصلا نمی تواند اتفاقی باشد!
و من با این حس کم کم دچار یک نوع
دلهره و تنش های عصبی میشوم.
موضوعات مربوط به حاج خانوم هم کمی
عصبی ام میکند !
مثلا همین امشب وقتی همراه بهادر به بازار
رفتیم و گفت:
– حاج خانوم گفته برای مراسم فردا یک
هدیه مناسب تهیه کنیم

از اینکه قرار بود این بار سلیقه ی خودمان
مدنظر باشد خوشحال بودم
اما هنگامی که به مغازه ی طلا فروشی که از
آشنایان خانوادگى شان بود قدم گذاشتیم
راستش حالم گرفته شد!
با این حال سعی میکردم هم چنان خودم را
امیدوار و مشتاق نگاه دارم…
وقتی که صاحب مغازه جعبه ی مخصوص
هدیه ای که معلوم بود از قبل سفارش
داده شده است را از درون صندوق بیرون
آورد و مقابل چشمان مشتاقم گشود کم
مانده بود در دم سنگ کوب کنم !
دستبند زرد رنگ بی اندازه درشت زمخت!
که در نهایت بی سلیقگی از قبل انتخاب
شده بود!
متوجه شدم که خود بهادر هم آن را
نپسندیده است ولی با این وجود،طفل
معصوم انگار طوری تربیت شده بودکه در
برابر آنچه که طبق میل خانواده بود قدرتِ
نه گفتن نداشت !
وقتی خوشحالی اش را میدیدم واقعا
نمیتوانستم درک کنم که آیا واقعا
خوشحال شده و یا اینکه ناچار به تظاهر
میشود ؟!
ولی با این وجود خوشحالی اش من را هم خوشحال میکرد…
دلم نیامدکه در بهترین ساعات زندگیمان
آزرده اش کنم
در کمال ادب تشکر کردم وهمانگونه که انگشتر را پذیرفته بودم دستبند را نیز
قبول کردم.

آن شب هوا خیلى سوز داشت !
انگشتان پایم که از زیر پتو بیرون زده
بودند از شدت سرما یخ کرده و سست
شده بودند!
به سرعت پاهایم را زیر پتو فرو بردم و
خودم را مچاله کردم
((وای خدایا ای کاش این شب تموم شه!
ای کاش هر چى زودتر صبح شه!))

نمیدانم چقدر طول کشید تا خوابم برد.
ولی دیر زمانی سپری نشده بود که آمنه
اوف اوف کنان داخل اتاق شد
هنوز چشمهایم درست وحسابی باز نشده
بودکه گفت:
– پاشو ماهی جون!
پاشو دختر ببین از دیشب تا حالا چه
برفی اومده!!..

یک مرتبه از جایم پریدم و به سمت
پنجره دویدم،
وای خدای من !
همه جا سفید سفید بود !
اولین برف زمستان در اولین زمستان دو نفره ام نیز باریده بود…

بارش یک مرتبه ی برف ، آن هم در آن
روز خیلی از کارها را دشوار میکرد
گاهی به شدت عصبانی وکفری میشدم…
اما آمنه هر بار با صبر وخرسندی
میگفت:
– ننه ناشکری نکن!
این برکت خداست که نازل شده!…

همراه سهیلا آماده میشدیم که به آرایشگاه
برویم
مامان برای هزارمین بار توصیه وسفارش
میکرد!…
در آخر هم به سهیلا پناه برد وگفت:
– سهیلا جون دخترم!
الهی قربونت برم!
فقط سفارش کن زیاده روی نکنن !
آخه امشب عروسی که نیست…
نمیخوام فردا برن پشت سرمون لوغوز
بخونن،بگن دختره از بس که هول شوهر
برش داشته داده هفتاد قلم رو سر
و صورتش مالیده بود!

قبل از اینکه عصبانی شوم وبخواهم حرفی
بزنم و اوقاتش را در این روز تلخ کنم ،
فقط دست سهیلا را محکم گرفتم و به سمت
در کشیدم و در همان حال گفتم ؛
_بیچاره مامانم حق داره !
میدونی چند ساله که رنگ آرایشگاه رو
ندیده؟!
از دنیای مد این جوری عقب مونده چونکه
هنوزم که هنوزه آرایشگر مخصوصش میاد
تو خونه صورتشو بند میندازه!!

سهیلا از فرط تعجب دهانش باز مانده
بود
– جدی راست میگی آخه چرا؟
– چونکه بابام رو این مسئله حساسه!
از همون اولش هم روى مامانم حساس بوده!
هر وقت هم که مامان بیرون از خونه کاری
داشته باشه باید با خود آقا بره وبیاد!…

لبش که از شدت تحیر آویزان شده بود
را جمع کرد و گفت:
– ای بابا!
به پرویز خان نمیاد تا این حد بد دل
باشه.

زمانی حرفهایمان تمام شد که دیگر جلوی
در سالن آرایشگاه بودیم
از بهادر هم خبری نبود…
گویا او هم به شدت در گیر کار بود!

زمان به سرعت سپری شد و یک وقت به
خودم آمدم که لباس پوشیده و در مقابل
آینه قرار گرفتم.
از دیدن خودم در آینه شوکه شدم!
حتی خودم هم نمیتوانستم خودم را
بشناسم!!
سهیلا آنقدر ذوق زده شده بود که یک لحظه
هم روی پا بند نبود،
دست میزد و بالا و پایین می پرید،
یک لحظه هم نگاهم را از روی آینه بر نمیداشتم ،
چند نفری که آنجا حضور داشتند مرتب
تحسینم میکردند
خلاصه هنر دست خیاط و آرایشگر ماهی را
خلق کرد که بهادر در همان نگاه اول به قول
خودش در دم مُرد و دوباره زنده شد!

جشن من قشنگترین حادثه ی زندگیم
شد!
شبی بود یکپارچه نور…
که در شور خلاصه شد!
همه شاد بودند، عاقد که خطبه ی صیغه را
جاری کرد با خودم میگفتم از من
خوشبخت تر در دنیا وجود نخواهد داشت!
آن شب وقتی بهادر دستم را میگرفت…
وقتی مثل دیوانه ها دستهایش را لابه لای
موهایم می برد و تا آخرین نفس آنها را
میبوئید…
حس می کردم من نهایت خوشبختى را در
نوردیده ام،،،
آخر شب در دل تاریکی انتهاى راهرو
صورتم را شکار کردو یک مرتبه سرش را
میان سفیدی سینه ودور تادور گردنم فرو
برد و با لبهای تشنه شروع به جستجو کرد
آن لبهای آتشین مشتاقانه تا مرز گونه
و لبهایم پیش رفت…
و فقط خدا میداند اگر آمنه یک مرتبه لامپ
را روشن نمیکرد شاید هر دوتایمان در آن
لحظه ها میمردیم ومدفون میشدیم…
هرگز فکر نمیکردیم که آخر شب،لحظه ی
وداع،آنقدر برایمان سخت وکشنده باشد!
فکر می کردم هرگز نمیتوانم آن شب را که
ما دو نفر تبدیل به دو بچه ی بی پناه و کوچک شده بودیم که از درد جدایى گریه
میکردیم را فراموش کنم…
آن شب تا صبح یک لحظه هم خواب به
چشمانم نیامد!
تا چشمهایم را روی هم میگذاشتم تصویر
قشنگ و دوست داشتنی اش هزار بار
جلوی چشمم ظاهر میشد…
رد نرم دست هایش را لابه لای موهایم
حس میکردم!
حتی داغی لبهایش هنوز آنقدر گرم
وسوزنده بودکه فکرش را هم نمیتوانستم
بکنم یک روز مسیر این جاده ی آتشین
که سرتاسر چهره ام را احاطه میکرد سرد
وخاموش شود …
هیچ فکر میکردم که دیگر هرم نفسهایش ،
گرمای میان بازوانش…
برق چشمانش…
حتی نرمی لبها…
وتیزی دندانش…
برای همیشه از خاطرم پر بکشد و برود؟؟
چه کسی میتوانست باور کند روزی در
زندگی ام برسد که بتوانم بگویم :
.(( بهادر دیگه دوستت ندارم برو!))

به سختی خوابم میبرد !
هر وقت هم که به خواب میرفتم مثل دیوانه
ها از خواب میپریدم!!
دلم میخواست هر چه زودتر صبح می شد
و یک بار دیگر میتوانستم ببینمش…
با خودم می گفتم
(( به خدا اگه فردا بیاد میپرم تو بغلش و
دیگه ولش نمیکنم !
میگم ما دیگه محرم همدیگه ایم
دیگه کی میتونه جدامون کنه؟
کی میتونه مانع دیدارمون بشه؟!))

هفت ماه تمام مدت زمان صیغه بود و بعد
از هفت ماه قرار عقد وعروسی گذاشته شد!
می نشستم وبا انگشتهایم مرتب حساب
و کتاب میکردم
تمام مدت ماه ها را با تمام دقایق وثانیه
هایش محاسبه میکردم
روزها وساعتهای زندگیمان در با هم بودن
خلاصه میشد
روز به روز بر شدت عشقمان افزوده میشد،
گاهی هم ناملایمات زندگی روى سرمان آوار میشد!
بدخلقی ها وحساسیت های بی جا و مدام
بابا!
نیش وکنایه ها وبهانه های همیشگی حاج
خانوم!
اما هر زمان که باهم بودیم همه ی آن
ناملایمات یکباره پر میزدند ومیرفتند…
و دوباره ما بودیم و تنها عشق ما…
روزها وهفته ها وماه ها یکی پس از دیگری
از راه میرسیدند ومیرفتند و زندگی برای
من همانطور ساده وبی دغدغه همانند
زندگانی عموم افراد سپری میشد.

گاه پر از لحظات ناب ودوست داشتنی…
گاهی هم تنها یک سری مسائل پیش
پا افتاده وجزئی خاطرمان را می آزرد
که به قول آمنه آن هم نمک زندگی بود!
بهادر تنها مرد روی زمین بود که تمام
ایرادش در خوب بودنش خلاصه میشد !
گاهی وقتها زیادی که خوب باشی،
آنقدر خوب که بهانه ای دست کسی ندهى
تا ازدستت بتوان عصبی وناراحت شد ،
خود این هم میشود یک معضل !…
یک عامل…
برای اینکه بر او خرده بگیری و به او انگ
بی تفاوت بودن را بچسبانی!

آن روز نمیدانم چطور شد که یک مرتبه
دوباره یاد آن مردی افتادم که دیر زمانی
بود دیگر خبری از او نبود…
مرد مرموز کوچه ی درختی !
با خود میگفتم
((خدا روشکر لااقل توی این لحظات بحرانی
زندگیم ازش خبرى نیست!))

امروز بهار زنگ
زد کمتر پیش می آمد که با هم تماس
داشته باشیم
شاید این مسئله به خاطر اختلاف سنی ما
بود…
اما به هر حال متوجه شدم که باید موضوع
مهمی باشد.
بعد از احوالپرسی ، بالاخره سر حرف را
گشود و دانستم از طرف حاج خانوم
ماموریت دارد تا از برخی از مسائل آگاه
شود!
در آخر با لحن دوستانه ای پرسید:
– راستی ماهدیس جان!
دیگه یه چند ماه مختصری بیشتر فرصت
نیست
شما همه ی کارهاتونو ردیف کردید؟!
فهمیدم منظور کلامش در رابطه با جهزیه
است.
به او اطمینان دادم که همه چیز مرتب و در
جای خود است
پس دوباره گفت:
-راستش میخواستم بگم که دیگه کم کم
برای خرید بازار وکارهای مربوط به امور
ازدواج حاضر بشین
البته خود حاج آقا در اسرع وقت با
پرویز خان تماس میگیرن واز مقدمات امر
با خبرشون می کنن و فقط میمونه یه سری
کارهای زنونه که مربوط به ما خانوما میشه
حاج خانوم خیلی سلام میرسونن…
ومیگن اگه ماهدیس خانوم یه وقتی به ما
بدن،بیان و به اتفاق یه روز بریم بازار
برای انتخاب لباس و……..

دیگر هیچ کدام از حرفهایش را نمیشنیدم !
دلم نمیخواست آنقدر بد جنس وبی ادب
باشم!…
اما از سویی وقتی فکرش را میکردم دوباره
قرار است پای حاج خانوم در این موضوع
باز شود به شدت عصبی وناراحت میشدم !
بلافاصله میان حرفش دویدم وگفتم:
– اِ نه خیلی ممنون بهار جون!
راضی به زحمت شما نیستیم به خدا!!
خودم اون مسائل رو به کمک سهیلا حل
میکنم

متوجه ناراحتی اش شدم
دیگر حرف را ادامه نداده خداحافظی کرد،
تلفن را قطع کردم ودر همان حالت که هنوز
گوشی دستم بود با نگرانی منتظر تماسى
که هر لحظه ممکن بود از طرف بهادر باشد
مانده و خود را آماده میکردم!

آخ بهادر بهادر عزیزم !
این روزهایم تنها به شوق با تو بودن است
،که نه خسته ام و نه ناآرام !
تو که هستی همه ی دردهایم،همه ی
بیتابی ها را به بوته ی فراموشی سپردن
چه آسان است !
تک تک نفسهایت خون میشود ومیدود
در شریانم تلالو نگاهت نور است که
مینشیند بر دل وجانم و صداقت در مرامت
آتش میشودکه یکباره همه ی وجو
یخ زده ی منجمدم را در لهیب سوزان
خویش میگدازد ؛
آهنگ کلامت لالایی میشود بر جان تشنه ی
خوابم…
حضورت !
بودنت!
این همیشه ماندنت!
کوه میشود در برابر همه ی مخاطراتم…
مهربانم !
به خدا که زیادی بر سرم…
پناهم باش
سایه سار تن و جانِ ملولم باش
و قلب تشنه ی کویری ام را سراب نباش!
که سیرابم کن!…
بگذار که باتو در مسیر سبز تو در نهایت تا
ابدیت بال گشایم …
بگذار تا آنجا سیر کنم که هرگز شرم آن را
نداشته باشم که بی پروا فریاد زنم :
ای عشق آسمانی من !
ای مایه ی تمام خوشبختی من!
دوستت دارم…

نگاهم میکند نه با لب هایش ، که با
چشمانش میخندد
بعد یکباره میپرد و مثل یک گربه ی
چالاک که ساعت ها به کمین شکارش
نشسته و پنجه تیز کرده است,در میان
چنگالش اسیرم میکند
سخت میفشرد؛دردم می آید!
ولی تاب می آورم…
لاله ی گوشم را با دندانهایش گاز میگیرد!
دوباره دردم می آید وباز هیچ نمیگویم!
بعد با خنده میگوید:
– پدر سوخته این همه حرفهای قشنگ رو
آخه از کجا یاد گرفتی؟

دست هایم را میان موهای مرتب وآراسته اش
می اندازم وبا پنجه هایم وحشیانه آنها را
به هم میزنم
میدانم که تا چه حد از این کار وحشت
دارد!
مچ دست هایم را محکم میگیرد تا مانع
شود ،نگاهم که به موهای ژولیده اش
می افتد از ته دل میخندم
خودش هم میخندد…
آنقدر که از حال میرود؛دستانش را زیر
سر میگذارد وهمانطور که به پشت دراز
کشیده ، می بینم که آرام گرفته و زل زده
به گوشه ای از سقف و خیره مانده….
اثر آنهمه شور و خنده ى دقایقی پیش
کم کم محو وبی ر نگ میگردد…
نور زرد رنگ میان لوستر تا عمق
چشمهایش نفوذ کرده وچشمانش کاملا
زرد اما بى رنگ میشود!…
نمیدانم به چه می اندیشد !
انقدر میدانم که حال او را که اینگونه میبینم
دیوانه میشوم،باز دلم شور میزند…
شاید هم کمی میترسم!…
نگاهم میکند،دلم میلرزد ،هاله ى کمرنگی
از رطوبت بر چشمان بی رنگش رنگ
میپاشد…
“آخ الهی ماهی ات بمیره هیچ وقت
اشکهات رو نبینه”

انگار حرف دلم را میشنود
نگاهم میکند و ومی گوید:
– هیچ وقت تنهام نذار ماهی !
بهم قول بده!
نکنه یه وقت تنهام بذارى!
نکنه یهو ازم خسته شی بذاری بری !
نکنه یه روز بیاد که دیگه دوستم نداشته
باشی !
دستانم را دور گردنش حلقه میزنم و…..

به یکباره از خواب میپرم
انگار که چهار ستون بدنم را با میخ روی
تخت دوخته اند
سنگین وبی تعادل شده ام،حتی قوه ی تفکر
نیز از من سلب شده است!
عرقی سرد سراسر سر و گردنم را احاطه
کرده و به سختی نفس میکشم …
درون حسی که نمیدانم رویا بود یا کابوس
دست وپا میزنم
با زحمت خودم را تکان میدهم کمی در
بسترم جابه جا میشوم دستم را روی
گلویم برده وحس میکنم کامم همانند
کویری خشک وبی آب چقدر سخت و
کلوخى شده است…
از ورای نور کمرنگ چراغ خواب نگاهی به
لیوان آب بالای سرم انداخته و دستم را
پیش میبرم، بلکه با نوشیدن جرعه ای از
آن زخم های درونم را التیام بخشم
آن را هم خالی میبینم و به دشواری از
جایم بلند میشوم
توده ی گیسوانم همانند طناب دار دور
گردنم پیچیده وخفه ام میکند با بی حوصلگی
تمامی آن موهای مرطوب و دم کرده را از
دور گردنم جدا کرده وآرام وبی صدا در
خلوت نیمه شب به طرف آشپز خانه راه
می افتم در کمال تعجب میبینم که لامپ
آشپز خانه در آن ساعت شب روشن است!
اول گمان کردم آمنه است که بیدار شده
است ،پس پاورچین و با احتیاط سرم را
داخل در نیمه باز آشپز خانه فرو کردم.
صدایی شبیه به هق هق خفیف مردانه به
گوشم رسید
خیلی ترسیده بودم…
کمی جراتم را متمرکز کرده وبیشتر سرم
را داخل بردم ودر کمال ناباوری بابا را
دیدم دلواپس شدم
” نکنه خدایی نا کرده باز قلبش درد
میکنه ”
پشتش به من بود روی صندلی وسط آشپز
خانه نشسته وسرش را روی میز گذاشته
بود به تلخی میگریست
این را از تکان های شانه ها وصدای ضعیفی
که بیشتر شبیه به یک نوع زجه ی
بیمار گونه بود دانستم
دلم از جا کنده شد!…
داشتم همانجا پشت در جان میدادم!
طاقت شنیدن هق هقش را نداشتم!
کدام دختری میتواند اشک پدر ببیند
و جان ندهد؟!
پدر امن ترین تکیه گاه برای ناتوانی ها
وعجز فرزند است!
چه بر سر تکیه گاه من آمده بود که اینگونه
در خلوت شبانگاهیش درد میکشد؟!

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.7 / 5. شمارش آرا 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

🦋🦋 رمان درخواستی 🦋🦋 4 (15)

۴۹ دیدگاه
    🔴دوستان رمان های درخواستی خودتون رو اینجا کامنت کنید،تونستم پیدا کنم تو سایت میزارم و کسانی که عضو کانال تلگرامم هستن  لطفا قبل درخواست اسم رمان رو تو…

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دانلود رمان زئوس 3.3 (12)

بدون دیدگاه
    خلاصه : سلـیم…. مردی که یه دنیا ازش وحشت دارن و اسلحه جز لاینفک وسایل شخصیش محسوب میشه…. اون از دروغ و خیانت بیزاره و گناهکارها رو به…

دانلود رمان عسل تلخ 1.5 (2)

بدون دیدگاه
خلاصه: شرح حال زنی است که پس از ازدواجی ناموفق براثر سهلانگاری به زندان میافتد و از تنها فرزند خود دور میماند. او وقتی از زندان آزاد میشود به سراغ…

دانلود رمان بامداد خمار 3.8 (13)

۱ دیدگاه
خلاصه رمان   قصه عشق دختری ثروتمندبه پسر نجار از طبقه پایین… این کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با این تفاوت که داستان از زبان رحیم (شخصیت…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x