رمان آهو ونیما پارت ۶۵

4.3
(78)

 

 

 

 

به سرعت از خود عکس العمل نشان داد.

نگاهم کرد و موهایم را نوازش کرد.

به زور لب باز کردم به حرف زدن.

– من… من نمی خوام… نمی خوام…

نیما با شک و تردید نگاهم کرد.

– چی رو نمی خوای؟!

– طبیعی… نمی خوام… نمی تونم طبیعی زایمان کنم! می ترسم…

نیما دستم را فشرد.

– معلومه که نمی ذارم! باید سزارین بشه! تو جونش رو نداری!

پرستاری که در اتاق بود با شنیدن حرف هایمان رضایت نامه ای آورد.

نیما امضایش کرد و من که توانایی گرفتن خودکار در دستم را نداشتم، اثر انگشت زدم.

وقتی مطمئن شدم خبری از زایمان طبیعی نیست، کمی آرام گرفتم.

نیما تا دم در اتاق عمل کنار تخت همراهم آمد و گفت که به مهری جان زنگ می زند تا وسایل لازم برای من و بچه را از خانه مان بیاورد.

دقایقی بعد از تزریق آمپول و سرم دچار بی حسی در کمر به پایین بدنم شدم.

این احساس آنقدر برایم بد بود که ترجیح می دادم همان درد قبلی را به جایش داشته باشم!

پرده ای جلویم کشیده شد و خدا را شکر که به واسطه ی آن کارهایی را که دکتر انجام می داد نمی دیدم.

من هم مثل تمام دختران برای بچه دار شدنم و روز زایمانم آرزوها داشتم… دلم می خواست علاوه بر نیما و پدر و مادرش، پدر و مادر خودم هم پشت در اتاق عمل انتظارم را می کشیدند.

 

 

 

برای دیدن نوه شان صف می بستند و برای من نگران بودند، اما با همان شب کذایی تمام این رویاها نابود شده بودند.

می دانستم که نیما و مهری جان همانطور که برای سیسمونی سنگ تمام گذاشته بودند تا به دنیا آمدن بچه هم تدارکات لازم را می بینند، اما من دلم می خواست پدر و مادرم هم در این کار سهیم باشند… نه بخاطر من، حداقل بخاطر نوه شان که همیشه می گفتند دوست دارند شبیه من باشد!

نمی دانم چقدر دیگر زمان گذشت تا اینکه احساس کردم چیزی از درون وجودم بیرون کشیده شد و به دنبالش صدای جیغ نوزادی بود که قلب و کل وجودم را لرزاند.

صدای خندان دکتر به گوشم رسید.

– کوچولو به دنیا اومد!

و موجودی را که گریه می کرد و خون سر و صورتش را پوشانده بود به سمتم گرفت.

بدون هیچ اشتیاق خاصی نگاهش کردم.

با وجود خون می توانستم گونه هایش سرخش را ببینم.

دکتر زمانی که دید عکس العملی از خود نشان نمی دهم دورش کرد.

بند نافش را بریدند و بعد از آن ندیدم که کجا بردنش.

با آنکه دیگر در اتاق عمل نبود، اما انگار صدای جیغ و گریه اش در سرم تکرار می شد.

قبل از به دنیا آمدنش یک جور درد می کشیدم و حالا جور دیگر!

نفهمیدم چقدر زمان گذشت تا آنکه پارچه از مقابل برداشته شد و از اتاق عمل خارجم کردند.

 

 

 

دیدن نیما و پدر و مادرش پشت در اتاق عمل دلگرمم کرد.

هر سه به سمت تخت آمدند.

آقا جهان به روی صورتم لبخند زد.

– خسته نباشی دخترم!

تا خواستم جواب لبخند و حرفش را بدهم، نیما دنباله ی حرف پدرش را گرفت.

– سر بلندمون کردی دخترش!

آقا جهان گوش پسرش را پیچاند.

– آهو رو کمتر اذیت کن!

مهری جان خم شد و پیشانی ام را بوسید.

– مبارکه عزیزم!

نیما دستم را گرفت و جدا از شوخی درحالیکه نگاهش عجیب بود، گفت: بالآخره به دنیا اومد، وقتشه بریم…

چشمانم گرد شد.

می دانستم از چه چیزی دارد حرف می زند!

نیما با سرفه ای مصلحتی حرفی را که می خواست بزند قطع و عوض کرد.

– وقتشه بریم سراغ اتاقت و بعد هم ببینیم بچه چقدر قرمزه!

آقا جهان و مهری جان نگاه مشکوکی به هم انداختند.

به هر حال بهتر از هر کسی پسرشان را می شناختند و می دانستند حرفش چیز دیگری بوده است!

با این حال با حرف نیما موافقت خودشان را نشان دادند.

– آره بهتره بریم اتاق. بچه حتما گرسنه شه.

 

 

 

لبخند از روی لب های نیما کنار رفت.

پرستار به بحث بین ما می خندید و بالآخره تخت مرا از وسط سالن هول دادند.

زمزمه ی نیما را که می گفت “تا شیر خشک هست چرا شیر مادر؟” شنیدم و به این فکر کردم که چگونه باید آن بچه ی به قول نیما قرمز را که حاصل اشتباهم بوده در آغوش بگیرم.

چه برسد به آنکه شیرش هم بدهم.

بعد از منتقل شدنم به بخش بچه را آوردند.

اول مهری جان و بعد آقا جهان بغلش کردند.

گریه می کرد و من به سختی تلاشم را می کردم تا از شنیدن صدایش صورتم مچاله نشود.

در مقابل نیما به صورت کاملا آشکاری صورتش را کج کرده بود.

حتی گاهی گوش هایش را هم می گرفت!

در نهایت هم از در آغوش گرفتن بچه خودداری کرد.

دلیلش یا درواقع بهانه اش هم این بود که بچه زیادی کوچک است و بعد از شش ماهگی او را در آغوش می گیرد!

انگار صدای گریه های نوزاد صدای حامد لعنتی را در گوشم تکرار می کرد.

به هر سختی ای که بود مهری جان بچه را در آغوشم گذاشت.

محکم و پشت سر هم پلک می زدم تا مبادا اشک هایم بچکند.

مهری جان چند دکمه ی لباس صورتی بیمارستان را که تنم بود باز کرد تا به بچه شیر دهم و آقا جهان برای راحت بودن من از اتاق خارج شد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 78

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان غثیان 4.1 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه: مدت‌ها بعد از غیبتت که اسمی از تو به میان آمد دنبال واژه‌ای گشتم تا حالم را توصیف کنم… هیچ کلمه‌ای نتوانست چون غَثَیان حال آشوبم را به…

دانلود رمان بر من بتاب 3.8 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه:   خورشید و غیاث ( پسر همسایه) باهم دوست معمولی هستند! اما خانواده دختر خیلی سخت گیرند و خورشید بدون اطلاع خانواده اش به غیاث که قبلا در زندگیش…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تارا فرهادی
10 ماه قبل

انتظار داشتم بچه سقط بشه
حال و هوای آهو و نیما خیلی ضدحاله 😒بیچاره اون بچه😥
خسته نباشی قاصدک جونم😍💜

Saina
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

واقعا باهات موافقم بعد نیما خیلی یوبسه بی احساسه دوستش ندارم
خسته نباشیی قاصدک جون🙂

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x