رمان آهو ونیما پارت ۷۰

4.3
(70)

 

 

 

 

 

این نگرانی باعث شده بود مهری جان از کلید خانه مان که بعد از زایمانم برای مواقعی که احیانا من نمی توانستم در را باز کنم، تحویلش داده بودیم استفاده کند.

نشستن دستی روی شانه ام مرا از جا پراند.

با ترس از حضور ناگهانی مهری جان از جا بلند شدم و نگاهش کردم.

زبانم نمی چرخید تا حرفی بزنم.

در آن لحظه اصلا دلیلی برای حضورش پیدا نمی کردم…

فقط به این فکر می کردم که چگونه در را باز کرده است؟!

– اینجا چه خبره؟!

سوالش باعث شد به جز مهری جان به اطرافم هم توجه کنم…

آوایی که روی زمین گریه می کرد و دودی که از آشپزخانه می آمد، اولین چیزهایی بودند که متوجهشان شدم.

با شتاب به سراغ آوا رفتم و مهری جان به آشپزخانه رفت.

آوا را با دستان لرزانم به آغوش کشیدم…

نمی دانستم برای چه گریه می کرد، اما همین که وجودم را احساس کرد انگار کمی بیش تر از قبل آرام گرفت.

دیگر گریه نمی کرد، اما بیتاب بود…

نمی دانم چقدر در آن وضعیت بودم که مهری جان به دادم رسید.

– کی بهش شیر دادی؟!

 

 

 

کمی فکر کردم…

به گمانم قبل از آنکه بخوابانمش، مثل همیشه شکمش را سیر کرده بودم…

به جای آنکه جواب سوال مهری جان را بدهم، آوا را بوییدم…

حدسم درست بود…

خرابکاری کرده بود…

مهری جان کمی خم شد و دستانش را به سمتم دراز کرد.

– بدش من… با این حال و روزت نمی تونی عوضش کنی.

با قدردانی نگاهش کردم و آوا را به دستانش سپردم.

بعد از آنکه از ورود مهری جان و آوا به سرویس بهداشتی مطمئن شدم، از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

خورشتی که قرار بود قیمه باشد، حالا به جزغاله تبدیل شده بود و برنجی هم که قرار بود آبکش شود، آبش را کامل کشیده بود و شبیه خمیر شده بود.

پنجره ها را باز کردم تا بوی دود از خانه کشیده شود.

لباسم را که بو کشیدم بوی بد به مشامم رسید.

بی هدف در خانه قدم می زدم.

نمی دانستم چه جوابی باید به مهری جان بدهم… مطمئنا حالا هزاران سوال در سرش می چرخید…

اگر به موقع نمی رسید یا اگر کلید نداشت، نمی دانستم چه اتفاقی قرار بود بیفتد…

با سوختن غذا میشد خانه آتش بگیرد و راحت شوم؟!

لبم را محکم گزیدم… اگر خانه می سوخت، آوا چه میشد؟!

 

 

 

ترجیح می دادم اگر آتش سوزی هم شود، تنها خودم بمیرم و هیچ آسیبی به آوا نرسد…

لحظه ای بعد این فکر مثل خوره به جانم افتاد…

اگر می مردم، بعد از مرگ من چه به سر آهو می آمد؟!

خروج مهری جان از اتاق و آوای در آغوشش مانع از آن شد که به افکار مالیخولیایی ام ادامه دهم.

جلوتر رفتم و آوایی را که حالا خندان و شاد بود به آغوش کشیدم.

محکم به خودم فشردمش…

لبخند مهری جان را احساس کردم…

موهای کم پشت آوا را نوازش کردم…

اگر خانه آتش می گرفت و بلایی سرش می آمد، چه باید می کردم؟!

از این فکر ناخواسته اشک در چشمانم جمع شد و طولی نکشید که به سرعت از چشمانم سرازیر شدند.

لبخند از روی لب های مهری جان پاک شد.

– چی شد آهو؟!

سرم را به علامت “هیچی” تکان دادم، بدون آنکه بتوانم حرفی بزنم.

مهری جان با نگرانی نگاهم کرد.

– می خوای آوا رو بدی بغل من؟!

سرم را محکم به طرفین تکان دادم.

و این بار این ترس به سراغم آمد که اگر مهری جان بخواهد آوا را از من بگیرد، چه کاری باید انجام دهم؟!

انگار عقل و منطقم را از دست داده بودم!

تعجب را در نگاه مهری جان می توانستم بخوانم. با این حال چیزی به رویم نیاورد و تنها ازم خواست که سر پا نمانم.

 

 

دقایقی به سکوت سپری شد تا آنکه مهری جان طاقت نیاورد.

– اتفاقی افتاده آهو جان؟!

تکانی خوردم.

– نه. چه اتفاقی؟!

تمام تلاشم را کردم تا لبخند بزنم.

وقتی خودم نمی دانستم چه مرگم شده است، چه باید می گفتم؟!

هرچند اگر می دانستم هم ترجیح می دادم حرفی به هیچکس نزنم!

مهری جان صورت آوا را نوازش کرد.

– مشکلی پیش اومده؟!

– نه… چه مشکلی؟!

آنقدر صدایم خفه و لحنم بی روح بود که هر کسی بود می فهمید اتفاقی افتاده است…

– از کی اینطوری شدی؟!

مهری جان مثل همیشه دستبردار نبود!

انگار تا از اتفاقی که افتاده بود سردرنمیاورد آرام نمی گرفت!

– آهو؟!

صدایش مرا به خودم آورد.

– نمی دونم… یه چند وقتی هست…

– چرا به من چیزی نگفتی؟! انقدر غریبه ام؟!

آنقدر بی حوصله بودم که فقط به تکان دادن سرم به علامت نفی اکتفا کردم.

قبل از آن که مهری جان بخواهد حرف دیگری بزند، صدای چرخش کلید داخل قفل به گوشمان رسید و به دنبالش نیما وارد خانه شد.

 

 

 

به محض آنکه نگاهش به ما افتاد، گفت: به به! عروس خانوم و مادرشوهر جان جمع شدین دارین چه نقشه ای می کشین؟!

مهری جان از جا بلند شد.

نیما جلوتر آمد و آوایی را که با دیدنش بی قراری می کرد به آغوش کشید.

– عزیز دلم بیا بغل بابا!

وقتی نیما دید نه من حرف می زنم و نه مهری جان، مشکوک نگاهمان کرد.

– اتفاقی افتاده؟!

مهری جان پوفی کشید.

نیما نگاه مشکوکی به من انداخت.

– ولی من که کاری نکردم!

لب هایم ناخواسته کمی کش آمدند.

نیما در مقابل نگاه چپ چپ مادرش اشاره ای به لب های من کرد.

– دیدی مامان؟ دیدی؟ اگه کاری کرده بودم، آهو هیچوقت لبخند نمی زد!

مهری جان سر تکان داد.

– بیا می خوام باهات حرف بزنم.

نیما باز هم نگاهی به من انداخت.

– چه حرفی؟!

مهری جان با حرص گفت: بیا… خودت می فهمی!

و به دنبال حرفش به سمت اتاق آوا رفت.

نیما از من پرسید: چی شده؟

به نشانه ی ندانستن شانه بالا انداختم.

نیما “ای بابا”یی گفت و از جا بلند شد.

آوا را به آغوشم سپرد و به سمت اتاق و پیش مهری جان رفت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 70

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان اسطوره 3.6 (43)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان: شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه…

دانلود رمان سدم 4.5 (10)

۱ دیدگاه
    خلاصه: سامین یک آقازاده‌ی جذاب و جنتلمن لیا دختری که یک برنامه‌نویس توانا و موفقه لیا موحد بدجوری دل استادش سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
9 ماه قبل

چرا این دوتا اینجورین😕

عرشیا خوب
9 ماه قبل

پارت جدیدنداریم

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x