رمان از کفر من تا دین تو پارت 195

4.5
(95)

 

اما تمام فکر و ذکر من رفت پیش شام امشب و قراری که با استاد نامی داشتن و از قضا یادمه پدر شادان نامی هم بود.

پوزخندی به روی هامرز میزنم و بازهم یه بار دیگه بهم فهموند لیاقت هیچی رو نداره.

نه عشق نه علاقه نه نگرانی برای خوردن غذاهای بیرون که به معده اش سازگار نیست.

_قبله عالم به سلامت باد.. امر امر شماست.. اما جوابشون رو میتونستی همونجا بدی تا منم تکلیف برنامه هام و بدونم.

 

درسته سروش محض مزاح گفت اما حرص تو تک تک گفتارش مشخص بود.

مریم که اوضاع و مساعد نمیبینه و جز همون خوشبختمی که جلوی هامرز بلغور کرده چیز دیگه ای با صدای بلند به زبون نیاورده از جا بلند میشه و با عذر خواهی عزم رفتن میکنه و من اصلا اصراری به موندنش ندارم.

 

سماجت سروش برای رسوندنش بی نتیجه میمونه.

_چه اصراری به آژانس دارین من هستم در خدمتتون هر جا بخواین برین میرسونمتون.

_سامانتا میدونه من اهل تعارف نیستم ممنون، اینجوری راحت ترم خداحافظ آقایون.

_خیر پیش..

 

مریم که برای برداشتن مانتوش راهش و کج میکنه هامرز به سروش میگه.

_شوهر داره زیاد زور نزن.

_جدی!؟ حیف شد.. اما چه ربطی داشت! من باب انسان دوستی اصرار میکردم.

_میدونم کلا دست به خیر خانومایی.

_تو یکی حرف نزن که خودت کلا در حال گند زدن به زندگی بقیه ای.. اونجا که چشم و بله شما درست میفرماییدت به راه بود و همش لبخند های ژکوند تحویل طرف میدادی چی شد اومدی اینجا با ابن قیافه ات پاچه مارو میگیری!؟

بدبخت دختره تو رو دید زرد کرد و زبونش بند رفت.

 

دیگه نمیمونم تا ادامه رو بشنوم و اعصاب کش اومده ام رو برمیدارم و دنبال مریم میرم و انگار منتظرمه که وقتی از دیدشون خارج میشیم کناری میکشم و با کمی وسواس برای دیده نشدن میگه..

_سمی این مرده.. تو اینو میشناسی؟ میدونی کیه! اینو من دیدمش..

_خب..

_دیوانه خب چیه.. توی بیمارستان بود.

_آره میدونم چندماه پیش یه مدت اونجا بستری بود.

 

با دست میکوبه تو سرم و حرصی میگه..

_احمق جون… بستری چیه! این یارو خیلی دم کلفته اومد بیمارستان معینی رو از دم کلفتش گرفت انداخت بیرون.

مات میمونم.!

_چی!؟… پرهام؟ هنوز تو بیمارستانه!

_نه خره.. اونکه یه مدت هست اصلا ردش پیدا نیست. به جهنم فک کنم مرده، تازه دم کلفتش کجا بود مرتیکه مارمولک. رئیس بیمارستان و میگم بابای اون گور به گوری.

 

 

 

آرام و مبهوت لب میزنم..

_رئیس بیمارستان و انداخته بیرون؟ هامرز!

مریم بازوهام و فشاری میده و خفه تر از قبل میگه…

_هامرز؟.. همین دادفر و میگی!..

_چه اتفاقی افتاد؟ چرا به من چیزی نگفتی!

 

پشت چشمی نازک میکنه و دلخور جواب میده.

_کجا بودی که بگم.. اصلا پیدات میکردم. حتی مطمئن نبودم حالت چطوره. گفتم هر چه بادا باد میام دنبالت.

اصلا یادت میاد چه جوری آدرس اینجارو از زیر زبونت کشیدم؟ کلا رفتی که رفتی ماهی یه بار یه زنگ میزنی. اونم برا اون خونه که کارای فروشش و بکنم وگرنه مریم کیلو چنده!

 

هنوز هنگ بودم.. هامرز چیکاره بود که بتونه رئیس بیمارستان به اون عظمت و برکنار کنه.!

سوال زیاد داشتم اما صدای پای کسی باعث شد دهنم و ببندم.

_سامانتا؟

 

مریم سریع ازم فاصله میگیره و مانتوش و تن میزنه.. تو این موقعیت عجله تو رفتارش و دوری از هامرز منو به خنده می انداخت.

_تاکسی دم دره..

_ممنون… من دیگه میرم.

صورتش و میبوسم و دم گوشش میگم.

_باهات تماس میگیرم تا همدیگه رو ببینیم.

_من اینجا بیا نیستم سمی.. یه فکری هم برا خودت بردار اینجا نمون.

 

یکم زیادی داشت قضیه رو مافیایی میکرد.. هر چند از هامرز بعید نبود این یک قلمم توی کارنامه اش داشته باشه. تا دم در بدرقه اش میکنم و یکی از نگهبان ها پایین پله ها با ماشین منتظرش ایستاده بود تا برسونش دم در..

برگشتنی هنوز هامرز و منتظر خودم میبینم اما بی توجه بهش راهم و ادامه میدم که بازوم و میگیره و نگهم میداره.

_چته؟

 

سوپرایز شده نگاهش میکنم.

_چی!

_میگم چته؟ چرا باز داری جوری رفتار میکنی که بدترین کارها رو در قبالت انجام دادم و منو ندید میگیری؟

 

شده نتونی به هر دلیلی حرفی رو بزنی ولی تو دلتم نگهش نداری؟ من همچین حالتی داشتم.

_ولم کن..

_این جواب من نیست..

_سوالی احتیاج به جواب داره که مجهول باشه.

 

فکش فشرده میشه و مریم حق داشت از هیبت این مرد بترسه و من چرا در مقابلش سرسختی میکنم.

_من وقتی برای این بچه بازیا ندارم سامانتا.. خودت و جمع کن وگرنه اون روی سگ منو میبینی هر بار کوتاه میام اما تو….

_اوه چه جذاب… اصلا من عاشق روی سگ مردام.. چون هر کدوم بهم رسیدن یا پارس کردن یا گاز گرفتن.

 

فشار انگشت هاش با این حرف دور بازوم بینهایت میشه و به زور ناله ام رو پشت دندونای بهم جفت شده ام خفه میکنم.

 

 

 

 

 

 

آب میوه میکس شده رو با سرنگ کم کم به مادرم میخورونم و بعد داروهاش و میدم.

امروز وقت نکردم حمومش کنم اما فردا حتما صفایی به موها و بدنش میدم.

 

بالشت و پرت کرده روی تنها قالیچه کف اتاق و دراز میکشم. یادم باشه فردا تو کمدا دنبال تُشک باشم.

زمین خشک و یخه مخصوصا شب ها، اینجوری با این هوا که روز به روز سردتر میشه از درد کمر و پا فلج میشم.

 

تنها شب اول از ذوقم روی تخت کنارش دراز کشیدم اما خب مگه تخت یک نفره که از اسمشم پیداست چقدر گنجایش داره؟

مخصوصا منکه خوابم سبک نیست و هر از چندگاهی جفتک هم میپرونم اونم کنار مامانم دیگه نور علی نور، یهو دیدی نصفه شب طفلی رو شوت کردم پایین.

 

رو برمیگردونم طرفش و آروم خوابیده بیشتر داروهاش مسکن دارن و دوز خوابش و زیاد میکنن اما روحیه اش خیلی بهتر از قبلا شده.

هرچند سوال تو چشماش همچنان به قوت خودش باقی.. اینجا چیکار میکنیم و مال کیه!؟

جواب کوتاه و بسته ای از یه رفیق خوب که اتفاقا دست و دلبازم هست، بهش دادم اما تابلوی که قانع نشده.

 

نمیدونم شایدم نگران چیز دیگه ای… با اینکه میدونه اگر کم بیارم و از بی پولی بمیرمم نمیرم طرف طایفه و پدربزرگ دست دراز کنم طرفشون.

اما این همه امکانات رو مجانی به کسی نمیدن حتی اگر یه رفیق رویایی و تخیلی باشه.

 

پرده پنجره رو کنار زدم و به قولی ماه شب چهارده، گوشه اش از چارچوب پنجره تو دیدمه..

همون روز اول با کمک یکی دوتا از نگهبانها تخت و جابه جا کردم و روبه پنجره حیاط گذاشتم.

هرچند درختا تو هوای پاییزی لخت و عور شدن اما همچنان منظره جذابی از باغ نمایان بود.

 

کف کمی سرده رو انداز و میکشم روم و چشم میبندم و اصلا هم فکرم مشغول اوامر اجرا نشده اون مرتیکه پرمدعای عوضی نیست..

هه… قهوه هم میخواد.

سروش همون موقع خداحافظی کرد و رفت تا برای سفر بی موقع فردا حاضر بشه و من با تمام کنجکاویم نتونستم از چند و چون قرار امشب چیزی ازش بپرسم اما خودش مختصر توضیحی میده.

 

تقریبا با گفته ی هامرز که از بودن دختره خبر نداشته میخونه و ناگهانی بوده. اما بازم دل منو آروم نمیکنه.

مگه همین دوتا نبودن تو اون مهمونی بی سروته داشتن باهم تانگو میرقصیدن؟ دختره که تابلو چشمش دنبال هامرز بود اما هامرزم میخوادش؟

به جهنم اصلا لیاقتش همین پاچه دریده است

با حرص پتو رو روی سرم میکشم و به من میگه حسود.. خودش با هر نر خری که از کنارم رد میشه مشکل داره اونوقت من میشم حسود!

حالا یه اُردی دادم این وسط حسی نیست تا حسادتی باشه اما خودم که میدونم زِر اضافه زدم.

 

نفسم از حرصی که میخورم زیر پتو میگیره و دوباره پایین میکشمش و سرم و بیرون میبرم.

عوضی یُبس مثه برج زهرمار نشست جلومون انگار طلب باباش و از ما داشت چخ چخش و با دختره کرده بود سگرمه های توهمشو برای منو مریم بیچاره سوغات آورده بود.

 

پهلو به پهلو میشم رو به دیوار و سایه افتاده شاخه های لرزون درختا رو تماشا میکنم تا چشمام گرم میشه.

لرزی به تنم میشینه، با توجه به هوای سرد و جای نامناسبی که داشتم زیاد بعید نبود، اما اینقدر هم دیگه نباید یخبندون بشه و سگ لرز بگیرم.

غریزی دست میندازم تا پتو رو بکشم بالاتر اما هیچی پیدا نمیکنم و بلاخره مجبوری چشمام و نیمه باز کرده و کورمال دنبالش میگردم.

کمی پایینتر از پاهام و بالاتر از دستام میبینمش و… پتو پرواز میکنه؟!

 

درسته گیج خوابم اما نه انقدری که توهم بزنم. سیخ سر جام میشینم و از هیبت غول بی شاخ و دم روی سرم با پتوی در دست، ترسیده عقب میکشم.

چشمای گشاد شدم که روی صورتش میشینه دهانی که برای جیغ کشیدن باز شده بدون صوت همونطور باز میمونه.

_اگه نمیخوای مامانت بیدار بشه بیا بیرون.

 

صداش، لحنش و اون چهره ی عصبانی!؟ بیدارم یا کابوس میبینم.! مطمئنم وقت زیادی از خوابیدنم نگذشته و یعنی چی؟!

دستی به صورتم میکشم و خواب که پریده بماند، کم مونده دوتا شاخ در بیارم. منگ از اتاق خارج میشم و پشت در با فاصله ایستاده..

_معلوم هست چته؟! اونم این وقت شب؟

 

بدون زحمت دادن به خودش برای جواب، قدمی طرف پله ها میره و با لحن دستوری میگه..

_قهوه یادت نره.

منو میگی… اینبار کاملا هنگ میکنم و جدی جدی برای نبردن یه قهوه داشت این بچه بازیا رو در میاورد!؟

 

جوش میارم؟ نه… به معنای واقعی منفجر میشم.

_تو دیوانه ای… به خدا که یه تختت کمه.. فقط بلدی زور بگی.. یه شب اینو کوفــ…

چنان برمیگرده طرفم و… که لال میشم و زیر لب بقیه جمله ام کامل میشه.

_کوفت نکن…

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 95

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان عروس خان 4.1 (67)

بدون دیدگاه
  خلاصه:   رمان در مورد دختری که شوهرش میمیره و پدر شوهرش اونو به پسر دیگش فرهاد میده دختره باکره بوده…شب اول.. سختی هایی که تحمل میکنه و شوهرش…

دانلود رمان چشم زخم 4 (4)

بدون دیدگاه
خلاصه:   نه دنیا بیمارستانه، نه آدم ها دکتر . کسی نمیخواد خودش رو درگیر مشکلات یه آدم بیمار کنه . آدم ها دنبال کسی هستن که بتونه حالشون رو…

🦋🦋 رمان درخواستی 🦋🦋 4 (15)

۵۰ دیدگاه
    🔴دوستان رمان های درخواستی خودتون رو اینجا کامنت کنید،تونستم پیدا کنم تو سایت میزارم و کسانی که عضو کانال تلگرامم هستن  لطفا قبل درخواست اسم رمان رو تو…

دانلود رمان شب نشینی پنجره های عاشق 4.2 (6)

بدون دیدگاه
خلاصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌: شب نشینی حکایت دختری به نام سایه ست که از دانشگاه اخراج شده و از اون جایی که سابقه بدش فرصت انجام خیلی از فعالیت ها رو از اون…

دانلود رمان تکرار_آغوش 4 (7)

بدون دیدگاه
خلاصه: عسل دختر زیبایی که بخاطر هزینه‌ی درمان مادرش مجبور میشه رحمش رو به زن و شوهر جوونی که تو همسایگیشون هستن اجاره بده، اما بعد از مدتی زندگی با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
7 ماه قبل

چه عجببببب!?😔

Seti
7 ماه قبل

با اینکه دیر بود اما درکل خوب بود ولی کاش تعداد پارت ها زیاد بشه😅😭

Yaso Noori
7 ماه قبل

سلام خسته نباشین..
میشه بگوین پارت گذاری این رمان کدام روز ها میباشد.
چون دو هفته منتظر پارت جدید هستم.

Yaso Noori
7 ماه قبل

تشکر از این که خبر دادین.

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x