رمان از کفر من تا دین تو پارت276

4.6
(74)

 

خاتون عصبی از پیچوندن های سروش میتوپه..

_منو مسخره کردی!؟…

سروش چشمای خسته اش و با دو انگشت میماله و مظلومانه لب میزنه..

_نه والا.. من غلط بکنم. یهو دلم یکم نازکشی خواست.

 

چهره و لحنش صداقت و فریاد میزدن.. مطمئنا خاتون هم درک کرد و بیشتر از من احساس عطوفتش گل کرد و به نگاه بسنده نکرده دستش و بند سر سروش میکنه و میکشش پایین تا بتونه صورتش و ببوسه.

_پسره ی لوس.. خوب نیست آدم به داداشش حسودی کنه.

_آخییییش توجه خونم کشیده بود پایین..بعد اینم اسم اون مرتیکه ابوالهول گوشت تلخ و پیشم بیاری رابطمونو کات میکنم.. وسلام

 

پوف… حالا که میدونه بی‌صبرانه منتظر خبری از هامرز و کارخونه ایم لوس بازیش گل کرد.

نگاهش مستقیم منو نشونه میگیره و بدجنسانه چشمکی تحویلم میده.

_تو نمیخوای توجه ای بوسی بغلی ماچی!.. هیچی؟

 

واکنشی که ازم نمیبینه صورتش و چین داده ادامه میده.

_کِنس بدبخت.. خب ابراز احساسات بسه حالا میخوام چاییم و بخورم.

_کارخونه چقدر….

_هییییس… اول چایی..

 

بزله گوییش هم نمیتونه واکنشی به لب های ثابت و فشرده ام بده و به اجبار مشغول تماشای چای و شیرینی خوردنش میشیم و این فنجون مگه ته نداشت که یک ساعته داره سر میکشش.

_بسه بچه ادا اطوارت و بزار کنار بگو ببینم چه خبره.. هامرز کجاست؟ کارخونه چقدر خسارت دیده! آخه اصلا چه جوری یهو آتیش گرفته؟

 

سروش جدی شده و با نفس عمیقی شروع به صحبت میکنه.

_صبحی که از مسافرت رسیدیم خبر رسید قبل طلوع خورشید یه قسمت از انبار کارخونه مازندران آتیش گرفته و تا سرایدار و نگهبان بفهمن یه تیکه کامل سوخته و تا آتش نشانی بفهمه یه تیکه دیگه و همینجور تیکه تیکه تقریبا نصف انبار رفت رو هوا و به لطف حول قوه الهی نصفش برامون مونده اونم با بوی دودی که پارچه ها گرفتن حالا حالا ها قابل استفاده نیست.

 

با عذاب وجدان و ناراحتی چشم روی هم میزارم و ثانیه ای بعد با صدای برخورد سیلی مانندی چشم باز میکنم و خاتون صورتش و هدف چهار انگشتش قرار داده بود.

_خدا مرگم بده… خیلی سوخته؟ من فکر کردم داری شوخی میکنی بچه! آخه سر چی! نگفتن از چی بوده؟ ای وای من..

این چند روزه درگیر همین بودین؟ هامرز کجا مونده! چقدر خسارت دیدین؟ بیمه که داشتین..! نداشتین؟

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 74

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان شاه_مقصود 4.2 (16)

بدون دیدگاه
خلاصه : صدرا مَلِک پسر خلف و سر به راه حاج رضا ملک صاحب بزرگترین جواهرفروشی شهر عاشق و دلباخته‌ی شیدا می‌شه… زنی فوق‌العاده زیبا که قبلا ازدواج کرده و…

دانلود رمان ارکان 3 (6)

بدون دیدگاه
خلاصه: همراه ما باشید در رمان فارسی ارکان: زهرا در کافه دوستش مشغول کار و زندگی است و در یک سفر به همراه دوستان دانشگاهی اش در کیش با مرد…

دانلود رمان بهار خزان 3.7 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه : امیرارسلان به خاطر کینه از خانواده ای، دختر خانواده رو اسیر خودش میکنه تا انتقام بگیره ولی متوجه میشه بهار دختر اون خانواده نیست و بهار هم…

دانلود رمان ویدیا 4 (14)

بدون دیدگاه
خلاصه: ویدیا دختری بود که که با یک خانزاده ازدواج میکنه و طبق رسوم باید دستمال بکارت داشته باشه ولی ویدیا شب عروسی اش بکارت نداشت و خانواده همسرش او…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x