رمان جُنحه پارت 4

4
(3)

شایان قدمی عقب رفت و انگشت اشاره اش را به طرف کیان تکان داد: من هیچی رو بی جواب نمیذارم کیان… نه خوبی… و نه بدی… اینو یادت بمونه…

کیان بهت زده نگاهش می کرد…

سودی با بغض گفت: شایان؟!

بی توجه به سودی داد کشید: همه تون میدونید که من بدم میاد کسی توی کارم دخالت کنه… خودم صلاح کارمو از هر کسی بهتر میدونم… به خودم هم مربوطه که دارم چه گندی به زندگیم میزنم…

کیان به گوشه ی لبش انگشت کشید و پوزخند زد… شایان عصبی بود… مغزش دل میزد… بوم بوم می کرد…

بدون کم کردن تن صدایش گفت: اینطوری برای من پوزخند نزن کیان… تو فکر کردی شیش میلیون پول کلاس کنکور این فتنه -با دست به ترلان اشاره کرد- که کارش سرک کشیدن توی کار دیگرانه از کجا جور شد؟! از باد هوا…؟! فک کردی محض رضای خدا به منی که هنوز مدرک کارشناسیم رو هم نگرفتم و سابقه ی کار ندارم توی شرکت به اون معروفی کار دادن؟!

کیان مات گفت: گفتی از شرکت وام گرفتی…

و صدایش را بالا برد و عصبی غرید: رفتی پیش اون زنیکه گدایی؟! دلم میخواد از سقف آویزونت کنم… حالیت هست داری چه غلطی میکنی؟!

سودی دست روی گوش هایش گذاشت: بسه…

_ حرف دهنتو بفهم کیان… وام گرفتم اما بدون نوبت… تو چی با خودت فک کردی؟! اینکه همیشه کارهای تو درسته و کارهای بقیه غلط؟! یه نگاه به خودمون بنداز… قبلا کجا زندگی میکردیم؟ الهیه… الان چی؟! کرج!!! ببین فرقش از کجا تا کجاس؟! تو فکر میکنی اگه این خونه به اسم مامان نبود یا اون دو تا مغازه ی ولیعصر… که شانس آوردیم جای خوبی بودن و اجاره ی خوبی بابتشون میدن… بازم تو میتونستی جلوی من وایسی و اینطوری بازخواستم کنی؟! نخیـــر… باید از صبح تا شب مث سگ میدویدی و دیگه فرصت نداشتی که توی کاری که بهت مربوط نیست دخالت کنی… یه کم از این خر منم منمت بیا پایین آقای دکتر… همیشه هر چی تو میگی درست نیست… تو اگــ…

– مـــامـــــان…

با صدای جیغ ترلان ساکت شد و به تندی سر بر گرداند… سودی جلوی در اتاق نقش زمین شده بود…

فشار سنج را با خرچی از دور بازوی سودی باز کرد و گوشی پزشکی اش را دور گردنش انداخت…

ترلان گوشه ای ایستاده بود و ناخن هایش را می جوید… سودی با سستی دستش را بالا آورد… کیان دست سودی را میان هر دو دستش گرفت و به لب هایش چسباند: جونم… مامان چیزی میخوای؟!

ضعیف زمزمه کرد: انقدر سر به سر این بچه نذار کیان… خودش عصبیه…

چشم هایش را گرد کرد: مامان میفهمی پسرت چیکار کرده؟!

لب گزید… در اتاق با ضرب باز شد و شایان نفس نفس زنان با نایلکسی که آرم داروخانه داشت وارد اتاق شد… کیان با اخم نگاهش کرد… تا داروخانه ی سر کوچه دویده بود؟!

بی حرف نایلکس را از دستش گرفت و کیسه ی سرم را بیرون کشید: الان این سرمو که بزنی خوب خوب میشی مامان…

و رو به ترلان دستوری گفت: برو الکل بیار…

ترلان با دو اتاق را ترک کرد و شایان بالای سر سودی ایستاد… با دیدن چهره ی رنگ پریده اش لب گزید و ترلان وارد اتاق شد…

سرم سودی را وصل کرد و وسایل پزشکی اش را داخل کیف ریخت: ما میریم بیرون… یه کم استراحت کن مامان…

و با چشم به ترلان اشاره کرد… به شایان نیم نگاهی هم نینداخت…

سودی به آهستگی گفت: تو بمون شایان…

پوفی کرد و در پشت سر کیان و ترلان بسته شد…

به اهستگی جلو رفت و لبه ی تخت نشست…

سنگینی نگاه خیره ی سودی را حس می کرد و نگاهش را می دزدید…

سودی یک کلمه پرسید: چرا؟!

روتختی را لمس کرد و سودی ادامه داد: چیکار داری میکنی؟! معلوم هست؟

کف دو دستش را به هم چسباند و میان زانوهایش گذاشت…

سودی مصرانه تکرار کرد: با تو ام شایان…

_ مامان بذارش برای یه وقت دیگه…

_ اینکه من توی کار بچه هام دخالت نمیکنم دلیل نمیشه که اونا هر کار دلشون خواست بکنن… من توی کارشون دخالت نمیکنم چون نمیخوام فکر بهشون اعتماد ندارم یا هر چیزی… اما حواسم بهشون هست…

_ مامان…

_ همه این شب هایی که خونه نمی اومدی پیش اون زنیکه بودی آره؟!

_ مامان ندا از اون زنایی نیست که تو فکر میکنی…

_ تو چی هستی؟! از همون مردایی که فکر میکنم؟! شایان به خاطر پول؟! من تو رو ابنطوری بار آوردم؟! بابات اینطوری تربیتت کرد؟! چیکار کردی تو؟! زنی که ده سال از خودت بزرگتره رو چطوری به زندگیت راه دادی؟! تو واقعا پسر همون پدری؟!

سر به زیر زمزمه کرد: به خاطر پول نیست… من ندا رو دوست دارم…

و خودش هم به صداقت جمله اش شک داشت…

صدای هه گفتن پر تمسخر سودی را شنید و سر بلند کرد: دلیلی نداره بخوام دروغ بگم… از ندا خوشم میاد… وقتی کنارشم آرامش دارم… دخترشم همینطور…

اینبار حس بهتری به جملاتی که به زبان آورده بود داشت…

سودی شگفت زده تکرار کرد: دخترش؟!

و شایان به خودش و دهان لقش لعنت فرستاد…

سودی سعی کرد بر جا بنشیند: تو… شایان تو با یه زن شوهر دار… وای خدا… خدای من…

شایان تند گفت: نه مامان… شوهرش فوت کرده… سه چهار سالی میشه…

اینبار دهان سودی باز مانده بود: درگیر یه بیوه زن شدی؟! وای خدا…

مستاصل زمزمه کرد: مامان…

_ اصلا من نمی فهمم… تو به کنار… اون زن که یه بچه هم داره چطور تونسته زندگی تو رو به بازی بگیره؟! تو هنوز یه پسر جوونی… این زنیکه از کجا پیداش شده که تو رو خامت کرده؟!

دندان هایش را روی هم فشرد: مامان… واقعا ندا همچین آدمی نیست… همون روز اول که برای مصاحبه رفته بودم، اول بهم خندید که با کدوم اعتماد به نفس اومدم و روبه روش نشستم… ولی بعد از دو روز بهم زنگ زد و گفت که میتونم کارمو شروع کنم… خیلی رو زاست بهم گفت اخلاق و رفتار من اونو یاد کسی مینداه که خیلی دوسش داشته… مامان ببین خب… من خودمم نفهمیدم چی شد… اون شبی رو که حالم بهم خورده بود و تو اومدی درمانگاه یادته؟! اون موقع هنوز دارو مصرف می کردم… ندا و یکی از همکارام منو رسونده بودن درمانگاه… تا صبح بالای سرم بیدار موند و بدون اینکه من هیچ سوالی ازش بپرسم از خودش و خانواده ش گفت… صبح هم که تو اومدی… از اون روز انگار یه صمیمیتی بینمون بوجود اومد… ندا میگفت دخترش چون خیلی کوچیک بوده وقتی باباش فوت کرده هر مرد جوونی رو که میبینه خیلی زودبهش وابسته میشه… یه روز اورده بودش شرکت… نمیدونی دخترش چقدر شیرینه مامان…. دفعه ی بعدی من برای دیدن پروا رفتم خونشون… خودم هم نمیدونم چی شد که پای من به اون خونه باز شد و رفت و آمدم زیاد… ولی… خب یه صیغه ی محرمیتی هم این وسط برای اینکه مشکلــ….

_ بسه شایان… بسه…

_ مامان گوش بده…

_ تو چی داری میگی؟! صیغه ی محرمیت خوندین که برای ارتباطتون مشکلی نباشه؟! این رابطه سر تا پاش مشکله…

_ من…

_ برو بیرون…

_ مامان…

_ برو بیرون شایان… واقعا دیگه نمیخوام بشنوم… نا امیدم کردی…

با حرص گفت: من هر کاری کردم به خاطر خانواده م بوده و البته اون دختر بــ…

_ بیرون…

_ مــ

_ پاشو برو بیرون شایان… دیگه تحمل شنیدن حرف هاتو ندارم… برای تو که نه… برای خودم متاسفم که نتونستم پسرمو بشناسم… اصلا برو هر کاری دلت میخواد انجام بده… از حالا به بعد کارهای تو هیچ ربطی به من نداره…

حرص زده لب زد: این حرف اخرته دیگه؟!

_ حرف اول و آخرمه…

پر حرص از جا بلند شد: باشه… باشه… اشکال نداره…

و به طرف در رفت…

از صدای به هم خوردن در سودی پلک هایش را روی هم فشرد…

پسرک پررو یک چیزی هم طلبکار بود…

با عصبانیت وارد خانه شد و یکراست به طرف پله ها رفت…

مینا دنبالش دوید: خسرو؟! معلوم هست کجایی؟! چی شده؟! اون پلیسا چرا اومده بودن؟! واقعا تو توی مرگ جاوید نقش داشتی؟!

تارا سر و صداهای پایین را شنید و نفسش بند رفت… به تندی پول ها و دسته چک و پاسپورت و مدارک را زیر بغلش زد و از جلوی گاوصندوق بلند شد… دستش به لبه ی میز گرفت و خراش کوچکی یرداشت… زیر لب لعنت فرستاد و تخته ی چوبی متحرک را جلوی گاوصندوق کشید و سر سری نگاهی به اتاق انداخت… همه چیز سر جایش بود… سریع اتاق را ترک کرد و پا که به اتاق خودش گذاشت، پشت در روی زمین سر خورد و همه ی وسایل از دستش رها شد… خسرو از کجا سر رسیده بود؟!

نگاهی به مدارک روی زمین انداخت… کیان گفته بود وقتش شده هر چه سند و مدرک مهم و پول هست و از همه مهمتر پاسپورت خسرو را از دسترسش دور کند… وقت برای ممنوع و الخروج کردن نبود و خسرویی که می شناخت ممکن بود هر لحظه کشور را ترک کند…

صدای خسرو بلند بود: مینا برو کنار…

_ صبر کن ببینم… باید به من جواب بدی خسرو…

تارا به تراس رفت و هر چه در دست داشت توی جعبه ی کوچکی ریخت… بیرون آمد و در تراس را قفل کرد…

صدای نعره ی بلند خسرو که بلند شد لب گزید… احتمال میداد سر گاوصندوقش رفته باشد…

_ اینجا چه خبره؟؟!!

دستش را روی قلبش مشت کرد… آنقدر محکم میکوبید که هر آن ممکن بود قفسه ی سینه اش را بشکافد… نفسش تند شده بود و سر خوردن قطرات عرق را از روی ستون فقراتش حس می کرد…

ناخن انگشت اشاره اش را به دندان گرفت و به هوار هوار کردن های خسرو گوش سپرد..

_ اینجا چه خبره؟! هان؟! شما ها کدوم گوری بودین وقتی اومدن و همه ی زندگی منو بردن… کار همون کیان سـ…. پدره… میدونم باهاش چیکار کنم… بعد از سه چهار سال از کدوم گورستونی پیداش شد؟!

مینا دست روی شانه اش گذاشت: خسرو… اروم باش… کسی نیومده توی خونه…

از ته دل فریاد کشید و مینا از ترس قدمی به عقب برداشت: کسی نیومده؟! کسی نیومده و تموم زندگی منو بردن… اگه گیر پلیسا بیفتم بدبختم مینا… بدبخـــت… برو بگو فیلم همه ی دوربینا رو چک کنن…

تارا از کمر به میز کامپیوترش تکیه داد… دوربین اتاق کار خسرو را از کار انداخته بود… قطعا اگر خسرو بو می برد سرش را می زد…

صدای فریادِ تارا گفتن خسرو نفسش را بند آورد… ثانیه ای بعد در اتاقش با ضرب باز شد و سیخ سر جا ایستاد…

رنگ صورت خسرو به کبودی میزد… تارا آب دهانش را از گلوی خشکش پایین فرستاد و با باز شدن مشت خسرو، حس کرد جانی توی تنش نمانده… دست بند ظریفِ طلاسفیدش پیش چشمهایش تاب خورد…

بلافاصله نگاهی به مچ دستش انداخت… رد خراش کمرنگی روی مچش خودنمایی می کرد و دست بندش… نبود!!!

آه از نهادش بلند شد… خسرو جلو امد و تا به خودش بیاید از ضرب سیلی روی زمین پرت شده بود… کف دستش را روی گونه اش گذاشت و تمام نفرتش را توی چشمهایش ریخت بی اینکه حتی قطره اشکی بریزد…

مینا میانشان ایستاد و خسرو را به عقب هل داد: خسرو… چیکار به این بچه داری؟!

مینا را کنار زد: بچه؟! همه چی زیر سر این فتنه س…

و رو به تارا فریاد کشید: چیکار کردی تارا؟! به من خیانت کردی؟ به پدرت؟!

_ تو پدر من نیستی…

مینا مواخذه گرانه صدا زد: تارا…

_ چیه مامان؟! هنوزم طرف اینو می گیری؟! داره بهت خیانت میکنه… شهابو انداخته از خونه بیرون و نمیذاره حتی پسرتو ببینی… به چیه این دل خوش کردی که هنوزم ازش دفاع میکنی؟!

خسرو به سمتش یورش برد و اینبار مداخله ی مینا هم نتوانست تارا را از ضربات سنگین دست های خسرو در امان بدارد…

_ احمق… میدونی چیکار کردی با زندگی من؟! زندگی خودت؟ زندگی مادرت و برادرت که سنگشون رو به سینه میزنی؟!

و دستش را بالا برد و همان لحظه ضربه ی زانوی تارا زیر شکمش نشست… تارا از فرصت استفاده کرد و خودش را روی زمین عقب کشید: برای من از زندگی نگو… از همون موقع که عشقمو ازم گرفتی من دیگه زندگی نکردم…

خسرو فریاد زد: مدارک و پولا کجاست؟!

دستش را لبه ی تخت گذاشت و سعی کرد از جا بلند شود…

خسرو بلندتر سوالش را تکرار کرد: مدارکو کجا گذاشتی؟!

به چشمهای خون افتاده ی خسرو زل زد: دادمشون به کیان…

فریاد زد: چی؟!

چانه اش را سرسختانه جلو داد و شمرده تکرار کرد: دادمشون… به کیـــان…

دردی توی ساق پایش پیچید و باز ضربات دست و پای خسرو بود که به تن و بدن نحیفش اصابت می کرد…

صدای جیغ های التماس گونه ی مینا را می شنید: خسرو ولش کن… خســــرو… بچه مو کشتی… ولش کن… خسرو خدا لعنتت کنه… بسه… کشتیش…

خسرو نفس نفس زنان عقب کشید: شانس آوردی که وقت ندارم… وگرنه می کشتمت و همینجا چالت می کردم… دختره ی نفهم…

تارا نیمه هشیار لبخند حرص درآری زد و لبخندش از دید خسرو دور نماند…

کف دستش را محکم به در اتاق کوبید… در چوبی با ضرب عقب رفت و دوباره سر جای اولش برگشت: حسابتو می رسم تارا… حسابتو می رسم…

و نعره زد: مینا طلاهاتو کجا گذاشتی…؟

مینا با بغض به تارا نگاه کرد: چیکار کردی مامان؟!

و پشت سر خسرو رفت… جعبه ی جواهراتش را به خسرو داد و تند گفت: برو دیگه خسرو… برو…

خسرو به سرعت خانه را ترک کرد و مینا به اتاق تارا دوید… بی جان روی زمین افتاده بود و از بینی و دهانش خون می امد…

صدای تارا گفتنش میان جیغ بلندش گم شد… با صدای بلندی خدمتکار ها را صدا زد و خودش بی حال روی دو پا افتاد…

….

سرش را روی بازوی کیان جابجا کرد و با نوک انگشت زخم کمرنگ گوشه ی لبش را لمس کرد: بی شعور…

کیان با صدای خشداری تذکر داد: ساراناز… بسه…

با حرص گفت: اخه ببین چیکار کرده… پسره ی احمق… بزرگتری کوچیکتری سرش نمی شه…

کیان تنها آه کشید…

اتاق تاریک بود و پرده ها کشیده شده بودند… کمد خالی از وسیله ی شایان بهش دهن کجی می کرد…همین یک ساعت پیش ساکش را بسته بود و رفته بود… سودی حتی حاضر نشده بود نگاهش کند… همان سودابه ای که جانش برای شایان در میرفت…

موبایلش روی پاتختی لرزید و ساراناز برای برداشتنش پیش دستی کرد… بلافاصله اخم هایش را در هم کشید و موبایل را روی سینه ی برهنه ی کیان انداخت…

گردنش را کمی بالا آورد: سارا؟! چی شد؟!

دست کیان را از دور کمرش باز کرد و از تخت پایین رفت: تارا جونت داره زنگ میزنه…

کیان پوفی کرد… موبایلش را برداشت و تماس را برقرار کرد: الو…

جمله ی نامفهوم مینا را از میان هق هقش به سختی فهمید: کـ… کیان… خسرو… بچه مو… کشت…

از جا پرید و با داد پرسید: چــــی؟!

دست ساراناز روی زیپ سوییشرتش خشک شد…

***

کیان توی راهروی سفید و طویل بیمارستان میدوید و سودی حتی به گرد پایش هم نمی رسید…

کف دستش را روی سرش گذاشت و روسری ساتنش را جلو کشید: کیان… اروم باباش مامان…

کیان نمی شنید… نفس نفس زنان ایستاد و کف دستش را روی پیشخوان گذاشت… مسئول پذیرش پرسشگرانه نگاهش می کرد…

سودی کیان را کمی به عقب هل داد و پرسید: خانم ببخشید… حدودا یک ساعت پیش… بیماری به نام تارا آریان آوردن؟!

چهره ی پرستار در هم شد… سودی همان دختری را می گفت که با سر و صورت خونین و مالین به بیمارستان اورده شده بود و دست چپ و دو تا از دنده هایش شکسته بود…

با ناراحتی شماره ی اتاق را گفت و سودی تشکر کرد و دست روی بازوی کیانِ مات شده گذاشت…

پشت در اتاق رسیدند و سودی لب گزید: میگم کیان… نباید دست خالی می اومدیم… اصلا حواسم نبود…

کیان هــویی کرد و نفسش را بیرون داد…

سودی بود که دستگیره ی در را آهسته به پایین هل داد و در را باز کرد..

مینا روی تک صندلی کنار تخت نشسته بود و دست آزاد تارا را توی دست داشت… با صدای در سر برگرداند و سودی جا خورد… این مینا، مینایی نبود که میشناخت… مینایی که بیشتر از هر چیزی به وضع ظاهری اش اهمیت میداد حالا اینطوری شکسته شده بود؟!

به آرامی لب زد: مینا جان؟!

مینا با احتیاط دست تارا را رها کرد و از روی صندلی بلند شد…

سودی جلو رفت و ثانیه ای بعد، هق هق خفه ی مینا روی شانه اش خفه می شد… آخرین بار سودی روی شانه های مینا زار زده بود… درست بعد از مرگ جاوید… و حالا همه چیز بر عکس شده بود…

صدای سلام اهسته ی کیان توی اتاق پیچید و مینا از سودی جدا شد… کیان با شرمندگی نگاهش کرد…

میناشگفت زده لب زد: کیان…

با حس عذاب وجدانی که گریبانش را گرفته بود، زمزمه کرد: متاسفم…

مینا قدمی به جلو برداشت… کیان پلک بست… با آن حرف هایی که مینا پشت تلفن تحویلش داده بود، هر لحظه منتظر بود یک سیلی از جانب مینا بود…

سردی کف دست های مینا را روی گونه هایش حس کرد… پلک گشود و مینا وادارش کرد سر خم کند…

لب های مینا روی پیشانی اش نشست و کمی بعد عقب کشید… کیان مات مانده بود… این مینایی نبود که پشت تلفن جیغ می کشید: دخترمو تو بدبخت کردی کیان…

دست زیر پلکش کشید و گفت: معذرت میخوام عزیزم… حرف های بدی زدم بهت…

سر به زیر زمزمه کرد: نه خاله… این چه حرفیه…

سودی شانه ی مینا را لمس کرد: من به کیان گفتم که نباید تارا رو وارد این ماجرا کنه… ولی…

مینا توی حرفش پرید: من دختر خودمو میشناسم… تا خودش دلش نخواد هیچکس نمی تونه به کای مجبورش کنه… اون لحظه که به کیان زنگ زدم به هیچی فکر نمی کردم…

سودی لبخند دلگرم کننده ای به لب آورد و با سر به تارا اشاره کرد: حالش چطوره؟!

با بغض سر تکان داد: چی بگم؟! بچه م یه جای سالم تو تنش نمونده… الان به زور مسکن خوابش برد وگرنه همه ش ناله می کرد از درد… خدا خسرو رو لعنت کنه… سودابه من نمی دونستم چقدر پسته… فکر میکردم تهِ ته خلافکاریاش پریدن با زنای جوونه… ولی الان دارم میشنوم که جاوید… وای خدا اصلا باورم نمی شه…

سودی اه کشیدو شانه اش را به نشانه ی همدردی فشرد: کاریه که شده…

و به طرف کاناپه ی گوشه ی اتاق رفتند…

کیان بالای سر تارا قرار گرفت… با دیدن صورت کبود و متورمش لب گزید… دستش چپش هم میان آتل آبی رنگی محصور بود…

با وسوسه ی نوازش گونه اش مقابله کرد و عقب کشید…

صدای زنگ موبایلش بلند شد و با عذرخواهی کوتاهی اتاق را ترک کرد…

_ جانم سارا؟!

_ کی میای خونه؟!

بهت زده گفت: سارا؟!

با پرخاش گفت: چیه؟! اونجا موندی که چی؟! به تو چه ربطی داره که مامان اون دختره باید به تو زنگ بزنه؟! مگه تو تنها کس و کارشونی که توی این ترافیک وحشتناک تا تهران بکشوندت؟!

پیشانی اش را فشرد… این ساراناز را نمی شناخت… سارانازِ بی منطق…

از در اتاق فاصله گرفت و توی گوشی پچ پچ کرد: سارا… اون دختر برای کمک به من به این حال و روز افتاده… در ضمن… الانم بیهوش افتاده روی تخت بیمارستان و هیچ قدرتی برای از راه به در کردن من نداره…

سارا با مکث گفت: منظور من این نبود…

_ هه… اره میدونم… محض اطلاعت گفتم…

بغض کرد: کیان با من اینطوری حرف نزن…

کیان نرم شد و اینبار با ملایمت بیشتری گفت: عزیز من… چرا خودت و منو اینطوری اذیت میکنی؟!

تنها زمزمه کرد: خدافظ… و بدون اینکه منتظر جوابی از جانب کیان باشد تماس را قطع کرد…

کیان با کلافگی موهایش را کشید و به دیوار رو به رویش خیره ماند…. واقعا چی قرار بود پیش بیاید؟! این ماجرا به کجا ختم می شد؟!

صدای قدم های شتابانی نگاهش را تا انتهای راهرو امتداد داد…

چشمهایش را ریز کرد و با خودش زمزمه کرد: شهاب؟؟!!

*

ته مانده ی سیگارش را روی لبه ی سنگی پله فشرد و نفسش را ها کرد… بخار نفسش توی فضا محو شد…

کمی خم شد و کف دست هایش را به هم چسباند و میان زانوهایش گذاشت… تا حالا با خودش فکر نکرده بود که با ندا میخواهد به کجا برسد… اما حالا… از وقتی خانه را ترک کرده بود، مدام به این فکر میکرد که با ندا میخواست تا کجا پیش برود… ازدواج؟! به فکرش پوزخند زد… مسخره بود… ازوداج با ندایی که نه سال از خودش بزرگتر بود جدا مسخره بود…

حس بدی داشت… نسبت به خودش… اطرافش…

کیان تلخ نگاهش کرده بود… ترلان با حرص… سارانازی که موقع رفتنش تازه از راه رسیده بود، با کنجکاوی… اما هیچکدام از این ها به اندازه ی نگاه نکردنِ سودی آزارش نداده بود…

صدای قیژی شنید و سر برگرداند… ندا بالای پله ها ایستاده بود… با بی تفاوتی نگاهش را گرفت و مجددا به روبه رو خیره شد…

ندا آهسته پرسید: چرا اینجا نشستی؟!

بی حس جواب داد: همینطوری…

اشارپش را دور شانه های برهنه اش پیچید و از پله های منتهی به حیاط پایین رفت: بیدار شدم دیدم نیستی… فک کردم رفتی…

تلخ زمزمه کرد: کجا برم؟!

ندا کنارش نشست و به نیم رخش خیره شد: چون فقط جایی رو نداری اومدی اینجا یا…؟!

جمله اش را نیمه تمام گذاشت و منتظر ماند شایان جمله را تکمیل کند…

شایان در سکوت به روبه رو خیره بود و انگار اصلا حرف های ندا را نمی شنید…

دست دراز کرد و به زخم گوشه ی لبش انگشت کشید: شایان…

پرسشگرانه هومی گفت…

ندا اه کشید: هیچی… سردت نیست؟!

بی حوصله نچ گفت و از جا بلند شد… یک پله بالا رفت و مچ دستش گیر انگشت های ندا شد: شایان…

از سر شانه نگاهش کرد: چیه؟!

_ چرا الان اینجایی؟! به خاطر من؟! پروا؟! یا خودت؟!

نیشخند زد.. چه جالب که ندا هم همین امشب به این موضوع فکر کرده بود که واقعا چرا شایان به این رابطه ادامه میدهد… جوابی که مغزش میداد خودش را هم گیج میکرد…”نمیدونم”… و جدا هم نمیدانست…

یک پله بالا تر رفت… دست ندا پایین افتاد… اما مصمم تکرار کرد: چرا شایان؟!

به مسیرش ادامه داد و بالای پله ها رسید: بیا بریم بخوابیم ندا… فردا کار زیاد داریم… باید برای نمایشگاه آماده بشیم…

و در را عقب کشید و وارد خانه شد… ندا بازوهایش را بغل کرد و به خودش لرزید… نه از سرمای هوا… که از سردی لحن شایان…

***

با بی حوصلگی لباس می پوشید…

روزی که به شدت برایش لحظه شماری می کرد فرا رسیده بود… روزی که برایش یک سکوی پرتاب حساب می شد و حالا حتی حوصله ی خودش را نداشت…

در باز شد و ندا حیرت زده پرسید: هنوز اماده نیستی؟!

چرخید و بی حس نگاهش کرد: چند دقیقه ی دیگه کارم تمومه…

ندا جلو آمد و به چهره ی درهمش نگاه کرد: چیزی شده؟!

سر تکان داد: نه…

دست دراز کرد و موهایش را با دست شانه زد: اینطوری بهتره…

شایان خیره نگاهش کرد… روی پنجه بلند شده بود و موهایش را حالت میداد… روسری آبی تیره اش عقب رفته بود و یکی از همان مانتوهای سنتی را که خود شایان طرح زده بود، به تن داشت…

عقب رفت و دست به کمر نگاهش کرد: خوب شد…

و چرخید و کتِ تک سرمه ای را برداشت و پشت سر شایان رفت: بپوش بریم… بدو…

دست هایش را به ترتیب توی استین های کت فرو برد…

ندا دست روی شانه اش گذاشت و چرخاندش…

زنجیر نقره ای روی پوست برنزه ی گردنش می درخشید… دست دراز کرد و پلاکِ زنجیر را توی یقه ی هفتِ تیشرت جذبِ سفیدش سر داد: خوبی؟! استرس نداری؟!

لبه های کتش را عقب داد و دست هایش را توی جیب های جین زغالی رنگش فرو برد: نُچ…

ندا لبخند زد: خوبه…

و کف دستش را روی بازوی شایان کشید و ثانیه ای بعد اتاق را ترک کرد…

بی حوصله ساعتش را دور مچش انداخت و از اتاق بیرون رفت…

ندا سویچ را به طرفش گرفت…

سویچ را گرفت و سوار شد…

تمام طول روز توی غرفه ایستاد و به پرچانگی های زن های پولدار و گاها شیطنت های دختر های جوان نگاه کرد…

ندا به غرفه ها سر میزد… هر از چند گاهی سراغش می امد و با لبخند های ذوق زده اش، دلگرمش می کرد… هنوز چند ساعتی بیشتر از شروع نمایشگاه نمی گذشت و از مانتو ها استقبال خوبی شده بود…

برای رفع خستگی چند لحظه ای روی صندلی گوشه ی غرفه نشست ساعتش را توی مچش چرخاند… دو ساعت بیشتر به تایم پایان نمایشگاه باقی نمانده بود…

سر بلندکرد و برای ثانیه ای حس کرد ساراناز را پیش رویش میبیند…

با عجله بلند شد… دو مرد و یک زن از پیش رویش عبور کردند و مسیر نگاهش را سد…

اَهی گفت و کله کشید… ساراناز نبود…

با عجله غرفه را ترک کرد و باز ساراناز را دید… اینبار همراه سودی…

نفس گرفت و دست میان موهایش سراند… سودی اینجا چکار میکرد؟؟!!

دیدش که یک راست به طرف ندا رفت…

پا تند کرد و خیلی زود کنار سودی قرار گرفت: مامان؟!

ندا صدایش را شنید و چرخید…

سودی جواب نداد و به راهش ادامه داد…

ندا با حفظ لبخندش و البته کمی گیج نگاهشان می کرد…

سودی جلو رفت و محکم پرسید: خانم زمانی؟!

تنها سر تکان داد… حس کرد ورژن مونث شایان را پیش رویش می بیند…

سودی کیف دستی اش را دست به دست کرد: احتشام هستم…

نگاهش را میان سودی و شایان چرخاند… شایان دست روی بازوی سودی گذاشت: مامان یه لحظه میای؟!

_ میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟!

مخاطب سودی ندا بود و انگار اصلا شایان را نمی دید… پوفی کرد و مستاصل لب زد: مامان…

لب های ندا تکان خورد: البته…

ندا دلش مثل سیر و سرکه می جوشید… حدسش اصلا سخت نبود که دلیل امدن سودی را بداند…

کف دست های عرق کرده اش را به مانتویش کشید: از این طرف…

سودی رو به ساراناز گفت: منتظر میمونی تا من برگردم؟!

سارا سرش را به بالا و پایین تکان داد… در کف اینهمه ابهت سودی مانده بود… این چهره ی جدی و غیر قابل نفوذ را تا حالا کجا پنهان کرده بود؟!

ندا نگاه پر استرسی به شایان انداخت و همراه سودی رفت و شایان با دهانی نیمه باز خیره رفتنشان شد…

سودی اگر به ان درش میزد ملاحظه ی هیچی را نمی کرد…

پوفی کرد و چرخید تا به غرفه برگردد…

آرش دوان دوان جلو آمد و دستش را کشید: کجا موندی تو؟! غرفه رو به امان خدا ول کردی…

با بی حوصلگی جواب دو خانمی را که توی غرفه ایستاده بودند داد…

سارا بلا تکلیف هنوز همانجا ایستاده بود… جلو رفت و برای صدا زدنش لب باز کرد…

برای یک لحظه سردرگم ماند…

الان باید چی می گفت؟! سارا؟! ساراناز؟! خانم سارا؟! ساراناز خانم؟! زن داداش؟!

ایی… این آخری را اصلا نمی پسندید… زیادی چندش بود…

تک سرفه ای کرد و سارا تکانی خورد و چر خید…

روی لب زیرینش زبان کشید: اگه بخوای میتونی بیای اونجا بشینی تا مامان برگرده…

سارا از خدا خواسته پشت سرش راه افتاد…

ذوق زده به مانتوها نگاه میکرد: من میتونم یکی از اینا بردارم؟!

زیر چشمی نگاهش کرد… یک مانتوی کتان سبز تیره را پسندیده بود… همانی که شایان زیاد از طرحش راضی نبود… بد سلیقه…

چهار انگشت دست دست راستش را توی جیب شلوارش فرو برد و شستش را آزاد گذاشت: از اون قشنگ ترم هست…

و با دست مانتوی شیری استین سه ربع با دوخت های ریز و برجسته را نشانش داد…

سارا انگار خوشش آمده بود که نیشش تا حلزونی گوشش باز شد…

به ساعتش نگاه کرد… یک ربعی می شد که سودی و ندا با هم رفته بودند…

مانتوی سارا را توی ساک مقوایی مشکی رنگی که آرم نقره ای بهپوشی داشت گذاشت و به دستش داد… ذوق زده تشکر کرد…

پنج دقیقه بعد دوباره به ساعتش نگاه کرد و زیر لب لعنت فرستاد…

نگاهش به سارا افتاد که بلاتکلیف گوشه ی غرفه ایستاده بود…

_ اگه خسته شدی بشین…

تکانی خورد و گیج نگاهش کرد: هوم؟!

شمرده تکرار کرد: گفتم اگه خسته شدی بشین…

ساراناز با تشکر کوتاهی روی صندلی نشست و کیف و ساک مانتو را کنارش گذاشت…

شایان لیوان کاغذی یک بار مصرفی را از اب جوش پر کرد و با بسته ی نسکافه روی میز کوچک پیش روی سارا گذاشت…

سر بلند کرد و به شایان که روبه رویش خم شده بود نگاه کرد…

_ میگم…

شایان کمر راست کرد و فاصله گرفت: هوم…

زیر چشمی و مثل بچه ها نگاهش می کرد: اممم… اون خانومه… واقعا زنته؟!

نگاه برزخی شایان را که شنید لال شد…

انگشت اشاره اش را زیر دندان فشرد: فقط کنجکاو بودم…

شایان چشم غره رفت: نباش…

لب گزید و نگاهش را گرفت و زیر لب گفت: ولی خیـــلـی با کلاس بود…

بی اراداه خنده اش گرفت و به سارا که قاشق پلاستیکی را توی لیوان می چرخاند نگاه کرد… فضول پررو…

پوفی کرد و صدای مامای گاوی توی غرفه پیچید…

سر چندین نفر همزمان به همان سمت برگشت…

چرخید و دید که سارا موبایلش را از جیب پشتی کیفش خارج میکند…

چشمهایش را گرد و با دهان باز، هــه پرصدایی از ته حلقش بیرون پرید…

_ بله مامان جون…

با دقت نگاهش کرد…

سارا از جا بلند شد: واقعا؟! باشه من الان میام… باشه.. فعلا…

موبایلش را از کنار گوشش پایین آورد و توضیح داد: مامان گفتن کارشون تموم شده… برم پیششون..

_ کجا بود؟!

برای برداشتن کیفش خم شد: توی محوطه…

اهانی گفت… سارا راهش را گرفته بود و می رفت… پوفی کرد و ساک مانتو را برداشت: اینو جا گذاشتی…

عقب گرد کرد و ساک را گرفت: اه… مرســــی…

نیشش را تا جایی که می شد باز کرده بود و دو دندان خرگوشی اش توی چشم بود…

چرخید و شایان بی اراده گفت: اون زنگ موبایلتم عوض کن…

با اخم نگاهش کرد… شایان لب زد: زشته…

نیشش جمع شد و حرص زده توپید: خدافظ…

شایان یک تای ابرویش را بالا انداخت و خیره ی رفتنش شد… مثا بچه ها پاهایش را به زمین می کوبید و حرکت می کرد…

نفس گرفت و ثانیه ای بعدآزادش کرد…

برای پیدا کردن موبایلش کف دست هایش را به جیب های کتش کشید…

موبایلش را که پیدا کرد بلافاصله شماره ی ندا را گرفت…

با صدای ضعیفی جوابش را داد…

بی معطلی پرسید: کجایی؟!

با فین فین جواب داد: محوطه…

غرفه را به آرش سپرد و راهی محوطه ی نمایشگاه شد…

***

لحاف آبی لاجوردی با ستاره های زرد و سفید را تا روی شانه های پروا بالا کشید و برای بوسیدنش خم شد…

لب هایش لرزید و قطره اشکش روی گلوی دخترک چکید… تکانی خورد و به شستش مک زد…

موهای لختش را با سر انگشت نوازش کرد و با ملایمت سعی کرد شستش را از میان لب هایش بیرون بکشد…

پروا نقی زد و توی خواب اخم کرد..

دستش را پس کشید… اشک هایش هنوز روی صورتش می ریخت… به نرمی از جا بلند شد… چراغ خواب خرگوشی را روشن کرد… نور ابی رنگش روی سقف افتاد… روی کلید برق دست کشید و اتاق را ترک کرد…

صدای شایان را از پایین می شنید: دارم از شما می پرسم مامان… این موضوع به منم مربوط میشه…

در اتاق خشکش زد… شایان با سودی بحث می کرد؟!

پلک بست و چهره ی سودی پیش چشمش زنده شد… با اینکه سودی با نهایت احترام صحبت کرده بود، اما باز هم احساس بدی داشت…

با سستی قدمی برداشت و روی اولین پله نشست…

از پشت نرده های مشکی و طلایی شایان را دید که دستش را میان موهایش سر داد و آن ها را روی هم لغزاند: چی میگی مادر من؟! کی منو پر کرده؟ ندا؟! اون بدبخت که یک کلمه هم به من نمی گه چی شده… نه شما گوش کن مامان… من پسر هیجده ساله ی تازه به بلوغ رسیده نیستم… میفهمم دارم چیکار میکنم… شما با من طرفی… به این زن بیچاره چکا داشتی؟! مامــ…. مامان گوش بده… اجازه بده مامان… صبر کن… اگه کسی خواسته اون من بودم نه ندا… میدونم نباید اینو بگم… ولی کارهایی میکنم فقط به خودم مربوطه و نه هیچکس دیگه ای…

موهایش را پشت گوشش داد… از پشتیبانی شایان دلش گرم شده بود… با پشت دست به گونه اش کشید و بازوهایش را بغل کرد…

شایان به ستون تکیه داد بود و عصبی با پنجه ی پا به زمین می کوبید: نه مامان… منظور من این نبود… ولی شما انقدر ارزش منو پایین اوردی که حتی اون ترلان هم به خودش اجازه میده که منو به خاطر کارام بازخواست کنه… وااای… شما واقعا منظور منو نمی فهمی یا… مامان… الو… الو…

با کلافگی موبایل را از کنار گوشش پایین اورد و به چانه اش چسباند… از یک طرف اشک های ندا… از طرف دیگر ناراحتی سودی… همه دست به دست هم داده بود تا سرش را منفجر کند…

چرخید و نگاهش روی ندا ثابت ماند… روی پله ی اول نشسته و تونیک بافت استین کوتاهش را تا روی زانوهایش پایین کشیده بود…

خسته پرسید: پروا خوابید؟!

بلند شد و سلانه سلانه پایین اومد: آره…

به چشمهای متورم و گونه های گل انداخته اش خیره شد: مامانم چی بهت گفت؟

دستش را بی هدف توی هوا تکان داد: گفتم که مهم نیست… مطمئن باش اصلا بهم بی احترامی نکرد…

_ خودم میدونم بی احترامی نکرده… مامانمو میشناسم… ولی میخوام بدونم چی بهت گفته که کل این چند ساعتو نشستی گریه کردی…

لب روی لب فشرد و از کنارش گذشت: بی خیال…

انگشت هایش بند بازوی لاغر ندا شد: صبر کن ندا… جوابمو بده بعد برو…

چرخید و به چهره ی مصممش خیره شد: باور کن شایان چیزی نگفت… من از خودم ناراحت بودم…

_ من خرم ندا؟!

لب گزید و نگاهش را پایین انداخت: مامانت یه جورایی راست میگفت… خب تو یه پسر جوونی… آینده داری… حیفی که به پای منِ بیوه زن که یه بچه هم داره…

بغضش سر باز کرد…

شایان با دو انگشت شست و اشاره چانه اش را گرفت و سرش را بلند کرد: هی هی… این حرفا رو دیگه از کجات در اوردی… واقعا مامانم اینا رو گفت؟

سرش را به طرفین تکان داد… نگاهش را می دزدید: نه… مامانت فقط گفت این رابطه ای که شما دارید درست نیست… من خودم میگم که… یعنی… خب من خودم هم خسته شدم… تو اصلا معلوم نیست با خودت چند چندی… نمی دونم اصلا به من حسی داری یا نه… خب همه ی اینا با هم جمع شدن و …

جمله اش را نیمه تمام گذاشت و به شایان و اخم روی پیشانی اش نگاه کرد: خب؟!

سر تکان داد: خب نداره…

رهایش کرد و عقب رفت: ندا… تو واقعا… ببین… من دوستت دارم… وقتی پیشتم آرومم… این کافی نیست؟!

اعتماد به نفسش ستودنی بود… پسرک خودشیفته…

ندا بغض کرد: تو هیچ وقت بهم نمیگی… من از هر فرصتی برای ابراز علاقه استفاده میکنم… ولی تو… شایان تو برای من ناشناخته ای… من حتی از بارز ترین حالت های تو هم سر در نمیارم…

پلک زد و ملایم پرسید: خب که چی؟! میخوای تموم کنیم؟

چیزی توی دلش شکست و با صدا فرو ریخت… بهت زده پرسید: تموم کنیم؟!

بی حس زمزمه کرد: مگه همه ی این حرف ها رو نگفتی که به اینجا برسی؟!

به خودش اشاره کرد: من؟! من شایان؟! من؟!

صدایش را بالا برد: تو دنبال بهانه بودی… اونوقت من… هــه… واقعا جالبه…

شایان جلو رفت و به نرمی لب زد: هیس… یواش… دعوا که نداریم…

مشتش را روی سینه اش فشرد و عقب راندش: خوبه… برای اولین بار فهمیدم توی دلت چی میگذره…

دستش را از مچ گرفت: ندا…

مجددا اشک هایش سرازیر شد: دلم برای خودم میسوزه… اونقدر بدبختم که حتی از فکر نبودنت داره تنم می لرزه…

نگاهش را پایین انداخت و به زانوهای لرزانش خیره شد… انگشت های پایش را هم توی روفرشی های سفید صدفی جمع کرده بود…

_ ندا…

_…

_ ندا اونطوری نیست که تو فکر میکنی… ببین…

چرخید و بلافاصله شایان بازو و کتفش را گرفت: نرو… ندا گوش بده…

شانه هایش می لرزید…

عقب کشیدش و شانه هایش از پشت به سینه اش چسبید: منظور من اون چیزی نبود که تو فکر میکنی….

لبش را محکم میان دندان هایش فشار داد… آنقدر ترحم برانگیز شده بود که شایان سرد و یخی هم محبت خرجش می کرد…

گریه اش شدید تر شد و دست های شایان از کنار پهلوهایش گذشت و جلوی تختی شمکش در هم قفل شد… ثانیه ای بعد سنگینی و تیزی چانه اش را هم روی شانه ی راستش حس کرد: من دوست دارم… تو رو… پروا رو… ارامش این خونه رو… باور کن… باور کن ندا…

پلک بست… باور نمی کرد… حس خوبی از حرف های شایان گرفته بود… با این حال باز هم به صداقت گفته هایش شک داشت…

نفسش را آزاد کرد… شاید شایان تغییر میکرد… شاید میتوانست شایان را برای همیشه کنارش داشته باشد… شاید اگر بیشتر سعی میکرد…؟!

نفس گرفت و انگشت هایش نوازش گونه روی ساعد گرم شایان نشست… خب… فردا روز دیگری بود… میتوانست فردا به مشکلاتش فکر کند… فعلا جایش زیادی خوب بود…

***

حینی که زیر لب ترانه ای را زمزمه می کرد، قوطی چای را از کابینت بیرون آورد و توی قوری چای ریخت…

ثریا خانم از اتاق خواب بیرون امد: سارا؟! هنوز تازه داری چای دم میکنی؟ بیا برو اماده شو دختر الان کیان میاد دنبالت…

بیسکوییتی به دهان گذاشت و چانه بالا داد: هنوز داره خواب هفت پادشاه میبینه دومادت… به این زودیا پیداش نمیشه…

صدای زنگ در آمد و ثریا ابرو بالا انداخت: بیا برو جوابشو بده حالا…

سارا قوری را روی کابینت گذاشت و از اشپزخانه بیرون دوید: خاک به سرم این چه زود اومد…

نفس نفس زنان در را باز کرد… کیان دستش را به جدار در تکیه داده بود: تو که هنوز اماده نیستی…

با انگشت هایش عدد سه را نشان داد: سر سه سوت اماده ام… قول…

و در را بست و به اتاقش دوید… کیان مات و مبهوت پشت در خشک شده بود… سارا در را به رویش بست؟؟!!

ثریا خانم از پشت کانتر سرک کشید: سارا؟! چی شده؟ کیان نیومد داخل…؟

لحظه ای مکث کرد و بعد محکم به سرش کوبید و مسیر رفته را برگشت: خاک وچوک… پشت در گذاشتمش…

ثریا خانم با خنده سر تکان داد و ساراناز در را باز کرد… کیان طلبکار نگاهش میکرد… چندین بار پلک زد و مظلومانه گفت: بیا تو عزیزم…

و با طمانینه از جلوی در کنار رفت… کیان وارد شد و سارا به ارامی در را بست…

ثریا از آزشپزخانه بلند گفت: خوش اومدی کیان جان…

فورا چرخید: اِ… سلام مامان… شرمنده ندیدمتون…

ثریا با مهربانی لبخند زد: بیا صبحونه…

کف دستش را بالا اورد: مرسی صرف شده…

ثریا خانم سری تکان داد… سارا به اتاقش رفته بود… کیان از فرصت استفاده کرد و به سرعت وارد اتاق سارا شد و در را بست…

ساراناز با اخم دکمه ی شلوارش را بست: چرا همچین میکنی؟

تنها لبخند زد… سارا تی شرت گشاد میکی موسش را با تاپ سرخابی رنگی عوض کرد و مانتوی کتان کرمش را پوشید…

برای برداشتن شال از کشو خم شد و گفت: اگه فکر میکنی کلاست دیر میشه برو، من خودم با اژانس میرم…

سویچش را توی دست چرخاند: کلاس ندارم امروز… میرم بیمارستان…

مکث کرد و همزمان با بیرون دادن نفسش ادامه داد: تارا امروز مرخص میشه…

ساراناز همانطور خمیده خشکش زد… چند ثانیه ای طول کشید تا به خودش بیاید و بعد رو به کیان چرخید: چی؟!

معذب نگاهش به به جایی پشت سر ساراناز دوخت: خب… تو رو میرسونم بعدش هم با مامان میرم بیـ…

_ منم میام…

_ چی؟!

چشمهایش را گرد: منم باهات میام… اشکالی داره؟

_ سارا؟! تو کجا میخوای بیای؟ مگه سر کار نمیری؟

چانه اش مثل همه ی مواقعی که عصبی می شد سخت شده بود: تماس میگیرم و خبر میدم که امروز نمیرم… میخوام با تو بیام…

کیان نگاهش کرد… عصبی شده بود و از رفتار های ساراناز کلافه بود… با این حال برای اینکه سارا را بیشتر از این حساس نکند خیلی ساده گفت: باشه… تو هم بیا…

سارا حرص زده چرخید… مانتویی را که پوشیده بود از تن خارج کرد و باز سراغ کمدش رفت…

کیان با تاسف به حرکات عصبی دست هایش نگاه میکرد…

اینبار مانتوی کوتاه سفیدی بیرون کشید و همان را پوشید… کاپشن نیم تنه ی قرمز رنگی که سر کلاهش خز داشت را هم روی تخت انداخت تا بعدا بپوشد…

جلوی اینه خم شد و رژ لب کالباسی را چندین بار محکم روی لب هایش کشید… رژ گونه زد و بالای پلکش خط پهن مشکی کشید…

کیان نمیدانست از حرکات بچه گانه ی سارا بخندد یا گریه کند… چهره اش شبیه عروسک چینی های زشت شده بود و کیان این را دوست نداشت…

با این حال برای اینکه بهانه دست ساراناز ندهد چیزی نگفت…

سارا موهایش را با کلیپس بالای سرش جمع کرد و شالی همرنگ مانتو روی سرش انداخت…

کیان بی تفاوت پرسید: آماده ای؟!

از اینکه از حس و حال ان لحظه ی کیان چیزی نمی فهمید لجش گرفت… نیم تنه اش را از روی تخت برداشت و کیفش را دست گرفت و جلو تر از کیان از اتاق خارج شد…

کیان با دو انگشت روی پلک هایش را فشرد… صدای ثریا خانم را از بیرون اتاق می شنید که ساراناز را به خاطر سر و صورتی که برای خودش درست کرده بود بازخواست میکرد…

نفس عمیق کلافه ای کشید و اتاق را ترک کرد… سارا نیم بوت های جیرش را روی شلوار کشید و زیپش را بست…

آهسته زمزمه کرد: من میرم ماشینو از پارکینگ بیارم بیرون… آماده شدی بیا پایین… خدافظ مامان…

ثریا با گنگی به سلامتی بلغور کرد و سارا در حالیکه پاهایش را روی زمین میکوبید پشت سر کیان راه افتاد…

هم قدم با هم وارد اسانسور شدند… کیان با کلیدش روی دیواره ی فلزی اسانسور ضرب گرفته بود…

سارا چشمهایش را ریز کرد: چرا اولش نخواستی باهات بیام؟!

کیان صادقانه گفت: به خاطر خودت… گفتم همین اول کاری هی مرخصی نگیری…

آسانسور توی پارکینگ متوقف شد و سارانا مثل بادکنکی که بهش سوزن زده باشند وا رفت…

سر به زیر پشت سر کیان به طرف ماشین رفت…

دقیقه ای بعد سودی هم وارد پارکینگ شد و مات چهره ی متفاوت ساراناز شد… موشکافانه پرسید: سر کار میری سارا جان؟

سارا خجالت زده گوشه ی لبش را گاز گرفت: نه مامان جون… با شما میام…

سودی اهان پرخنده ای گفت… دخترک حسودی اش شده بود…

در عقب را باز کرد و سارا تند گفت: مامان شما جلو بشین…

سودی سرتکان داد و روی صندلی عقب جا گرفت: نه عزیزم… راحتم…

ناچارا روی صندلی کمک راننده نشست و کیان هم سوار شد و استارت زد…

ساراناز به عقب چرخید: مامان ببخشید پشتم به شماست…

سودی دست روی شانه اش گذاشت: راحت باش عزیزم…

چرخید و افتاب گیر را پایین داد و باز لب گزید…

کیان ماشین را از پارکینگ خارج کرد…

ساراناز به آهستگی آینه ی جیبی و دستمالی از کیفش بیرون اورد و سرش را تا جایی که می شد توی یقه اش فرو برد…

کیان از گوشه ی چشم نگاهش کرد و خنده اش گرفت… دخترک چموش… تند تند دستمال را پشت پلکش می کشید…

با لبخند نگاهش را گرفت و سارا دستمال را روی لب هایش کشید و توی آینه نگاه کرد… کمی بهتر شده بود… اما باز هم از چهره اش ناراضی بود…

این زیاده روی ها به او نیامده بود…

***

زانوهایش را به هم چسبانده بود و به میز پیش رویش خیره شده بود…

سر و صدای بقیه از طبقه ی بالا می امد… همگی توی اتاق تارا بودند…

صدای بلند کیان را شنید که گفت: شهاب نه… اونطوری نه…

کف دست هایش را به هم چسباند و میان زانوهایش گذاشت…

خدمتکار سینی نقره ای رنگی محتوی جام های بلورین شربت آلبالو و پرتقال را پیش رویش گرفت… زیر لب تشکر کرد و شربت پرتقال را برداشت…

خدمتکار که دور شد، لیوان را روی میز گذاشت و تکانی خورد و مانتویش را روی ران هایش کشید… این مانتوی لعنتی آب رفته بود یا از همان اول انقدر کوتاه و تنگ بود؟!

صدای قدم هایی از پشت سرش آمد… سر برگرداند… همه از پله ها پایین می آمدند…

سودی اولین نفری بود که متوجه نگاهش شد: تنها موندی عزیز دلم…

لبخند کمرنگی زد و سودی به قدمهایش سرعت داد…

شهاب از فرصت استفاده کرد و بازوی مینا را کشید: مامان…

کیان نیم نگاهی به جانبشان انداخت و سریع تر پله ها را طی کرد…

شهاب با نگاه مسیر حرکت کیان را دنبال کرد و بعد به اهستگی گفت: من برم دیگه مامان…

مینا بهت زده نگاهش کرد: کجا؟

_ هر جا که تاحالا بودم…

بغض کرد: شهاب؟!

با ناخن شست گوشه ی لبش را خاراند: هر لحظه ممکنه بابا بیاد… دلم نمیخواد باهاش چشم تو چشم بشم… مخصوصا الان که بدجوری از دستش شکارم…

و نگاهش را تا بالای پله ها و درِ بسته ی اتاق تارا امتداد داد…

مینا بازوهایش را گرفت و ملتمسانه گفت: نمیاد شهاب… بابات نمیاد… خونه تحت نظره… شرکت و کارخونه هم همینطور… نمی تونه بیاد… کیان گفت…

شهاب نامطمئن نگاهش کرد… مینا لب زد: بمون مامان…. الان من و تارا… مخصوصا تارا بیشتر از هر وقتی بهت نیاز داریم… باید یه مرد توی خونه باشه یا نه؟!

پلک زد و مینا دستی به بازویش کشید و از پله ها پایین رفت… شهاب مسیر اتاقش را در پیش گرفت…

_ شرمنده تنها موندین…

کیان به احترامش نیم خیز شد و مینا روی مبل تکی روبه روی سودی نشست: شما خوبی خانم؟!

مخاطبش ساراناز بود که سر به زیر نشسته و سکوت کرده بود…

سر بلند کرد و به آهستگی زمزمه کرد: ممنون…

مینا به رویش لبخند زد… هر چند لبخندش چندان هم واقعی نبود.. کیان را دوست داشت… سودی را هم همینطور… مدیونشان هم بود… اما باز هم از دیدن دختری دیگر کنار کیان دلگیر شده بود… سری تکان داد و نا محسوس آه کشید… پس تارای بیچاره با آن همه عشقی که نسبت به کیان داشت چی می کشید؟!

رو به سودی گفت: شرمنده سودابه جان… مزاحم شما هم شدیم…

سودی سر تکان داد و گره روسری اش را محکم کرد: وا… چه زحمتی… ما از این حرفا داشتیم مینا؟

با شرمندگی زمزمه کرد: میدونم هر کسی جای شما ها بود، با اون گندی که خسرو زده دیگه تف هم تو صورت ما نمیندازه… ولی…

و سر بلند کرد و از گوشه ی چشم دید که کیان پیشدستی محتوی موز های حلقه شده را به طرف ساراناز گرفت و سارا با تکان سر امتناع کرد…

سودی دلداری اش میداد و نیمی از حواس مینا پیش پچ پچ های کیان زیر گوش ساراناز بود…

_ شما چه تقصیری دارید؟ میدونم که خودت هم کم از دستش نکشیدی… اونهمه ثروت و ارث پدریت رو انداختی زیر پاش… ولی بازم راضی نبود… آدم دیگه چی باید بگه؟

مینا بی حواس سر تکان داد…

صدای رسای کیان توی صحبتشان وقفه انداخت: خب… ما بریم دیگه…

نگاهشان روی کیان چرخید و مینا گفت: واه… نهار تدارک دیدم… کجا برید؟!

کیان انگشت هایش را میان دستمال فشرد و دستمال مچاله شده را توی پیشدستی پیش رویش انداخت: ممنون خاله ولی باید بریم… من کلاس دارم… سارا هم باید به کاراش برسه…

مینا کمی دیگر تعارف کرد و در نهایت موافقت کرد و تا دم در برای بدرقه شان رفت…

سودی دست روی بازویش گذاشت: دیگه بیرون نیا… سرده… خودمون راهو بلدیم…

مینا لبخند تلخی زد…

شهاب از پله ها پایین امد: اِ… دارین میرین؟!

سودی تذکر داد: شهاب حواست به مادر و خواهرت باشه…

سر خم کرد: چشم خاله… بودین حالا…

و باز مشغول تعارف شدند… سارا بی حوصله نگاهشان می کرد… با تمام شدن تعارفات مسخره، جلوتر از همه حرکت کرد و تند تند از روی مسیر شنی اش که دو طرفش سبزه کاری شده بود و منتهی به در حیاط میشد، عبور کرد…

در را باز کرد و همان موقع کیان کنارش رسید: چه عجله ای داری…

و در را برای بیرون رفتنش عقب کشید…

سارا بیرون رفت و پشت سرش سودی و در نهایت کیان…

در ورودی را بست و ریموت رو فشرد: بشینین بریم که از کار و زندگی افتادیم….

ساراناز تا نوک زبانش امد که بگوید کسی مجبورت نکرده بود جور کش نامزد سابق و خانواده اش باشی، اما لب گزید و جلوی سودی سکوت کرد…

در جلو را باز کرد و دکمه های فلزی سر استینش به بدنه ی ماشین کشیده شد و خط کمرنگی انداخت… لب گزید و زیر چشمی به کیان نگاه کرد…

کیان با سر به ماشین اشاره کرد: بشین دیگه… استخاره میکنی؟!

و بی هیچ هدف خاصی به انتهای کوچه نگاهی انداخت… موتوری از انتهای کوچه می آمد و توی چشم به هم زدنی، سرعتش بی نهایت زیاد شد…

کیان به سر نشین سیاه پوش روی موتور سیکلت نگاه کرد و تنها عکس العملی که توانست انجام بدهد این بود که رو به سارا، با تمام وجود فریاد بزند: مواظب بـــاش…

سارا سست شده چرخید… موتوری با سرعت به طرفش می آمد…

فقط چند ثانیه طول کشید… پلک بست… راننده ی موتور، در یک قدمی اش، مسیرش را عوض کرد و با فاصله ی کمی از ساراناز عبور کرد…

صدای گاز دادن موتور سوار، با صدای فریاد نه گفتن کشیده ی کیان و جیغ سودی یکی شد…

پلک هایش را روی هم فشرد… کیان ماشین را دور زد و روبه رویش ایستاد: سارا… خوبی؟!

چشمهایش هنوز بسته بود… نفسش حبس شده . توی گلو گره خورده بود…

کیان شانه هایش را گرفت و تکانش داد: ساراناز… خوبی؟! چشمهاتو باز کن… چیزی نیس…

لب هایش را روی هم فشرد… دندان هایش چفت شده بود…

کیان دست پشت گردنش گذاشت و با یک حرکت به آغوش کشیدش: عزیزم…

سودی هاج و واج نگاهشان میکرد…

کیان لب هایش را به موهای بیرون ریخته از شالِ سارا چسباند و بیشتر از ده بار تکرار کرد: خدایا شکرت… عزیزم… عزیز دلم…

سارا تکان محکمی خورد و بغضش را توی سینه ی کیان آزاد کرد…

شانه و کتفش را نوازش کرد: هیش… هیــش… تموم شد عزیزم… چیزی نیست… چیزی نیست…

سینه ی خودش هم از شدت هیجان تند تند بالا و پایین میرفت و قلبش زیر گوش ساراناز میکوبید… شانه هایش را گرفت و از آغوشش فاصله داد: سارا… یه چیزی بگو… خوبی؟!

نفس بریده گفت: دّ دّ دّ داشت…. مّ مّ مّ میزد بّ… هیع هیع… میزد بّ بّ بهم…

با دو دست صورتش را قاب گرفت: رفت… چیزی نیست… رفت… نترس خوشگلم…

و باز بی طاقت ساراناز را میان بازوهایش جا داد…

سودی تکانی خورد و قدمی به جلو برداشت: این دیوونه ازکجا پیداش شد؟! ساراناز؟! ببینمت عزیزم…

از کیان فاصله گرفت و دماغش را پر سر و صدا بالا کشید… احساس رخوت و سنگینی داشت و حس میکرد تمام انرژی اش را یکجا گرفته اند…

کیان دست دور کمرش انداخت و در عقب ماشین را برای نشستنش گشود: بیا… بیا بشین یخرده…

بی حس لب صندلی ماشین نشست و پاهایش را بیرون گذاشت…

سودی دو طرف گردن و روی شانه اش را فشاری داد: خوبی؟!

سرش را به بالا و پایین تکان داد…

کیان به انتهای کوچه نگاه کرد و زیر لب فحش رکیکی داد: این احمق از کدوم جهنم درّه ای پیداش شد؟!

سودی کف دستش را دلدارانه روی بازوی کیان کشید: خیلی خب طوری نشد که… بشین زودتر بریم خونه تا ترافیک نشده… دیر بجنبیم تا شب توی اتوبان میمونیم…

کیان با نگرانی به سارا نگاه کرد… خم شد و از داشبرد بطری آبی بیرون آورد: سارا؟ بیا یه کم از این آب بخور… گرم هست… ولی خب…

در بطری را باز کرد و میان انگشت های یخ زده ی سارا جا داد…

با دستی که لرزش خفیفی داشت، بطری را به لب هایش چسباند و جرعه ای نوشید و بطری را به کیان برگرداند…

به نرمی زمزمه کرد: ساراناز… درست بشین که حرکت کنیم…

پاهایش را بالا آورد و توی ماشین گذاشت… کیان دستی به شانه اش کشید و لبخند زد…

سودی جلو نشست… کیان ماشین را دور زد و سوار شد…

توی مسیر، هر چند دقیقه یکبار سرش را می چرخاند و حال ساراناز را که سرش را به شیشه تکیه داده بود می پرسد…

رنگِ پریده ی صورتش نشان میداد هنوز حالش جا نیامده…

دو سه ساعتی توی راه بودند، ماشین را که توی پارکینگ برد، چرخید و به ساراناز نگاه کرد… همانطور که سرش را به پنجره ی ماشین تکیه داده بود، پلک هایش روی هم افتاده بود…

لبخند محوی زد… سودی لبخندش را دید و چرخید… به آهستگی زمزمه کرد: الهی… ببین خوابش برده… طفلک بچه م چقدر ترسید…

کیان کمربندش را باز کرد و دستش را به طرف دستگیره برد: آره خیلی…

و از ماشین پیاده شد… در سمت ساراناز را با ملایمت باز کرد…

پلک هایش لرزید و مردمک های عسلی رنگش نمایان شد: رسیدیم؟

دست روی شانه اش گذاشت و پچ زد: آره عزیزم… پیاده میشی؟!

هومی کرد و با سستی پیاده شد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x