رمان زیتون پارت 16

4.5
(13)

 

_می خوام اتاقش رو بدم نقاشی کنن….

امین خم شد و شکمم رو بوسید : می شنوی پسرم مامانت می خواد اتاقت رو آماده کنه…

_وقت می کنی با هم بریم یا با مهسا قرار بذارم برای انتخاب رنگ و یه سری نقش ها که می خوام رو دیوار بزنم…؟؟

امین نگاهی بهم کرد : با مادرت برو…

قلبم یه لحظه از تپش ایستاد..فکر کردم اشتباه شنیدم : مادرت؟؟؟

دستش رو آروم به سمتم آورد و بغلم کرد : نه گلم مادر خودت…

ازش کمی دور شدم : چی داری میگی تو؟؟؟!!!!

_گوش کن..اگه بخوای…اگه دوست داشته باشی…می تونی با مادرت بری..

از جام بند شدم : شوخی بی مزه ای بود..

_فکر میکنم برای همچین شوخی هایی سنی ازم گذشته باشه..ما با هم حرف زدیم قرار شد مادرت رو ببینی…

_نه به این سرعت..نه الان..

_پس کی؟؟؟

_نمی دونم امین نمی دونم….

_خودت خوب می دونی اگه ازش بگذره باز جسارتت رو از دست می دی…اگه حامله نبودی می رفتم همین الان بدون آمادگی ذهنیت میاوردمش…اما حیف ک نی نی هست و من دستم بسته است…

_امین….م…مگه تو پیداش کردی…؟؟

اومد به سمتم : عروسک من از اول هم می دو نستم کجاست…

بغض داشتم به وسعت تمام سالهایی که پنهان کرده بودم نبودنش بخشی از وجودم رو پر از درد کرده ….

مردمک چشمهای امین هم لرزون بود دستش رو دو طرف صورتم گذاشت : تو چشمام نگاه کن عروسکم…قرار نیست بی تابی کنی…

سرم رو کج کردم به سمت شونه سمت راستم : آخه چه طوری؟؟

سرم رو توی سینه اش پنهون کرد : مظلوم نشو خانومم..این جوری که من دم طاقت نمیاره…..باده من سرتقه…خیره سره..باده من سرکش و قدرتمنده…من عادت به باده با چشمای گستاخ دارم..نه باده ای که تا این حد پر از درده….

سرم رو از سینه اش جدا کردم : تو سرم هیچی نیست..خالیم…نفس هم سخت میکشم…

دستم رو گرفت آروم نشست و نشوندتم روی پاش : می خوای اصلا کنسلش کنیم؟؟

_نه…دلم براش تنگ شده…بعد از نزدیک ده سال امین …باورم نمی شه ده سال گذشته..خیلی پیر شده؟؟

_نبودنت بهش سخت گذشته…

_بیاد بهش میگم با تو خوشبختم..

_من بهش بیشتر از ده بار گفتم داشتنت چه قدر زیباست…گونه هات چرا قرمزه…؟؟دستش رو روی پیشانیم گذاشت

_دستت سرده امین…

عصبی شده بود : دستم سرد نیست..تو تب داری خانوم من…جاییت هم درد میکنه…؟؟

_نه…یعنی تو دلم یه چیزی هی بالا پایین می شه…

نفسش رو عصبی بیرون داد و از جا بلندم کرد و هدایتم کرد تا اتاق : نمی تونم بهت دارو بدم…عروسکم چرا این طوری میکنی تو الان باید بابت عصر خوشحال باشی..عزیزترین کست داره میاد نه اینکه این طوری تب کنی…

نشستم لبه تخت ..استرسم بیشتر از این حرفها بود…

با لیوانی پر از یه معجون تلخ از در اومد تو : مامانم دیشب گفت این رو برات دم کنم..حدس می زد امروز این طور بشی…

روی زمین روبه روم زانو زد : می خوای راجع بهش حرف بزنیم…؟؟

_می شه بغلم کنی..دوست دارم تو بغلت بخوابم…

لبخندی زد : چرا نشه…من همیشه دوست دارم تو و پسرم تو بغلم باشید…

طاق باز دراز کشید و من هم سرم رو روی سینه اش گذاشتم و دستم رو حلقه کردم دور کمرش..شکمم خیلی اجازه نمی داد تا بهش نزدیک شم …

_امین خوشگله نه؟؟

_به خوشگلیه خانوممه…

_می دونه من پسر دارم…؟؟

_دلم می خواد خودت بهش بگی..

_گریه کرد…وقتی فهمید من برگشتم…؟؟

دستش رو بین موهام حرکت داد : باده..همه این سئوال ها رو از خودش بپرس وقتی دیدیش..حاجی رفته جنوب..نیستش..مادرت دو روزه خونه ساره است..با هومن و ساره میاد این جا…تا هر وقت که بخوای پیشت می مونه…همه سئوالهای این چند سال رو ازش بپرس…خیلی دوست داره باده…

_منم دوستش دارم؟؟؟!!!!!!!!!

هذیون میگفتم..خودم هم احساس میکردم این تب ناشی از استرس بخشی از ذهنم رو مختل کرده…

_کاش اون پیراهن آبی چین دارم دم دست بود…

احساس کردم حال زارم گریه امین رو هم داره در میاره : مگه داشتیش…مگه خونه مادر بزرگت نبود..؟؟.

_نمی دونم…تنم هم نمی رفت..من از مامانم یاد گاری چیزی نبردم…چه طور این همه سال طاقت آوردم…؟؟

_باده داری نگرانم میکنی….هیچ چی نیست…تو قراره با مادرت باشی..به این فکر کن که الان میاد…قراره بعد از ده سال تو آغوشش باشی…

_اصلا بگو نیاد…

..تعادل نداشتم…

امین با حوصله نوازشم کرد : نه میاد..ما تصمیمون رو گرفتیم…میاد باهم صحبت می کنید..تو براش از کیکات پختی…حالا یکم چشمای خوشگلت رو ببند نفس امین…یکم استراحت کن…تو به اندازه ده سال حرف داری برای مادرت…

_چشمام رو میبندم صورتش میاد جلوی چشمم..ازم دلخوره نکنه بیاد این جا فقط…

_هیسسسس ..باده..اون بیاد این جا هیچ سئوالی ازت نمی کنه…من ازش خواهش کردم..هیج سئوالی..تو از هر چی خواستی براش حرف می زنی…از هر جایی که دوست داشتی..

بوسه ای به روی موهام زد : با هومن صحبت کردم…یه ربع دیگه این جان..من می رم تا تو با خیال راحت صحبت هات رو با مادرت بکنی….

خواست از کنارم بره که بازوش رو گرفتم…: می شه نری؟؟؟

لبخندی زد : من باشم شاید مادرت معذب بشه…

_نه یعنی منظورم اینکه می شه همین اطراف باشی..امین من نمی تونم فکر کنم تو دور باشی..باشه؟؟!!!!

لبخندی زد پر از مهر..پر از امین بودن با عسلی هایی که حالا داغ بوذن نگاهی بهم انداخت : من همین پایینم تو لابی…از همون جا هم عطر نفست رو حس میکنم..دور نمی رم…

بوسه ای طولانی به پیشونیم زد و بعد سرش رو خم کرد : پسر بابا..حواست به مامانت باشه..مادر بزرگت می خواد بیاد دیدنش..تو اذیتش نکن..آفرین پسرم…

_من پایینم…

شروع کردم تو خونه قدم زدن..تبم قطع شده بود و هذیون نمیگفتم…اما حال عجیبی داشتم…سنگین بودم اما حس پرواز داشتم…عطر تنی که فراموش کرده بودم …فراموش که نه تو ته ذهنم دفن کرده بودم…حالا این جا بود..درست کنار بینیم حسش میکردم…دلم تنگ بود..اما خیلی کودکانه می خواستم پشت امین پنهان بشم..حس باده 5 ساله ای رو داشتم که گلدان شاه عباسی مورد علاقه مادر رو شکسته بود همون که ترک داشت کنار حوض بود…باده ای که ترسان از مادری که برای عیادت پیرزن همسایه رفته بود ناشیانه سعی در پنهان کردن گلدان کرده بود و نتوانسته بود و حالا دنباله پناهی بود برای پنهان شدن…

صدای زنگ در برای من یه لرزش بود …قلبم داشت از جاش کنده می شد…به سمت در رفتم اولش با گام هایی لرزان پر از شک برای ادامه راه ..اما به نزدیک پاگرد که رسیدم بوی مادرم رو از پشت در احساس کردم تقریبا به سمت در پرواز کردم…دستم روی دستگیره می لرزید ..در رو که باز کردم…بوی همیشگیش ..همون بویی که در این چند روز مدام در پی یاد آوریش بودم تو بینیم پر شد…بی حرف ..بی کلام…با محبتی عمیق در آغوشم گرفت…چادرش از سرش افتاد…بغلم کرد…باورم نمی شد..آغوشش باورم نمی شد…تو تمام اون روزهایی که فکر میکردم فراموش شده…تو تمام اون لحظاتی که فکر کردم به بودنش احتیاج ندارم چندتا باده سر خورده و تنها پنهان بود و من نمی دیدم..چه قدر بهش احتیاج داشتم و انکار می کردم؟؟…من به این زن که حالا اطراف چشماش پر از خطوط ریز و عمیق بود..به این چشمان سیاه مشکی و مهربان و دلواپس و ساده…بله به معنای واقعی کلمه ساده چه قدر احتیاج داشتم و انکار میکردم؟؟….

به چادرش که روی مبل بود نگاهی انداختم…من به این گلهای براق روی چادرش هم محتاج بودم…

نگاهی به دستای لرزانش انداختم که تو هم قفل کرده بود..کاری که من هم برای پنهان کردن ترسم انجام میدادم…از چی میترسید؟؟…از من؟؟..از خودش؟؟..از همه این سالها؟؟…

چرا سکوت بودیم؟؟؟… زیبا بود..همیشه به نظرم زیبا بود…همیشه به نظرم از من زیبا تر بود.. حالا من هم مادر بودم..درست مثل اون…یعنی الان من هم همون بویی رو می دادم که اون میداد؟؟…حسم میکرد؟؟….

اشک می ریخت یه بند..یک ریز…بی وقفه و من تقریبا زیر هاله ای لرزان می دیدمش…می دیدمش و می خواستم تا ابد بشینم و ببینم و عجیب بود که تنها چیزی که الان از گذشته یادم میو مد ..لحظه ای بود تو هفت سالگیم که رو زیر اندازی کف حیاط تو یه بعد ازظهر تابستونی که کف حیاط تفت داده بود و داغ ملحفه ای پهن بود و مادرم زیر لب آهنگی زمزمه میکرد و موهای پریشان و سر کش سیاه رنگ من رو می بافت و هم زمان از آشپز خونه ته حیاط بوی مربای آلبالو میومد و صدای قهقه زن خندان همسایه و دعوای پسر بچه های کوچه سر تیله…و آرامش من از حضور مادر بعد از حدود یه هفته از ازدواجش….

_دوستم داشتی؟؟؟؟

چیزی به غیر از این نداشتم تا از صبا نامی بپرسم که مادرم بود و حالا پیر شده بود..خیلی پیر تر از همه اون چیزهایی که من تصور می کردم…

هق هق کرد : این چه سئوالی مادر….بی چاره شدم..بی چارم کردی باده..رفتی به من فکر کردی؟؟

_شما چی ؟؟..تو تموم اون سالها به من فکر کردی؟؟

هق هقش بالاتر رفت : مادر خوبی نبودم برات..هیچی نبودم برات….هیچی….

اشکی روی گونه ام چکید : برات یاد آوره یه عشق شکست خورده بودم نه؟؟…

_من فدات بشم مادر…فدات بشم که…

هق هقش مانع از ادامه حرفش شد و من اشکهام سیل شد

_باده من رو کشتی..نابودم کردی..ده ساله ..ده ساله…برای من قد تمام عمرمه…من بی بچه ام چی کشیدم…نگاهی پر از مهرو حسرت به شکمم انداخت : بذار بگیریش بغلت..ببین می تونی زنده بمونی یه روز فقط یه روز نباشه…من ده ساله نمی دونم پاره جگرم مرده یا زنده است؟؟..چی می خوره؟؟..چی می پوشه؟؟؟..شبا روش رو میکشه…هر بار یه قاشق غذا گذاشتم دهنم گفتم جگر گوشه ام هوس نکرده باشه…

_من بد..من بدرد نخور..کاش همون موقع که من رو حامله شده بودی سقطم میکردی….

گریه اش ده برابر شد..قصدم آزار نبود اما من سالها..روزها و ساعتها این رو با خودم تکرار کرده بود…

_من دوست دارم دخترم….

گریه ام بلند شد…ده سال از آخرین باری که کسی بدون دلسوزی بدون تعارف بدون اصطلاحات رایج بهم گفته بود دخترم…دخترمی که حقیقی بود..ملموس بود…از روی غریضه مادر و فرزندی بود…گذشته بود..

_روزی هزار بار از خودم پرسیدم چرا؟؟..مامان از خودم پرسیدم چرا…سهم من از این زندگی این بود…لابد بهت گفتن…

_گفتن مهندس شدی..گفتن با سوادی

_کاش نبودم..اما تو بودی..بهت التماس کردم مامان بریم یه اتاق اجاره کنیم..کلفتی می کنم خرجمونو در میارم..گفتم با هم باشیم…باهم مامان….

نفسم گرفته بود…چند سال بود نگفته بودم مامان؟؟..چه قدر این کلمه خوش آهنگ بود حتی اگه شاکی باشی ازش..حتی اگه حق بدی به خودت که گله کنی..اما این مامان که از دهنم در میومد..همون که بهش میگفتم تا برام زردآلو بخره..همون مامانی که دفتر مشقم رو جلد میکرد…همون مامانی که تو 19 سالگی حکم مرگم رو سر به زیر و کتک خورده تو اتاقم که کفش قالی قرمز داشت اعلام کرده بود…دلم انگار گرم میشد..هر بار که صداش میکردم..هر بار که نفسش رو نفس میکشیدم انگار یه چیزی که خیلی قدیمی بود تو قلبم فرو می ریخت و از بین می رفت…هر باری که با مهر و محبت اما با ناباوری بهم نگاه میکرد تک تک عضلاتی که تو این سالها منقبض شده بود شل می شد و من عجیب دلم می خواست یادم بره این ده سال رو….

_من به شوهرت قول دادم …قول دادم هیچ سئوالی ازت نپرسم…اما چرا باده…تو که رفتی من نابود شدم..الان نزدیک یک ساله برگشتی..چرا نیومدی من رو ببینی…؟؟

صورتم رو گرفتم بین کف دستم : برمیگشتم ببینم من رو کامل فراموش کردی..مامان…تو اشتباه کردی..

_آره ..لعنت به روزی که پا گذاشتم تو اون خونه….

_اون خونه جهنم من بود…تمام اون سالها من شکنجه شدم و تو دم نزدی…من آزار دیدم و تو گوش به فرمان بودی مامان…

_جایی نداشتم برم…

_تو که می دید چه قدر بده آدم وابسته باشه..چرا ازم حمایت نمی کردی تا بتونم بال بگیرم برای پرواز..برای جدا شدن از این وابستگی ها…

بلند شد..اومد سمتم و محکم بغلم کرد…هر دو انقدر گریه کرده بودیم که چشمامون باز نمی شد…سرم منگ بود…و هنوز خیلی حرفا برای گفتن داشتم…اما نفسش که به نفسم خورد احساس کردم چه اهمیتی داره..مهم اینه که مامان الان هست..چه اهمیتی داره که روز فارغ التحصیلیم رو صندلی بین جمعیت نبود.تو عروسیم پیشم واینستاد و از ریز کاری های جامونده خانواده داماد انتقادنکرد..چه اهمیتی داره که از بارداریم خبر نداشت…مهم الان بود که بود..که حسش میکردم…

سرم رو آروم گذاشتم روی پاش و گلهای دامنش رو بوسیدم با اشکم آب دادم اون گلهای سفید روی دامنش رو…دستش رو بین موهام برد..دیگه دستش صدای جرینگ جرینگ نمی داد ..

_مامان؟؟!!

_جانم ؟؟!!

_برام قصه عروسک پارچه ای رو بگو….

بغض کرد..صداش می لرزید…برام گفت..از دخترکی که عروسکی پارچه ای و آبی رنگ داشت که شبها حرف می زد و من غرق بودم تو خوشی حضورش…تو خلصه بودم که احساس کردم سرم جا به جا شد روی کوسن مبل…صدای چرخیدن کلید توی در اومد و من چشمام رو باز نمی کردم..مبادا که این عطر حضور مادرم…این چادر مشکی رو به روم…اون بوی نادر و گرم یه خیال باشه…

صدای بم و لحن مودب امین رو از بالا سرم شنیدم : خوابیده؟؟

صدای مادرم که بر اثر گریه تو دماغی شده بود : بیا بشین پسرم..رنگ به رو نداری نگرانش بودی…

خم شد و با پشت دست گونه ام رو نوازش کرد و من همچنان چشم بسته بودم.. خم شد و بوسه ای به شکمم زد : همه کس من این دو تان….حالش که بد نشد؟؟…

لرزش صدای مادرم بیشتر شد : خدا خیرت بده مادر که ….

_تو رو خدا گریه نکنید حاج خانوم…من سه هفته است دارم بهتون میگم…باده به شما احتیاج داره..اما خودش باید از من می خواست..خودش باید به این نتیجه می رسید…

_تو این مدت من چی کشیدم رو خدا میدونه…به خصوص که عکسش رو بهم نشون داده بودی…دلم پر میکشید براش..خیلی خوشگل شده..مادرش براش بمیره…

_نگید حاج خانوم…تشریف بیارید یه لیوان شربتی چیزی بدم بهتون…

سر جام غلطیدم..هوا تاریک شده بود و همه جا ساکت بود…عجب خوابی دیده بودم…بغض کردم..چه قدر خوابم واضح بود…چه قدر…

بلند صدا زدم : امین….امین….

در باز شد و امین اومد تو..با باز شدن در بوی خوب غذا پیچید ….

چراغ رو روشن کرد ونور چشمام رو زد..به زور لای چشمم رو باز کردم…

_بیدار شدی عروسکم؟؟؟

_امین…

نشست رو تخت کنارم و سرم رو بوسید : بگو عسل من…

_خواب دیدم مامانم اینجاست…خواب دیدم بغلم کرده برام قصه گفته…

لبخندی زد…عمیق پر از مهر : دوست داشتی خوابت رو؟؟

_کاش بیدار نمی شدم…از دستش دیگه دلخور نبودم..اصلا دلم نمی خواست سئوالایی که تموم این سالها برام پیش اومده بود رو بپرسم..فقط می خواستم باشه…بغلم کنه…

_من خوب بغلت نمی کنم..؟؟

لحنش شوخ بود…مشتی به بازوش زدم : مقایسه نکن خودت رو…

_پاشو عروسکم…پاشو صورتت رو بشور..بیا بریم تو سالن که خواب نبوده…مامانت داره تو آشپز خونه برات غذای مورد علاقه ات رو درست میکنه….

چشمام گرد شد…قلبم شد پر از آرامش…لبخند پت و پهنی زد و پریدم بغلش..کمی تعادلش رو از دست داد و تو جاش تکون خورد : نکن باده..حواست به شکمت هست؟؟؟

یه قطره اشک ریختم : باورم نمی شه….

_دستش رو روی موهام کشید و تو بغلش جابه جام کرد : خانومم..باورت بشه…دیگه هم حق اشک ریختن نداری..من همه زندگیم رو میدم تا خانومم بخنده…

بلند شدم تا برم سمت سالن که بازوم رو کشید : اول صورتت رو بشور که مثل پفک شده…بعد بیا…نمی خوای که مامانت فکر کنه خانوم من خوشگل نیست…ها؟؟؟

اصلا چرا دارم بهت می گم…

دستم رو کشید و به سمت سرویس برد..دستش رو پر آب کرد و عین یه بچه کوچولو رو صورتم کشید…خنکی آب…داغی صورتم که به خاطر هیجان بود و خوش بختی که برام عجیب و دور از ذهن بود از بین برد…اما دلم ..تو دلم یه شاخه گل نیلوفر روییده بود..ترد و باریک…شاخه گلی که زمینه اش امین بود ..تکیه گاهش امین بود…اما…بوش بوی مادرم بود….

دستش رو برد سمت میز توالت و رژی رو به سمتم دراز کرد : بیا…

با تعجب نگاهش کردم برای اولین بار همچین حرکتی از امین می دیدم..خوب من خودم همیشه مرتب بودم و به ریخت و قیافه ام خیلی اهمیت می دادم..و برای اولین بار بود امین اصرار به آرایش کردنم داشت…: بی خیال امین مامانم این جاست حالا من وایسم این جا رژ بزنم…این رو گفتم و دستی به موهام کشیدم…

_خوب بده می خوام خانومم مرتب باشه…؟؟؟

با حرص رژ رو از دستش گرفتم و چپ چپی به نگاه شیطونش کردم…صدای زنگ در اومد….

_من در رو باز می کنم تو هم حسابی خوشگل کن بیا که امشب بعد از مدتها چشمات داره می خنده…

به سمت در رفت…

_والا امین مثل اینکه تو از من خوشحال تری…

تو آینه نگاهی به خودم انداختم …واقعا با این رنگ و رو آرایش لازم هم بودم….

دامن پیراهنم رو مرتب کردم خوب حالا حسابی به خودم رسیده بودم در باز شد و امین سرش رو از لای در آورد تو و خیره نگاهم کرد و آروم اومد به سمتم و دستش رو حلقه کرد دور کمرم : عروسک شدی…

سرم رو آوردم بالا و فاصله صورتم رو باهاش کم کردم و با لحن آرومی گفتم : بودم…

سرش رو خم کرد زیر چونم رو بوسید : دوست دارم…

چشمام رو بستم و غرق لذت بودنش شدم…دوباره باز کردم و خیره شدم به چشمای عاشقش…چه قدر این اعترافات بی دلیل و وسط جمله ایش رو دوست داشتم…رو پنجه پام بلند شدم و بوسه ای به لبش زدم : من عاشقتم آقای پدر…

خواست جواب بده که در باز شد…چهره خندان آتنا تو چارچوب ظاهر شد با شیطنت نگاهی به ما انداخت : یه گردان آدم تو سالنه اومدی خانومت رو بیاری خودت موندگار شدی امین…

امین بدون اینکه کوچکترین تغییری تو وضعیتش بده : در بزن وقتی می خوای وارد اتاق زن و شوهر بشی..

_والا از شماها دیگه گذشته..ولش کن باده رو…حامله است نفسش میگیره…

امین دستش رو از دورم باز کرد بر گشت سمت آتنا و آغوشش رو براش باز کرد و آتنا به دو پرید و محکم بغلش کرد

امین موهاش رو به هم ریخت : من برای همتون جا دارم…

آتنا خودش رو لوس کرد : تو فقط زنت رو دوست داری…

_والا تا جایی که می دونم زن من از خودم پیش شماها بیشتر حرمت داره…

آتنا از آغوش امین بیرون اومد و خندان به طرف من اومد و محکم گونه ام رو بوسید : مامانت به خوشگلیه خودته..

_مرسی آتنا جونم..

رو به سمت امین کردم : بریم دیگه دو ساعت من رو این جا نگه داشتی…

امین نگاهی به آتنا کرد که منظورش رو نفهمیدم اونم به نشانه تایید چشماش رو باز و بسته کرد…امین دستش رو درو کمرم حلقه کرد : خوب بریم خانوم خانوما…

همراه امین از اتاق خارج شدم و آتنا هم پشت سرمون اومد…به سمت سالن حرکت کردیم…اول بردیا رو دیدم…بعد تینا رو و پدر جون و در آخر مهسا رو که سر به زیر نشسته بود و بعد مادرم که با چشمای خیس داشت با شیرین جون صحبت میکرد..بردیا متوجه ورودم شدبا سلام کردنش همه به سمتم اومدن و رو بوسی کردن و تبریک گفتن…نگاهی به صورت خندان امین کردم…و بعد مادرم از جاش بلند شد…احساس میکردم همه این صحنه ها توی خوابه و نمی تونه حقیقت داشته باشه…بغلم کرد و من بازهم اشک ریختم : تولدت مبارک دخترم…

از جام پریدم…مگه امروز چندم بود ؟؟؟!! نگاهی متعجب به صورت شیطون امین انداختم و با سر کج و نگاهی که سعی میکردم همه عشق و قدر دانی دنیا توش باشه نگاهش کردم ..خم شد و زیر گوشم گفت : تولدت مبارم همه زندگیم…

اصلا یادم نبود که تولدمه…باورم نمی شد که امین تنظیم کرده بود که دقیقا تو روز تولدم بعد از ده سال مادرم رو ببینم…چه جمله ای می تونست تمام تشکر من رو بهش برسونه…

شیرین جون بغلم کرد : خوشحالم که تصمیم عاقلانه گرفتی…

محکم در آغوشش گرفتم..این زن رو واقعا دوست داشتم…خودخواهانه اما اعتراف میکردم به خاطر حضور امین…نگاهی به مرد کنارم انداختم..این مرد…نقطه اتصال عاطفی من و شیرین جون بود…

مهسا ساکت و سر به زیر روی مبل بود با صدای باند صداش کردم :خانوم دکتر مهسا…شما چرا ما رو تحویل نمیگیری خواهر…

سرش رو بلند کرد…صورتش خیس بود…دلم لرزید ..مهسا و سمیرا و من کلا اهل گریه نبودیم…این اشک اشک شوق هم نبود..صورتش گرفته بود …همون جا خوردیم..صدای بردیا از کنار سالن به گوشم رسید که با نگرانی گفت : عزیزم؟؟!!همه به سمتش برگشتن..به بردیا نگاه کردم که بی توجه به آدمهایی که داشتن با تعجب نگاهش می کردن بدون توجه به اینکه خودش رو لو داده بود به سمت مهسا رفت و دستش رو گذاشت زیر چونش : نگام کن ببینم مهسا..چرا این شکلی شدی….

هق هق مهسا بلند شد : همش تقصیره منه…

به خودم تکونی دادم و به سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم : چی شده رفیق…ناراحتی من به دنیا اومدم…

بغلم کرد…جا خوردم..همه ساکت بودن : من …باده…یه عمر عذاب وجدان داشتم…یادم میفتاد التماسای مادرت رو برای اینکه بگم کجایی..کابوس شبانه روزم..شاید نباید اون نقشه رو تو سرت می نداختم…

این رو گفت و بلند تر گریه کرد…دو قلو ها با تعجب و فک باز داشتن نگاه میکرد..تنها کسایی که نمی دو نتستن قضیه از چه قراره…

مادرم با آرامش به سمتم اومد و مهسا رو از بغلم بیرون کشید و بغلش کرد..صدای گریه مهسا بلند تر شد : صبا جون روم نمی شه نگاتون کنم…

مامان دستی به موهاش کشید : نگو دخترم..نگو..من مدیون تو و خواهرتم..اینی که رو به رومه حاصله تلاش تو سمیراست کاری که من نتونستم بکنم…

گریه مهسا بلند تر شد..به سمتش رفتم : خوبه ..خوبه بسه..دختره گنده حسود..قول می دم از کادو هام بهت بدم..سبه عین بچه ها اشک ریختی…

همه بلند خندیدن…مهسا سرش رو از بغلم مادرم بیرون آورد و صورتم رو بوسید : باده…گفتن نداره بگم چه قدر عزیزی…

نگاهی به بردیا انداختم که با عشق مهسا رو نگاه میکرد ..سرم رو بردم در گوش مهسا : حاضرم شرط ببندم..بردیا حاضره هر چی داره بده جای من باشه….

مهسا لبخند خبیثی زد …بردیا به سمتمون اومد و دستمال به دست مهسا داد و مهسا به روش لبخندی زد…

پدر جون با لحن شوخ همیشگیش : عجب شرکت پر برکتی بوده اون شرکت برای پسرای ما….

خنده بلند جمع باعث شد مهسا سرش رو بندازه پایین اما بردیا با لخند به پدر جون نگاه کرد : من و امین بهترین هدیه هامون رو از اون شرکت گرفتیم….

تینا : گول خوردید حالیتون نیست..اون شرکت سرتون رو کلاه گذاشته…

بردیا : برای گول خوردن من و امین و بابک مثل اینکه شرکت فقط شرط نبوده…این بار من و مهسا و آتنا بلند خندیدیم..تینا سرش رو انداخت پایین و امین با کنجکاوی نگاهشون کرد..برای عوض شدن بحث نگاهی به سمت مادرم که مظلومانه ایستاده بود انداختم و دستش رو تو دستم گرفتم…لبخندی بهم زد و دستم رو نوازش کرد…امروز بهترین روز زندگیم بود…

مامان برایم حلیم بادمجون پخته بود…دو قلوها تا تونستن شلوغ کردن و رقصیدن…همه حواسشون پی چیزی بود که به بردیا که بغل دستم بود و داشت رقص تینا رو نگاه می کرد گفتم : چرا سر به سرش می ذاری؟؟

لبخندی زد : باورم نمی شه این وروجک زبون دراز..عشق داداشمه…بابک با یه خجالتی درباره اش باهام حرف زد که نگو…خوب عروسمونه می چسبه اذیت کردنش…

لبخندی زدم…ادامه داد : خوشحالم که خوشحالی باده..تو لیاقتش رو داری..

نگاهی به امین که غرق صحبت با مادرم بود کردم : همش رو مدیون امینم…

_این الان یعنی چی امین ؟؟!!!!

پدر جون خندید : خوشم میاد خسیس نیستی گل پسر…

امین بوسه ای به موهام زد : قابله خانومم رو نداره خودت گفتی می خوای بخری…

به سوییچ تو دستم نگاه کردم : من گفتم خودم بخرم..نه این که تو بخر…بعدم من سوار همچین چیز تابلویی نمی شم…

بردیا با خنده : آخه حسود خان آدم همچین چیز تابلویی رو می ندازه زیر پای زنش بعدم مجبور شه ده تا چشم استخدا کنه به پانش؟؟!!!

مهسا به قیافه تو فکر رفته امین خندید : امین جدیش نگیر این بردیا رو خودش خسیسه ….

سرش رو چرخوند سمت بردیا که داشت جدی نگاهش می کرد : تو به من بله بگو..من دنیا رو به پات می ریزم…

مهسا از خجالت آب شد تو جمع سرش رو انداخت پایین …..

شیرین جون با لبخند به قیافه هر دوشون نگاه کرد : این جوری که نمی شه بردیا خان..می ری دست ماردت رو میگیری میای خونه دختر خوشگلمون…التماسش میکنی بعد هم وظیفته هر چی داری بریزی به پاش….

بردیا : قبول کنه …من همین فردا مادرم رو که هیچ کل خاندان سروش رو میارم دم خونش….

پدر جون : خوشم میاد دو تا رفیق عین همید..هول و پر رو…پسر لا اقل رعایت بزرگتر رو نمی کنی..رعایت دو تا دختر عذب رو بکن…

تینا : نه بابا بذار ببینیم…کیف می ده…

بردیا با بدجنسی : بله خوب بلاخره این خاندان سورش فقط یه جا که نباید برن التماس…

با صدای بلند خنده مهسا و آتنا ….من فقط دلم می خواست کله بردیا رو بکنم…ببین می تونست امین رو برزخی کنه بندازه به جونمون…

نگاهم افتاد به صورت مغموم مادرم…

امین : حاج خانوم باز که رفتید تو فکر…

مامان با دستمال چشماش رو پاک کرد : من لایق نبودم..بیای دخترم رو از تو خونه ام برداری ببری…

دستام سر شد…رو مبل نشستم …همه ساکت به مادرم نگاه میکردن و شیرین جون چشمای خیسش رو پا کرد…

امین رفت و بغل دست مادرم نشست : حاج خانوم نفرمایید این طوری…اصلا الان ازتون خواستگاریش کنم؟؟؟..التماسش کردم خانوم خونم شه…بازم التماس می کنم…

مامان لبخندی زد …

پدر جون : بیا بابا با این زن تحفه ات..بیارید این کیک رو ببرید بخوریم…من نمی دونم من و این سروش بدبخت این چه پسرای زن ذلیلیه که بزرگ کردیم..مردای گنده کار و زندگیشون و ول کردن افتادن دنباله این دو تا دوست…

با صدای بلند خندیدم…

این باید زیبا ترین حس دنیا می بود حسی که گلوم رو لرزوند…این حتی از عاشقانه ترین بوسه هامون هم زیبا تر بود…این حس به قدری نزدیک به من بود …به قدر لمس کردنی و سبک بود که توصیفی براش پیدا نمی کردم…

دوباره برای لمسش دستم رو روی شکمم گذاشتم…ضربه دیگه اش عمیق ترین نشاط زندگیم رو به وجودم تزریق کرد…

_امین…امین…..

به لحظه نکشید وارد آشپز خونه شد…طرز صدا کردنش هولش کرده بود….

نگاهی به من که دستم روی شکمم بود و وسط آشپز خونه ایستاده بودم انداخت : چیزیت شده باده….؟؟؟

با دست اشاره کردم تا نزدیک تر بیاد و با چشمای کمی خیسم دستش رو تو دستم گرفتم و روی شکمم گذاشتم…پر از سئوال نگاهم می کرد تا اینکه چند ثانیه بعد با حس چیزی زیر دستش اول کمی جا خورد ولی بعد با عشقی سر شار فقط گفت : عزیزم….

_حسش میکنی امین….؟؟؟

دستش هنوز روی شکمم بود و انگار اون هم تو این معجزه غرق بود : خدای من باده باورم نمی شه…باورم نمی شه پسرم این جاست…دارم حسش میکنم….

لبخندی بهش زدم …پیشانیم رو بوسید و پشانیش رو به پیشانیم تکیه داد و نگاهم کرد هر دو توی سکوت عمیق فقط هم رو نگاه کردیم و من تو اون چشمای زلال خاطراتم رو از دی ماه به این ور مرور کردیم…

_به چی فکر میکنی نفس من؟؟

_به این که اون شبی که از هواپیما پیاده شدم..همه ذهنم پر از گذشته بود و راهی برای فرار..هیچ وقت فکر نمی کردم در عرض چند ماه بشم همسر..بشم مادر…

دستش رو دور کمرم حلقه کرد : بشی عشق..ولی من اون شب تو مهمونی که از پله ها اومدی پایین..می دو نستم بی چاره شدم….

خنده ای کردم و سرم رو کمی عقب بردم و سنگینیم رو انداختم روی دستش : فکر میکردم خوشبختی؟؟

_خوب بیچارگی شیرینیه….به تو دچار شدن زیباست…من زیبا ترین هدیه زندگیم رو هم از تو گرفتم…

یهو از تکان پسرم خنده ام گرفت و جا به جا شدم : عجب شیطونی هستی مامانی….

امین دوباره دستش رو رو شکمم گذاشت : می گم باده دردت که نمی گیره…

خندیدم : نه ….هر حرکتش آنچنان حس لطیفیه که نگو…

نمی دونم چه قدر بود که سرم روی شونه اش داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم….

_راستی یادم رفت برات یه چیزی خریده بودم….

به صورت پر از شیطنتش لبخندی زدم…هدیه خریدن برای همدیگه رو دوست داشتیم..هم اون هم من..

چند دقیقه بعد با یه جعبه اومد …باز کردم پیراهن لیمویی رنگی توش بود که واقعا خوشگل بود…حاملگی نبود اما برشش طوری بود که تنم می شد..دستی به یقه اش کشیدم..که سایزش رو دیدم اخمام رفت تو هم…من همیشه s یا xs می پوشیدم….پیراهن های حاملگی هم سایز نداشت…اولین بار بود که باید می پذیرفتم 6 کیلو چاق شدم…

_نگام کن ببینم عروسکم…چرا اخمات رفت تو هم..اگه دوستش نداری می تونم عوضش کنم..

_نه نه دوستش دارم…

_پس چی شده…

_هیچی…

اومد نزدیک تر و خم شد تو صورتم از قیافه ای که به خودش گرفت خنده ام گرفت….

_که هیچی نشده…تو گفتی منم باور کردم…

_تو هم فهمیدی من چاق شدم…

با تعجب : چی؟؟!!!

_خوب من فکر میکردم تو متوجه نشدی من چه قدر چاق شدم..نمی دونم…اه اصلا ولش کن…

خواستم برم که بازوم رو نگه داشت..از خنده داشت منفجر می شد…قیافه اش واقعا خنده دار شده بود : وایسا ببینم چی میگی؟؟؟

خنده ام گرفت با دیدن هم دیگه بلند زدیم زیر خنده …

_خدای من باده…تو زندگیم همچین چیزی نشنیده بودم…

با حرص زدم رو بازوش : نخند ببینم..خوب مگه دروغ میگم…

بغلم کرد : دروغ نمیگی اما چرا برات مهمه خوشگله…؟؟..

_امین ..من مانکن بودم…برام سخته بپذیرم..چیزی که برای حفظ کردنش انقدر زحمت کشیدم بهم خورده انقدر واضح که شوهر می ره برایم یه لباس میخره که سایزش به ذهن من هم نمی رسه….

_اخماتو باز کن…تو انقدر زیبایی که من بی چاره هنوزم باید حرص بخورم…

_خوبه پس هنوز حرصت در میاد فکر میکردم از دور خارج شدم…

_پر رو…به جای خجالت کشیدنته…

با عشوه دستی تو موهام بردم و عقبشون زدم …

بوسه ای به گردنم زد : دلبری نکن خانومم..که من در بست مخلصتم..فقط یه رحمی به این دل بیچاره بکن که جا نداره بیش تر از این عاشق بشه….

تلفن رو که داشت خودکشی میکرد برداشتم..مهسا بود..نیومده بود شرکت…: جانم مهسا جان…

صداش گرفته بود…رو صندلی میخ شدم

_باده خونه ای بیام پیشت…

_الان رسیدم..چیزی شده؟؟!!!!

_نترس فقط یه کم دلم گرفته…نمی خواستی بری پیش مادرت که…

_نه فردا به بهانه روضه قراره بیاد این جا می بینی تو رو خدا با من انگار دوست پسرشم قرار می ذاره…

خنده تلخی کرد : خوبه دیگه براتون هیجان انگیز می شه این قرارا….

_مهسا دل تو دلم نمی مونه تا بیای…

_چیزی نیست استرس نگیری یه ذره فشارت جا به جا شه اون شوهر خلت منو دار می زنه….

دستی به پشت گردنش کشید ..شربت پرتقال رو گذاشتم جلوش: چشمات چرا باز نمی شه؟؟

_دیشب یه ساعت هم نخوابیدم…

نگاهش کردم…این تنها چیزی بود که مهسا رو به حرف زدن اجبار میکرد …

_می خوام چند روزی برم سفر…مامانم هم با خالم اینا دیروز رفت مشهد…

_به سلامتی البته دیشب باهاش صحبت کردم کجا می خوای بری با هم بریم…

اشاره که به شکمم کرد ..

_مگه کجا می خوای بری؟؟!! که من نمی تونم بیام…

جرعه ای از شربتش رو نوشید و همون طور که پاش رو تکون می داد و زل زده بود به لیوان : می خوام برم استانبول پیش سمیرا…

جا خوردم…رو مبل جا به جا شدم : نگام کن ببینم چیزی شده..من صبح با سمیرا و بوسه حرف زدم..نگفتن چیزی به من..

_اونا هم خبر ندارن…امروز صبح تصمیم گرفتم..

_دق نده منو..چه مرگته الان…

_دیشب مادر بردیا به موبایلم زنگ زد…

ادامه نداد…حدسش سخت نبود..واقعا سخت نبود…انقدر قیافه مهسا واضح بود و انقدر مادر بردیا عیان..

پوزخندی زدم : چرت و پرت گفت…؟؟

چشماش رو بست و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و انگشتش رو به چشماش فشار داد : چیزی ورای چرت و پرت…از خانوادم بگیر که به نظرش سطح پایینن…منظورش داماد پزشک..خواهر دکتری برقم و البته خود خرم که دکترام از فرانسه است…پدر شهیدم که استاد دانشگاه بود و مادر معلم باز نشستم…تا خودم که زیبایی ام در حد پسرش نیست و باب میل خانوم …

مهسا از یه خانواد متوسط بود اما تحصیل کرده تمام خاندانشون با سواد و دانشگاهی بودن….

_آمارم رو در آورده…باده من حتی به پسرش هم بله ندادم..گفتم فکر میکنم…به چه حقی این حرفها رو به من زد…من فقط سکوت کردم و گوش کردم..به من گفت دندون تیز کردم برای ثروت پسرش…

مسخره است..خیلی مسخره است…

دستم رو گذاشتم روی دستش که رو زانوش مشت کرده بود : و تو به خاطر حرفای اون می خوای بذاری بری…

_می خوام دور باشم یکم فکر کنم باده..جایی که تحت تاثیر حضور بردیا نباشم..من که از سنگ نیستم..بهش کشش دارم…هیچ وقت هم پیش تو لا اقل پنهانش نکردم….بهم خیلی بر خورده..خیلی زیاد…من چمه مگه…؟؟

_نگام کن ببینم حرفای یه خانومی که اصلا خودش رو قبول نداری باید باعث بشه تو به خودت شک کنی؟؟…حالت خوبه؟؟/

_نه حالم خوب نیست..همه چیز به نظرم بی نهایت مسخره است…

_با بردیا حرف بزن…

_چی بگم..بگم چرا مادرت دوستم نداره..ولم کن تو رو خدا باده…اصلا جواب من به بردیا منفیه…

_چی؟؟!!! اون طفلکی چه تقصیری داره؟؟ اون که روحش هم از این تماس خبر نداره….

_چه می دونم بی اعصاب تر از این حرفام..ذهنم جمع نمی شه…

خواستم جواب رو بدم که تلفن زنگ خورد امین بود بعد از احوال پرسی : باده جان از مهسا خبر داری؟؟

_چه طور؟

_بردیا داره مثل مار به خودش می پیچه از دیشب تلفناش رو جواب نمی ده الانم خونه نیست…

نگاهی به مهسا انداختم که بی تفاوت نگاهم میکرد : حالش خوبه..باهاش حرف زدم…

_پس چرا گوشیش رو بر نمی داره…؟؟

اشاره به گوشی مهسا کردم…شونه هاش رو بالا انداخت…: حتما سرش شلوغ بوده…

خوب مینشستی….

_الان امین میاد ..مطمئنا بردیا هم میاد نمی خوام ببینمش…

صورتش رو بوسیدم : کاش باهاش حرف می زدی…

_چه فایده باده..مادرش من رو نمی خواد..

_اون هیچ کس رو نمی خواد…مهسا بی خیال استانبول شو…برو پیش داییت کرج یا چه می دونم دختر عموت قزوین…یه جایی که نزدیک باشه…حیفه…به خودتون فرصت بده…

لبخند تلخی زد و گونه ام رو حکم بوسید…

_اصل اساسی بودن این دختره این جا چیه باده؟؟

_ای بابا سمیرا چه انقدر عصبانی هستی تو بده خواهرت اومده بهت سر بزنه…؟؟

_باده هم من می دونم چرا اینجاست هم تو…چرا یی که من پرسیدم توضیح مسئله نبود…این پسره ..خیلی جذاب توش شکی ندارم..اما انقدر مهم هست..انقدر ؟؟!!! که این دختره پاشه بیاد این جا؟؟؟!!

_اصلا مگه استانبول؟؟!!

_نه دیروز رفت آنتالیا…

_چه قدر بهش گفتم نکن…تو گوشش نمی ره که..بردیا هم این جا داغونه سمیرا…

_مگه نمیگه دوستش داره..خوب؟؟؟ من نمی فهمم پس این چرا اینجاست…

_سر به سرش نذار..می ذاره می ره پاریس سمیرا بردیا رو بی چاره نکن…

_به اونم شک دارم آخه…تا چه حد می شه بعضی عادت ها رو کنار گذاشت؟؟..اون هم عاداتی که مستقیما با هورمون ها در تماسن….

نگاهی به قیافه کلافه و پر از سئوالش کردم که تو شب گرم تابستونی رو به روم تو تراس نشسته بود…

_بردیا..با نگاه کردن به صورت من جوابت رو میگیری؟؟

_من نمی فهمم چرا تلفنش رو خاموش کرده؟؟..اصلا نمی دونم چی شده؟؟؟

..باید میگفتم؟؟؟…صبح سمیرا تاکید کرده بود که باید بگم..باید بردیا نشون بده برای حل مسائل بینشون چه کاری میکنه..اما مهسا سر من رو میکند….می گفت دلش نمی خواد ماجرا تبدیل به شرایطی بشه که انگار رفته ولیش رو آورده…

امین دستاش رو به هم قفل کرده بود و تو بحث ما دخالت نمی کرد…اما اون هم از من دلخور بود….با عجز نگاهش کردم شونه اش رو به نشانه حقته بالا انداخت….

_باده …این کارا یعنی چی؟؟..من که پسر 18 ساله نیستم…یعنی از ما ها گذشته…شبش از من خیلی معمولی خداحافظی کرد…بهم گفت مهمون دارن و از اون شب الان دقیقا سه شب و دو روزه جواب من رو نمی ده…خونه هم نمی ره…این جا هم که نمیاد..دارم دیونه می شم…

کلافگیش بد جوری آزارم می داد…

_تو…بردیا ..واقعا دوستش داری؟؟

تو صندلیش جا به جا شد..و با تعجب نگاهم کرد : به این شک داره؟؟!!!! من دیگه نمی فهمم باید چی کار کنم؟؟..برای این که اثبات کنم دوستش دارم…برای این که ببینه چه طور دارم بال بال می زنم این کاره مسخره رو کرده؟؟

_نه..برای این که بتونه تصمیم بگیره این کار رو کرده…

نگاهم کرد…سرم رو انداختم پایین..انقدر دلخوری و کلافگی تو نگاهش بود که نمی تو نستم طاقت بیارم….

_بردیا..مهسا خیلی دلخوره..مادرت باهاش تماس گرفته..

از جاش پرید…صندلی افتاد…. : چی؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

امین : بردیا …!!!!!

_مادرم…مادر من…؟؟!!!

_می شه خواهش کنم بشینی تا من بتونم حواسم رو جمع کنم؟؟…اگه مهسا بفهمه کله من رو میکنه..اما ما به این نتیجه رسیدیم که….

_مادر من چی گفته؟؟!!!

تعریف کردن ماجرا اصلا آسون نبود..اون هم در مقابل بردیایی که همیشه خونسرد بود و خندان..اما حالا شدیدا هر لحظه صورتش ترسناک تر می شد….

_به خاطر حرف مادرم…این مدت من رو تنبیه کرده…؟؟!؟!!!

بلند و عصبی خندید : جالبه…به خدا خیلی جالبه…

کمی دلخور شدم…: تو هنوز تو خط رفتن مهسایی بردیا؟؟!!!!

خم شد روی میز : تو خط چی باشم؟؟!! این وسط فقط نبود مهسا مهمه و بس….

_دلیل نبودنش مهم نیست…

_نه…!!!!!

امین : باده قبول کن کار مهسا خوب نبود…

واقعا باورم نمی شد : امین…..معلوم هست شما ها چی میگید؟؟؟!!! اصل قضیه رو بی خیال شدید …واقعا که… اصلا بردیا…بی خیال مهسا شو….

عصبانی شد : باده …مگه می شه…؟؟؟

_آره می شه….مهسا جوابش به تو منفیه…

 

رنگش علنا پرید…اما اخماش ترسناک رفتن تو هم : مگه دسته خودشه…؟؟؟…مگه می ذارم؟؟؟!! می دونم دوستم داره…منم دوستش دارم..مگه می ذارم مسائل جانبی ازم بگیرنش؟؟!!!

_مادرت مسئله جانبی؟؟

_آره.هر چیزی به غیر از رابطمون جانبیه….این چه عادت مسخره ایه؟؟…باید با من تماس میگرفت..میگفت ..من خودم می دو نستم چی کار کنم…حالا کجا رفته؟؟…

_اجازه ندارم بگم…در ضمن می خوای چی کار؟؟؟

پوزخندی زد : می دونی چیه…مثل اینکه تنها کسی که من رو جدی گرفته مادرمه…همون که هول کرده و باعث شده این کار بی منطق رو انجام بده….

دستاش رو گذاشت رو میز و مستقیم نگاهم کرد : باده…تو خودت هم این کار رو یه بار با امین کردی…می دیدم چه طور بال بال می زنه و من درکش نمی کردم…الان با بند بند وجودم دارم حسش میکنم…مهسا دختره مورده علاقه منه..عشقه منه….من ازش خواستگاری کردم..چند ماهه دارم التماسش میکنم ..چه قدر دنبالش دویدم…

_این ها رو منم شاهد بودم..اصلا به من چرا میگی..به مادرت بگو…

_مسئله این جاست که دارید اشتباه می کنید…به مادر من تا یه حدی ارتباط داره من با کی ازدواج می کنم…مهسا انتخابه منه..با من طرفه….حالا بهم بگو کجاست تا من خودم تکلیفم رو باهاش مشخص کنم….

_فکر نمی کنی اون کس دیگه ای که باید تکلیفت رو باهاش مشخص کنی…؟؟؟

منتظر نگاهم کرد..هیچ وقت انقدر مصمم ندیده بودمش….

_آنتالیاست…

_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! !!!!!!!!!!!!!!!!1

امین : داد نزن بردیا …..

رو صندلی ولو شد : این چه کاری بود…

_بهش فرصت بده…

_فرصت بدم بی چارم کنه…فرصت بدم هر چه رشته بودم پنبه کنه….؟؟؟!!!! آدرس لطفا….

_ای بابا..می خوای پاشی تا اون جا بری؟؟؟

_نه..پس بشینم دست رو دست بذارم تو عصبانیت تصمیمی بگیره که حقش رو نداره….

_حقش رو نداره؟؟؟!!!!

_نه نداره….تو وقتی گذاشتی رفتی..یه جورایی حق داشتی چون مقصر امین بود…مهسا این حق رو نداره که به خاطر یه سری حرفای سطحی مادرم…من رو ترک کنه…حالا هم آدرس رو بده..وگرنه از دنیز میگیرم…

_دنیز نمی دونه…

_مگه می شه؟؟!!!

_بردیا….

هنوز هم داشت نگاهم می کرد …

_به سمیرا زنگ بزن از اون بگیر بردیا ..خواهرش اونه..من بیشتر از این حق دخالت ندارم…

_ای بابا..خانومم می شه بگی من چرا مورد غضبت قرار گرفتم؟؟؟!!!

شونه ام رو از زیر دستش رها کردم و لیوانهای روی میز رو تو دستم گرفتم و به جای خالی بردیا خیره شدم : هتون عین همید..

خندید و دنبالم راه افتاد به سمت آشپز خونه : بد اخلاقه دوست داشتنی من…می شه بگی من چیم به بردیا شبیهه؟؟؟!!

_دوست من رو مقصر می دونه…از نظر شما همیشه ما مقصریم….

لیوان ها رو از دستم گرفت و گذاشت رو میز..انگشتام رو تو دستاش گرفت و خیره شد بهم : مهسا مقصره…تو هم بودی…یهو گذاشتی رفتی…من باید با این سفارت ترکیه یه بحثی داشته باشم..تقی به توقی می خوره می رید اونجا…

_اون جا خونه منه…معلومه که می رم…

…دستاش شل شد….نگاهش رو ازم گرفت و دستام رو ول کرد…

چرت گفتن که سر و ته نداشت…حرف بی خود زدن که مدل دیگه ای نبود…دستهام که رها شد از دستهاش..کمی نگاهم کرد..پر از دلخوری و بعد پشتش رو بهم کرد و به سمت اتاق کارش رفت…روی نزدیک ترین مبل ولو شدم…آخه این چی بود گفتی باده…اولین و آخرین چیزی که به ذهنم رسید اون لحظه…چشم دو ختم به سنگهای براق زیر پام…

لیوان آب پرتقال رو محکم تو دستم جا به جا کردم…بهانه دیگه ای برای نزدیک شدن به اتاق مرد دوست داشتنی و دلخورم نداشتم….لای در اتاق باز بود و نور ازش عبور می کرد و نصفه میوفتاد روی سنگ ها و گوشه ای از دیوار رو به رو…پشت میزش بود و بی حواس چشم دو خته بود به کاغذ رو به روش…

_امین !!!

سرش رو بلند کرد….دلخور بود..هر حرکتش هر نگاهش و حتی پلک نزدنش نشونی از دلخوری بود که تا تهش حق داشت…

بدون جوابش بدون حرف زدنم..وارد اتاقش شدم و لیوان رو روی میزش گذاشتم…چیزی شبیه به لبخند روی لبش اومد…رو مبل رو به روی اون میز بزرگ چوبی نشستم…نیم رخ به عکسم : معذرت می خوام…

..ساده ترین و در عین حال تنها جمله ای که احساساتم رو بیان میکرد….چشم دو خته بودم به ناخن هام که روش ترنج های آبی کشیده شده بود ….سکوت کرده بود..سرم رو آوردم بالا دست به سینه بهم خیره شده بود…گاردش محکم تر از اون بود که با یه جمله بریزه و من کم کم داشتم مستاصل می شدم….

_حرفم درست نبود…یعنی اصلا درست نبود…

..کمی قفل دستاش تو سینه اش شل شد…..

_من واقعا از سر عصبانیت و در عین حال بی حواسی اون جمله رو گفتم…

_که قبولش داری فکر کنم….

..جا خوردم…صداش تنش پایین بود..اما عجیب عصبانی بود و این واقعا داشت من رو نگران میکرد…

_آخه شما خانوم مستقلی…به من احتیاج نداری….خونت رو هم داری….اما گل من شاید بهتره بهت یاد آوری کنم که قانونا این خونه هم مال شماست چون به نام شماست….

…هیچ وقت انقدر سخت حرف نزده بود..تو بدترین شرایط هم امین لحنش پر از نوازش بود..اگر داد می زد هم انقدر از نگرانی لبریز بود که داد به نظر نمی یومد…

دستی به گلوم کشیدم…به گردنبند ظریف و دوست داشتنی که خودش به خاطر پسرم بهم هدیه داده بود..نگاهش رفت پی دستم…و بعد شکمم… : باده نمی دو نم تا کی قراره این ادامه داشته باشه…تا کی قراره من خودم رو به آب و آتیش بزنم..تا تو..

نذاشتم ادامه بده از جام بلند شدم و به سمتش رفتم : اون جا خونه منه…تو فکر کن خونه پدری…همه خانوما حتی بعد از ازدواجشون به خونه پدریشون میگن خونم…خونمون…حالا وضعیت من کمی متفاوته …خونه پدری ندارم…از جاش بلند شد و رو در روم ایستاد…سرم رو بلند کردم تا بتونم تو چشماش نگاه کنم و چه قدر این حالتمون رو دوست داشتم ….: راست میگی امین…راست میگی عزیزم…تو خودت رو به آب و آتیش زدی تا بتونی زندگیمون رو به این نقطه برسونی..منکرش نیستم…من انقدر غرق تو خودم …تو گذشتم و بعد تو بچمون بودم..که به پشت سرم که نگاه می کنم..می بینم گاهی قایق زندگیمون رو فقط تو پارو زدی….

دستم رفت دور با زو هاش..کشیدمشون پایین…شل بود و سریع باز شد… خیره بودم هنوز به چشماش که حالا کم کم داشتن گرم می شدن : آره من زن مستقلیم…آره برای مستقل موندن تلاش میکنم…هنوز دلم می خواد پیشرفت کنم…تو خون منه …اما بی انصاف من به تو حتی بیشتر از نفسم وابسته ام…من جز تو کسی رو ندارم…دستی به شکمم کشیدم ..تو و پسرمون تنها داشته های حقیقی و احساسی من هستید….وابستگی چه طوریه؟؟…مگه غیر اینه که من هر بار می بینمت قربون صدقه ات می رم تو دلم…مگه غیر اینه که نیم ساعت دیر میکنی عین ماهی دو مونده از آبم…امین وابستگی غیر اینه که من هر چی داشتم و نداشتم… شهرتم..شرایط اجتماعیم رو گذاشتم اومدم دارم از نو شروع میکنم…منتی نیست…به خودت که از جونم مهم تری قسم منتی نیست..خودم خواستم…دنیا رو با بوی تنت عوض نمی کنم….

آروم خزیدم تو بغلش..دستان رو محکم دور کمرش حلقه کردم….و سرم رو گذاشتم رو سینه اش : من به این ریتم نفس ها وابسته ترینم امین….

دستاش آروم از کنارش جدا شد و محکم دور کمرم حلقه شد…و من نفسم رو از خیالی که حالا راحت شده بود بیرون دادم و چشمام رو بستم …نفسش مو هام رو نوازش می کرد : دیوونه می شم وقتی این چیزا از دهنت می پره…چیزایی که خوب می دونم گوشه ذهنت قایم شدن….که تو مواقع خاص میان بیرون…احساس می کنم بهم میگفتی به اندازه قبل دوستم نداری شاید کمتر از این احساس تهی بودن می کردم باده….

سرم رو از روی سینه اش بر داشتم و نگاهش کردم که حالا داشت کم کم امین خودم می شد : می دونی خونه اصلی من کجاست..؟؟

..پر از سئوال نگاهم کرد ….

_آغوش تو…امن ترین جای دنیا…تازه سندش هم از هر جایی مطمئن تره…چون عاشق منه….

خم شد و بوسه ای طولانی و پر از حس امنیت به پیشونیم زد …. : می دونی چه قدر عاشقتم و به همین خاطر هم هست که اذیتم میکنی…

_از قصد نیست….

لبخندی زد : حالا خوشگله نمی شه اون قربون صدقه هایی که ادعاش رو داری رو بلند بگی؟؟

با شیطنت ابروم رو انداختم بالا : نچ…کیفش به یواشکی بودنشه…مثل بوسه های یواشکی و پر استرس…

حلقه دستاش رو کمی محکم تر کرد : حیف که یه سری حرفا و کارا جلوی پسرمون زشته..وگرنه بهت نشون می دادم بوسه یواشکی یعنی چی!!

خنده بلندی کردم….بگذریم که بوسه اش خنده ام رو خفه کرد….

نفس های منظمش نشون از خواب بودنش بود…بگذریم که بزرگواریش و کش ندادن قضیه …یک بار دیگه من رو تا مغز استخوان شرمنده اش کرد…که یک بار دیگه به خودم یاد آوری کردم..من عاشق این مرد هستم و چرا حواسم نیست موقع حرف زدن…انگشتم رو آروم روی شقیقه اش کشیدم و زمزمه کردم : من هیچی به غیر از تو ندارم…فکرش رو که می کنم…بچه ای که دارم حمل میکنم هم به اندازه تو مال من نیست…بوسه ای روی شقیقه اش زدم و چرخیدم . پشت بهش دراز کشیدم…تو جاش جا به جا شد و دستش رو دورم حلقه کرد…لا له گوشم تر شد : تو همه چیزت ماله منه عروسکم..حتی اون بچه ای که داری حمل میکنی….

گره کرواتش رو کمی مرتب کرد و برگشت به سمت من که تلفن به دست روی مبل نشسته بودم : چرا اخمای خانومم تو همه؟

_جواب تلفن هام رو نمی ده دیدی اون رفیقت باعث شد مهسا باهام حرف نزنه…

لبخندی زد و برگشت به سمتم : از کی داری باهاش تماس میگیری؟؟

_از دیشب…

_چرا نشستی مگه شرکت نمیای؟؟

_پاهام یه کم ورم کردن کمی هم بی حالم بمونم استراحت کنم بهتره…

کمی نگران نگاهم کرد : خوب نیستی؟؟ بریم دکتر؟؟

_نه بابا..دکتر گفت این جور موارد یکم استراحت کنم خوبم..تو هم برو نگران نباش..تنها هم نیستم افسانه خانوم تو راهه…

جلوی آینه دم در نگاهی به موهاش انداخت و در رو باز کرد..چرخید به سمتم که دست به کمر و یه ابرو بالا داشتم نگاهش میکردم …. : چیزی یادت نرفته؟؟

یه ثانیه فکر کرد و بعد خندید به سمتم اومد و بوسه ای به چونم زد : خوبه؟..حالا برم؟؟

یکم شقیقم رو خاروندم : کافی که نیست اما چه کنم…

این بار بوسه نفس گیری به لبم زد..دستم رو گذاشتم پشت گردنش و انگشتام رو حرکت دادم نرم به سمت کمرش…ازم کمی فاصله گرفت : نکن عروسک..بذار برم…از راه به درم نکن..بذار برم دنباله یه لقمه نون حلال پس فردا پسرمون به دنیا میاد خرجمون بالا میره…

_می خوام تمام روز به من فکر کنی خودم نیستم…

_این کارها رم نکنی من به فکرتم نفس..حالا برم؟؟

_برو…

_اگه احتیاجی بهم بود بگو…گور بابای جلسه…

_خیالت راحت..حالم خوبه در ضمن شب دو قلو ها میان…

به ظرف بزرگ روبه روم نگاه کردم بوی دارچین رو نفس کشیدم…به لخند مهربون و چشمای خیسش نگاه کردم که داشت با عشق نگاهم می کرد ..

_بخور دخترم….

دخترم گفتنش دلم رو می لرزوند…تمام عقده های این چند وقت دود شده بود رفته بود هوا…

ساره نیایش رو تو بغلش جابه جا کرد تا بتونه بهش شیر بده…افسانه خانوم خونه رو مرتب کرد و شام رو پخت و رفت..مامان زنگ زد و گفت حاجی رفته سفر و می خواد با ساره به دیدنم بیاد…به شیر خوردن نیایش چشم دو ختم…ساره نگاهم کرد : حالا نوبت خودت هم میشه زیبا ترین حس دنیاست….

مامان کمی بیشتر روغن روی حلیمم ریخت : بخور تقویت شی…دختر تو برای یه زن نزدیک 6 ماه لاغری…

نگرانی هاش جنسشون با همه نگرانی های دنیا فرق میکرد..لطیف تر بود…بوی محبت ناب می داد….

ساره : بعدش فیلم عروسیت رو بذار…دلمون ضعف می ره با مامان دلمون می خواد ببینیم…

قاشق بزرگی از حلیم رو تو دهنم گذاشتم : باشه…

ساره خندید : همیشه عاشق حلیم بودی…

قاشق رو تو ظرف تکون دادم : من عاشق هر چیزی بودم که در کنار شماها بود..با تمام درد هایی که کشیدم…

مامان اشکاش رو پاک کرد..دستم رو روی دستش گذاشتم : تو رو خدا گریه نکن…

..دلم نمی خواست گریه کنه..دلم نمی خواست یادم بیاد که وضعیت من ویژه است..دلم می خواست فکر کنم تمام روابط من مثل همه است….دلم می خواست بدون در نظر گرفتم خیلی از اتیکت ها ..بشینم با مادرم و خواهرم…بله خواهرم..چه اهمیتی داشت که من با این زن در حال شیر دادن حتی یه سلول مشترک نداشتم..اصلا ناتنی بودن برای ساره مفهومی نداشت..دلم می خواست با خواهرم و مادرم بشینم..فیلم عروسیم رو ببینم..حرفای خاله زنکی و دم دستی بزنم…راجع به رنگ لوازم پسرم مشورت کنم..حرفای زنونه بزنم…از شوهرم بگم…مثل هر زنی تو هر جای دنیا…

از خنده اشک از چشمم سرازیر بود..ساره همیشه دلقک بود ادای مادر شوهرش رو در میاورد کم و پیش یادم میومد روحیاتش رو الان با اداهای ساره بلند می خندیدم …دلم و فکم درد گرفته بود…

مامان : ساره زشته..گناهه..این کارت از غیبتم بدتره…

ساره روی مبل ولو شد و زد پشتم : می بینی باده نمی ذاره یه دل سیر از قوم الظالمین حرف بزنم….

_بی چاره ها اون جور که تو میگی خیلی هم باهات کاری ندارن…

_جراتش رو ندارن….هومن یه بار در دهنشون رو بست..اون اوایل بعد از رفتن تو خیلی بهم زخم زبون می زدن…

سرم رو پایین انداختم..من همیشه تو زندگی این دختر گند زده بودم ..

_نگام کن ببینم باده..نبینم اخمتو…دیگه مهم نیست..مهم اینه که من تو و مامان هستیم…داریم باهم می خندیم..من تمام این 10 سال همین رو آرزو کردم…

مامان نگاهی پر از عشق به هردومون انداخت و محکم بغلمون کرد…اشک توی چشمام جمع شد…

ساره پسرش رو نیاورده بود..هومن با خودش برده بود سر کار میگفت نیما به پدر بزرگش خیلی وابسته است و همه چیز رو براش تعریف میکنه و بچه است و نباید بهش دروغ و مخفی کاری رو یاد داد…هومن میون اون بغل عاشقانمون زنگ زده بود تا حال ساره رو بپرسه….

صدای چرخیدن کلید تو در اومد ساعت تازه 5 بود و من منتظر امین نبودم…فکر میکنم کفشهای دم در رو دید که نیومد تو بلند صدام کرد..ساره بلند شد تا رو سریش رو سر کنه به سمت در رفتم و امین رو دیدم که با لبخند پهنی جلوی در…

_سلام ..

_سلام خانوم خوشگله نمی دو نستم مهمون داری..زود اومدم تنها نباشی….

_مامان و ساره اینجان….

امین با خوشرویی بهشون سلام کرد و نگاهش رو دوخت به نیایش که تو سبدش خیلی خوشگل با اون پیراهن چین دار قرمزش خوابیده بود…

ساره نگاهی به چشمای پر از عشق امین انداخت : بغلش کنید امین خان…

امین خم شد و آروم بغلش کرد و بوییدش : خدای من چه قدر کوچولو…

_پسر شما از اینم وقتی به دنیا بیاد کوچولو تره…

بچه در کنار امین بیشتر شبیه اسباب بازی بود ….امین پدر خوبی می شد..وقتی می تو نست به بچه کس دیگه ای با این عشق نگاه کنه..پس وای به حال بچه خودش….

مامان نگاهی به امین انداخت : ما دیگه میریم پسرم…

_کجا حاج خانوم..من اومدم میرید ؟؟

_نه پسرم…هومن الان میاد دنباله ساره من هم برم…

_شب چرا پیش باده نمی مونید….

این سئوال رو به قدر روتین و ساده پرسید

که انگار این کار همیشگی مادرم بوده..

مامان : پسرم آخه….

ساره : بمون مامان دیگه…من به نیما میگم پیش خاله ای….بمون می دونم دلت رضاست به موندن….

..منظور خاله خودش بود..خاله من ازدواج کرده بود..با همون پسر همسایه…دوتا دختر داشت و ساکن شیراز بود…مامان هنوز به اونا چیزی نگفته بود..داییم هنوز مجرد بود اون هم ساکن شیراز..اون جا یه مغازه تعمیرات رادیو تلویزیون باز کرده بود با ش.هر خالم و گویا گارشون هم گرفته بود….

مامان تو آشپز خونه بود ومن دنبال امین اومدم به اتاق کارش …

_من اینجام عروسک که تو و مامانت راحت باشید…راستی با بردیا حرف زدم…

از جام پردیم : چی گقت؟..چرا مهسا جواب تلفن نمی ده..دعواشون شده؟؟

خندید : دونه دونه باده….مهسا عصبانی شده..از دست تو نه..از دیدن بردیا…بردیا تو هتل بود..میگفت دنباله یه فرصتم که با مهسا حرف بزنم…مطمئن باش خود مهسا بهت زنگ می زنه…

_می خوای دلم رو خوش کنی نه…از دستم عصبانیه…

به طرفم اومد و با لبخند نگاهم کرد : لباتو چرا آویزون کردی خانومم.؟؟؟….امکان نداره مهسا فکر کنه تو صلاحش رو نخواستی …حالا اخماتو باز کن…برو پیش مامانت یکم پشت سر من صفحه بذارید..منم یکم دیگه میام پیشتون…آفرین خانومم…

فایلها رو بار دیگه مرور کردم از چندتا ش هم پرینت گرفتم ..به پشتی صندلی تکیه دادم و با انگشت چشمام رو فشار دادم..دیشب تقریبا اصلا نخوابیدم..تا صبح تو آغوش مادرم بودم..مملو از یه عشق بی دریغ مادرانه که سالها و شاید از ابتدا ازش محروم بودم…مادرم نوازشم کرده بود..همه جا بوی مادرم رو میداد ….تا صبح با هم از همه چیز و هیچ چیز حرف زدیم..از غذاهای مادر بزرگ و دل مهربون پدر بزرگ…از شیطنتهای پنهانی خاله و خیلی چیزهای دیگه..و تمام سعیمون رو کردیم تا از هر چیزی که برای ما یاد آور خاطرات جداییه دوری کنیم…

از مامان زود تر بیدار شدم و رفتم تو آشپز خونه که دیدم امین چای رو گذاشته و نشسته تو تراس..با دیدنم ..محکم بغلم کرد : یه چیزی بگم نفس..خودم اصرار کردم مامانت بمونه اما پشیمون شدم..بی تو..بدون عطرت و بدون حس حرکتای پسرم خوابم نمی بره..من قبلا یه عمر چه طوری بدون تو خوابم برده تو اون در عجبم…

…و من در حالی که بازهم بیشتر از ساعت قبل عاشقش می شدم اعتراف کردم که من هم بدون اون حضور مطمئن و امن دیشب حتی با حضور مادرم بدجور غریبی کرده بودم ……

هر چی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکردم…دیروز مامان چیزی گفته بود که بدجور ذهنم رو مشغول کرده بود…به سمت اتاقش رفتم….

با تقه ای لای در رو باز کردم..از حضورش تو اتاق امین اصلا خوشم نیومد…اون هم از حضور من خوشحال نشد..مثل همیشه خوش تیپ و سرحال با همون عشوه همیشگی داشت با امین که جدی و مودب روبه روش ایستاده بود صحبت میکرد…نبودن بردیا امین رو با سها رو به رو میکرد و من اعتراف کردم که اصلا خوشم نمی یومد….

امین با دیدنم تو چارچوب در لبخندی زد : چرا تو نمی یای عزیزه دلم؟؟؟

وارد اتاق شدم و به دخترک اخم آلود کنارم نگاهی سرسری انداختم و با لبخند رو مبل رو به روش نشستم و سلامی زیر لب گفتم و جوابی به مراتب مصنوعی تر گرفتم…….

سها : خوب امین جان …فکر کنم بحثمون نصفه موند…

..می خواست لج من رو در بیاره یا بهم بفهمونه که بد موقع اومدم…

امین : می تونیم ادامه بدیم به هر حال این بحثی نیست که خانوم من ازش دور باشه یا روش مطالعه نداشته باشه….

رو خانومم بیشتر از هر وقتی تاکید کرد و من بیشتر غرق خوشی شدم….

من : منم کارم خیلی واجب نیست…

امین : نه شما باش…

سها : باشه پس من می رم…

امین : به هر حال بردیا تا فردا پس فردا بر میگرده و می تونید با خودش هماهنگ کنید…

..خورده بود تو پرش نا جور…این از همه حرکاتش عیان بود ….با لبخندی که کمی چاشنی بد جنسی داشت بدرقه اش کردم و برگشتم به سمت امین که با شیطنت داشت نگاهم می کرد…

_حسود کوچولو…

با خنده به سمتش رفتم و رو به روش ایستادم : من هیچی نگفتم…

_لبخندت رو دیدم…

_حقش بود….

خندید دستش رو گذاشت روی شکمم : امروز که اذیت نمی کنی مامان رو؟؟!!

_نه پسر خوبیه…

و بعد خیره شدم به اون عسلی هایی که مال خودم بود..کودکانه تو دلم تاکید کردم : خوده خودم…

_من در خدمت خانومم هستم…

کمی ازش فاصله گرفتم و روی مبل نشستم : امین تو خبر داشتی یه پروژه مجتمع تفریحی هست توی آبیک؟؟!!

…چشماش گرد شد؟؟…کمی جا خورد ؟؟>.یا من این طور حس کردم…

نگاهش رو ازم گرفت و چشم دو خت به میز : چه طور مگه؟؟

_این پروژه به نظر بزرگ میاد با زمین کارتینگ و یه سری مجموعه های دیگه…ما چرا تو مناقصه اش حتی شرکت هم نکردیم و چرا این پروژه رو نگرفتیم…اصلا ازش خبر داشتیم؟؟

_عروسک چرا این موضوع انقدر مهمه همه پروژه های خوب رو که ما نباید بگیریم…

_از اون نظر که اشتباه نکن باید ما بگیریم…اما بحث چیز دیگه است…اگه ما نگرفتیم کی گرفته…؟؟

…نگاهش کردم که قیافه اش جدی شده بود : نمی دونم باده..حالا تو چرا گیر دادی به این پروژه..اصلا از کجا خبر دار شدی؟؟

کمی مشکوک نگاهش کردم : مامانم گفت شوهرش دار و ندارش رو فروخته و سهم بزرگی تو این پروژه خریده..گویا یه شرکت درست و حسابی هم هست..منم کنجکاو شدم که چرا ما اجازه دادیم رقیبا مون همچیم کار جالب و تکی رو ازمون بگیرن…چون گویا کار پر و پیمونی باید باشه که حاجی ترغیب شده ریسک کنه….

..احساس میکردم دنباله جمله ایه که قانع کننده باشه :..ا ..خوب ما سرمون خیلی شلوغ بود و در ضمن ما بیشتر کارمون پروژه های مسکونیه….

..نمی دونم چرا به نظرم حرفاش بو دار بود..این ها رو کنار بعضی مکالمات تلفنیش که می ذاشتم …به نظرم یه جایی یه خبرایی بود…

_اون جوری نگام نکن..من از تو بازار ایران رو بهتر می شناسم..به جاش یه پروژه خوشگل از یه رستوران زنجیره ای تو دست گرفتیم خوشگل و هلو..دست خودت رو می بوسه…همه پروژه ها رو که ما نباید بگیریم بقیه هم باید نون بخورن..در ضمن حاجی اگه ریسک کرده حتما کار درستی کرده….

_نمی دونم…شاید..به هر حال…

..همون موقع تلفنم زنگ زد…شماره نیوفتاده بود ….خیلی قوت بود مزاحم تلفنی نداشتم..مشکوک به گوشیم زل زدم که این از نگاه امین دور نموند..

_الو….

_…..

_مردم آزاری هم حدی داره……

_مردم آزار خودتی!!!!

یه نگاه به نگاه غضب آلود امین که رو به روم بود انداختم و یهو با صدای بلند خندیدم…که این قیافه امین رو با مزه تر کرد…

_هی با توام ها خبر چین خانوم….

_مهسا….

امین با شنیدن اسم مهسا اخماش از هم باز شدو دستش که برای گرفتن گوشی جلو اومده بود رو عقب کشید…

_خبر چین خودتی…

_من 10 سال می دو نستم کجایی به هیچ کس نگفتم تو 10 ساعت نتو نستی دهنت رو ببندی…

_این با اون فرق داشت…

_هیچ فرقی نداشت این پسر رو انداختی به جون من که چی؟؟

از صدای سرحالش کاملا مشخص بود که ناراضی نیست…

_آهان ناراضی هستید که از خوشی دارید می میرید بانو؟؟!!!!

_کجا من که تحویلش نمیگیرم…

_آخ آخ از اون ته دلت بشنوه…

_اگه ته دلم رو بشنوه که از ذوق میمیره…

خنده ای کردم پس هوا پس نبود : چرا جواب تلفن هام رو نمی دادی…

_دوست نداشتم….

_بی خود بیای تهران گوشاتو میخ میکنم..هیچ کس حق نداه جواب تلفن های من رو نده…

امین با خنده سری تکون داد و خودش رو مشغوله لپ تاپش کرد…

_حالا بی شوخی انقدر شوکه بودم از دیدنش که نمی دو نستم چی کار کنم…حالا بعدا مفصل برات تو ضیح می دم…ولی واقعا انتظارش رو نداشتم تا اینجا بیاد….

امین تو ماشین نگاهی به لبخند پهن من کرد : خوشحالم که نگران مهسا نیستی..

_الان نگران بردیام…

_اون از پس مهسا بر میاد..یعنی باید بیاد..برای به دست آوردنش و بعد اداره زندگیش…

_به نظرت بردیا بعدا پشیمون نمی شه…

_نه…من برای اولین بار ه اون رو انقدر مصمم می بینم…

_الان مسئله مادرشه….

_اونم وظیفه بردیا ست تا درستش بکنه باید بتونه میونه رو بگیره…

دستم رو گذاشتم روی پاش : داشتم فکر میکردم اگه شیرین جون من رو نمی خواست من بازم با هات ازدواج می کردم یا نه؟؟

دستم رو تو دستش گرفت و کنار لبش برد و بوسه آرومی بهش زد …: نتیجه چی شد؟؟

_نتو نستم تصمیم بگیرم…

_ولی من اگه همه دنیا هم مخالف بودن با تو از دواج میکردم..

——————————————————————————————————————-

با طما نینه دستش رو دور دهنش کشید که دست آتنا پس گردنی محکمی بهش زد و وقتی نگاه چپ چپ تینا و خنده بلند من رو دید اخماش رفت تو هم..

آتنا: اول اینکه مامان اینا رو برای باده فرستاده بود کلا تموم کردی دوم هم اینکه بی فرهنگ دستمال هست چرا با دست پاک می کنی…

_دلم می خواد ..ای بابا…

این دو موجود رو خدا ساخته بود برای خندون و شاد کردن…روی تخت جابه جا شدیم…پیراهن خواب تن هر سه مون بود..امین جلسه مهمی داشت و دوقلو ها اومده بودن پیشم..سه تایی یواشکی رفته بودیم بیرون پیتزا خورده بودیم چیزی که امین می فهمید داد و بیداد راه می نداخت چون فست فود برای من ممنوع بود و از اون ممنوع تر تنها بیرون رفتن جای مهسا خالی تا بهم بگه تو آدم نمی شی…و بعد هم نشسته بودیم سر سالاد میوه بی نهایت خوشمزه ای که شیرین جون فرستاده بود…

_خوب چه خبر آتنا خانوم از سینا….

_خوبه…

..چشماش برق می زد وقتی از سینا حرف می زد…: گیر داده بذار بیایم خواستگاری…

_خوب چرا قبول نمی کنی..؟؟

_زود نیست؟؟

_اگه عاشقشی نه…

تینا لبخندی به آتنا زد : والا خوش به حالت فکر کنم تو بچه دومت رو هم به دنیا بیاری و بابک هنوز جسارت جلو اومدن نداشته باشه…

خندیدم : خیلی کنده…

تینا کمی سر جاش جا به جا شد : می دونی..یه جورایی هم حق داره اوضاع خونشون هم الان زیاد مناسب نیست..

کنجکاو شدم : چه طور؟؟

_می دونی که بردیا چند روز خونه نبود؟؟

..خوب می دو نستم..واینکه دیشب بدون مهسا برگشته بود…

_خوب؟؟

_باده تو حتما کل ماجرا رو می دونی…

_می دونم اما..می دونم خوشت نمی اد به نظر خبر چین برسی..اما خودت رو بذار جای مهسا برات مهم نیست بدونی تو اون جبهه چی میگذره…؟؟

کمی فکر کرد و چونش رو خاروند…

آتنا : لوس نکن دیگه خودت رو…

_خوب مثل اینکه بردیا خیلی جدی رفته به مادرش گفته باید گل و شیرینیش رو حاضر کنه و بیاد خواستگاری مهسا..البته یه جلسه تنها باید با مهسا بره بیرون و ازش عذر خواهی کنه…بابک می گفت مامانم گریه کرد ..غش کرد..هر کاری کرد بردیا دست به سینه و جدی نگاهش کرد و خونسرد گفت مامان حناتون پیش من رنگی نداره من عاشق این دخترم و زنم می شه..چه شما بخواید چه نخواید پس خودتون رو سبک نکنید و برید برام خواستگاری…

لبخندی زدم : تینا بد جنسی می شه اگه بگم دوست داشتم چهرشون رو اون موقع ببینم.؟؟..

تینا با شیطنت لبخندی زد و تکه ای آناناس تو دهنش گذاشت : نه نمی شه..چون منم دلم می خواست ببینم..می دونی ما سالهاست که خانوادگی دوست هستیم..اما هیچ وقت من خندان ندیدمش کلا خانوم ایراد گیریه…

_فکر میکنی بتونی باهاش کنار بیای تینا ؟؟..تو از خانواده به شدت با محبتی میای…

_نمی دونم..همیناست که من رو می ترسونه..بردیا رو می بینی…اون خیلی سفت و محکم و یه جورایی بی پرواست…اما بابک پسر لایت و آروم و به شدت حساسیه..می ترسم نتونه از من در مقابل مادرش حمایت کنه…

با تعجب ابروم رو بالا دادم : مگه امکان داره با تو هم مخالف باشه؟؟

_اون با همه چیز مخالفه…

آتنا : از امین هم می ترسیم…من حالا یه تو جیحی دارم تو اکیپ بوده عاشق شدیم حالا می خوایم ازدواج کنیم…می دونم الان به بابک گیر می ده که خواهرم خیلی وقتا دستت امانت بود…

دستی به پشت تینا زدم : امین با من…نگران نباش…

تینا لبخند زد : می دونی حضور تو برای ما چه قدر عزیزه باده؟؟…من خوشحالم که برادرم انقدر عاشقه..انقدر شاده..با مامان حض می کنیم وقتی می بینیم چشماش برق می زنه وقتی فقط راه رفتنت رو تماشا می کنه و از همه مهم تر وقتی می بینیم تو تا این حد زیبا نگاهش می کنی…

بغلش کردم : من هم از داشتن شماها خوشحالم ..شما جواب تمام نداشته های منید…

آتنا : بذار این فسقل عمه به دنیا بیاد وای که چه شکلاتی بشه بچه شما دوتا…

من : یعنی میگی ممکنه چشماش عسلی بشه عین امین؟

تینا : خدا کنه..وای که چه دختر کشی بشه..امین هواخواه زیاد داشت…

آتنا : این چرت و پرتا چیه میگی..نه هیچ کس نبود…

خندیدم : هنوزم داره..کور که نیستم..می بینم جاهای مختلف بهش چه زلی می زنن..همین دیروز رفته بودیم خرید من رفتم تو مغازه..کوچیک بود امین نیومد تو…از در مغازه اومدم بیرون دیدم دختره علنا داره بهش نخ می ده ؛من رو که دید با این هیکل قلنبه با تاسف یه سری برای امین تکون داد که نگو….

هر سه بلند خندیدیم…

تینا : باده می دو نستی..هفته اول ازدواجتون …یکی تو رو از امین خواستگاری کرده بوده.؟؟…

جا خوردم : چی؟؟؟؟

آتنا خندید : آره یکی از همسایه های مامان اینا که تازه اومدن…می دو نسته امین خواهر داره فکر کرده تو یکی از مایی..پسرش تو رو پسندیده بوده..وای پسره رو به زور از دست امین نجات دادیم می خواست خفه اش کنه…

_من خبر نداشتم…

_می دونم ..گفتم که بدونی ایمن خوب می دونه چه تیکه ای نصیبش شده..از اون موقع به بعد همش می ره میاد به مامانم میگه مامان دلم می لرزه وقتی یکی نگاش میکنه…

..لبخندی زدم..شنیدن این ها برام به شدت پر از حسهای خوب بود…

آتنا : به نظرت مامان بردیا می ره عذر بخواد…؟؟

من : نمی دونم…

تینا : باید بره..بابک می گفت بردیا اولتیماتوم داده..بعد هم گفته مامان برو بشین فکر کن ببین من چه کار مثبتی تو زندگیم انجام دادم که با این همه کثیف کاری بازم خدا یه دختری مثل مهسا رو سر راهم قرار داده و بهم فرصت عاشق شدن داده…

امین دیر کرده بود..تو تراس چشم دوخته بودم به ماه کامل تو آسمون…پسرکم هم خواب بود…نگاهی به ساعت انداختم 12…

_چرا نخوابیدی؟؟

نترسیدم…برگشتم به سمتش خسته به نظر میومد : الان وقت خونه اومدن امین ؟؟؟

لبخندی زد و به سمتم اومد : یکم بردیا درد دل داشت ..رفیق شما حاضر نشده برگرده ایران…

_نمی تو نستید بذارید برای فردا؟؟

نگران پرسید :مگه چیزی شده عروسکم؟؟؟

..نه چیزی نشده بود..از خودم ناراحت شدم..بعد از مدتها این دو تا رفیق باهم بعد از جلسه بیرون رفته بودن و من داشتم حق امین رو از بودن با دوستاش سلب میکردم اونم در حالی که به خودم هم خیلی خوش گذشته بود و درحقیقت با دوستام بودم که از قضا خواهر های خودش بودن…

_چیزی نشده یکم نگران شدم..همین…

جلو رفتم و گونه اش رو بوسیدم : بدون تو هم که خوابم نمی بره عنق شدم…

دستش رو دور کمرم حلقه کرد : من قربونه عنق شدنت هم میرم..شما هر کاری بکنی اعتبار داری…

_ این اعتبار تا حد هر کاریه؟؟

یه ابروش رو داد بالا : تا هر کاری چی باشه؟؟

دستم رو بردم سمت کرواتش و شلش کردم..دکمه بالای پیراهنش رو هم باز کردم و با آرامش انگشتم رو کشیدم به گردنش: مثلا این که من این کار رو ادامه بدم…

دستش رو آروم گذاشت روی دستم و با چشمای خمارش کلافه : نکن عروسک..تنبیه از این بدتر پیدا نکردی بابت دیر اومدنم بی انصاف تو که می دونی دکتر چی گفت…

خنده ای کردم و دستم رو کشیدم : می خواستم بدونم هنوزم برات جذابم؟؟…

لبش رو بی قرار روی لبم که احساس کردم..دستش که با خشونت پشت کمرم رو لمس میکرد ..جواب سئوالم رو

گرفتم….

_موهات رو یه وری بریز…

..نگاهی اجمالی بهش کردم از همیشه زیبا تر شده بود…بسیار بسیار زیباتر…تو چشمام اشک جمع شده بود…این رنگ قرمز تند که تضاد جالبی با پوستش داشت زیباییش رو بیشتر نشون میداد….

_استرس داری؟؟

مهسا لبخند زورکی زد : خیلی زیاد….

_منم استرس داشتم اما تو رنگت پریده…

_نمی دونم هنوز هم از حرفایی که مادرش ممکنه بزنه نگرانم..امشب داییم و عمو بزرگم هم هستن.نمی خوام کدورتی پیش بیاد…

..بهش حق می دادم…چند روزه پیش بعد از بازگشت مهسا به ایران خانوم سروش به دیدن مهسا اومده بود هر چند به قول مهسا عذر خواهی صورت نگرفته بود اما همون حضور با بهانه آشنایی بیشتر خود ش یک قدم رو به جلو بود….

دستم رو روی دستش گذاشتم که رو دامنش بود ..برای اولین بار پیراهنی پوشیده بود که یقه گرد نسبتا بسته ..آستین سه ربع داشت و دامنش تا زانو بود…

_می بینم که آدم شدی….

خندید : تو مگه آدم شدی؟؟..پیراهن حاملگی دکلته…دختر تو از رو نمی ری…

خندیدم : امین رو نباید بهش رو بدم..آستر می کشه…

_منم از ترس عموم این رو پوشیدم…می شناسیش که چه قدر متعصبه..

_کاش این تعصب رو وقتی داشت دو تا زن رو از خونه بیرون می نداخت به خرج می داد…نه گیر دادن به یقه و دامن تو…

مهسا پوزخندی زد : مامان اصرار داشت که باشه وگرنه بعد از اون کارش به نظرم ما نباید حتی بهش سلام میکردیم….مامان میگه نباید بی کس و کار به نظر بیام…

_ما از پس مادر بردیا بر نمیایم همون بهتر که دورمون شلوغ باشه…

_استرسم فقط اون نیست..به نظرت دارم کار درستی میکنم؟؟

_هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که ازدواجش صد در صد درسته ..فقط هر چی به ایده آل هات و خواسته هات نزدیک تر باشه بهتره…و از همه مهم تر حس توا…

_وقتی رفتم آنتالیا…حسم خیلی هم شکل نگرفته بود…دیدنش با اون قیافه درهم و کلافه..وقتی با التماس از سمیرا آدرس گرفته بود..حرفاش..بی تابی هاش و سکوت و صبرش در مقابل پرخاش گری هام…مهر و عشقی که تو چشماش دیدم…وقتی برگشت دیدم دلم براش تنگ می شه اون سه روزی که بیشتر موندم بهم فرصت فکر کردن بیشتر داد..ستاره بارون نگاهش هم که جای خودداره وقتی من رو به صورت کاملا بی خبر تو شرکت دید…حسودی کردنش به مهندس آذری هم خیلی با مزه است…

لبخندی زدم : اینا همه مهمترین چیزایی که می تو نستی نام ببری…مهم اینکه که امشب با اومدنش به این جا با تلاشی که کرد برای فرستادن مادرش پیشت داره بهت اثبات می کنه که چه قدر برات ارزش قائله…

_یعنی می تونم به اندازه تو تو زندگی مشترکم احساس آرامش داشته باشم؟؟…

بغلش کردم…محکم…پر از مهر..به اندازه تمام این 11 و یا شاید 12 سالی که از دوستیمون میگذشت…سعی کردم اشکی که داشت انقدر سمج راهش رو برای فرود آودن باز میکرد رو بر گردونم به چشمام : تو خیلی خوشبخت می شی..مطمئنم….

بردیا خجالت زده بود!!!!! اگر روزی به من میگفتن خورشید از غرب طلوع کرده شاید کمتر تعجب میکردم..وقتی بردیا رو دیدم که جدی و خوش تیپ کنار پدرش نشسته بود و زیر بمباردمان سئوالات نسبتا سخت دایی مهسا سر به زیر در حال جواب دادن بود…چشمام اندازه در قابلمه باز شده بود….

امین خم شد کنار گوشم : بی چاره بردیا واقعا حسش رو درک می کنم…

برگشتم به سمتش : والا کسی تو رو به صلابه نکشید…

_تو خودت بسم بودی عروسک..بهت اطمینان نداشتم هر لحظه ممکن بود شوتمون کنی بیرون…

_الان که فکرش رو می کنم ..می بینم همین الانم می تونم شوتت کنم بیرون….

_الان دیگه زنمی خوشگله…قانون همه حق رو همیشه می ده به من….

لبخند بدجنسانه ای زدم : تو که می دونی من قوانین خودم رو دارم امین …

_د همون قانونت باعث می شه این لباس رو بپوشی..حالا بریم خونه راجع به این قوانین و البته قوانین من و این لباس حسابی حرف می زنیم…

همون لحظه صدای پدر بردیا که امین رو مخاطب قرار داده بود حرفمون رو نصفه گذاشت….

مادر بردیا همچنان ساکت بود البته این سکوت نه از سر ادب که از سر نخوت بیش از حد این زن بود که می شد تو هر پلکی که می زد تحقیر رو احساس کرد…نگاهی اجمالی به آپارتمان شیک و مرتب مهسا و مادرش انداخت…به وسایلی که با نهایت سلیقه چیده شده بود…اما از نظر خانم سروش این خونه در شان گل پسرش نبود مطمئنا..بابک آروم و با لبخند نشسته بود این پسر مظهر آرامش و ادب بود…آقای سروش هم به نظر مرد منطقی میومد..سیمین جون مادر مهسا با خوشرویی و روحیه مثبت خاص خودش مدام به مادر بردیا تعارف میکرد که حتی چایی که مهسا تعارف کرده بود رو هم نخورده بود….مهسا سر بالا و مودب..بدون نشون دادن هیجانش رو مبل روبه روی بردیا نشسته بود و هدف نگاههای گاه و بی گاه ولی عاشقانه بردیا بود..نگاههایی که بی جواب هم نمی موند…..

دایی مهسا : ما به انتخاب مهسا احترام مگذاریم..خواهرش هم خودش انتخاب کرد ..ازدواج کرد و موفق هم هست…مهسا هم دختر دنیا دیده و تحصیل کرده ایه ما برای فرمالیته اینجاییم…

خانوم سروش : بله دیگه همه ما در حقیقت فرمالیته ایم..

..حرفش سنگینی مجلس رو بیشتر کرد..خوب تیکه بدی بود…

آقای سروش : مهسا تاج سر ماست…پسر من به مهسا علاقه منده..این برای ما کافیه..منظور خانوم من هم همین بود…

خانوم سروش که کاملا از معلوم بود از عواقب حرفش توسط بردیا نگرانه : بله…مهم اینه که بردیا مهسا رو انقدر دوست داره که همه مارو این جا جمع کرده….

بحثهای دیگه که مربوط به مهریه و چیزهای دیگه ای بود به بعد موکول شد …و خانوم سروش از توی کیفش دست بند زیبایی رو خارج کرد و به دست بردیا که کنارش ایستاده بود داد : این دستبند خانوادگی ماست که به عروس بزرگتر می رسه…به عنوان نشون دست خانومت کن تا خودتون برید و حلقه انتخاب کنید….

امین دستش رو دور کمرم حلقه کرد..مهسا لبخندی پر از آرامش به سمتم زد و بردیا پر از شور و نا با وری دست بند رو به دور مچ ظریف مهسا بست و تو چشماش نگاه کرد و زیر لب گفت : خوش بختت می کنم…

__حداقل روزی چهار بار رو زنگ می زنه…

_برات خیلی خوشحالم باده…

..لبخندی زدم از سر آرامش اما سمیرا از پشت تلفن مطمئن نمی دید؛بحث مادرم بود و خوشحالی سمیرا از آشتی با مادرم……

_خیلی دوست داشتم تو مراسم خواستگاری باشم…

_می دونم…وای سمیرا جالب اینه که من تو مراسم جفتتونم بودم..اما قبول کن مراسم خواستگاریه تو با مزه تر بود..واقعا پر رو بودیما با نیم وجب قد و 23_24 سال سن مراسم خواستگاری برگزار کردیم…

خندید : مجبور بودیم..باده ما شرایطمون عادی نبود غربت محض بودیم…جات این جا خیلی خالیه..هوا داغ و نفس گیر شده ..بد جور دلم می خواد بازهم باهم بریم خرید تو کافه های کوچه های پشتی غذا بخوریم…بریم موسیقی گوش کنیم…

بغضم رو قورت دادم : دلم گیتار روزگار رو می خواد…باورت می شه از مجله ایمیل داشتم بهم گفته بودن شنیدن از بوسه که باردارم و اینکه آیا حاضرم برای تبلیغ لباس حاملگی برم رو استیج؟؟

_چه قدر جالب لابد امبن اجازه نداد…

_نه بابا به اون طفلکی اصلا نگفتم….من دیگه رو صحنه نمی رم….این جا الان مهندس موفقیم خیلی کارهایی بهم پیشنهاد می شه که فردی انجام می دم بدون وابستگی به شرکت امین….استیج یه زیبایی بود برای دوران 20 سالگی داره 30 سالم می شه….

نگاهی به حلقه ظریف و بدون هیچ تزئین تو دست مهسا انداختم : خیلی با مزه است حلقه ات…

_نرفتیم بخریم..این رو دیشب بردیا آورد دم در خونه تو 5 دقیقه دستم کرد و رفت گفت این باشه تا حلقه ای که سفارش دادیم بیاد…می ترسه کسی نفهمه من نامزد کردم…

_حسوده…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 13

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x