رمان شیطان یاغی پارت ۱۲۳

4.2
(141)

 

 

 

 

وارد سیستم شد و چبزی را تایپ کرد…

پوشه را باز کرد و وارد شد…

اعداد و ارقام زیادی بود که بی شک باید رمز گشایی می شد…

 

-پاشا…؟!

 

با صدای خشدار و پر ناز افسون سرش را از لپ تاپ برداشت…

 

با نگاهی پر از شور و حرارت بهش خیره شد…

-صبح بخیر موفرفری…!

 

 

افسون نیم خیز شد که یک ان شکمش تیر کشید و درد کل وجودش را گرفت…

-آخ…

 

پاشا تیز بلند شد و سمتش رفت…

-چی شدی دختر…؟!

 

 

اشک به چشم افسون نشست و دلش باز تیر کشید…

دست روی دلش گذاشت و خم شد…

-آخ… درد دارم پاشا…!!!

 

پاشا بی قرار و نگران دستش را از روی شکمش پس زد و گفت: دقیقا کجات درد می کنه…؟!

 

دست پاشا پایین تر ناف دخترک دقیقا روی رحمش بود…

افسون بی نفس از درد زمزمه کرد: همین جا… اخ…

 

 

مرد سریع از کنارش بلند شد…

-الان برمیگردم…

 

افسون از درد رو به بیهوشی بود که بعد از یک ربع پاشا با سینی بزرگی وارد اتاق شد…

 

آن را روی پاتختی گذاشت و لیوان را به دستش داد…

-تا اخرش می خوری…

 

افسون دماغ چین داد: چیه…؟!

 

-نبات داغ با زعفرون… مسکنم کنارشه بخور… انگار دیشب زیادی خشن شده بودم که به این حال و روز افتادی…!

 

#پست۳۵۱

 

 

 

افسون لب گزید…

-داخل واژنمم درد می کنه…!

 

چشمان مرد ستاره باران شد….

-اونجا رو فقط می تونم با لبام خوبش کنم وگرنه زعفرون رو نمیشه به خوردش داد…!!!

 

 

دهان افسون باز ماند…

درست بود خجالتش کمتر شده بود و قلبا داشت یک چیزهایی برایش تغییر می کرد ولی دیگر نه تا این حد…

 

-نگفتم که بخوری…؟!

 

-کسی هم نمی خواد بخوره… منظورم از لبام، بوسه بود… هرچی فکرش می کنم از دیشب خیلی منحرف تر شدی موفرفری…!!!

 

 

افسون دوست داشت از جلوی چشمانش محو شود…

ترجیح داد سکوت کند…

لیوان را به لب هایش نزدیک کرد و نوشیدنی داغ را کمی خورد…

 

اما پاشا دست بردار نبود.

با آنکه کار داشت اما افسون را نمی توانست رها کند…

دست زیر چانه اش برد…

 

-دیشب تقصیر خودت بود… با پیش قدم شدنت تو لب گرفتن و بعدش هم پا به پام اومدنت، دیوونم کردی افسون… من نتونستم خودداری شب اول رو داشته باشم… وحشی ام و عاشق سکس خشن اما بازم بهت رحم کردم…!!!

 

 

افسون ابرویی بالا انداخت…

-یعنی دیشب بهم رحم کردی و من الان از درد دارم بیهوش میشم…؟!

 

 

پاشا لبش کج شد…

سر جلو برد و صورت به صورت دخترک نگاه چشم و سپس لب هایش کرد و پچ زد: باکره بودی و دوبار سکس به فاصله فقط چند ساعت اونم به خاطر دیوونه کردنم، گرفتار همچین دردی شدی…!

 

#پست۳۵۲

 

 

-خب… خب… می تونستی یکم آرومتر باشی…

 

پاشا پوزخند زد…

-به نظرت وقتی یه دختر که از زور شهوت و لذتی که داری بهش میدی و تموم تنش با هر حرکت و لمست واکنش نشون میده و می لرزه رو می تونی آروم بکنیش…؟!

 

 

افسون با حرص سر بالا برد: ببخشید اینجانب دخترم و شکل اندامم با شما فرق داره، پس نمی تونم خودم و جات بزارم…!!

 

پاشا خندید…

-لامصب دقیقا همین شکل اندامته که دیوونمون کرده که وحشی و خشن بشیم و بیفتیم به جونت…!!!

 

 

دخترک لب گزید و لبوان خالی را پایین آورد..

-می خوام برم حمام…!!!

 

-بهتری…؟!

 

-ممنون نوشیدنیت رو خوردم، بهتر شدم…!!!

 

پشت دو انگشت مرد روی گونه اش نشست و نوازش وار حرکت داد…

-حیف که درد داری و نمی تونی وگرنه…

 

 

رنگ از رخ افسون پرید…

-این دفعه به خدا حتما غش می کنم…!!!

 

مرد بلند به زیر خنده زد…

-خیلی باحالی دختر… خوبه که خجالتت ریخته اما سرخ و سفید شدنت رو بیشتر دوست دارم…

 

سپس سرش را نزدیک گوشش برد…

-همچین اولش ناز می کنی و بعدش دیگه کنترل آه و نالتم نداری… اخ که اون لحظه می خوام درسته قورتت بدم مو فرفری…!!!

 

 

-میشه برم حموم…؟!

 

مرد چشمکی زد…

-خودم میبرمت…!

 

ترس در نگاه دخترک کاملا عیان بود که مرد لبش را بوسید…

-نترس می دونم درد داری، کاریت ندارم قربون چشات…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 141

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
15 روز قبل

دست گُلت درد نکنه,قاصدک جونم.❤

Man
Man
15 روز قبل

قرار نیست از ماتیک پارت بدی!؟؟؟؟!

Batool
15 روز قبل

مرسییییی قاصدک جون ممنونم عزیزدلم😘😘😘😘

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x