رمان ماتیک پارت ۱۹۵

4.3
(210)

 

 

 

 

گفت و بی توجه به او مشغول صحبت با موبایل شد

 

لادن زیرلب گفت

 

_ محل نده استاد … من که روزای آخرمه تو اون دانشگاه رفت و آمد دارم

خدا به داد تو برسه بعد از این

 

هم زمان که پیتزاها رسید از اتاق با مانتو و شالی که آزادانه روی شانه هایش افتاده بود بیرون زد

 

ساواش اخم کرد

 

_ کجا به سلامتی؟!

 

_ دنبالِ آشی که تو برام پختی

 

صدای ساواش جدی بود

 

_ با من بازی نکن لادن ، کجا میری؟

 

_ دارم میرم با اون چهار تا دلقکی که هم گروهم کردی مذاکره کنم که منو از شر تو خلاص کنن

 

ساواش پیتزاهارا روی میز گذاشت و بی تفاوت پوزخند زد

 

_ به جایی نمیرسی خانم کوچولو

پیشنهاد می‌دم بشینی پیتزاتو بخوری

 

لادن با لبخند سمتش برگشت و قبل از اینکه از در خارج شود چشمک زد

 

_ من پیشنهاد میدم تو هم نخوری!

نهار مهمون منی

 

_ یعنی چی؟

 

لادن خندید و در را پشت سرش بست

 

#part769 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

 

****

نام کافه رستورانِ نزدیک دانشگاه را زیاد شنیده بود اما اولین بار بود آنجا می‌رفت

 

بچه‌ها می‌گفتند قیمت ها زیادی بالاست و هیچ زمان برای نهار آنجا را انتخاب نمی‌کردند

 

به محض ورود چشمش به چهارنفرشان افتاد

 

قهوه سفارش داده بودند و با خنده درباره موضوعی حرف می‌زدند

 

هرکاری میکردند جز کار کردن روی موضوع ارائه!

 

لادن نزدیک میز قدم برداشت و آرمین توسلی با دیدنش زیرلب پچ زد

 

_ بر خرمگس معرکه لعنت

 

بقیه خندیدند و لادن پوزخند زد

 

_ خرمگس استادیه که منو با شما چهارتا دلقک طرف کرده!

 

آرمین خندید

 

_ موافقم!

 

مهتاب گفت

 

_ یه چیزی سفارش بده

 

_ من زیاد نمی‌مونم

 

آرمین ابرو بالا انداخت

 

_ مثل اینکه نمیدونی چه خبره! نگاهی هم به جزوه ننداختی

حالا حالاها اینجایی

 

#part770 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

 

لادن با تمسخر لبخند زد

 

_ اون جزوه برای من شوخیه!

نمی‌مونم چون قرار نیست یه هفتمو بذارم سر یک ارائه‌ی مزخرف

 

مهتاب پوف کشید

 

_ تو هم قراره نمره بگیری!

 

_ شما انجام می‌دید ، منم نمره میگیرم!

 

_ دستور دیگه‌ای ندارید؟

 

آرمین با تمسخر پرسید

 

_ به ما چی میرسه؟

 

لادن با لبخند به میزی که جز نوشیدنی روی آن نبود اشاره زد

 

_ یک نهار تو همین رستوران چطوره؟

 

_ مسخره میکنی؟ بخاطر چهار پرس غذا؟!

 

لادن خندید

 

_ هرچندتا که خواستید

 

_ نمی‌ارزه!

 

مهتاب هم با خنده تایید کرد

 

_ اصلا بیا نهار مهمون ما ، تو ارائه بده و پاور بزن

 

_ نهارِ مهمون شما رو نمی‌خوام

نهار مهمون استاد دانش‌پژوه بهم بدید!

اون زمان من به جای همتون کار می‌کنم

 

#part771 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

 

هر چهار نفر پقی زیر خنده زندند و آرمین مسخره کرد

 

_ نمک ریختنا تموم شد؟ حالا شروع کن!

 

_ نمک نریختم

 

عطیه بی حوصله پوف کشید

 

_ شوخیت گرفته؟ بگیم استاد بیا نهار بده؟ مگه الکیه؟

 

لادن لبخند زد

 

_ اگر نمی‌گید من میگم!

به جاش شما کاری به کارم نداشته باشید برای ارائه

 

_ دیوونه شدی؟

 

ارمین خندید

 

_ ما فکر میکردیم تو از این بچه خرخونای مثبتی

نگو کلا تعطیلی!

 

لادن پوزخند زد

 

بچه مثبت؟

 

زمانی یک مدرسه از دست او آسایش نداشت!

 

_ قبوله یا نه؟

 

آرمین و مهتاب با شیطنت به هم نگاه کردند

 

_ اوکی! شرط

امروز نهار و استاد حساب کنه ما کارارو می‌کنیم

اگرم نتونستی که صددرصد نمیتونی ، هم ارائه و پاور رو اوکی می‌کنی هم میز رو حساب می‌کنی

 

لادن بی معطلی سر تکان داد

 

_ قبول!

 

#part772 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

 

مسعود با تمسخر چشم و ابرو آمد

 

_ حالا بگو استاد بیاد ببینیم چطوری قراره راضیش کنی!

 

لادن موبایلش را از جیب کوله اش بیرون کشید

 

_ شما هرچی میخواید سفارش بدید

استادم میاد حساب میکنه!

 

سرش در موبایلش فرو رفت و آرمین با بدجنسی کنار گوش مهتاب زمزمه کرد

 

_ گرون ترین رو انتخاب کن

 

مهتاب ریز‌خندید

 

_ من سه تا انتخاب کردم

 

 

لادن بی توجه به آن ها برای ساواش تایپ کرد

 

_ کارم تموم شد ، میای دنبالم؟

 

گارسون برای سفارش گرفتن آمد

 

هم زمان پیام ساواش رسید

 

_ هرجور رفتی همون جورم برگرد!

 

لادن چشمانش را در حدقه گرداند

 

مجبور بود مظلوم نمایی کند

 

_ خیلی درد دارم ، حالم خوب نیست

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 210

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
11 روز قبل

مرسی قاصدک♥️کاش نویسنده به راه راست هدایت بشه هرروز پارت بده؟

خواننده رمان
11 روز قبل

کاش دیگه ادامه دار باشه

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x