رمان ماتیک پارت ۱۹۸

4.4
(203)

 

 

رنگ آرمین پرید

 

با کف دست به پیشانی خودش کوبید و نالید

 

_ آخ میز به اسم من بود

خدا لعنتتون کنه

 

لادن شانه بالا انداخت

 

عطیه اشاره زد

 

_ الان میادا

 

_ جمع کنید بریم

 

_ کجا؟

 

سر هر چهار نفر سمت لادن برگشت که بی توجه به آن ها منتظر ساواش بود

 

مهتاب پرسید

 

_ استاد فامیلته؟

 

لادن در سکوت خیره نگاهش کرد

 

عطیه با صمیمیتی که از او بعید بود بازویش را گرفت

 

_ با ما بیا ، امروز فهمیدیم اهل دلی

 

_ باید درس بخونم

 

آرمین غرید

 

_ زکی ، باز بچه خرخون شدی که

کو تا امتحانا!

 

لادن بدون مقاومت توضیح داد

 

_ من کنکور دارم

 

#part784 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

 

_ گرفتی مارو؟ تو دانشگاه چیکار میکنی پس؟

 

لادن به در بزرگ کافه رستوران زل زد

 

ساواش زیادی عصبی بود

 

اگر دستش به او میرسید بد تلافی می‌کرد

 

چندین ساعت که میگذشت خشمش تمام می‌شد

 

علاوه بر آن خودش هم برای امروز حوصله‌ی درس خواندن نداشت

 

صبح آزمونش را تحلیل کرده و اگر به خانه میرفت هم مفید درس نمیخواد

 

_ کدومتون رانندگی بلدید؟

 

آرمین خندید

 

_ گواهینامه ندارم ولی از پونزده سالگی نشستم

چیه نکنه ماشین داری؟

 

لادن سوییچی را که دور از چشم ساواش از روی میز برداشته بود در هوا برایش پرت کرد

 

آرمین هول شده گرفتش

 

_ این از کجا اومد؟ ناموسا ماشین داری؟

 

لادن کنار در شاگرد ایستاد و خندید

 

_ من نه ، استادتون داره ولی!

 

#part785 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

 

چند ثانیه بعد ماشین با سرعتی وحشتناک به راه افتاد و صدای کشیده شدن لاستیک ها روی زمین در صدای قهقهه هایشان گم شد

 

لادن با خنده لبش را گزید و برای ساواش تایپ کرد

 

_ عزیزم ماشینت تا شب دست من امانت!

میدونم الانم به خون‌ام تشنه‌ای ولی بذارش پای اذیت کردنای خودت!

سعی کن تا برمیگردم آروم شی

 

چند ایموجی خنده به پیام اضافه کرد و به محض فرستادنش موبایل را خاموش کرد

 

آرمین صدای موزیک را بالا برد و مهتاب جیغ کشید

 

_ لادن عاشقتم

 

مسعود با خنده تایید کرد

 

_ ازین به بعد مریدت می‌شیم!

 

لادن لبخند زد

 

چقدر جوانی کردن حس خوبی داشت!

 

آخرین بار کی چنین حسی را تجربه کرد؟

 

سال ها پیش ، روزهای قبل از به کما رفتنش

 

کنار آن ها بودن او را به گذشته برمی‌گرداند

 

انگار کنارشان همان لادنِ هفده هجده ساله می‌شد

 

#part786 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

 

**

موبایل را از گوشش دور نگه داشته بود و با اخم منتظر بود وراجی های مردک احمق تمام شود

 

_ مهندس به ما نگفته بودن شما اینقد سخت گیری قربونت برم!

الکی الکی چرا خرج بذاری رو دست ما؟

قرار نیست زن و بچه‌ی شما تو خونه بشینن که چوب میکنی لاچرخمون

این منطقه کاخم بسازیم بالاتر از یه قیمتی فروش برو نیست پس چرا الکی هزینه کنیم؟

هرچقدر پول میدن همونقدرم آش میخورن دیگه

 

اعصاب مزخرفاتش را نداشت

 

یک ماهی می‌شد در کناره دوباره مهندسی را شروع کرده بود و از شانس بد گیر یکی از بساز بفروش های زبان نفهم افتاده بود

 

حالا که فکر میکرد سروکله زدن با دانشجو راحت تر بود

 

میان حرفش پرید و عصبی جمله اش را قطع کرد

 

_ جناب گودرزی کجا گازو گرفتی میری برای خودت؟

گفتی مهندس قبلیم ول کرده رفته کارم ناقص مونده منم قبول کردم

فونداسیون ساختمون به کل مشکل داره

هنوز کار اتمام نخورده دیوارا ترک دارن

زمین مناسب نبوده ، قالب گیریاتون خرابه ، ستون ها مناسب نیست

اینا رو من تو نیم ساعت گرفتم ، بدون اگر زمین رو بررسی کنم چی در میاد!

اگر زمین رطوبت داشته باشه چندسال دیگه بیاد پایین چی؟

با اولین زلزله‌ی بالای پنج ریشتر ساختمون ریخته

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 203

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
1 ماه قبل

ممنون قاصدک جونم

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x