رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت 15

نفس عمیقی کشیدم …
مشتمو با کمی مکث بالا بردم و چند بار اروم به در اتاق کار افشین کوبیدم …
بعد از اینکه شامش رو خورد اومد توی اتاق کارش …
استرس زیادی داشتم ، خداکنه اون متوجه این اضطرابم نشه !
بعد از گذشت لحظاتِ کوتاهی صدای بم و محکمش اومد :

_ بله ؟!

آب دهنمو به زحمت قورت دادم و لب زدم :

+ افشین ؟!
منم ، سارا … میشه بیام تو ؟!

_ آره ! بیا داخل … .

در اتاق رو باز کردم و داخل شدم …

پشت میز ، روی صندلی لم داده بود و به من زل زده بود … .
حس می کردم هر لحظه ممکنه متوجه بشه که با چه قصد و نیتی سراغش اومدم !
سرم رو انداختم پایین ، بیشتر از این نمی تونستم توی چشماش خیره بشم …‌ .

_ خب …. کاری داشتی ؟!

با شنیدن صداش به خودم اومدم ، در اتاق رو بستم و به سمت یکی صندلی های روبه روی میزش قدم برداشتم و نشستم …
نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشماش گفتم :

+ من … خب راستش کار خاصی نداشتم !
اومدم یه سری بهت بزنم ، ببینم در چه حالی ، چه می کنی … .

فکر می کردم خوشحال میشه که بفهمه به فکرشم ، اومدم پیشش !
ولی اون بر عکس تصوراتم اخم غلیظی کرد …
یه اخم شوکه کننده ! اخمی که واسه من جای تعجب و حیرت داشت !!!
سرمو کمی کج کردم و بهش زل زدم …
یه تار اَبروشو بالا انداخت و با پوزخند گفت :

_ هع …
تو اومدی به من یه سری بزنی ؟!
ببین سارا من حوصله ی این مسخره بازیا تو ندارم …
الانم میخوام برم حموم …
پس لطفا تنهام بزار … .

ناراحت شدم …
من رو باش که دوسش دارم !
حیف این همه علاقه که به این آدم نمک نشناس دارم … .
تند ، تند سری تکون دادم و گفتم :

+ اوکی …
برو حموم ، مگه من جلوت رو گرفتم؟!

اخمش پر رنگتر شد و با غیظ گفت :

_ برو بیرون سارا …

دست به سینه شدم و با لجبازی گفتم :

+ نع ! نمیرم … .

چند تا نفس عمییق واسه کنترل خودش کشید …
از جاش بلند شد و همونطور که به سمت یکی از کمد ها قدم بر میداشت خونسرد گفت :

_ اوکی …
بمون …
بمون ببینم مثلا میخوای چیکار کنی!
هع … .

به صندلی تکیه زدم و از پشت بهش خیره شدم …
همینطور بهش زل زده بودم که یکهو با یه حرکت ، تی شرت تنش رو در اورد …
اب دهنم رو قورت دادم و به قامتش خیره شدم …
لعنتیییی چه بدنی ساخته واسه خودش!
به سمت کمد رفت و یکی از کشو ها رو بیرون کشید …
یه دست لباسِ مشکی برداشت و کشو رو بست …
برگشت سمتم ، با دیدن منی که چشمای هیزم روی بدنش به گردش اومده بود ، بی حرکت ایستاد …
لبهاشو روی هم فشرد و پوزخندی زد ، چشماش رنگ شیطنت گرفته بود!
بیشعورِ کثافت ، متوجهِ حالم شده بود … .
به زحمت سرم رو برگردوندم طرف مخالفش تا چشمم به قامتش نیفته …
سریع ، سریع و کوتاه نفس می کشیدم …
لعنتی! کاش لجبازی نمی کردم و بیرون می رفتم … .
صدای قدماش رو شنیدم و بعدش هم صدای باز شدن در …
از گوشه ی چشم نگاش کردم ، درِ حموم رو باز کرده بود !
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم … کاش زودتر بره تو حموم تا دیگه چشمم به جمالِ لعنتیش نیفته!

***

بی حوصله مجله ی توی دستمو پرت کردم روی میز عسلی بزرگِ وسط اتاق و به صندلی تکیه دادم …
مچ دستم رو بالا اوردم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم ، دقیقا نیم ساعته که افشین رفته توی حموم و من منتظرشم تا بیرون بیاد ….
با چیزی که یادم اومدم ، کف دستمو کوبیدم به پیشونیم و
« وای » ارومی گفتم …
کلا داشت فراموشم میشد چرا اومدم اینجا …
من میخواستم اون کارت لعنتیو پیدا کنم !
به سرعت از روی صندلی پا شدم و نگاهِ کُلی ای به اتاق انداختم …
حالا چجوری پیداش کنم؟!
به سمت میزش پا تند کردم و شروع کردم به زیر و رو کردن وسایلای روی میز …
شاید اینجا ها گذاشته!
هوفی کشیدم و خسته به میز تکیه زدم …
نبود !
روی میز اصلا نبوود … .
به سمت کمد ها رفتم … شاید توی یکی از این کشو یا کمد ها گذاشته!
خسته از اینهمه جستجوی بیهوده ، خودمو روی صندلی انداختم و ولو شدم …
لعنتی !
هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم که نکردم … .
چشمامو روی هم گذاشتم و با خودم فکر کردم که ممکنه کجا گذاشته باشه اون کارتِ لامصبو!
ولی انگار مغزم قفل کرده بود …
چون هرچی فکر میکردم و بیشتر روی مخم فشار میاوردم ، به هیییچ نتیجه ی کاربردی ای نمی رسیدم!
یه چند لحظه نگذشته بود که صدای افشین به گوشم رسید :

_ سارا ، سارا … هستی دختر؟!

چشمامو به سرعت باز کردم و درست روی صندلی نشستم …
با کمی مکث گفتم :

+ اره ، هستم … چیکارم داری؟!

+ یادم رفته لباس زیرمو بیارم !
از توی کشویِ گوشه ی سمتِ چپ اتاق واسم یدونه میاری؟!

صورتمو جمع کردم و گفتم :

+ اما اخه …

_ سارا ، برو یدونه ور دار واسم بیار …
زووود !

پوفی کشیدم …
چقدر باید آدم پررو باشه؟!
هووووووففف … .
به ناچار از روی صندلی بلند شدم و به سمتِ همون کشویی که گفت ، قدم برداشتم

… یه لباس زیر به رنگ آبیِ کم رنگ برداشتم و کشو رو بستم …
به سمتِ حموم حرکت کردم و وقتی رسیدم ، چند تقه به در کوبیدم …

+ افشیین …
در رو باز کن !
لباسو آوردم …

منتظر ایستادم که در حموم باز شد …
با دیدن بدن لختش جیغی کشیدم و لباسو جلوی چشمام گرفتم …
خنده ی بلندی کرد و گفت :

_ چته بابا ؟!

با لحن حرصی و عصبی ای گفتم :

+ عوضی …
بدونِ لباس اومدی جلوم ظاهر شدی که چی بشه؟!
بعد اونوقت توقع داری آروم هم باشم؟!

خنده ی ریزی کرد و گفت :

_ خیله خب … لباسو بده!

با کمی مکث لباس رو پایین گرفتم و بدون اینکه به پایین تنه ی لختش نگاهی بندازم ، لباسو به سمتش گرفتم … .
خنده ی تو گلویی کرد و به جای اینکه لباس رو بگیره ، دستمو گرفت و کشید توی حموم …
جیغی کشیدم و سعی کردم دستمو از توی دستش بیرون بکشم ولی نتونستم …
در حموم رو بست و منو تکیه داد به در … چشمامو روی هم گذاشته بودم و باز نمی کردم …
خدایا ! چه غلطی کردم …
کاش لباسو براش نمیاوردما …
ای خدااااا … .

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫12 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن