رمان همکارم ميشي پارت 4

با مشت کوبيد تو فرمون و گفت:

ـ لعنيتي فکر نمي کردم انقدر خرابکار باشي. ساتي. نمي دونم چرا فکر کردم تو از اون دوره ديده هاشم زرنگ تري. رواني مگه نگفتم آسيب نبينه؟ اون با چاقويي که خورد دکمه اعلامِ خطرش و زد. مي دوني اگه بچه ها نبودن هيچي ازمون باقي نمونده بود؟ پنج دقيقه وقت تلف کردن خيليِ تا من و تو بتونم در ريم. اما کلي مُرده…

با صداي تيرِ بعدي حرفش و خورد و کلافه سري تکون داد و بلند گفت:

ـ اين کثافتا مگه نبايد فرار کنن؟!

ـ اخه جلبک مگه نمي بينه شاهِ لجنا دستِ ماست؟ چرا باس فرار کنن؟

ـ حرف نزني نمي گن لالي.

اين و گفت و گوشيش و درآورد. منم خيلي ترسيده بودم. انگار اون چيزايي که به ماشين مي خورد گلوله واقعي بود. چشمام و لوچ کردم نکنه تاحالا فرک مي کردم که از همون تفنگاس که از توش پرچمِ امريکا مياد بيرون؟ انگار که از اين صدا خفه کنا که تو تيلفيزيون نشون مي دن داشت.

ـ بزار من رانندگي کنم نبايد گير بيفتيم. اگه گير بيفتيم همون عروس و دوماد جرم مي دن ديگه بقيه بماند!

فکر کنم دلش مي خواست بخنده. اما با گفتنِ ” ساکت ” يه بار ديگه شماره گرفت.

يه دکمه ضبط و زد. فرک کردم مي خواد آهنگ بذارم نا خواسته کلي هيجان اومد تو قلبم اما امشب منم خل شدما اهنگ نذاشت. يه صفحه اومد بيرون و روشن شد. توش چند تا دکمه و زد. يه صفحه مثلِ نقشه روشن شد و توش چند تا دکمه قرمزِ در حالِ حرکت ديده شد.

با سرعت مي روند. دوباره و سه باره شماره گرفت و بلاخره جوابش و دادن. به کسي که پشتِ خط بود گفت:

ـ موکلي موقعيت شناسايي نشد؟

تقريباً فرياد مي زد:

ـ ماکسيمايِ مشکي رنگ و متوقف شه. نيروهاي کمکي و نمي بينم.

به آينه نگاه کرد:

ـ نمي بينم…

و دوباره داد زد:

ـ نمي بينم…

و قطع کرد. موقعيت؟ اين چي مي گفت؟ نيم نگاهي به من انداخت و گفت:

ـ کمربندت و ببند.

و بعد شيشه و داد پايين و کمي سرعتش و کم کرد. يه کلت از تو جيبش در آورد و يه کاريش کرد. يه ماشين اومد کنارمون. بهشون شليک کرد و يهو گرفت سمتشون. اونا هم به ماشليک کردن. اما چون محکم بهشون زده بود اونا محرف شدن و تيرشون به کوه خورده بود.

دهنم باز مونده بود. اين حمــالِ خودمون بود؟ که حرفه اي رانندگي مي کرد و حرفه اي تر تير اندازي؟

دهنم و نمي تونستم ببندم. اصلا حواسش به من نبود. همه اش يه ماشين دنبالِ ما بود. از اونهمه آدم همين يه ماشين؟ يعني همينا فهميدن فقط؟ گفت باديگاردا… نمي دونم…

اون ماشين بازم بود هيچيش نشده بود. اونا تير اندازي کردن. اينبار تير خورد تو شيشه و شيشه عقب کلاً شکست. جيغي کشيدم و خودم و محکم به صندليِ ماشين فشار دادم. فرک کنم داشتم تو صندلي آب مي شدم. به گه خوردن آفتاده بودم. بلند گفتم:

ـ يا جدِ سادات اگه مي خواي سخندون از گشنگي نميره من و نجات بده.خودم نوکرتم. توبَه توبَه.

يهو ديدم داريم مي ريم تو دلِ کوه. يه جيغ کشيدم و دستام و گرفتم دو طرفِ صندلي و چنگ زدم به روي? چرميش. ماشين با سرعتِ زياد مي رفت سمتِ کوه. يهو کج شد و خورد به ماشينِ کنارمون. اونا منحرفم شدن و رفتن تو دره. يعني نصفِ ماشين رفته بود سمتِ دره و نصفش هنوزم تو جاده بود. ماشيناي تو جاده از همون اولِ اين درگيري نيست شده بودن. انگار تموم شده بود. تفنگش و دوباره تو کمرش گذاشت. صداي بي جون و بي حالِ اين پسرِ از پشت اومد:

ـ فکر کردين که چي؟ مطمئن باشيد مي گيرنتون. اينکارا واسه چيه؟ بابا ما که شنيده بوديم دخترِ ميرزايي يه هرزه هست. اينا واسه اينه که خواستم به اوج برسونمش؟

برگشتم و محکم مشتيم و کوبيدم تو دهنش. جوري که حس کردم دستم داره داغون مي شه.

ـ تو يکي سيفون و بکش. کثافت.

حمال بازوي من و گرفت و پرتم کرد. سرِ جام محکم خوردم به درِ ماشين. از هستي ساقط شدم. امروز به اندازه کلِ زندگيم کتک خوردم.

انگشتِ اشارم و گرفتم سمتِ حمال که نفس نفس مي زد و گفتم:

ـ هوي حمـــال تو يه توضيح به من بدهکاري.

نمي دونم چجوري جرات مي کنم به مردِ پيشِ روم که هنوزم مطمئن نيستم همون حمالِ روز اول باشه اين حرف و بزنم. انگشتم و تو دستش گرفت و تقريباً چلوندش.

ـ من هيچ توضيحي به تو بدهکار نيستم. حالا هم ساکت باش.

اينارو از لايِ دندوناي کليد شده اش با کلي حرص گفته بود. آب دهنمو قورت دادم. با ترس بهش نگاه کردم. مردمکِ چشم و تنگ کردم تا ببينم درست مي بينم يا نه. رفتم جلوتر اوه خداي من خالش درومده بود. با انگشت اشاره به خالِ تو صورتش اشاره کردم و گفتم:

ـ خالت افتاد. ديگه نياز بع عمل جراجي نداره.

نصفِ سيبيلش درومده بود. از رو صورتش آويزون بود. آبِ دهنم و قورت دادم. لبام خشک شده بود واقعا نمي تونستم باور کنم سيبيلش الکي بود؟ حالا ديگه وقتي همه چيز فرق داشت بايد باور مي کردم؟

باور کنم اين همون حمــالِ خودمونِ؟ باور کنم ايني که اونجوري دقيق شليک کرد و اينجوري يه ماشين و انداخت خارجِ ميدون همونيِ که جايِ اينکه مستقيم بره دنده عقب رفت تو ماشينِ هاويار؟

ـ اقاي نصفِ سيبيل تو کي هستي واقعا؟ اه من فرک مي کنم تو يه کوسه حسرت به دل هستي. حسرت به دلِ يه عالمِ مو.. واسه همين اينهمه ريش و پشمِ مصنوعي به خودت آويزون کردي ديگه؟! نه؟!

کلافه بود. با صدايي که اندفعه هيچ نشوني از لاتيش نداشت و بم بودنش و اصل بودنش مشخص بود گفت:

ـ خودت و کنترل کن.

صداي آژير ميومد. آب دهني نداشتم که قورت بدم. نه دلم مي خواست گريه کنم و نه مي ترسيدم. دلم مي خواست اون کلت و ازش بگيرم و يدونه خالي کنم تو مغزم. تکرار کردم:

ـ تو يه کوس? حسرت به دلي. حسرتِ يه عالمِ مو.

اه يعني اين با پليسا همدست بود که من و بگيرن؟ خدايا من که زياد دزدي نکردم. مي دونستم قراره براي اولين بار تو عمرم واقعي غش کنم. با صدايي که خودم هم به زور مي شنيدم پرسيدم:

ـ تـــو… کــي… هـسـتـي؟ تو براي اينکه از زندان آزاد شي با پليسا همدست شدي؟

دستمالِ تو دستش و گذاشت رو دهنِ اون پسرِ. دوباره به در تکيه داد و اينبار جدي و خيلي ريلکس نگاهم کرد. و با صداش که حس مي کردم خيلي ازش مي ترسم گفت:

ـ خانومِ زرگلِ داشتياني من مجبور بودم پيشِ شما اوني باشم که تا همين چند دقيقه پيش شنقل بود…

همه چيز از روزِ اول جلوي چشمام رژه مي رفت:

با اون جديتي که مچم و گرفته بود..

اون ” خوش دارمِ ” غليظي که گفته بود… همين جديتش باعث شد روش حساب کنم. اما بعد ديگه مثل اول نبود… خنگ مي زد…

رانندگيش که حتي نمي تونست دنده ها رو تشخيص بده…

وقتي تو اون پارکينگ اونجوري خودش و باخت…

تو رستوران.. اون تفنگِ واقعي… خدايا يعني من با يه خلافکارِ خيلي خيلي واقعي سرِ کار دارم؟ نه بابا با يه پليسِ واقعي تر…

تمومِ تنم به خاطرِ خيرِ سرم مقابله با اون غول بچه درد مي کرد. حتي نمي تونست درست نفس بکشم و نفسام تند تند شده بود. دکترِ آمبولانسي که اومده بود گفت فقط کوفتگيِ. اما دارم مي ميرم از درد. چشمام از درد، خستگي يا شايدم نا اميدي هر لحظه خمارتر مي شه. اما اصلا دلم نمي خواد تا مشخص شدنِ تکليفم چشم رو هم بذارم.کليپسِ مو تو سرم خورد شده بود و تيکه هاش سرم و بريده. به خاطرِ تبِ دروني که دارم عرق مي کنم و مي خوره به اين زخما و داره آتيشم مي زنه. اما بيشتر از همه سادگيم آتيشم مي زنه. خريتم. نمي دونم چرا بغض کرده بودم. من بازي خورده بودم. چطور نفهميدم؟

به دستبندِ تو دستم که به کنار? دستگيره ماشين گيرِ نگاه کردم. اين حمــال وقتي ديد تو ماشين بند نمي شم و يه بارم خواستم جيم بزنم بهم گفت وحشــي بعدم با دستبند من و بست به اينجا. بيشعور به من مي گه هر جا مي ريم تو رو باس ببندم که کار دستم ندي.

تموميِ ماشين ها شخصيِ. همه لباس شخصي. باور کنم اينا پليس هستن؟ هر کي از راه مي رسيد بهش احترام مي ذاره و کلي حرف مي زنن. دوباره يادِ حرفِ خودِش راجع به هاويار افتادم:

ـ ” يادمِ بت گفتم از رو ظاهرِ آدما تصميم نگير. اون اگه پليس باشه و قرار باشه ما بدبخت بيچاره ها رو بگيره مطمئن باش مي تونه به هر تيپ و مدلي با هر شغلِ دلخواهي در بياد، حداقل اينه که يه پليس مي تونه. ”

زمزمه کردم :

ـ يه پليس مي تونه…. فرزامِ الــــهـي…

پوزخندي زدم :

ـ سرگرد فرزام الــهـي!

به دقيقه نکشيد که خلوت شد. انگار نه انگار اينجا الان تير اندازي شده بود. اصلاً معلوم نيست چند دقيقه قبل آدم ربايي صورت گرفت. اون پسر با آمبولانس و چند ماشين و محافظ رفتن. بقيه ماشين ها هم خيلي زود پراکنده شدن و الان مي کنارِ اين يابو معلوم نيس که دارم کجا مي رم. از آينه به عقب نگاه کرد و بيسيمش رو تو دستش گرفت:

ـ مُعِزي مسيرت و عوض کن، کافيِ.

“اطاعت قرباني” از بينِ اون همه خِش خِش شنيدم. خيلي نرم و ماهرانه يه دورِ خيلي شيک زد و رفتيم سمتِ عظيميه. اوفــ رانندگيشم نقشه بود. نمي دونم چرا حرف نمي زدم. نمي خواستم حرف بزنم. اما نمي شد لال هم بشم. اين داشت من و کجا مي برد؟

ـ من و زودتر برسون خونه. باس برم.

بدونِ اينکه نگاهم کنه اسبي و دور زد و رفت سمتِ مهران. هيچ عجله اي براي جواب دادن نداشت و اين باعث مي شد من فرک کنم چقدر دلم مي خواد همينجا بزنم قهوه ايش کنم.

ـ امشب مهمونِ مني زري جــون.

چشمام و بستم تا چيزي بارش نکنم. مي خواستم با مشت بکويم تو دهنش اما مي دونستم اين ديگه اون شنقل نيست و يهو ديدي خودش همينجا حکم صادر کرد که اعدام شم.

ـ واس چي مارو نفرستادي بريم؟ مام مي فرستادي ديگه. اول تا اخر جامون تو زندونِ. شوما که مردونگي و تموم کرده بودي اينم روش.

ـ به حسابِ خانوم بنده رسيدگي مي کنم!

آب دهنم و قورت دادم. خدا به دادم برسه انقدر شنقل و جلبک بارش کردم که تا صبح انقدر بزنتم هيچي ازم نمونه.

ـ بابا ما يه چيز گفتيم شوما چرا باور کردي؟ شنقل اصلاً وجود نداره. جلبکم که هر کسي آرزو داره باشه. جلبکِ سبز دريا… آخــــي…

ريموتِ نقره اي رنگي به دست گرفت و زد از چراغاي نارنجي رنگِ بالاي يکي از درها که روشن مي شد فهميدم داريم مي ريم تو يه خونه. خواستم دوباره بلبلي کنم که جدي و خشن گفت:

ـ اصلاً دلم نمي خواد صدات و بشنوم. اصلاً. حداقل الان…

هيچي ديگه رسماً خفه شدم. از من بعيد بود خفه شدن. اما هر لحظه بيحال تر مي شدم. جوني براي مقاومت نداشتم. حتي نمي تونستم درست و حسابي کمرم و خم کنم. فکر کنم از شوق و ذوقِ گفتنِ انتر به عروس داماد بود که جلو در تونستم اونجوري برم رو در بشينم. خدايا آهِ عروس بهم گرفت. از کنارِ نگهباني رد شديم. بيچاره نشسته داشت چرت مي زد. اين حمالِ ديوونه آنچنان بوقي زد که طرف سه متر پريد. روحش از تنش جدا شد.

الان من کنارِ مردي نشسته بودم که به راحتي يه محل و بازي داده بود. تير اندازي مي کرد. يه دختر و داشت مي برد خونه و اون يکي پليسا همه ديده بودن و هيچ کس ازش دليل نخواسته بود. من و هر جا که مي خواست برده بود ازم مدرک داشت. مثلِ يه کُرِ خر براش از تمومِ خلافکار هاي محل و راهاي ارتباطي باهاشون حرف زده بودم. از همه مهمتر مردي که حتي خواهرم هم به راحتي به اون مي سپردم و الان هم تو دستاي اون بود. جمــيله… دلم مي خواد از مژه آويزونش کنم. اونم به ما خيانت کرد. اوفـــ هم خودم آشفته بودم اما افکارِ ديوونه کننده ام.

ـ پياده شو…

اين و گفت و رفت پايين. دنبالش اومدم بيرون. من بش کمک کردم اون پسرِ و آوردن بيرون کلي کتکم نوشِ جون کردم حالا دستور هم مي ده؟

ـ حقا که جلبکي.

يهو برگشت سمتم. از ترس يه قدم رفتم و عقب و چشم دوختم به نگهباني:

ـ ببين دوباره خوابش برده بيا بريم حالش و کنيم تو قوطي.

ـ خيلي حرف مي زني. شايد بهتره جايِ حالِ اون تو رو بکنيم تو قوطي؟ هـــــوم؟!

ـ زهرِمار و هوم. ميمون.

يه قدم برداشت سمتم که گفتم:

ـ پات و خسته نکن خودم ميام.

مثلِ يه جنازه رو زمين کشيده مي شدم. دنبالش به سمتِ آسانسور رفتيم. يه بار ديگه شانسم و امتحان کردم. وسطِ پارکينگي دايره شکل ايستادم و گفتم:

ـ يه وقت پليسا مي ريزن اينجا مي گيرنمون. ما که با هم نسبتي نداريم. بيا بريم کلانتري اصن چرا باس با تو بيام. اين و گفتم و رفتم سمتِ درِ اصلي.

شايد ده قدمي ازش فاصله داشتم. اما با دو سه قدم خودش و به من رسوند و دستش و دورِ بازوم حلقه کرد. جوري که آخم درومد. اين چقدر وحشيِ بابا.

ـ داري تلافيِ کتکايي که خوردي و در مياري؟ آآآي دستم درد مي کنه. آرومتر. به خاطرِ توي وحشي جون تو تنم نمونده.

ـ دوست ندارم خشونت به خرج بدم. پس تا وقتي که نگفتم حرف نزن.

اينا رو بدونِ اينکه به من نگاه کنه گفت و منتظر شد تا آسانسور بياد پايين.

ـ مي تونم جيغ و داد کنم. همه کمکم مي کنن. مي تونم بعداً ازت شکايت کنم که من و به زور بردي تو يه خونه که کلي افغاني توش هست.

چنگي به موهاش زد و گفت:

ـ واي خدايـــا افغاني کجا بود؟

بعد با حرص رو به من گفت:

ـ خانمِ داشتياني بنده بيکار نيستم حتماً امري هست که دارم تحملت مي کنم پس بيشتر از اين حوصله ام و سر نبر.

و روش و گرفت و رفت سمتِ آسانسور و دوباره خيلي ريلکس بدونِ اينکه برگرده سمتم گفت:

ـ منم مي تونم تهديد کنم. زندگيت، زندان رفتنت. خواهرت. اما حقيقتاً نه حوصله دارم و نه اعصاب. بهتره بياي بالا و حرفام و بشنوي.

ديگه چيزي نگفتم. با هم واردِ آسانسور شديم. قيافه ام و که تو آينه ها ديدم وا رفتم. لبِ بالاييم که از بس اون کثافت باهاش ور رفت و اين بي همه چيز مشت کوبيد توش مثل پاييني شده. ديگه رسماً خودِ شترم. تو گوديِ گردنم و رو سينه ام هم بعضي جاهاش قرمزِ و بعضي جاها کبود. آخه بگو مردکِ چندش مگه من پستونکم که اينجور ميکم زدي؟

سرم و به آينه تکيه دادم و زير چشمي به نگاه کردم. داشت گردنم و ديد مي زد. اخمي کردم و لباساي پاره ام و به هم رسوندم. اما اون بيخيال بدونِ اينکه چشم بگيره گفت:

ـ بالا بهت يخ مي دم بذاري رو لبات. فکر مي کردم مي توني از خودت دفاع کني. متاسف نيستم. اما ناراحتم که بردمت!

بچه پررو رو نگاه کنا. چندشِ سيبيلو. متـأسف نيستم… اما خدا رو شرک ديگه کنارِ لبش خال نيست. هميشه فرک مي کردم اگه بخواد بازنش کاراي خاک تو سري کنه اين خالِ مزاحمِ کارشون مي شه!

ـ مطمئن باش هر کسي غير از من بود الان شما تو دستاي اونا اسير بودين.

چشماش و بهم دوخت. حالا ديگه مطمئنم اين چشماي روزِ اول نيست. کلاَ گفتم که رنگشون عوض شده بود. يه مدليِ. آروم و زيرِ لب گفت:

ـ مي دونم. با اينحال به خاطرِ خواهرتم که شده حتي يه درصد احتمال مي دادم اينجوري ميشه نفوذيِ بيشتري رو براي امشب در نظر مي گرفتيم.

ـ قبلاً نشون دادي خاطرِ خواهرم چقدر عزيزِ.

اين و گفتم وبا پوزخند نگاهش کردم.

ـ قبلا بايد اونجوري مي بودم!

ـ چشمات عوض شده. از امروز که ديدمت.

دستي تو موهاش کشيد.

ـ امروز داشتم ميومدم لنزم افتاد. منم اون يکي ها رو پيدا نمي کردم!

در و باز کرد و گفت:

ـ دو ساعتِ ايستادي زري خانوم! تشريف ببريد بيرون.

کلافه مردمکِ چشمم و تو کاسه چرخوندم و گفتم:

ـ خوش ندارم بهم بگي زري. ساتــي ام.

به سمتِ تک واحدي که تو اون طبقه بود رفت و سرش و جلو برد. دستش و تو يه حلقه دايره مانند فرو کرد و چشمش و جلوي يه مستطيل که تازه روشن شده بود و رنگِ آبي داشت گرفت. با خودم گفتم خدا کنه چشمش و شناسائي نکنه، تير بارونش کنه من حال کنم.

اما از اين خبرا نبود در راحت باز شد و با کفش رفت تو. پس منم گفتم گورِ باباي کثيفي و رفتم تو. کفشاش و با يه رو فرشي عوض کرد و به يه کمد داخلِ ديوار اشاره کرد و گفت:

ـ مي توني از اونجا برداري.

پوزخندي زدم و کفشام و در آوردم بدونِ پوشيدنِ چيزي رفتم داخل. انگار يادش رفته ما کجا زندگي مي کنبم. برقا رو روشن کرد و من تازه فرصت کردم خونه اي که احتمالاً واسه خودشِ و ببينم.

يه پذيرايي که نه کوچيک بود نه بزرگ. ميز ناهار خوريِ نسکافه اي رنگي زيرِ اپن بود. آشپزخونه با ام دي افاي تيره و ست نارنجي و سفيد پر شده بود.

تو پذيرايي يه دست راحتيِ نسکافه اي ـ قهوه اي داشت. دو تا کاناپ? راحتي به صورتِ اريب رو به روي تلوزيون گذاشته بود و پنجره ها با پرد? کتان حريرِ کرم نسکافه اي نمايِ بيشتري داشتن. تابلويِ معرقِ اِن يکاد رو ديوار خودنمايي مي کرد و رو يکي از ديوار ها چندين قابِ عکس بود که احتمالاً خانوادگي بودن. رو ديوار بعدي يه عکس از يه پسرِ خيلي جذاب بود. که من در نگاهِ اول عاشقِ اون بازوهاي نازنينش شدم. يه شلوارِ جينِ مشکي و يه بلوزِ سفيد پوشيده بود. آستيناش و تا زده بود و دستايِ عضله ايش کاملاً مشخص بود. يقه اش تا روي سينه هاش باز بود. که پلاکِ فروَهرش مشخص شده بود. يه دستش تقريبا روي معده اش قرار داشت و آرنجِ اون يکي دستش و روي همين دستش تکيه داده بود و يه کلتِ کمري تو دستش بود. که سَرِ کُلت و رو چونه اش نگه داشته بود و با چشمايي که ريز شده بود تو دوربين و نگاه مي کرد.

ـ اگه بازرسيت تموم شد. حموم و آماده کردم. بهتره تا اين کوفتگي ها کار دستت نداده يه دوشِ آبِ گرم بگيري. تا اون موقع يه چيزي براي خوردن پيدا مي کنم.

ـ نه اومدم پيک نيک نه قرارِ برم عروسي حرفت و بزن باس برم. اگه نرم خواهرم خوابش نمي بره.

چونه اش و خاروندو همونطور که يه چيزي و تو پيريسِ برق مي زد گفت:

ـ سرکش بودن به نفعت نيست. بهتره به حرفم گوش بدي تا زودتر ببرمت که داري ديوونه ام مي کني.

ـ من جايي نمي رم.

ـ از حمومِ دو نفره خوشم مياد! مخصوصاً که بخوام کسي ماساژم بده يا من تنِ کوفتـ? کسي و…

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ ما داريم مي ريم حموم الان مي آييم.

ـ مگه شما چند نفريد؟! خوش بگذره.

پسر? کُلَنگ، جلبک، رواني مي خواس با ما بياد ماساژش بديم يا جدِ سادات آخرِ زمون شده. رفتم تو اتاقي که نشون داده بود. چشمم رو تخت به يه دست لباسِ دخترونه خورد. “ما خوش نداريم لباسِ کسي و بپوشيم.”

اين حرفي بود که بلند زدم و اون در جواب گفت:

ـ پس عمه ام بود از خونه جهانشهر برا عروسيِ سخندون لباس کش رفت؟ زود باش دير کني ميام تو حموم.

اه بيبين آبرو برامون نمونده ها. حالا از دين و ايمونمون خبر داره. نمي شه جلوش قُپي بياييم. پسر? پشمالو. اي کاش سيبيلاش و برداره ببينم چه شکليِ.

اوه با ديدنِ وان چشمام گرد شد. ما از اينا تو فيلم هندي زياد ديده بوديم. گرمِ گرم بود. لباسم و همونجا پرت کردم و رفتم توش. انقدر آب بي حسم کرده بود که داشت چشمام گرم مي شد. از هر چي که روي يه قسمتِ چوبي کناري وان بود ريختم تو وان در عرضِ چند ثانيه کف اومده بود تا حَلقم. جل الخالق به حقِ وانِ نديده و کفِ نشنيده.

تقه اي به در خورد که من و از حالِ خر ذوقي کشيد بيرون:

ـ تموم نشد؟ واقعا تو کنجکاو نيستي چيزي بدوني؟ عجيبِ تو که خيلي فضول بودي.

اين و که گقت خودمم يادم اومد که تا حالا ازش نپرسيدم قضيه چيه و تو محلِ ما چه مي کنه. خواستم حرفي بزنم که گفت:

ـ من مي رم حموم. اومدي نگران نشون تا بيام.

ـ چــيش… جنازه ات بياد! مگه چند تا حموم داريد؟

با صداي که خنده توش موج مي زد گفت:

ـ نديد بديد بازي در نيار. در ضمن چيزي هم کش نرو. من به وسائلم حساسم.

کثافت. چي فرک کرده؟ که ما دزديم؟

ـ آقاي سرهنگ اين وصله ها به ما نمي چسبه.

بلند خنديد و با صدايي که انگار دور تر شده بود گفت:

ـ ســرگرد الـهـي زري جـــون!

نگاه کنا مي دونه ما بدمون مياد هي زري زري مي کنه. زري و درد و هزار مرض. به خاطرِ همين زري گفتنا بود که اسممون و عوض کرديم. يادش بخير. انقدر رفتيم بالا شهر و برگشتيم تا بتول تونست لقبِ ” بِتي ” و براي خودش دست و پا کنه و من هم اسمي انتخاب کردم که اهلِ محل لطف کردن و خلاصه اش کردن و شد ساتي. البته ما جذبه داشتيم همه به اين اسممون عادت کردن. اما به بتول، بتي نگفتن هيچ چون يکم اضافه وزن داره لقبش شد بتول گردو. يه پسرِ هم که خاطرش و مي خواست بش مي گفت بتي گردو.

يه نگاهي به دور و بر انداختم؟ حالا باس چجوري خودم و بشورم؟ با کف برم بيرون؟! اوه اين با کلاسا چه کثيف خودشون و مي شورن. با ديدنِ دوش فهميدم قضيه چيه. البته شايد راهِ ديگه اي هم باشه من که بهتر از اين بلت نيستم. بلند شدم و خودم و تند تند شستم و رفتم بيرون.

در اتاق بسته بود . لباسايي که رو تخت بود و برداشتم و نگاه کردم. معمولي به نظر مي رسيد. اما مارکش روش بود. پليسِ يا لباس فروش؟ تو خونه اش بوتيکم داره.

لباسا و پوشيدم و با کشي که برام گذاشته بود موهام و همونطور خيس بستم شالم و سرم کردم و رفتم بيرون. هنوز نيومده بود. رفتم سمتِ در که برم اما با ديدنِ اونجا که چشمم و باس مي کردم توش و تازه قدمم بهش نمي رسيد پشيمون شدم. مگه خرم؟ يه وقت نِرفينم بگيره به خودم و چشمم و نشناسه اونوقت جاي اون به من تير اندازي کنه سقَط شم.

برگشتم سمتِ اتاق ديگه؟ اين چرا نمي يومد اخه؟

اما همون موقع يه پسري اومد بيرون. يا خدا اينا دو نفرن. نکنه قرارِ بم تجاوز کنن؟ ياد جدِ سادات خودت کمکم کن گفتم اينجا خونه افغانياستا کسي به حرفم گوش نداد. پسرِ يه نگاهي بهم انداخت و حوله و که تا حالا داشت موهاش و باهاش خشک مي کرد رو شونه هاش انداخت. اِه وا! اين همون پسره که تو عکس ديدمِ. همون که يقه اش و تا رو نافش باز گذاشته بودا.

چشاش به خاطرِ حموم خوابالو و خمار به نظر مي رسيد. آخي يعني چشايِ منم الان انقدر گوگوليِ؟ با خنده طوري که ترسم پنهون باشه گفتم:

ـ سلام اليکم؟ حالِ شما خوبه؟ بچه ها خوبن؟ برادر حالش چطوره؟ ببخشيد مثل اينکه حمــالِ ما دوباره جلبک بازيش گل کرده رفته. ما رو هم از ياد برده. ميشه لطفاً يه دِيقه چشمتون و به ما قرض بديد اين در و باز کنيم؟

و انگشت اشاره ام و بردم بالا و گفتم:

ـ به همراه اين انگشت؟

غش غش زد زيرِ خنده.

ـ زري تو يه جلبکِ به تــمام معنايي!

لبخندم و جمع کردم و جدي نگاهش کردم حالا ميمون شده از ما تقليد مي کنه:

ـ دردِ سه ساعته.. جلبک تويي و اون حمـــال. بيا اين در و باز کن.

بيخيال پوش? تلقيِ آبي رنگي و از رو اپن انداخت رو عسلي و به سمتِ آشپزخونه و رفت و در حالي که تو بشقابا چيزي مي ريخت گفت:

ـ خوشم مياد… حرفايي که مي زدي و خيلي به خودت مي خورد و بايد بهت برگردونم. دختر تو که انقدر کند ذهن نبودي. فرزامم. يا همـــــون، مـــم… حمــال يا عمـــار. پسرِ تازه از بند آزاد شد? جميـــله خانوم! باور کنم که گريم انقدر تو چهره ام تاثير گذاشته؟

يا خدا اين همون شنقلِ ماست؟ توبَه توبَه… يه لحظه گذاشتمش کنارِ هاويار. خوب با اينکه جذاب و نازِ هيکلشم شبيهِ گلدون مي مونه. البته نه خيلي ها. اما من هاويار و بيشتر دوست دارم. حس مي کنم اسمش مياد يه جوري مي شم. شايد تازه تازه داره ازش خوشم مياد که خوشبختانه از اين پسرِ خشن که واقعا هم پليس بودن بهش مياد خوشم نمياد. بد اخلاقِ. تازه ما خيلي دخترِ خوب و محکمي هستيم که تا الان گريه نکرديم. چون امروز ما رو زد. دعوا کرد. هر کي بود تا حالا يه دِيقه هم تحملش نمي کرد اما ما اينکار و کرده بوديم.

ـ بيا يه کاري کنيم. يعني منظورم اينه که يه چيزي بخوريم. من که دارم تلف مي شم. جميله اصلا دستپختِ خوبي نداره.

نگاهي عاقل اندر سفيه بهش انداختم:

ـ همچي مي گي يه کاري کنيم انگار مي خواد جيبِ احمدي نژاد و بزنه.

بي توجه به من با چنگال به سب زميني هاي روي اپن که روش پر از پنير بود زد و خورد. هنوز هم اتفاقات باورم نمي شد. شايد هر کي جايِ من بود کلي جيغ جيغ مي کرد يا شايدم زِر زِر. اما خوب الان هيچ کس جايِ من نيست و همچين رفتاري باهاش نشده پس بيخيال اين فکر ها دليلِ خوبي نبود که من از اون سيب زميني هاي خوشگل نخورم. رفتم نزديکتر و با دست يه سيب زميني برداشتم و تا کجا آوردمش بالا تا اين پنيرِ بي آبروش بخوابه. همچي کش مياد که انگارِ کش قيطوني توش حل کردن.

ـ دخلِ تو به محل? ما رو نمي فهمم؟ شايد تو پسرِ جميله اي همون عماد؟ حمال هم اينجاها قايم کردي؟ اما يادمِ عمادم مثلِ حمال تصادفي بود.

ـ من عادت ندارم موقع خوردن صحبت کنم.

چشمام و گرد کردم و چپ چپ نگاهش کردم. دندونام و از حرص رو هم ساييدم و دستم و مشت کردم چقدر دلم مي خواست با مشت بزنم تو دهنش و بهش بگم شنقل.

نيم نگاهي بهم انداخت و خيلي ريلکس با چنگال سيب زميني و تو دهنش و گذاشت. آروم جوييد و قورتش داد:

ـ اونجوري نگاه مي کني چشمات چپ مي شه. ما که مستِ تيل? چشماتون نشديم با اين کارا چيزيمون شه.

دوباره مشغول شد. اين دومين باري بود که من حس مي کردم حرفاي هاويار و در قالبِ تيکه بارِ ما مي کنه. اما… آخه… اون چطور حرفايي رو بزنه که هاويار به ما گفته؟

دست از خوردن کشيدم و اينبار جدي گفتم:

ـ چجور از حرفايي که ما مي زنيم خبر داري؟

انگار ديگه فهميد تحملم تموم شده. از پشِ صندليش بلند شد و ظرفِ من و از جلوم برداشت. بعد از ريختنشون اونا رو گذاشت تو ماشينِ ظرفشويي. بعدم دو تا چاي ريخت و رو به رويِ هم تويِ پذيرايي نشستيم.

پا روي پا انداخت و با اخم به پوشه آبي رنگِ تو دستش که حالا در حالِ ورق خوردن بود نگاه مي کرد. بلاخره قبل از اينکه دوباره من با افعالِ زيبام روحش و به آرامش برسونم شروع کرد:

ـ امير عباسِ حَسنلو… بعد از چهار سال تحتِ تعقيب بودن اسمش و رسمش و همينطور اون چيز هايي که بايد راجع بهش بدونيم و فهميديم. بعد از چهار سال که فهميدم دنبالِ چه کسي هستيم که اون از کشور خارج شده بود. باورم نمي شد سرهنگ توکلي دنبالِ يه جوونه بيست و دو ساله بود.

اون موقع من مسئولِ اين پرونده نبودم. دو سالي ميشه پرونده متينِ چهرآرا تو دستايِ من بازي مي کنه. درست روزي که امير عباس از دبي وارد ايران شد.

ـ آقا ما قاطي کرديم اين متين کيه اين وسط؟ چهره آرايش مي کرده؟ چهره آرا يعني کسي…

نذاشت ادامه بدم و حرفم و قطع کرد و ادامه اش و شروع کرد:

ـ امير عباس قبل از خروجش ازايران براي اين شخص کار مي کرد. و حالا برگشته بود و ناخواسته ما راحت تر به بعضي سوال هامون مي رسيديم.

اوه چه هيجان انگيز. پام و رو مبل جمع کردم و بازوم و به زانو تکيه دادم:

ـ د خوب مي گرفتينش.

چشم غره اي بهم رفت که فهميدم باز اين گاله بي وقت باز شده. دوباره ادامه داد:

ـ تو تمومِ مبادله هاي موادِ مخدر. تو تمومِ واردات و صادرات ها، همينطور يه جاهايي تو لنگ خوردناي گمرک ردِ پايي از امير عباسِ حسنلو ديده مي شد. اما کارش و خوب بود ردِ پاها تا ديده مي شدن و تا مي خواستي بري سمتشون مي شد سراب. انگار اون ردِ پاها هم از قصد مي موند تا قدرتش و به رخ بکشه. يه پسر که از هجده سالگي به خاطرِ يه انتقامِ کوچيک بزرگترين سرنوشت و براي زندگيش رقم زد. به اسم انتقامِ اما از نظرِ من اون فقط يه چاله براي خودش کند.

امير عباس پسرِ سرهنگ حسنلو بود که تو يه حادثه با دخترِ پنج ساله اشون از بين رفتن. و از اون به بعد شد دشمنِ خونيِ هر چي درجه دار و هر چي پليسِ. اون ماها رو مقصر مي دونه چون پدرش و يکي از سرهنگ هاي خائنِ خودمون کشت. ماشينش خيلي راحت رفت رو هوا و خيلي راحت پرونده اش بسته شد. و هيچوقت دوباره نتونست اون و به جريان بندازه چون نخواست.

ـ يعني شما از هجده سالگي دنبالش بوديد؟ بيست و چهار سالگي از ايران رفت و نتونستيد کاري کنيد؟ اي بابا عجب شنقلايي هستيد خوب مي گفتيد…

ـ زري کاري نکن دستات و دهنت و ببندم. بذار با تمرکز بهت بگم. خيلي مهم که درست حسابي بفهمي…

ـ اووو حالا انگار مي خواي مسئله رياضي حل کني. بفرما حل کن. اما به جونِ يدونه خواهرم به جونِ شوما ما واسه باز کردنِ قفلا هم انقدر…

با پرت شدنِ پوشه روي ميز دهنم و بستم. اوه يا قمرِ بني هاشيم چه وحشتناک نگاهم مي کنه. چيزي نگفت و رفت تو اتاق. حتماً رفته مثلِ اين با کلاسا ريلسک کنه. خوب بکنه کي بخيله؟ ما که چيزي نگفتيم؟ ما فقط گفتيم انقدر نپيچونش زودتر بگو آخرش چي ميشه. خوب آخه من هميشه براي سخندونم داستان مي خوندم اول آخرش و مي خوندم بعد اولش و. نيشم تا گوشم باز شد آخه اينجوري بيشتر حال مي کردم.

با ديدنِ حمال خواستم حرفي بزنم که وقتي دستبنداي تو دستش و ديدم شصتم انتن داد که چه خبره. پريدم رو مبل وايسادم و گفتم:

ـ به جونِ حمـــال اگه راضي باشم… اين همه مهمون نوازي تو خونِت نيست.

خواستم برم رو مبلاي ديگه که با يه حرکت جفت پام و گرفت و بغلم کرد و مثلِ گوسفندي که دارن سرش و مي برن پرتم کرد رو مبل.

همونطور که چشمام بسته بود بلند گفتم:

ـ خانوم ها آقايون البته فکر نکنيد من گوسفندما تو اين يه مسئله باس بگيم دور از جونِ گوسفند.

در حالي که صداش مي لرزيد و من فرک مي کردم داره مي خنده يه دستم و بست به يه دست? مبل و دستِ ديگمم بست به يه دستِ ديگه اش. شالمم در آورد و بي توجه به جيغ و دادم بست دورِ دهنم.

روم خم شد يه فوتِ محکم تو چشمام کرد که باعث شد حرصي بشم و صداي دور از جون خر از خودم در بيارم. اما اون عينِ خيالش نبود چون با خيالِ راحت دوباره نشست سرِ جاي قبليش و نفسش و سخت داد بيرون. بدونِ اينکه به من نگاه کنه گفت:

ـ تو واقعاً طالب خشونتي. اين و تو اين چند وقته فهميدم.

خمصانه نگاهش کردم. اما اون فوري نگاهش و از من گرفت و ادامه داد:

ـ مــــم… کجا بوديم؟

شنقل و نگاه کنا. دهنِ منو بسته مي گه کجا بوديم؟ نفسي کشيدم که بيشتر شبيهِ خرناسِ خرس بود. سرش و انداخت پايين اما مي تونستم بفهمم داره مي خنده. خوشش مياد من حرص بخورم. يعني دستام و باز کنه کاري مي کنم که خدا مي دونه.

ـ اون تو سنِ بيست و چهار سالگي از ايران رفت و بعد از هفت سال تو سنِ سي و يک سالگي برگشت. توضيح راجع به زندگيش خيلي هم ضرروي نيست. دو سالِ که تو ايرانِ و تو اين دو سال با توجه به اعترافاتِ دستگير شده ها فهميديم که بازم براي ” متنِ چهرآرا ” کار مي کنه. متين و هيچ کس نديده. از متين فقط يه اسم هست و يه اسم.

پوشه و باز کرد و يه صفحه و برام باز کرد. اولِ صفحه دو تا کادر تو صفحه بود. يکي سياه يکي از هم چهره اي از يه مرد.

ـ البته خيلي از کسايي که گير افتادن از متين توصيفاتي و بهمون رسوندن. حتي همراهِ يکشيون عکسي بود که ادعا مي کرد متينِ.

و به عکسي که کنارِ اون کادر سياه بود اشاره کرد.

ـ ا تو پرونده هاي ما شد ” متينِ چهرآرا ” اما همه امون مي دونيم که اينطور نيست. متين نمي تونه اون مرد باشه. شايد هم باشه چون بيست سالي ميشه که اون مرد مفقودالاثر شده و بايد بگم ايران بهترين جا براي قايم شدنِ. و مي توني مطمئن باشي کسي پيدات نمي کنه!

ـ يکسالِ پيش درست يک ماه از اومدنش گذشته بود که به ما خبر دادن براي خريدِ يه ويلا به جاده چالوس رفت و آمد داره و در اخر هم موفق به خريدش نشده.

اوفـــ داشت خوابم مي گرفت. به من چه اين چيزا؟ دست به آب داشتم. مي خواستم برم تخليه گاه…

در ظاهر همه چيز عادي بود. هيچ جاي شکي نداشت. اون موفق به خريدِ يه ويلاي ميلياردي نشده بود و اينطور که صاحبِ اونجا مي گفت و همينطور املاک ادعا داشتن فقط و فقط يه جايي مي خواستِ براي زندگي و اب و هوايِ اونجاها رو ترجيح مي داده و اشتباه املاکي بوده که فراموش کرده بنويسه صاحبِ ويلا از فروشِ خونه اش منصرف شده.

اما خوب ما نمي تونستيم همينجور ساده از ويلا بگذريم کلِ ويلا و باغ به اشکالِ مختلف بررسي شد. وجب به وجبِ اون باغ با سگا و حتي يک سري موشِ آزمايشگاهي جست و جو شد. اما هيچ چيزِ مشکوکي نبود.

چند باري امير عباس حسنلو به بهونه هاي مختلف اومد اينجا و رفت. اما خوب ما هيچ مدرکي از اون نداشتيم. يه جورايي اشخاصي براي امير عباس کار مي کردن که خودشون و فدايي مي دونستن. تا مي خواستيم به يه مدرکي برسيم يا همون رد پاهاي معروف، مي ريختن روش و اون ردِ پا پاک مي شد.

بگذريم… ما به اين فکر مي کرديم که پسرِ سرهنگ بعد از دو سال خونه نشيني که هيچ دردسري هم درست نکرده پس براي يه زندگيِ ساده با مادرِ پيرش برگشته …. تا اينکه اطلاع دادن دکتر هاويارِ مهدوي پا به منطقه شش اسلام آبادِ کرج گذاشته.

با اسمِ هاويار، سيخ نشستم و گوشام تيز شد. نه مث اينکه اين مدل بستنِ ما واس خاطرِ اينکه ساکت باشم و درس حسابي گوش کنيم.

ـ اينبار نمي خواستم هيچ اشتباهي صورت بگيره. وقتي بعد از چند روز اطلاع دادن که ساکنِ اين محل شده و همينطور از ورثه هاي صاحبخونه هست کنجکاو تر شديم. پدرِ اون ، سرهنگ حسنلو هيچ وقت کلاهشم طرفاي شما نيفتاده بود. چه برسه به اينکه اينجاها ملک و املاکي داشته باشه.

نمي شد بگردم تو آشنا و فاميلِ صاحباي اون خونه دنبالِ افرادي که چهل ساله تو اون محل هستن تا پيداشون کنم.

من نمي تونستم ريسک کنم و به هاويارِ مهدوي بفهمونم که به اين زودي با خبر شديم. هر چند حدسش براي اون نمي تونست خيلي هم سخت باشه که ما زود مي فهميم. صد در صد اونا هم جاسوس هايي و بينِ ما داشتن. جاسوس هايي که هنوزم از وجودِ سرگرد فرزامِ الــهي بي خبر بودن.

اين و که گفت همچين بادي به غبغب انداخت که مي خواستم جفت پا برم تو صورت جذابش. اما خيلي کنجکاو شده بودم. چرا بايد به هاويار گير مي دادن؟

امير عباسِ حسنلو يا همون…

سرش و بالا آورد و نگاهم کرد.. حس مي کردم عکس العمل هاي من خيلي مهمِ…

ـ يا همون دکتر مهدوي با مدارکِ ظاهراً قابلِ قبول و خيلي اصل و همينطور مهر خورده از بهترين دانشگاه هاي فرانسه و همينطور مشغول بودنش تو بيمارستان دهنِ همه و مي بست.

چشمام گرد شده بود.نفسي که مي رفت و ميومد قطع شده بود و قلبم در جستجويِ راهي براي تپيدن بود. گوشام براي چند لحظه هيچ چيز نمي شنيد. يه چيزي راهِ گلوم و بسته بود. صد در صد اون چيز شال نبود که نمي ذاشت نفس بکشم حماقتم بود. ” چيزي که اندازه نداره حماقتِ “. اين و هميشه نن? ننه ام بهم مي گفت.

يه چيزي تهِ دلم و خالي کرده بود و باعث مي شد فرک کنم به مرگ نزديکم. اومد کنارم. شال و از رو بينيم زد کنار. به خودم اومدم. نگاهش کردم تا بگه شوخي کرده تا منم بزنم از وسط نصفش کنم اما سري تکون داد و گفت:

ـ شُکه نشو. فقط گوش کن.

دوباره شال و گذاشت جلوي دهنم. مور مورم شده بود. من چقدر ساده بود. همزمان از يه خلافکار و از يه پليس رو دست خورده بودم. خلافکار؟ سرم و تکون دادم. نه… اين امکان نداره. اون براي خواهرم نگران بود… اون براي من و زندگيم نگران بود. هيچ چيزش مهم نبود. اما چرا من؟ چرا جفتشون من و مي خواستن؟ اين همه دزد تو محلِ ما؟ چرا حمال من و انتخاب کرد؟ اينهمه دختر تو محل? ما چرا فرک کردم بهتر از بقيه دخترا هستم؟ اونم براي هاويار؟ يا شايدم امير عباس؟ اصلا من بايد به کدوم اعتماد کنم؟ از کجا معلوم همين خلافکار نباشه؟

نذاشت بيشتر از اين فکر کنم. اون پوشه و باز کرد و عکساي امير عباس يا هاويار و همونطور که حرف مي زد برام ورق زد:

ـ البته اينکه امير عباس حسنلو با اسمِ هاويارِ مهدوي بياد و تو يه محل? فقير نشين ساکن بشه. اينکه يه بيمارستان به راحتي و قبولش کنن و مهرِ بهترين دانشگاه پايِ هم? مدارکش باشه. اينا همه بايد جواب داده بشن اما بعد از اينکه ما بفهميم امير عباسِ حسنلو چي تو اون محل مي خواد؟!

يا اين جمله سرش و بالا کرد و جدي و ريز بين به من نگاه کرد و با جديت پرسيد:

ـ و تو چرا انقدر با امير عباس صميمي هستي؟! يا بهتره بپرسم چي باعث شده اون با تو صميمي بشه؟

اما اون نياز به جوابِ من نداشت و ادامه داد:

ـ بتول نمون? بارزِ تمومِ زورآباد با تمومِ جمعيتش بود. هم? محل شرور و بلااستثنا فضول.

يه نگاهي به من که ديگه چشمام چپِ چپ شده بود انداخت و اضافه کرد:

ـ و دزد و قالتاق.

نيم خيز شدم تو جام که با کشيده شدنِ دستام و دردي که مچم وارد شد دوباره افتادم رو مبل. مهم نبود چي بارم مي کنه اما من يه کيسه بکس مي خواستم براي خالي کردنِ حرصم. من چقدر خر بودم. لبخندي زد و ادامه داد:

ـ ما نمي تونستيم به کسي اعتماد کنيم. همه محل از اونايي بودن که جلو روت استغفرالله قرآن پاره مي کردن و پشتت قسمِ قرآنشون يادشون مي رفت و پته هات و مي ريختن رو آب.

سيد محمد رضا مير سعيد قاضي دبيرِ بازنشست? آموزش و پرورش که به خاطرِ مسائلي چند سالي ساکنِ اونجا بود تنها چراغِ روشن و اميدِ ما تو محل شد و همين که اين چراغ يه نوري داد، کلِ اعضاي خانواده اش يعني خانومش و عماد پسرشون حاضر شدن. عماد پسرِ غلط اندازي بود. اما اونم دبيرِ و پسري بسيار متشخص.

خواستم بپرسم اون مسائلي که پدر مادرش به خاطرش اومدن تو محل? ما چيه؟ که ديدم اين از همون اول يه سري مسائل و پيچون و فکر کرده ما حاليمون نيست. فرک کنم نمي خواس بگه.

ـ مجبور بوديم يه چيزايي و دروغ بگيم و يه چيزايي و حقيقتي براشون عنوان کنيم. و اونا هم يا بايد به ما کمک مي کردن يا اون خونه و خالي مي کردن. چون من دقيقاً همون خونه و لازم داشتم. و دقيقاً هم مي خواستم که اونا به ما کمک کنن.

اين شد که عماد نقلِ مکان کرد و در حالِ حاضر هيچ کس از جاش خبر نداره و به خاطرِ شکستگيِ پا يه مرخصيِ يک سال و نيمه داره. از بابتِ عماد که خيالم راحت شد تو محل جا انداختن پسرِ جميله داره از خارج بر مي گرده که به حدسِ زري جون و لطفِ بتول خانومِ گل همه محل که چه عرض کنم، کلِ کشور مي دونستن ما زندان بوديم. البته من هم همين و مي خواستم. اين شد که عمّارِ مير سعيد قاضي پسرِ دومِ خانواده که شباهتِ زيادي هم با برادرش داشت يه روز صبح تو محل ديده شد. البته به لطفِ گريم.

اصلاً از اهاليِ محل خوشم نميومد. دستِ خودم نبود اما يه سري واقعاً وقيح بودن. از تو خوشم نميومد چون خواهرِ پنج ساله ات و مي ذاشتي تو خونه و معلوم نيست تا شب و نصفِ شب کجا مي موندي.

اخمِ پررنگي رو پيشونيم نشست. سعي مي کردم لبام و تکون بدم تا شالم بره کنار و جوابش و بدم.

ـ البته مي دونستم که شغلت چيه. چون تک تکِ اعضاي محل حتي سخندون هم الان پيشِ ما پرونده داره با مشخصاتِ کامل. اما خوب سخت بود باورت کنم…

کم کم ديدم امير عباس يا بهترِ بگم هاويارِ مهدوي زيادي مياد دور و برتِ. مني که ازت دوري مي کردم و مي دونستم با اخم و تَخمايِ من حسابي ازم شکاري با سوء استفاده از اينکه به پول نياز داري تو يه تصميمِ ناگهاني شدم همکارت. تا ببينم چي تو چنته داري؟ الان که اينارو دارم بهت مي گم بايد بدوني با مسئوليتِ خودم. تو يکي از مظنونينِ اين پرونده اي. اما حداقلش اينه که من بيشتر از اينا بهت اعتماد دارم.

تا الان من همکارت بودم و حرفام و شنيدي. از اين به بعد يه تغييراتي به وجود مياد تغييراني که باعث ميشه من يه سوال و دوباره تحتِ شرايطي متفاوت ازت بپرسم. سوالي که نتيج? جوابِ مثبت و منفيت متفاوت خواهد بود و هر کدوم عواقبِ سنگيني خواهد داشت. که بعد از جوابت به همراهِ خيلي چيزايِ ديگه برات بازگو مي کنم.

پوشه و گذاشت کنار و کمي اومد جلوتر با چشم هاي ريز شده نگاهم کرد. انگار مي خواست عکس العملِ من از اين سوال و، دقيق و با جزئيات تو ذهن بسپاره.

ـ همکارم ميشي؟!

 

نفسم و سخت دادم بيرون. انگار جلوي دهنم و بينيم عرق کرده بود. کمي عرق هم رو پيشونيم نشسته بود. قلبم تير مي کشيد و داشتم فکر مي کردم که من چقدر احمقم. احمق بودن هيچي، من اعتماد کرده بودم. به هاويار به آقاي دکتر و شايد هم امير عباس…

منو نگاه مي کرد اما حواسش به من نبود. همينجور که دستام از هر طرف به يه دستگيره بند بود رفتم عقب جلو. انقدر رفتم عقب و جلو که صداي مبل درومد و اين پسرِ اومد سمتم:

ـ آروم باش. الان بازت مي کنم.

حالا انگار ما حيوونيم. همچي مي گه آروم باش انگار رم کردم. همينکه يه دستم باز شد روسري و از دهنم کشيدم بيرون و يه نفسِ عميقي کشيدم.

ـ اخيش داشتم حرکاتِ اخرِ عمرم و انجام مي دادما شانس آوردم.

بعد با مشت کوبيدم تو بازويِ اين پسرِ:

ـ باقالي داشتم خفه مي شدم.

چشم غره اي بهم رفت و سري تکون داد:

ـ فکر مي کردم حداقل الان کمي با ادب باشي.

ـ بيخود فرک کردي. حقِتِ بگم هيچي نفهميدم و از اول توضيح بده. خوب اينجوري دهنِ ما رو بستي من نمي دونم رو نفس کشيدنم تمرکز کنم يا تو گوش دادن.

يه وري تکيه داد به مبل و پا انداخت رو پاش. دستي به چونه اش کشيد و بي مقدمه پرسيد:

ـ آره يا نه؟

ـ ما باس فرک کنيم.

تکيه اش و از مبل گرفت. اومد جلوتر و بي قرار و کلافه گفت:

ـ وقت نداريم زري. حتي پنج دقيقه اي هم که اينجا مي شينيم به ضررِ من و به نفعِ اونا.

ـ پس نفع و ضررِ خودت مهمِ؟!

نفس پر صدايي کشيد و گفت:

ـ نمي گم نيست چون دروغ گفتم. اما همش اين نيست… ببين کشورم داره آسيب مي بينه. هموطنام به بازي گرفته شدن و مي تونم به جرأت بگم روزانه هزارها نفر به خاطرِ همين آقا و همين پرونده آلوده ميشن. ساتي تو نمي فهمي آزمايشگاه هاي اينا اگه گير بيفته مي تونم به جرأت بگم پشت بندش خيلياي ديگه شناسائي مي شن.

مي تونيم دشمن و خودي و شناسائي کنيم. به راحتي مواد هاي مختلف و وارد ايران مي کنن و هيچ کس نيست جلوشون و بگيره. ببين يه ملتي مغز ندارن. تا حالا شده بري بيمارستان؟ مغزشون خورده شده. جاي زخمشون کرم جوش مي کنه. تا حالا شده بري بيمارستان هاي رواني؟ شده جسدِ کرم خورد? عزيز ترين کَسِت رو ببيني؟ يا تا حالا شده بري دادگاه؟ قتل.. دليل؟! طرف شيشه کشيده تو خودش نبود. کرک زده تو آسمونا بوده.

چنگي به موهاش زد…

ـ واقعا ديوانه کنندست. دارن با مغزِ نسلِ بعد ما بازي مي کنن ساتي. نسلِ بعدِ من و تو ميشه بچ? تو، ميشه بچ? من، ميشه سخندون. مي خوان کاري کنن که نسلِ بعدِ من و تو حتي نتون مثلي تو دزدي کنه و از ديوارِ خونه مردم بره بالا چه برسه به نخبه بودن يا دفاع کردن از وطن…

چپ چپ نگاهش کردم. پسر? شنقل حالا هر چي مي شه مارو مثال مي زنه…

ـ بيا و بذار يه قدم براي همين نسل برداريم. هر چند انقدر ادم براي خراب کردنِ جامع? کمرِ همت بسته که اين کارِ من و تو فقط و فقط يه قدمِ کوچيک حساب ميشه. اما خودش خيليِ. مي فهمي؟

خودم و جمع و جور کردم و گفتم:

ـ آقا قبول نيست تو داري جر مي زني با احساساتِ ما بازي مي کني.

زد رو عسلي و بلند تر ادامه داد:

ـ مطمئن باش هيچ احساسي دخيل نيست. اصلاً نيست چون دارم با کسايي بازي مي کنم و راجع به کسايي حرف مي زنم که خيلي وقتِ احساس و کشتن و بي رحمي و جاي منطقشون گذاشتن. اگه مي خواستم احساسي برخورد کنم خانواده هايي و مي اوردم تا جلوت زجه بزنن و از مرگِ بي دليلِ بچه اشون بگن، بچه هايِ همکارم و مي اوردم که همشون بي ادعا، بي درخواستِ چيزي براي اين پرونده ها جون دادن و الان جايِ يه زندگيِ بي دغدغه و خوش با خانواده اشون، زيرِ خروارها خاک خوابيدن.

بچه هايي و مي آرم که وقتي هنوز پا به اين دنيا نذاشتن که بي پدر شدن. اونوقت مي شه احساسات. با بستنِ اين پرونده نسلِ بعديِ ما نمي تونه آسوده خاطر باشه اما حداقلش اينه که مي دوني يه راهِ صاف براشون درست کردي. اگه هزار تا راهِ مزخرف و خانمان سوز هست اميدت به اينه که يه راهِ مستقيمي هم وجود داره.

تو دلم داشتم بندري مي رفتم. اين حواسش نبود به ما گفت ساتي يادم باشه بعداً بش بگيم يه کم حرصش بديم. ديگه نمي تونسم نيشِ شل شده ام و کنترل کنم واس همين بايد حرف مي زدم تا نفهمه، گفتم:

ـ اگه بگم نه چي ميشه؟ و اگه آره؟ بايد چي کار کنم؟

ـ بعد اينکه جواب دادي بهت مي گم. و هر جوابي که هم دادي راه برگشت نداري.

ـ پس تا صد سال ديگه بشين تا ما بت بگيم آره يا نه.

کلافه دستي تو موهاش کشيد و گفت:

ـ ببين. اگه گفتي آره که ما تازه کارمون با هم شروع ميشه. با کمکِ تو پي به هدفِ امير مي بريم و شايد تونستيم به يه طريقي به متين چهرآرا هم برسيم. امنيتِ تو وهمينطور سخندون کاملاً تضمين مي شه. تو سعي مي کني به امير نزديک تر بشي اين بين برنام? دزديمون سر جاشِ اما جاي دزدي بايد يه سري آموزش هاي لازم و ببيني و کارهاي ديگه…

هيجاني گفتم:

ـ باس برا ما راننده بيگيري.

دستام و کوبيدم به هم و گفتم:

ـ از اين رانندها که مثلِ بز بزِ قندي رو يقه اشون پاپيون مي بندن و تا کمر برات خم مي شن.

يه کم فرک کردم و ادامه دادم:

ـ اگه يکم فقط يه کم… مــم… هيز باشه هم بد ني. هر روز از آينه ماشين بهمون نگاه مي کنه هم اون چشاش تقويت ميشه هم اعتماد به نفسِ ما ميشه اعتماد به سقف…

چپ چپ نگاهم کرد:

ـ تو قراره همون زريِ بدبخت بيچاره باشي. پس موافقت کردي… نمي خواي بدوني وقتي بگي نه چي ميشه؟

خودم و گرفتم و گفتم:

ـ نه کي گفته ما پاييم؟ ما فقط گفتيم راننده خوب چيزيه.

بي توجه ادامه داد:

ـ اگه بگي نه… خـــوب تو الان چيزايي و مي دوني که نبايد بدوني…

دست به سينه شد و شونه اي بالا انداخت:

ـ چندين شاهد براي دزدهات هست و چندين مدرک عليهِ تو. وقتي بگي نه از اين در که بري بيرون تضميني براي آزاديت نمي دم.

ـ چرا دروغ مي گي؟ ما کي دزدي کرديم؟ ما از بچگي ترسو بوديم. راست مي گي ثابت کن.

اخمي کرد و گفت:

ـ دست بردار زري… دلم نمي خواد اوني که زدي تو سرش و به عنوان شاهد احضار کنم. يا اون گوشي که تو ماشين جا گذاشتي و سريالش و سوزوندي و رو کنم… يا مـــم بدتر از همه يه سرگرد شاهدِ دزدي هاي تو هست.

در حالي که داشتم حرص مي خوردم گفتم:

ـ باشه خيالي ني اما تو خودتم دزدي کردي.بله توام گيري…

ـ زيادي جک مي گي. مي دوني که نمي توني کاري کني؟ خوب حالا در بند؟ يا با ما؟

وا رفتم رو مبل و گفتم:

ـ با شوما…

بلند شد و نفسش و سخت داد بيرون:

ـ فکر کنم حداقل يک ابسيلون خيالم راحت شده باشه. شايد بتونيم دو سه ساعتي و بخوابيم. تا الان نرفتي بهتره صبح بري.

ـ نه ديگه بريم خيز خيتِ تو محل برامون حرف در ميارن.

همينجور که مي رفت سمتِ يکي از اتاقا گفت:

ـ ياد بگير با مردم زندگي کني نه براي مردم.

دستي به نشونه برو بابا تکوت دادم و گفتم:

ـ حالا ما کجا بخوابيم؟

جوابي نيومد. منم که گشنـــــه! پا شدم ببينم يه لقمه نون هست سق بزنيم. رفتم تو آشپزخونه و يه نگاه به يخچال انداختم. از اينا بود که روش کلي دکمه داره. يه ليوان برداشتم تا خوشمزه ترين آبِ خونکِ زندگيم و بخورم. اين آب خوردن داره.

ليوان و گرفتم تو جاي خالي و فشار دادم. تا خرخره آب خونک پر شد. بازم از اين جاي خاليا بود. فرک کردم حتما آبِ جوشِ. ليوان و برداشتم تا يه وقت آب خونکم خراب نشه و اون دکمه هم فشار دادم که يهو چند تا يخ اومد بيرون.

هــــي… نيشم تا گوشم باز شد، به حقِ يخ هاي نديده و خوشگل. دوباره زدم. اي واي تمومم نمي شه. ديگه لازم نيست براشون مهمون مياد از همسايه ها يخ قرض کنن.

درِ يخچال و باز کردم. شير پاکتيِ تو يخچال براي ما که فقط گاهي يدونه شير يارانه اي از ممد بقال کش مي رفتيم بدجور چشمک مي زد. ليوانِ اب و گذاشتم تو يخچال و پاکت و برداشتم. درش و باز کردم و يه شيريني هم از تو جا برداشتم و انداختم تو دهنم و قلوپ قلوپ شير و دادم بالا. همونطور زيرِ چشمي به ميوه ها و وسائل ديگه هم نگاه مي کردم که يه صدايي گفت:

ـ بد نگذره! از خودتون پذيرايي کنيد.

اول بي توجه موندم اما بعد چشم هام که چپ شده بود و يخچال و اناليز مي کرد گرد شد. پاکتِ شير و از دهنم جدا کردم و همونطور که نزديکِ دهنم بود برگشتم سمتِ صدا.

با ديدنش چشمام گرد تر شد. يا خدا اين چرا لخت شده؟

ساعدم و گذاشتم جلو چشمام:

ـ اِ وا خاک به سرت. برو تو اتاق بچه.

ـ مگه چي شد؟

ـ چرا لباس تنت نيست؟ عجبــا

نفسش و سخت داد بيرون و گفت:

ـ اون شيرو ديگه تو يخچال نذار. بيا تو اتاقم کارت دارم. اون اتاقي که رفتي حموم نه. اون يکي.

چند ثانيه اي همونطور موندمو بعد دستم و برداشتم. جدي رفته بود. پسر? بي حيا نمي گه اين کارا زشته ممکنِ دخترِ مردم و از راه به در کنم.

اوفــــ چه از اين شش تکه ها هم بود. آها راستي چرا گفت شير و تو يخچال نذارم؟ شونه اي بالا انداختم لابد مي خواس بخوره ديگه. دورِ دهنم و پاک کردم و رفتم سمتِ اتاقش. پشتِ يه ميز نشسته بود و چندين جعبه جلوي روش بود.

ـ زري بيا اينجا.

دستم و گذاشتم رو دلم. شير و يهويي خوردم دلم درد گرفته. با تعجب به طلا و جواهرات نگاه کردم و گفتم:

ـ ااااااَه همه اش براي شوماست؟

ـ آره بشين ببينم از کدومشون خوشت مياد؟

نشستم رو يه صندلي کنارش. اومد نزديکم که باعث شد من برم عقب تر.

ـ فقط مي خوام گوشت و نگاه کنم. اکِي؟

ـ چي کِي؟

چشمش و بست و گفت:

ـ اکي يعني باشه. حالا نگاه کنم؟

ـ آها نه نميشه. شوما هي مي خواي ما رو دستماليا کنيا.

چيزي نگفت اما مي شد فهميد دوست داره اعدامم کنه. يه پنبه که محلولي روش مي ريخت و برداشت شالم و بي توجه به غر غراي من زد کنار و گفت:

ـ اين طلا جواهرات چون وارد مي شدن ممکنِ بهشون حساسيت داشته باشي پس بذار اينا رو برات اونجاهايي که لازمِ بزنم.

منم سرخوش گفتم:

ـ چون قبول کردم باتون همکار شم اينا رو بمون مي ديد؟ از حقوقمون کم نکنيدا…

خم شد در حالي که پشتم بود کنارِ گوشم گفت:

ـ خيلي پررويي.

در حالي که از خوردنِ نفساش به گوشم يه جورايي شده بودم گوشم و ماليده به شونه ام و چيزي نگفتم. اون پنبه و به جفت گوشام زد و دو تا دستگاهِ کوچولو تو دستش گرفت.

گوشم و نگاه کرد و با گفتنِ يکي داره اون دستگاه ها رو گوشم گذاشت تا اومدم بپرسم براي چيه مگه اين طلاها چي دارن؟ حس کردم چشمام سياه رفت و نزديکِ که از رو صندلي بيفتم. دستش و گذاشت رو شونه ها م و من و محکم نگه داشت.

ـ آروم باش الان بيشتر از يه سوراخ مـدِ.

نبضِ لاله هاي گوشم مي زد و اون که داشت کِرِمي سرِ انگشتاش مي زد بيخيال بهم نگاه مي کرد. نفهميدم چي شد که:

بغض کردم…

با چشم هاي غمگين و پر از دردم بهش خيره شدم…

دستش از حرکت ايستاد…

چونه ام لرزيد و طبقِ عادتم مثلِ وقتايي که نمي خوام گريه کنم و اما کلي بغض دارم لبِ پايينمو ورچيدم…

ـ من برات بي حس کننده زدم.

ما اصن عادت نداريم گريه کنيم. نباس گريه کني ساتي. نباس…

ـ خيلي بي رحمي اينجا اتاقِ بازجوييِ؟ چرا اينجوري؟ من دارم مي مي رم… از درد…

انگشتِ اشاره اش که کرمي بود و ماليد به شصتش و به سمتِ گوشم آورد و شروع کرد به ماساژ دادن. آخم بلند شد.

ـ پس چي؟ همينه ديگه بکش و خوشگلم کن!

ـ ما کي خواستيم ما رو بکشي و خوشگل کني؟

ـ هر روز بايد چربش کني. به گوشواره خوشگلِ طلا سفيدم برات مي ذارم که يه وقت بسته نشه.

حس مي کردم ضعف دارم نه مي تونستم بلند شم و گورم و از اين خونه گم کنم نه حتي مي تونستم جوابش و بدم. يکم که گوشم و ماساژ داد اروم شدم و فرک کردم براي اولين بار يکي تو نست گوشِ من و تو دست بگيره. چون من حتي تحمل ندارم يکي کنارِ گوشم نفس بکشه چه برسه به اينکه اينجوري آروم با کرم ماساژش بده.

کم کم دردم اروم شد اما نبضش هنوزم مي زد. چشمامم که داشت از خواستگي و خواب روي هم مي افتاد. نشست کنارم و گفت:

ـ ميشه حرف بزني؟ دارم ناراحت مي شم. يعني انقدر درد داره؟

ـ مي خواي ببخشمت؟

ـ من کاري نکردم که تو ببخشيم. من مفت و مجاني دو تا سوراخِ خوشگلم رو گوشت گذاشتم.

چشم غره اي بهش رفتم و گفتم:

ـ شک ندارم که اينجا هم پاي منفعتِ خودت در ميونِ.

چيزي نگفت. حواسم و با اون گوشواره هاي قشنگ پرت کرد و منم ديگه يادم رفت که چي شده. تازه خوشحالم بودم از اينکه گوشم سوراخاي بيشتري داره. هميشه چون مي ترسيدم نذاشتم ننه برام سوراخِ دومم بزنه آخه سوراخِ اول و وقتي هفت سالم بود با سوزن زد فرک مي کردم بازم درد داره. اما يادم نبود علم پيشرفت کرده و ديگه از نخ و سوزن استفاده نمي کنن.

يه جفت گوشواره چسبون به انتخابِ حمال که به رويِ خودم نياوردم چقدر دوسشون دارم برام گذاشت.

با گوشيش که خيلي هم بزرگ بود چيزي و چک کرد و بعد هم يه چند تا سرويس از اون طلاها جدا کرد و گفت:

ـ ايناهم براي وقتايي که لازمِ.

ما که نفهميديم چي شد. يعني چه وقتايي؟ اما خوب همون گوشواره هم که بهمون رسيد خودش کليِ.

ـ تو خوابت نمياد؟ ساعت پنجِ صبحِ.

ـ دلمون پيشِ خواهرمونِ. جميله بهش غذا نمي ده.

ـ صحبت کردم که اذيتش نکنه خيالت راحت باشه بهش بد نمي گذره.

ـ اما…

ـ من واقعا خسته ام. بلند شو. اگه هنوزم ضعف داري کمکت کنم.

بلند شدم ورفتم بيرون. همين مونده که اين باقالي از ما موراقبت کنه. ديگه پشتِ سرم نيومد. ما هم يکم فحشش داديم و رو همون کاناپه هاي پذيرايي در حالي که از دور گوشام و باد مي زديم از خستگي غش کرديم.

آروم چشمام و باز کردم. دلم مي خواست بازم بخوابم. انگار زيرمون پَـر ريختن چه مزه ميده خواب رو اين کاناپه ها. حالا بيبين رو کاناپه انقدر مزه ميده رو تختشون چه خبر ميشه؟ اونم کنارِ يه پسرِ گوگول مگوليِ شش تکيه… استغفرالله…

در حالي که دستام هر کدوم به يه طرف رفته بود و دهنم قدِ يه اسبِ آبي باز بود به ساعت نگاه کردم. تازه ساعت هفتِ که. همه اش سه ساعت خوابيدم. اما بسه ديگه، بهتره زودتر برگردم خونه.

اي بميري آق پليس حالا ما مسواک نداريم بزنيم که. نيم نگاهي به مسواکاي تو دستشويي انداختم. يه دلم مي گفت ريکا بريز روش بشورش مسواکت و بزن يه دلم مي گفت اين کثافت کاريا رو جمع کن ببر يه جا ديگه چون اگه حمــال بفهمه همين دندونه هاي مسواک و بهم گره ميده يه طناب درست مي کنه همينجا اعدامت مي کنه.

سر و روم و شستم و اومدم بيرون. پايينِ مانتوم و کشيدم آوردم بالا و باهاش صورتم و خشک کردم. چند تا شيريني از يخچال گذاشتم تو دستم و همونطور که مي خوردم به کنتِرُلي که رو اپن بود نگاه کردم.

اين کُنتِرُلِ چي بود؟ برش داشتم. همه اش سه چهارتا دکمه داشت. نکنه کُـنـتِـرُلِ بمبِ؟ نه بابا کنترلِ بمب و که اينجا نمي ذارن. دکمه اول و زدم هيچي نشد. دوم و زدم هيچي نشد. نه خونه ترکيد نه تلفيزيون روشن شد. به دکمه اول نگاه کردم.

آها اول باس روشنش کنيم بعدش دکمه هاي ديگه و بزنيم. با اين فرک فوري دکمه و زدم. تا دکمه و زدم خونه روشن شد. منم از ترس دوباره دکمه و زدم خاموش شد.

اااااه تازه گرفتم… اينا لامپاشونم کنترل داره. يا خــــدا. فکم خورد به زمين. لوستر روشن شد. دکمه ها رو زدم. به حقِ لوسترهاي نديده. هر دکمه و که مي زدي يه رنگ بهش اضافه مي شد.

يه کم که با کُنتِرل بازي کردم خسته شدم و رفتم سمتِ اتاقِ حمـــال. از در اتاق رو پنجه پا ايستادم تا بتونم ببينمش. هنو خواب بود. اخــــي مثل سخندون تو خواب خوردني ميشه. به خودم اخم کردم، آخه اين گل پسر خوردن داره؟ خوردن که داره. اما چون بد اخلاقِ نه کاريش ندارم. تازه زورگو هم هست. پس ديگه اصلاً نمي خورمش.

به پهلو خوابيده بود. يه دستش زيرِ سرش بود يعني يه طرفِ صورتش رو دستش بود و يه دستِ ديگه اش بالا تر روي بالشت بود. بچه ام چه بالا شهري خوابيده…

شونه اي بالا انداختم و عقب گرد کردم. با کلاسا کلاً خوابيدنشونم فرق داره. جلويِ آينه قديِ تو راهرو که مي رفت سمتِ پذيرايي ايستادم و نگاهي به خودم انداختم. همينجور داشتم قد و بالام و نگاه مي کردم که متوجه چيزي تو جيبِ مانتوم شدم. ابروهام براي فرکِ بيشتر به هم نزديک شد. اين چي بود؟

چسبِ جيبم و باز کردم و اوردم بيرون. هـــــي اين که همون ميکروفنِ هستش. اي ول ساتي… يه نگاه تو اينه انداختم و يه نگاه هم به بلند گو…

يه نگاهِ دوباره به بلند گو مصمم ترم کرد. فوري شالم و که دورِ گردنم بود برداشتم و موهام و باز کردم. مانتوم و از تنم در آوردم. اما چيزي از زير نداشتم دوباره پوشيدمش و دکمه هاش رو باز گذاشتم. اينجوري فقط بينِ دو قسمتِ لباس زيرم معلوم بود و کمي تا قسمتي شکمم. نچ نچ تموم گردنم تا نوکِ قله پر از کبودي بود الهي روزِ عروسيت خشتکت پاره شه. پسر? هيز. اخه رواني مگه من پسونک بودم که اينجوري ميکم زدي؟

دستي تو موهام کشيدم و پر ذوق رفتم سمتِ پذيرايي. باس برم رو يه جايِ بالا که بتونم تمرکز کنم.

نگاهي به مبلا انداختم اما خيلي خوب نبودن. دوباره نگاهم چرخ خورد تو خونه. رو يه چيز ثابت مونده. دستام و انداختم کنار و خيلي ريلکس شروع کردم به قدم زدن. زير لبي و آروم سوت مي زدم و به ميز ناهار خوري نزديک مي شدم. باورم نمي شه تا چند لحظه ديگه مي خوام کنسرو اجرا کنم.

با يه پرش رفتم سرِ ميزناهار خوريِ چوبي. نيشم تا گوشم باز بود و به تماشاچي هايي که به خاطرِ من سر و دست مي شکستن نگاه مي کردم. البته تماشاچي هاي خيالي.

بلند گو و روشن کردم و کنسرو رو شروع کردم:

ـ آقايون خانما لطفاً ساکت باشد. آروم.. من مطعلق به همتونم. من به وطنم ايران مفتخرم. من يه ايرانيم ايراني.

لطفا پسراي مجرد و متاهل جدا وايسن. به دليلِ مسائلِ امنيتي وگرنه فرک نکنيد من قرارِ مجردارو تور کنم. بله. محضِ اطمينان هر چي دخترِ خوشگل تو جمع هست شوت کنيد بيرون. البته محرتمانه شوت کنيد که بهشون بر نخوره.

آقا پسراي مجرد براي گرفتنِ امضا بعد از برنامه برن سمتِ در پشتي. با ماشيناي خودتون دنبالم نياييد اتوبوسِ جعفر آقا رو گرفتم هم همه با هم يه خوش مي گذرونيـــم، هم پولي تو جيبِ جعفر جون مي ره.

خوب ساکت که شروع کنيم من مي خوام آهنگِ فقط يه نگاه از اندي و بخونم. مي دونم که مي دونيد خيلي خيلي اهنگ مذخرفيِ براي همين انتخابش کردم. راحت ميشه حفظش کرد با پا رو زمين ضرب بگيريد و اول تا اخر با من تکرار کنيد:

ـ … ديـــــ .. ريـــــــ … ديـ ديـ … دي دي دي …

ـ ديـــــ .. ريـــــــ … ديـ ديـ … دي دي دي … فقط يه نگاه…

سرم و مي بردم عقب و جلو موهامم مي رفت و مي يومد. خم مي شدم به سمتِ طرفدارا و به دستشون که سمتِ من دراز بود مي زدم. دستم و بردم بالا و شروع کردم پريدن. اما چون به ميز مطمئن نبود حرکت و عوض کردم و شروع کردم به قِر دادن…

ـ … ديـــــ .. ريـــــــ … ديـ ديـ … دي دي دي … فقط يه نگاه…

ـ فقط يه نگاه… ـ فقط يه نگاه

ـ آهنگِ درخواستي هم قبول مي کنيد؟!

ـ مديرِ برنامه هاي من کجاست؟ علي کلاغ کجايي؟ اين آقا و بنداز بيرون داره برنامه و به هم مي ريزه.

اما يهو ساکت شدم. ما که اينجا اصلا کنسرو نداشتيم؟! پس اين صداي پسر مالِ کي بود؟ اوه يا جدِ سادات اين آق پليس نبود؟ از خواب بيدارش کردم؟ اوه با اين صدا بيدار نشده باشه تعجب داره… پس چرا من يادم رفت؟ باز دوباره ميکروفون ديدم عقلم از کار افتاد. يکي تهِ مغزم فرياد زد تو از اولم عقل نداشتي که بخوات کار کنه. بيا اينم از وجدانِ من.

ـ آقا پسرا استپ، استپ… هوا پسِ… چيزِ يعني ابريِ… تغييرِ مسير مي ديم…

ـ ممد نبـــودي ببينـــي… ســــــاتي بدبخت گشته… حمـــال بيدار گــشته…

يهو ديگه صدا نيومد.. نگاهي به بلند گو انداختم… چند بار زدم سرش. اي بابا چرا کار نمي کنه…

ـ يک… دو… سه… يک… دو… سه… عروس… عروس… انتر… دوماد… حمــال… نه يعني پليس…

اي بابا هر چي مي گي کار نمي کنه… غمگين نگاهش کردم. يعني سوخت؟

زير چشمي به بغل دستم نگاه کردم. حمال دست به سينه به ديوارِ راهرو تکيه داده بود و يه جوري به من نگاه مي کرد. همونجا رو ميز نشستم و گفتم:

ـ جونِ تو وقتِ مناسبي براي حالگيري نيست. من الان عزادارم. بيا به علي کلاغ گفتم بيرونت نکنه يه نگاه به اين بنداز.

دوباره به بلند گو اشاره کردم:

ـ از اين چُسکيا بود. من خيلي دوسش داشتم. بلتي درست کني؟

فرک کنم مي خواست بخنده اما داشت خودش و کُنتِرل مي کرد. شايدم ما اينجوري فرک مي کردم. در هر صورت اومد نزديکم و با اشاره به ميزش گفت:

ـ راحتي؟

ـ خواهش مي کنم اصلاً خودتون و ناراحت نکنيد. من راحتم هـــيچ مشکلِ جدي وجود نداره.

چپ چپ نگاهم کرد و بلند گو و از دستم گرفت. دوباره غمگين شدم. ميکروفونِ قشنگم… دورانِ خوشي و با هم داشتيم. نفسم و سخت دادم بيرون:

ـ حِيف بشه. جوونِ خوبي بود. چه شيطنتا که با هم نکرديم. چه عروس و دامادايي که انتر نشدن. چه کنسروا که با هم نرفتيم. هـــِي…

ـ حالت خوبه؟ کنسرو نه کنسرت.

ـ چــي؟ کُ…رسِت؟ بـــي تــــربيــت.

ديگه نتونست خودش و کنترل کنه غش غش، با صداي بلند زد زيرِ خنده. حالا بخند، کي نخند؟!

ـ يارتاقان… حرفِ خاک تو سري زدي فرک کردي ما يابوييم؟ نمي فهميم؟ تازه خنده هم مي کني؟

کم کم صداي آرومتر شد و در حالي که هنوز با يه سيخونک مي زد زيرِ خنده گفت:

ـ ساتي گفتم کنسرت.

خودم و جمع و جور کردم. همينمون مونده اين از ما ايرات بيگيره.

ـ خوب همون کُ نسرت.

يه نگاه به سر تاپام کرد و گفت:

ـ باتريش تموم شده. تا تو دکمه هات و ببنيدي من ميرم اماده شم.

يه نگاه به خودم انداختم. يه نگاه هم به حمــــال. بيخيال داشت مي رفت سمتِ اتاقش. آبرويي هم مونده از ما که نرفته باشه؟

تو ماشين بوديم داشتيم مي رفتيم نمي دونم کجا. اين به ما صُبونه نداده بعداً انتظار نداشته باشه ما با ادب باشيم. آخه داشتيم ميومديم بش گفتيم خَر پول . خيلي جدي و خشن گفت:

ـ بهتره بي تربيت نباشي.

ايــش خدايا آخه چرا هي مي زني پسِ کل? ما؟ کسي که ديروز دست مي کشيدم سرش و بش مي گفتيم پشمالو حالا شده پولدار.

ـ من تو خونه وسيله کافي براي پذيرايي نداشتم. الان مي ريم صبحونه مي خوريم بعد به کارا مي رسيم .

ـ حالا همچي حرف مي زني هر کي ندونه فرک مي کنه از ديشب برامون چي کردي. والا تو که مي دوني پذيرايي يعني چي پس چرا ديشب با چشمِ قصاب به ما نيگا مي نداختي؟

آرنجِ دستِ چپش و به پنجره تکيه داده بود و دستِ راستش روي فرمون بود. وقتي اين حرف و شنيد دستش روي فرمون ضرب گرفت. اي بابا اينم زود عصبي ميشه ها. معلومه خودش و کنتِرل مي کنه که جوابِ مارو نده. اما چه خوشگل، جدي رانندگي مي کنــه!

کنارِ يه سفره خونه سنتي نگه داشت و پياده شد. نگاه کن يه نگاه به ما نمي ندازه. بي ادبِ بي شخصيت. آدم نا محترم. حيف که گشنمه و الان معده ام جاي مغزم تصميم مي گيره وگرنه از جام تکون نمي خوردم.

از ماشين پياده شدم و دنبالش رفتم. از درِ چوبي که وارد مي شدي يه حيات بود که پر از سنگريزه و اينا بود. اطرافشم تخت چينده بودن. يه کناري يه در بود که حدس مي زدم آشپزخونه باشه. به جايي که اين پسره نيشسته بود نيگاه کردم. خيلي هم خـــوب. هم کنجِ هم دنج… نمي دونم چرا با ما حرف نمي زد همه اش حواسش به گوشيش بود و گاهي يه چيزِ مشکي مي ذاشت تو گوشش گوش مي کرد.

مام چيزي نگفتيم و ساکت نشستيم. شايد اگه ترسِ زندون نبود باش دو قدمم نميومديم.

ـ زري بيا بشين کنارم.

شونه اي بالا انداختم و جوابش و ندادم:

ـ زري خانوم چند لحظه تشريف بياريد.

ـ شوما کار داري خودتم تشريف بياريد.

يهو تو جاش نيم خيز شد، منم نه اينکه ترسيده باشما اما به دلايلي دلم ريخت پايين. زود رفتم نيشستم کنارش. چيزي نگفت اما لبخندِ موزيانه اش و ديدم. ايـــش… پسر? کلنگ حالا فرک کرده ازش مي ترسم.

منو رو داد دستم و گفت:

ـ ببين چي مي خواي؟!

بدونِ اينکه نگاه کنم گفتم:

ـ ما املت مي خوريم. با خيارشورِ فراوون. يعني خيلي ديگه…

سري تکون داد و سفارش ها رو به پسرِ جووني که تازه پشتِ لبش سبز شده بود داد و نيم نگاهي به من انداخت و جدي و بي مقدمه گفت:

ـ ببين زري هيچي قرار نيست تغيير کنه. امروز که مي ري خونه صد در صد مياد ببينتت و مي پرسه که چرا ديشب نبودي؟ يا هر چيزي؟ تو بايدمثلِ قبلت باشي. گاهي بهش رو ميدي گاهي هم خيلي قشنگ بهش مي فهموني که حدش کجاست. سعي کن مثلِ هميشه نا متعادل باشي!

چپ چپ نگاهش کردم. من نامتعادلم؟

ـ البته منظورم و بد برداشت نکن. يه چيزي هم يادت باشه حسابِ شخصي اين بين نداريم. بعد از انجامِ اين ماموريت حسابِ شخصيت رو تسويه کن. چه با من چه امير عباس. اکي؟

ـ تو از کجا مي فهمي ما چه جوري با اون جلبک رفتار مي کنيم؟

ـ بايد تا حالا فهميده باشي که ما تو ماشينِ امير شنود داريم. يه جور برد هايي که تو ش چندين مايک کار گذاشته شده.

ـ يعني تا اين حد مهمِ؟!

ـ مهم تر از اين حد. فقط يادت باشه هيچ وقت و تحتِ هيچ شرايطي اسمي از برد و مايک يا هر چيزي که از دهنِ من و همکارام مي شنوي نبري. بايد فکر کنه که تو هموني هستي که قبلا بودي. يعني آشنايي با اين وسائل و ابزارها نداري.

بقيه اش و بگم؟

ـ بـُـفرما…

ـ ببين زر…

ـ صبر کن ما همين اولي يه چيز رو مشخص کنيم. مگه نه اينکه همه چي مثلِ اولِ؟

ـ اوهوم…

مَرَض…

ـ مگه نه اينکه هيچي تغيير نکرده؟

ـ درسته.

خوب پس اسمِ ما هم نبايد تغيير کنه. يعني بايد ساتي بمونه.

چيزي نگفت ادامه داد:

ـ تو بايد آموزش ببيني. يه جاهايي مي ريم. يه چيزايي مي بيني که بايد قبل از امتحانشون آمادگيش رو داشته باشي. اين و بدون که تحتِ نظري. در هر شرايطي مي فهميم کجايي و چي کار مي کني. يعني دارم خيالت و راحت مي کنم و بهت مي گم که تنها نيستي. اما باز تنها چيزي که ممکنِ کار دستت بده رفتارتِ. همه چيز مثلِ قبلِ…

ـ آقا يعني تو دست به آبم مياييد؟ قبول نيست. پس از الان بگم صداهاي ناجور شنيديد ما نبوديمـــا…

اخمي کرد که انگار براي کنترلِ خنده اش بود و گفت:

ـ اگه يه روزي اومد که فکر کردي امير همه چيز و مي دونه و مي خواد بلايي سرت بياره چي کار مي کن؟

ـ هيچي ديگه مي گيم ما نه تهِ پيازيم نه تهِ خيار. همه اش تقصيرِ اين حمــال بود.

کلافه دستي تو موهاش کشيد و گفت:

ـ تو همچين موقعيتي بايد سکوت کني. هميشه سعي کن نه اطلاعاتِ غلط بدي نه درست. چون ممکنِ از همون غلط ها به راهِ درست برسن… و اما اگه اطلاعات در اختيارشون بذاري راحت مي کشنت. مي فهمي؟ وقتي لبِ مرزي به اندازه يه مورچه يا شايدم کمتر حرف بزن. سعي کن تشنه ات باشن تا اينکه سيراب وگرنه هيچ شانسي براي نفس کشيدن نداري.

ـ من اگه گير بيفتم به اين مراحل نمي رسم. با اجازتون همون اول سکته ناقص مي زنم.

ـ مي دونم! تو کاريت نباشه. مطمئن باش همه جورِ آموزش مي بيني. انقدر که خودت ياد بگيري چطور رفتار کني.

کمي سکوت کرد و ادامه داد:

ـ تو فقط بايد سعي کني بفهمي امير ازت چي مي خواد؟ به چي اصرار داره و چي باعث شده پا تو اين محل بذاره؟ البته نبايد ناشيانه قدم پيش بذاري.

بويي کشيدم و يدونه از خيارشو را که اومده بود رو تخت و انداختم بالا.

ـ ما همين الانم مي دوني اون چي مي خواد.

ـ چـــــــي؟!

ـ بذار کوفتمون و بخوريم بعد مي گيم.

مچِ دستم و محکم گرفت:

ـ همين الان بگو، ســـاتي.

ـ شرمنده.

ـ همين الان…

ـ اي بابا… خــوب اون من و مي خواد…

بعد غش غش زدم زيرِ خنده..

ـ مگه من با تو شوخي دارم؟ تا حالا انفرادي رفتي؟!

ـ نه از اين به بعدم نمي رم. شوما برو خوش بگذره! جدي گفتم… اون من و مي خواد…

چشماش و ريز کرد و متفکر نگاهم کرد:

ـ اگه شوخي نمي کني… اون تو رو بي منظور نمي خواد…

يه خيارشور ديگه انداختم بالا و گفتم:

ـ دقيقا گل گفتي. از ديشب که فرک کردما فهميدم که ما يه راهي هستيم براي رسيدن به هدف…

ـ پس بگرد دنبالِ اون هدف…

ـ گشتن لازم نداره…

اندفعه محکم تر مچِ دستم و گرفت:

ـ درست حرف مي زني يا نياز به اتاقِ بازجويي و پنج شش جفت چشم و چند مدل ضبطِ صوت داري؟

نيم نگاهي بهش انداختم. الان وقتِ مسخره بازي نيست. نه اينکه بترسم معلومه چقدر کلافه است. اين و از ديشبم فهميدم که احتمالا خودشم براي بستنِ اين پرونده تحتِ فشارِ. گفتم:

ـ مي زنم…

ـ خـــوب؟!

خيارشورم و قورت دادم و گفتم:

ـ اون من و مي خواد تا…

بذار يه جور ديگه بگم بيبين اون وقتي ديد ما باش راه نمياييم. از درِ احساس وارد شد. البته من تا ديروز فرکشم نمي کردم که با نقشه داره خودش و به ما نزديک مي کنه اما حالا…

ـ خُـب؟

ـ خُـب به روي جمالِ بي نقطه ات. خب بهت گفته بودم که اون مي خواد خونه ام و تعمير کنه؟ مي خواد برام حفاظ بذاره براي در زير زمين يه فرکايي داره که شب کسي نره توش بخوابه. براي در اصلي هم.

هنوزم گيج داشت من و نگاه مي کرد.

ـ بعد بهت مي گم جلبک بهت بر مي خوره. تو چطوري پليس شدي؟ اون خون? ما و مي خواد. اونم خالي. به انداز? سه، چهار روز.

ـ خـــونه…

اين چيزي بود که زيرِ لب زمزمه مي کرد. اما معلوم بودحسابي گيج شده. دوباره به من نگاه کرد:

ـ بنظرت اون چرا بايد اصرار به داشتنِ خونـ? تو اونم تو يه مدت محدود داشته باشه؟ تو سه روز چه کاري مي تونه تو خونه ات داشته باشه؟!

يه لقمه ديگه زدم تو رگ و گفتم:

ـ شوما باس اين و بفهمي نه ما..

بلند شد:

ـ بايد بريم. اصلاً شايد فقط مي خواد خونه و تعمير کنه. اما مشکوکِ.

حتي وانستاد ما بلند شيم عجب آدميِ ها… هر چي املت مونده بود ريختم تو يه نون لواش. خيارشورا هم ريختم روش. تو راه مي خورمش. اصراف حرومِ.

بلند شدم و دنبالِ حمال که حساب کرده بود و داشت مي رفت بيرون راه افتادم.

پر سرعت و متفکر رانندگي مي کرد. جوري که من فقط مي تونستم تند تند از لقمه ام بخورم تا تموم شه. آخه اينطور که اين رانندگي مي کرد مطمئن بودم زود به مسير مي رسيم. اونوقت املتِ بيچاره ام نخورده باقي مي موند.

کنارِ يه آپارتمان نگاه داشت. منم گازِ آخر و زدم و فاتح? املت خونده شد.

ـ حالا مي فهمم سخندون به کي برده. يه تعارف نزني.

ـ آخ آق پليس تازه يادم افتاد تو اصن نخوردي. بسوزه پدرِ حواسپرتي. مي خوري؟ بيارم بالا؟!

ـ حالم و بهم نزن ساتي.

غش غش زدم زيرِ خنده. اوه اوه چرا قيافه اش اينجور مچاله شد؟

ـ مطمئني؟

پر حرص گفت:

ـ ســاتي… بهتره پياده شي تا همين الان دندونات و نريختم تو حلقت.

ـ چه خشن.

سريع برگشت سمتم که مام پريديم پايين. اوضاع خيز خيتِ اعصابم که کلاً از اول نداشت مي زنه لهمون مي کنه.

خودشم پياده شد و با هم رفتيم تو آپارتمان.

ـ کجا داريم مي ريم؟ خونه افغانيا؟

ـ همونجور که متفکر به رو به رو خيره بود و مي رفت گفت:

ـ آره. مي خوام بگم تا جا داره به انداز? مخي که ديشب تا حالا از من خوردي بزننت.

ـ اوووه پس خيلي مخت و نخوردم. آخه مي دوني آق پليس معمولاً زياده روي که مي کنم بتول و جميله خودشون حسابي از خجالتم در ميان. وقتي تو خودت نمي خواي مارو پاره پوره کني يعني خيلي هم خوب بودم.

دست انداخت دورِ گردنم و ما که ايستاده بوديم بيرونِ اسانسور براش حرف مي زديم و کشيد تو . همونجور که گردنم تو دستش بود فشار مي داد گفت:

ـ اخر اين زبون کار دستت مي ده.

ـ اخ آخ مگه مريضي. عجبا. شيطونِ مي گه يدونه با پا بزنم جاي حساسش. گردن و ول کن بابا…

چيزي نگفت دستش و شل کرد و بعدم برش داشت.

دستم و بردم جلويِ کمربندش و يه بشکن زدم و همزمان صداي بوس فرستادن درآوردم. طفلي فرک کرد مي خوام دست بزارم رو زيپش يه تکوني خورد و گارد گرفت. منم که همين و مي خواستم دوباره زدم زيرِ خنده. اين بار مچِ دو تا دستام و تو دستش گرفت و من و کشون کشون برد سمتِ يه واحد.

چند لحظه بعد وقتي يه آقاي نسبتاً مسن در و باز کرد اولين حرفِ حمال اين بود:

ـ دستم به دامنت. يه کار کن نتونه اصن حرف بزنه.

مرد با تعجب به من نگاه کرد و بعد به حمال که کم مونده بود دستام و خورد کنه. بعد لبخندِ خبيثي زد و گفت:

ـ بسپارش به من.

فهميدم اينا مي خوان ما رو بکشن. بلند گفتم:

ـ آآآآي قاتلا… چرا زير و رو کشيديد. بي معرفتا. چند نفر به يه نفر. آآآآي ولم کنيد.

ـ دخترم آروم. من که اصن نگرفتمت. دخترم يواش تر.

ـ آآآه پدرم پس اين دستِ گاوي برايِ کيه؟

با اين حرف رو مچِ دستم فشارِ بيشتري و حس کردم. پشت بندش اون مردِ مسن خنديد و گفت:

ـ فرزام دستش و شل تر بگير. بهتره بياييد داخل.

اين و گفت و رفت کنار. همونجور که سعي مي کردم از دستِ اين غول تشن بيام بيرون رفتيم تو. خونه انقدر بوي عود و اينا ميداد که دلم مي خواست همونجا بگيرم بخوابم.

ـ اوفــــ برعکسِ خونه اين آقا که پر از بويِ مشروباتِ خاک تو سريِ خونه شما چه خوشبواِ.

پيرِ مردِ با تعجب برگشت سمتِ حمال. کمي نگاهش کرد و با اخمي توام با خنده گفت:

ـ چشم سرهنگ روشن! پس بلاخره رفتي سمتِ مادر!

فرزام نفسش و سخت داد بيرون و گفت:

ـ من که اطلاع دادم دارم يه دخترِ نامتعادل و ميارم پيشتون.

من که ديدم اين مردِ بايد براي حمال مهم باشه گفتم:

ـ البته شايد نا متعادل باشم. اما اونقدر خنگ نيستم که نفهمم اين آق پليس داره خاک تو سري پشتِ خاک تو سري مي کنه. الانم نمي گه يه وقت من روم باز ميشه به من مي گه دارم مي برمت پيشِ افعانيا.

بلند و مردونه خنديد و رو به من گفت:

ـ اگه فرزام و نمي شناختم حتما حرفات و باور مي کردم دختر.

ـ به جدِّ سادات قسم آقا امروز صبح آهنگاي غيرِ مجاز درخواست مي کرد. يه گوشه ايستاده بود پا مي کوبيد زمين هي مي گفت فقط يه نگاه.

فرزام زيرِ گوشم گفت:

ـ از اين در که مي ري بيرون نه؟

ناباور و با تعجب و چشماي گرد شده نگاهش کردم.

ـ خجالت بکش آقا… اين حرفا کدومِ؟ استغفرالله جلويِ يه آقاي پدر به من مي گه اگه مادرِ بچه هام نکردمت؟! يعني چــي ؟! مگه آدم هر چي و که دوست داره به زبون مياره؟ خجالت داره. اينجا دخترِ جوون و چشم و گوش بسته هست. بفرماييد بيــرون آقا…

با چشماي گرد شده به من نگاه کرد. اما لحظه اي بعد با نگاهي خبيث به مرد گفت:

ـ من بايد برم براي گريم. همينطور نياز به کمي فکر کردن دارم. قبلا که گفتم چي مي خوام… کاري نداريد؟

با جمله اخرش نگاهِ خمصانه اش و از من گرفت و رو به مرد که داشت با ابروهاي بالا رفته نگاهش مي کرد دوخت.

وقتي اون مردِ گفت مي تونه بره. سري به نشونه احترام خم کرد و آروم و زيرِ لبي به من گفت: ” کارِ امروزت بي جواب نمي مونه. مطمئن باش قبلِ اينکه برگردي پيشِ خواهرت تنبيه مي شي.”

رفت بيرون. وقتي در بسته شد. رو به مرد گفتم:

ـ شما شاهدي؟ تهديد به قتل تو روزِ روشن جلوي يه مرتِ بزرگي مثلِ شوما. شهادت مي ديد ديگه؟!

مرد خنده اي کرد و رفت سمتِ يه اتاق:

ـ من فرهادم. هر جور دوست داري صدام کن. انقدرم فرزام و اذيت نکن اينروزا اعصابِ درست حسابي نداره.

ـ اين که جلبک تر از حمالِ. يه اسم به ما داده مي گه هر جور دوست داري صدام کن. الان مگه من چند تا انتخاب داشتم؟ چشمام و براش لوچ کردم و گفتم:

ـ فري جلبک چطوره؟!

چپ چپ نگاهم کرد:

ـ خيلي پررويي دختر.

5/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x