رمان هیلیر پارت ۱۳۷

4.6
(76)

 

 

 

 

دوباره کوبیدم به بازوش و جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:

 

– رویین!

 

قهقهه زد و گفت:

 

– وای دلیار! نعنایی! اگه فک کنی ادامسه چی؟

 

چشم درشت کردم و گفتم:

 

– نه عزیزم! اونی که من دیدم اصلا ممکن نیست با آدامس اشتباه گرفته بشه!

 

ابرویی بالا انداخت و گفت:

 

– اینم حرفیه!

 

دست بلند کردم و یدونه از نعنایی هاشو برداشتم و گفتم:

 

– انتخاب خوبیه!

 

دست به سینه شد و با خنده گفت:

 

– توت فرنگی نمیخوای؟

 

چینی به بینیم انداختم و گفتم:

 

🎆HEALER

🖤#PART_690

 

 

 

– نمیخوام مزه آب نبات بده! خیلی جلفه!

 

پقی زد زیر خنده و گفت:

 

– پس بهت قهوه رو پیشنهاد می کنم! فکر کنم طرح پیرهن چهارخونه هم داشته باشه! حرف فلسفی هم می زنه تازه!

 

انقدر خندم شدید شد که نشستم روی زمین و دلمو گرفتم! داشتم جر می خوردم! خداروشکر وسط ظهر بود و کسی نبود توی فروشگاه وگرنه شرفمون میرفت.

رویین بلند گفت:

 

– رندوم پنج تا بسته بر میدارم! شایدم شیش تا!

 

بلند شدم و گفتم:

 

– مگه میخوای به نفت برسی رویین؟

 

با اعتماد به نفس گفت:

 

– وقتی کم اومد و مامان شدی اون وقت بهت میگم! این دو شبو اختیاط کردم، دیگه از خبرا نیست!

 

سبدو هل دادم و با خنده گفتم:

 

– آبرومون رفت بیا بریم! این جا دورتادورش دوربینه! شت…خاک بر سرم، فکر کنم اون یارو یکی از سربازای تو باشه!

 

🎆HEALER

🖤#PART_691

 

 

سریع برگشت سمت جایی که من اشاره کرده بودم. یه سرباز داشت میومد سم ما.

رویین سریع عینکشو زد و کلاهشو کشید پایین تر…

با خنده گفتم:

 

-چیه؟ می ترسی حرف در بیارن برات؟ فکر کن بگن هیتلرو دیدیم داشت اندازه ذخیره یک سال یه زوج معمولی کاندوم لیمویی بر میداشت!

 

از سربازه رد شدیم. رویین عینکشو برداشت و گفت:

 

– خوشمزه شدی دلیار خانم. از اون ویدیویی که از من آپلود کرده بودی چه خبر؟

 

پشت چشمی براش نازک کزدم و گفتم:

 

– از تو نبود! از خودم بود با حدود بیست ثانیه تصویر تو توی رفلکس شیشه.

 

جواب داد:

 

– فعلا اونی که خواستگار داره منم!

 

با خنده گفتم:

 

– دارم یکی یکی می پرونمشون! بیخ ریش خودمی.

 

یه شیشه روغن زیتون پرت کردم طرفش توی هوا گرفتش و گفت:

 

– تو واقعا عقل تو سرت هست؟ شیشه ای بود این!

 

🎆HEALER

🖤#PART_692

 

 

 

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

 

– مطمئن بودم میگیریش!

 

به تاسف سری تکن داد. پرسیدم:

 

رویین؟

 

به طرفم سر برگردوند. ادامه دادم:

 

– یه چیزی توی من هست که بیشتر از همه دوستش داری. اون چیه؟

 

با تمسخر گفت:

 

– چه سوال لوسی!

 

هم زمان که ماکارونی شکلی بر می داشتم گفتم:

 

– بگو دیگه!

 

دستاشو کرد توی جیبش و زل زد به سقف و سریع گفت:

 

– توی ظاهرت، موهات! قبلا بهت گفتم نظرم راجع به موهات چیه! و یه چیز دیگه!

 

و بعد با لبخند موذیانه ای نگاهم کرد…

 

🎆HEALER

🖤#PART_693

 

 

 

کنجکاو گفتم:

 

– چی؟چی؟ بگو بگو بگو!

 

تک سرفه ای کرد و با نیش باز گفت:

 

– نمیدونم از وجودشون آگاهی یا نه ولی روی کمرت چال داری! خیلی سکسیه!

 

با غرور گفتم:

 

– میدونی یه ویژگی نادره؟ خیلیا ندارنش!

 

سری تکون داد و گفت:

 

– کلا تو موجود نادری هستی!

 

خندیدم و یه بسته لوبیا براش پرت کردم. روی هوا گرفتش و گفت:

 

– ولی توی رفتارت، رفتاری که با من داری… وقتی دستتو می کنی توی موهام خوشم میاد.

 

رفتم جلو و کلاهشو برداشتم، دستمو آروم سر دادم بین موهاش و گفتم:

 

– پس پاشنه آشیل تو اینه؟

 

عمیق خیره شد توی چشمام. با اون مژه های لعنتی و بلندش که سیاهی بی انتهای چشماشو قاب گرفته بود. صادقانه گفتم:

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 76

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان سونامی 3.8 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه : رضا رستگار کارخانه داری به نام، با اتهام تولید داروهای تقلبی به شکل عجیبی از بازی حذف می شود. پس از مرگش وفا، با خشمی که فروکش نمی…

دانلود رمان بامداد خمار 3.8 (13)

۱ دیدگاه
خلاصه رمان   قصه عشق دختری ثروتمندبه پسر نجار از طبقه پایین… این کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با این تفاوت که داستان از زبان رحیم (شخصیت…

دانلود رمان آنتی عشق 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: هامین بعد ۱۲سال به ایران برمی‌گردد و تصمیم دارد زندگی مستقلی را شروع کند. از طرفی میشا دختری مستقل و شاد که دوست دارد خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.…

دانلود رمان پاکدخت 3.4 (17)

بدون دیدگاه
    خلاصه: عزیزترین فرد زندگی آناهیتا چند میلیارد بدهی بالا آورده و او در صدد پرداخت بدهی‌هاست؛ تا جایی که مجبور به تن فروشی می‌شود. اولین مشتریش سامان معتمد…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
5 ماه قبل

واییی.دستت درد نکنه.نمی دونم چی بگم.خیلی خوبی قاصدک جونم.😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x