رمان هیلیر پارت 167

4.3
(54)

PART_805

 

 

 

چشمامو با درد بستم… نه! نه! این نمی تونست درست باشه..

این صدای شاد و قشنگی که پر از عشق گفته بود عمو فری جونم نمی تونست صدای دلیار من باشه..

 

این عمو فری که دلیار شب و روز ازش اسم می برد نمی تونست اون آدم آشغال و نجس کابوسای من باشه!

 

قاتل بلک سوان من نمی تونست خالق پیانیست شدن دلیار باشه…

 

تیکه های پارل هر لحظه بیشتر و بیشتر کنار هم قرار می گرفت..

همه چیز هر لحظه بد و بذتر میشد!

تیره تر!

کثیف تر…

 

دلیار دستاشو محکم حلقه کرد دور گردن عموش…

انگار دستاشو محکم حلقه کرده بود دور گردن من و داشت خفه ام می کرد! داشت منو می کشت! هوا بهم نمی رسید!

 

دلیار؟

بین این همه آدم، بین هشت میلیارد جمعیت جهان باید دلیار من میشد همونی که این آدم فرستاده بود تا …

این ادم دل آی منو فرستاده بود؟

فرستاده؟

 

دلیار دلیار دلیار…

کاش منو می کشتی!

کاش تفنگ بر می داشتی و مستقسم شلیک می کردی وسط ابروهام!

کاش این کارو می کردی به جای این که خنجر برداری و فرو کنی تو پشتم!

بچها اگه شما هم مثل من دارین میبینین که همه ناتکویناشونو میلیونی میفروشن و شما جا موندین الان وقتشه! این ناتکوین جدیده! خیلیم کیوته بازیش. این متنو لمس کنین و شروع کنین.

 

PART_806

 

 

 

حالا باید چه خاکی به سرم می ریختم؟

باید دقیقا چه غلطی می کردم؟

من آدم این بازی نبودم!

من دوباره بازی خورده بودم!

این مرد دوباره منو بازی داده بود!

دوباره هر کاری دلش می خواست با من کرده بود!

دوباره شده بود همونی که قسم خورده بودم دیگه هرگز اجازه ندم بشه…

من شده بودم بایچه دست یه نفر…

کاش دوباره بلک سوانم رو میشکست…

کاش این بارم لپ تاپمو با همه ملودیای توش خورد می کرد!

کاش دوباره منو کتک می زد و از خونش پرتم می کرد بیرو«!

کاش دوباره بهم می گفت حروم زاده!

کاش دوباره منو جلوی یوجین با گه یکسان می کرد اما…

کاش هر کاری می کرد بجز این…

کاش هر چیزی میشد بجز این…

کاش هر کسی رو میفرستاد سراغم بجز دلیار!

کاش یه آدم اجیر می کرد قلبمو نشونه بگیره نه این که یه آدم اجیر کنه که قلبمو نشونه بگیره!

کاش دوباره مدیا رو می خرید! کاش دوباره زندگیمو زیر و رو می کرد اما دلیار نه….

کاش بتمو از همه میشکست…

کاش تصوراتم از همه رو زیر و رو می کرد اما دلیارو نمیشکست…

کاش تصویر دلیارم این طوری جلوی چشمام خورد نمی شد…

کاش نمی دیدم ان روزو…

کاش گلدون دلیار خورد نمی شد…

کاش من دیشب می مردم از غصه دوریش…

کاش جون می دادم و نمی دیدم جونم این طوری داره جلوی چشمام جون میده!

کاش یه نفر یه سیلی می زد توی گوشم و مجبورم می کرد از خواب بیدار بشم ای کاش…

ای کاش ….

کاش این ای کاشای لعنتی خفه می شدن…

کاش حداقل این قدر همه چیو رنگی و واضح نمی دیدم…

کاش هنوز سیاه سفید بود دنبام…

کاش…

کاش…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 54

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان آن شب 4.4 (14)

بدون دیدگاه
          خلاصه: ماهین در شبی که برادرش قراره از سفرِ کاری برگرده به خونه‌اش میره تا قبل از اومدنش خونه‌شو مرتب کنه و براش آشپزی کنه،…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
1 ماه قبل

همش کاش بود😟

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x