رمان پرستش پارت 2

درحاليکه تو صورتم خيره بود و ارام ارام دستشو به سمت صورتم مياورد

گفت

_ديدي رام شد؟؟

دستشو لاي موهامو کرد

سرمو به عقب کشيدم

پوزخندي زد..

_کاريت ندارم…نترس خوشگلممم

بعد انگشت اشاره اش رو

روي بازوم بالا و پايين ميکرد..

تنم مور مور شد…

توهمون حالت شروع کرد با شايان حرف زدن

_خب چند؟؟

من که پسنديدم

شايان سيگارشو روشن کرد

_خودت ميدوني مث ترسا کم پيداست

مرد چونمو گرفت و بالا اورد لبخندي زد

و توچشمام خيره شد

_معلومه که ميدونم

ببين اون چن تا دختر قبلي

اين ملکه است…

_خوبه که ميدوني…پس بايد اينو بدوني که قيمتشم بالاست

_هرچي باشه ميدم..

خدايااا انگار من کالام که داشتن راجب فروختنم اينجوري حرف ميزدن

خدايااا الان منو بکش ولي نذار برم زير دسته اين پيرمرد هوس ران..

شايان نيوشارو صدا زد

_نيوشا..ببرش بالا

مرد دستمو کشيد

_کجا؟چي ميگي شايان من امشب…

شايان ميون حرفش پريد

_نه نشد ديگه تورج خان..

خودت خوب ميدوني تا تمام و کمال جنس ها پول هارو ندي اون همينجا ميمونه…

مرد که الان فهميدم اسمش تورجه

زير لب غريد..

قبل از اينکه پاشم لباشو به صورتم نزديک کرد

اروم بوسيد و زير گوشم گفت

_ميبرمت ترسا…

چندشم شد

ميخواستم عق بزنم

ميخواستم بالا بيارم روي اين سرنوشت شوم و بده خودم..

به اتاقم رفتم خودمو روي تخت پرت کردمواشکام سرازير شد..

در اتاق بازشد…

از روي تختم تکون نخوردم فکر کردم نيوشاست..

دستي روي شونم قرار گرف برگشتم

شايان بود

خنده ي بلندي کرد

_پاشو بينم دراکولا نگاش کن

همه ارايشت پاک شده

از لحنش تعحب کردم

شايد دلش به حالم

سوخته بود نشستم

دستامو به صورتم کشيدم

_اه پرستش حالا بدتر شد..

لبخندي زدم

_ببين من تورو به تورج نميدم

امشبم فقط خواستم حواستو جمع کني تا بدوني دست از پا خطا کني

چه بلايي سرت مياد

کمي خوشحال شدم بالاخره دعا هام گرفت بالاخره خدا صدامو شنيد

_اما يه کاري بايد کني

پاشد ايستاد

_بايد بري خونه تورج

_چييييي؟؟

_همش نقشه است نگران نباش من هواتو دارم

پوزخندي زدم

_اون تورج به نظرت به من رحم ميکنه؟

_ببين تورج يه قانوني داره

دوسه روز با دخترا کاري نداره هردختري که ميبره

ميخواد دختره رو رام کنه بعد

که هر دو لذت ببرند

و اما کارتو

تورج از من چن تا مدارک داره

و بايد تواونارو برام بياري و

يه چيز ديگه ام هست

نقشه محموله ي بزرگ

که همه دنبالشن

_از کجا معلوم؟اون…

ميون حرفم اومد

_ببين من اونجا کلي ادم دارم

_پس بگو اونا برات بيارن

_هي هي اومدي نسازي کوچلو

من عقلم از تو بيشتره

تورج به اونا اعتماد نداره ولي وقتي مست کنه توراحت با عشوه ميتوني خامش کني

_اگه بفهمه؟

_هه از تورج هوس باز تر کسي نيس

دختر ببينه چيزي حاليش نيس

و منم بچه ها ميگم دوربين هارو قطع ميکنن و هواتو دارن تا صبح فکراتو بکن فردا بايد بري

_من..من..

_توچي؟

_من ميترسم اون…

شايان روبروم نشست و به چشمام زل زد

انگار مهربون تر شده بود

_به من اعتماد کن

کاري باهات نداره

فقط بايد کارو زودتر

تموم کني..

سرمو پايين انداختم و شايان از اتاق خارج شد

تمام شب فکرم درگير پيشنهاد شايان بود

چاره اي نداشتم

نبايد پارو دم اين بشر ميذاشتم…

پدرام

الان دوروزه که از پرستش خبري نيست

خواب به چشم هيچکدوممون نيومده

همه درگيريم و مقصر اصلي منم

_پدرام؟

اوف اين دختره چرا بي خيال نميشه

_چي ميگي غزل؟

_چت شده تو اين چند روزباهام چرا حرف نميزدي

_مگه قبلش حرف ميزدم؟؟

چرا زود خودموني ميشي بين ما چيزي نبوده تو خودت منو همش مهموني دعوت ميکني و بهم ميچسبي

تمومش کن

اگه اون شبم گوشيمو به زور نميگرفتي و جواب نميدادي پرستش نميرفت

همه تقصير تويهههه

داشتم وسط کارخونه داد ميزدم و حواسم به اطراف نبود ديگه واسم چيزي مهم نبود.

غزلم داشت گريه ميکرد

_پرستش کيه ؟

_برو بابااااا اه

به سمت ماشينم رفتم و نشستم

بايد امروزم سر ميزدم کلانتري

شايد فرجي بشه…

پرستش

بالاخره به شايان جوابو دادم

يه گردنبند

بهم داد پشت پلاکش يه ميکروفن زده بود

بهم باز همه چيو گوش زد و

کردو بهم يه گوشي مخفي داد

گفت فقط در مواقع اضطراري

روشنش ميکني

و زنگ ميزني

از نيوشا خواست تا باز ارايشم کنه

اخه بايد باز دلبري کنم

به سمت منزل تورج راه افتاديم

و رسيدم

دوبرابر عمارت شايان بود..

بوق زد

نگهبان درو باز کرد و وارد شديم

کلي درخت داشت

کوفتت بشه

تورج

مثل بهشت بود

محو تماشا ي اطراف بودم

که شايان گفت پياده شو

راه افتادم به سمت پشت باغ

به به

هه اقا تو استخر بود

بلند گفت

_خوش اومدي شايان

به به فرشته ي منم اوردي که

اگه خواستيد لباستونو عوض کنيد بيايد خوش ميگذره

_نه تورج خان فعلا همينجا منتظريم تا شما بياي

_الان ميام

بيرون اومد

فقط يه شورت پاش بود

بي حيا

حوله رو دورش گرفت

و اومد

دستشو به سمتم دراز کرد

به شايان نگاه کردم سرشو تکون داد

که يعني دست بده

دست دادم

لبخندي زد

_اي جان چه دستاي ظريفي..

لبخندي به زور زدم

تورج رو بهم گفت

بريم اتاقتو بهت نشون بدم عزيزم

بلند شدم پشتش راه افتادم

خونه اش انقد زيبا بود

که دهنم باز موند

با ديدن قيافه ام خنديد

بيا عشقم

به طبقه دوم رفتيم

اتاقم از اتاق خونه ي شايان بزرگ تر بود

روي تخت نشست

به پاش اشاره کرد

بيا اينجا

مجبور بودم

روي پاش به سختي نشستم

سرشو تو گودي گردنم

فرو کرد بو کشيد

به لبام نگاه کرد

خواست نزديک تر بشه

که صداي شايان اومد

تورج زير لب غريد

_اه لعنت به تو..

شايان وارد اتاق شد

خواستم از روي پاي تورج بلند شم.

نذاشت.شايان صورتش قرمز شده بود از عصبانيت

روبه تورج گفت:تورج خان تشريف نمياريد به حساب کتابمون برسيم؟

از قصد (تشريف نمياريد)رو با غيض گفت

تورج گفت

_الان ميام..پسر عجول نباش

روبه من گفت همچي واست خريدم و اتاقو واست اماده کردم

چيزي احتياج داشتي بگو گلم

باشه اي زير لب گفتم و رفتن

اوف خودمو روي تخت انداختم

شايان گفته بود اين اتاقم دوربين داره..

بايد فردا شب کارو تمومش کنم…

چشمام داشت تازه گرم ميشد که صداي بلند شايان رو شنيدم

که صدام ميزد

_ترسااا ترساااا بيا مثل اينکه اونقدراک واسه تورج خااان مهم نيستي

تورج گفت

_چي ميگي تو شايان

الان باورش ميشه

تو داري پول زياد ميگي پسر

_تورج خان خودتم ميدوني قيمت ترسااا بيشتر از اين حرفاس

_باشه باشه فردااا

_ اگه فردا نشه

من ترسارو سااالم ميخوام

کس هاي ديگه کلي پول بالاش ميدن

در جرياني که؟؟

تورج از سر کلافگي پوفي کشيد..

_باشه باشه فردا..

شايان شري تکون داد

و عزم رفتن کرد

وقتي رفت

ترس تمام وجودمو گرفت..

بااينکه ميدونستم کلي ادم اينجا داره

تورج تا وقت شام بهم کاري نداشت

وقت شام

يکيو به اتاقم فرستاد اوووف نکنه اينم ميخواد منو به يکي ديگه بفروشه؟

دختر به سمتم اومد

ولباسي دستم داد

يه شلوارک مشکي بود و با يه کت

موهامو صاف صاف کرد و صورتمم ارايش کرد

و گفت دنبالش برم

ديدم تورج قشنگ به خودش رسيده و پشت ميز نشسته

ومشروب دستشه..خدايااا نکنه امشب..

باصداي تورج به خودم اومدم

_بيا اينجا عروسک

به پاش اشاره کرد

نه نميخواستم باز تنم بهش بخوره

تصميم گرفتم رفتارمو عوض کنم

به سمت ميز رفتم روي ميز نشستم دقيقا کنار بشقابش

مشروبو برداشتم و تو چشماش خيره شدم

درحاليکه براش مشروب ميريختم

گفتم _تورج خان ميخوام ازتون پذرايي کنم اجازه ميديد ؟

لبشو گاز گرفت و چشاش برقي زد

_اره عروسک با کمال ميل

اره اره خودشه

بايد با مکر و حيله کارمو ادامه ميدادم

تا بيشتر دستشو بهم نزنه همينحوريشم که بااين لباس جلوش ايستادم احساس گناه ميکنم..

مشروبشو يه نفس سرکشيد..

دستشو به سمتم دراز کرد با عشوه گري چشمکي زدم يه دونه انگور بهش دادم

صداش لرزش گرفته بود

_دختر داري داغونم ميکنيااا

باعشوه خنديدم و براش سوپ ريختم

قاشقشو پر سوپ کرد تا سمش دهنش ببره دهنمو جلو بردم و سوپو خوردم

قهقه بلندي زد

روي قاشق رو زبون زد و توچشمام خيره شد.

ميخواستم عق بزنم ولي راهي جز مقاومتم نبود..

ازم خواست تا منم غذا بخورم

پشت صندلي نشستم

و بااينکه اشتهايي نداشتم

کمي غذا خوردم

تورج خودشو با مشروب ديگه داشت خفه ميکرد

از بس خورده بود

و مست شده بود و ميخنديد

اره الان وقتش بود که قرص رو به خوردش بدم…

بعد ه شام پاشد داشت تلو تلو ميخورد و به سمت تلوزيون

ميرفت .فکرم درگير اين بود که چجوري و به چه ترفندي

قرصو بهش بدم تا بخوره

ازم خواست کنارش بشينم

داشت شبکه هاي را بالا پايين ميکرد و گاهي واسه خودش ميخنديد و قربان صدقه ام ميرفت

به صورتش نگاه کردم و گفتم

_من هوس اب پرتقال کردم

شمام ميخوري؟

چونمو گرفت و تو چشمام زل زد

_از دست تو زهرم ميخورم عروسک

هه هه

مردک احمق

پاشدم و سمت اشپزخونه رفتم يکي از خدمت کارا اصرار داشت خودش شربت هارو ببره نذاشتم

و ازش سيني رو گرفتم

جوري که پشت به دوربين بود قرص رو انداختم توش و با قاشق توش بهمش زدم

يکم خوردمش به تلخي ميزد

اما اون انقدر مست بود که مطمعناا نميفهميد

ليوانارو جابه جا کردم و راه افتادم

چشماش خماره خمار شده بود

روبروش خم شدم

تا ليوانو بر داره اه

لعنتي

اون يکي رو برداشت

بايد يه کاري ميکردم

اره

وگرنه تمام نقشه هامون

نقشه بر اب ميشد…

کنارش نشستم و تا داشت ليوانو به لبش

نزديک ميکرد لبمو نزديک صورتش کردم

برگشت تو چشام زل زد لبمو به ليوان توي دستش نزديک کردم و اب پرتغالو نوشيدم

درحاليکه دستشو روي کمرم ميذاشت

گفت:دوس داري از دست من غذا بخوري نه؟

لبامو غنچه کردم

_توچي؟دوس داري از دست من چيزي بخوري؟

سرشو تکون داد

اب پرتغالو به سمتش گرفتم و نوشيدو اخر سر دستمو بوسيد..

کمي گذاشت به بهونه ميوه پوست کندن نذاشتم کاره ديگه اي کنه

که کم کم چشاش داشت ميرفت

هخخخ قرص خوابه اثر خودشو داشت ميکرد به سمتشم رفتم

_فک کنم خسته ايد بهتره بخوابيد

پاشد به سمت پله ها رفت و گقت

_تنها نه..تنها خوابم نميبره

پوفي کشيدم و باشه اي گفتم

به سمت پله ها راه افتاديم و به اتاقش رفتيم

مردک احمق ميخواست جلو من لباسشو عوض کنه

سرمو برگردوندم که خنديد

روي تخت دراز کشيد

به بهونه لباس خواب از اتاق بيرون رفتم و يکم طولش دادم و گوشي رو روشن کردم و به شايان تک زدم يعني به بچه ها بگه دوربين هارو قطع کنن

بهم اس ام اس خالي داد

يعني حله

به سمت اتاق خوابش رفتم

هخخخخخ خوابش برده بود

ريز ريز خنديدم و به سمت اتاق کارش راه افتادم..

چراغو روشن نکردم

و باخودم چراغ قوه بردم

به سمت کشو رفتم

اروم اروم داشتم ميگشتم

پره مدارک و چک و سفته بود

معلوم نيس از کدوم بيچاره هايي سفته گرفته

داشتم ميگشتم که دستي رو شونه ام قرار گرفت..

نفسم تو سينم حبس شد

تمام زورمو جمع کردم

که فقط برگردم برگشتم

ميخواستم جيغ بزنم پسره ي احمق

_تو اينجا چيکار ميکني؟

_هيس اومدم سر بزنم بهت که زير ابي نري

سرمو از روي تاسف تکون دادم

و ازش رو برگردونم

_واقعا که

_بيااينور اخه به نظرت مدارک مهمي رو

تورج همچين جايي ميذاره؟؟

راست ميگف

تو چشاش نگاه کردم که يعني کجا گذاشته که به گاوصندوق اشاره کرد

_تو مگه رمزشو ميدوني؟

سري به نشونه نه تکون داد

_وااا پس چجوري ميخواي بازش کني؟

لبخندي زد و گفت بلدم گاو صندوق باز کنم وايسا

حدود نيم ساعت معطل شديم

تا باز شد

چه خبر بود توووش پر مدراک

و پول و دلار

چن تا کاغذ شايان برداشتو

گفت بريم در حاليکه از اتاق خارج ميشديم صداي تورج اومد شايان هلم داد داخل کمد اسلحه اشو در اورد

از ترس داشتم پس ميوفتادم

صداي تورج نزديک و نزديک تر ميشد…

قلبم داشت

سينمو پاره ميکرد همين که صداش نزديک شد يهو يه نفر فرياد کشيد اتيششششش

اتيييششش

صداي پا شنيديم

شايان اروم درکمدو باز کرد و ديد که تورج رفته بهم گفت براي حفظ ظاهر بهتره منم با ترس بيرون برم شايان منو فرستاد و گفت که خودش از پنجره ميره منم به سمت حياط دويدم يه قسمت حياط اتيش گرفته بود…

تا صبح با اتيش درگير بوديم و صبح تورج رفت دوش بگيره منم سر ميز صبحونه منتظرش بودم اومد بي هيچ حرفي نشست و در حاليکه صبحونه اشو ميخورد

صداي داد يه نفرو شنيديم و بعد از اون شايان وارد شد

باديگارد تورج گفت

_اقا هرچي گفتم بهش تو نيا حرفمو..

تورج ميون حرفش اومد وگفت برو

شايان بهم گفت برو لباستو بپوش بريم

تورج پاشد ايستاد کجا؟

شايان پوزخندي زد و گفت

پولي نميبينم تورج خان

تورج داغ کرد

_چيه پسر پول پول راه انداختي من ده تا مث تورو ميخرم و ازاد ميکنم

نکنه گلوي خودت پيشش گيره؟هان

شايان بلند داد زد ترسااا

تورج يقه اشو گرفت

_صداتو تو خونه من بلند نکن

من به طبقه بالا رفتم و از فرصت استفاده کردم لباسمو پوشيدم ووقتي ديدم باهم دست به يقه شدن

به سمت اشپزخونه رفتم

خدمتکارا در حال انجام کاراي خودشون بودند

در پشتي اشپرخونه رو باز کردم و به بيرون دويدم….

پشت يکي از درختا قايم شدم به شايان زنگ زدم

شايانو ديدم که از خونه به بيرون دويد

نفس نفس ميزد که به کنارم رسيد

بريده بريده گفت

_تورج ….تورج …

_تورج چي؟؟

_قلبشو گرفت افتاد

بدو بريم زود باش

پشتش دويدم دستمو کشيد و گفت تند ترررر

به جلوي در رسيديم نگهبان درو باز نميکرد

باهاش بحث کرد

تا بالاخره بازش کرد ترسيد و شايان سريع پشت فرمون نشست و منم نشستم

و حرکت کرد

_حالا چي ميشه؟

_چي؟

_تورج

پوزخندي زد و گفت

_هيچي يه اشغال کمتر

بهش چپ چپ نگاه کردم

_واقعا که

_چيه نکنه ازش خوشت اومده؟

_چيييي؟نه فقط ميخواستم از دست تو خلاص شم

رو ترمز زد به سمتم چرخيد

_ببين خانوم کوچولو تو حالا حالا اينجايي کارام هنوز باهات تموم نشده

بهتره پا رو دمم نذاري خوب؟؟

پوزخندي زدم

چونمو با فشار به سمت خودش برگردوند

هييييي من از پوزخند حالم بهم ميخوره

توصورتش نگاه کردم پوزخند زدم

يه طرف صورتم سوخت

اشک تو چشام جمع شد…

زير لب گفتم

حالم ازت بهم ميخوره

پدرام

الان چند روزي ميشه پرستش نيس واقعا همه داغون شديم ازهمه بيشتر من

الانم تازه از کلانتري بيرون اومدم اوف بازم خبري ازش نبود..کلافه دستمو تو موهام کردم

خدايااا چيکار کنم اگه پيداش نشه

واي نه

زبونمو گاز گرفتم..

سوارماشين شدم..گوشيم زنگ خورد

_بله؟

_سلام پدرام بي معرفت

کمي به ذهنم فشار اوردم اما باز نشناختمش…

_شما؟

خنده ي بلندي کرد

_سپهرم پسره ي خنگ..

_چييي؟؟پسرررتو کي برگشتييييي

باورم نميشه جدي جدي خودتي؟

_نه پ عممه!!

خنديدم

_تو هنوز دست از اين مسخره بازيا برنداشتي؟شماره منو ازکجا اوردي؟

_حالاااا

_کوفت

_دخترخاله ي عزززيززززم داد

_دخترخاله؟؟

_بله عاشق دلخسته ي شما غزل خانوم

اخمام تو هم رفت

_باو بيخيال پسر…

_چي بيخيال دخترخاله هه بدجور خاطرتو ميخواد..

_به من چه.؟

_پررو..انقدر حرف زدي يادم رفت

فردا شب يه مهموني دارم ميگيرم واسه اينکه تازه اومدم..بايد بياي

_راستش سپهر الان يه مشکلي دارم…

_نه نه بايد بياي چند ساعته ديگه چي ميشه؟

_هووووف ..اوکي

_فعلا باي فردا شب منتظرتم ادرسم اس ميکنم

_اوکي

قطع کردم

حالا اينو کجاي دلم بذارم؟من فکرم درگير پرستشه چطوري پامو تو مهموني بذارم؟

پرستش

الان به تهران رسيديم

پسره ي احمق انگار من عروسک خيمه شب بازي ام هرجا دلش ميخواد منو ميکشه ميبره

در اتاق باز شد

شايان اومد تو

_امشب يه مهموني دعوتي

سکوت

_هي باتوام شنيدي؟

_خب؟

_خب يعني چي

يه ساعت ديگه بايد حاضرو اماده پايين باشي گريمور واست اوردم..اين مهموني چون تو تهرانه ممکن کسي بشناستت

در ضمن واي به حالت..واي به حالت بخواي زيرابي بري

_بروبابا

_چي؟؟؟؟؟

_هيچي

_افرين دختر خوب

شايان

نميدونم عکس المعل پرستش امشب چيه

اگه بفهمه چي ميشه؟

مطمعنم خيلي تعجب ميکنه..بايد همه چيو بهش توضيح بدم اره اين بهترين راهه..

پرستش

جلو اينه ايستاده بودم موهامو بازم طلايي کرده بود خيلي روشن تر

سنمم بالاتر رفته بود..ولي باز لنز ابي به چشام بود..

صداي شايان اومد اسممو صدا ميزد

کيفم و برداشتم و مانتومو پوشيدم و به پايين رفتم

به عمارت مورد نظر رسيديم

شايان رو به من گفت از کنارم جم بخوري خودت ميدوني..

پدرام

سپهر منو محکم تو اغوشش فشرد

_پسر دلم واست تنگ شده بود

_منم همينطور

توهمين حين غزل بازومو گرفت

وبازناز گفت

_پدرام جان حالا وقت زياده

چطوره بريم برقصيم هان؟

_خودت ميدوني من رقص بلد نيستم…

تو همين حين يه پسر خوشتيپ و درشت هيکل با يه دختر به سمتمون اومد دختر موهاش خيلي طلايي بود و چشاش ابي اما…اما نميدونم چرا به نظرم خيلي اشنا ميومد…

پرستش.

واي خدايااا پدرام پدرااام اينجاست

پاهام سست شد ايستادم نگاش کن

يه دختر بازوشو گرفته..هه حتما همين بودکه اون شب گوشيش جواب داد

_بياديگه چراايستادي؟

_اون…

_اون چي؟

سرمو پايين انداختم و اشک تو چشمام حلقه زد

_اون پسر عمومه…

چشماش گرد شد

_چييي؟کدوم

_اون که کت و شلوارش طوسيه

برگشت و نگاه کرد..

سري تکون داد گفت

_بيا نترس بااين گريم نميشناستت…

پدرام

هرچي اون دختر نزديک تر ميشد به نطرم اشنا تر بود اومد جلو

بازوي پسرو تو دستاش گرفته بود

حالم يه جوري شد يکم گره کرواتمو شل کردم..به جلوم رسيد زل زد تو چشمام چشاي ابيش سرخ بود..

_سلام

باصداي پسر به خودم اومدم.

با سپهر سلام و احوال پرسي کرد

سپهر روبهش گفت

_معرفي نميکني؟

پسر که خودشو شايان معرفي کرده بود يکم من من کرد و گفت

_نامزدم ترساا

دختر تعجب کرد خواست چيزي بگه که

غزل گفت

_چه جالب منم نامزد پدرامم

و دستشو سمت دختر دراز کرد

پرستش

داشتم خفه ميشدم کي پدرام نامزد کرد

هه منو بگو فکر پدرام بودم که تاحالا حتما بابا اينا همه رو از چشم اون ميبينن..شايان به پهلوم زد به خودم اومدم و با اون دختر دست دادم دوست داشتم دست هاشو خورد کنم

اه…

شايان معذرت خواست و به گوشه اي از سالن رفت

چند نفر مرد و دختر دوره ميز گرد نشسته بودند و شيشه هاي مشروب روي ميزو داشتن قمار ميکردند..

عجب وضعي بود نميدونستم پدرامم اهل اينجور جاهاست

هه..

_پرستش؟

_بله؟

_من ميرم دسشويي تو همينجا بشين من ميام

سري تکون دادم و رفت

ده دقيقه منتظر بودم که يکي فرياد زد

پليييييييسسس

و صداي اژيرو ماشين پليس اومد..

و مامورا تو خونه ريختن…

دستگيرمون کردند و عجيب اين بود که از شايان هيچ خبري نبود

پوست لبمو ميکندم حتي پدرامم اورده بودند

الان منو يه خانومي برد تو يه اتاق که يه ميز و دوتا صندلي توش بود رو صندلي نشستم سرمو رو ميز گذاشتم حس بدي داشتم تنم يخ زده بود

صداي باز و بسته شدن در اومد سرمو بلند نکردم ..صداي کشيده شدن پايه هاي صندلي اومد

_خب خانوم پرستش راد..ياترسا؟

سرمو با سرعت بلند کردم چشام اندازه گردو شده بود زل زدم تو چشاش

زير لب زمزمه کردم تووو

لبخندي مرموز زد

به پشتي صندلي تکيه داد

_بايد باهم حرف بزنيم…

باورم نميشد شايان با لباس پليس جلوم نشسته بود

تو ليوان اب ريخت و داد دستم

يکم اروم شدم و گفتم

_ميشنوم..اقاااي پليس

اختيار از دستم رفت و داد زدم

_چرااا منو وارد اين کثيف بازيات کردي هان؟؟

من گناهم چي بود؟؟؟اشک هايم سرايز شد

شايان سرشو پايين انداخت

_توضيح ميدم ..

شايان..

يه خلافکاره بزرگ که قاچاقچي دختر ,

بدن انسان و مواد مخدر بود

ما چند سال دنبالش بوديم تا به رئيسش برسيم که تورج بود…

اونو دستگيرش کرديم و نذاشتيم کسي بفهمه و با گريم منو شبيه اون کردن

و اما تو..

تو اصلا قرار نبود باشي و يه چيز پيش بيني نشده بودي

تااينکه من تو عمليات زخمي شدم و مجبور شدم پامو تو اون خونه بذارم

اگه ام اوضاع خطرناک تر ميشد مطمعن باش ميگفتم پليسم

بعدشم که ناخواسته وارد شدي

مطمعن بودم اگه بهت ميگفتمم اين کارو قبول ميکردي

درسته؟؟

پوزخندي زدم

پاشدم

داد زدم

_من ازت شکايت دارم اقا پليسه

يعني چي

چن روز منو به زور نگه داشتي

تو بهم ميگفتي منم به خانوادم خبر ميدادم حداقل

واقعا برات متاسفم

اگه اون تورج بلايي سرم….

دستشو به علامت سکوت بالا اورد

_ديگه داري تند ميري

نصف ادماي اون عمارت همه از من دستور ميگرفتن

اون اتيش سوزي نقشه بود

اون شبم خودم اومدم تا بيشتر مواظبت باشم

پس زود قضاوت نکن…

الانم بايد خوشحال باشي

تو خيلي به ما و مردم کشورت کمک کردي

اونا روزي چند تا دختر مثل خودت يا حتي بچه تر رو ميفروختن..

يا ميکشتن و تو بدنشون مواد جاسازي ميکردن..

پس خوشحال باش که کمک کردي

زيرلب گفتم

_ميخوام برم…

ورق و خودکاري روي ميز گذاشت _پرش کن..

درضمن پسر عموتم بااون سپهر قاچاقچي در ارتباط بوده

پسر عموت کارش چيه؟

_مهندسه

شايان پوزخندي زد

هه مهندس چي ؟قاچاق مواد؟

عصباني شدم..

تو حق نداري به پسر عموم توهين کني

_ببين پسر عموت اون شب اونجا بوده

_خب چه ربطي داره؟

_بايد بازجويي بشه به هرحال

_من قبلش بايد باهاش حرف بزنم

_کوتاه

سري تکون دادم بيرون رفتم

کنار پدرام يه سرباز ايستاده بود

صداش کردم برگشت

با تعجب و پرسش نگاهم ميکرد

لنزامو در اوردم

_پرستشم

_چييي؟

کنارش نشستم واسش توضيح دادم که چند روز چيشد به جز حاشيه هاش

و اونم گفت که واقعا نميدونسته سپهر چيکارس و اون دوست دوران دبيرستانش بوده وبعد بردنش…

رفتم تا به بابا زنگ بزنم که بياد دنبالم

وقتي منو ديد نشناخت مامان هم همش گريه ميکرد و باز به سکوت دعوتشون کردم و گفتم بعد بهشون توضيح ميدم..

الان چند روزه که از اون ماجرا ميگذره

و ديگه حرفي ازش نشد. يعني من اينجور خواستم .امروزم قراره پدرام بياد چون زن عموم اينا رفتن مشهد و چون تنها بود مامان گفت بياد اينجا..

_پرستششش

_بله مامان ؟اومدم..

از پله ها پايين اومدم..سلام بلندي کردم و وارد اشپزخونه شدم.. تا به مامان کمک کنم

بعد خوردن نهار تو سالن نشسته بوديم و حرف ميزديم که رهام بهم پيام داد :

_خونه اين؟

_اره

_شايد بيام

_باشه..

داشتيم ميوه ميخورديم که ايفون صداخورد .بلند شدم

_بله؟

_منزل خانوم پرستش راد؟

_بله بفرماييد

_تشريف مياريد دم در

_چند لحظه..

بابا گفت

_کي بود؟

درحاليکه به سمت اتاقم ميرفتم گفتم

_با من کار دارن

به سمت در حياط دويدم و بازش کردم و کشيده شدم بيرون

عطر تلخ اشنا…

راه بيوفت تو..

هلم داد داخل خونه و پشتش چند نفر اومدن..

ميخواستم جيغ بزنم که دستشو جلو دهنم گذاشت

همراه با من وارد خونه شدند مامان جيغ کشيد و بابا و پدرام به سمت ما دويدن

و پدرام داد ميزد..اما اونا چند نفر بودند و نشد حريفشون شيم..

همه مونو بستن مث فيلم ها باورم نميشد..محسن يه صندلي برداشت و جلوي ههمون نشست..

سيگارشو روشن کرد

_ازجون منو خانوادم چي ميخواي؟؟

_سوال خوبيه جناب رااااد

پاشد و جلوي پدرم ايستاد و يه سيلي بهش زد پدرام داد کشيد فحش داد..مامان گريه ميکردو نفرين ميکرد

محسن داد زد

_خفه شيدددد و اسلحه رو روي شقيقه بابا گذاشت …

_ميخوام واسه همتون يه داستان تعريف کنم يه داستان عاشقانه که يه کثافت به گندش کشيد

بعد باز بابا رو زد..

_فرخ راد..پسر عزيز دوردونه حاجي

که تازه از فرنگ برگشته و همه دختر هاي فاميل و دورو اطرافش عاشقش شدن مهندس بودو فرنگ ديده

پوزخندي زدو ادامه داد

_ستاره..دختر باغبون حسين اقا يه دختر زحمتکش که دختر اولي بود و دوتا برادر کوچيک تر از خودش داشت

به نقطه اي خيره شد

_اون موقع ستاره فقط 16سالش بود و تو 29…

بابا داد زد

_چي داري ميگي تووو؟؟

محسن سمت بابا دويد يقه شو گرفت

_خفه شو خفه شو خفه شوووو

يقه اشو ول کرد و باز ايستاد دستاشو تو جيبش کرد

_ستاره که دختر چشم گوش بسته اي بود عاشق يه ادم عوضي ميشه

من هنوز صداي گريه هاي شبونه اش تو گوشمه واسه اينکه تو عمارت مهموني بودو دور عشقش پره دختر..

ولي ستاره ي پاکه،من لباس نداشت و درحد اونا نبود بره

تااينکه يه چيزايي شروع شد

قرارهاي يواشکي تو حياط

نصفه شب يهو غيب زدن ستاره..

ولي يه شب…

همه خواب بودند که ستاره بيرون رفت و چند ساعت بعدش اومد حال و اضاعش پريشون بود اما لبخند داشت و اون شب تا صبح ناله کرد که مادرم صداش بيدار شد..

چند وقت گذشت و ستاره مدام حالت تهوع ميگرفت لاغر شده بود…

تااينکه يه شب رفت تو باغو و ديگه چشماي سبزش باز نشد…

رو به مامان برگشت

_ميدوني چرا؟؟

بعد فرياد کشيد

_چون اون از شوهر عوضي تو حامله بودددد

بابا فرياد زد _دروغهههه

_چه دروغي هان؟؟ من هنوز قيافه و اون لبخند احمقانه تو يادمه عوضييي

باباگفت _باشه باشه تو اومدي انتقام بگيري

اما بايد به حرفاي منم گوش کني..

اروم زمزمه کرد

اون من نبودم برادر دوقلوم فرهاد بود..

محسن قهقه اي زد و گفت

_خوبه…لطيفه بامزه اي بود..

بابا فرياد زد _اماااين واقعيتههههه

همسرم دخترم و حتي پدرام از وجود فرهاد خبر ندارن چون اون از بس لجن و اشغال بودو هرکاري ميکرد که بابام از ارث محرومش کرد و اسمشو از شناسنامه اش پاک کرد..

محسن باز داد زد و بابا رو زد

_دروغههههه

در بازشد و رهام اومد تو باديدنش جيغي از خوشحالي کشيدم و صداش زدم اما اون کنار محسن ايستاد

_شما خانوادگي کثافت و زورگو بودين

رهام برادره منه…همون کسي که گذاشت اون شب تو ويلا تو از دستم در بري و دلش به حالت سوخت اما امشب اين بازي واسه هميشه تموم ميشه..

اقااا فرخ اون دوقرون پولي که بخاطر رهام دادين به بابام رو بگم ؟ياانداختن ما از اون عمارت بيرونو؟

چون خواهر جناب عالي حامله نميشد رهام و به زور ار ما گرفتين و بابام سکته کرد..

بابا گفت _اونا خودشون با پول عوضش کردن

_ده داري دروغ ميگيييي لامصببببب

جيغ ميزدم و فقط گريه ميکردم

محسن به سمتم اومد منو از رو صندلي باز کرد و بازومو گرفت و کشيد

رهام گفت

_محسن

_خفه شو

دادکشيدم

_رهام تف به روت تو مثل داداشم بودي عوضي اين رسمش بود گريه ميکردم و جيغ ميزدم مامانم هم حال روزش بهتر از من نبود ..

منو جلو ي بابا نگه داشت

_دلت ميخواد همون کاري که با ستاره کردي جلو چشمات با دخترت کنم؟؟

بابا داد زد خودشو به جلو کشيد و با صندلي افتاد..پدرامم هم مدام زير لب فحش ميدادو سعي داشت بلند شه..

شايان

نگام کن توروخدا واسه ساعت اين خانوم بايد بکوبم بيام تااينجا

به در خونه و ادرس تو دستم نگاه کردم اره خودش بود

دستم به سمت ايفون بردم که صداي تير اومد مطمعن بودم از همين خونه بود

به اطراف نگاه کردم بسم الله زير لب گفتم و از در بالا رفتم..

اروم وارد خونه شدم سه مرد ايستاده بودند و يه مردم وسط بقيه هم به صندلي بسته شده بودند

پدرام قرمز قرمز شده بود پشت ستون قايم شدم و اسلحه مو در اوردم

نگاهم به وسط زمين افتاد

چي پرستش بود نزديک بود نفس کم بيارم

زود گوشيمو در اوردم و يه اس زدم به همکارم..

جلو رفتم از پشت پسرو گرفتم و اسلحه رو روي شقيقه اش گذاشتم..

پدرام

پرستشلعنتي چرا پرستش رو زدي اشغال..

داشتم تا مرز جنون ميرفتم عشقم تو خون جلوم افتاده بودو من نميتونستم کاري کنم

زن عمو بي هوش شده بود و عمو هم مدام تقلا ميکرد

تااينکه اسلحه اي روي شقيقه رهام قرار گرفت

شايااان

از کجا پيداش شده بود

رو به محسن گفت

_اسلحه تو بنداز پايين تا دوستتو نکشتم

محسن رو به اون دوتا مرد که همراهش بودند گفت

_منتظر چي هستين بگيرينش..

تا خواستن به سمت شايان برن

شايان يه تير به جلوي پاشون زد و اونا عقب رفتن

محسن زير لب غريد

_ترسوهاي بدبخت و خودش جلو رفت

با شايان دست به يقه شدن و اون وسط باز يه صداي شليک اومد و بعد پليس هايي که وارد خونه شدند….

روي زمين سرد بيمارستان نشستم پاهامودراز کردم. سرم داشت ميترکيد يک هفته گذشته و پرستش هنوز تو کما بود

نذر مشهد کرده بودم..

دستي روي شونه ام قرار گرفت

شايان بود

_سلام

_سلام پسر چطوري؟

اهي کشيدم

_خوبم دستت چطوره؟

(اخه اون روز که صداي تير اومد

تير خورد به بازوي شايان )

_خوبه ..پرستش..

_هيچي…

سرشو پايين انداخت..

_چيزي خوردي؟

_از گلوم چيزي پايين نميره

روصندلي نشستم و سرمو ميون دستام گرفتم

شايان اروم پرسيد

_دوسش داري؟

نفسم حبس شد..بعد چند سال انگار اين بغض لعنتي قصد ترکيدن داشت اروم زيرلب گفتم

_دوسش دارم…

شايان لبخندي زدو گفت

_مبارکه..پس دعاش کن..

چند دقيقه گذشت. درحال حرف زدن با شايان بودم که

دکتررا به سمت اتاق پرستش دويدن

ياحسيني زير لب گفتم و به سمت اتاق رفتم

راهم ندادن فقط ميخواستم برم تو

شايان منو کشيد قصد داشت دلداريم بده

ولي من اصلا صداشو نميشنيدم

چشمم سياهي رفت و بعد اون سياهي مطلق

سرم سنگيني ميکرد به دورو اطراف نگاه کردم..يکمي فکر کردم

پرستش واي…

زود پاشدم تو دستم سوزش احساس کردم و سرم گيج رفت..بيخيال سوزنو کشيدم و به سمت در رفتم درو باز کردم پريناز بيرون در بود

منو ديد به سمتم اومد

_سلام داداش

_سلام پرستش…

_بهوش اومد داداش

_خدايااا شکرتتتت

داشتم از خوشحالي بال درمياوردم به سمت اتاق پرستش دويدم

همه دورش بودن و اون بايه لبخند بي حال همه رو نگاه ميکرد..

پرستش

با چشمام فقط دنبال يه نفر ميگشتم

اونم پدرام..اما نبود..

دلم شور زد شايد چيزي شده

اما نخواستم به دلم بد راه بدم

_پرستش

سرم و به سمت صدا برگردوندم پدرام بود بالبخند گفتم

_سلام راننده..

خنده اي کردو گفت

_پس هنوز زبونت سرجاشه

خنديدم به هم خيره شديم فقط چند ثانيه..و بعد با صداي عمو به سمتش برگشتم

الان يه هفته است تو خونه ام حوصله هيچ جا و هيچ کسو ندارم

اين صدف گور به گور شده فکر کرده مغزه کله امروز واسم وقت مشاوره گرفته…اه

اوووويييه خبرته

_به چي فکر ميکني نکبت ؟

_به اينکه عمت چقدر بخاطر تو ياداوري ميشه

صدف لبشو کج کردو اداي منو در اورد و بعد جلوي

مطب نگه داشت و پياده شديم..

سرم داشت ميترکيد

همه حرفاش علمي بودو منم که خنگ هيچي سر درنمياوردم

فقط اينو فهميدم که گفت بايد با يسري چيزا مث نوشتن يا رقصي باشگاهي بايد خودتو سرگرم کني…

از بچگي يه چيزي هايي مينوشتم مثل دلنوشته و اين جور چيزا ولي خب فکر بدي ام نبود…خودمم سرگرم ميشدم

از صدف خداحافظي کردم و وارد خونه شدم بعد اينکه شام خوردم رو تخت دراز کشيدم… تو فکر بودم که چه داستاني بنويسم به نظرم اگه واقعي مينوشتم بيشتر طرفدار پيدا ميکرد..

فقط تو فکر بودم تااينکه به نظرم صدف بهترين گزينه اومد واسه نوشتن

اره اره

مطمعنم دخترام کلي طرفدارش ميشدن چون اون خيلي سختي کشيده بود..

پس بهش اس دادم و گفتم

فردا صبح بياد تا شروع کنيم

از درانتشارات بيرون اومدم گوشيمو در اوردم و يه قطره بارون روش ريخت

اول پاييز بود و من عاشق اين فصل بودم..

ميخواستم شماره ي صدف رو بگيرم که گوشيم زنگ خورد

_بله؟

_خانم پرستش راد؟

_بله بفرماييد..

_شما بايد تشريف بياريد کلانتري

_کلانتري؟؟

_بله

_واسه چي؟

_شمابيايد متوجه ميشيد خانوم..

_باشه کدوم کلانتري؟

شماره صدف رو گرفتم

_الو سلام

_نه نه نميتونم بيام

_بهت توضيح ميدم بايد برم کلانتري.

_نميدونم نميدونم باهات تماس ميگيرم فعلا

گوشي رو قطع کردم و به سمت کلانتري رفتم

رو صندلي توي راهرو نشسته بودم و پاهامو از استرس تکون ميدادم…

سرباز از اتاق بيرون اومد و گفت ميتونم برم تو

وارد اتاق شدم و شايان و پشت ميز ديدم

_سلام بشين

_سلام چيشده باز؟

_هيچي تو ديگه رفتي و پيدات نشد نميخواي بدوني محسن و رهام چيشدن

باانگشت اشاره و شصتم گوشه چشامو ماليدم

_تازه داشت يادم ميرفت

چه علاقه اي به ياداوري داري!؟

درحاليکه پرونده هاي روي ميزشو جابه جا ميکرد

گفت _علاقه اي به ياداوري و عذاب دادن تو ندارم ولي بهتره بدوني که اونا چيشدن

_خب جناااب پليس بگو چيشدن؟

_محسن که پرونده اش خيلي سياه بود

تعجب کردم

_چطور؟؟

_مواد فروشم بوده

باتعجب نگاهش کردم تعجبمو که ديد گفت

_اقا رهامم باهاشون همکار بودن

_ولي رهام که اونور بود

_خب از اونور هماهنگ ميکرد ديگه

سرمو بين دستام گرفتم و گفتم

_حالم داره از همه بهم ميخوره… رهام نزديک ترين بود بهم

دوسش داشتم هيچوقت ازش انتظار همچين کاريو نداشتم..فکرشو نميکردم

از پشت ميز پاشد

ليوان ابي برايم پر کرد و به دستم داد

درحاليکه ابو به سمت لبانم بردم

پرسيدم

_اعدامش ميکنن؟؟

_اره

_من واسه رهام رضايت ميدم…

_ببين پرستش فقط رضايت تو کامل نيست اينا قاچاقچي بودن ميفهمي

اشکام سرازير شد..سرمو پايين گرفتم

بعد از چند دقيقه بلند شدم و خداحافظ ارومي زير لب گفتم و از اتاقش بيرون اومدم..

تصميم گرفتم تا خونه پياده برم تا فکر کنم و با خودم خلوت کنم

داغون بودم داغونه داغون

احساس ميکردم به يه سفر نياز دارم به يه جا غير از اين جا

حالم از اينجا و اين خيابونا بهم ميخورد.

از پله ها باسرعت بالا ميرفتم

سريکي از پله ها ايستادم دستامورو زانوهام گذاشتم و نفس نفس زدم

باز ادامه دادم جلوي در رسيديم و دستمو گذاشتم روي زنگ و پشت سره هم زدم

صدف درو باز کرد

_هوووو چته

درحاليکه نفس نفس ميزدم

بريده بريده گفتم

_اسان_سورتون خرا__به

_خب کسي دنبالت کرده مگه؟بيا تو

نفس عميقي کشيدم و رفتم تو

برام يه ليوان اب اورد و خودمو روي مبل انداختم و ابو سرکشيدم

درحاليکه برام ميوه ميذاشت گفت

_چيزي حذف کردن ازش؟

سرتکون دادم..

_کم درحده يه صفحه اينا

قري به گردنش داد و پاش رو

روي پاش انداخت

_خب دستمزدم کو خانم نويسنده

بعد خنديد

_کوفت و زهر مار

_چيه خوب داستان منه ها

_خب باشه

بعد به سيب توي دستم گاز زدم

و بادهن پر گفتم

_دارم ميرم شمال يه چند روز سايه تو از سرم بردار زنگم نزن

_غلط کردي کجا بدون من؟

_خره با خانواده ام ميرم

چشم غره اي زد و گفت

_فداي سرم منم ميرم بعد

_اوکي .پاشدم و گفتم

من دارم ميرم فعلا عشقم

دستمو تکون دادم وزبونمو در اوردم

سيبو به طرفم پرت کرد به سمت در دويدم

و داد زدم خيلي خرييييي

از ساختمون بيرون اومدم به سمت ماشين رفتم و حرکت کردم… خيلي خوشحال بودم چون فرداش بايد ميرفتيم شمال..

به سمت ساحل دويدم

صداي مامان از پشت سرم ميومد

_پرستش زودد بيااا

باشه ي بلندي گفتم و قدم هامو تند تر کردم..کفشام رو در اوردم و پاچه هاي شلوارمو زدم بالا ,

شالمو از سرم برداشتم چشمام و بستم و سردي ابو حس کردم

بهم احساس خوبي دست داد

بادميومدو حالم بهتر ميشد..

هوا کم کم داشت تاريک ميشد

روي تخته سنگي نشستم دلم ميخواست بخونم

خيلي وقت بود چيزي نخونده بودم

ياده يه ترانه افتادم

توچشمام اشک جمع شد نگامو به دريا دوختم و شروع کردم:

پشت اين پنجره که يخ زده سرده

مي نويسم اون نرفته بر ميگرده

ميشنوم صداي پا تو

خيلي بي انصافي

خيلي بي انصافي

گفتم عاشقت هستم

گفتي قصه ميبافي

خيلي بي احسياسي

خيلي بي احساسي

از من مگه چي ديدي

چرا با من نميسازي

تو آدم بي انصاف

با اين دل بي احساس

هيچ وقت اين و نميفهمي

قلبم بي تو چه تنهاست

تو فاصله ميگيري

خالي ميشه همه دنيام

من خواب تو ميبينم

تو ميخندي به روياااام

خيلي بي رحمي وااي

خيلي تو بي رحمي

آبرومو بردي و

هنوزم نميفهمي

خيلي بي انصافي

خيلي بي احساسي

من که عاشقت هستم

چرا با من نميسازي….

_چقد صدات قشنگه

اشکامو پاک کردم و به سمت صداي ظريف دخترونه برگشتم

لبخندي زدم به سمتم اومد دستشو دراز کردو گفت

_ارام

_پرستشم خوشبختم

_منم همينطور صدات خيلي قشنگه

_ممنون لطف داري

_شما مسافريد؟

_اره شما چطور؟

_اره ماهم اون ويلامونه

بادست يه ويلارو نشون داد

لبخندي زدم به چهره اش نگاه کردم به نظر از من کوچيک تر ميومد چشماش ابي بود و موهاش طلايي

وريزه ميزه

به سمتم برگشت که چيزي بگه که کسي صداش کرد

_ارام

_ببخشيد پرستش جون

من بايد برم داداشم صدام ميزنه

داشت ميرفت که يهو برگشت

راستي ساعت يازده ما و چند نفر ديگه ميايم اينجا خواستي بيا خوشحال ميشيم

لبخندي زدم و دستمو تکون دادم

_حتما..

منم به سمت ويلامون رفتم..بعد خوردن نهار و چند ساعت چت کردن تو گروهاي مزخرفي که اين دوستاي ديونم منو ميبردن..

به سمت پنجره رفتم ساعت يازده شب بود ديدم چند نفر کنار ساحلن..منم حوصله ام سررفته بود سريع به سمت کمد رفتم

يه شلوار جين ابي روشن پوشيدم بايه مانتوي نخي سفيد . موهامو کشيدم و سفت بستم

يه رژ قرمز زدم و به پايين رفتم

به سمت ساحل رفتم صداي خنده هاشون بيشتر ميشد

_پرستشش

به سمت صدا برگشتم

ارام بود

_سلاااام خوش حال شدم که اومدي

لبخندي زدم… دستمو کشيد و منو به جمع شون برد چهارتا پسر و دخترا با من سه تا دختر ميشدن..

_بچه ها پرستش

لبخندي زدم و گفتم خوشبختم نشستيم پسري که فهميدم اسمش اميد بود مدام جک تعريف ميکردو همه رو ميخندوند ..

ويکي از پسرا که اسمش ارمان بود

گيتارشو اورد که بخونه

يدفعه ارام به سمتم برگشت و گفت

_ميخوني؟

_من ..نه

_نه نگو بعي برگشت سمت بقيه و گفت پرستش صداش معرکه است..

بگيد چي بخونه اگه بلد بود ميخونه

مگه نه ؟؟

خودمم بدم نميومد بخونم

سري به علامت بله تکون دادم..

چشمامو بستم و شروع کردم:

دنـبالِ يه حرف تازه تـوي رويــاي تـو بـودم

واسـه ابــراز علاقــم ايـن تـرانـه رو سـرودم

تـو عـبور واژهـا که پـشت هــم پِـيـِـش ميگشتـم

آخرش رسيد به اين حرف دوست دارمو نوشتم

دوست دارمو نوشتم

من دوسـت دارم قـدره

آسمون پر ستاره ، جوري که سمت تو ميام

بــي ارده بـي اشــاره بــي اراده بـي اشـــاره

من دوست دارم قدره

قدري که تو نميدوني قدري که بگم تا ابد

توي خاطرم ميموني توي خاطرم ميموني

سَمت من نشونه رفته تـيـرِ عـشق تو عزيزم

دخـل من اومده انگار بسته شد راه گـريـزم

عشق من يکي يدونـس اصلانم هـمتا نداره

تا هميشه مثل بارون روي دل تو مي باره

روي دل تو مي باره..

بعد خوندن ترانه همه دست زدن

حس خوبي داشتم بعده اون همه مشکل و اتفاقات عجيب و غريب

الان حدااقل يکم حالم بهتر بود

همه ازم تعريف ميکردن و اين باعث ميشد بيشتر ذوق کنم

يکم ديگه با بچه ها حرف زديم و همه کم کم عزم رفتن کردن

ازشون جدا شدم

کفشامو در اوردم و اروم اروم کنار ساحل قدم زدم سکوت دوست داشتني اون لحظه رو باهيچي دوست نداشتم عوض کنم

ايستادم و بيشتر غرق تو اون سکوت شدم

_ارامش بخشه..

چشامو باز کردم و سرمو چرخوندم

اراد بود داداش ارام

سرمو تکون دادم

_ازچيزي ناراحتي؟

از سوالش تعجب کردم

با نگاه پر از سوال بهش زل زدم دستاشو تو جيبش کرد

و گفت

_من روانشناسم کارم اينه..

_اها..

_خب

_خب؟؟

_چي ناراحتت کرده ؟

خنديدم از اين همه فضوليش عصبي بودم

_شب خوش جناب دکتر

_خوشم نمياد با کسي حرف ميزنم بذاره وسطش بره

_من از سلايق شما چيزي نپرسيدم

پوزخندي زد

_از دختراي سرتق و حاظر جواب بدمم نمياد خوبه بااين که افسرده اي حاظر جوابي

عصبي شدم انگشت اشاره مو تکون داد و گفتم

_اقاااي دکتررررر من افسرده نيستم بهتم اجازه توهين به خودمو نميدم..فهميدي؟؟اميدوارم فهميده باشي شب خووووش

بدون اينکه منتظر جواب باشم حرکت کردم..

صبح با دستاي مامان که نازم ميداد بيدارشدم بهم گفت مادر ارام اومده و مارو دعوت کرده

وااا چه زود خودموني ميشن مردم

انقدر بدم مياد

بعد خوردن صبحونه رفتم حاظر شم

يه مانتوي صورتي کمرنگ پوشيدم با شلوار سفيد و ارايش غليظي ام کردم

جوووون چه جيگري شدم من..به سمت ويلاشون حرکت کرديم رسيديم مادر ارام يه خانوم تقريبا ميانسال بود

شبيه خوده ارام پدر مادرش خيلي خوش برخورد بودن

من نميدونم اون دکي به کي رفته ..

نشستيم که جناب شاهزاده تشريف فرما شدند سلام ارومي بهش گفتم اين ارام دست و پاچلفتي برام شربت اورد که ريخت رو لباسم اه اه عجب گندي بالا اومد

مادرش راهنماييم کرد برم بالا اتاق ارام کيفمو برداشتم رفتم ديدم دره يه اتاق بازه فضوليم گل کرد وارد اتاق شدم …

به به اتاقه دکيه که اينجا

کوفتت شه عجب اتاقي

يه جورايي کرم وجودم شروع به فعاليت کرده بود

رفتم سراغ بالشش

يه ادمس از تو کيفم برداشتم جوييدم چسبوندم روش

بعد رفتم سراغ کمد لباسش يکي از لباس ورزشي هاشو برداشتم از تو بهش ادامس زدم همينطور

يک جفت کفشاش

شيش تا ادامس بادکنکيم تموم شد??

زود از اتاق بيرون اومدم و به اتاق ارام رفتم وقتي داشتم برميگشتم ديدم اراد داره از پله ها بالا مياد

سريع از کنارش گذشتم و به پايين رفتم

نشسته بوديم که صداي عصبي اراد اومد که ارامو صدا ميزد…

لبخند شيطاني زدم

بعده چند دقيقه ارام اومد

مادرش پرسيد

_چيشده؟

_هيچي به لباس ورزشيش ادمس چسبيده

زدم زيره خنده همه سرها برگشت سمتم

مامان داشت خون خونشو ميخورد

يهو خنده مو جمع کردم و گفتم

_با يخ از لباسش ميره

سره ناهار اراد اومد پايين عصابش خورد بود وقتي به سمت ميز ميرفتم

پشتم اروم گفت

بهم ميرسيم خانومه زرنگ

بعد خوردن غذا ارام پيشنهاد داد

بقيه بچه هاروهم صدا کنيم و وسطي بازي کنيم منم موافقت کردم و همه رفتيم کنار ساحل بزرگ ترهام اومدن و گوشه اي نشستن

بالاخره قرار بر اين شد دخترا وسط بمونن و پسرا بزنن

ديدم اراد يه لبخند شيطاني زد اما محل نذاشتم

من وسطيم عالي بود و محال بود کسي بتونه منو بزنه..

بازي شروع شد و همه دخترا رو زدن موندم من

اراد چشمکي به پسرا زد و شروع شد

دوبار جاخالي دادم تااينکه توپ محکم خورد به بيني ام

و افتادم زمين همه به سمتم دويدن

دستمو سمت بينيم بردم خون ميومد گريه ام گرفت

مامان ايناهم به سمتم اومدن

ديگه واقعا داشت اشکم در ميومد

اگه بينيم کج ميشد چي

به زور پاشدم و آينه خواستم

همه تقريبا خنده اشون گرفته بود

سريع يکي از پسرا که خونشون نزديک بود رفت که يخ بياره

يخ رو روي بينيم گذاشتم جيغم رفت هوا

خدالعنتت کنه اراد

يکم دوروم خلوت شد که اومد سمتم بالبخند مسخره گفت

_اووف شدي

نميخواستم اينجوري شه

اي وااي..

زير لب ديونه اي گفتم

عجبااا به من نيومده يه چند وقت يا چند ساعت ارامش داشته باشم…

بالاخره باهاشون خداحافظي کرديم و رفتيم خونه..

داشتيم ميوه ميخورديم و من مامان رفتارا و حرفاي خانم هاي تو جمع و تحليل ميکرديم که صداي زنگ اومد..

با دهن پر گفتم

_يعني کي ميتونه باشه؟؟

مامان گفت

_عههه پرستش دهنت پره ببندش حالم بد شد

خنديدم وبابا به سمت ايفون رفت تا ببينه کيه

بعده باز کردن در گفت

_پدرامه..

_وااا بابا مگه قرار بود بياد؟

_نه..

_ايش

چون لباسم مناسب نبود رفتم بالا و عوضش کردم داشتم از پله ها پايين ميرفتم که صداي خنده ي زنونه اي اومد…

پامو تند تر کردم

واااا اينا کي بودن

سلام بلند کردم و همه به سمتم برگشتن

پدرام بودو يه پسره و دوتا دختر..

به سمت دخترا رفتم و باهاشون دست دادم

مامان دعوتشون کرد بشينن

پدرام درحاليکه کت شو در مياورد

گفت

_ببخش عموجان اين ويلا نميدونم چرا ابش قطع شده بود از باباهم شنيدم اينجاييد اين شد که مزاحمتون شديم

بابا تااومد دهن باز کنه من گفتم

_اين چه حرفيه بعد ابرومو بالا دادم و

گفتم

_معرفي نميکني پسر عمو؟؟

پسر عمورو با يه حالتي گفتم..

پدرام چهره اش عوض شد و گفت

دوستم رامين

خانومشون ريحانه و خواهر خانومشون رزيتاا

_عههه خوشبختم

هه ميگفتي رزيتااا دوس دخترم

پسره ي مسخره اه اه

رفتيم که بخوابيم قرار بر اين شد

ما سه تا دخترا يه جا بخوابيم عووق من بااين رزيتاااا يه جا واه واه

زودتر به اتاق رفتم رو تخت دراز کشيدم و گوشيمو دستم گرفتم

دوتاشون وارد شدن ريحانه پرسيد

_پرستش جون از کجا…

_تو کمدن

ببخشيدااا من نميتونم رو زمين بخوااابم

رزيتا بااون صداي نازکش گفت

_اشکال نداره گلم

عوووق گلم اه اه

به چهره اش نگاه کردم سبزه بود بينيش عملي و چشماش قهوه اي

بانمک بود خواهرشم شکل خودش بود ولي بينيش و عمل نکرده بود

رو زمين دراز کشيدن

رزيتا پرسيد

_شما درس ميخوني؟

_خيرر

_من دانشجوي وکالتم

درجا پاشدم

اي پدرااام زرنگگگگ

_هوووم پدرام بهتون چيزي گفته ؟

رزيتا سرشو پايين انداخت اروم گفت راجع به چي

_ راجع به رشته اتون و اينکه منم قرار بود وکيل شم

انگار اب يخ ريختن سرش

هخخخ

_اها شما همون دختر عموشي وکالت قبول نشد پاشو ميکوبيد زمين گريه ميکرد؟؟

عههه نه بابا پس اين رزيتاا دماغ عملي ام زبون داره پدرام پدرتو در ميااارم نگاه کن فقط

از عصبانيت داغ کرده بودم

پاشدم در حاليکه به سمت در ميرفتم گفتم

_اره عزيزم بعد نوک بينيشو گرفتم و گفتم

_عههه داره نوکش ميوفته پايين هاا بد عمل کردن

ياشايدم زياد استخوني و عقابي بود ديگه جا نداشت کوچيک شه

خنده عصبي کردم و از اتاق بيرون رفتم ..

رفتم پشت در اتاق پدرام و دوستش و در زدم

دوستش درو باز کرد

_ببخشيد مزاحم شدماااا پدرام نيست؟

_نه اختيار داريد پدرام رفته حموم

_اهاا مرسي..

رفتم از پله ها پايين رفتم پشت پنجره که ديدم بلهههه اقاا پدرام

کنار ماشينشون تو حياط تشريف دارن

يه فکر شيطاني اومد تو سرم

فورا رفتم تو اشپزخونه

فلفل قرمز و سياه و بايکم اب باهم مخلوط کردم

و زود دويدم تو حموم سعي کردم تا اونجا که ميشد شامپو رو خالي کنم

ميدونستم پدرام به فلفل حساسيت داره.. اون چيزي ام که درست کرده بودم ريختم جاي شامپو و اومدم بيرون

حالا واسه رزيتا خانومم دارم به وقتش

رفتم گوشه ي مبل قايم شدم پدرام وارد شد و رفت طبقه ي بالا

صداي بسته شدن در حموم رو شنيدم.و ريز ريز خنديدم رفتم اشپزخونه و خواستم اب پرتغال ميل بنماييم که صداي داد پدرام اومد

اوووخييي زن عمو کجايي ببيني تک پسره سرتقت سوخت هخخخ..صداي دوستش ميومد که مدام به در حموم ميزد و بعد اونم بابا بهش ملحق شد منم بيخيال رد شدم و وارد اتاق شدم

اخييييي رزيتا خانوم نگران بود

کنارش ايستادم و گفتم

_حرص نخور سي سي جوش ميزني

بعد لبامو غنچه کردم و يه بوس واسش فرستادم

داشت خون خونشو ميخورد…

از اتاق ديگه بيرون نرفتم تا دوتاي خواهراي افسانه اي وارد شدن چراغ و خاموش کردن

اما من خوابم نميبرد

باز يه کرم تو جونم داشت وول ميخورد

از اونجاکه بنده به قورباغه و اين جور حيوانات علاقه ي زيادي داشتم وقتي کنار دريا بودم يه قورباغه گرفتم و انداختم تو شيشه

اوووم قورباغه زير پتو خيلي رمانتيکه نه ؟؟

پررستشش چقدر تو بدي هخخخ به سراغ کمد رفتم اروم بازش کردم و شيشه رو برداشتم

واروم به سمت رزيتا رفتم

روشکمشم خوابيده بود پتو رو يواش بالا دادم و قورباغه رو ازاد کردم که زود پريد تا جيغ بکشه منم زود پريدم روتخت و شروع کردم به جيغ کشيدن که من اصلاا خبر ندارم و لالا کرده بودم…

همه داشتيم جيغ ميکشيديم و منم از همه بدتر دوتا خواهرا با قورباغه کوچولوم همش ميپريدن اينور اونور در اتاق بازشدو همه ريختن تو مامانه منم از همه بدتر جيغ جيغ ميکرد تااينکه پدرام به زور قورباغه رو گرفت

ريز ريز ميخنديدم پدرام قورباغه رو از پنجره انداخت بيرون

اوخي قورقوري کوچولوم

هههه اينجارو رزيتاااا جون پشت اقا پدرام قايم شده وااااي پدرامووو نگاه

حالا فرصت شد تا صورتشو درست ببينم تمام صورتش قرمز بود و کهير زده بود اوخي دلم سوخت

بيچاره

ديگه بالاخره فلفل ها کاره خودشونوکردن به ماچه ..

پدرام سمتم برگشتم اخمي کرد و سري تکون داد

فک کنم فهميد کاره من بود

واه واه خوب به درک..

سرفه اي کردم و گفتم

_اوووم من خوابم مياد اقايون تشريف ببريد

رزيتا گفت

_واي نه من ميترسم

قري به گردنم دادم و بي حوصله گفتم

_ميخواي برو اتاق پسراا

بابا با عصبانيت گفت

_عههه پرستش اين چه حرفيه

_واا خوب پدره من ديگه قورباغه هه که رفت پي کارش ترس واسه چيه؟؟

پدرام گفت

_همه مثل تو خوي مردونه ندارن که از هيچ جونوري نميترسي .رزيتا دختره حساسه…ميترسه خوب

تمام تنم گر گرفت فکر نميکردم تو جمع خوردم کنه..تو چشمام داشت اشک جمع ميشد

حتي مامان باباهم حرفي نزدن به سمت تخت رفتم بالش و پتومو برداشتم و يه به درک گفتم و از اتاق بيرون رفتم..

خودش بميره و اون رزيتا جونش..

رو کاناپه دراز کشيدم و پتورو روي سرم کشيدم و گريه کردم و به خواب فرو رفتم…

صبح با سرو صدا و صداي خنده پاشدم به به همه دوره ميز صبحونه بودن شاد و خوشحال هه

هيچکس منو يادش نيست

يواشکي يه ديد به اشپزخونه زدم

هه اقا پدرامم کنار عشقش نشسته بود

مثل اينکه من کلا نباشم واسه همه بهتره

به طرف اتاقم رفتم مانتوي مشکي مو پوشيدم با شلوار ورزشيو سويشرت ستش

موهامم بالا ي سرم جمع کرد کتوني و هندزفري ام برداشتم و اروم از خونه بيرون رفتم

ديگه داشت گريه ام ميگرفت

نميخواستم سمت دريا برم..

چون زود پيدام ميکردن

هه البته اگه نبودمو حس کنن رامو به سمت جنگل کج کردم

بااينکه بلد نبودم ولي واسم ديگه فرقي نداشت..

تند تند قدم ميزدم عصبي بودم

خسته شدم ايستادم تو حال خودم بودم و به دورو اطراف نگاه ميکردم که دستي روي شونم قرار گرفت

جيغ بلندي کشيدم..

برگشتم و باقيافه اراد روبروشدم..

هندزفري رو از گوشم دراوردم

_تواينجا چيکار ميکني؟؟

دستشو روکمرش گذاشت

_ببخشيد خانوم پرستش از شما اجازه نگرفتم اومدم تو جنگلتون

مسخره اي زير لب گفتم و به راهم ادامه دادم

دنبالم اومد همونطور که راه ميرفتم اونم پشت سرم حرف ميزد..

_کجا حالاا اينورو بلد نيستي گم ميشي سرتق بازي در نيار بگو کجا ميخواي بري من ببرمت

_برو بابااا دنبال منم نياهااا

زير لب غريد

_پرستش گم ميشيااا بهت بگم

_به توچه ميخوام گم شم..

_باشه گمشو خوش بگذره گم شدنت

برگشتم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم

_خيلي بي ادبي و پررو..

_واا تو ميگي ميخواي گم شي به من چه خو..

اداشو در اوردم و به راهم ادمه دادم..

يکم راه رفتم و به اطراف نگاه کردم ديگه صداي پايي پشت سرم حس نکردم..

برگشتم اراد نبود هه

فکر نميکردم بره..

اخه پرستش خر علافه تويه دنبالت بدويه..

گوشيمو در اوردم و خواستم به ساعتش نگاه کنم اووووه لعنت به تو..

خاموش شده بود..دستمو تو جيب سويشرتم فرو کردم و روي تيکه چوبي نشستم و به اطراف نگاه کردم

همش درخت..درخت..درخت.

چشمامو بستم عجب سکوتي

سکوت ارامش بخش و ترسناک فقط گاهي وقتا صداي پرنده اي ياخش خش برگي ميومد..

دستمو زير چونم گذاشتم داشتم به اتفاق هاي اين چند روز فکر ميکردم..

همينجوري که توفکر بودم صداي شکمم بلند شد خخخ

گشنه ام بود…تصميم گرفتم برگردم

بلند شدم و راه افتادم..

به درختي تکيه دادم هوا ديگه کاملا تاريک شده بود فکر کنم همش دوره خودم داشتم ميگشتم و هي به جايي نميرسيدم خدايا غلط کردم باشه؟؟ ديگه نزديک بود اشکم در بياد باز راه رفتم تااينکه پام به يه چيزي گير کردوکشيده شدم بالا جيغ زدم اوه همينو کم داشتيم حالا برعکس از يه درختم اويزون بودم حال خيلي بدي بود سرگيجه گرفته بودم و نزديک بود عق بزنم پامم خيلي درد ميکرد..

فکر کنم حدود نيم ساعت همونجوري اويزون بودم و هرچي پيغمبر بود جلو چشمم اومد..

ديگه واقعا ميخواستم بالا بيارم که صداي خش خشي اومد..

بلند داد زدم

_کمکک کسي اينجا نيست؟؟کمک

حالا صدا بيشتر ميشد

_هي دختر توواونجا چيکار ميکني؟

به سرووضعش نگاه کردم يه پيرمرد بود بيشتر شبيه درويش ها بود ريش هاي بلندي داشت. هخخخ ياد کارتون ها افتادم

_اقاا توروخدا منو بياريد پايين

_تو؛توجنگل تنها چيکار ميکني؟دختر فراري هستي؟

_نه نه بخدااا

اقاا جون هرکي دوست داري منو بيار پايين بعد تا صبح سوال پيچم کن

نگاهم کرد بعد سمت درخت اومد

انگار داشت باخودش حرف ميزد

_اه دختره ي ابله اين تله ي خوبمو خراب کردي

_اقاا بامني؟

_کس ديگه اي مگه اينجاست؟

باکمرم خوردم زمين درد بدي تو بدنم پيچيد پيرمرد خرفت ابله تويي

يه نگاه بهش کردم ديدم داره ميره انگار نه انگار من اينحا تنهام

_اقاااا کجااا؟من اينجا تنها چيکار کنم؟

_از هرسمتي اومدي از همون سمت برو

_من اگه بلد بودم که گم نميشدم

توروخدا کمکم کنيد تايه جايي برسم بعد ميرم

_باشه بيا

بابي حوصلگي گفتم

_پام صدمه ديده الانم که از اون بالا خوردم زمين نميتونم بلند شم

برگشت به سمتم

_ميگي چيکار کنم؟دخترتواگه ادم بودي تنها راه نميوفتادي تو جنگل

چشمام گرد شد واه واه اينجور پيرمردم نوبره والا اون چوب که بهش تکيه داده بود سمتم گرفت

_بيا به اين تکيه بده راه بيا

_پس خودتون..

_هنوز مثل تو چلاق نشدم..

دهنم از اين همه حاضرجوابيش باز مونده بود

_چيه ميخواي تا صبح منو نگاه کني؟

راه بيوفت..

به زور خودمو بلند کردم کمرم تير کشيد و کشون کشون راه افتادم پشت سرش

_يکم يواش تر من نميتونم..

ميون حرفم گفت

_پس همنجا بمون چيزيت نشده که انقدر بزرگش ميکني..

فعلا بايد به سازه اين پيرمرد ميرقصيدم چاره اي نداشتم..

ديگه داشت درد امونمو ميبريد که پيرمرد ايستاد سرمو بالا اوردم جلوي يه کلبه ي کوچولو بوديم واااه

اووخيييي ديگه واقعاا شکل کارتون ها شده بود همه چيز..

_به جاي اينکه نيش تو باز کني بيا تو

وارد کلبه شدم خيلي کوچولو و ناز بود

گوشه اي نشستم

پيرمرد به سمتم اومد

_توکه تااينجا اومدي جلو در نشين وسط راه

بيااينور تر صبح شه برو

_برم ؟؟من بلد نيستم

با خشم نگاهم کرد و روي صندلي چوبي کنار شومينه اش نشست واقعا ديگه داشتم از پادرد و کمر درد کلافه ميشدم صداي زيباي خروپف هم کل فضارو شاعرانه کرده بود..

در کلبه باز شد و يکي اومد تو

_اوخ اوخ هوا چقدر سرد شده..عمو واست هيزم اوردم

برگشت

اه اه اه

من هرجا ميرم اين زبل خانم بايد باشه تو چشمام با تعجب نگاه کرد

_توو؟

_چيه

_هيچي

به سمتم اومد

_پات…

دستشو به سمت پام اورد

_نه نه دست نزن درد ميکنه

_ميشه مثل ادم! بدون کله شق بازي بگي چيشده؟

چون ديگه خيلي درد داشتم کوتاه اومدم و براش تعريف کردم و زد زير خنده

_هرهرهر کوفت رو اب بخندي جک که نگفتم

_واي واااي تو اويزووون بودي هخخخ کاش من پيدات ميکردم تا صبح بهت ميخنديدم

_شعور نداري خوب

خواستم پاشم که کمرم تير کشيدو جيغ کشيدم پيرمرد از خواب پريد

_اه نميذاري چرا بخوابم بااون پچ پچ هاتون و الان جيغت

اراد به سمتش رفت و چيزي بهش گفت پيرمردم بهش يه چيزايي توضيح داد و به سمت در رفت

_من ميرم هيزم هايي که اوردي جابه جا کنم

اراد باشه اي گفت و به سمت ميزي رفت بعده چند دقيقه با يه ظرف اومدو يه پارچه سفيد

_برگردو رو شکمت دراز بکش

_بله بله ديگه چي برو اونور ببينم

_واقعا که خيلي بچه اي ميخواي ازدرد بميري؟؟بيا اينو بذارم رو کمرت يکم دردت اروم شه

3.3/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x