رمان پروانه ام پارت ۸۹

4.4
(69)

 

حالا توجه فخار هم به این بحث جمع شده بود …  .

 

صدای گفتگوی درهم و برهم فضای کابین رو پر کرد … “چی فرمودین” ها و “عالی” گفتن ها و آب و تابِ مرتضی در تحلیلِ درمان بیماری های زنانه … .

 

آوش به فکرش هم نمی رسید اون شب از طرف فخار پیشنهاد ازدواج با هاله رو بشنوه … و فقط خدا می دونست چقدر از تقارن این پیشنهاد با اون چیزی که در سرش بود ، خوشحال بود !

 

با خیال آسوده جرعه ای نوشیدنی نوشید … که نور سالن کم شد … و پرده ها بالا رفت … .

 

نمایش خسرو و شیرین آغاز شده بود !

 

***

 

فضای بزرگِ کافه قنادی مملو از موسیقی لایت و بوی وانیل و شیرینی بود !

 

نوری که از لوستر بزرگِ آویخته از سقف روی شیشه های ویترین شیرینی جات می پاشید ، باعث می شد نگاه آدم به طرف اون خوراکی های خوش رنگ و لعاب جلب بشه .

 

آوش نگاه دقیق و سختگیری به ویترین اول انداخت … و بعد انگشت اشاره اش رو مقابل ردیف شیرینی ها چرخوند :

 

– این ! … و این ! … و این !

 

مردِ اون طرف ویترین که لباسِ فرم سفید رنگی به تن داشت و کلاه مخصوصی به سر … با دست هایی تند و فرز مشغول چیدن شیرینی ها توی جعبه شد … .

 

مرتضی آهسته خندید :

 

– ذائقه ات هم توی آلمان عوض شده ! دوران کالج شیرینی نمی خوردی !

 

آوش با نگاه کوتاهی به طرفش … پاسخ داد :

 

– خودم هنوز نمی خورم ! اینا رو دارم برای کسی می برم که شیرینی خیلی دوست داره !

 

و باز با علامت انگشت :

 

– و این !

 

 

اراه افتادن به طرف ویترین بعدی و ویترین های بعدتر … مردِ قناد به موازاتشون حرکت می کرد و هر شیرینی که آوش بهش نشون می داد … توی جعبه می چید .

 

مرتضی با شیطنت پرسید ؟

 

– یک خانم ؟! … مثلاً نامزدت !

 

آوش لحظه ای جا خورد ! … فکر پروانه اومد توی ذهنش … و فکر اون لحظه ای که شیرینیِ گاز زده رو از دستش بیرون کشید و مزه کرد . اطلس گفته بود پروانه هوس شیرینی داره …

 

– مرتضی ! من یکی دو ساعت دیگه باید راه بیفتم ، وقت این حرفها رو ندارم ! بریم سر اصل مطلب ! اون گردی که بهت دادم …

 

حس بدی راه نفسش رو درهم فشرد … بزاق دهانش رو قورت داد و باز خواست ادامه بده …

 

– اون …

 

مرتضی بلافاصله پاسخ داد :

 

– ترکیبش رو آزمایش کردم … آت و آشغال بود ! زعفرون … سنبل ختایی ! از همین چیز میزای گیاهی !

 

– یعنی با چنین ترکیبی نمی شه سه تا بچه سقط کرد ؟

 

– نه آوش … نه ! فکر نمی کنم این جادو جنبلا تاثیری داشته باشه !

 

آوش نفس عمیقی کشید … و نفس عمیق دیگه ای ! انگار بعد از روزها کسی پاشو از روی خرخره اش برداشته بود !

 

این تبرئه ی ضمنی مادرش … بهش قوت قلب می داد !

 

مرتضی نگاه مشکوکی بهش انداخت :

 

– خوشحال به نظر می رسی !

 

آوش به سختی خودش رو کنترل کرده بود تا به هوا نپره و هورا نکشه ! باز به ویترین شیرینی ها اشاره کرد و گفت :

 

– و از اینها ! … و این !

 

 

 

 

 

مرتضی انگشتانش رو درهم پیچید و نفسی گرفت … و باز گفت :

 

– خب … حالا قراره چیکار کنی ؟

 

– من که برمی گردم ملک افشاریه ! … تو باید کارا رو راست و ریس کنی !

 

مرتضی چپ چپی نگاهش کرد … .

 

– کاملاً عادلانه به نظر می رسه ارباب ! شما تشریف می برید زادگاهتون ، همه ی دروغ و دونگا هم خراب میشه روی سر من !

 

آوش با انگشت اشاره دو بار روی جعبه های خاتم کاری شده ی مسقطی زد … و گفت :

 

– گوش بده مرتضی ! فخار دیشب به من پیشنهاد ازدواج با دخترش رو داد ! هر چند واقعاً غافلگیر کننده بود … ولی من پیشنهادش رو به فال نیک گرفتم و عجالتاً رد نکردم !

 

– یعنی میخوای با بیوه ی برادرت ازدواج کنی ؟!

 

آوش بی حوصله پاسخ داد :

 

– معلومه که نه ! ولی فکر کردم اینکه فخار فکر میکنه ممکنه من خواسته اش رو قبول کنم ، توی این شرایط به دردمون می خوره ! هاله کمکی به ما نمی کنه مرتضی ، سرمون رو می کوبونه به طاق ! ولی اگه پدرش وادارش کنه …

 

مرتضی وا رفته نگاهش کرد :

 

– می خوای بگی … به هاله مشکوک …

 

هنوز حرفش رو تموم نکرده بود … آوش چرخید و درست مقابلش قرار گرفت . انگشت اشاره اش به نشونه ی سکوت در هوا بالا رفت … انگار می ترسید کسی صدای مرتضی رو بشنوه !

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 69

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x