رمان پروانه ام پارت 129

4.3
(112)

 

 

چشم های گود رفته و بی نور ادریس خان نوزاد رو می پایید … .

 

– آوشه ؟!

 

صداش کم رمق بود … کلماتش به سختی به گوش می رسید . آوش پاسخ داد :

 

– رها ! اسمش رهاست ! … دختر سیاوشه !

 

– سیاوش ؟!

 

نوزاد کوچک و مو مشکی با چشم های بسته نق نقی کرد . از دهان مرگ گریخته بود … شبیه یک تکه زندگی به نظر می رسید !

 

ادریس خان گفت :

 

– بچه ی قشنگیه !

 

سعی کرد دستش رو بالا ببره و نوزاد رو لمس کنه … از تقلا به نفس نفس افتاد . آوش دست پدرش رو گرفت و آهسته روی موهای نوزاد گذاشت .

 

ادریس خان باز چیزی گفت … آوش سعی کرد بفهمه اون چی میگه .

 

– به خورشید بگو … سرشو بپوشونه ! هوا زمهریزه ! …

 

آوش لحظه ای نگاه کرد به اون سمت تختخواب … جایی که خانم بزرگ و پروانه روی دو صندلی نشسته بودند و نگاهشون می کردند … .

 

پروانه ی زیبا و صبور که پیراهنی سفید با گلهای آبی رنگ به تن داشت … و گردنبند یاقوت کبودش دور گردنش خودنمایی می کرد ! …

 

اطلس نزدیک در ایستاده بود … توضیح داد :

 

– حواسشون سر جا نیست ! احتمالاً بچه رو با شما یا آهو خانم اشتباه گرفتن !

 

ادریس خان باز ناله کرد :

 

– سیاوش ! سیاوش !

 

نگاه آوش باز هم برگشت به جانب پدرش . احتمالاً اون رو هم با سیاوش اشتباه گرفته بود ! … آوش دلش نمی خواست حالا که پدرش مرگ سیاوش رو از یاد برده ، باز چیزی بهش یادآوری کنه .

 

 

 

بزاق دهانش رو قورت داد و با لحنی بم پاسخ داد :

 

– بله پدر جان !

 

– برای مادرش … خلعتی ببر ! بگو نور چشم ماست ! یک پسر دیگه به من هدیه کرده !

 

– پسر نیست … دختره ! اسمش رهاست !

 

– دختره ؟!

 

خنده ای مدهوش روی صورت ادریس خان نقش بست .

 

– بعد از دو تا پسر … دلم یک دختر میخواست ! چه بهتر که دختره !

 

خانم بزرگ لحظه ای پلک هاشو روی هم گذاشت و آه سنگینی کشید . بعد با صدایی آروم گفت :

 

– بهتره دیگه بچه رو از این اتاق ببری ، پروانه !

 

پروانه لحظه ای به آوش نگاه کرد تا تاییدش رو بگیره … سپس از روی صندلی بلند شد . آوش پشت دست رها رو بوسید و اونو به مادرش داد .

 

پروانه با احتیاط نوزاد رو در آغوش گرفت . براش مثل یک ظرف شکستنی بود … می ترسید بهش اسیبی برسونه ! گفت :

 

– من میرم ! … انشالله حال پدرتون بهتر بشه !

 

آوش لبخند کوتاهی زد و به نشانه ی تشکر و احترام ، سری براش خم کرد . اطلس کمک کرد پروانه از اتاق خارج بشه … اون طرف در ، دایه ی نوزاد انتظارشون رو می کشید .

 

اون روزها به سفارش آوش حتی یک لحظه ، حتی وقت خواب ، پروانه و نوزاد تنها نمی موندن و همیشه کسی مراقبشون بود .

 

آوش سر چرخونده بود و به گلهای شیپوری و آبی رنگ دامن پروانه نگاه می کرد … اونقدر که از مسیر دیدش خارج شد … .

 

بعد خانم بزرگ صداش کرد :

 

 

 

 

 

– باید حرف بزنیم !

 

آوش با تاخیر نگاهش رو از در بسته گرفت و به جانب خانم بزرگ چرخید … .

 

پیرزن متکبر و سردی که با گذشت اینهمه وقت از مرگ سیاوش ، هنوز رخت سیاهش رو از تن خارج نکرده بود ! … با موهای نقره ای زیر شال گیپورش … و دست هایی بدون زینت که مثل همیشه عصاشو به بازی گرفته بود .

 

گفت :

 

– امر بفرمایید خانم بزرگ !

 

خانم بزرگ سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه . دیگه مثل اون اوایل نسبت به آوش گاردِ بسته نداشت … اما هنوز نمی تونست اسمش رو به زبون بیاره یا مستقیم توی چشماش نگاه کنه … .

 

– در موردِ … رها ! … کی قراره براش سجل بگیری ؟

 

نگاه آوش به پایین بود … . پرسید :

 

– چطور ؟!

 

– ده روز از تولدش گذشته ! …

 

– متوجهم !

 

– می خوام منو مطمئن کنی که …

 

باز سرفه ای … و بعد ادامه داد :

 

– شناسنامه اش رو به نام سیاوش میگیری ! مگه نه ؟!

 

آوش در پاسخ دادن تامل کرد … . نفس های پدرش رو که باز به خواب رفته بود ، چک کرد … لحافِ مخمل رو روی پاهاش مرتب کرد … و بعد تنها یک کلمه پاسخ داد :

 

– نه !

 

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 112

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان قفس 3.8 (16)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان:     پرند زندگی خوبی داره ، کنار پدرش خیلی شاد زندگی میکنه ، تا اینکه پدر عزیزش فوت میکنه ، بعد از مرگ پدرش برای دادن سرپناهی…

دانلود رمان طعم جنون 4.1 (33)

بدون دیدگاه
💚 خلاصه: نیاز با مدرک هتلداری در هتل بزرگی در تهران مشغول بکار میشود. او بصورت موقت تا زمانی که صاحب هتل که پسر جوانیست برگردد مدیر اجرایی هتل می…

دانلود رمان کاریزما 3.7 (7)

بدون دیدگاه
    خلاصه: همیشه که نباید پورشه یا فراری باشد؛ گاهی حتی یک تاکسی زنگ زده هم رخش آرزوهای دل دخترک می‌شود. داستانی که دخترک شاهزاده و پسرک فقیر در…

دانلود رمان دژخیم 4 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان: عشقی از جنس خون! روایت پسری به نام سیاوش، که با امضای یه قرارداد، ناخواسته وارد یه فرقه‌ی دارک و ممنوعه میشه و اونجا دختر یهودی که…

دانلود رمان زئوس 3.3 (12)

بدون دیدگاه
    خلاصه : سلـیم…. مردی که یه دنیا ازش وحشت دارن و اسلحه جز لاینفک وسایل شخصیش محسوب میشه…. اون از دروغ و خیانت بیزاره و گناهکارها رو به…

دانلود رمان نمک گیر 4 (19)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : شاید رویا…رویایی که باید به واقعیت می پیوست.‌‌…دیگر هیچ از دنیا نمی خواست…همین…!همین که یک دستش توی حلقه ی موهای او باشدو یک دستش دور…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x