رمان پسرای بازیگوش پارت 5

نگاهی به دریا انداختم که راحت خوابیده بود،از اتاق بیرون رفتم،میلاد نبود،تو اتاقش رو نگاهی انداختم،اونجاهم نبود،نگاهی به تراس هم انداختم،تکیه به لبه ی تراس زده بودو آسمونو نگاه میکرد،میشد تو چهره اش غم رو دید…
نخواستم مزاحم خلوطش بشم ،گوشیمو درآوردمو،زنگی به رضا زدم..
بعد از یک بوق برداشت…
_ســــلام عشقم.
_کجایی؟
_سلامم جواب نداشت!
_سلام
_توراهیم داریم میایم.

_رضا یک ماءالشعیر،بـگیر خیلی دلم میخواد.
_ویارته؟
_گمشو آشغال.
_چرا داد میزنی؟
جوابشو ندادمو،گوشی رو قطع کردم..

میلاد”

آسمون امشب ،خیلی دلگیر بود،مثل من…
رفتارم باهاش بد بود،اما کارم از سردلخوشی نبود،از داغی بود که چندسال رو دلم نشونده بودن،اون زمان که رفتن حتی یکبارم ازم درخواست نکردن که همراهشون برم،فقط یه خونه برام گذاشتنو چند میلیون تو حساب بانکیم…
دلم سیگار میخواست ،مشروب میخواست ،تاتموم این فکرا،رو از خودم دور کنم،هــــه.
باسرو صدایی که رضا راه انداخته بود،متوجه شدم که بچها برگشتن،بیخیال تراس شدمو ،پیششون رفتم،رضا با یه بطری دستش در حال فرار بودو امیرم عصبانی پشت سرش،رضا،رفتو روی مبل ایستاد،شروع کردمثل بچها شکلک دراوردنو به امیر میگفت:
_اگه راست میگی بیا بگیرم!
امیر_مگه بز کوهی، که رفتی بالای مبل؟
رضا هم چهار دستو پا نشستو صدا بز دراورد..
_بـــــع بــــع ،آقا گرگه بیا منو بخور.
رفت سمت یخچالو کمی کاهو بیرون اورد،پیش رضا نشستو ،کاهو رو جاداد تو دهن رضا.
دستی رو سرش کشیدو گفت:
_بخور بز عزیزم ،فردا قراره ،شیرتو بدوشم!
همگی زدیم زیر خنده ،اما رضا درست نشستو دست گذاشت روی خشتکش…
_تو غلط میکنی ،دستت بهم بخوره ،نابودت میکنم.
از خنده زیاد،دهنم خشک شده بود..
امیر علی اروم اروم نزدیک رضا میشدو براش چشم ابرو میومد،رضا یکدفعه مثل فشنگ از جا کنده شدو به اتاقش پناه آوردو درب قفل کرد…

قهقهمون به آسمون رفت…
زندگی یعنی همین ،شادی های خیلی کوچیک،زندگی یعنی جمع پنج نفرمون،که بادنیا عوضش نمیکنم….
گوشی تو جیبم لرزید،بیرونش اوردم،اسم احمدی رو گوشی افتاده بود،تماس وصل کردم،اما فقط صدای گریه و جیغ میومد…
بند دلم پاره شد،تو سرم مدام تکرار میشد که چه اتفاقی افتاده!
_الو خانوم احمدی!
فقط صدای ناله و شیون میومد،امیر علی نزدیکم شدو گفت:
_چی شده؟
بااسترس جوابشو دادم،
_نمیدونم.
چند باردیگه صداش زدم،اما باز جوابم ،ناله شیون بود،امیر علی گوشی رو از دستم کشید،اسم نازنینو فریاد میزد،یکدفعه صورت امیرعلی سفید شد
فریاد زد…
_یا عــــــلی…
حسین_چی شده امیر علی؟!
همزمان که سمت اتاقش میرفت جواب حسینو داد…
_عمو اصغر مـــــرد.
_چی؟امیر علی چی میگی؟
امیر_عمو اصغر کیه؟
حسین_پدر خانوم احمدی!
رضا از اتاقش بیرون اومده گفت:
_چه خبر شده؟
امیر علی سوئیچ به دست از اتاقش بیرون اومد.
سمتش رفتمو گفتم:
_صبرکن آماده بشم منم میام.
سری تکون دادو همزمان که سمت درب میرفت گفت:
_تاکفشامو میپوشم توام بیا!
رضا_چه خبر شده ،چراهمتون دپرسین؟
تو اتاق بودمو فقط صداشونو میشنیدم…
امیر علی داد زد…
_میلاد زودباش ،دختر بیچاره تنهاست…
امیر_پدر خانوم احمدی فوت شده.
رضا_چــــــی؟ کی؟
حسین_الان احمدی زنگ زد به میلاد گفت.
پیراهن مشکیمو پوشیدمو از اتاق بیرون زدم،رضاهم اماده جلو درب ایستاده بود…
رو کردم به رضا گفتم:
_تو کجا؟
_منم میام
امیر علی_زودتر بیاید دیگه.

امیرعلی”

مستعسل پشت فرمون نشستم پامو تااخرین حد روی گاز فشار دادم وقتی یاد گریه و جیغایش که پشت سرهم میگفت،بـــــابـــــام مرد،بـــــابــــــامرد،میفتم حالم دگرگون میشه،چقدراون شب کنار عمو اصغربه هممون خوش گذشت،چه مرد ساده و دلنشینی بود،بااین که خونه ی کوچیکی داشتن اما صفا و صمیمیت زیادی میشد ازش دریافت کرد…
میلاد_امــــــــیر علی بپا!
بافریاد میلاد حواسم به جلوم جمع شد،ماشینو به سختی جمعو جور کردم،وگرنه به نیسانی که از روبه رو خلاف میومد برخورد میکردیم،رضا سرشو از پنجره بیرون آوردو چند تا فوش آبدار نصیبشون کرد،خیلی طول نکشید تااین که به بیمارستان رسیدیم ،ماشینو پارک کردمو بابچه

ا وارد بیمارستان شدیم از پذیرش،پرسون پرسون ،دنبال نازنین گشتیم ،جلو درب سرد خونه روی زمین سرد نشسته بودو زجه،موئه،میکرد،تمام موهاش روی صورتش پخش بود،یکی از خدمه ی بیمارستان کنارش نشسته بودو دلداریش میداد…
سمتش قدم تند کردمو روی دوزانو روبه روش نشستم ،رضاهم کنارم نشست اما میلاد ،کمی اون طرف تر تکیه به دیوار زدو با دستاش چشماشو پوشوند…
نازنین هق هق میزدو،ناله میکرد،دستای سردشو تو دستام گرفتم…
نازنین_بابام مرد،ببینید بابـــــام مرد،دیگه پشت و پناه ندارم،دیگه به امید کی بیام خونه،حالا چجوری زندگی کنم؟
رضا_خدابزرگه خودتو اذیت نکن اون الان راحت شده،دیدی چقدر وضعیتش بد بود،خودش خسته شده بود.
داد زد
_پس من چی؟ پس من چیکار کنم،دلم خوش بود به همون بدن نیمه جونش روی تخت،وااااای،خــــــدا ،بااین بی کسیم چکار کنم؟
رو کرد به من…
اشکای روی صورتشو بادستم پاک کردم…
_بابام خیلی مظلوم بود،خیلی ساده بود،همیشه میگفت درحقت بدی کردم،
سرشو بالاگرفت…
خــــدامن که گفتم بخشیدمش ،مگه من ازت چی خواستم؟فقط خواستم سایه ی پدرم بالا سرم باشه ،مادرمو ازم گرفتی،دلم خوش کردم به این پیرمرد نیمه جون…
اشکام خود به خود میومد،باروضه هایی که میخوند دلم آتیش میشد…
بامشتاش میکوبید به سینش،گرفتمش تو بغلم،تمام بدنش میلرزید…
_همش تقصیر اونا شد که زندگیمون به این روز دراومد،مگه من چکارشون کرده بودم؟مگه من چند سالم بود؟چرابهم انگ بی ابرویی زدن…
سرشو بالاگرفتو تو چشمام خیره شد…
_نزدگیمو سیاه کردن
هق،زد….
_کی زندگیتو سیاه کرد؟بگو تا اتیشش بزنم!
از بغلم بیرون اومد.

بلند شدو مثل ادمای مست شروع کرد راه رفتن،تو حال خودش نبود،میخواست وارد سرد خونه بشه که رضا دستشو گرفت…
_کجا میخوای بری؟
_میخوام برم پیش بابام،اینجا سرده،بابام سردش میشه،بابام تو تاریکی نمیتونه بخوابه ،باید یه برق براش روشن کنم!
رضا اشکاشو پاک کرد…
_بابات دیگه راحت خوابیده،به یک خواب ،بی بیداری رفته.
دستشو از دست رضا بیرون کشید…
دستشو روی گوشاش گذاشتو سرشو تکون میداد…
_نه نـــــه،این خوابه،باید بیدار بشم،سیلی به صورتش میزد،رضا دستاشو گرفت ،رفتم جلوش ایستادمو ،صورتشو تو دستام گرفتم…
_آروم باش،آروم باش،بابات دیگه مـــرده،این تازه شروع بدبختیته…
میلاد_این چرتو پرتا چیه بهش میگی؟،ولش کنین،بیاید ببریمش بالا یه سرم بهش بزنن آروم بشه….
رضا دست انداخت زیر پاشو بلندش کرد.

رضا”

بعد از این که پرستار براش سرم وصل کرد ،آروم خوابید ،رو صورتش دقیق شدم،جای ناخون خراشیدگی بود،دلم برایش میسوخت،ازش شنیده بودم ،هیچ قوم و خویشی،ندارد.
چه جور قرار بود زندگی کنه ،بین این همه گرگ که دنبال همچین بره ی ساده ای هستن!
امیر علی وارد اتاق شد…
_میلاد؟
امیر علی_رفت آبی به صورتش بزنه(نگاهی به نازنین کرد)حالش چطوره؟
_فعلا که خوابه!
گوشه ای از تخت نشستو خیره ی صورت نازنین، قرق درخواب شد.
امیر علی_کی فکرشو میکرد یه روز از ناراحتیه ،احمدی ،که سایشو باتیر میزدم، ناراحت بشم!
_هـه،آدمیزاد از دودقیقه بعدشم خبر نداره.
_آره.
_حالا قراره چجوری زندگی کنه؟
_آااااه،نمیدونم.

میلاد چند ضربه به در،زدو وارد شد.
چند تا برگه دستمال کاغذی از رو میز برداشتو صورتشو پاک کرد…
میلاد_میگم بچها امشب ببریمش خونه خودمون،تنها نباشه؟!
امیر علی_فکر نکن قبول کنه بیاد!
میلاد_بیخود کرده،بااین حال نامیزونش ،بره خونه تنها چکارکنه؟
_به نظر منم ببریمش پیش خودمون،تا فردا کارای دفن پدرشو راستو ریست کنیم.
میلاد_مارو سننه!
_گناه داره،دختر بیچاره،هیچ کسیو ندارن.
امیر علی_فردا باهم میریم دنبال کاراش.
میلاد چمپاتمه زدو کنار دیوار نشست…
میلاد_بیچاره عمو اصغر ،عجب مرد باعشقی بودحیف شد مرد.
امیر علی_اره خدایی.
دستامو تو جیبم کردمو ،نفس صدا داری کشیدم…
_ولی خب راحت شد،چه قدر ،قرار بود روی اون تخت بخوابه؟
میلاد_تواینجوری فکر میکنی؟ اما برانازنین همون بدن نیمه جونشم،پدر بود.
_اره خو،اما دیگه کاریه که شده ،ماهم نمیتونیم چیزیو تغییر بدیم.
گوشیه میلاد زنگ خورد،از جیبش بیرون اوردو گفت:
_امیره!(تماسو وصل کرد)الو؟
_……
_نه حالش بده
_……
_حالا قراره سرمش تمام شد بیاریمش خونه.
_……
_چرا؟
_…….
_اشکال نداره.
_…..
_باش خداحافظ.

_چی میگه؟
میلاد_احوال خانوم احمدیو پرسید.
_همین؟
_میگه نیاریدش خونه،گریه و ناله میکنه،دریا میترسه.
امیر علی قاطی کردو گفت:
_این امیرم شورشو دراورده دیگه.
میلاد_بیخی؛اونجا خونه ی منه ،من تصمیم میگیرم کیو ببرم ،کیو نبرم.
_ایول
_چاکریم.
امیر علی_بسه دیگه کم نوشابه براهم باز کنید.
_بچها من اون موقع که نازنین(حالت مستی)اینجوری راه رفت،خیلی خندم گرفته بود.
میلاد_حالش خوب نبود.
_ولی خو چقدر زشت میشه وقتی،گریه میکنه.
امیر علی_بمیر باو،میخواستی تو این وضعیت ،صورتش،ارایش کرده باشه؟
_آخه ما چندجا رفتیم مجلس ختم،همه خــــوش تیپ و

ارایش کرده،عینک افتابی رو چشمشون،دستکش مشکیم تو دستشون،خانوماشونم یه کلاه گذاشته بودن سرشون،به کلاهه ام یک تیکه تور چسبونده بود،
فکر کنم برا جلو گیری از پشه زدگی بود.
میلاد بلندشد…
_آره آره منم دیدم،طرف مامانش مرده بود،یه جوری گریه میکرد که ریملش نریزه،اصلا انگار نه انگار کسی که یک عمر بزرگش کرده بوده،مرده!
امیرعلی_هرچقدر پولت زیاد باشه ،تو دوران زنده بودنت عزیزی،اما زمانی که میمیری،هیچکس یه فاتحه ام برات نمیخونه،فقط باپولایی که گذاشتی عشق و کیف میکنن.
میلاد_نه امیر علی حرفتو قبول ندارم،به پول نیست،اگه به کسی با تمام وجود خوبی کنی،حتی بعداز مرگتم،تو یاد و خاطرشون میمونی،حالا میخواد اون شخص پولدار باشه،یابی پول.
نازنین تکونی خوردو چشماشو باز کرد،همگی دورتختش جمع شدیم.
_بــــابام،بــــابــــام.
میلاد_بهتری؟
_بابام کجاست؟
_نازنین خانوم کمتر خودتو اذیت کن،بااین کارات پدرتم عذاب میکشها!
_پس راسته!
هق هقش اوج گرفت،دوباره شـــروع شد.

اول برای اومدن به خونه امتناع میکرد ،اما باکلی زورو بدبختی راضیش کردیم که ببریمش خونه…
ساعت سه صبح بود که رسیدیم .
حسین و امیر خواب بودن،هممون توی پذیرایی نشستیم،نازنین،آروم گریه میکرد،بینیشو بادستمال میگرفت.
همه سکوت کرده بودیم،چشمای میلاد از بیخوابی خمار و قرمز بود.
بلندشدمو زیر کتری رو روشن کردم،کمی میوه ام از تو یخچال بیرون اوردمو تو ی ظرف چیدم ،برای پذیرایی بردم…
امیرعلی_آخه کی نصف شب میوه میخوره؟
یک موز از تو ظرف برداشتمو پوست گرفتم،باقاطعیت گفتم:
_من۰
میلاد_نازنین خانوم ،میدونم نمیتونید آروم باشید،اما قسمت اینجوری بوده،یابه قول قدیمیا پیمونه ی زندگیش پرشده…
نازنین لبایش میلرزید…
_میدونم،همه اینارو خودم میدونم،الان راحت شده،خیلی تو عذاب بود به خاطر وضعیتش،اما این تنهاییمو چکار کنم(بینیشو بادستمال گرفت)برام پشتوانه بود،حتی اگه فلج بود،حتی اگه همیشه رو تخت خوابیده بود.
امیرعلی_باگریه کردن شما چیزی درست میشه؟
_خودم که خالی میشم!اگه گریه نکنم دق میکنم.
بلندشدمو سمت اتاق خواب دریا رفتم،تشکی همراه پتو و متکا پهن کردم.
دوباره پیششون برگشتم….
_نازنین خانوم جاتونو براتون تو اتاق دریا انداختم،یکمی استراحت کنید.
نگاهش کشیده شد سمت تراس.
_میشه کمی تو تراس بشینم؟تنها!
_بله حتما،درب تراسو باز گذاشتمو از تو اتاقم پتو مسافرتی براش بردم،روی یکی از صندلیا نشسته بودو بادستاش صورتشو پوشونده بود،شونهایش میلرزید.
یک لحظه پیش خودم گفتم:
(آااااااه ماشاالله،تکـــون بده رقصو به من نشون بد،بلرزون سینه و باسنو)
باکف دست رو پیشونیم کوبیدم تا این افکار ،چیــــــز شعری از ذهنم دور بشه.
پتو مسافرتی رو، روی دوشش انداختمو از تراس بیرون اومدم.

تا،از تراس بیرون اومدم ،میلادو دیدم…
میلاد_حالش خوبه؟
_به نظرت باید چجوری باشه؟
یکم سرشو خاروند…
_منظورم اینه،درچه وضعیتیه؟
_داره شونهاشو تکون میده!
باچشای ورقلمبیده گفت:
_ها؟
راه اتاقمو درپیش گرفتمو همزمان گفتم:
_برو خودت ببین ،من خیلی خوابم میاد.
درب اتاقمو باز کردمو روی تختم خوابیدم،نگاهی به حسین انداختم که آروم خوابیده بود،به بیخیالیش احسنت گفتم،کلا هیچی براش مهم نبود،زندگیو به چــــــیزش گرفته بود…
پلکهام روی هم افتادن،اما سرم پراز فکرهای جورباجور ،حالا مثلا من خاکسپاریه باباشو گردن گرفتم،آخه یکی نبود اون زمان بزنه تو سرم بگه اخه کـــودن تو کجات به اینجور کارا میخوره؟
اما پشیمون شدم،این دخترم هیچکسو نداشت،چیزی ازم کم نمیشد،اگه کمک به این کوچیکی بهش کنم…
معزم داشت زیاد شرو ور میگفت ،دکمه خاموشیو زدمو خوابیدم.

******

بالاخره بعد از کلی دنگو فنگ موفق شدیم یک قبر بخریم،این قبرم خیلی گرونها!
من فکر میکردم با پونصدتومن سروتهش به هم میاد اما دیدم ،خعـــــلی گرون تره.
امیر علی_رضا میگم خیلی تعدادمون کمه،برا تشییع جنازه،زنگ،بزنیم برو بچ بیان مجلس بنده خدارو شلوغ کنن؟
_نه باو مگه عروسیه،که بیان شلوغش کنن؟!
_حداقل باید یه چندنفرباشه زیر تابوتو بگیره!
_خودمون هستیم دیگه!
_شگون نداره انقدر کم باشیم.
_ولم کن باو،به چه چیزایی فکر میکنی!
_بمیــــر،اصلا من چرادارم باتو بحث میکنم؟هرکار دلم بخواد انجام میدم.
_هرکار دوست داری بکن

من سوار ماشین شدم اما،امیر علی گوشی به دست به کاپوت ماشین تکیه دادو با شخص نامعلومی صحبت میکرد.
_خیلی مکالماتش طولانی شده بود،مدام تلفونو قطع میکردو شماره ی بعدیو میگرفت،پووووفی کشیدمو دستمو پر زور روی بووووق گذاشتم..
از ترس پریدو چند تافهش بهم داد،سرمو از پنجره ی ماشین بیرون آوردمو گفتم:
_سوار نمیشی من برم!
_یک دقیقه صبر کن خو…
_امیر علی عجله دارم ،کلی کوفتو زهرمار باید بخریم برااین مهمونایی که تو دعوت کردی.
_زیاد نیستن.
_مثلا چند نفر؟
_بیست سی نفر.
_بسه دیگه بیا سوار شو باید ،این کاغذارو ببریم بیمارستان جنازه رو تحویل بگیریم.
_جنازه که تو سرد خو

نه ی بهشت زهراست!
_جدا؟چطوری؟
_دیشب میلاد به یکی پول داده بود تا جنازه رو بیاره سرد خونه ی بهشت زهرا.
_خب،فقط باید حلوا و خرما و یکمی خرت و پرت سفارش بدیم!
_آره دیگه..
ماشینو دور زدو سوار شد،ماشینو روشن کردم
امیرعلی_رضا این عمو اصغر خدابیامورز ،خیلی چهرش برام آشنا بود.
نگاه کوتاهی بهش انداختمو دنده رو عوض کردم.
_جداً؟
_اره به مولا.
_چه بدونم والا!
_رضا؟
_ها؟
_میگم یه بار بیشتر ندیده بودیمش،اما چه ناراحت شدیم از رفتنش!
_آره
_میشه انقدر جوابای کوتاه ندی؟

رضا_چه آدرسش آشنا میزنه.
_جدا؟
_اره جون تو..
_گوشیمو بده باو ،جلوتو بپا…
گوشیو سمتم پرت کرد.
_بیـــا ،حالا انگار چی هست،گوشیه فکستنیشو رخ من میکشه.
_غلط کردی فکستنه ،مارک….بهترین موبایله شبا خواب داشتنشو میبینی.
_باراننده بحث نکن ،الان میریم زیر تریلیا!
برو بابایی بهش گفتم ،پخش ماشینو روشن کردم.
تا ته صداشو زیاد کردم…
رضا دست بردو کمش کرد،اعتراض کردم
_مگه کــرمه؟
_کمش کن باو ،صداش زیاده جریممون میکنن.
_اگه جریمه کردن پا من.
_پا تو؟
_آره
_خب زیادش کن
تا ته زیادش کردم.
نیم مین تو راه بودیم،رضا توی کوچه ای با بافت قدیمی پیچید،منظره ی قشنگی داشت ،همه ی خونه ها ویلایی ،پر از دارو دختر بود
رضا_میگم میلاد ،فامیلیه اینی که خونش مهمونی چیه؟
_چطور مگه؟
_حالا تو بگو.
یکم فکر کردم …
_نمیدونم ،مشتلق،مشتق،مشتاق
_مشتاقی؟!
_آره آره،تو از کجا فهمیدی؟
_آخه اینجا قبلا اومده بودم.
_جدا؟ باکی؟
_باحسینو امیر علی،اینجا خونه ی ننه بزرگشونه.
_ننه قمر،که تازه شوهرش دادن؟
_اره ،میلاد نمیدونی عجب خونه ای دارن،با لبات بازی میکنه.
_دختر مختر چی؟
_یه نوه داره خیلی خشگله لامصب،اصلا نمیدونی چیه؟
_خدایی؟
_آره به خدا ،خیلی خشگله،من قبلا دیدمش ،اما حیــــف….
_چرا حــــیف؟
_آخه مشگل روحی روانی داره.
_دیوونست؟
_نه باو ،بیچاره افسردگی داره.
_حیونکی….
_نمیخوای پیاده بشی؟
_چرا چرا…
دستگیره ی درو کشیدمو از ماشین پیاده شدم،خم شدمو یکی از دستامو تکیه گاه پنجره ی ماشین قرار دادم.
_میگم رضا بدجور کنجکاوم کردی.
تک خنده ای کرد…
_برو داداش،خوش بگذره…
ماشینو روشن کردو گازشو گرفتو رفت.

درب خونه باز بود،وارد شدم ،همونجور که رضا گفت ،مدل خونه ،بدجور بالب و دهنم بازی میکرد…
بیشتر خونه رو چراغونی کرده بودن،میز و صندلیهای چوبی دورتادور حیاط چیده شده بود،گروهی نوازنده ی سنتی هم گوشه ای از باغ درحال نواختن بودن،چشم چرخوندم برای دیدن پدرم ،سرمیزی تنها نشسته بودو ،مردای قول چماقی که دستمال یزدی به دست ،باکت و شلوار های زمان رضا شاه،که سیبیلشون شباهت شدیدی به فرمون موتور داشت ،درحال داش مشتی رقصیدن بودنو ،تشویق میکرد.
قدم تند کردمو سرمیزش نشستم ،باسلامی اعلام حضور کردم.
سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد ،خوشحالیو میشد از چشماش خوند…
_سلام پسرم ،خوب کردی اومدی .
بدون توجه بهش،از آب معدنی که وسط میز گذاشته بودن ،توی لیوان یکبار مصرف ریختم،لیوان آبو بالا آوردم که بخورم که نگاه خیره ی پدرمو احساس کردم،رو کردم بهشو گفتم:
_بفرما آب!
_نوش جان پسرم ،چه قدر صورتت مردونه شده.
_هــــه،تو زمانی که داشتم پروسه ی مرد شدنمو میگذروندم ،پدری بالای سرم نبود.
دستمو که سر میز بودو گرفت.
_میلاد خواهش میکنم ،فراموش کن تمام بدیهامو.
دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو گفتم:
_زمانی برای فراموشی نیست.
پیر مرد ،پیر زنی که نزدیکمون شدن ،حرف پدرمو نصفه کاره گذاشتن ،پدرم به احترامشون بلند شد..
_عباس،بالاخره پسرت اومد ؟
منم بلند شدم ،پیر مرد دستشو سمتم دراز کرد ،دستشو گرفتم..
_میلادم ،از آشناییتون خوشحالم.
_بله ،تعریفتونو از پدرتون زیاد شنیدم.
پیر زن ،که حدس میزدم ،ننه قمر باشه ،زیر لب زمزمه ای کردو سمتم فوت کرد…
_هزار ماشاالله چه قدو بالایی چه جوون رشیدی،خدا برا پدرت نگهت داره.
براش تعظیم کوتاهی کردم.
_من مخلص شماهم هستم .
سرخم شدمو بوسید.
_خداحفظت کنه جوون
****

تمام افرادی که در مهمونی شرکت کرده بودن همه در رده ی سنی چهل به بالابودن،احساس تنهایی میکردم ،از خستگی مدام خمیازه میکشدم،پدرمو دوستاش درمورد قدیماشون صحبت میکردن.
بایه معذرت خواهی از سرمیز بلند شدمو بین درختا قدم میزدم…
فکرم درگیر دختری که رضا گفته ،بود.
خواستم سمت عمارت برم ،اما دیدم خیلی خیطه،بیخیال شدمو راهمو بین درختا گرفتم…

امیر”

پشت پنجره ایستاده بودم ،خیره شهر پر زرق و برقم ،شهری که درروز همه توش گم میشیم،دوروزه که آرشو پیدا کردم ،از یک سری دوستای قدیمیم کمک گرفتم ،زیر پل پیدا کرده بودنش ،باحالی بد و وضعی بدتر از اون.
سپردم ،ترکش بدن،باهر روشی که مطمئن تره،هـــــه،تمام این کارهارو برای خوشبختیه عادله میکنم ،اما اون چی!
امروز زنگ زدم تا از شوهرش خبری بهش بدم ،شروع کرد به بدو بیراه گفتن،به آرش بدبخت،آخه بگو ،تو که برای بودن باهاش له له میزدی،چطور حالا که تو سختیا افتادی،ولش کردی،حالا که باید زن بودنتو ثابت کنی،همراه بودنتو ثابت کنی،هم،سر بودنتو ثابت کنی،بعد از یه سری حرفایی که مطمئنم غرورشو خورد کردم،گوشی رو قطع کردم…
پرده رو انداختمو روی تخت نشستم ،
پوووووف از حرفایی که بهش زدم عذاب وجدان داشتم ،اما حرفام برای به خود اومدنش لازم بود.
حسین باصدای بلندی صدام میکرد…
از اتاق بیرون رفتم…
_هـــــا چرا داد میزنی!؟
سبد نون دستش بودو داشت سمت،میز عسلیه توی حال میرفت.
حسین_بیا غذا سرد میشه از دهن میفته.
کنار رضا نشستم
رضا_خدا

بهمون رحم کنه ،امیر علی غذا برامون درست کرده.
کمی تو جام جابه جا شدموگفتم:
_چی شده امیر علی یاد غذا درست کردن افتاده؟
_باحسین گیم بازی میکردن،باخته،حسینم شرط گذاشته ،که غذا درست کنه.
_حالا چی درست کرده؟
_امـــــلت.
بعد از گفتن این حرف ،امیر علی با یه ماهی تابه و دستگیره به دست ،بالبخند محو به ما پیوست،
امیر علی_بفرمایید اینم شام امشب!
ماهی تابه رو روی میز گذاشت…
منو حسینو رضا نزدیک شدیم تا ببینیم چی درست کرده..
هر سه نفر نگاهی به هم انداختیمو ،مثل قحطی زدها حمله کردیم به غذا و حول زده لقمه میگرفتیم ،امیر علی که دید ممکنه به خودش نرسه بین منو رضاا جاباز کردو شروع کرد خوردن،از حق نگذریم شام خوشمزه ای بود.

رضا نونی ته ماهی تابه کشیدو دولوپی خورد،بعدم تکیشو به مبل دادو پاهاشو دراز کرد،دستی به شکمش کشیدو گفت:
_خدایا ماکه سیر شدیم ،گشنه هام بــکش.
امیر علی پس گردنی بهش زد،که آخش دراومد…
امیر علی_شـــل مغز،باید بگی ،ما که سیر شدیم گشنه هاهم سیر کن…
رضا_شل مــــغز خودتی،آخه،خدا اگه قرار بود به دعای من گوش بده،که الان کل جهان ،همه خوش بخت بودنو شکماشون سیر بود!
همزمان که دندونمو خلال می کردن گفتم:
_رضا تو اصلا حرف نزنی بهتره.
رضا_آخه چیو خلال میکنی برادر من!پوست گوجه های لادندونتو؟
امیر علی_ اَاااااااخ،حالمو بهم زدی.
_من میرم بخوابم،امیر علی ،شام خوشمزه ای بود.
امیر علی دستشو کنار شقیقه اش گذاشتو تکون داد…
امیر علی_چاکرم داداش.
از جام بلند شدمو ،ماهی تابه رو روی کانتر آشپزخونه گذاشتم،سری به دریا زدم،خواب خواب بود،آروم پستونک توی دهنشو میمکید.
قربون صدقش رفتمو ،ازاتاق بیرون اومدم ،خواستم برم تو اتاق خودم که،رضا رو دیدم که داشت بیرون میرفت،تقریبا داد زدمو گفتم:
_کجا میری؟
_دارم میرم خونه دخـــترم ،چلو بخورم ،پلو بخورم، مرغ و فسنجون بخورم،مرغ بریون بخورم چاق بشم چله بشم،بعدمیام تو منو بخور!
_خیلی مسخره بود.
ادامو گرفتو گفت:
_آره واقعا سوالت خیلی مسخره بود.
لبامو کج کردمو گفتم:
_میری سراغ میلاد؟
دستشو به کمرش زد
_پرسیدن داره؟آره دیگه…
برو بابایی نثارش کردمو به اتاقم رفتم.

رضا”

باعجله ازخونه بیرون زدم،کفشامو نک پام انداختمو لـــش ولش کنون سوار آسانسور شدم،همون جوراب بو گندوهامو پوشیده بودم ،بد مصب انگار پامو تو ظرف باقالی کرده بودم.
طبقه ی هشتم آسانسور نگهداشت.

از بخت بد منم ،یک خانوم سانتال مانتال سوار شد ،دستامو تو جیبم کردمو لبخن ملیحی بهش زدم،اونم متقابلا لبخند زد…
چند ثانیه بعد دماغشو بالا کشیدو صورتش جمع شد…
منم پاهامو عقب کشیدم که از تو دید خارج بشه ،نگاهی بهم انداخت،از نظرش بعید میومد همچین پسر خشگل و خوشتیپی بوی باقالی بده!
دیدم اوضاع خرابه ،بااهم و اوهوم گلومو صاف کردمو گفتم:
_معلوم نیست ،کدوم یکی از همسایه ها باقالی خریدن ،آبشو ریختن اینجا!
درست کنار پام،یه لکه ی قهوه ای رنگ بود،اونو نشونه گرفتم…
دختره ام سرو بدنی تکون دادو گفت:
_آره واقعا یه سری از همسایه ها،خیلی،بی فرهنگن.
_بله شما درست میفرمایید،راستی شمارو تاحالا ندیده بودم.
چشماشو تو حدقه چرخوندو گفت:
_بایدم منو ندیده باشید آخه تازه اومدیم اینجا.
_ اِااا،چه جالب،میتونم اسمتونو بپرسم؟
_ببخشید چیش جالب بود؟
_ها؟ آها،هیچیش
آسانسور ایستاد،خواستم زودتر برم که بانگاهی که بهم انداخت،کلا پشیمون شدم،تعظیم ریزی کردمو،ایستادم تا خارج بشه.
همچین بااون کفشای پاشنه چهل سانتیش راه میرفت ، که تمام اجزای بدنش تکون میخورد،بالاخره بعد از کلی لف دادن ،بیرون رفت،منم سریع از بغلش رد شدمو بایه معذرت خواهی از کنارش گذشتم…
سریع سوار ماشین شدمو گازشوگرفتم…
جلوی خونه ی ننه قمر پارو ترمز گذاشتمو زنگی به میلاد زدم ،سر اولین بوق جواب داد…
_بله؟
_بدو بیا جلو در منتظرم.
_بصبر،فعلا.
گوشی رو قطع کردمو رو داشبورد انداختم..
بعد ازدقایقی نفس گیر بلاخره عروس خانوم اومد.
تاسوار شد بوی عطرش ماشینو پر کرد ،تو دلم قربون صدقش رفتم به خاطر این که از بوی باقالی نجاتم داد.
_سلام ،دمت گرم که اومدی.
_قربون داد،دمت جیز ،جــــیگر.
_این بوی چیه؟
_باقالی.
_جدا؟کو ؟بده بخوریم.
پامو از تو کفشم درآوردموجلو صورتش گرفتم
_بیا بخور
بادستش زیر پام زدو صورتشو بر گردوند
_ اَیــــــــــی،خاک تو سرت ،خو این جوراب کوفتیتو بشور…
پامو تو کفشم گذاشتمو گفتم:
_اینو بشورم؟این با اسیدم تمیز نمیشه!
ماشینو روشن کردم…
_من نمیدونم فقط یه جوری بوی گندشو رفع کن.
_باید زن بگیرم ،اینجوری فایده نداره.
_احمق زن میخوای چکار؟ماشین لباس شویی که هست!خیلی کاربردی تر از زنه…
نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم.
_آخه آیکیو با ماشین لباسشویی میشه رابطه ی زنو شویی داشت؟
_چرا که نشه؟فقط یکم دهَنش گشاده.
از خنده اشک از چشمامون میومد
_سگ تو روحت میلاد.

امیر علی”

چند هفته ای بود که از احمدی خبری نداشتیم ،جاش توی شرکت خیلی خالی

بود ،مخصوصا برای دریا.
میلاد برای این که لنگ نمونیم،یه منشی استخدام کرده بود،از این افاده ایا بود،دریا ازش خوشش نمیومده ،باهاش نمیساخت….
امروز دوباره قرار بود بریم خونه ی ننه قمر،به عادت این چند وقت،سه روز درمیون،به مرجان سر میزدیم باهامون اُخت شده بود،دیگه به حیاط خیره نمیشد،نمیخندید،حرف نمیزد،اما بهتر از روزی که دیده بودمش شده بود،فقط از دست رضا غذا میخورد،ماهم همزمان با غذا خوردنش با حسین دلقک کاری میکردیم تابالاخره ،یه لبخندی بزنه،اما هر بار ناامید ترمون میکرد
چند تا بشکن جلوم زده شد،حسین بود….
_پاشو بریم.
_کجا؟
_خونه ننه قمر
_الان؟
_آره
_هنوز سه ساعت مونده به پایان وقت کاری!
_رئیــــسمونم قراره بیاد.
_میلاد؟
_آره
از سرصندلی بلند شدمو میز و دور زدمو گفتم:
_اونو کی دعوت کرده؟
_رضا,
_رضا؟اون خودش مهمونه،مهمون دعوت کرده؟
_مشتاقی رفیق بابای میلاده.
_سراین میخواد بیاد؟
_نه باو ،رضا تعریف مرجانو پیشش کرده اینم کنجکاوه، حوریه بهشتیو ببینه.
_مرجان اونقدراهم خوشگل نیست.
_بد نیست،به دل رضا که نشسته…
پشت بندش یه چشمک زدو از اتاق خارج شد.
منم کیفو برداشتمو از اتاق بیرون زدم،همشون درحال خارج شدن از شرکت بودن،امیرم در حال تاتی کردن دریا بود سمتش رفتم…
_امیر تو ام بیا.
_جایی که صاحب خونه دعوتم نکرده باشه نمیام.
_آها،باشه فعلا.
دستی براش تکون دادمو به سمت در خروجی رفتم.
******

میلاد راننده بود،حسینم جلو نشسته بود ،من رفتمو کنار رضا صندلی عقب نشستم ،کیفمو روی پا رضا پرت کردم.
رضا_چرا کیفتو پرت میکنی؟ مگه خونست؟
_نه ویلای شمالمه!
_اوهوع،ویلا داشتیو رو نمیکردی؟
_آره دادا،خیلی مونده تامنو بشناسی.
کیفو سمتم پرت کردو گفت:

_نقش نیا ،باو بهت نمیاد!
حسین_بشینین دیگه،عین سگو گربه بهم میپرین.
رضا_خدایی شبیه سگو گربه ایم؟(باذوق گفت)من گربه،آخه خیلی ملوسه.
میلاد_تمومش میکنید،یانه؟
رضا_یانه
یه دفعه میلاد باخشم برگشتو چشم غره ای بهمون داد.
رضا بهم چسبیدو ،بازومو چسبید.
رضا_واااه،چراهمچین میکنی ترسیدم!
میلاد_کاری نکن،همچین،بکنمت،که نتونی کاری کنیا!
_اوه اوه وضعیت خطر ناکه!
حسین_میلاد ماشینو روشن کن،بااین کله خراب نمیشه بحث کرد.
میلادم به حالت قبلیش برگشتو،ماشینو روشن کرد…
باشوخی خرکی های رضا ،به خونه ننه قمر رفتیم،ننه قمر مثل همیشه با،روی باز ازمون استقبال کرد،آقای مشتاقیم،بادیدن میلاد،کلی روحیه گرفت،هممون توی پذیرایی نشسته بودیم هرکی یه چیز میگفت،لبخند از روی لبای مشتاقی محو نمیشد…
رضا_ننه قمر شام چی داریم من گشنمه؟
ننه قمر_پسرم هنوز آفتاب غروب نکرده که!گشنته؟
رضا صورتشو مظلوم کردو گفت:
_اره خیلی!
ننه قمر دست به زانوش گرفنو بلندشدو گفت:
_برم ببینم چیزی از ناهار مونده گرم کنم بخوری!
رضا_ننه عاشقتم.
ننه قمر لبخندی زدو رفت…
سرمو نزدیک گوشش بردمو گفتم:
_ناهار مثل گـــــاو خوردی،هنوزم گشنته؟
_کی غذا خوردم؟اخه اون غذا بود؟خدا وکیلی پیتزا،غذاست؟
_پ ن پ دسره!
_آفرین،دسره.
_پاشو خودتو جمع کن،خیکی.
_خیکی خودتی ببین عجب بدن رو فرمی دارم(بازویی گرفت)
مشتاقی_آفرین به شما جوونا که به تن و بدنتون میرسید ،چند سال دیگه که پیر بشید،قدر سلامتیتونو میدونید،منم هم سن شمابودم ،ورزش زورخونه ای کار میکردم،ورزشی که بابدن سازی کنار رفت(آااه پورسوزی کشید)

میلاد_آره دیگه،کمتر کسی میره زور خونه.
مشتاقی_زور خونه درس مردونگی میده،درس پهلوونی میده،آداب مولا علیو نشونمون میده،اما این باشگاها چی؟ همه از سر چشم و هم چشمی برااین که بازوش از بازوی بغلیش بزرگ تر باشه ،هزار جور قرص و آمپول تزریق میکنن،مردونگی بین جوونا مرده،البت دوراز جون شما،به اسم تمدن هزار جور غلطی رو انجام میدن،مردای قدیم سر زنشون، ناموسشون غیرت داشتن،اجازه نمیدادن هرکسو ناکسی،همزبون زنشون بشه،ما نثل قدیم ،جون میدادیم برا ناموس کشورمون،اما حالا یه سری از مردای بی غیرتمون برا در آوردن خرج مواد،ناموسشونو میفروشن،این بود آرمان ما،میدونید چقدر شهید دادیم،اینه جواب خونایی که ریخته شد؟
حسین_آقای مشتاقی الان عصر تکنولوژیه،نباید مثل قدیم فکر کرد.
مشتاقی_بگذریم،تفاوت نظرمون خیلی زیاده.
میلاد_بیخیال دیگه،آقای مشتاقی بهتره به حیاط بریم ،هوای اونجا خیلی خوبه.
مشتاقی_به نظر من که پیشنهاد عالیه.
همگی از سرجامون بلند شدیمو به حیاط رفتیم ،ننه قمر برامون،قیلون آماده کرد،قیلون شاه عباسیشو که از جوونیاش داشت.
****
هواتاریک شده بودو وقت شام بود،ننه قمر سینیه ی آماده شده رو دست رضا داد،منو حسینو میلادم،عین جوجه اردک زشت ،پشت سرش راه افتادیم.
یکی یکی وارد اتاق شدیم ،مرجان رو تختش دراز کشیده بود،رضا سینیو پایین گذاشتو،خودش کنار مرجان نشست،چند بار صداش کرد تا بیدار شد ،سر جاش نشستو، چشماشو مالید، تک تکمونو نگاه کرد،روی میلاد میخ شده بود،حالت چشماش ترسیده بود،یک دفعه مثل بمب منفجر شدو شروع کرد جیغ زدنو ،این ور اون ور رفتن،

هممون درتکاپو بودیم تا آرومش کنیم،رضا گرفتش بغلشو صورت مرجانو روی سینه اش گذاشت…

نفساش صدا دار بود،حتی منی که چند قدمیشون ایستاده بودم متوجه میشد،رضا میخواست آرومش کنه،دستشونوازش گونه روی سرمرجان میکشیدومیگفت:
_هـــــــیس آروم باش ،آروم.
میلاد قدمی سمتشون برداشتو گفت:
_منو ببخشید قصد اذیت کردنتونو نداشتم!
یکدفعه مرجان سرشو بالا گرفت،جیغی از سر ترس کشیدو ،شروع کرد گریه کردنو التماس کردن.
مرجان_توروخدا ولم کن،دست از سرم بردار،ولم کن،لــــعنتی،چی از جونم میخوای؟
میلاد دستشو به نشونه ی تسلیم شدن بالا بردو قدمی عقب گذاشت…
_من که کاریتون نداشتم!
از جیغ گریه های مرجان ،ننه قمر و مشتاقیم به اتاق اومدن ،مشتاقی نفس نفس میزد،باصدای بلندی گفت:
_اینجا چه خبره؟(سمت مرجان رفتو گرفتش بغلش)
حسین_به خدا نمیدونم آقای مشتاقی!ما فقط مثل همیشه ،سینیه غذاشو آوردیم!

مشتاقی ،سرصورت مرجانو قرقه بوسه کرد،اونم انگار پناهگاه امنشو پیدا کرده بود آروم گرفت…
مشتاقی_برید بیرون تنهامون بذارید.
همگی سربه زیر ازاتاق بیرون زدیم…
میلاد توی اتاق راه میرفت و هرچند ثانیه یه بار وایمیستادو دستی دور لبش میکشیدو باصدای تقریبا بلندی (نه) میگفت…
رضا_چته،چرا خونه رو متر میکنی؟
میلاد برو بابایی بهش گفتو دوباره کارشوانجام داد…
حسین صداش دراومد…
حسین_ اِاااا،بسه باو سرگیجه گرفتم.
بدون توجه بهشون کنارم نشست،مردمک چشمش تو حدقه میلرزید،پیشونیش عرق کرده بود…

سرمو نزدیک گوشش بردمو گفتم:
_چته؟
نگاه کوتاهی بهم انداختو گفت:
_ها؟هیچی،هیچی…
از جاش بلند شدو بدون خداحافظی رفت،رضا پشت سرش بلندشدو دنبالش کرد…

رضا”

_وایسا میلاد کجا میری؟هوووی باتواما!
سمتش دویدمو از پشت ،دستشو پیچوندم،آخـــش دراومد…
میلاد_آی آی آی،ولم کن.
رضا_چه غلطی کردیی،که داری فرارمیکنی؟
میلاد تقریبا باصدای بلندی گفت:
_هیچی ،ولم کن بــــرم.
_چرامرجان بادیدنت ،شروع کرد جیغ زدن،ها؟چرا؟
_من چه میدونم؟ مگه نمیگید مشکل روحی روانی داره؟رضا دستمو ول کن باو!
_تو،چرا داری فرار میکنی؟
_میخوام برم جایی کاردارم،دستمو ول کن!
دستشو ول کردم،چشم غره ای بهم دادو مچ دستشو ماساژ داد…
_چشت باو مدد جو…
میلاد_رضا دفعه آخرت بود اینکارو کردی،دفعه بعد جوری میزنمت ،که نتونی راه بری!
_بااشتیاق منتظر اون روزم!
نگاه خطر ناکی بهم انداختو بیرون رفت،داد زدم…
_مـــاشینم ،میبری؟
_آره.
_پس ما باچی بیایم؟
_باخط یازده…
بیرون رفتو دربو پشت سرش بهم کوبید.

شونه ای بالاانداختمو پیش بچها برگشتم،ننه قمر نشسته بود،پیششون،همه ساکت بودن،حسین آرنج دستاشو به زانوهاش تکیه داده بودوسرش پایین بود…
امیر علیم،زیر ناخوناشو تمیز میکرد،پیش ننه قمر نشستم،زیر لب زکریو زمزمه میکرد،سرشو بالاگرفتو بالبخندی دلگیربهم نگاه کرد…
_حالش چطوره؟
ننه قمر_نمیدونم والا،بمیرم برااین دختر،تو اتاق چی شد؟چرا همچین کرد؟هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش!
امیر علی_والا ماهم نمیدونیم،مثل همیشه غذاشو بردیم،که یکدفعه شروع کرد دادو فریاد کردن….
حسین_بادیدن میلاد ،ترسید…
ننه قمر_میلاد؟چراآخه؟
حسین_منم نمیدونم…
صدای زنگ آیفون پشت سرهم زده میشد،ننه قمر بلندشدو درو باز کرد،خیلی طول نکشید تا فرهاد،باقیافه ی مضطرب وارد خونه شد…
فرهاد_سلام،چی شده؟
کی دیگه اینو خبر کرده؟
ننه قمر سمتش رفتو گفت:
_نمیدونم والا،حالش خوب بود یکدفعه شروع کرد دادو فریاد کردن…
فرهاد_الان کجاست؟
_تو اتاقشه!
بدون این که متوجه ی مابشه به اتاق مرجان رفت…
ننه قمرم پشت سرش رفت…
حسین_خیلی این پسره رو مخمه!
امیر علی_اینو بیخیال،این میلاده کجا جیم فنگ شد؟چرا اینطوری میکرد؟
حسین_آره ،چرا اینجوری کرد؟
_منم نمیدونم،باکلی عجله رفت…
حسین_پاشید ماهم بریم،دیگه دلو دماغ موندنو ندارم.
_چیچیو بریم؟ننه قمر این همه زحمت کشیده،شام به این خوشمزگی درست کرده!

ننه قمراز اتاق مرجان بیرون اومدو گفت:
_شرمنده بچها،شبتون خراب شد…
حسین_ننه قمر مادیگه رفع زحمت میکنیم.
ننه قمر_کجــا؟شام نخورده نمیزارم برید.
امیر علی_آخه الان وقت مناسبی نیست،شما الان باید حواستون به مرجان خانوم باشه..
ننه قمر_پس حداقل بزارید براتون شام بکشم،باخودتون ببرید…

حسین”

قابلمه به دست ول بودیم تو این خیابونا،هیچ کدوممون پول نداشتیم،کیف پولمون تو،کیفمون توی ماشین میلاد مونده بود…
رضا_بچها عجب هواییها!
امیرعلی_خیلی راه دیگه مونده؟
_آره
امیرعلی_مــــــیلاد،بمیری…
رضا_چیکار جوون مردم داری؟
_منم با امیر علی موافقم…
دویستو شیش آلبالویی کنار پام زد روترمز،هممون وایسادیم،شیشه اش دودی بود،باکنجکاوی نگاه میکردم تا رانندشو ببینم،که باپایین اومدن شیشه،موفق شدم…
فرهاد بود،چه آدم نچسبیم بود،تحکمی گفت:
_بیاید بالا میرسونمتون…
رضا_نه نه داداش،میخوایم پیاده روی کنیم…
فرهادم نه گذاشت نه برداشت گفت:
_پس پیاده روی خوش بگذره
بعدشم گازشو گرفتو رفت…
امیرعلی ادای رضارو گرفتو …
امیر علی_ اومدیم پیاده روی،غلط کردی گفتی ما اومدیم پیاده روی،آخه کتلت،اگه دهنتو ببندی،چیزی ازت کم میشه؟
رضا_من حاظرم،آسفالتو لیس بزنم اما سوار ماشین این فرهاده نشم!
_خوب کردی رضا،منم سوار نمیشدم…
امیرعلی_از بس بدبختید…

رضا_ اِاااا خودت بدبختی!
_جون مادرتون بس کنید،کم حرف بزنید،خیلی رو مخمید…
رضا زیپ دهنشو بست،امیر علیم ،شونه ای بالاانداخت…
راه زیادی مونده بود،از تو کوچه پس کوچه راهو گرفته بودیمو میرفتیم،همه جا خلوت و ساکت بود،گوشیمو از تو جیبم درآوردمو آهنگی پلی کردم…

طول مسیرو ،آهنگ گوش دادیم،بالاخره بعد از دوساعت پیاده روی رسیدیم،نگاهی به پنجره های خونه انداختم،همشون خاموش بودن…
رضااومد کنار ایستادو گفت:
_فکر کنم ،همه خواب باشن..
_آره
امیر علی از بغلمون گذشتو وارد ساختمون شد…
****

کلیدو تو قفل چرخوندمو،اول خودم وارد خودنه شدم،فقط چراغ خوابی،که گوشه ی سالن بود روشن بود،نگاهی به ساعت انداختم،یکه بامدادو نشون میداد،ظرف غذارو روی کانتر گذاشتمو سری به دریا زدم،روی زمین،باامیر روی تشک خوابیده بودن،درب آروم بسستمو ،دکمه های پیراهنمو دونه دونه باز کردم،امیر علی و رضاهم درحال گرم کردن غذا بودن…
سالادو نوشابه رو سر میز گذاشتمو ،روی صندلی نشستم.
رضا تکیه ای مرغ برداشتو دهنش گذاشت ،همزمان بادهن پر گفت:
_میلاد هنوز نیومده..
امیر علی_به تخم مرغا تو یخچال.
_زنگی بهش بزنید ببنید کجاست؟
خیلی ازگفتن این حرف نگذشته بود،که میلاد مستو پاتید وارد خونه شد،انگار خیلی خورده بود…روی پاهاش بند نبود،مدام تلو تلو میخورد،سمتش رفتمو زیر بازوشو گرفتمو گفتم:
_باخودت چیکار کردی؟
لبخند ملیحی بهم زدو صورتشو به صورتم نزدیک کردو لبمو بوس طولانی کرد،چشمام داشت از حدقه درمیود،رضا ،هـــــین بلندی گفت،میلادو از خودم جدا کردمو حولش دادم؛روی کاناپه افتاد،دست برد سمت کمربندشو باز کرد…
امیر علی پس گردنی بهش زد…
امیر علی_هووووی دیوس داری چکار میکنی؟
باسرو صدای ما امیرم از خواب بیدار شد،باصورت خوابالود،صدای آروم پرسید چی شده؟
بادیدن میلاد دهنش قفل شد…
میلاد_ژوووون،چــــه دخــــترای جــــــیگری…
رضا _این چرا اینجوری میکنه؟
_زیادی خورده،مگه اون سریو یادت نیست،درختو جای معشوقش بوس میکرد؟!
رضا شروع کرد خندیدا.
رضا_آره آره،فرداشم ،به کل همه کاراشو یادش رفته بود…

امیر_ببریدش تو حمام ،دوش آب سردو روش باز کنید حالش جابیاد…
_نه باو سنگکوب می

کنه…
امیرعلی_مگه الکیه،هیچیش نمیشه.
سمت میلاد رفتو زیر بغلشو گرفت تا بلندش کنه،میلاد دوباره چرت و پرت گویاشو شروع کرده بود،میخ سینه ی امیر علی شده بود…
میلاد_ژووووون،عجب سینهایی،بزار فشارشون بعدم.
پشت بند این حرف،سینه امیر علیو فشار داد،که آخــــش دراومد.
امیر علیم نه گذاشت ،نه برداشت،مشتو خوابوند زیر چشم میلاد،میلادم پرت شدو به صورت رو زمین افتاد،امیر علی خواست دوباره بهش حمله کنه،که جلوشو گرفتم…
امیر سمت میلاد رفتو بلندش کرد،چشمای میلاد بسته بود…
امیر_بیهوش شده!
رضا_نه خوابیده،بیاید ببریمش رو تختش بزاریمش ،درم روش قفل کنیم…
_نه ،اگه صبح بلند بشه ببینه درب قفله شاکی میشه!
امیر علی_شاکی بشه بهتر از اینه که فردا شرمندمون بشه.
امیر دستشاگرفتو کمی بلندش کرد
امیر_بچها بیایید کمک خیلی سنگینه لامصب.
امیر علیم پاهاشو گرفتو،تو اتاقش بردنش،منو حسینم روی کاناپه نشستیم…
رضا شروع کرد بو کشیدن….
عجب بوی سوختگی میومد!
واااای غذامون سوخت…
نگاهی بهم انداختیمو همزمان بلند شدیم،سریع رفتم ،زیر گازو خاموش کردمو،رضاهم پنجرهارو باز کرد…
عجب شبی بود امشب…
پووووف

میلاد”

بااحساس سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم،گلوم حسابی خشک شده بود،بلندشدمو خواستم برم بیرون،که یکدفعه خودمو تو آیینه دیدم،من چرا اینجوری شدم؟
زیر چشمم،کبود شده بود…
نگاهی به سرو وضعم انداختم،لباسای بیرونیم تنم بود…
چرا انقدر داغونم؟!
سمت درب رفتمو خواستم باز کنم،هرچی دستگیره رو میکشیدم درب باز نمیشد،چند تا مشت جانانه به در کوبیدمو ،فریاد زدم…
_این درو باز کنید،هووووی باشماها،همتون مردید؟
رضا_چته چرا داد میزنی؟ خوابیما!
_چرا در قفله؟درو باز کن.
_به خاطر شیرین کاریای دیشبته!
_دیشب؟
تنها خاطره ای که داشتم،بیرون اومدم از خونه ی مشتاقی بود…
رفتم پیش،ابوذر،مشروب خور قهاری بود…
پیک اولو زدمو خوشم اومد…
همــــین،همش همینو یادم میومد!
یاد مرجان افتادم،تمام حرکاتش برام آشنابود،بعضی از شبها دختری تو کابوسم ،همین گریه ها ،همین جیغ ها،همین التماس هارو میکنه…
صدای چرخش کلید تو قفل،خیالم رو از باز شدن درب راحت کرد…

باباز شدن درب ،چهره ی خوابالود،رضا رو دیدم…
رضا_پـــرید؟
_چی؟
_مســـــتی؟
_برو باو.
خواستم از کنارش بگذرم که ،صد راهم شد..
رضا_کجا،کجا؟نری تو آشپزخونها،امیر علی اونجاست!
_خب باشه.
خواستم برم که دوباره نزاشت…
_مگه از جونت سیر شدی،الان امیر علی مثل یه ببر زخمی برات کمین کرده؟
_رضا ،ول کن ،جون مادرت اول صبح.
_به جون تو الان مستراع بودم،خودمو ول کردم،دیگه ،ولی ندارم ولش کنم.
رضا نگاه موشکافانه ای بهم انداختو گفت:
_خدایی دیشبو یادت نمیاد،یاداری نقش میای؟
_چی میگی تو؟مگه دیشب چیشده؟
چشماشو درشت کرد
_واقعا یادت نمیاد؟
باسر جواب نه دادم…
رضا_خب اشکال نداره من الان برات میگم…
دیشب اومدی ،مـــستو پاتید،ماهم تازه از خونه ننه قمر اومده بودیم،خواستی بیفتی که حسین،اومدو زیرتو گرفت،نه اون زیرتوها!زیر دستتو گرفت،تو هم لبی از حسین گرفتی ،به یاد ماندنی،ولی عجب لبی گرفتیا…
_چرا چرت و پرت میگی؟
_چرت و پرت؟هـــه،عین واقعیته ،حالا به جای خوبش نرسیدیم هنوز

نمیدونی چیا گفتی؟اگه بهت بگم،دیگه از خجالت سرتو بلند نمکنی…
عرق سردی پشت کمرم نشست،یعنی چکار کردم دیشب؟
رضا_افتادی به جون امیر علیو سینهاشو فشار میدادی،به زور بردیش تو اتاقو درشو قفل کردی،امیر علیم هی جیغو داد میزد،ماهم هرکارو میکردیم در باز نمیشد،آخرم امیر باپاکوبید تو در تا درو شکست،وااای،عجب صحنه ای بود،میلادکاری کردی باامیر علی که دیگه نمیتونه زندگی کنه از دیشبه چندبار میخواسته خودکشی کنه،اگه ما نبودیم…
بهت زده سمت تختم برگشتمو روش نشستم،بادستام سرمو فشار میدادم،لعـــنت به من،حالا باچه رویی تو صورت امیر علی نگاه کنم؟
کاشک میمردم…
_خوبی؟
سرمو بالا گرفتم،رضا نگران نگاهم میکرد،کم مونده بود اشکم در بیاد…
رضا_حالا ناراحت نباش پاشو بیا صبحانتو بخور بریم شرکت…
_آاااخ،خدا،رضـــا چکار کنم؟
از صورت رضا مشخص بود،خنده اشو به زور نگهداشته…
یکدفعه خندش ترکیدو ازشدت خنده خم و راست میشد.
سرکارم گذاشته بود؟!
باعصبانیت از سرجام بلند شدمو مشتی سمتش پرت کردم.

یکمی زدو خورد کردیم رضا چون میخندید،توان زدنو نداشت ،منم حسابی تلافی میکردم…
امیر وارد اتاق شدو تقریبا فریاد زد
امیر_باز چتـــون شده؟میلاد،کارای دیشبت کافی نبود؟
باضرب از جام بلند شدم
میلاد_دیشب، من چه غلطی کردم؟
امیر سری به نشونه ی تاسف تکون دادو ازاتاق خارج شد.
سمت رضا برگشتم،روی زمین دراز به دراز افتاده بود…
_رضا ،توصیفات،بابت دیشب،همه درست بود؟
رضا بابی جونی گفت:
_یه قسمتاش اره یه قسمتاش نه!
روش نشستمو یغه اشو گرفتم…
_کدوم قسمتاش درست بود؟
_از بردن امیر علی به اتاق دروغ بود.
یغه اشو ول کردمو بلند شدم،از اتاق بیرون زدمو سمت آشپزخونه رفتم…
حسین

و امیر علی درحال خوردن صبحانه بودن.
سلام دادم،اما جوابی نگرفتم،بیخیال سرمیز نشستم…
نگاهی به امیر علی انداختم که اخماش توهم بود.
_امیر علی ،من معذرت میخوام بابت دیشب،خیلی شرمندم.
امیر علی_بیخیال.
از سرمیز بلندشد…
خواستم از حسینم معذرت خواهی کنم،که از سرمیز بلندشد…
شونه ای بالا انداختموبرای خودم چایی ریختم،به عادت همیشه شیرینش کردم…
قلپ اولو خوردم،گلوم تازه شد،اووووم،اینجارو ببین ،بچها حلیم گرفته بودن،کمی تو ظرف ریختمو ،شروع کردم خوردن…

حسین”

سمت اتاقم میرفتم تا برای رفتن به شرکت آماده بشم…
جلوی درب اتاقم بودم که صدای آیفون به صدا دراومد،داد زدم
_یکی درو باز کنه!
هیچکس جواب نداد،انگاری باید خودم باز کنم…
سمت آیفون رفتم،خانوم احمدی رو تو مانیتور آیفون دیدم،اینجا چکار داشت؟
کلید درو زدمو،منتظرش وایسادم…
میلاد سرشو از آشپزخونه بیرون آوردو گفت:
_کی بود؟
_احمدی؟
حالت صورتش سوالی شد…
میلاد_چکار داره؟
شونه ای بالا انداختمو،درب ورودی رو باز کردمو منتظر اومدنش شدم،انتظارم طو لانی نشد،با سری افکنده و شونه هایی افتاده،از آسانسور بیرون اومد،اولین چیزی که تو صورتش به چشم میومد ،چشمهای چال افتاده اش بود…
سلام آرامی داد…
_سلام.
تعارفش کردم بیاد داخل،اونم پذیرفت…
***
میلاد_میخوای بری؟(باتعجب گفت)
خانوم احمدی استکان چاییشو دو دستی گرفته بود…
امیر علی_اصلا مگه جایی رو داری که بخوای بری؟
_نازنین خانوم،مگه اقوامی دارید.
نازنین سرشو پایین انداختو گفت:
_بله،عمه ی پدرم ،تو روستا سکونت دارن،میرم پیش ایشون.
امیر توجاش تکونی خوردو گفت:
_به نظر من کار درستی میکنید،بدون پشتوانه تو تهران زندگی کردن،خیلی سخته!

میلاد_پس دریا چی؟ خیلی بهتون وابسته شده بود.
نازنین_شرمنده ام،اما نمیتونم اینجا زندگی کنم.
امیر_کی آزمید؟
نازنین_فردا غروب…
_دلمون براتون تنگ میشه.
تک خنده ای کرد…
میلاد بایه معذرت خواهی بلندشدو سمت اتاقش رفت…
ظرف میوه رو جلوی نازنین تعارف کردم،اما هیچی برنداشت…
سرمو نزدیک امیر علی بردمو گفتم:
_رضا کجاست؟
امیر علی_حمامه
_چه وقت حمام رفتن بود؟
امیر علی به نشونه ی ندونستن شونه ای بالا انداخت…
دریا تو بغل نازنین نشسته بود،اونم موهاشو نوازش میکرد…
میلاد دسته چک به دست از اتاق بیرون اودمو روی کاناپه نشست،دسته چکو باز کردو مبلغی رو نوشت…
سر خودکارشو گذاشتو ،چک رو سمت نازنین گرفت…
نازنین شرمگین سرشو پایین آوردو گفت:
_ببخشید تورو خدا اگه احتیــ….
نزاشتم بقیه ی حرفشو بگه…
_نه خانوم احمدی این چه حرفیه ،این حقوقتونه،حقتونه
میلاد_مزد نگهداشتن،دریاست!
چکو از میلاد گرفتو نگاه سطحی بهش انداخت،خواست بزارش تو کیفش،دوباره با تعجب چکو نگاه کرد،بادهنی باز نگاهی به میلاد انداخت!
نازنین_خیلی زیاد نوشتید!
میلاد_نه خانوم،این چه حرفیه؟
یکدفعه،رضا با حوله ای که دور کمرش پیچونده بود،آواز خون وارد پذیرایی شد،موقع خوندن آهنگ،چشماشو بسته بودو،خودشو،تکون میداد…
همگی به دهن باز بهش نگاه میکردیم،خانوم احمدیملپاش گل انداخته بود،یکدفعه از جاش بلند شد…
نازنین_من دیگه میرم…

رضا”

کی دیگه میره؟صدای نازنینه؟
یکی از چشمامو باز کردم،اوه اوه،چه آبرو بری ….
اومدم سمت اتاقم بدوام ،که پام رو ی سرامیکا لیز خوردو طاق باز افتادو زمین…
آااااای خدادیگه بدتر از این نمیشد!
خواستم از جام بلند بشم،که دیدم خیلیاوضاع داغونه…بچها هم خودشونو نگهداشته بودن،که نخندن…
حیثیتم پیش احمدی رفت…

نگاهی به میلاد انداختمو ،کل خواهشای درون وجودمو تو چشمام ریختم..
انگار فهمید که چی میخوام…
میلاد_خانوم احمدی،مارو یادتون نرها!
نازنین گنگ گفت:
_ها؟!بله حتما،من دیگه میرم با اجازه…
میلادو حسین،همراهیش کردن…
خواستم ،بلند بشم ،که کلا حوله از پام افتاد،سریع جلوم گرفتمو،سمت اتاقم رفتم،صدای خنده ی امیر و امیر علی بلندشده بود،سریع لباس پوشیدمو رفتم بیرون،همشون گرفته،باقیافهای داغون،تو فکر بودن،خودمو کنار امیر علی روی کاناپه انداختم…
_چه خبره؟احمدی اینجا چکار میکرد؟
حسین_اومده بود تسویه حساب…
خیاری از تو ظرف برداشتمو گازی بهش زدم…
امیرعلی_میخواد بره.
بادهن پر گفتم:
_کی؟
میلاد_احمدی!
_کجا میخواد بره؟
میلاد_توی روستای…پیش عمه ی پدرش…
خیار به دست خشک شدم…
_خدایی؟!
امیر_خدایی.
_سرچی کیخواد بره؟
امیر علی_سرچی باید بمونه!
کمی فکر کردم،حقو بهش میدادم،زندگی تو تهران ،بااین همه گرگ،واقعا سخت بود…

نگاهی به ساعت انداختمو گفتم:
_واقعا نمیخواید برید سرکار؟
امیر _من که آماده ام،دریام آماده اس.
_وااای بچها،این منشی جدیده چه نخواستنیه!
میلاد اخماش توهم شد وگفت:
از امروز دیگه نمیاد…
امیر علی_استعفا داد؟!
میلاد_نه ،دیروز رفتم ،که سری به دریا بزنم،دیدم دریارو خوابونده و یکی از پاهاشو انداخته روی بچه ی بیچاره و داره بزور بهش غذا میده…
امیر عصبانی بلند شدو تقریبا داد زد…
_غلط کرده زنیکه ی هرزه،شمارشو بده تادهنشو سرویس کنم…
حسین دستشو گرفتو نشوندش.
حسین_بشین حالا،بااخراج شدنش دهنش سرویس شده…
امیر علی_من که آماده ام،تا من برم ماشینو از تو پارکینگ دربیارم شماهم بیاید…
سوئیچشو از رو کانتر برداشتو رفت،امیرم دریارو تو بغلش گرفتو رفتن…
میلاد_بلندشید شماهم آماده بشید…
حسین_من که آماده ام،فقط میخوام شلوارمو عوض کنم!
میلاد نگاهی بهم انداخت…
میلاد_رضا نمیخوای بیای؟
مظلوم نگاهش کردم!
_میشه امروزو مرخصی رد کنی؟
میلاد لگدی به پام زد،زیاد دردم نیومد،اما برای اینکه نرم ،شروع کردم ،دادو فریادو مچ پامو سفت گرفتم،چشمامو به هم فشار میدادمو میگفتم:
_آاااای،پام،میلاد پامو شکوندی آاااااخ
میلاد_پاشو خودتو جمع کن باو نقش نیا!
حسین کنارم زانو زد…
حسین_نه انگار نقش نمیاد،رضا خوبی؟بزار پاتو ببینم!
_آااای نمیخواد،یه چیزی بیار ببندمش…
میلاد سمت اتاقش رفتو گفت:
_مرخصی بی حقوق برات رد میکنم،پاشو دیگه!
یکدفعه باضرب از جام بلندشدمو گفتم:
_خدایی؟
حسین باتعجب نگاهم کردو ،پس گردنی جانانه ای بهم زد…
حسین_خعـــــلی گشادی
پشت گردنمو ماساژ دادم…
_چرا میزنی؟!
حسین،سری برام تکون دادو سمت اتاقش رفت.
منم رفتم رو کاناپه لم دادمو فیلمی رو که تازه خریده بودمو تو دستگاه گذاشتم…

میلاد”

سرمو روی میزگذاشتم،خیلی خوابم میومد،امروز روز کسل کننده ای بود،بدون منشیم که دیگه سخت تر شده بود…
باید حتما تو امامزاده کار،برای استخدام منشی،آگهی میدادم…
گوشیه شرکت زنگ خورد…
_الو؟
_سلام،وصل کنید آقا میلاد…
_خودمم،شمایید آقای خسروی؟
_سلام پسرم،خوبی؟پس منشیت ؟
_اخراجش کردم!
_احمدیو اخراج کردی؟
_نه،نه،خانوم احمدی بعد از فوت پدرشون دیگه نیومدن؟
_پدرش فوت شد؟
_بله تقریبا یک ماهی میشه…
صداش غمگین شد…
سکوت حکم فرما بود…
_الو آقای خسروی!
_هستم پسرم،هستم…
_حالتون خوبه!
_میلاد،شماره ی منشیتو برام بفرست.
_برای چی میخواید؟
_تو بفرست.
_چشم،راستی باهام کاری داشتید؟
_اها،خوب شد یادم انداختی،یکسری ،کارای جدیدبرام اومده،میام شرکت،تا باهم روش کار کنیم.
_حتما با کمال میل…
_خداحافظ،پسرم.
_خدا نگهدارتون.
گوشی رو گذاشتم،خمیازه امونمو بریده بود…
دوباره سرمو روی میز گذاشتمو خوابیدم.
تو یه اتاق تاریک بودم،تنها نوری که ساتع میشد،از پنجره به واسطه ی نور ماه بوددختری پشت به من،نشسته بودو،گریه میکرد،به ارومی نزدیکش شدم،دستمو روی شونه اش گذاشتم،خواستم برش گردونم،که یکدفعه از جاش بلند شد،از ترس قدمی به عقب گذاشتم…
دخترک شروع کرد،به جیغ زدن،فریاد زدن،مانند کسی بود که در آتیش میسوخت،خودشو به درو دیوار میکوبید…
سمتش رفتم خواستم،آرومش کنم…
اما سمت پنجره رفتو ،خودشو محکم به شیشه کوبیدو از پنجره افتاد…
با نـــــه بلندی که گفتم از خواب بیدار شدم.

4.6/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x