رمان گل گازانیا پارت ۵۱

4.2
(119)

گُـــلـــِ گــازانـــ🍃ـــیـــا:

#پارت‌صدوهفتادوشش

 

 

فرید طاقت نیاورد و دنبالش روانه شد.

در اتاق را باز کرد و داد زد.

– این تجربه نمی‌خواد، عقل میخواد عقل!

 

غزل پوزخند زد.

– از این به بعد، عاقل هارو ببوسید… دفعه دیگه هم بدون اجازه به من دست نزنید.

 

– چرا فکر می‌کنی پسره هنوز مهمه براش که کسی بهت دست نزنه.

 

غزل اول با تعجب نگاهش کرد و بعد آرام زمزمه کرد.

– چون… خب شما دوست داری بعد عشقت با همه دخترای شهر بخوابی، منم دوس دارم همینطوری تنها و پاک بمونم.

 

فرید جلو رفت و پس از اینکه فرهام را نشاند، برایش اسباب بازی برده و نزدیک غزل نشست.

– خب می‌گفتی.

 

غزل بلند شد.

– غذا سرد میشه.

 

فرید مچ دستش را گرفت.

– بوسه های من تورو ناپاک کرده اون وقت؟! بوسه هایی که تورو تا مرز بیهوشی میبرن و کم مونده جون بدی واسه همراهی کردن!؟

 

واقعیت بود اما مگر میشد اعتراف کند!

 

پوزخند زد و دستش را محکم کشید..

– خیال بافی هم بد چیزی نیست.

 

صبر نکرده تا فرید جواب دهد و سریعا اتاق را ترک کرد.

نمی‌خواست حرفهای فرید را شنیده و بدتر بشکند!

 

بهتر بود فکر کند که فکر و خیال غزل با کس دیگری است.

 

سر سفره نشست و بهناز خانم با اخم، نگاهش کرد.

 

این رفتار هایش داشت او را به کل از چشم همه می انداخت و هیو ایده‌ای برای درست کردنشان نداشت!

 

 

°•

°•

 

 

دستی به مژه های پر و مشکی فرید کشید و آرام زمزمه کرد.

– چرا انقد ناراحتی دردت به جونم؟

 

 

فرید گلویی صاف کرد.

– فرناز و ندیدی جدیدا؟

 

– نه… چرا؟

 

فرید چشمهایش را باز کرد و خیره در نگاه نگران تارا، با لبخند گفت:

– گفت جدا شیم. گفت واسه فیلم خوبه.

 

– کسی که از رابطه ما خبر نداره! جدا شیم چی بشه؟

 

فرید شانه بالا انداخت.

– اون بهتر می‌دونه دیگه، من کارم و دستش سپردم و نمیتونم بگم نمیشه!

 

تارا پوزخند زد.

– من جزو کار و بارت نیستم.

 

 

فرید با کلافگی دستش را بلند کرده و موهایش را نوازش کرد.

– می‌دونم. اما نمیتونم حرف فرناز و گوش ندم. یعنی ممکنه کسی چیزی بفهمه. گفت فعلا مجرد باش و دور برت دختر نیار… ببینیم چی میشه.

 

#پارت‌صدوهفتادوهفت

 

 

تارا جوابی نداد و تنها در سکوت، به صورت فرید خیره شد.

– فرید…

 

– بله؟

 

دخترک به سختی زمزمه کرد.

– زنت چی…اونم میخوای طلاق بدی تا صدمه نبینه کارت!؟

 

فرید خندید.

– دختر من که نمیتونم طلاقش بدم. یعنی طلاق بدم یا نه، چی عوض میشه؟ هیچی… اما من با تو واقعا رابطه دارم و می‌خوام تموم بشه. حتی اگه فرناز هم نخواد، فشار کاری زیاد حس میکنم و نمیتونم ذهنم و به رابطه هم اختصاص بدم. بهتره یه مدت فقط و فقط سینما و کارم باشه.

 

 

تارا باز هم بدون هیچ حرفی، لبخند زد.

پسرک چشمهایش را روی هم نهاد.

– امشب هم آخرین شب ما باشه تارا خانم.

 

 

تازه هم شد و بوسه‌ای روی گونه‌ی مرد زد.

– بغلم می‌کنی؟

 

 

فرید سر جایش رفت.

– بغل نمیکنم. خوابم میاد تارا.

 

تارا سری تکان داد و از تخت پایین رفت.

سیگاری آتش زده و گوشه‌ی پنجره را گشود.

 

نگاهش را به آسمان دوخت و در آرامش شروع به پک گرفتن از سیگارش کرد.

 

فرید اجازه داد با خودش خلوت کند و برای خوابیدن آماده شد.

 

تارا اما فهمیده‌ بود دردِ فرید سینما و یا حرفهای فرناز نیست!

مطمئن بود فرید اگر بخواهد، می‌تواند فرناز را قانع کند و به بهترین نحو کارش را هم انجام دهد.

اما عیان بود که حال و حوصله ندارد و دنبال بهانه‌ای برای فرار کردن است.

 

 

صدای موبایل فرید را شنید و ناخودآگاه سویش کشیده شد.

دستش را روی صفحه کشید و به پیامک خیره شد.

٫٫فرید خان.٫٫

 

پوزخند زد و سمت پنجره برگشت.

ته دلش حس می‌کرد همه چیز زیر سر همین دخترک ساده و روستایی است!

 

سیگارش را با حرص پرت کرد و پنجره را بست.

نمیتواست پیش فرید خوابیدن را تحمل کند و به پذیرایی رفت.

 

 

°•

°•

 

این روزها ذهنش به قدری درگیر بود که گاهی به درستی نمی‌توانست به فرهام هم رسیدگی کند و این همه را مشکوک کرده بود!

 

این ترس به قدری عمیق و بزرگ بود که نمیتواست اندکی تشویش و حال خرابیش را نشان داد.

 

 

با نشستن نازنین کنارش، با لبخند گفت:

– چه خبره خوشحالی؟

 

نازنین شانه هایش را بالا انداخت و با صدای آرام خواب داد.

– با یه پسر آشنا شدم، خیلی باحاله.

 

برای یک لحظه ترس به دلش هجوم برد!

 

 

 

 

 

 

#پارت‌صدوهفتادوهشت

 

 

 

آب دهانش را به سختی قورت داد.

– به مجازی اعتماد نکن نازی. مواظب باش.

 

نازنین شانه هایش را بالا انداخت.

– بابا این دیروز توی کوچه باهام آشنا شد. خیلیم خوشگله. چش و آبرویی داره لامصب!

 

لبش را گزید.

یعنی قباد بود!؟

دستش را مشت کرد و با استرس فقط سری تکان داد.

زبانش رسماً توان تکلم نداشت!

 

 

زبانی بر لبش کشید و نگاهش را به رو به رو دوخت.

نازنین قهقهه زد.

– ویس نمیده اصلا… صداش و خوب به یاد ندارم.

 

 

غزل باز به سمتش برگشت.

– عکسش و ببینم.

 

نازنین بدون اینکه به صورت رنگ پریده‌‌ی غزل توجه کند، سری تکان داد.

چت را بالا رفت و وقتی عکس را نیافت، با درماندگی زمزمه کرد.

– عکسش و حذف کرد! اشکال نداره این‌بار بفرسته، ذخیره میکنم نشونت میدم.

 

غزل طاقت نیاورد و از آنجا دور شد.

اگر قباد باشد چه!؟

دستهای لرزانش را به صورتش گرفت و پس از چند بار عمیق نفس کشیدن، موبایلش را برداشت.

 

با همان دستها، برایش پیام نوشت.

٫قباد تویی که با نازنین چت می‌کنی؟ قباد اون دختر و وارد بازی مسخره‌ت نکن… اون دختر چه گناهی داره کثافت!٫

 

پیام را که ارسال کرد، شروع کرد با استرس تر اتاق قدم زدن.

 

ترس داشت که بلایی که سر خودش آمده بود سر نازنین هم بیایید و عشق سمی این مرد گریبانش را بگیرد.

 

صدای پیامک موبایل به گوشش رسید و سریع نگاه کرد.

٫میتونی بیای ببینمت که دختره رو اذیت نکنم. فردا ساعت ۳ بیا سر خیابون ببینمت. بعدش یک هفته میرم، کار دارم نیستم. قول میدم به دختره پیام نده دیگه. میای؟٫

 

 

چشمهایش را روی هم گذاشت.

نفسی تازه کرد و با بغض جواب را تایپ کرد.

٫میام.٫

 

موهایش را باز کرد و طاق بار روی تخت دراز کشید.

چشمهای گریانش را به سقف دوخت.

– چرا زندگی روی خوش نشونم نمیده! ترسیدم روستا بمونم و بیاد سراغم، لعنتی اومده اینجا… خدایا باعث نابودی زندگی این دختر نشم!

 

#پارت‌صدوهفتادونه

 

 

لیوان آب را دستش داد و زمزمه کرد.

– چرا زیر چشاتون کبود شده؟

 

 

فرید شانه بالا انداخت.

– نمی‌دونم.. احتمالاً از خستگی باشه. بیدار موندی تا الان؟

 

غزل سری تکان داد.

جلوی پنجره رفت و نگاهش را به بیرون دوخت.

فرید با اخم لب زد.

– حالت خوبه؟

 

 

لبخندش را تشدید کرد.

– فرهام خیلی منتظر موند، خوابش گرفت. میشه فردا ببریدش بیرون؟

 

– می‌برمش… با ریحانه می‌برمش. دلش واسه مادرشم تنگ شده.

 

سری تکان داد و برگشت و پس از برداشتن لیوان، سوی در رفت.

– من بخوابم.

 

– وایسا… برگرد اینجا کارت دارم.

 

با همان صورت ناراحت، به سمت تخت برگشت و نشست‌.

– بله؟

 

فرید دستش را گرفت و وقتی دخترک نشست، خیره به چشمهایش زمزمه کرد.

– بشین من میرم فرهام و بیارم. باهم بخوابیم.

 

– چرا؟

 

فرید شانه بالا انداخت و لبخند زد.

– دوس دارم پیشم باشید. آروم تر می‌خوابم.

 

لب دهانش را قورت داد و نگاهش را به چشمهای فرید دوخت.

– فرید خان!

 

فرید سری تکان داد و دستش را سوی خودش کشید.

– فرید نمیگی چرا؟

 

دستش را سریع دور کمر دخترک کشاند.

– واسه چی نمیگی؟

 

دخترک نفس گرمش را به شدت بیرون داد.

– چرا بگم؟

 

 

مرد بینیش را در موهایش فرو برده و عمیق دم گرفت.

انگشت هایش به نرمی کمرش را نوازش کردند.

– چون می‌خوام بشنوم.

 

غزل چشمهایش را بست.

نفسهای داغ مرد در موهایش دلش را زیر و رو می‌کنند و حرکت انگشت های مردانه‌اش، موجب می‌شوند نفس‌هایش از شدت استرس شدت بگیرد.

 

– شما میرید یا من برم؟

 

فرید آرام خندید و غزل را کامل در آغوش خودش کشید.

– لباتو میدی؟

 

نفسش یک آن به تک و تا افتاده و چشمهای سبز رنگش درشت میشود.

پسرک نگاهش را به نگاه خوش رنگش دوخته و چشمک زد.

– خجالت میکشی؟

– فرید خان!

 

 

فرید بوسه روی لاله‌ی گوشش زد.

– جان فرید… گفتی فرید؟

 

به سختی آب دهان قورت داد.

– لطفاً… چرا اینطوری میکنید!

 

فرید بوسه‌ای روی چشمهایش زد.

– صدام کن.

 

– صدا زدم.

 

فرید خندید.

– چی گفتی؟ نشنیدم.

 

شروع کرد موهایش را نوازش کردن و نگاهش را با دقت به چشمهایش دوخت.

 

#پارت‌صدوهشتاد

 

 

 

غزل دستش را روی بازوی فرید گذاشته و فشار داد.

– برم؟

 

فرید دستش را روی گونه هایش کشید.

– غزل… زنمی..

 

 

غزل با اخم بلند شد و دست فرید را پس زد.

– من فرهام و میارم.

 

خودش را به نفهمی میزد یا ترس مانع میشد تا به این مرد نزدیک شود!؟

 

ترس عاشق شدن که کمرنگ شده بود، حالا ترسِ قباد قدعلم کرده بود و اجازه نمی‌داد از این لحظات استفاده کند!

 

گلویی صاف کرد و به فرید نگاه کرد.

مرد با جدیت تنها نگاهش میکرد.

 

 

حالا که دلش هوای این دختر را کرده بود، چرا فراری بود؟

 

سری تکان داد.

– من میرم.

 

با اخم بلند شد و سوی در رفت.

غزل لبش را به دندان گرفت تا صدایش نزند.

 

 

نمی‌خواست به هیچ عنوان ریسک کند.

حالا تنها خودش نبود، ترسِ نازنین را هم داشت.!

 

خودش را به گوشه‌ی تخت کشاند و چشم روی هم نهاد.

دقیقه‌ای بعد صدای باز شدن در را شنید و سپس حضور فرید را حس کرد.

 

چشمهایش را محکم تر بست.

 

فرار کردنش بیشتر دلش را اسیر نکرده بود!؟

خودش هم می‌دانست اینکه داشت از فرید فرار میکرد، فقط از ترس و بود و در غیر است صورت، دلش برای مرد بی قرار بود.

 

گرمی دست فرید را روی بازویش حس کرد.

– لباست و عوض کن.

 

به آرامی بلند شد و در جایش نشست.

– چرا شما خوب شدین باهام؟

 

فرید لبخند زد.

– فرهام و نیاوردم. خواستی میتونی بری پیشش بخوابی.

 

غزل لبش را برچید.

– میتونم برگردم خونه عموم؟ با فرهام.

 

فرید اخم کرده دراز کشید.

– درو هم نبند.

 

غزل زمزمه کرد.

– فرید خان.

 

فرید گلویی صاف کرده و دراز کشید.

دستش را روی چشمهایش گذاشت و جوابی نداد.

 

 

غزل تخت را دور زده و بالای سرش رفت.

– فرید

 

مرد سریع دستش را برداشته و نگاهش را به صورت ناراحت غزل دوخت.

 

چشمهایش را مالید.

– چرا همچین می‌کنی دختر!

 

غزل با تردید لب زد.

– پیش شما بخوابم؟

 

آرامش آغوشش را نیاز داشت و اینکه فرید تعجب کرده بود، کمی خجالت زده‌اش میکرد.

 

 

لبش را با نوک زبان خیس کرده و با بغض خواست دور شود.

قدمی برنداشته بود که گرمی دست مرد را دور مچش حس کرد.

– بمون‌.

 

 

 

#پارت‌صدوهشتاد‌ویک

 

 

 

مردد برگشت و فرید بدون درنگ دستش را سوی خودش کشید و دخترک را بغل گرفت.

– بمون کوچولو…

 

 

بوسه روی سرش زد.

– چرا نمی‌ذاری نزدیکت بشم؟

 

– شما دوس دختر داری.

 

فرید قهقهه زد.

– زنمی تو…

 

همانگونه با لحن معصومانه پاسخ گو شد.

– اما آدمی که زن داره، دوس دختر نمی‌خواد!

 

فرید با مهربانی موهایش را نوازش کرد.

– منم ندارم.

 

با تعجب سرش را بلند کرد.

– واقعا؟

 

مرد لبخند زد.

– واقعا… غزل چرا همیشه ناراحتی؟

 

غزل سرش را در سینه‌ی مرد پنهان کرد و بازویش را گرفت.

– شاید بعداً بهتون گفتم. بخوابیم لطفاً.

 

فرید نفسش را عمیق بیرون داده و بدون حرف، محکم تر بغلش کرد.

 

نمی‌توانست از خیر بوی خوش موهای این ریزه میزه بگذرد.!

 

آرامش آغوش این دختر را این روزها به دنیا نمی‌داد.

 

 

°•

°•

 

دستهای لرزانش را به دسته‌ی کیفش گرفت و با احتیاط اطراف را نگاه کرد.

 

قباد با لبخند خودش را به او رساند و کنارش ایستاد.

 

– سلام خوشگلم. چه عجب که اومدی! یعنی انقد حسادت کردی به نازنین؟

 

 

غزل پوزخند زد.

– حسادت! فقط نخواستم گیر یه آدم مریض بیفته. دختره رو راحت بذار… چرا همچین می‌کنی؟

 

قباد که خیره به نیم رخش بود، آرام زمزمه کرد.

– تو مال منی، اگه بخوای با کس دیگه باشی..‌اذیتت میکنم.

 

– روانی اونی که میگی، شوهرمه.

 

قباد با خشم و تقریبا با صدای بلند لب زد.

– شوهری که تو گفتی صوریه!

 

صدای بوق ماشینی موجب شد که نگاه غزل به سوی ماشین برگردد.

 

با دیدن فرید، ته دلش خالی شده و تنها لبخند زد.

قباد نگاهش را برنداشته و تنها با لبخند نگاهش میکرد.

 

فرید شیشه‌ی ماشینش را پایین داد.

– کجا میری؟

 

قباد به آرامی دور شد و غزل ناخودآگاه نفسی آسوده کشید.

– میرم واسه فرهام شیر خشک بگیرم.

 

فرید نگاهش را روانه‌ی قباد کرد.

– بیا من برسونمت.

 

 

غزل که در دل شکر خدا را به جا می آورد، سریع سوار ماشین شد.

– سلام.

 

فرید با همان اخم، به سویش نگاه انداخت.

– این مرد کی بود؟ واسه چی باهاش صحبت می‌کردی؟!

 

– ازم آدرس پرسید، گفتم بلد نیستم.

 

– اون وقت عهده بوقه! طرف بلد نبود از چی پی‌اس استفاده کنه!

 

 

شانه بالا انداخت و نگاهش را از چشم‌های فرید گرفت.

 

نمی‌توانست به پسرک نگاه کرده و دروغ تحویلش دهد.

– چه بدونم. ریحانه خانم زنگ زد. چه زود خبرش کردین! صبح زود آماده بود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 119

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دژخیم 4 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان: عشقی از جنس خون! روایت پسری به نام سیاوش، که با امضای یه قرارداد، ناخواسته وارد یه فرقه‌ی دارک و ممنوعه میشه و اونجا دختر یهودی که…

دانلود رمان ماهی 3.4 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: یک شرط‌بندی ساده، باعث دوستی ماهی دانشجوی شیطون و پرانرژی با اتابک دانشجوی زرنگ و پولدار دانشگاه شیراز می‌شود. بعد از فارغ التحصیلی و برگشت به تهران، ماهی به…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
1 ماه قبل

دستت درد نکنه قاصدک جونم.میگم.ها..چرا این جنس های نرِ تو رمانا اینجوری ان?!زن دارن,دوست دختر دارن,شریک جنسی متعدد دارن?حناق نگرفتن از این تعدد پارتنر?!

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط camellia
خواننده رمان
1 ماه قبل

چرا دخترای تمام رمانا زبونشون قفل میشه حرف نمیزنن تا وقتی حسابی گند بخوره به زندگیشون بعد قفلشون باز میشه

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x