رمان گل گازانیا پارت ۶۵

4.4
(116)

 

گُ

دیگر جوابش را نداده و خودش را با پسرکش سرگرم کرد.

 

غزل با ناراحتی نگاه گرفته و دوباره چشم به آسمان دوخت.

هوای نیمه خنک را به ریه فرستاده و سعی کرد به فرید توجهی نکند.

 

هرچقدر هم این روزها دلتنگی می‌کشید، بهتر از این بود که این مرد با جبر قبولش کند!

 

باید پا روی دلش گذاشته و هرچه سریع‌تر از این زندگی رهایی پیدا می‌کرد.

شاید آثار مخربش تا همیشه در زندگیش بماند، اما بهتر از این بود که وقت و جوانیش را هدر دهد…

 

 

فرید نمیتواست با یک شب در ماه خانه ماندن و وقت گذراندن او را خوشبخت کند و تا همیشه قرار بود تنها بماند، پس بهتر بود هرچه سریعتر این تنهاییِ اجباری را کنار گذاشته و حداقل یک تنهاییِ انتخابی را زندگی میکرد!

 

°•

°•

 

 

دستی به گردنش کشیده و روی کبودیِ گردنش را نوازش کرد.

لبش را محکم به دندان گرفته و سعی کرد ذوقش را نهان نکند!

 

 

اولین حسهایی بود که با قباد تجربه کرده بود و با هربار مرورش، دلش زیر و رو میشد.

 

چشمهایِ ذوق زده و نورانیش را بهم گذاشته و ناخودآگاه صدای پسرک در گوشش اکو شد.

– من تورو دوس دارمت، یعنی… دلم هواتو می‌کنه کوچولو!

 

لبخندش کش آمده و با خودش نجوا کرد.

– منم دلم هواتو می‌کنه لعنتی!

 

به دنبال حرفش بلند شده و شروع کرد با رقص، به سوی تخت و خوابش رفتن و ادامه داد.

– انقدری که می‌خوام کل عمرم و بدم و دوباره بغلتو تجربه کنم… انقدر که حاضرم بعد از حس دوباره‌ی لبهای داغت، جونم در بره!

 

موبایلش را برداشته و با لبخند، پیامکی به قباد ارسال کرد.

٫بیداری؟٫

 

خیلی سریع پاسخ برایش آمد.

٫بیدارم دخترِ خوشمزه‌ی من… حالت خوبه؟٫

 

لبش را محکم به دندان گرفت تا جیغ نزند و جواب را تایپ کرد.

٫خوبم. چکار می‌کنی؟٫

 

خجالت می‌کشید و شاید این یکی از حسهای ناشناخته اما شیرینی بود که این روزها مدام برایش تکرار می‌شد.

 

این روزها میان تمام ذوق کردن ها و مداوم خوشحال شدن ها، خجالتی شیرین همراهیش میکرد و قباد از این خجالت نهایت استفاده را کرده و برای بیشتر شیفته شدنش، هر لحظه‌ این را فرصت دانسته و بیشتر جلو می‌رفت.

 

#پارت‌دویست‌وبیست‌وپنج

 

از درد به خودش پیچیده و ضربه‌ی آرامی به شکم خودش زد.

با بغض لبش را به دندان گرفته و در حدقه چشم چرخاند.

حدودا یک ماه پیش بود که پیش دکتر زنان رفته بود و برایش دوباره قرص ال دی نوشته بودند.

دکتر گفته بود باید اینگونه کیست های رحمش را درمان کند و حالا که بعد از مصرف پریود شده بود، درد امانش را بریده بود.

اولین بار درمانش را نصفه رها کرده و حالا به غلط کردن افتاده بود!

 

روی تخت نشست و با گریه شروع کرد دلش را ماساژ دادن.

 

همان لحظه در اتاق گشوده شد و فرید همانگونه که خنده به لب داشت، داخل شد.

 

با دیدن صورت گریانش، در کسری از ثانیه اخم کرده و لب زد.

– حالت خوبه؟

 

 

غزل لبخندی بی‌رمق بر لب نشاند و جوابگو شد.

– خوبم..‌ میشه امشب شما پیش فرهام بخوابید؟ من نمیتونم.

 

همان لحظه دردی سخت را حس کرده و ناخودآگاه صورتش جمع شد.

 

فرید بدون توجه به حرفش، جلو تر رفت.

– پریودی؟

 

دخترک با شرم سری تکان داد.

– حالم اصلا خوب نیست.

 

فرید کنارش نشسته و با نگرانی لب زد.

– میخوای بریم پیش دکترت؟ شاید طبیعی نباشه.

 

دخترک ناخودآگاه خندید.

– عادیه… فقط می‌خوام تنها باشم.

 

فرید سری چپ و راست کرده و روی تخت به سویش خزید.

به بالش تکیه داده و پس از اینکه دراز کشید، به غزل اشاره کرد نزدیک شود.

 

– بیا خوبت کنم.

 

به قدری درد داشت که جر و بحث نکند و اندکی جلو رفت.

پسرک کمرش را گرفته و بدنِ دخترک را روی خودش کشید.

 

همانگونه که دستهایش به کمرش بود و به آرامی ماساژ میداد، لبهای داغش را به صورت رنگ پریده‌اش نزدیک کرد.

غزل سریع و کاملا غیر ارادی سرش را عقب برد.

– نه!

 

فرید اما حالا که بوی تنش به مشامش رسیده و لبهای نیمه باز دخترک در تیر راس نگاهش بود، کمی عقب رفتن برایش مشکل شده بود.

 

آب دهان قورت داده و محکم تر کمرش را نگه داشت.

– واسه چی دوس داری از دستم فرار کنی؟

 

– نمی‌خوام هروقت بی‌حوصله بودین و سرگرمی خواستین سراغ من بیایید و بعدش طوری رفتار کنید که انگار چیزی نشده! حالا که من زن شما نیستم، نمی‌خوام وسیله‌ی رفع بی‌حوصلگی هم باشم!

 

#پارت‌دویست‌وبیست‌وشش

 

 

مرد لبخندی معنادار بر لبانش نقش بسته و تنها سری تکان داد.

گلو صاف کرده و زمزمه کرد.

– اما من فقط می‌خوام دردت و تسکین بدم.

 

با جدیت کامل و صراحت پاسخ داد.

– دردِ من با این چیزا خوب نمیشه، میرم دوش میگیرم آروم میشم.

 

بدون توجه به عصبانیتی که دخترک داشت، کمرش را آرام و با حسی گرم فشار داده و بوسه‌ای بر گونه‌ی غزل زد.

– باور کن وقتی حوصله دارم سراغت میام… دقیقا زمانی که حالم خوبه و از هیچکس و هیچ چیز خسته نیستم.

 

– ما هیچ نسبتی باهم نداریم.

 

انگشت های مردانه‌اش به کمر دخترک چنگ شد و ناله‌اش را میان آوای حرفش خفه کرد.

– زنمی غزل!

 

دخترک بیشتر اخم کرده و زبان بر لبش کشید.

– درد دارم… می‌خوام برم حموم، ولم کنید.

 

فرید یکی از دست هایش را تا موهایش امتداد داده و به آرامی سرش را عقب برد.

– دلم واسه لبات تنگ شده…

 

بدون هیچ رودرواسی، جوابگو شد.

– دروغ میگید! احتمالا یه هفته دختر دورتون نبوده، از جای دیگه بهتون فشار اومده!

 

مرد نتوانست جلودار خنده‌اش شود و با صدای بلند قهقهه سر داد.

– از کجا فشار اومده بهم اون وقت؟!

 

با لبهای برچیده شانه بالا انداخت و فرید با فشار دستش، سرش را جلو کشاند.

– من دختر دورم زیاده، الان بیشترم شدن… اما زن دارم.

 

اینبار غزل بود که قهقهه زد و فرید از فرصت استفاده کرده و لبهای داغش را بر گردنِ بلند کرده‌اش نشاند.

با ولع مکید و دخترک جیغ کشید.

– نکن!

 

با اخم فاصله گرفت و مرد چشمک زد.

– زنمی خب دختر جون.

 

– اما هرچی باشه راضی نیستم که بهم اینطوری دست بزنید! من زن شما هستم، یعنی واقعنی نیستم، فقط الکی هستم.

 

این حرفهایش زیادی از حد برای فرید کشش ایجاد میکرد و هر لحظه بیشتر برای لحن کودکانه و معصومش ضعف میکرد.

 

سیبک گلوی مرد بالا و پایین رفت.

– میخوای امتحان کنیم؟

 

– چی رو؟

 

موهای غزل را نوازش گونه از روی صورتش کنار زده و پاسخ داد.

– اینکه با کارهای من دردت کمتر میشه یا نه! امتحان کنیم؟

 

غزل کلافه پوف کشید و چشمهایش را بهم نهاد.

– معلومه که خوب نمیشم!

 

اما فرید با اطمینان کامل، لب جنباند.

– امتحان کنیم. حاضری؟ فقط پنج دقیقه… قول میدم بیشتر از پنج دقیقه نشه. اگه بعدش خواستی که بری، مانع نمیشم.

 

– چرا اصلا همچین شرطی بذارم وقتی نمی‌خوام بهم دست بزنید؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 116

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان نمک گیر 4 (19)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : شاید رویا…رویایی که باید به واقعیت می پیوست.‌‌…دیگر هیچ از دنیا نمی خواست…همین…!همین که یک دستش توی حلقه ی موهای او باشدو یک دستش دور…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x