رمان یاسمین پارت 3

4.2
(6)

سرخودم داد زدم که خوددار باشم . پسر بچه چهارده ساله که نیستم !
دیگه به ساعت نگاه نکردم . حرکت آروم عقربه هاش آزارم میداد .
شاید حدود شصت هفتاد صفحه کتاب خونده بودم که پشت در صدای واستادن ماشینی رو شنیدم خودش بود .
به ساعت نگاه کردم . یک و نیم بعدازظهر بود با عجله درو باز کردم .
-سلام اتفاقی افتاده ؟
فرنوش – سلام . نه ، چطور مگه ؟
-آخه قرارمون صبح بود .
فرنوش- خب آره ، اما یه کاری داشتم ، نتونستم صبح بیام . حالا اجازه میدی بیام تو ؟
کنار رفتم . اومد تو اتاق و نشست . دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم ، خیلی جدی پرسیدم :
-کجا بودی فرنوش؟
فرنوش- خونه بودم بهزاد . مگه چی شده ؟
-خونه بودی ؟! میتونستی یه زنگ بزنی . فکر نکردی دل من شور می افته ؟
فرنوش- جدی دلت برام شور زد ؟
بازم نگاهش کردم .
فرنوش – چرا اینطوری نگاهم میکنی ؟
-برای اینکه باور نمیکنم حقیقت رو گفته باشی . یا دروغ میگی یا من در مورد تو اشتباه کردم .
سرش رو انداخت پایین ومدتی فکر کرد و بعد گفت :
-صبح وقتی داشتم از خونه بیرون می اومدم که بیام اینجا ، جلوی در بهرام رو دیدم . جلوم رو گرفت میخواست بدونه کجا دارم میرم . حدس زده بود دارم می آم پیش تو . نمی خواستم بدونه . این بود که بهش گفتم میخواستم برم خرید . مجبور شدم برگردم خونه . اونهم اومد خونه . ناهار هم اونجا موند . به محض اینکه رفت منم بلند شدم و اومدم اینجا .
وقتی حرفاش رو شنیدم بی اختیار تکیه مو دادم به دیوار . مدتی بهش نگاه کردم بعد گفتم :
-فرنوش من ممکنه خیلی چیزها برام مهم نباشه و ازش بگذرم اما از دروغ نه !
فرنوش- دروغ نگفتم ، خونه بودم .
-دروغ نگفتی اما همه چیز رو هم نگفتی.
فرنوش- چیز زیاد مهمی نبود .
-کدومش ؟
اینکه بدقولی کردی ؟ یا اینکه جرات نداشتی به بهرام بگی داری میای اینجا ؟
فرنوش – بهرام پسر خاله منه بهزاد . هر وقت بخواد میتونه بیاد خونه ما .
-من نگفتم که چرا بهرام می آد منزل شما . اینم نگفتم که بهرام پسر خاله ات نیست . حرف من چیز دیگه ای بود که خودت فهمیدی .
فرنوش- چیکار باید می کردم ؟
-میتونستی حداقل یه تلفن بزنی .
فرنوش- شماره ات رو گم کرده بودم .
-عذر بدتر از گناه . تو اگه من برات مهم بودم حتما شماره تلفن رو حفظ میکردی.
فرنوش – تو برام مهمی ، این چه حرفیه ؟
-بعدش ، چرا بهش نگفتی داری میای پیش من ؟
فرنوش – دلم نمی خواست بدونه .
-چرا ؟ مگه حسابی چیزی با هم دارین ؟
فرنوش- چون کارهای من به اون ربطی نداره . در ضمن مواظب حرف زدنت باش بهزاد !
-مگه چی گفتم ؟
فرنوش – معنی جمله ات خوب نبود . من حسابی یا مسئله ای ندارم که از بهرام یا هر کس دیگه ای بترسم .
خیلی عصبانی شده بودم . دسته کلیدم رو برداشتم و کاپشتم رو پوشیدم .
فرنوش با تعجب نگاهم می کرد .
فرنوش – چی کار میکنی ؟
– هر وقت انتخاب رو کردی و با خودت کنار اومدی ، خبرم کن .
از اتاق اومدم بیرون . صداش رو شنیدم که داد بهزاد صبر کن اما نا ایستادم . لحظه ای بعد از پشت سر صدام کرد . برگشتم . درحالیکه روسریش رو همونطوری روی سرش انداخته بود و داشت دکمه مانتوش رو می بست بسرعت دنبالم اومد .
فرنوش – بهزاد ، این چه رفتاری که تو داری ؟! این دفعه دومی که این کار رو میکنی !
حرکت کردم . جوابی ندادم. تند میرفتم .
فرنوش – واستا بهزاد !
خودش رو بهم رسوند .
فرنوش – چرا اینطوری شدی ؟
واستادم با خشم نگاش کردم و گفتم :
-چکار دارین ؟ بفرمایید .
فرنوش در حالی که نفس نفس می زد گفت :
چت شده بهزاد ؟!
-من طوریم نشده ، باید از خودتون بپرسید .
فرنوش – خیلی خب ، بریم خونه با هم صحبت کنیم .
-من دیگه حرفی ندارم بزنم .
فرنوش- پس من چیکار کنم ؟
-برین خونه تون !
دوباره حرکت کردم . فرنوش هم شروع کرد کنارم راه رفتن اما حرفی نمی زد .
چند دقیقه ای همونطور قدم میزدم و جلوم رو نگاه می کردم گفت :
-حالا آروم شدی ؟
-عصبانی نبودم که آروم بشم .
-سرعتم رو زیادتر کردم . چند دقیقه دیگه پا به پای من اومد و یه دفعه واستاد و زد زیر گریه
. نتونستم دیگه ادامه بدم . واستادم.
-برای چی گریه می کنی؟
فرنوش- برای اینکه دوباره باهام غریبه شدی.
-حالا که فکر میکنم می بینم انگار هیچوقت ما با هم خودی نبودیم .
فرنوش- بهزاد میرم ها !
-من هم همین رو ازت می خوام . برو فرنوش. برگرد به دنیای خودت . من یه انسانم نه یه اسباب بازی که پدرت برات خریده باشه . من دلم نمی خواد که بازیچه تو بشم . برو فرنوش .
برگشتم و رفتم اونم دیگه دنبالم نیومد .
مدتی قدم زدم و به یه پارک رسیدم . روی یه نیمکت نشستم . دیگه دلم نمیخواست به چیزی فکر کنم . نشستم و به آدمهایی که از جلوم رد میشدن نگاه میکردم .
اونقدر اونجا نشستم تا سردم شد . هم سردم شد هم گرسنه م . حوصله نداشتم برم خونه و تخم مرغ بخورم . بلندشدم و به پیتزافروشی رفتم و خودم رو خجالت دادم .
ساعت 5/3 بود که رسیدم خونه . کاوه پشت در منتظرم بود .
-سلام خیلی وقته اینجایی؟
کاوه – نخیر قربان . یکساعت و نیم بیشتر نیست . ما همه خدمتگزاران و جان نثاران شماییم . صدسال انتظار ما به یه بار دیدن روی ماه شما می ارزه ! صد جان ناقابل ما فدای یه تار موی گندیده شما !
-چطور این طرفها ؟
کاوه – اومدم اجازه بگیرم برای رفع خشم عالیجناب ، فردا اقوام و خویشاوندان رو در پیش خاکپای مبارک قربانی کنم .
-مگه خشم من رو شما هم فهمیدین؟
کاوه –اختیار دارین والاحضرت . شما وقتی غضب می فرمایید آسمان تاریک می شه . طوفان میشه و صاعقه همه چیز رو نابود میکنه . فدای اون چشم و چارتون بشم .
حوصله ندارم کاوه بیا بریم تو .
کاوه – قربان چین مبارک پیشانی دنبکی تون . اجازه بفرمایید این حقیر اینجا جلوی آستانه در ، عین پل عابر پیاده دراز بکشم و بعد شما از روی حقیر به استراحتگاه شخصی تون نزول اجلاس بفرمایید .
-تو هم مارو مسخره کن . عیبی نداره .
کاوه – بنده نوازی می فرمایید قربان . شاعر می فرماید : دست دستی باباش می آد صدای کفش پاش می آد .
درو واکردم و رفتم تو اتاق . حسابی سردم شده بود . کاپشنم رو در آوردم و بخاری رو روشن کردم و یه گوشه نشستم . کاوه دست به سینه دم در واستاده بود .
کاوه – قربان اجازه دخول می فرمایید ؟
-اگه مسخره بازی در نیاری ، بله .
کاوه – همین قربان ! جان نثاران از ترس نزدیک به هلاک هستیم . عفو فرمایید .
دیگه حسابی کلافه شده بودم سرش داد زدم .
-لازم نکرده حرف بزنی برگرد برو خونه تون .
کاوه – بهزاد هیچ میدونی طنین صدات شبیه تیرانوروروس؟ اون دایناسوره ها ؟ دیگه جوابش رو ندادم .
کاوه – پسر باز یه دقیقه تنهات گذاشتم همه چیز رو به هم ریختی ؟
-اطلاعات رو برات فکس کردن یا تلفنی بهت گفتن ؟
کاوه – هچکدوم تو اخبار ساعت 2 پخش شد ! خبرهای شما روی آنتن ماهواره س.
-کی به تو گفت ؟
کاوه در حالیکه کنارم می نشست گفت :
-طبق معمول ژاله. این چه کاری بود کردی؟
-خب دیگه ، ولش کن حرفش رو هم نزن .
کاوه – تو اصلاً میدونی چی شده ؟
-فرنوش خودش بهم گفت چی شده .
کاوه – د اون طوری نبوده ! خبر نداری شازده بهرام خان چی ها گفته .
در حالیکه سخت کنجکاو شده بودم ، پرسیدم .
-بهرام چی گفته ؟
کاوه ولش کن ، حرفش رو هم نزن پدر سگ رو !!
-خودت رو لوس نکن ، عصبانیم ها !
کاوه –منکه فرنوش نیستم سرم داد بزنی و هیچی بهت نگم . حرف بزنی میدوم میرم بابام رو برات میارم . بعد در حالیکه مثل دخترها خودش رو لوس میکرد و انگشتش رو به طرفم تکون میداد و تهدیدم می کرد . آروم با عشوه گفت :
-اونوقت میفهمی یه من ماست چقدر کره میده بی حیا پسر چشم دریده !
خندم گرفت .
کاوه – چه عجب عنق آقا از هم وا شد !
-حالا میگی این پسره چی گفته یا نه ؟
کاوه –عقدم کن تا بهت بگم !
-اگه تو تموم دنیا فقط یه دختر مونده باشه و اونم تو باشی ، امکان نداره طرفت بیام .
کاوه – گم شو ، ایکبیری . اگه تو دنیا فقط یه مرد مونده باشه اونم تو مفنگی باشی . نمیزارم از زیر چادر گوشه ابرومو ببینی ! مرتیکه هرزه بی سروپا! اینار و با صدای زنونه می گفت .همونطوری نگاش کردم . از پس زبونش که بر نمی اومدم !
کاوه – آل ببره اون جیگرت تو که اینجوری نیگام نکنی . تنم مور مور شد بی حیا !
هر دو زدیم زیر خنده که گفتم : حرفات تموم شد ؟ حالا میگی اون پسره چی گفته ؟
کاوه – نه تموم نشده . یه دونه دیگه مونده .
-بگو خلاصم کن .
کاوه – خاک تو سرت کنن که اونقدر سرد مزاجی این عشوه ها رو واسه هر کی می اومدم تا حالا عقدم کرده بود .
میخندیدم و نگاهش می کردم . حریف زبون این هیچکس نمی شد .
-کاوه جون من بگو چی شده ؟
کاوه – آهان ! الان آدم شدی . جونم برات بگه که چی ؟ آهان امروز صبح کله سحر ، ماه پیشونی خانم خودش رو هفت قلم آرایش میکنه که کجا بره ؟ بیاد دیدن تو گدای آس و پاس.
تا اتولش رو از گاراژ میکشه بیرون و کوچه اول رو رد میکنه ، سر گذر کوچه دوم چی می بینه ؟ آقا بهرام خبیث رو !
آقایی که من باشم و خانم خوشگلی که شما باشین ، فرنوش خانم سرعت ماشین رو زیاد می کنه تا ایز گم کنه . اما هر کاری میکنه ، بهرام پدر سوخته دست از تعقیب ور نمی داره گویا یواشکی دنبال فرنوش میرفته که خونه تو رو پیدا کنه .
حالا این موقع تو آدم مفلوک تو چه فکری هستی ؟ که چی ؟
که وقتی اومد اینو بهش میگم ! وقتی فرنوش اومد اونو بهش میگم ! وقتی فرنوش اومد اون جوری ناز می کنم . وقتی فرنوش اومد این جوری ناز می کنم !
وقتی فرنوش اومد یه ابرو می دم بالا یکی رو میدم پایین میشم گری گوری پک !
-خفه م کردی کاوه ! میشه مثل آدم تعریف کنی ؟
کاوه – من اینطوری بلدم بگم برو از خود بهرام بپرس به این خوبی دارم تعریف میکنم دیگه !
-یعنی اصل مطلب رو بگو . حاشیه نرو .
کاوه –من باید اخبار رو با تفسیرش بگم . خشک و خالی نمی تونم بگم!
-باشه ، به درک بگو .
کاوه – بقیه اش یادم رفته ! باید بگی غلط کردم تا بگم .
یه لنگه کفش رو ول کردم طرفش که خورد تو سرش و گفت :
-آخ !الهی دستات بشکنه چیزی که بدم می آد از مردی که دست بزن داشته باشه !
کاوه – دیونه ام کردی یه بلایی ملایی سرت میارم ها !
کاوه – نگو ترو بخدا خجالت میکشم . تو که اینقدر بی حیا نبودی
-کاوه تو رو به خدا بگو چی شده .
کاوه – باشه داشتم می گفتم . فرنوش که می بینه بهرام داره با ماشین دنبالش می آد ، برمیگرده خونه و دم در پیاده می شه . بهرام می رسه و پیاده می شه و می آد جلو می پرسه که کجا می رفته . اونم میگه به تو ربطی نداره . بهرام هم میگه اگه آدرس این مرتیکه نره خر بی شعور احمق رو پیدا کنم می کشمش !
-منظورش من بودم ؟
کاوه –والله اینهایی رو که گفته همه مشخصات توئه ! ما با این نشونی ها جز تو دیگه کسی رو تو آشناهای خودمون نداریم .
ولی بهزاد چه خوب با یه نظر تمام خصوصیات تو رو فهمیده .
-حیف که حوصله ندارم وگرنه خدمتت می رسیدم آقا گاوه . زود بقیه اش رو بگو ببینم .
کاوه – هیچی دیگه ! میگه اگه این مرتیکه نره خر احمق بیشعور رو پیدا کنم می کشم !
-اینو که گفتی .
کاوه – آخه بهرام رو این جمله خیلی تأکید کرده ! تازه این چیزهایی بوده که فرنوش تونسته تعریف کنه . ببین چه چیزهای دیگه م بوده که فرنوش نگفته .
-خفه ! ببینم بهرام گفته منو میکشه ؟
کاوه –نخیر پس گفته منو میکشه ؟ سرکار می خواهین با فرنوش خانم عروسی کنین پس حتما منظورش تو بودی دیگه !
-اونوقت فرنوش چی گفته ؟
کاوه – ناراحت نباش . فرنوش خوب جوابش رو داده . دختر با عقل و منطقیه !
-چی گفته فرنوش؟
کاوه- گفته بهرام جون دستت رو به خون این آدم آلوده نکن !حیف تو نیست که با این پسره سگ اخلاق دهن به دهن میشی ؟ چند وقت دیگه شهرداری می گیره و میبردش و سر به نیستش میکنه .
آخه قراره شهرداری سگ های تو خیابون رو سم بده بکشه .
-جدا که خیلی لوس و بی تربیت و وقت نشناسی کاوه ! بذار وقتش خدمت تو هم می رسم .
کاوه – چرا خدمت من برسی ؟ برو خدمت اون رقیب ننه مردت برس که تهدیدت کرده .
-خدمت اونم می رسم . حالا بقیه شو بگو .
کاوه –هیچی دیگه . فرنوشم که می فهمه بهرام دنبال آدرس خونه توئه میره تو خونه . نیم ساعت بعد در وا میشه و بهرام و مادرش یعنی خاله فرنوش وارد خونشون میشن و جنگ مغلوبه میشه .
بهرام و خالش گاز انبری حمله می کنن و فرنوش و باباش ، می بندن شون به خمپاره . که این وسط خاله فرنوش نامردی نمیکنه و یه شیمیایی میزنه !
-کاوه تو رو خدا درست حرف بزن .
کاوه- گویا از همونجا خاله فرنوش زنگ میزنه به خواهرش یعنی مادر فرنوش که چه نشستی خواهر ! شوهرت یعنی بابای فرنوش دخترت رو داره میده به یه جوان چیز لخت لات هیچی ندار بی همه چیز که منظورشون تو باشی !
-خجالت بکش کاوه !
کاوه – من چرا خجالت بکشم ؟ خاله فرنوش باید خجالت بکشه که این حرفها رو زده !
-ژاله همین حرفها رو به تو گفت ؟ یعنی جمله به جمله اینطوری گفت ؟
کاوه – البته اینطوری که نه ! اون خلاصه گفت . من برات قشنگ صحنه رو بازسازی کردم که تو توی جریان باشی.
خندم گرفت .
کاوه- بخند آقا ! اگه بقیه شو بشنوی گریت می گیره !
مادر فرنوش تلفنی دستور داده که دست از پا خطا نکنین تا من برسم ایران . گفته اون پسره لات هم دیگه حق نداره پا توی خونه من بزاره تا من بیام . تو رو گفته آقا بهزاد !
-جدی مادر فرنوش این حرف رو زده ؟
کاوه – آره ، البته مودبانه گفته ولی منظورش همین بوده .
بهشون نمی آد یه همچین تیپ آدمهایی باشن . تو نفهمیدی مادر فرنوش چه جور آدمیه ؟
کاوه – چرا از ژاله پرسیدم .
گویا یه زنی یه دومتر و نیم قدشه . میگن من و تو به یه چکش بندیم . صبح صبحونه یه بره خوراکشه . ظهر یه گوسفند! شب رژیم داره ، ده تا مرغ زنده رو با پر می خوره .
میگن دو تا پای من و تو رو هم میشه اندازه یه بازوی اون .
نفس که میکشه از سوراخ دماغش دود می آد بیرون میگن موقع خواب وقتی خرناس می کشه خونه می لرزه .
میگن وقتی می خواد سوار هواپیما بشه بره خارج ، با این هواپیماهای معمولی نمیتونه بره یعنی هواپیماهای مسافربری وقتی این توشون نشسته جون ندارن از زمین بلند بشن واسه همین با هواپیمای 330 ارتشی مسافرت می کنه .
حالا برو حساب کار خودت رو بکن .
ژاله می گفت بابای فرنوش جلوی مامانش مثل موشه . تا صدای خرناس مامانش می آد باباش سوراخ موش میخره یه میلیون تومن .
-گمشو ! پاشو بریم در خونه فرنوش اینا ببینم چه خبره .
این چرت و پرتها چیه پشت سر مردم میگی ؟
کاوه – آره پاشو چادرت رو سر کن یه تک پا بریم اونجا .
ژاله می گفت خاله فرنوش یه دشنه دستش گرفته واستاده در خونه فرنوش اینا بدبخت سایه تو رو با تیر میزنه این خاله ش !
-من از هیچی نمی ترسم .
کاوه – چه شجاع شده ! اگه تو نمی ترسی ، من می ترسم . برادر تا حالا هر جا رفتی باهات بودم . این یکی رو دیگه من نیستم .
میگن این خاله ش همسایه دیوار به دیوار اصغر قاتل بوده ! من نمی آم .
چقدر بهت گفتم بهزاد جون این فرنوش لقمه تو نیست !
هی لجبازی کردی ، بیا اینم آخر و عاقبتش ! صد نفر برامون خط و نشون کشیدن .
-خدا ذلیلت کنه کاوه که هر چی می کشم از دست تو می کشم .
اون موبایل صاحاب مرده ت رو در بیار یه تلفن به ژاله بزن شماره فرنوش رو ازش بگیر .
کاوه موبایلش رو در آورد و از ژاله شماره فرنوش رو گرفت و گفت :
-بیا بهش زنگ بزن .
-راستش روم نمیشه .
کاوه – فقط پر روگی هات رو واسه من داری ؟
-خب راستی !وسط این حرفها ، چیا به من گفتی ؟
کاوه – می خوای چیکار کنی ؟
-می خوام بزنم تو سرت صدای سگ بدی .
کاوه – بدبخت تو تمام زندگیت یه متحد داری که اونم منم . اگه کوچکترین بی احترامی بهم بکنی، تنهات میذارم و میرم . اونوقت تو میمونی و این قوم خون آشام .
-خدا مرگت بده کاوه .
داشتم مثل آدم واسه خودم زندگی میکردم . تو خفه شده ورداشتی منو به زور بردی در خونه فرنوش که اون جریان پیش اومد .
کاوه – اونم زندگی بود که تو می کردی ؟
زندگی سگ های تو خیابون شرف داشت به اون زندگی تو !
بده انداختمت تو یه خونواده پولدار؟
-اونا که برام خط و نشون کشیدن .
کاوه – همیشه اول اینجور کارا سخته یه خرده که بگذره درست میشه . کار تو سرازیری می افته اونوقت آخرش برات خیره .
یا می افتی تو زندان . یا می افتی گوشه بیمارستان یا یه راست میری بهشت زهرا . غصه نخور هرکدم از این جاها که بری از اینجا که هستی بهتره .
-اگه تو لال شده یه دقیقه شوخی نکنی و جدی باشی یه خاکی تو سرمون میکنیم .
کاوه – من خودم فکرشو کردم . اگه این کاری رو که من بهت میگم بکنی قول میدم همه چیز درست بشه .
-چیکار کنم ؟
کاوه – باید بری دست بهرام رو ماچ کنی و بگی غلط کردم تا دیگه کاری به کارت نداشته باشه .
-گم شو . راستش دیگه نمی خوام کاری به کار فرنوش داشته باشم .
کاوه – این رو که تا حالا صدبار گفتی اما تا چشمت به فرنوش می افته و صدات میزنه بهزاد جون ! ، همه چیز یادت میره و آب از لب و لوچه ات راه می افته .
-مرده شور اون همفکری تو ببرن .
کاوه –مگه دروغ میگم ؟
-حالا ببین . اگه دیگه باهاش کاری داشتم . بذار شوهرش بدن به همون بهرام پسرخاله اش .
کاوه – آفرین حالا شدی یه آدم حسابی و منطقی .
-تو دیگه لال شو .
کاوه – چشم ، منم دیگه لال میشم .
در همین وقت موبایل کاوه زنگ زد و کاوه جواب داد و بعد رو به من کرد و گفت : -ا ب ب ب ب ل !
-کیه ؟
کاوه –ا ب ب ب !
-لالی ؟
کاوه –ب ب یعنی آره ، خودت گفتی لال شو .
-میزنم تو سرت ها .
کاوه – ا ب ب ب یعنی غلط میکنی .
-کیه پای تلفن ؟
کاوه – اگه لال نبودم میگفتم فرنوش با تو کار داره .
-عجب دیوونه ای هستی تو . بده من اون وامونده رو .
بزور موبایل رو از دستش گرفتم .
-الو ،فرنوش
فرنوش – سلام بهزاد خوبی ؟
-چرا جریان رو درست برم تعریف نکردی ؟
فرنوش – میترسیدم بهزاد .
شروع به گریه کرد .
-حالا چرا گریه می کنی ؟ چیزی نشده که . منم اینقدر بی دست و پا نیستم که نتونم پس یه آدم مثل بهرام بر بیام . تو بهتر بود اینا رو خودت بهم می گفتی حالا دیگه گریه نکن .
فرنوش در حالیکه هق هق می کرد گفت :
-آخه اون دور و برش خیلی دوستای لات و عوضی داره . می ترسم خونه ت رو پیدا کنه و بیاد اذیتت کنه پسر خیلی شری یه .
-اجازه بده که این مسایل رو خودم حل کنم حالا اگه میتونی بلند شو بیا اینجا . میخوام باهات جدی صحبت کنم . من باید تکلیف خودم رو بدونم .
فرنوش – تو بیا اینجا . پدرم هم می خواد باهات حرف بزنه .
-با من ؟
فرنوش-آره ، پاشو بیا اینجا .
مدتی فکر کرد و بعد گفتم :
-باشه تا یه ربع دیگه می آم . فعلاً خداحافظ !
فرنوش- زود بیا ، منتظرتم ، خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم و به کاوه که مات به من نگاه می کرد گفتم :
-بلند شو بریم .
کاوه – یه دقیقه پیش داشتی چی می گفتی ؟
-اون موقع ناراحت بودم پاشو بریم .
کاوه – من بیام دیگه چیکار ؟
-راست میگی ، تو فتنه ای . هرجا بری شر بپا میکنی لازم نکرده بیای .
کاوه- حالا دیگه من شدم فتنه ؟
-تو همین جا هستی؟
کاوه – نه میرسونمت در خونشون و خودم میرم تو خیابونها ببینم میتونم از چهار تا دختر در مورد مشکل تو نظر خواهی کنم !فرنوش – اگه نمی خواستم و دوستت نداشتم دنبالت نمی اومدم.
-اگه با من ازدواج کنی این زندگی که حالا داری من نمی تونم برات فراهم کنم ها !
فرنوش- برام مهم نیست .
-باید با من بیای تو یه آپارتمان کوچیک و اجاره ای ها !
فرنوش- میدونم .
-فرنوش شاید من نتونم حتی یه کدوم از این چیزهایی رو که الان داری بهت بدم و برات تهیه کنم ها !
فرنوش- من چشم و دلم سیرم . اصلا اهمیت نداره .
-من حتی یه ماشین هم ندارم که با هم بیرون بریم باید هرجا می خواهیم بریم پیاده بریم ها !
فرنوش – راضیم .
-من فقط یه قولی بهت میدم اونم اینکه همیشه دوستت داشته باشم مطمئن باشکه برای خوشبختی تو تمام سعی و تلاشم رو میکنم .
فرنوش- من هم بهت قول میدم که همیشه دوستت داشته باشم و جز تو هیچکسی رو نخوام .
بهش خندیدم . اونهم خندید .
-فرنوش باورم نمیشه که تو حاضر باشی با من ازدواج کنی .
فرنوش- باور کن بهزاد . من اگر همسر تو بشم خوشبخت میشم . تو یه مردی ، مردی که احساس می کنم میتونم تو زندگی بهش تکیه کنم .
-امیدوارم همینطور باشه که میگی .
فرنوش – بیا بهزاد .
با هم کنار پیانو ، در انتهای سالن رفتیم . پشت یه پیانوی خیلی قشنگ نشست و گفت :
– از همون دفعه اول که توی دانشگاه دیدمت ازت خوشم اومد .
با اون حمایتی که توی تصادف از من کردی دیگه نتونستم دل ازت بکنم . اون نقاشی رو که بهت نشون دادم کار یه شب نبوده . مدتها طول کشیده تا تموم بشه .
هر قلمی که میزدم عشقت تو دلم بیشتر می شد و محبتت محکمتر می شد .
دوستت دارم بهزاد . خواهش می کنم هیچوقت عوض نشو . من تو رو با همین اخلاق و غرور و عزت نفس دوست دارم.
این آهنگ رو خودم ساختم . برای تو ساختم . شاید قشنگ نباشه ، اما هر چی که هست برای توست با تمام احساس عشقم .
شروع کرد . پنجه های قشنگ و ظریفش روی کلیدهای پیانو بقدری نرم و موزون حرکت میکرد که بی اختیار محو تماشای اونها شده بودم .
چشمهاشو بسته بود و آهنگ خیلی قشنگی رو میزد . نمی تونستم اینهمه خوشبختی رو برای خودم باور کنم . فرنوش این دختر زیبا و مهربون برای من آهنگی ساخته بود و خودش اجرا میکرد !
تصورش هم برام مشکل بود اما واقعیت داشت .
وقتی آهنگ تموم شد ، قطره اشکی گوشه چشمش می درخشید .
-فرنوش ، نمی دونم چی باید بگم . تو خیلی بیشتر از اونی هستی که انتظار داشتم . میترسم نتونم خوشبختت کنم .
فرنوش- تو فقط با من باش ، من خوشبخت می شم .
فقط با تمام محبتهای دنیا نگاهش کردم .
نیم ساعت بعد از خونه فرنوش اینا بیرون اومدم و بطرف خونه کاوه رفتم .
اونقدر شادی تو دلم بود که می تونستم باهاش هزار نفر رو شاد کنم .
میخواستم برم با کاور حرف بزنم . دلم می خواست اونم توی شادیم شریک باشه .
زنگ زدم ، خود کاوه در رو وا کرد و رفتم تو کاوه رو دیدم با موهای ژولیده و حالی عصبی.
-چی شده ؟ خونتون زلزله اومده؟!
کاوه – بیا تو . آره ، فوتش هم صد ریشتره . خوب شد اومدی ، بیا کمک .
-طوری شده ؟
کاوه – مامان و بابا رفتن ختم یکی از اقوام . با خاله ام و ژاله رفتن . این پسر خاله مو گذاشتن پیش من . بجان تو دیوونه م کرده . کم مونده یا اونو بکشم یا خودم رو .
-خبه بابا . چه خبرته ؟ حتما بلد نیستی با بچه ها درست رفتار کنی . چند سالشه ؟
کاوه – چه میدونم خبر مرگش ! هفت هشت سالشه . دلم می خواد بشینم زار زار گریه کنم .
-برو کنار ببینم . خجالت بکش . کجاست ؟ اسمش چیه ؟
کاوه – زلزله ، هوار ! خمپاره ! از بس اذیتم کرده اسمش یادم رفته .
با هم رفتیم توی سالن . تمام اسباب اثاثیه ها بهم ریخته بود . کنار سالن یه پسربچه ، صندلی رو گذاشته بود زیر پاش و ازش رفته بود بالا سراغ یه قناری که توی قفس بود .
کاوه – !!!! بیا پایین بچه ! به اون زبون بسته چیکار داری ؟ داغت به دلم بمونه ایشالله !
-اسمش چیه ؟
کاوه – سیامک ذلیل شده .
-بیا پایین سیامک جون بیا پایین عمو ! گناه داره اون حیوون .
سیامک – عمو می خوام ببینم قناری راست راستی یه یا تو شکمش باطری داره که هی می خونه !
کاوه رفت دستش رو گرفت آوردش پایین .
کاوه – نگاه کن ! خونه مثل میدون جنگ شده . انگار مغول بهمون حمله کرده .
-بیا اینجا ببینمت ، به به ، چه پسر خوبی بیا بشین اینجا عمو جون ببینم .
تا روی یکی از مبل ها نشستم فریادم هوا رفت .
سیامک – آخ سوخت . آخ سوخت . آخ سوخت.
کاوه – ای جونور بد ذات ! سوزن گذاشتی روی مبل ؟
در حالیکه پونز رو از خودم جدا می کردم گفتم :
-عیبی نداره ، بچه اس دیگه .
کاوه – چی بچه اس ؟ روی تمام مبل ها پونز گذاشته . دوبار تا حالا پونز به من فرو رفته . اونجام مثل آبکش سوراخ شده !
-خوب آقا پسر ، بگو ببینم کلاس چندمی ؟
سیامک شستش رو بطرفم گرفت .
کاوه – ای پسر بی تربیت ! بنداز پایین اون شست وامونده ت رو !
سیامک – عمو کلاس اولم .
-دیدی کاوه بچه منظور بدی نداشت . تو کج خیالی .
کاوه – من این ننه مرده رو می شناسم . منظورش همون بود که بهت نشون داد .
سیامک همونطور شستش رو بطرفم نگه داشته بود .
– خب ، فهمیدم سیامک جون دستت رو دیگه بنداز پایین . زشته این انگشت معنی بدی داره . نباید اینطوری بطرف کسی بگیریش !
سیامک – عمو این چیه ؟
-کمربند عمو جون .
سیامک- بستین به کمرتون که شلوارتون پایین نیاد ؟نگاهی به کاوه کردم که خندش گرفته بود .
-هم بستم که قشنگ باشه ، هم اینکه تو گفتی .
سیامک- عمو بابای من ده تا کمربند داره .
-پدرت ده تا کمربند رو می خواد چیکار ؟
سیامک – اون نمی خواد که ! من هی می برم کمربندهاشو قایم می کنم اونم میره باز میخره .
-چرا تو کمربندهای پدرت رو قایم می کنی ؟
سیامک – که با کمربند منو نزنه .
-مگه پدرت با کمربند تو رو میزنه ؟!
کاوه – والله حق داره ! من بودم با شمشیر این وروجک رو میزدم .
سیامک – کاوه جون مگه شمشیر داری ؟ بیار تو رو خدا با هم زورو بازی کنیم .
کاوه – ننه قربون چشم بادومیت ، ننه من بادم می خوام !
-سیامک جون تو حتما کار بدی میکنی که پدرت تنبیه ت میکنه .
سیامک – عمو یه دقیقه بیا .
-کجا بیام عمو ؟
سیامک – شما بیا بعدا بهت میگم .
بلند شدم و دنبالش رفتم . طرف دیگه سالن ، جایی که همش سرامیک بود واستاد و گفت :
-عمو شما اینجا بشین ، ببین من چه خوب رو کاشی ها لیز می خورم .
-باشه عمو ، اما مواظب باش یه دفعه زمین نخوری خدانکرده جایی ت بشکنه .
سیامک – نه مواظبم عمو .
روی یه صندلی نشستم و به کاوه آروم گفتم :
-باید با بچه بازی کرد تا انرژیش آزاد بشه .
کاوه – آدم یه ساعت با این بچه یه جا تنها بمونه از هفت دولت آزاد میشه ! انرژی که نیست . انرژی اتمی داره ورپریده .
سیامک – عمو ببین .
آروم یه گوشه از سالن لیز خورد .
سیامک – عمو بیا شمام لیز بخور با هم بازی کنیم .
تا بلند شدم که باهاش بازی کنم دیدم پشت شلوارم آدامس چسبیده .
سیامک – چسبید چسبید ! چسبید چسبید ! توی این هوا فقط آدامس می چسبه .
کاوه – جوون مرگ بشی بچه ! ببینم بهزاد !
در حالیکه سعی می کردم آدامس رو از شلوارم پاک کنم گفتم :
-ولش کن کاوه ، چیزی نیست ، پاک میشه .
بعد رو به سیامک کردم و گفتم :
-عمو جون ، به شما نمیاد که این شیطونی ها رو بکنی . شا پسر خوب و باتربیتی هستی .
سرش رو انداخت پایین . احساس کردم که از کاری که کرده پشیمونه دوباره گفتم :
-حتماً اتفاقی این آدامس روی صندلی افتاده مگه نه عمو جون ؟
سیامک – نه عمو . اون رو گذاشته بودم برای پسرخاله کاوه . نمی خواستم به شلوار شما بچسبه .
-معلوم میشه من رو دوست داری آره ؟
سیامک – بله عمو جون . ببخشید .
آفرین پسر خوب .
سیامک – بذار عمو جون براتون پاکش کنم ، من بلدم .
– نه عمو جون ، خودم بعدا پاکش می کنم . همون که تو متوجه کار بد و اشتباهت شدی کافیه .
سیامک – عمو یه کار بد دیگه م کردم ! بیا بهت نشون بدم .
نگاهی به کاوه کردم که یعنی خجالت بکش . دستم رو گرفت و به طرف دیگه سالن برد .
-نکنه ناقلا یه چیز دیگه روی مبل یا صندلی گذاشتی و می خوای من رو روی اون بنشونی ؟!
سیامک – نه بخدا عمو دیگه هیچی روی مبل نذاشتم .
-پس چه کار بد دیگه ای کردی ؟
سیامک – شما بیا ، بهت نشون میدم .
قدم چهارم پنجم رو برنداشته بودم که یه دفعه دیدم روی هوا دارم پرواز می کنم . با کمر و پشت اومدم روی زمین . نفسم بند اومد . چشام سیاهی رفت .
سیامک – عمو پرید عمو پرید ! عمو پرید . عمو پرید!
کاوه دنبالش کرد که بگیره و بزندش . نای حرف زدن نداشتم چه برسه که جلوش رو بگیرم . راستش دلم می خواست خودم حالش رو جا بیارم .
وسط راه سیامک رو ول کرد و بطرف من اومد .
کاوه – چی شد بهزاد ؟ سالمی ؟
با هر بدبختی بود از جام بلند شدم سیامک اون طرف سالن واستاده بود و می خندید .
سیامک – اینو از تو فیلم تنها در خانه یاد گرفته بودم عمو!
کاوه دست کشید روی سرامیک های کف سالن و بعد گفت :
-بال بال بزنی بچه ! انگار وازلینی چیزی مالیده اینجاها . دیدم قبل از اومدن تو کمی ساکت شده و سرش این طرفا گرمه نگو پدر سگ داشته وازلین ها رو میمالیده اینجا ها .
در حالیکه پشتم درد گرفته بود گفتم :
-پدر و مادرش کی میان کاوه ؟
کاوه – چه میدونم ، باید دیگه پیداشون بشه . ببین چه چشمای شیطونی داره پدر سگ !
سیامک – پسرخاله کاوه به من میگی پدر سگ ؟ بابا اینا بیان بهشون میگم .
کاوه – نه عزیزم ، به خودم میگم . من غلط بکنم به شما کمتر از گل بگم . اما بر پدر و مادرش لعنت اگه یه دفعه دیگه یه دقیقه تو رو نگه داره ! سیامک – پسر خاله کاوه ، امروز بهم خیلی خوش گذشته از کارتون و شهر بازی هم برام بهتر بوده !
من و کاوه نگاهی بهم کردیم و هر دو خندیدم .
کاوه – اصلا یادم رفت ازت بپرسم خونه ستایش اینا چه خبرها بود ؟
-اصلا خودم یادم رفت برای چی اومدم اینجا !
کاوه – بچه نیست که ، شهاب سنگه .مثل آذرخش می مونه . هر جا بیفته همه چیز رو نابود میکنه . چطوره یه دفعه پرتش کنیم خونه خاله فرنوش ؟ شاید بخوره بغل پای بهرام و مشکل تو حل بشه .
-گناه دارن بدبختها . این مجازات براشون دیگه خیلی زیاده .
کاوه – پاشو بریم تو حیاط برام تعریف کن ببینم چه خبرها شد خونه فرنوش اینا ؟
-ما بریم کی مواظب این بچه اس؟
کاوه – مگه تا حالا ما اینجا بودیم تونستیم جلوش رو بگیریم ؟
در همین موقع خدمتکار کاوه اینا اومد توی سالن و هراسان گفت :
-کاوه خان ، آقا سیامک نمیدونم چی توی شیشه ماهی ها ریخته که رنگش گلی شده ! به گمانم دواگلی ریخته توش.
بطرف آکواریوم بزرگی که توی بالکن طبقه بالا بود رفتیم . تمام آب قرمز شده بود و ماهی ها همه مرده بودن .
کاوه – وای وای ! بیچاره شدم ! حناق 24 ساعته بگیری بچه که بدبختم کردی . بابام عاشق این ماهی ها بود . حالا وقتی بیاد میگه پسر تو عرضه نداشتی 2 ساعت یه بچه رو نگه داری ؟
-بابا ورش دار این خمسه رو ببریمش تو حیاط که کمتر خرابی به بار بیاره .
کاوه – دیگه چه فایده داره ؟ حالا که دیگه از اینجا جز ویرانه ای باقی نمونده . مادر بدبختم باید تمام جهیزیه شو دوباره بخره .
-عجب بچه شیطونی یه ها !
کاوه – حالا بازم شعار میدی که تو بلد نیستی با بچه ها چطور رفتار کنی ؟
-حالا بریم پایین مواظب باشیم یه گند دیگه بالا نیاره .
هر دو تند اومدیم پایین . سیامک رفته بود آروم روی یه مبل نشسته بود .
کاوه – بهزاد مواظب باش . این جونور هر وقت ساکت می شه یه کاری کرده !
نکنه یه تله انفجاری یا یه مین صد نفری جلوی پامون کار گذاشته باشه !
-سیامک خان چرا یه دفعه ساکت شدی ؟
سیامک- گرسنه م شده عمو .
کاوه – الان میگم برات کوفت کاری با سس زهر مار بیارن عزیزم . نوشابه هم که میخوری؟
میگم یه لیوان زهر هلاهل برات بیارن ! بریز تو اون شیکم شاید یه دقیقه یه جا آروم بتمرگی .
تا کاوه اینها رو گفت ، سیامک لب ورچید و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن .
کاوه – یواش چه خبرته ؟ صداتو اهل محل هم شنیدن . این گریه س یا زوزه شغال ؟
-کاوه تو رو خدا یه چیزی بده بخوره . الان پرده گوشمون پاره میشه !
کاوه به ثریا خانم گفت یه چیزی براش بیاره که خود ثریا خانم با یه بشقاب برنج و مرغ وارد سالن شد .
کاوه – بگیر بچه کوفتت کن بینم میزاری یه خرده ما نفس بکشیم ؟ بابا تو جنگ هام یه آتش بسی چیزی میدن که همه خستگی در کنن . حمله تو بیست و چهار ساعته اس ؟
در همین موقع زنگ زدن پدر و مادر کاوه همراه ژاله و پدر و مادرش اومدن .
تا کاوه از پشت پنجره اونها رو دید ، دولا شد و زمین رو سجده کرد و گفت :
-خدایا شکرت . اگه نیم ساعت دیگه این اعضای سازمان حقوق بشر دیرتر میرسیدن باید تسلیم می شدیم و سنگر رو تحویل دشمن میدادیم ! تف به گور پدر هر چی بچه بی تربیته !
سیامک در حالیکه دهنش پر از غدا بود گفت :
-پسرخاله کاوه ، مامانم میگه تف کردن زشته ! کار بچه های بی تربیته !
من و کاوه نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده . کاوه گفت :
-بذار من این بچه رو تحویل بدم بریم تو خیابون کمی قدم بزنیم .
در همین موقع بقیه وارد شدن و سلام و احوال پرسی و این حرفها . بعد مادر سیامک گفت :
-بچه ها سیامک که اذیتتون نکرد ؟
-اصلاً اختیار دارین اتفاقا بچه با نشاط و سرحالیه .
کاوه – ولی خاله ، همش ساکت یه گوشه می شینه و میره تو خودش . نکنه خدانکرده افسردگی روحی داشته باشه ؟
مادر کاوه – اوا! خدا مرگم بده ! این خونه چرا اینطوریه ؟ اینا رو کی ریخته بهم ؟
کاوه در حالیکه کاپشنش رو بر میداشت تا برمی بیرون گفت :
-چیزی نیست مامان ! من و بهزاد و ثریا خانم و کبری خانم داشتیم با هم گرگم به هوا بازی می کردیم .
ثریا خانم از تو آشپزخونه زد زیر خنده .
دوتایی از خونه اومدیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن تو خیابون . کاوه – آخیش ! چقدر آزادی خوبه .
-این بچه رو لوس بارش آوردن . هر کاری کرده چیزی بهش نگفتن بی تربیت شده .
کاوه – تو رو خدا دیگه راجبش صحبت نکن یادش می افتم چهار ستون بدنم می لرزه .
-چه بلایی سر من آورد . هنوز کمرم درد می کنه .
کاوه – خوب تعریف کن ببینم رفتی خونه فرنوش اینها چی شد ؟
براش جریان رو تعریف کردم که گفت :
-آفرین به فرنوش و آفرین به پدرش دیگه ول نکن برو جلو به امید خدا .
-همین خیال رو هم دارم . حالا که میدونم چقدر دوستم داره تا آخرین نفس پاش وامیستم .
کاوه – غذا که نخوردی ؟
-جز حرص از دست سیامک خان چیز دیگه ای نخوردم .
کاوه- شام مهمون من باید جشن بگیریم .
بعد پرید و منو ماچ کرد و گفت :
-بهزاد بهت تبریک می گم . بخدا خیلی خوشحالم . انشالله که خوشبخت بشید . اما یادت نره ، عروسی که کردین ، موقع ماه عسل این سیامک رو هم همراهتون ببرید . سرتون گرم میشه و نمیزاره حوصلتون سر بره !
هر دو خندیدیم ، برف آروم آروم شروع شد .
کاوه – برگردیم خونه ، ماشین رو برداریم . میخوام ببرمت یه رستوران حسابی .
-نمیخواد بابا ، بریم همین جا ها یه چیزی بخوریم .
کاوه – بدبخت تو تا چند روز دیگه باید با مادر فرنوش و خاله شو و بهرام نبرد کنی . این چند وقته گوشتی چیزی بخور جون بگیری با تخم مرغ خوردن که نمیشه پهلون شد .
جلوی مادر زنت که رسیدی باید نعره بکشی که دل شیر آب بشه . با این وضعی که تو داری میترسم تا دهنت رو باز کنی که بگی که گفتت برو دست رستم ببند ، نبندد مرا دست چرخ بلند . از تو حلقومت صدای قد قد قدا قد قد قدا در بیاد .
-گم شو کاوه از بس این حرفها رو زدی احساس می کنم کم کم دارم پر در میارم و مرغ میشم .
دوتایی با خنده و شوخی به خونه کاوه رفتیم و کاوه ماشینش رو ورداشت و حرکت کردیم . ساعت حدود ده و نیم ، یازده بود . همونطور که تو یه خیابون حرکت می کردیم و حرف میزدیم ، یه مرتبه یه دختر کنار خیابون برامون دست بلند کرد .
-کاوه نگه دار سوارش کنیم . دیروقته تو این برف و بوران ماشین گیرش نمیاد ، ثواب داره .
کاوه ترمز کرد و اون دختر عقب سوار شد بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه یا تشکر کنه .
کاوه – خانم ما مستقیم میریم ، هرجا مسیرتون نخورد بفرمایید نگه دارم پیاده شین .
بازم چیزی نگفت . از شیشه بغلش بیرون رو نگاه میکرد . به کاوه اشاره کردم که حرکت کنه ، کاوه هم حرکت کرد دو سه دقیقه بعد یه دفعه گفت :
-اگه دوتایی تون بخوایین ، 20 هزار تومان میشه ! کاوه درست متوجه نشده بود پرسید :
-ببخشید ، دوتایی مون چی بخواهیم 20 هزار تومن میشه ؟
دختر – خودتون میدونین چی میگم .
کاوه محکم زد رو ترمز بعد در حالیکه نفرت از چشماش می بارید گفت :
– تا تو سرت نزدم پیاده شو!
دختر – پیاده شم ؟ باید هردوتون بیاین و 20 هزار تومن بدین وگر نه جیغ میکشم تا پلیس بیاد و پدرتون رو در بیاره .
کاوه – خوب جیغ بکش ببینم . از کی تا حالا … رفتن تحت حمایت قانون ؟
-چی میگی کاوه ؟
کاوه – بزار جیغ بکشه ببینم .
اون دختر وقتی کاوه این حرف رو زد سرش رو انداخت پایین و خیلی آروم خواست که از ماشین پیاده بشه . اصلا باورم نمی شد . زیر لبی ، آروم گفت ببخشید .
داشت دنبال دستگیره در می گشت که کاوه گفت :
-بشین نمی خواد پیاده شی .
-دیوونه شدی کاوه ؟
دختر – تو رو خدا ، اجازه بدین برم !
کاوه یه دکمه رو زد که درها قفل شد و حرکت کرد .
-واستا کاوه ، بهت میگم واستا .
دختر – تو رو به اون کسی که می پرستی ، نگه دار پیاده شم .
-کاوه نفهمیدی چی بهت گفتم ؟ نگه دار !
کاوه یه گوشه خیابون نگه داشت .
-قفل در رو باز کن پیاده شه ، زود باش .
کاوه نگاهی به من کرد و گفت :
-بهزاد این دختر خانم اینکاره نیست . تا به من نگه که چرا این کارو کرده نمی زارم پیاده بشه .
بعد چراغ داخل ماشین رو روشن کرد . هر دو برگشتیم و نگاهش کردیم دختر قشنگی بود . صورت ظریف و زیبایی داشت . یه لحظه به ما نگاه کرد و بعد صورتش رو بین دستاش قایم کرد و زد زیر گریه . من و کاوه هاج و واج بهم نگاه کردیم .
کاوه – باید به من بگی دختر به این قشنگی که معلومه کارش این نیست ، چرا باید این وقت شب سوار ماشین دو تا جوون غریبه بشه ؟
دختر – بذارین برم تو رو خدا ، خواهش می کنم . با آبروی من بازی نکنین !
کاوه یه خنده عصبی کرد و گفت :
ما با آبروی شما بازی نکنیم ؟ عجیبه ! دختر خانم شما متوجه هستین چه کار کردین ؟
دوباره اون دختر سعی کرد که در رو واکنه و با گریه میگفت بذارین پیاده شم تو رو خدا .
کاوه – بخدای لاشریک اگه نگی چرا اینکارو کردی ، همین الان می برمت دم یه پاسگاه ، تحویل مامورا میدمت.
رنگ از صورت دخترک پرید . برگشت کاوه رو نگاه کرد . این دفعه محکمتر دستگیره رو کشید که کاوه پاش رو گذاشت رو گاز و حرکت کرد .
دختر- تو رو خدا این کار رو نکن آبروم میره .
کاوه – باید بگی چرا سوار ماشین ما شدی .
دخترک با فریاد گفت :
-به تو چه مربوطه . مگه تو مفتشی ؟
بعد رو کرد به من و گفت :
-آقا شما رو بخدا به این دوستتون بگین بذاره من پیاده بشم .
به کاوه نگاه کردم و گفتم :
-کاوه برو تو اون کوچه نگه دار .
کاوه پیچید توی یه کوچه خلوت و ایستاد . بعد من رو کردم به اون دختر و گفتم :
-دختر خانم ، برای من هم عجیبه که دختری به قشنگی شما چرا تن به یه همچین کاری میده ؟
حیف نیست ! شما باید شوهر کنی ، بچه دار بشی ، خونه و زندگی شوهرت رو پر از شادی و محبت کنی ! اون وقت این موقع شب تو خیابونها ول میگردی . دلت برای پدر و مادرت نمیسوزه که با چه خون دلی شما رو بزرگ کردن و زحمت براتون کشیدن ؟ میخواهین سرشون رو زیر ننگ کنین تا از غصه دق کنن ؟
کاوه – دختر به این کار تو میگن خودفروشی ، می فهمی ؟
یه دفعه با یه حالت عصبی سرمون داد زد .
-خفه شین .
بعد در حالیکه گریه میکرد گفت :
بذارین برم ، بخدا حال مادرم خوب نیست . تو رو خدا ولم کنین .
دوتایی بهم نگاه کردیم .
کاوه – مادرتون مریضه ؟
دختر – آره بخدا ، باید برم پیشش.
-خونتون کجاست ؟ آدرس بدید ما میرسونیمتون .
نگاهی به ما کرد و بعد گفت :
-خونمون طرف منیریه س .
کاوه – حالا شد یه حر ف حسابی .
بلافاصله حرکت کرد . چراغ داخل ماشین رو خاموش و گفت :
– این پول رو می خواستین برای دوا درمون مادرتون ؟
کاوه – پس بزار بهتون بگم . من اگه جای پدر مادرتون بودم ، راضی بودم بمیرم اما لب به قرص و دوایی که با این پول بدست اومده نزنم .
دخترک باز هم سکوت کرد . یه یه ربع، بیست دقیقه ای گذشت که من گفتم :
-دختر خانم ، شرف آدم ارزشش بیشتر از این حرفهاست . این کار شما مثل اینه که انسان روحش رو بفروشه .
کاوه – از من به شما نصیحت ، حتی اگه از گرسنگی و درد و مرض داشتی میمردی ، دیگه حتی فکر این کارها رو نکن .
که دخترک یه دفعه پرید به ما و گفت :
-میشه شما دو تا پولدار کثافت خفه شین ؟
من و کاوه دوباره به همدیگه نگاه کردیم .
کاوه- به ما میگه پولدار کثافت ؟
– به تو میگه ، من که پولدار نیستم .
برگشتم و به اون دختر گفتم :
-خانم عزیزز ، بنده تو هفت آسمون یه ستاره ندارم . زندگی منم یه چیزی شبیه زندگی شماست !
کاوه – حالا بفرمایید من کثافت از کدوم طرف باید برم ؟
دختر همین جا نگه دارین . زشته یکی من رو تو ماشین شما ببینه .
کاوه – ببخشید ، نیم ساعت پیش انگار یادتون رفته می خواستین چیکار کنین .
دختر – اون نیم ساعت پیش بود . تازه وقتی هم که اون حرف رو به شما زدم ، بلافاصله پشیمون شدم . خیال داشتم یه جا که ایستادید ، پیاده بشم و فرار کنم .
کاوه – من این حرفها حالیم نیست . تا شما رو دم در خونتون نرسونم و نبینم که رفتین توی خونه خیالم راحت نمیشه . پس آدرستون رو بدین ، معطل هم نکنین .
دختر – واقعا اینو می خواهین ؟
کاوه – بعله
دختر – مستقیم برین ، سر چهار راه بپیچید دست چپ .
کاوه رفت تو یه خیابون و همونطور که اون دختر آدرس میداد رفت تا توی یه کوچه باریک و خلوت ، رسیدیم جلوی یه خونه قدیمی .
کاوه – اینجا خونه تونه ؟
دختر – بعله ، می خواهین اصلا بیایید تو ؟
کاوه- نه خیلی ممنون . همون که ببینم شما رفتین تو خونه ، برام کافیه . ما هم راهمون رو می کشیم و میریم . کاوه قفل در رو وا کرد .
دخترک پیاده شد و در محکم بست و چند قدم بطرف خونشون رفت . اما انگار پشیمون شد و دوباره برگشت . کاوه شیشه رو پایین کشید و گفت :
-طوری شده ؟
دختر – نخیر. فقط خواستم بگم ازتون معذرت می خوام ببخشید اگه حرف بدی زدم دست خودم نبود . خدا رو شکر میکنم که امشب به شما برخوردم وگر نمیدونم چی می شد .
اینها رو گفت و رفت و با کلید در خونه رو وا کرد و وارد خونه شد .
من و کاوه تا لحظه آخر نگاهش کردیم .
کاوه – این دیگه چه داستانی بود ؟ مثل فیلمها ! شب حادثه ! رنگی ، با شرکت کاوه ، هنر پیشه خوش تکنیک سینما! بهزاد ، فریب خورده ای در دام شیطان .
-پسر تو فکر نکردی اگه یه دفعه جیغ می کشید پدرمون رو در میاوردن ؟
کاوه – بهت که گفتم این کاره نبود .
-منم فهمیدم ، اما ممکن بود آبرومون بره .
کاوه – اما عجب چشمایی داشت !
با تعجب نگاهش کردم .
کاوه – به جان تو بهزاد ، دلم رو لرزوند . تو آینه نگاهش می کردم . از سر و روش غم می بارید .
-پس حرکت کن بریم ، خوب نیست اینجا واستیم .
کاوه – میخوام راه بیفتم ، اما دلم راه نمیاد .
-مرده شور دلت رو ببره . حرکت کن تا یکی نیومده یقه مون رو بگیره .
کاوه – یادم رفت اسمش رو بپرسم .
-میپرسیدی هم بهمت نمی گفت . حرکت کن دیگه .
کاوه شیشه شو بالا کشید و آروم حرکت و گفت :
-خدا رو شکر که به پست آدم بدی نخورد .
-قرار بود امشب به ما یه شام بدی ها .
کاوه – انگار امشب باید به همون تخم مرغ بسازیم .
– برو بدبخت یه ساندویچ فروشی مهمون من .
یه دفعه کاوه زد رو ترمز و برگشت عقب رو نگاه کرد .
وقتی برگشتم همون دختر رو دیدم که دنبال ما بدون روسری میدوه و دست تکون میده . کاوه دنده عقب گرفت و رسیدیم بهش و پیاده شدیم . در حالیکه به شدت گریه می کرد گفت :
-تو رو خدا کمک کنین . مامانم داره می میره .
سریع ماشین رو پارک کردیم و دوتایی همراه اون دختر وارد خونه شدیم . خونه که چه عرض کنم . دو تا اتاق بود خالی خالی . یه رختخواب یه گوشه انداخته شده بود که روش یه خانم پیر با صورتی زرد افتاده بود . سه تایی بالای سرش رفتیم .
-خانم ، خانم !
کاوه – خانم ، خانم . چشماتونو واکنین .
نبضش رو گرفتم ، تقریبا چیزی به عنوان نبض نداشت .
-کاوه ، سریع باید برسونیمش به یه بیمارستان . اکسیژن می خواد .
دختر- نه ، نکنه تکونش بدیم براش خطر داشته باشه ؟
کاوه نترسین خانم ، ما دو تا خودمون یه نیمچه دکتریم . بهزاد بلندش کن .
سه تایی کمک کردیم و بردیمش توی ماشین و کاوه با سرعت حرکت کرد .
-کاوه بریم بیمارستان خودمون .
کاوه – اونجا فایده نداره ، بریم بیمارستان ….. ، دوست پدرم اونجاست .
یک ربع بعد رسیدیم و با یه تخت اون خانم رو بردیم تو بیمارستان ، قسمت اورژانس . بلندگو پیج کرد دکتر اسدی ، دوست پدر کاوه اتفاقا اونجا بود ، خودش اومد پایین . خلاصه بردنش زیر اکسیژن .
حدود نیم ساعت بعد ، حالش تقریبا عادی شد .
-کاوه ، فکر میکنم بیماریش سرطان باشه .
کاوه – آره فهمیدم .
-خیلی هم پیشرفته است . احتمالا به هیچ چیز هم جواب نمیده . یعنی کار از کار گذشته .
کاوه – خدا بهش کمک کنه . خدا رو چه دیدی .
-بعله ، عمر دست خداست .
کاوه – یه دفعه دیدی این زن با این حال و روزش ، خوب شد و تو با این سلامتی افتادی مردی . تو کار خدا که نمیشه دخالت کرد .
-خفه شی ، این موقع هم دست از شوخی بر نمیداری ؟
در همین وقت دکتر اسدی اومد پیش ما بعد از اینکه با من آشنا شد ، گفت :
-کاوه ، بهزاد خان هم رشته پزشکی هستند ؟
کاوه – بله دکتر .
دکتر – پس احتمالا خودتون جریان رو فهمیدین ؟
کاوه- کانسر دکتر درسته ؟
دکتر – به احتمال قوی درسته . تو این مرحله کاری هم نمیشه کرد . البته باید آزمایشات کامل بشه . میدونی که ؟ سونوگرافی و سیتی اسکن و خلاصه همه چیز . از اقوام هستن ؟
کاوه – دوست هستیم دکتر .
دکتر – فعلا باید اینجا بمونه . از فردا باید شروع کنیم .
کاوه – باشه دکتر . هر جور صلاحه عمل کنین .
دکتر – پس با اجازتون . من تو بخش چند تا مریض دارم . باید بهشون سرکشی کنم .
وقتی دکتر رفت . اون دختر خانم از قسمت اورژانس بطرف ما اومد و وقتی رسید گفت :
-نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم . خجالت می کشم تو چشماتون نگاه کنم . منو ببخشید .
-اسم من فریباس .
کاوه – اسم من کاوه اس . اسم دوستم هم بهزاده . هر دو دانشجوی رشته پزشکی ایم .
فریبا – انگار امشب خدا با من بود که به شما برخوردم . در هر دو مورد .
کاوه – خدا هیچوقت بنده هاشو فراموش نمیکنه .
فریبا – ببخشید ، دیدم با دکتر صحبت می کردین . نظرش چی بود ؟
کاوه – والله چی بگم ؟ چیز درستی به ما نگفت .
لبخند تلخی زد و گفت :
-یعنی شما نمی دونید ؟
-فریبا خانم ، شما خودتون میدونین بیماری مادرتون چیه ؟
فریبا – متاسفانه بله . یه سرطان گند .
کاوه – و میدونید که در چه مرحله ایه ؟
فریبا – دقیقا نه ، دکترش اونطوری چیزی به من نگفته .
-متاسفانه بیماری مادرتون خیلی پیشرفته شده .
اشک تو چشماش جمع شد .
کاوه- بفرمایید اونجا بشینید . خدا بزرگه .
رفتم برای خودمون چایی گرفتم و در حالیکه مشغول خوردن بودیم فریبا گفت :
میخواستم یه خواهشی ازتون بکنم هرچند خجالت میکشم اما جز شما کسی رو اینجا ندارم .
کاوه – بفرمایید .
فریبا – اگه لطف میکردین و ترتیبی میدادین که مادرمو به یه بیمارستان دولتی ببرم ممنونتون میشدم .
کاوه- مگه اینجا چشه ؟ بیمارستان بسیار خوبیه با امکانات کافی . دکتر اسدی هم از دوستانه .
فریبا – شما درست می گید اما هزینه ش خیلی زیاده و من از نظر مادی مشکل دارم .
کاوه – شما فکر اون چیزها رو نکنید . خیالتون راحت باشه .
فریبا – نه دیگه ، خواهش می کنم . دلم نمی خواد بیشتر از این مزاحم و مرهون شما بشم.
کاوه نگاهی بهش کرد و یه لبخند زد که فریبا سرش رو انداخت پایین . عشق رو تو چشمهای کاوه دیدم . چشمهای فریبا ، کار خودش رو کرده بود . شاید هم سرنوشت کار خودش رو کرده بود .
کاوه – من الان بر میگردم .
-کجا ؟
کاوه – میرم یه سر به مادر فریبا خانم بزنم و بیام .
-شکر خدا حالشون فعلا خوبه . بهتره بلند شیم بریم یه شامی چیزی بخوریم .
فریبا – شما بفرمایید ، من اشتها ندارم .
کاوه – پس ما هم نمیریم .
فریبا – آخه اینکه نمیشه . من رو بیشتر از این شرمنده نکنید . خواهش می کنم .
کاوه – اشکال نداره . ما دو تا هم چیزی نمی خوریم . آخرش اینه که از گرسنگی غش می کنیم و میافتیم همین جا . اینجام که بیمارستانه و مجهز به همه چیز . طوریمون نمیشه .
فریبا خندید و بلند شد و گفت :
-باشه بریم شما اونقدر خوب و مهربونید که حیفه آدمهای شریفی مثل شما طوریشون بشه .
سه تایی از بیمارستان بیرون اومدیم و پیاده به طرف یه پیتزا فروشی که دویست متری اون طرف تر بود راه افتادیم . چند دقیقه که گذشت فریبا گفت :
-میخواستم باهاتون صحبت کنم در مورد امشب .
کاوه – فکر نمی کنید بهتره یه وقت دیگه در موردش صحبت کنیم ؟
-نه بهتره همین الان فریبا خانم حرفهاشو بزنن . سبک میشن .
کاوه برگشت و چپ چپ به من نگاه کرد .
فریبا – درسته ، خودم هم دلم می خواد همین الان براتون حرف بزنم .
من تنها دختر خونواده یعنی تنها فرزند بودم و یکی یک دونه پدر و مادر . وقتی که خیلی کوچیک بودم ، پدرم یه کارمند ساده بود . کمی که بزرگ شدم پدرم خودش رو بازخرید کرد و با یه دوستی شرکتی رو درست کردن چند سالی که گذشت وضع هردوشون خوب شد .
اول یه اپارتمان دو خوابه کوچیک خریدیم و یه پیکان و یه زندگی معمولی . بعد کم کم وضع پدر بهتر شد و خونه مون رو عوض کردیم و یه آپارتمان بزرگتر خریدیم ، یه ماشین شیک و …
خلاصه زندگیمون خیلی خوب شده بود . مادر بیچاره م دیگه از خدا چیزی نمی خواست تا اینکه توی نمیدونم چه معامله بزرگی سرش رو کلاه گذاشتند و ضرر کرد .
بیچاره شدیم . هر چی داشتیم و نداشتیم از دستمون رفت . خونه ماشین طلاهای مادرم . خلاصه همه چیز . اومدیم تو همین خونه که خودتون دیدید .
این خونه رو اجاره کردیم و توش نشستیم . شب اولی که اینجا اومدیم یادم میاد که خیلی گریه کردم . چه شبی بود . از بالا به پایین افتادن خیلی سخته .
اون شب پدرم بهم قول داد که سر یه سال دوباره برامون همه چیز بخره و دوباره بشیم مثل قبل و حتی بهتر از اون . اما اجل تا صبح بهش مهلت نداد . توی خواب سکته کرد و مرد .
موندیم من و مادرم . تنها و بیکس . نه فامیلی نه قوم و خویشی. غریب و تنها . بیچاره مادرم شروع کرد به کار کردن اونم کجا ؟ همش به من میگفت تو یه کارخونه کار می کنم . دو سال بعد فهمیدم که تو خونه های مردم کار میکنه .
تازه دیپلمم رو گرفته بودم که مادرم مریض شد و افتاد رو دستم .
هر چیز با ارزشی که داشتیم ، فروختم و خرجش کردم . اونقدر این در و اون در زدم تا بلاخره یه جا توی شرکت کاری پیدا کردم . شدم منشی اون شرکت . حقوقش اونقدر بود که فقط میتونستم شکم مون رو سیر کنم .
یه روز رفتم پیش رییس شرکت و تقاضای وام کردم . گفت چون تازه چند وقته استخدام شدم بهم وام تعلق نمی گیره . دو جا هم نمی تونستم کار کنم چون باید از مادرم هم نگهداری میکردم . بهتر دیدم که موضوع رو با رییس شرکتمون که یه عاقله مرد بود در میون بگذارم .
کفتم شاید پدری کنه و یه مقدار حقوقم رو زیادتر کنه . اما تا فهمید که وضعمون خرابه و پشت و پناهی نداریم ، برام نقشه کشید و خواست ازم سوءاستفاده کنه . وقتی دید که اهلش نیستم اخراجم کرد . دیگه نمیدونستم چیکار کنم .
مدتی دنبال کار گشتم اما نشد که نشد . کم کم اون مقدار پولی هم که داشتم تموم شد . دو سه ماهی هم اجاره به صاحب خونه بدهکار بودیم .
رفتم سراغ یکی دو تا از دوستان دوره دبیرستانم . هر کدوم تا اونجا که می تونستن بهم پول قرض دادن . اما بازم نتونستم کار پیدا کنم .
پریروز پولها تموم شد . دیگه چیزی هم توی خونه نمونده بود که بفروشم . خودتون خونمون رو دیدید در همین موقع بغضی که گلوش رو گرفته بود ، ترکید . رفت کنار دیوار و سرش رو گذاشت به دیوار . احساسش رو درک میکردم . برگشتم به کاوه نگاه کردم . نمیدونم تو حال خودش بود یا اینکه روش نمی شد به چشمهای من نگاه کنه که سرش رو پایین انداخته بود و نگاهم نمی کرد رفتم جلو فریبا و صداش کردم .
-فریبا خانم !
برگشت و در حالیکه اشکهاشو پاک می کرد یه لبخند زد که از صد تا گریه بدتر بود . بهش گفتم :
-من هم مثل خودتم . من هم نه پدر و مادر دارم ، نه قوم و خویشی . اما خدا رو دارم . شما هم خدا رو دارید . حرفاتون به دلم نشست و بغضتون دلم رو سوزوند .
منم یه همچین روزهایی رو داشتم . بلاخره می گذره . حالا سخت و آسون همه چیز می گذره . دلم می خواد من رو مثل برادر خودتون بدونید .
پولدار نیستم . خودم تو یه اتاق خیلی کوچیک زندگی می کنم . اما اونقدر دارم که بشه شکم دو نفر رو سیر کرد . شمام مثل خواهر خودم . منظورم اینه که از حالا به بعد بدونید که تنها نیستید .
در همین موقع کاوه جلو اومد و گفت:
-بریم ، بریم یه چیزی بخوریم .
فریبا – انگار بازم ناراحتتون کردم .
-نه دل ما همیشه خدا گرفته اس .
سرم رو برگردوندم تا قطره اشکی که گوشه چشمم نشسته بود ، معلوم نشه .
کاوه – بسه دیگه ! شام آخر که نمیریم ! یالله بهزاد ، خواهرت رو وردار بریم !
خود کاوه ، حالش از من بدتر بود اما سعی میکرد که نشون نده . برای همین هم مرتب شوخی می کرد و می خندید . وارد پیتزا فروشی شدیم و سفارش غذا دادیم .
وقتی پیتزا رو جلومون گذاشتن . فریبا نگاهی بهش کرد و در حالیکه دو قطره اشک از چشماش سرخورد و اومد پایین با خنده تلخی گفت :
– از دیشب تا حالا هیچی نخوردم ! باور می کنین که حتی پول خریدن یه نون رو هم نداشتم !
این رو که شنیدم اشتهام کور شد . هر دو مون پیتزا رو خوردیم اما کوفتمون شد . بغضی گلوم رو گرفته بود که لقمه ازش پایین نمی رفت و بزور نوشابه قورتش می دادم . برگشتم به کاوه نگاه کردم . سرش رو پایین انداخته بود و ظاهرا به غذاش ور می رفت نگاهش که بهم افتاد ، دیدم چشماش شده پر خونه . انگار تو خودش گریه کرده بود .
بلاخره غذامون تموم شد و کاوه حساب میز رو داد و بیرون آمدیم . چهار قدم که رفتیم دوباره فریبا گفت :
امروز از صبح داشتم در موردش فکر میکردم . در مورد کاری که می خواستم بکنم . هر چی به شب نزدیکتر می شدم ، انگار به آخر زندگیم نزدیک می شدم .
عصری بود که یه گوشه نشستم زار زار گریه کردم . از گرسنگی و خستگی و غم و غصه ، خوابم برد . با صدای مادرم از خواب بیدار شدم . قرصش رو می خواست . بهش دادم . آخریش بود . دیگه پول نداشتم که برم داروخانه و دواهاش رو بگیرم . این بود که تصمیم خودم رو گرفتم حدود ساعت هفت بود که از خونه بیرون اومدم .
پدرم همیشه یادم داده بود هر وقت پام رو می خوام از خونه بیرون بگذارم بگم به نام خدا تا اونجا که یادم می آد همیشه این کارو کردم . اما امروز نه !
با خدا قهر کردم . دیگه اسمش رو موقع بیرون اومدن صدا نکردم .
بیست قدم که از خونه دور شدم ، واستادم . پشیمون شده بودم . برگشتم . رفتم تو خونه و دوباره اومدم بیرون و تو دلم گفتم خداجون نذار روحم رو بفروشم . راضی نشو به بی آبرویی من ! راهم رو کشیدم و رفتم . یادم نیست که به چی فکر می کردم .
یه وقت دیدم همونجایی هستم که شما منو دیدین . شاید یکساعت اونجا ، توی پیاده رو تو تاریکی واستاده بودم .
جرات نداشتم بیام تو خیابون . اما یه دفعه صورت مادرم جلوی نظرم اومد ، دستم رو بلند کردم . بقیه ش رو هم که خودتون میدونید .
فریبا دیگه سکوت کرد و تا بیمارستان هیچی نگفت . اون وسط راه می رفت و من و کاوه دو طرفش . همه هم تو فکر خودمون بودیم .
داشتم با خودم فکر می کردم که کار خدا رو ببین . فریبا باید از خونشون تا اونجا رو پیاده بیاد و اونجا که رسید یه ساعت توی پیاده رو صبر کنه و درست موقعی بیاد تو خیابون که ما هم همون موقع رسیده باشیم . اگه چند دقیقه دیر یا زود اونجا می اومد به احتمال قوی یا ما از اونجا رد شده بودیم یا یه ماشین شیک دیگه سوارش کرده بود .
وقتی به بیمارستان رسیدیم ، کاوه برای مادر فریبا یه اتاق خصوصی گرفت و مقداری هم پول به زور به فریبا داد . وقتی خیالمون راحت شد که جای اونها خوبه و همه چیز مرتبه ، دوتایی به خونه برگشتیم . کاوه اول منو رسوند خونه ، دم در بهش گفتم :
-خب کاوه خان ، تو فالت اسارت می بینم .
کاوه – منکه سالهاست از دست تو مثل اسرا زندگی می کنم .
-دیگه اینجا شوخی در کار نیست . غلط نکرده باشم فریبا خانم دلت رو برده .
بهم خندید .
-اعتراف کن تا سبک بشی . زود تند سریع ! اگه خودت بگی ، جرمت کمتر میشه ، یالله !
کاوه – زود تند سریع ، خوشم اومده ازش .
-هان که گفتی فیلم شب حادثه با شرکت هنرپیشه معروف کاوه برومند !
کاوه – شاعر میگه :
در این دنیا ز عقل و دانش و هوش الاغی مثل من پیدا نمیشه !
-اگه تو زندگیت یه حرف درست زده باشی ، همین بود که گفتی .
کاوه – ببخشید بهزاد خان ، دلم رو به فریبا دادم ، زبونم رو که ندادم . بیچاره برو فکر خودت باش منو که می بینی ، کارم درسته پدر زن که ندارم . رقیب هم که ندارم . میمونه یه مادر زن که اونهم مریضه و گوشه بیمارستان افتاده .
برو آماده باش که همین روزها مادر فرنوش خانم با خاله اش و بهرام تیکه تیکه ات میکنن.
-امشب دعا میکنم که مادر فریبا حالش خوب بشه و معلوم بشه فریبا خانم یه نامزد داره کپی شعبون استخونی . اونوقت ببینم بازم شوخ و شنگی یا نه !
کاوه – شتر در خواب بیند پنبه دانه . برو امشب بخواب که امیدوارم صبح که بلند شدی از چشم فرنوش افتاده باشی و فرنوش رغبت نکنه تو روت نگاه کنه . امشب تا صبح نفرینت می کنم که دفعه بعد که فرنوش تو رو دید به نظرش مثل خرچسونه بیای .
امشب تا صبح برات حق میزنم بهزاد ! شیرم رو یعنی پیتزامو که خوردی رو حلالت نمی کنم . انشالله کاسه چه کنم چه کنم دستت باشه . انشالله یه چشمت اشک باشه و یه چشمت خون . انشالله ، نه همین ها برای امشب و فردا شبت کافیه .
-لال بشی کاوه ، آدم برای دشمنش هم این چیزها رو نمی خواد .
حالا بگو ببینم فردا چیکار می کنی ؟
کاوه – معلومه دیگه ! میرم پیش فریبا جونم و مامانش . چه مادر زن خوبی دارم بخدا !
-برو که امیدوارم خوشبخت بشی.
هر دو خندیدیم و خداحافظی کردیم .
اون شب تا صبح خوابهای مغشوش و چرت و پرت دیدم . صبح بلند شدم و رفتم سراغ آقای هدایت . سر راه براش چند تا نون گرفتم و کمی هم آب نبات برای طلای باوفا .
وقتی پشت در خونه آقای هدایت رسیدم ، در نزدم . میخواستم ببینم باز هم طلا میفهمه که من اومدم !
یه هفت هشت دقیقه ای واستادم تا صدای آقای هدایت بلند شد .
هدایت – بوی آشنا میاد . بهزاد جان تویی ؟
بعد در واشد و آقای هدایت و طلا ، پشت در ظاهر شدن . سلام کردم و رفتم ت . دستی سرو گوش طلا کشیدم و بهش آب نبات دادم .
هدایت – دستت درد نکنه . اتفاقا میخواستم برم نون بگیرم . بیا تو ، حسابی یخ کردی .
طبق معمول شومینه ، آتش ش براه بود . سماور و چایی هم همینطور .
هدایت – دوستت چطوره ؟ اون خانم خوشگل چطوره ؟
-هردو خوبن و سلام میرسونن .
هدایت – تو کی درست تموم میشه پسرم ؟
-یه دو سالی مونده .
هدایت – بسلامتی . به امید خدا که موفق میشی .
یه چایی ریخت و گذاشت جلوم . همونطور که چایی رو با لذت می خوردم پرسیدم .
-جناب هدایت طلا رو از کجا آوردین ؟
هدایت – این حیوون ، نوه نتیجه یه جفت آهوی نر و ماده اس . از یه آشنا به من رسیده . یه یادگار از یه تیکه تنم .
-حتما اینجا تنهایی حوصله تون سر میره .
هدایت – دیگه عادت کردم . سرم رو با اون حیوون و نظافت و این چیزها گرم میکنم . روزی یکی د ساعت هم کتاب می خونم . تو با زندگی چیکار می کنی ؟
-چی میتونم بکنم ؟ باید بسازم دیگه . تازه دیشب اتفاقی افتاد که فهمیدم از من گرفتارتر هم تو دنیا هست .
هدایت – طوری شده ؟
جریان فریبا رو براش تعریف کردم . خیلی ناراحت شد و گفت :
-دلت می خواد که بقیه سرگذشتم رو بشنوی ؟ حوصله شو داری ؟
-هم اومدم شما رو ببینم ، هم صدای سازتون رو بشنوم و هم سرگذشت شیرینتون رو .
خندید و یه چایی ذیگه برام ریخت و سیگاری روشن کرد و گفت :
-توی این دنیا ، هرکسی یه جور گرفتاره . حالا بعضی ها کمتر ، بعضی ها بیشتر . من از اون هایی بودم که بدبختی م زیاد بوده . یادت که هست کجای داستان بودیم ؟
حالا دلت رو بگذار جای اون موقع من تا بفهمی من چی کشیدم !
یه پسر چهارده ساله که یه نفر رو کشته باشه و رفیقش هم کشته شده باشه !
تنها و بی پناه !
دیدم دلم می خواد برای یه نفر درد و دل کنم . راه افتادم و از یتیم خونه بیرون رفتم . رفتم تو باغ . خدا خدا میکردم که رضا اونجا باشه که بود . تا منو دید گفت : منتظرت بودم ، چه خبره تو اون خراب شده ؟
براش تمام ماجرا رو تعریف کردم و بعدش زدم زیر گریه . بغلم کرد و دلداریم داد و گفت : دیدم امروز خیلی اونجا رفت و آمده . نگو این عفریته مرده ! حالا دیگه خودت رو ناراحت نکن . حقش بود . زن کثیفی بود . تو هم که عمدا این کارو نکردی . پس دیگه بهش فکر نکن . بعد از این هم موندنت اینجا فایده نداره . باید بزنی به چاک . برو دنبال سرنوشت از اینجا موندن به هیچی نمی رسی . من فردا برات کمی پول جور میکنم الان تو یه هنر داری . این ساز که تو میزنی . نمیزاره گرسنه بمونی . راه بیفت برو دنبال قسمت . تا خدا برات چی بخواد .
بهش گفتم رضا بیا با هم بریم . گفت : برای من اون بیرون هیچی نداره . اما برای تو چرا . پرسیدم اصلا چرا تو رو آوردن دیوونه خونه . تا حالا چند بار این رو ازت پرسیدم ولی هیچوقت جواب ندادی . گفت به چه دردت می خوره بدونی ؟ گفتم همینطوری .
نگاهی بهم کرد و گفت منم یه روزی واسه خودم آدم بودم . سر و سامون داشتم . خونه زندگی داشتم اما نگذاشتن زندگی کنم . حالا دیگه گذشته ، ولش کن .
بهش اصرار کردم . کمی فکر کرد و بعد گفت جریان موقعی شروع شد که با یه عده کار میکردم . یکی تار میزد یکی دنبک یکی میخوند منم ویلن میزدم . اون وقتها ما میرفتیم به ده ها و واسه شون برنامه اجرا میکردیم .
درآمدمون هم بد نبود . گاهی تو این ده بودیم گاهی تو اون شهر بودیم خلاصه هم فال بود و هم تماشا . تا اینکه یه روز وارد یه ده شدیم . گویا یه مرد پیری با دخترش اومده بودن اونجا . مال ده دیگه ای بودن . میخواستن از اونجا برن شهر . دختره مریض بوده ، میبردنش شهر واسه دوا درمون . تو همون ده ، اجل مهلتش نمیده . یه دختر 17، 18 ساله بود .
چون دختره اونجا مرده بود . نتونستیم برنامه اجرا کنیم . خواستیم برگردیم از اونجا بریم که کدخدای ده بهمون گفت شما که دارین میرین این جنازه رو هم با خودتون ببرین ، ثواب داره . پدرش پیره و دست تنها .
دیدیم رو حرف کدخدا که نمیشه حرف زد تازه ثواب هم داشت . این بود که جنازه رو گذاشتیم تو یه تابوت و راه افتادیم اون سال زمستون سختی هم بود . برف تا زانو می رسید . راه هم همش کوره راه و کوهستانی بود .
چند ساعتی که راه رفتیم چنان طوفان و بورانی شد که نگو . تکون نمی تونستیم بخوریم . اشهدمون رو خوندیم . نه راه پس داشتیم نه راه پیش .
پیرمرده گفت اینجاها یه جا هست که دو تا کلبه چوبی و خالیه . چوپونها وقت چرا که گوسفندها رو اینجا می آرن، توش بیتوته میکنن ، بریم اونجا .
خدا رو شکر کردیم که جنازه و پیرمرده رو با خودمون آورده بودیم . راه افتادیم پیرمرده جلو و ما عقب ، تا نیم ساعت بعد رسیدیم به اون کلبه ها .
رفتیم تو . یه کلبه کوچیک بود که توش هیزم و چراغ نفتی و یه خروار کاه بود . با هیزم ها آتیش درست کردیم و نشستیم دورش . جنازه رو هم از ترس گرگ آوردیم تو کلبه .
بیچاره پیرمرده ، وقتی گرم شد شروع کرد به گریه زاری واسه دخترش . ما هم نشسته بودیم و نگاش میکردیم . هوا تازه تاریک شده بود که از بیرون سر و صدا اومد .
اول فکر کردیم گرگها اومدن . بعد یکی از بیرون صدا زد و گفت کیه تو این کلبه ؟
در رو باز کردیم . سه نفر بودن . اومدن تو . بهشون جا دادیم نشستن جلو آتیش . وقتی خوب گرم شدن . اونی که از همه گنده تر بود از ما پرسید : شماها چیکار می کنین ؟
معلومه که دهاتی نیستین . بهش گفتم چیکاره ایم که گفت چطور تو این برف و بوران ، سر سیاه زمستونی راه افتادین اومدین اینجا ها . بهش گفتم که دهاتی ها تو زمستون کار و سرگرمی ندارن . اینه که ما زمستون ها میاییم این طرفها . هوا که خوب میشه ، تو شهر خوبه . اینه که بر میگردیم شهر . گفت پس حوصلمون امشب سر نمیره ما مامور دولتیم دنبال بی پدر و مادرهایی میگردیم که تو ده ها و شهرستون ها اعلامیه پخش می کنن .
داشتیم از اینجا رد می شدیم که جیپمون خراب شد . دود رو از دور دیدیم و پیاده اومدیم اینجا . حالا شروع کنین به زدن که یه انعام هم پیش ما دارین .
ما بهم نگاه کردیم و اونی که از همه مون پیرتر بود گفت آخه سرکار اینجا یه نفر مرده ، یه جنازه تو اینجا داریم . خوبیت نداره . یه دختر جوون بوده ، اینم باباشه ، گناه داره .
خندید و گفت چه عیبی داره ؟ اون خدا بیامرز هم خوشش میاد و همگی زدن زیر خنده .
یکی از ماها برگشت گفت ما دستمون نمیره به ساز ، که یکمرتبه یارو دست کرد از بغلش یه هفت تیر در آورد این هوا !
بند دلمون پاره شد . لوله شو گرفت طرفمون و گفت اگه یه بار دیگه رو حرف من حرف زدین با این جنازه میشین پنج تا ! بعد رو به دو تا رفیقاش کرد و گفت چه بلبل زبون شدن واسه ما این مطرب ها .
یکی شون از تو یه کیف ، دو تا بطری در آورد و گذاشت جلو اون گندهه . مشروب بود . خلاصه سه تایی شروع کردن به زهر مار کردن .
درد سرت ندم ماها هم مجبوری شروع کردیم به ساز زدن . پیرمرد بیچاره هم که اینو دید بلند شد تو اون سرما رفت بیرون کلبه .
یه ساعتی که گذشت و کلشون گرم شد و مست کردن ، یکیشون رفت سراغ جنازه به اونای دیگه گفت اگه این دخترک زنده بود و الان یه رقصی هم واسمون میکرد بد نبود ها ! ما ها یه دفعه دست از زدن برداشتیم . مثل برق گرفته ها خشکمون زد .
یارو گنده بلند شد و رفت پیش اون یکی . بعد بیشرف دست زد به بدن جنازه و یه خنده شیطونی کرد و گفت : تنش که گرمه !
بعد بیحیا روی مرده رو باز کرد ! سه تایی در گوش هم چیزهایی گفتن خندیدن . خون خونمون رو میخورد . از یه طرف نمیتونستیم طاقت بیاریم ، از یه طرف جرات نداشتیم جیک بزنیم . مامور دولت شوخی بردار نبود که .
اون سه تا ، دیگه بدون حرف نشستن . اوستامون در گوش من گفت جوون غیزت کن و واسه خودت یه خونه تو بهشت خدا بخر !
پرسیدم چیکار کنم ؟ گفت غلط نکرده باشم اینا خیال دارن شب که همه خوابیم برن سراغ این جنازه و باهاش بی ناموسی کنن ! تو باید به جوری بری به ده این پیرمرد . کدخدا و اهالی رو بیاری اینجا .
گفتم تو این برف ؟ تازه اگه جون سالم بدر ببرم . گرگها امونم نمیدن .
گفت پناه به خدا ببر و برو . ناموس این پیرمرد ، ناموس ماست . برو جوون . درد سرت ندم .
قرار شد اونا سر مامورها رو گرم کنن تا من برم و برگردم .
یواشکی هر جوری بود از کلبه زدم بیرون . اسم خدا رو یاد کردم و زدم تو برفها . انگار خدا بهم زور و قوت چند تا مرد رو داده بود که تمام راه رو دویدم . وقتی از دور صدای پارس سگهای ده رو شنیدم ، خدارو شکر کردم ، شروع کردم به فریاد زدن و هوار کشیدن دهاتی ها ریختن بیرون . کدخدا رو دیدم و جریان رو بهش گفتم و افتادم .
دیگه نای حرف زدن نداشتم . من رو گذاشتن تو خونه کدخدا و همه مردها با چوب و داس و بیل ، راه افتادن طرف کلبه ها .
زن های ده که فهمیده بودن من چیکار کردم ، یکی برام چایی می آورد ، یکی نون می آورد یکی گوشت قورمه می آورد. خلاصه خیلی عزت و احترامم کردن .
دمدمه های صبح بود که سر و صدای لااله الا لله و الله اکبر بلند شد . پریدم بیرون .
اهالی ده بودن . شکر خدا بموقع رسیده بودن و اتفاقی نیافتاده بود . جنازه رو با سلام صلوات دفن کردن و همه چیز بخیر گذشت و من و رفقام شدیم عزیز اون ده .
همون شب خونه کدخدا ، چشم من به دختر کدخدا افتاد و خاطر خواهش شدم . اونم انگار منو پسندیده بود که هی جلوم می اومد و یواشکی بهم می خندید .
دیدم نمی تونم ازش بگذرم . یه جوری به اوستامون جریان رو رسوندم . اون بیچاره هم ریش سفیدی کرد و دختره رو برام خواستگاری کرد . کدخدا هم که از کار من خیلی خوشش اومده بود با پا در میانی ریش سفیدهای ده موافقت کرد و عقد و عروسی موکول شد به بعد از چله اون دختر . قرار هم شد که من تو همون ده بمونم و یه تیکه زمین کدخدا بهم بده و مشغول کار بشم .
آقایی که تو باشی بعد از چله ، عروسی ما سرگرفت و یه سال بعد صاحب یه دختر شدیم . با هم خوب و خوش زندگی می کردیم که فیل من یاد هندوستان کرد و کم کم نق و نوق من شروع شد که تو این ده هیچ کاری نمیشه کرد و آدم به هیچ جا نمی رسه و باید بریم شهر . بلاخره هم کدخدا و زنم رضایت دادن و ما راهی شهر شدیم .
خلاصه تو شهر دو تا اتاق اجاره کردیم و من تو یه کارخونه شروع به کار کردم . عصر ها هم تو یه جا ساز می زدم و آخرهای شب بر میگشتم خونه ، پول خوبی هم در می آوردم .
خوشحال بودم که زن و بچه ام راحت زندگی می کنن و داره کم کم وضعمون رو براه میشه تا اینکه یه شب اونجایی که ساز می زدم رو تعطیل کردن . یعنی وسط های شب بود که مامورها ریختن اونجا . من هم زدم به چاک که یقه مو کسی نگیره . گویا اون پشت بساط قمار و از این حرفها بوده ، خلاصه دو ساعتی زودتر اومدم خونه .
اتاقهای ما تو یه خونه بود که دور تا دورش اتاق بود و هر اتاقی دست یه خونواده بود . یکی از اونها یه پسر جوون داشت که خیلی هم ولد چموش بود و چشم ناپاکی داشت .
اون شب که رسیدم خونه ، وقتی پشت در اتاقمون داشتم کفش هامو در می آوردم ، یه صدای غریب شنیدم . گفتم شاید کدخدا از ده اومده ، در رو که واکردم ، دو نفر از جا پریدن ! فتیله چراغ رو کشیدم بالا که چی دیدم !
دنیا رو زدن تو سرم . مرگ رو جلوی خودم دیدم . اون پسره بی همه چیز تو اتاق من ، تو خونه من بود . دیگه نفهمیدم . شروع کردم به زدن اونها . حالا نزن کی بزن . خون جلوی چشمهامو گرفته بود .
تو همین وقت چراغ فتیله افتاد زمین و همه جا آتیش گرفت .
رضا اینجا که رسید ، سرش رو انداخت پایین و گریه کرد بعد از چند دقیقه گفت که بچه اش تو آتیش سوخته و زنش رو هم خفه کرده و پسره هم فرار می کنه .
گویا رضا هم جنون میگیره و میبرندش دیوونه خونه . یکی دو سال بعد هم حالش خوب می شه ، اما همونجا می مونه .
دیگه رضا نتونست حرف بزنه و بلند شد و رفت . پشیمون شده بودم که چرا خاطراتش رو یادش انداختم . منم راه افتادم و برگشتم به یتیم خونه . تمام شب تو فکر بودم که چیکار کنم . برم یا نرم ؟ بمونم یا نمونم ؟رضا راست می گفت . دیگه اینجا موندن نداشت .
نصفه های شب رفتم دفتر مدیر ، نیم ساعتی پرونده ها رو گشتم تا شناسنامه مو پیدا کردم . پاورچین پاورچین برگشتم تو خوابگاه .
تمام مدتی که تو اتاق مدیر ، دنبال شناسنامه م میگشتم فکر میکردم روح خانم اکرمی داره منو می پاد .
اون شب احساس عجیبی داشتم . از اینکه می خواستم از یتیم خونه برم کمی ناراحت بودم و از اینکه می خواستم وارد دنیای بیرون بشم کمی می ترسیدم .
در هر دو مورد حق داشتم . هشت ، نه سال شاید هم بیشتر اون جا خونه ام بود . از دنیای بیرون هم بی خبر بودم . بلاخره هر جوری بود کمی خوابیدم .
صبح از بچه ها خداحافظی کردم و از سوراخ به باغ رفتم . رضا منتظرم بود . بهم مقداری پول داد و یه دست لباس نیمدار . بعد سازش رو هم داد دست من و بهم گفت : اگه می خوای با این ساز نون در بیاری باید بری طرف لاله زار .
بغلش کردم . دلم نمی خواست ازش جدا بشم . خیلی محبت به من کرده بود . حق استادی بگردنم داشت .
بلاخره از باغ زدم بیرون و بطرف شهر حرکت کردم . هر چی از یتیم خونه دورتر می شدم خاطرات این چند سال کمرنگ تر می شد .
دو ساعتی پیاده راه رفتم تا به شهر رسیدم . خیلی ذوق داشتم که کارم رو زودتر شروع کنم در نظر اول شهر برام مثل یه دریا بود . غریب و نا آشنا .
برای منی که تموم عمرم رو تو یه چهاردیواری گذرونده بودم ، همه چیز عجیب و تازه بود همونطور که راه میرفتم ، سرم به اطراف می چرخید و در و دیوار رو نگاه میکردم . پرسون پرسون جلو میرفتم . نزدیک ظهر بود . از جلوی یه کبابی رد شدم . زانوهام از بوی کباب لرزید . با ترس و لرز رفتم تو و به صاحب اونجا گفتم آقا اینا چنده ؟
یارو بهم خندید . انگار فهمید که هالو گیرش افتاده ! گفت اینا اسمش کبابه . پول مول داری ؟ پولهامو بهش نشون دادم . گفت بشین . چند دقیقه بعد دو تا سیخ کباب برام آورد و گذاشت جلوم . باورم نمی شد . مدتی نشسته بودم و به کبابها نگاه میکردم .
یارو گفت پس چرا نمیخوری؟ بهش خندیدم . چطوری می تونستم حالیش کنم تا حالا رنگ کباب رو ندیدم .
اون روز بعد از غذا ، هر جور بود به لاله زار رفتم . یه هتل بزرگ و سینما و از این چیزها اونجا بود . توی خیابون هم مرتب ماشین های قشنگ رفت و آمد می کردن .
خیابون نسبتا خلوت بود . اول نزدیک هتل واستادم که آجان ها ردم کردن . رفتم پنجاه متر اونطرف تر . یه گوشه نشستم . یکی دو ساعتی که گذشت ، خیابون شلوغ شد .
مردها و زن ها ، با لباسهای قشنگ می رفتن و می اومدن . خیابون روشن روشن بود . مغازه ها کافه ها همه چراغ برق داشتن .
شکمم سیر بود و از تماشا دل نمی کندم . یه ساعتی که گذشت بخودم اومدم . ویلن رو از جلدش در آوردم و شروع کردم به زدن . تمام سعی خودم رو کردم . میخواستم هنرم رو به همه نشون بدم . این اولین باری بود که جلوی یه عده ساز می زدم .
چشمهامو بسته بودم و آرشه رو با تمام احساسم روی سیمها می کشیدم . زدم و زدم بیاد رضا . زدم بیاد اکبر ، بیاد تمام بچه های بدبختی که تو اون یتیم خونه اسیر بودن . زدم بغض گلوم رو گرفته بود . میترسیدم چشمهامو باز کنم و ببینم که صدای سازم برای هیچکس ارزش شنیدن نداره !
یادم میاد اون شب یه آهنگ قشنگ و سوزناک رو که همیشه رضا میزد و به من هم یاد داده بود ، اجرا کردم . وقتی آهنگ تموم شد ، چشمهامو واکردم . باور نمی کردم . دورتادورم زن و مرد واستاده بودن و نگاهم میکردن و به سازم گوش میکردن .
بعد همه برام دست زدن و صدای جرینگ جرینگ پول بلند شد . خیلی برام پول ریختن . اون موقع بود که فهمیدم کار رضا عالی بوده !
خدا رو شکر کردم ، کارم گرفته بود . تو ذوقم نخورد .
اون شب تا وقتی که آدم تو خیابون بود . ساز زدم . یادم می آد که تا آخر شب دو تومن کار کرده بودم . خیلی پول بود . اون وقت با چهارصد پونصد تومن میشد یه خونه ، طرفهای پایین شهر خرید .
خلاصه خیلی خوشحال بودم . حساب پولهامو که کردم ، راه افتادم که یه جایی رو پیدا کنم بخوابم . داشتم ویلن رو تو جلدش میزاشتم که یکی گفت خسته نباشی ، سرم رو بلند کردم . سه نفر بودن گفتم ممنون آقا میخواهین براتون بزنم ؟ گفت نه ، از سر شب تا حالا داشتیم گوش میکردیم . اما خوب ساز میزنی ها ! ازش تشکر کردم که گفت : یه دقیقه بیا تو این کوچه یه کاری باهات دارم ، کمی ترسیدم اما چاره ای نبود . دنبالشون رفتم ، وقتی تو یه کوچه خلوت رسیدیم ه ریختن سر من و حسابی کتکم زدن . همون یارو به اونهای دیگه گفت بچه ها سازش رو نشکنید ، مواظب باشین . تو دلم خدا رو شکر کردم که یارو اهل دل و به سازم کاری نداره . خلاصه وقتی حسابی حالم رو جا آوردن ، ولم کردن .
همون یارو ازم پرسید اسمت چیه ؟ با بدبختی بهش گفتم . گفت تازه اومدی شهر ؟ گفتم آره
گفت پسر جون اینجاها سرقفلی داره . همینطوری نمیشه آدم بیاد و بساطش رو پهن کنه . با ناله پرسیدم باید چیکار میکردم ؟ گفت باید اجازه می گرفتی . پرسیدم از کی ؟ گفت از من . گفتم من که شما رو نمی شناختم . گفت حالا که شناختی . گفتم بله . گفت چقدر کار کردی ؟ نشونش دادم . نصفش رو برداشت و گفت از فردا شب میای همین جا . آخر شب هر چی کار کردی نصف به نصف خوبه ؟
بهش گفتم نمی تونستی این رو با زبون خوش بهم بگی ؟ خندید گفت نه ، چون اونموقع زبون خوش حالیت نمی شد . بعد بلندم کرد و خودش لباسهامو تکوند و گفت جا و ما برای خواب داری ؟ با سر بهش گفتم نه . گفت بیا بریم بهت جا واسه خواب هم میدم . گفتم نه خیلی ممنون ، تا همین جا که بهم لطف کردین کافیه .
حسابی خندیدن و بهم گفت نه دیگه خیالت راحت حالا با هم رفیق شدیم و از این به بعد شریکی کار می کنیم ، اما خیلی خوب ویلن میزنی ها . کی بهت یاد داده گفتم شما ها هم خوب آدم رو میزنین ها ! کی بهتون یاد داده ؟
دوباره خندیدن ، تو راه کم کم با هم دوست شدیم . اسمش جواد بود . بهش میگفتن جواد گنده !
البته بهش هم می اومد . چون هیکل گنده ای داشت . خلاصه بعد از نیم ساعت سه ربع رسیدیم ، تا چشمام به در اونجا خورد ، بی اختیار وحشت برم داشت . با خودم گفتم پسر دیوونه ، چطور جرات کردی با کسانی که نیم ساعت پیش کتکت زدن و نه دیدیشون و نه میشناسی شون راه بیافتی و بیای یه جای غریب و پرت !
انگار جواد متوجه شد که گفت چیه ؟ ترس برت داشته ؟ گفتم راستش آره . خندید و گفت نترس ما دیگه با هم رفیقیم . گفتم آخه آدم این در و پیکر رو که می بینه میترسه .
گفت اینجا کاروانسراست . خیلی قدیمیه . به بیرونش نگاه نکن . توش بهتره . در رو هل داد که با صدای چندش آوری واشد و رفتیم تو .
یه کاروانسرای خیلی قدیمی بود . یه حیاط بزرگ داشت و دور تا دور اتاق . با اولین نگاه فهمیدم که همه جور آدمی هم توش زندگی می کنن . همون موقع شاید بیشتر از بیست نفر تو حیاطش واستاده بودن و ماها رو نگاه میکردن . جواد گفت غریبی نکن . برو تو . اینا که می بینی همه خونگرمن زود باهات رفیق میشن .
خلاصه یه اتاق تنهایی به من داد و رفتم تو . یه اتاق بزرگ بود . کفش یه حصیر انداخته شده بود . اما تاریک تاریک . چند دقیقه همونطور واستادم که یه دختر بچه یازده دوازده ساله با یه فانوس اومد تو اتاق و بدون حرف فانوس رو داد دست من و رفت .
چند دقیقه بعد هم جواد اومد و گفت : چطوره؟ گفتم خوبه اما اجاره اش چنده ؟ گفت هیچی این یکی رو مهمون منی . گفتم چطور ؟ گفت آخه تو با اینای دیگه فرق داری تو ناسلامتی هنرمندی . بعد گفت الان این دختره برات رختخواب میاره . دیگه راحت باش .
ازم خداحافظی کرد و رفت . کمی که گذشت اون دختره با یه دست رختخواب اومد تو و پرتشون کرد یه گوشه . بهش گفتم اسمت چیه ؟ یه نگاهی بهم کرد و بدون جواب رفت .
رختخواب رو پهن کردم . تازه یادم افتاد که از ظهر تا حالا چیزی نخوردم . حالام که چیزی نداشتم بخورم پس دراز کشیدم که بلافاصله هم خوابم برد . با اینکه اولین شب بود که اومده بودم اونجا اما اونقدر احساس آزادی و آرامش می کردم که انگار تو آسمون ها پرواز می کردم .
اونقدر هم خسته بودم که تا صبح هیچی نفهمیدم . خوبیش این بود که جواد آقا با اینکه یه لات بود اما بهم نگفت مطرب !
صبح با سر و صدا بیدار شدم . گرسنه و تشنه بودم . از اتاق اومدم بیرون که دیدم تا چشم کار میکنه تو حیاط گدا واستاده . یه گوشه نشستم و نگاه کردم . جواد وسط واستاده بود و امر و نهی میکرد . جای هر کدوم رو برای گدایی معلوم می کرد و بهشون ابزار کار میداد . یکی چشم بند که یعنی کوره ، یکی عصا ، یکی چوب زیر بغل . به یکی یاد می داد که چطوری مثل چلاق ها راه بره ، به یکی یاد می داد که چطوری عز و چز کنه . به یکی یاد می داد چجوری مردم رو دعا کنه . خلاصه سرش حسابی شلوغ بود . نیم ساعتی که گذشت ، گداها رفتن بیرون سرکارشون . کاروانسرا تقریبا خلوت شد .
مونده بودن یه ده پونزده نفری که دیدم یه پسر همسن و سالم داره بطرفم میاد . تا رسید گفت سلام استاد . خندم گرفت . گفتم استاد ؟ گفت آقا جواد گفته شما رو اینطوری صدا کنیم . گفته خیلی به شما احترام کنیم . کنارم نشست . اسمش رجب بود . اسمم رو بهش گفتم بعد پرسیدم کار شماها چیه ؟ چرا نمیرین سر کار ؟ گفت کار ما عصر هاست . گفتم مگه چکاره این ؟ جوب داد جیب بریم . بهم میگن رجب تیر . واسه اینکه مثل تیر جیب طرف رو میزنم و فرار می کنم . گفتم پس شما ها گدا نیستین . گفته نه اما گدایی بلدیم . ماها همه اول گدا بودیم . رتبه که گرفتیم شدیم جیب بر . درجه مون رفته بالا . اینا رو گفت و خندید !
سر در نمی آوردم . ازش جریان رو پرسیدم . گفت ببین ، ما اولش یاد می گیریم گدایی کنیم بعد از دو سالی که گدایی کردیم کم کم آقا جواد یادمون میده که چطوری جیب بری کنیم . بعد میشیم جیب بر . خندم گرفت گفتم چرا از اول جیب بر نمی شین ؟ گفت آخه یکی از راههای جیب بری اینه که مثل کنه بچسبیم به مردم و به هوای گدایی جیبشون رو بزنیم . اینطوری ! بعد چسبید به من و با التماس گفت تو رو فاطمه زهرا یه کمکی بکن . تو رو ابوالفضل . ایشالله تو سرازیری قبر لنگه کفشات از پات در نیاد . تو رو خدا ، یه ده شاهی بده ، میخوام نون بخرم ، گشنمه . بخدا از دیروز تا حالا هیچی نخوردم . جون بچه ات . جون این خانم خوشگل که باهاته . دعا میکنم زنت بشه .
دستهاشو از یقه ام آزاد کردم که خندید و کیسه ای رو که توش پولهام بود بهم پس داد . باورم نمیشد . گفتم پسر چطوری این کارو کردی ؟ خندید . گفتم حالا که پولها رو زدی چرا پسش دادی ؟ گفت ما دزد هستیم اما نامرد و نارفیق نیستیم . با کسی که سلام و علیک کردیم بهش نارو نمیزنیم . بعد من رو برد و با بقیه آشنا کرد . همه بچه های خوبی بودن که متاسفانه براه خلاف کشیده شده بودن . همه خونگرم ، همه بی ریا . یه ساعت نگذشته بود که انگار سالها همدیگرو میشناختیم .
از رجب پرسیدم این دختره چرا با بقیه نرفت . گفت این مردنی رو میگی ؟ این نا نداره دماغش رو پاک کنه . گدایی جون می خواد . این چند ساله که مریضه . همین روزهام ریق رحمت رو سرمیکشه . نگاهش کردم . راست می گفت ، یه دختر کثیف و لاغر و زرد بود با موهای سیاه . چشمهای گود رفته ، لبها و دستهای بی رنگ . تقریبا درست نمی تونست تعادلش رو برقرار کنه و راه بره . پرسیدم اسمش چیه ؟ رجب گفت یاسمین بعد خندید و گفت برعکس نهند نام زنگی ، کافور . گفتم مسخرش نکن ، گناه داره .
رجب گفت بیا با ما ناشتایی بخور . یاد گرسنگی م افتادم . بعد از صبحانه رجب و بقیه ، مشغول تمرین جیب بری شدن و من مشغول تماشای اونها .
آقای هدایت سیگاری روشن کرد . دو تاچایی ریخت و ادامه داد .
اونجام شد خونه ما بهزاد خان . کم کم یه تیکه فرش خریدیم . یه پریموس واسه غذا پختن و چند تا تیکه ظرف و قابلمه و خلاص . یه زندگی کوچیک واسه خودم درست کردم .
چند روز صبح رفتم لاله زار و کار کردم اما فایده نداشت . روزها اونجا خبری نبود اما عصر به بعد می شد توش کاسبی کرد . رجب می گفت حتما جواد ازت خوشش اومده که گذاشته اونجا کار کنی چون تو اون خیابون هر کسی رو راه نمی ده .
آره ، تقریبا خوب پول در میاوردم و صرفه جویی می کردم . جمع می کردم . میخواستم چند سالی کار کنم شاید بتونم یه خونه کوچولو واسه خودم بخرم و از اینجا برم .
چند ماهی گذشت . یه شب داشتم تو لاله زار کار میکردم که یه مرد اومد جلو و گفت . بد نساز نمی زنی ها ! ازش تشکر کردم . گفت صبح هام کار میکنی ؟ گفتم نه فعلا . گفت می آی تو مغازه من بزنی ؟ گفتم اگه خوب پول بدی چرا نمی یام . گفت چند میگیری ؟ گفتم چند ساعت می خوای برات بزنم ؟ گفت از ده یازده تا دو بعد از ظهر . گفتم مغازه چی هست ؟
گفت عرق فروشی .
گفتم نه نمی آم . گفت واسه چی ؟ گفتم آخه حرومه . گفت خوب تو نخور . یه فکری کردم و گفتم باشه ، پونزد هزار میگیرم ، می آم . گفت چلغوز خان مگه چه خبره ؟ دو ساعت می آی و چهار تا زر زر میزنی و می دری دیگه . روزی پنجزار میدم بیا . از حرف زدنش ناراحت شدم . بهم برخورد بهش گفتم اصلا نمی ام . روزی ده تومن هم بدی نمی آم . گفت چرا ؟ گفتم بخاطر اینکه بلد نیستی حرف بزنی ، بی ادبی ! خندید و گفت چیه ! در خونه شاه گفتن باقالی پخته ! نمی آی ، چس سگ .
اینو گفت و رفت . شروع کردم به ساز زدن که یه ربع بعد یکی دیگه اومد و سلام کرد . جوابش رو دادم . گفت آقا پسر می آی مجلس ما رو گرم کنی ؟
از طرز حرف زدنش خوشم اومد و گفتم شبها که اینجام . برای چه وقتهایی میخوای بیام . گفت از دوازده یک تا غروب . گفتم چند میدی . گفت تو بیا . ببین از اونجا خوشت میاد ؟ بعد پولش رو طی می کنیم .
آدرس گرفتم . اسمش سرکیس بود . خونه ش هم طرف های خیابون سیروس بود . قرار شد فردا برم . برای من خوب بود . میتونستم از بقیه روزم هم استفاده کنم . فردا زودتر ناهارم رو خوردم و رفتم . یه خونه بود با یه در چوبی کوچیک . در زدم . کمی طول کشید تا وا کردن . پشتم به در بود تا برگشتم دیدم یه دختر قد بلند با موهای مشکی و چشمهای درشت قشنگ بهم خندید ، یادم رفت سلام کنم .
نگاهی به دستم کرد که ویلن رو دید . گفت بیا تو . نفهمیدم چی گفت فقط به چشمهاش نگاه میکردم . وقتی دید همون جور دارم نگاهش می کنم ، دستم رو گرفت و با خودش برد تو خونه .
بعد گفت سرکیس گفته بود قراره تو بیای اما اسمت رو نمی دونست . فقط می گفت خیلی خوب ساز میزنی . اسمت چیه ؟
اسمم رو بهش گفتم . گفت اسم من هاسمیک . اینجا کار میکنم . صبر کن تا سرکیس رو صدا کنم . بعد رفت تو ساختمون .
تازه حواسم جمع شد . یه حیاط بود پر از دار و درخت . همه جا یا درخت بود یا گلدون پر از گل گذاشته بودن . حیاط قشنگی بود . دور تا دور هم تخت چیده بودن . داشتم در و دیوار و نگاه میکردم که سرکیس اومد . سلام و علیک کردیم و بهم خوش آمد گفت . بعد گفت الان دیگه سر و کله مشتری ها پیدا میشه . یه جا واسه خودت پیدا کن که راحت بتونی ساز بزنی .
پرسیدم اینجا عروسیه ؟ گفت نه بابا عروسی کجا بود . اینجا شراب فروشیه .گفتم من تو شراب فروشی کار نمیکنم . گفت منکه مسلمون نیستم . شراب واسه ما حروم نیست . تو هم اگه میگی حرومه خب نخور . سازت رو بزن و پولت رو بگیر . گناه اونایی که میخورن پای خودشون .
دیدم بد نمیگه . پرسیدم چقدر میدی ؟ گفت تو امروز بزن من راضیت می کنم . حالا بشین یه چایی بخور خستگیت در بره . روی یه تخت نشستم . یه دقیقه بعد هاسمیک با یه لیوان چایی اومد پیش من و کنارم نشست و گفت ، معامله تون شد ؟
گفتم هنوز معلوم نیست . گفت خداکنه یه طور بشه که تو اینجا کار کنی . گفتم چرا ؟ گفت آخه من اینجا خیلی تنهام . اگه تو هم بیای اینجا ، دوتایی با هم کار می کنیم . چند وقت پیش سرکیس با یه نفر صحبت کرده بود که تار میزد . خیلی زشت بود . اصلا نمی شد نگاش کرد . شکر خدا معامله شون نشد و یارو رفت . اما تو جوون خوش قیافه ای هستی دعا می کنم اینجا بمونی .
این حرفها رو که شنیدم تو دلم لرزید . یه احساس عجیبی بهم دست داده بود . دلم می خواست که همش هاسمیک بشینه و برام حرف بزنه . اون روز یه لباس صورتی پوشیده بود که تا زانوش بود و یه کمر بند دور کمرش بسته بود و موهای سیاهش رو دورش ریخته بود . هر کار میکردم نمی تونستم چشم ازش بردارم . جلوش دست و پام رو گم میکردم . خلاصه یه ربعی با هم صحبت کردیم . بعد وقتی دید چایی م رو نخوردم گفت بخور . خیالت راحت . لیوانش رو خودم برات آب کشیدم . شرابی نیست . بعد با عشوه بلند شد و رفت .
چایی رو که خوردم کم کم مشتری ها شروع کردن به اومدن . همه جور آدمی می اومد . داش مشتی . جاهل کاسب . ژیگولو.بقال. قصاب. لاغر . چاق . خلاصه معرکه ای بود . خیلی هاشون همدیگرو می شناختن اما اونجا وقتی بهم برمیخوردن ، بروی خودشون نمی آوردن و آشنایی نمی دادن . بیرون هم که می رفتن حرف دیدن همدیگر رو تو خونه سرکیس نمی زدن .
وقتی چند تا تخت پر شد ، سرکیس بهم اشاره کرد که بزنم ، ویلن رو برداشتم و شروع کردم . آهنگ رو که شنیدن همه بشکن زدن . خیلی سرحال اومدم و سنگ تموم گذاشتم . وسطهای آهنگ بودم که یه دفعه هاسمیک وسط حیاط ، جلوی من شروع کرد به رقصیدن . اونم چه رقصی . سرکیس هم گاهی برای مشتری ها شراب میبرد و گاهی اون وسط قر می داد . خلاصه شبی بود . تا غروب ساز زدم . وقتی موقع رفتنم شد ، غم دنیا رو ریختن تو دلم . نمی خواستم از هاسمیک جدابشم .
سرکیس اومد جلو و گفت . خوب حالا بگو ببینم با ما چقدر حساب می کنی ؟ کمی من من کردم و گفتم دو تومن . گفت اومدی و نسازی ها . گفتم خودت دیدی که مجلس رو چطوری گرم کردم . گفت آره قربون دست و پنجولت . اما با ما کمتر حساب کن . منم اینجا دارم به مردم خدمت می کنم و چند ساعتی غم رو از دلشون در میکنم . گفتم باشه پونزدهزار .
هاسمیک رو صدا کرد و وقتی اومد گفت جون این هاسمیک از من یه تومن بیشتر نگیر . ناکس دستم رو خونده بود .
دیگه چی میتونستم بگم . قبول کردم .
خداحافظی کردم و داشتم از در بیرون می اومدم که هاسمیک جلوم رو گرفت و گفت چرا همون پونزدهزار رو نگرفتی ؟
گفتم آخه جون تو رو قسم داد، دلم نیومد دیگه چیزی بگم . یه خنده قشنگ و نمکی بهم کرد و گفت جون من برات ارزش داره ؟
انگار با نگاهش آتیشم زد . هیچی نگفتم که گفت فردا زودتر بیا یه کمی با هم حرف بزنیم دلم می خواست پرواز کنم و اونقدر خودش رو تو دلم جا کرده بود که اگر سرکیس مجانی هم می خواست براش کار میکردم .
خلاصه از همون جا یراست رفتم لاله زار و تا آخر شب اونجا کار کردم . شب خسته و مرده اومدم خونه کمی غذا از ظهر داشتم ، خوردم و خوابیدم . تمام شب خواب هاسمیک رو دیدم .
صبح بیدار شدم و بعد از ناشتایی رفتم بیرون سراغ رجب . اما از کار جدیدم بهش چیزی نگفتم . نمیخواستم خبر به گوش جواد آقا برسه که مجبور باشم از پول خونه سرکیس سهمی هم به اون بدم . یه نیم ساعتی با رجب حرف زدم و رفتم دنبال پختن غذا . یه کته برای خودم بار گذاشتم و نشستم به فکر کردن . وقتی یاد حرف ها و حرکات هاسمیک می افتادم ، وقتی دیروز دستم رو توی دستهاش گرفت . اصلا نمی دونم چه حالی شدم .
دلم می خواست زودتر ظهر بشه که برم خونه سرکیس . بعد یه دفعه یاد این افتادم که من پونزده سالمه . شاید هاسمیک ازم بزرگتر باشه . اما چه فرقی می کرد . مهم این بود که دوستش داشتم . اگه اونم منو دوست داشته باشه باهاش عروسی می کنم .
بلاخره ساعت یازده و نیم شد . ناهارم رو خوردم و ویلن رو برداشتم و راه افتادم طرف خونه سرکیس . انگار تو راه بال درآورده بودم و پرواز می کردم . نیم ساعت بعد رسیدم و در زدم .
سرکیس در و واکرد . سلام و علیک کردیم و رفتم تو . یه دقیقه نشستم . چشمهام همه جا دنبال هاسمیک میگشت که سرکیس با یه لیوان چایی اومد . کمی این پا و اون پا کردم شاید هاسمیک پیداش بشه . وقتی یه ربعی گذشت و خبری نشد از سرکیس پرسیدم هاسمیک کجاست ؟ سرسری جواب داد که رفته . بند دلم پاره شد . یعنی چی رفته ! دلم نمی خواست علنی از سرکیس بپرسم دلم هم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید .
چند دقیقه که گذشت پرسیدم کجا رفته ؟ سرکیس گفت چه میدونم ، یه ساعته که رفته . دلم می خواست کلشو بکنم با این جواب دادنش . ده دقیقه ای صبر کردم و با خودم گفتم اگه هاسمیک از اینجا رفته باشه ، دیگه واسه سرکیس کار نمیکنم . منم میرم .
برام عجیب بود ، چطور میشد که یه دفعه بذاره بره که صدای در اومد . دل تو دلم نبود . یکی محکم در میزد . دل گریخته من و در زدن همسایه !
حالا این سرکیس هم جون میکنه تا بره در رو واکنه ! اول دمپایی شو پوشید و بعد آروم آروم رفت طرف در . خلاصه تا در رو واکرد ، جون من به لبم رسید .
هاسمیک بود . تا از سرکیس پرسید که من اومدم یا نه ، که سرکیس گفت اومده و بهش توپید که چثدر طول داده . بلند شدم و رفتم جلو و سلام کردم . تا منو دید مثل گل صورتش شکفت . یه بسته دستش بود داد به سرکیس و اومد طرف من و گفت خیلی وقته اومدی ؟
گفتم نیم ساعتی میشه ، تو کجا بودی ؟ سرکیس گفت رفتی . از غصه پدرم در اومد . خندید و گفت رفته بودم تنباکو بخرم ، مگه این پیرسگ بهت نگفت ؟ گفتم نه ، زورش اومد بگه رفتی خرید فقط گفت رفتی .
هاسمیک یه خنده از ته دل کرد و دستم رو گرفت و روی تخت کنار خودش نشوند و گفت خیلی غصه خوردی ؟ تازه فهمیدم قافیه رو باختم که زود گفتم نه زیاد . کمی ناراحت شدم . گفت ای دروغگو از رنگ و روت معلومه.
ازش پرسیدم هاسمیک تو چند سالته ؟ گفت می خوای چیکار ؟ گفتم می خوام بدونم . گفت هیجده سالمه . پرسیدم تو مسلمون نیستی ؟ گفت نه .
کمی سکوت کردم که گفت ناراحت شدی که من مسلمون نیستم ؟ چیزی نگفتم .
سرکیس صداش کرد بلند شد که بره ،بهم گفت اگه تو بخوای مسلمون میشم .
ار حرفش حض کردم . شکر خدا این مشکل هم حل شد . گیرم دو سال هم از من بزرگتر بود چه عیبی داشت ؟ چند دقیقه بعد دوباره برگشت و نشست رو تخت و گفت تو چند سالته ؟ بهش گفتم . پرسید پدر و مادر نداری ؟ گفتم نه . دیگه چیزی نگفتیم تا یه خرده گذشت .ازم پرسید من رو دوست داری ؟ مونده بودم چی بگم . به دلم رجوع کردم ، دیدم دوستش دارم . بهش گفتم نمیدونم هاسمیک ، اما از دیروز که تو رو دیدم و باهات حرف زدم دلم می خواد همش پیش تو باشم .
گفت خوب این دوست داشته دیگه . گفتم آره ، انگار دوستت دارم .
یه کمی صبر کرد و بعد در حالیکه یه خنده شیرین مثل قند تحویلم می داد گفت : منو میگیری ؟ منم خندیدم و گفتم اگه تو هم منو دوست داشته باشی آره .
خیلی ذوق کرد و گفت من میمیرم برات . اما زیر حرفت نزنی ها .
گفتم باشه بشرطی که تو هم وقتی من ساز میزنم نرقصی . گفت اگه نرقصم که سرکیس از اینجا بیرونم میکنه . دیدم راست میگه ، گفتم خب حالا که مجبوری ، برقص اما دیگه ابرو ننداز و عشوه نیا . مواظب هم باش که میچرخی دامنت بالا نره .
دستم رو گرفت تو دستش و نگاه پرمحبتی بهم کرد و گفت باشه . هر چی تو بگی . فقط تو رو خدا باهام عروسی کن و از اینجا منو ببر .
گفتم باشه اما حالا نه . باید یه مدت کار کنم و یه خورده پول جمع کنم که بتونم یه خونه ای چیزی جور کنم ، بعد گفت من خودم صد تومن پول یواشکی جمع کردم ، میدمش به تو . گفتم منم این چند ماهه صد و بیست تومن پول در آوردم اما هنوز کمه . بذار یه مدت دیگه کار کنیم شاید بتونیم پایین شهر یه جایی رو بخریم .
گفت باشه ، منم دیگه پولهامو حیف و میل نمی کنم و جوراب نایلون و آدامس و این چیزها نمی خرم . اگه خدا بخواد تا شش ماه دیگه وضعمون خوب میشه .
هنوز دستهام تو دستش بود که سرکیس یه سرفه کرد و ما خودمون رو جمع کردیم . کم کم مشتری ها پیداشون شد و من هم شروع کردم به ویلن زدن وقتی تمام تخت ها پرشد سرکیس به هاسمیک اشاره کرد که برقصه . هاسمیک هم با سر به من اشاره کرد یعنی چاره ندارم . داشت خون خونم رو میخورد اما کاری نمیشد کرد و باید تحمل می کردم .
دو ساعتی که گذشت یه دفعه مجلس بهم خورد و همه آروم در گوش هم می گفتن شعبون خان اومد ، شعبون خان اومد !
نمیدونستم یارو کیه اما همه با ترس اسمش رو می بردن . دو دقیقه نگذشته بو که در واشد و سه تا جاهل که گویا نوچه های شعبون خان بودن اومدن و پشت سرشون یه مرد هیکل گنده که تو صورتش چند تا جای زخم بود ، وارد شد . سرکیس زود پرید جلو و حسابی بهش عزت و احترام کرد و یه تخت رو براش خالی کردن و با نوچه هاش نشست .
من داشتم کار خودم رو میکردم که یکی شون بهم گفت پسر بپر یه لیوان آب خنک واسه شعبون خان بیار . نگاهی بهش کردم و گفتم اینا کار من نیست به سرکیس بگو .
یه دفعه نوچه هه خواست بلند شه بیاد طرف من که شعبون خان جلوش رو گرفت . نگاهی به من کرد که پاهام لرزید .
سرکیس تندی یه لیوان آب تو سینی برد برای شعبون خان . هاسمیک اومد طرف من و با رنگ و روی پریده گفت چیکار میکنی ؟ میدونی این کیه ؟ گفتم نه گفت تو این شهر همه از این آدم حساب می برن اون وقت تو اینطوری بهشون جواب میدی ؟ گفتم هر کی می خواد باشه به من مربوط نیست .
اما حسابی ترسیده بودم . خلاصه هر طوری بود اون مجلس تموم شد و همه رفتن . موقعی که پولم رو از سرکیس گرفتم ، هاسمیک رو صدا کردم یه گوشه و بهش گفتم مرده شور اون رقصیدنت رو ببره ، بازم که عشوه اومدی ! گفت بابا آدم که نمی تونه با اخم و تخم برقصه .
موقع رقصیدن باید چهار تا ادا و اطوار هم از آدم در بره دیگه . حالا بخاطر تو جای چهار تا دو تا ادا در میارم ، خشک و خالی که نمیشه .
دیدم راست میگه بیچاره ، بهش گفتم نمیشه یه لباس دیگه تنت کنی و برقصی ؟ اینطوری تموم جونت معلومه ! گفت میخوای چادر سرم کنم برقصم ؟ با چادر چاقچور که نمیشه رقصید . گفتم نمیگم چادر سرت کن ، یه چیز بلندتر بپوش گفت این لباسهارو خود سرکیس برام میخره . مخصوصا هم دامنش رو کوتاه می گیره که موقع رقصیدن قشنگ باشه ، تو هم اینقدر آهنگهای قردار و رنگی نزن که من مجبور باشم زیاد قر و اطوار بیام .
اینجای داستان که رسید آقای هدایت سیگاری روشن کرد . بنظ رمی اومد که تموم این جریانات براش همین دیروز اتفاق افتاده . لبخندی تلخ گوشه لبهاش بود .
آره آقایی که شما باشین چند روزی کار کردم تا شنبه که اونجا تعطیل شد . یواشکی با هاسمیک قرار گذاشتیم که دو تایی صبح بریم بیرون شهر و ناهار رو با هم بخوریم .
سرکوچشون منتظرش واستادم تا اومد . یه بقچه هم دستش بود . دو تایی یه درشکه گرفتیم و رفتیم بیرون شهر و یه جای با صفا بساطمون رو پهن کردیم .
اون وقتها که تهران مثل حالا نبود که هر چی از شهر میری بیرون بازم ساختمون باشه و یه وجب جا واسه نشستن پیدا نشه.
پات رو که از دروازه تهران بیرون میذاشتی ، همه جا سبز و خرم و گل و گیاه بود بدون دود ! خلاصه دوتایی کنار یه نهر آب نشستیم و هاسمیک از توی بقچه اش میوه و آجیل درآورد و یه کتری هم داد دست من و گفت شراب نیاوردم چون میدونستم نمیخوری ، پاشو کتری رو آب کن و یه آتیش درست کن تا برات چایی رو علم کنم .
بهش خندیدم ، درست شده بودیم مثل زن و شوهر!
آتیش که روبراه شد و آب جوش اومد هاسمیک چایی دم کرد . بعد شروع کرد به میوه پوست کندن برای من . همونطور که کارش رو میکرد ، ازش پرسیدم چی شد که گذارت به خونه سرکیس افتاد ؟ گفت داستانش مفصله ، یه وقتی برات تعریف می کنم گفتم چه وقتی بهتر از حالا . دستهاشو پاک کرد و یه چایی برای من ریخت و گذاشت جلوم و گفت ، سرگذشت منم مثل بقیه دخترهایی که بزرگتر دلسوز بالای سرشون نیست .
هفت هشت ساله بودم . پدرم از بس عرق و شراب خورد نمیدونم چه مرضی گرفت و مرد . مادرم افتاد به کلفتی .تو خونه مردم کار می کرد . یه روز اینجا یه روز اونجا . منم اون وسطها میلولیدم . چند سالی گذشت . یه روز به مادرم تو خیابون راه میرفتیم که ماشین یه کله گنده زد به مادرم . بیچاره جا به جا تموم کرد . یارو هم گذاشت و در رفت . دستم هم به جایی بند نبود . تو خیابونها ویلون و سرگردون بودم که این سرکیس من رو دید و برد خونه خودش . اول ها فقط اونجا ظرفشویی و نظافت و پخت و پز میکردم ، بزرگتر که شدم رقص و پذیرایی از مشتری هام بهش اضافه شد ، همین .
گفتم تو که گفتی سرگذشتت خیلی مفصله ؟! گفت خب تو این مدت ، اتفاقهایی هم برام افتاده ، یه روزی برات میگم .
دیگه پاپی نشدم . گفت هنوز سر حرفت هستی ؟ گفتم آره ، فقط صبر کن کمی وضعمون خوب بشه گفت باشه ، هر چی تو بخوای صبر میکنم . گفتم فقط مواظب باش سرکیس بویی نبره . گفت اون فقط فکر پول درآوردنه ، حواسش به این چیزها نیست . بعد دور و بر و نگاه کرد و گفت چه جای خوبیه اینجا ، پرنده هم پر نمیزنه . فقط من و تو هستیم و صدای شر شر آب . میخوای برات برقصم ؟
گفتم نه ، همون که تو خونه سرکیس میرقصی بسه .
دستم رو گرفت تو دستش و گفت بخدا اگه زنت بشم ، فقط تو رو میخوام و برات همونی میشم که میخوای ، صبح که از خواب بلند بشی ، ناشتایی ت رو حاضر میکنم و میچینم جلوت . سر کار که بری خونه رو مثل دسته گل میکنم و اونقدر به در چشم میندازم تا بیای خونه.
وقتی بیای برات حوله می آرم تا دست و صورتت رو خشک کنی و حالت جا بیاد ، بعد برات سفره هفت رنگ پهن میکنم و ناهار هم اون غذایی که دوست داری می پزم کاری می کنم که دلت نیاد از خونه بیرون بری .
گفتم منم نمیزارم رنگت رو آفتاب هم ببینه . دیگه وقتی زنم شدی نمی خواد کلفتی کسی رو بکنی و برای هر کس و ناکسی برقصی . می شینی تو خونه و خانمی ت رو میکنی .
داشتیم از این حرفها میزدیم که بارون گرفت . تو دلم به هر چی ابر و بارون بی موقع س بد و بیراه گفتم و بساطمون رو جمع کردیم و راه افتادیم به طرف شهر .
یه ساعت بعد هاسمیک رو رسوندم به خونه و خودم هم رفتم به کارونسرا . شب طبق معمول رفتم لاله زار .
فرداش که رفتم خونه سرکیس ، هاسمیک تنها بود . سرکیس رفته بود بیرون خرید کنه . دوتایی نشستیم پیش هم و بی سرخر ، دل دادیم و قلوه گرفتیم .
از هر دری حرف زدیم تا سرکیس اومد . نیم ساعت بعد هم سروکله مشتری ها ، تک و توک پیدا شد . منم شروع کردم نرمک نرمک ساز زدن .
کنار جایی که من واستاده بودم ، یه تخت بود که چهار نفر روش نشسته بودن و حرف میزدن بی اختیار به حرفهاشون گوش میدادم . اونام یه خرده بلند حرف میزدن و یه چیزهایی رو یواش می گفتن ، کمی که گذشت و کلشون از شراب گرم شد ، دیگه یواش حرف نمیزدن و می تونستم صداشون رو بشنوم . یه دفعه گوشهام تیز شد . صحبت سر کشتن یه نفر بود !
خوب حواسم رو جمع کردم . فهمیدم که امشب قراره این چهار نفر پشت خونه سرکیس ، یه جایی قایم بشن و یه نفر رو با چاقو بکشن . دعواشون سر این بود که کدوم شون یارو رو بکشه و کدوم نوچه ش رو ، گویا از طرف میترسیدن که هیچ کدوم زیر بار نمیرفتن . یه کم که گذشت انگار قرارهاشون رو گذاشتن . خیلی دلم می خواست بدونم طرف کیه تا اینکه از دهن یکی شون اسم شعبون پرید بیرون که بقیه بهش تحکم کردن . فهمیدم میخوان کلک شعبون خان رو بکنن .
از شعبون خوشم نمی اومد اما یاد کار اون روزش افتادم که نذاشت نوچه ش منو اذیت کنه . مونده بودم بهش بگم یا نه ؟
نیم ساعتی که گذشت ، اون چهار تا ، حسابشون رو کردن و رفتن . داشتم با خودم فکر میکردم که نکنه اینا دروغ گفته باشن یا واسه هم چسی اومده باشن و من جلوی شعبون آبروم بره . این دفعه دیگه بهم رحم نمیکنه ! گفتم به من چه مربوطه . کسی که گردن کلفت شهره باید پیه این چیزها رو هم به تنش بماله .
تازه خونه شلوغ شده بود که در واشد و شعبون خان با یکی از نوچه هاش اومد تو . یه نگاهی به دور و بر کرد و رفت که روی یه تخت بشینه . وقتی داشت از کنار من رد میشد با اون صدای کلفت و محکمش بهم گفت خسته نباشی استاد !
ازش تشکر کردم خیلی از این رفتارش خوشم اومد . برگشتم این طرف که چشمم به یکی از اون چهار نفر افتاد که میخواستن شعبون خان رو بکشن . دنبال شعبون خان اومده بود . دیدم دیگه نامردیه . صبر کردم تا یه ساعتی گذشت و اون یارو از خونه رفت بیرون . منم معطل نکردم و رفتم پیش شعبون خان و سلام کردم و واستادم .
جواب داد و دست کرد یه دو تومنی در آورد و گرفت جلوی من که گفتم شعبون خان واسه پول نیومدم اینجا . یه دفعه نوچه اش بلند شد و گفت دست شعبون خان برکت داره بگیر و برو دنبال کارت .
شعبون خان بهش اشاره کرد که بشینه ، بعد به من گفت چی میخوای پسر جون ؟ جریان رو آروم در گوشش گفتم و رفتم سر کارم . اونام ده دقیقه یه ربع بعد بلند شدن و رفتن . خیالم راحت شد که کاری رو که از دستم بر می اومد انجام دادم .
اینجای سرگذشت که رسیدیم ، آقای هدایت نگاهی به من کرد و گفت بهزاد جون ، تو این دنیا از آدمها فقط خوبی می مونه ویه بدی . یه یاد نیک و یه یاد زشت . بعد بلند شد و رفت از گنجه ویولن ش رو درآورد و شروع کرد به کوک کردن و گفت این همون آهنگی که اولین شب تو لاله زار ، جلوی مردم زدم . حالا واسه تو میزنم . شاید بعد از اینکه شنیدی یه یادی از رضا خدابیامرز بکنی . روحش شاد .
بعد ویلن رو گذاشت زیر چونه اش و آرشه رو کشید روی سیم ها که ناله ساز بلند شد اما واقعا قشنگ ویلن میزد . هم اون قشنگ میزد و هم آهنگ بسیار زیبا و سوزناکی بود رفتم تو خودم . نمیدونستم الان تو دوره سرکیس و هاسمیک و شعبون و رضا هستم یا تو زمان فرنوش و فریبا و کاوه !
داشتم از موسیقی لذت می بردم که صدای هق هق گریه هدایت با ساز همراه شد .دلم نمی خواست که این قطعه موسیقی رو از دست بدم اما دیدن گریه یک پیرمرد تنها و گویا دل شکسته هم دلی می خواست که من نداشتم .
بلند شدم و با یه خداحافظی زیر لب از اتاق بیرون اومدم .
نزدیک ظهر بود که رسیدم خونه ، طبق معمول دو تا تخم مرغ درست کردم و خوردم گفتم یه چرتی بزنم و عصر یه سر به فرنوش بزنم .
دراز کشیدم و رفتم تو فکر آقای هدایت . بیچاره خیلی بدبختی کشیده بود . به خودم و زندگیم امیدوار شدم . کم کم چشمهام گرم شد .
نفهمیدم چه صدایی تو خیابون اومد که از خواب پریدم . هوا تاریک شده بود . چراغ رو روشن کردم و نشستم . اتاق سرد شده بود اما حال اینکه بخاری رو روشن کنم نداشتم . ساعت رو نگاه کردم . پنج بود . بلند شدم و رفتم حموم .
کمی حالم بهتر شد . داشتم لباس میپوشیدم که در زدن . پرسیدم کیه ؟
کاوه – منم ، وا کن .
-صبرکن یه چیزی تنم کنم ، لختم .
کاوه –همین شرم و حیات دل منو برده !
-گم شو ! یکی از اونجا رد میشه و میشنوه زشته .
کاوه – از خدا پنهون نیست ، چرا از خلق خدا پنهون کنیم ؟ واکن این در بی صاحاب رو
با خنده در رو واکردم .
کاوه – به به شادوماد . ببینم کف پاهاتو خوب سنگ پا کشیدی ؟ آقای ستایش گفته از دامادی که کف پاش مثل پای شتر کثیف و پینه بسته باشه خوشش نمی آد .
-بیا تو دم در این قدر چرت و پرت نگو آبروم رو جلو همه بردی !
اومد تو رفت سر کتری رو بخاری .
کاوه –اه چایی ت چرا براه نیست ؟
کتری رو آب کردم و بخاری رو روشن .
کاوه – مژده مژده !
-چه خبر شده باز ؟
کاوه – مادر زنت میخواد تو رو ببینه ! بلند شو ، یالله !
-مگه از خارج برگشته ؟
کاوه – بعله ، خیلی هم دلش می خواد تو رو ببینه .
-کی ؟ کجا ؟
کاوه – همین الان ، رو تخت مرده شور خونه !
-لال بشی پسر راستی برگشته ؟
کاوه – فعلا نه ، هنوز برای زندگی وقت داری .
-گفتم ! اون حالا حالاها نمیاد . داره کار اقامتش رو درست میکنه .
کاوه – جدی برات یه مژده دارم .
-گم شو !
کاوه – امشب دعوت داریم ، خونه ژاله .
-از بس شوخی میکنی آدم هیچکدوم از حرفهاتو باور نمیکنه .
کاوه – جان بهزاد راست میگم ژاله و فرنوش و چند تا از دوستهای دانشکدشون رو دعوت کردن خونه ژاله اینها منم فرستادن دنبال تو پاشو کم کم حاضر شو بریم .
-جون من راست میگی ؟
کاوه – تو تا حالا از من دروغ شنیدی ؟
-اصلاً خوب شد حموم کردم ها !
کاوه – بپوش بریم . بخاری رو یادت نره خاموش کنی .
-حالا زود نیست ؟
کاوه- چه زودی داره ؟ مهمونی ساعت پنج بوده ، الان پنج و نیمه ، تا برسیم اونجا میشه شش.
بلند شدم و لباس پوشیدم و گفتم :
-بریم دنبال فریبا ، گناه داره ، تنهاس . راستی حال مادرش چطوره ؟
کاوه – الحمدلله خراب!
-کاوه !
کاوه – یعنی شکر خدا خراب !
-زبونت لال شه .
کاوه – خب حرفم رو عوض کردم دیگه !
-بیسواد کلمه خراب رو باید عوض میکردی . حالا بریم دنبال فریبا یا نه ؟
کاوه – نه بابا اون طفل معصوم الان دل و دماغ نداره که بیاد مهمونی .
-بگو نمیخوام با خودم ببرمش که نفهمه تو چه ابلیسی هستی ! میخوای اونجا راحت باشی بی مزاحم !
کاوه-بفرمایید بریم الهه پاکی ! دیر میشه !
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم تو راه بهش گفتم :
-دست خالی میریم بد نیست ؟ کاشکی یه گلی چیزی می خریدیم .
کاوه – من نمی فهمم ! پسر اوناسیس اینقدر که تو ولخرجی می کنی ، نمیکنه ! گل چیه ؟
-راست میگن آدم هر چی پولدارتر میشه ، خسیس تر میشه ها !
کاوه – اصلا من حاج جبار ! خونه دختر خاله من مگه نیست ؟ نمیخواد چیزی بخریم .
-به جهنم .
ده دقیقه بعد رسیدیم و پیاده شدیم .
کاوه – بهزاد ، رفتیم تو کفشهاتو در نیاری ها !
-بخدا کاوه یه چیزی بهت میگم ها !
در زدیم و رفتیم تو خونه . خونه ژاله ، خونه خاله کاوه هم یه خونه خیلی بزرگ بود .
-کاوه ، انگار پولدار شدن هم اپیدمی یه ! یکی که تو فامیل پولدار میشه ، به بقیه هم سرایت میکنه و پولدار میشن !
کاوه – آره ، من در این مورد خیلی مطالعه کردم . درسته . مثل بدبختی میمونه مثلا خودت . تو که بدبختی تمام دور و وری هات رو هم بیچاره می کنی !
-شد من یه چیزی بگم تو زود جواب ندی ؟
کاوه – بریم تو بابا . حالا همه فکر میکنن اینجا واستادیم با هم ماچ و بوسه بازی می کنیم .
داشتیم می خندیدیم که در راهرو واشد و فرنوش و ژاله به استقبالمون اومدن .
ژاله – خوب شما دو تا جورتون جوره مثل لیلی و مجنون می مونید دو تایی اینجا چیکار می کنین ؟
کاوه – بیا ! نگفتم ؟
بعد رو کرد به ژاله و فرنوش و گفت :
-تقصیر من نیست بخدا ! این بی حیای خیر ندیده تو تاریکی پرید و منو ماچ کرد .
همه زدیم زیر خنده و با هم رفتیم تو .
فرنوش – حالت چطوره بهزاد ؟ چرا اینقدر دیر کردی ؟
-کاوه تازه ساعت پنج و نیم بود که اومد دنبال من تا حاضر شدم شش شد .
فرنوش – صبح کجا بودی ؟
-چطور مگه ؟ اومده بودی اونجا ؟
فرنوش – نه ، تلفن زدم به صاحب خونه ت گفت رفتی بیرون .
-یه سر رفته بودم پیش آقای هدایت .
فرنوش – بیا ، میخوام با دوستام آشنات کنم .
تازه وارد سالن شدیم از دم در کاوه داد زد .
-سلام به همگی . بچه ها دو تا ماچ اضافی کسی نداره بده به من ؟ واسه مریض می خوام !
یکی از پسرها گفت :
-من دارم ، نسخه آوردی ؟
کاوه – با دفترچه بیمه نمیدی ؟
پسر – نه !
کاوه – پس قربونت آزاد حساب کن ، بده ببرم .
همه زدن زیر خنده و شروع کردن به خوش و بش کردن با ما . هر کسی رو معرفی می کرد انگار همه شون ما دو نفر رو می شناختن .
یکی می گفت من پروانه ام ، یکی می گفت من مسعودم . یکی می گفت من سودابه ام خلاصه حسابی شلوغ شده بود که کاوه گفت :
-چه خبرتونه ؟ سرسام گرفتم ! صد رحمت به حموم زنونه ! مگه سنگ پا گم شده که این قدر هوار میزنین ؟ باز دو تا آدم حسابی دیدین دست و پاتون رو گم کردین ؟
همه زدن زیر خنده کاوه در گوش من گفت :
-خره ! انگار یخ م گرفت ! ببین دارن واسه من غش و ضعف میرن ! بعد گفت :
-خب شماها خودتون رو معرفی کردین . حالا بذارین مام خودمون رو معرفی کنیم دیگه .
یکی از دخترها گفت :
شما که احتیاج به معرفی ندارین .
کاوه – میدونم من آقا کاوه معروفم .آفرین به تو دختر اسمت چیه ؟
-پونه
کاوه رو کرد به من و گفت :
بهزاد جون اسم این پونه خانم رو یادداشت کن که فردا مامانم رو بفرستم در خونه شون خواستگاری .
صدای جیغ دخترهای دیگه بلند شد که اعتراض کردن .
کاوه – هول نزنین به همتون میرسه .
دوباره همه خندیدن .
کاوه- برای آشنایی بیشتر باید عرض کنم قد : برت کنستر ، صدا : آلن دلون ، هیکل : آرنولد ، جذابیت: چارز برانسون ، چشم و ابرو : سوفیا لورن ، لب و دهن : عشرت لب قلوه ای ، مو: یول براینر ، تناسب اندام : کریم عبدالجبار، نمک که نگو ، یه گوله نمکم !
یواش در گوشش گفتم :
اخلاق : رند جگر خوار !
کاوه –متقاضیان محترم پس از اطمینان از واجد شرایط بودن با در دست داشتن شناسنامه به یکی از باجه های پستی مراجعه کنن .
همه براش سوت کشیدن دوباره در گوشش گفتم :
-واسه همین نمی خواستی فریبا رو با خودت بیاری ؟
یکی از دخترها گفت :
-بهزادخان چی در گوش کاوه خان میگین ؟
کاوه – مرتیکه چش چرون هیز میخواد همین جا دم در منو قر بزنه ، به شماها چیزی نرسه !
یه سقلمه زدم تو پهلوش ! خلاصه رفت وسط سالن و همه رو جمع کرد دور خودش و گفت :
-بچه ها همه دو انگشتی کف بزنین تا یه چیزی براتون بخونم .
همه هورا کشیدن و کاوه نشست رو زمین و همه دورش نشستن .
کاوه –
در خونه تونو دق دق میزنم
مثه پینوکیو لق لق میزنم
مثه کفتر چاهی بق بق میزنم
مثه سگ تو کوچه وق وق میزنم
یه تیکه نون خشک سق سق میزنم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x