رمان از کفر من تا دین تو پارت 42

 

_چرا.. اگر چیزی میدونی به منم بگو.. کاری کرده؟! مگه چقدره دیدیش! به نظر دختر بدی نمیاد.
سوال های پی در پی خاتون و سکوت سروش که چندان جالب نمیومد..!
_همینطوری میخواستم ببینم آدم درستی یا نه..

هوم.. تو که راست میگی!.. از کی تاحالا درستی نوکر کلفتای من برات مهم شده!؟
چرا هر کس و دورو برم میدیدم نظرشون روی دختره جلب میشد!؟ هرچند با خودم که رودرواسی نداشتم برای خودمم جای سوال داشت.

میرم داخل و با دیدنم متعجب نگاهم میکنن.. عادت به دیدنم توی این مکان ندارن.
_راحت باشین، میتونم با نگاه کردن همراهیتون کنم.
سروش پوزخندی میزنه و حینی که لیوانم و از روی میز برمیداره و میده خاتون تا بزاره تو ماشین میگه..
_خسته نشی سلطان.. میخوای بگم یکی بیاد مشت و مالت بده؟

آره.. مثلا همون دختری که دنبال جا و مکانشی.. همشون از کاراشون منظور دارن و پشتش منظوری خوابیده.
هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره. یکی درخواست شغل داره، یکی برای ثروتم نقشه کشیده یکی برای قدرت جلو میاد ووو الی آخر..

شدم نردبون طمع آدم های اطرافم و هر کی از راه میرسه.
فکر کرده اگه نصفه شبی از سرو کولم بالا بره و دست هاش و روی تنم بلغزونه میتونه جایی برای خودش اینجا دست و پا کنه.

نگاهم و میچرخونم و به دستگاه قهوه ساز میدم.
_خاتون یه قهوه بریز..
دلخور ازم رو برمیگردونه و یه سه تا فنجون میزاره توی سینی..
_تا جایی که یادم میاد همین دو روز پیش بود جنابعالی قهوه های منو قابل ندونستی.

تکیه میدم به عقب و سیگاری از داخل جیبم در میارم.
_چاره چیه.. دیگه دختره رو که رد کردی رفته.
خاتون چشم غره ای بهم میره و با گفتن..
_فردا که کلا رفتش اونوقت دست به دامن من میشی و منم برات طاقچه بالا میزارم.

چرا هر دفعه بهم گوش زد میکرد رفتنشو!؟ چرا اصلا باید مهم باشه!
کنجکاوی سروش کم کم داره آزار دهنده میشه..
_فقط دو روز دیگه اینجاست؟ داره میره!

#سمی…سامانتا

صبح با صدای گرفته و پلک های متورم خسته و بی انگیزه تر از همیشه چشم توی اتاق موقتم باز میکنم.
گوشی با آلارم اخطار شارژ و خاموشی کنار دستم روی بالشت افتاده بود.

خیلی تحملم بالا بود که با دیدن استوری هاو تصاویرشون با لایو هایی که با سرخوشی و بی خیالی گرفته بودن گوشی رو توی دیوار نکوبیده بودم.
چه سخته که فکر کنی براشون مصداق مثل نه خانی اومده و نه خانی رفته، بوده باشی.

حتی با مردن هم اینجوری آدم ها رو نمیشه کنار گذاشت که ما دور افتاده بودیم..
نمیدونم مقصر اصلی کی بود ما یا اونا ولی حداقل من هیچ وقت نارو زدن و بلد نبودم اونم به آدمایی که یه زمانی نزدیک ترین کسانم بودن.
سرو صورتم و آب میزنم و برای ورم پلک هام نمیدونم چه غلطی بکنم کمی مداد سیاه میکشم توش شاید بتونه کمی پوشش بده چی رو!.. خدا میدونه.
سر خودمونو با رنگ و لعاب های ظاهری کلاه میزاریم یا مردمو!؟
لباس هارو تن میکنم و خودکار میرم طرف عمارت.

اصلا دل و دماغ ندارم و امیدوارم صاحب اعصاب داغونش بهم گیر نده که یا میزنم زیر گریه یا یه باره میشورمش پهنش میکنم جلو آفتاب.
هنوز پا نزاشته روی پله اول که صدای داد یکی رو میشنوم.. مهمون دیشبشون داره با لباس ورزشی از چند متری هوار میکشه و میاد این طرف..
_هی دختر.. واستا کارت دارم.

خدا بخیر کنه..
دست توی جیب هام میکنم تا کمتر احساس سرما توی تنم بشینه.. خودآزارم دیگه وگرنه پوشیدن یه ژاکت رو به خودم سخت نمیگرفتم.
این روزها احساس میکنم ضعیفتر از همه ی وقت های دیگه ام خورد و خوراک و خواب خوبی ندارم در حالی که همه چیز برام مهیاست.

چشم هاش و میشناسم حتی سوال و جوابی که توشون نشسته، شبیه نگاه خودم امروز توی آینه ست..
با هر دو دوتا چهارتایی که تو مغزش داره انجام میده نمیتونه حضور منو اینجا هضم کنه.. حقم داره.

قدم هاش و آهسته کرده و روبه روم دست به کمر می ایسته.. نگاهش هنوز داره تمام منو زیرو رو میکنه و بلاخره میگه ..
_نگو که نشناختیم!
_چرا اتفاقا حافظه ام رو مثل غرورم پشت درهای اینجا جا نزاشتم.

دستی دور دهنش میکشه و نفسش و رها میکنه..
_پس واقعا خودتی.. میتونم بپرسم اینجا چیکار میکنی؟!
شونه ای بالا میندازم و بی تفاوت به وجود ناآرومم جواب میدم..
_کار..

پوزخندش اعصابم و تحریک میکنه.. سردمه و سر صبح کله سحر هیچ حوصله بازجویی هاش و ندارم.
_از کی تا حالا دکترا برای تمیز کاری میرن خونه های مردم.
بینگو.. از همون دیشب که مات صورتم شد و رنگ نگاهم و دید فهمیدم متاسفانه اونم عین من حافظه خوبی داره البته برعکس دوستش..
راهم و به طرف بالا کج میکنم و میگم..
_کار که عار نیست..

هم قدم با من راه می افته و انگار دست بردار نیست.
_خودت هم میدونی داری چرت و پرت جواب میدی.. اگر حتی یک درصد هم بگیریم که پروانه اطباییت باطل شده آخرش باید آمپول زن میشدی نه کلفت عمارت دادفرها.

استپ میکنم که پله ای بالاتر از من می ایسته و نیم قدمی عقب گرد میکنه تا تفاوت قدیمون کمتر بشه.
با دو انگشت چشم هام و ماساژ میدم و به جهنم که مدادشون پخش میشه..
_ببینید آقای هرکی که هستید.. شما نمیتونی برای کسی تعیین تکلیف کنی چیکار کنه و به تمسخر بگیریش.
خیلی از اینجا بودنم ناراحتی همین الان میرم شرم و کم میکنم.

چشم های جمع شده اش روی صورتم میچرخه و من میتونم از پشت سرش نگاه خیره یه مرد دیگه رو از بالکن عمارت روی خودمون ببینم.
لعنتی زیر لب میگم که مطمئنا شنیده و با تعقیب نگاهم به پشت سرش به مردی میرسه که داره از بالکن خارج میشه.

دنبالم نمیاد ولی صداش و به گوشم میرسونه..
_فعلا باهم کار داریم خانوم.. بهتره جواب درست و حسابی به ظهورت وسط عمارت پیدا کنی وگرنه عاقبت خوبی در انتظارت نیست.
دوست داشتم اون انگشت وسطی خوشگله مورد علاقه مریم و تو چشماش فرو کنم ولی حیف که جراتش و نداشتم و شاید اون مرد عملی حرکت و نشونم میداد کسی چه میدونه چطور آدمایی بودن.

خب ناشکری کردم و حالا به جای یک عوضی دوتا عوضی رو باید ترو خشک میکردم.
دیگه تو نبود خاتون هم میدونم چیکار کنم و میز صبحانه رو برای دو نفر میچینم و خدا رو شکر انگار امروز از دنده راست بلند شده و نگفت بیار بالا.

برعکس بازجویی یک ساعت پیشش که انگار جاسوس گرفته به کل سر میز وجودم و نادید میگیره و در عوض احساس میکنم رئیس نگاهش بیشتر از هر وقتی روم وزن داره.
بلاخره هر دو بعد صبحانه آلا گارسون کرده و کت شلوار پوشیده میزنن بیرون و من میشینم سر جاشون و نفس راحتی میکشم.
_آره دیگه یکی کمت بود شدن دوتا.. چندتا چندتا سرویس میدی!

یکه خورده از تنها نبودنم از خودم بیرون میکشم و به طرف صدا میچرخم.
خداییش هرکس بگه از من شاکی، حالا یا مالش و خوردم یا ضربه ای بهش زدم و میتونم هضم کنم الا این آدمی که انگار از روز اول چشم دیدن منو نداشت.

بی محل به ژست طلبکار و حال بهم زنش بلند میشم میز و سرو سامون بدم.
_چیه حرف حق تلخه مثه ته خیار؟ بهت برخورد چیزی نداری بگی!..
لیوان ها رو برمیدارم و هینی که دارم میرم طرف آشپزخونه میگم..
_نه عزیزم ندارم.. جواب ابلهان خاموشیست، منم اصلا حوصله کل کل با یک ابله و ندارم.

میرم داخل به امید اینکه رفته باشه ولی بدبختانه هنوز مثل کلنگ سر جاش ایستاده و منتظر برگشت من تا رو اعصابم بره.
_بلاخره باید نونت چربتر بکنی بخوری، خشک و خالی و کلفتی از گلوت پایین نمیره..
نفس عمیق.. بیشتر عمیق .. فایده نداره.. ریه هام دارن فحشم میدن.

برمیگردم طرفش و نگاه تحقیر آمیزی سرتاپاش و میکنم.
_سرو ریخت که.. نه نداری.. دست و پاهاتم از خودت جلوتر شلنگ تخته میندازن کلا هیکل صفر..
ولی عوضش هرچب نداری زبون داری مثه نیش افعی همه رو میگزی..

چندش وار صورتم و جمع میکنم و با لحن بدتر از خودش ادامه میدم..
_قشنگ سوختیا بدم سوختی، همچین تا اون ته مها جز خورده، بوش که اینجا رو برداشته ..
آره جونم… میتونم و میکنم.. میتونی و بکن.. قبل من اینجا بودی اندازه دهنت نوکر دم درش بود بهتره همون و هضم کنی از کفت نره ..
گنده ترش تو رو خفه میکنه، آخرش از حرص و حسادت حناق میگیری.

یه لحظه برای اشک جمع شده توی چشم هاش دلم سوخت ولی بد روی اعصاب و روانم رفته بود و وقتش بود بتمرگه سر جاش..
بقیه ظرف هارو برمیدارم و میرم طرف آشپزخونه که…

باصدای بلند شکستن شیشه سریع سرم و میدزدم.. یک واکنش غیر ارادی.
با همون حالت خمیده به پشت برمیگردم و قیافه فاتح وفا رو روی تیکه های خورد شده یکی از شمعدون های عزیزکرده و وسواسی خاتون میبینم.

گیج و مات با دهان باز، نگاه نامفهومم از روی وفا و باقیمانده شیشه ها رد میشه..
_خدای من.. چیکار کردی؟!
متعجب به اطراف نگاه میکنه و با بی خیالی میگه..
_من؟.. من کاری نکردم تو بودی، نکنه میخوای بندازی گردن من!

 

4.8/5 - (17 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x