رمان اقیانوس خورشید پارت 8

_نه قبلی بهتر بود .

کتی شانه ای بالا انداخت و رو به فروشنده گفت

_پس اون قبلی رو بدید .

***

ویالن را آن طور که گفت در دست گرفتم و آرشه را روی سیمها کشیدم .

خدای من عجب صدای گوش خراشی !

_وای خدا کر شدم !

بلند خندید ، به قهقهه ی مردانه اش خندیدم .

_برای اولین بار بد نیست !

_کجا بد نیست ! خودم کر شدم .

_باور کن منم بار اول اوضاعم بهتر از این نبود ، بعدا بهتر می شه .

_خدا کنه .

_خوب برا امروز کافیه .

_ممنون که وقت گذاشتین .

_وظیفست .

برخاستم و وسایلم را جمع کردم .

_نفس خانوم ؟

برگشتم و به سیاه دوستداشتنی نگاهش خیره شدم .

_بله ؟

_راستش … نمی دونم چطوری بگم ، خب …

بسته ی کوچک سفید رنگی را مقابلم گرفت ، از تعجب ابرویم بالا رفت ، برای من کادو خریده بود ؟

_این برای شماست !

سعی کردم حس ذوق زدگی ام را پنهان کنم .

_برای من ؟ به چه مناسبت ؟

سرش را پایین انداخت ، فرداد خجالت می کشید ؟!

_خب فردا عیده … شما بذار به حساب عیدی … یه عیدی از طرف معلمت !

بسته را گرفتم و تشکر کردم ، سخت بود ظاهر موقرم را حفظ کنم در حالی که بند بند وجودم دلم می خواست بالا و پایین بپرم .

_عیدت مبارک باشه خانوم !

چقدر لفظ خانوم به دلم نشست ، تا حالا نشنیده بودم یعنی ؟

از کتابخانه بیرون زد و من را با هزار فکر و خیال تنها گذاشت ، خودم را روی مبل وسط قفسه ی کتابها انداختم و جعبه ی کوچک را در دست چرخاندم ، حس و حالم عجیب بود ، انتظار داشتم تکانی بخورم و از خواب بیدار شوم ، مگر می شد واقعی باشد ؟

عیدی فرداد به من ! به حق چیزهای نشنیده !

آرام و با دستی لرزان جعبه را باز کردم ، انگار که یک شئ مقدس باشد .

گردنبند ظریف را میان انگشتانم گرفتم ، شبیه یک ویالن کوچک بود ، تمام حس خوبی که داشتم را در لبخندم ریختم و لب زدم .

_ممنون فرداد !

جعبه را برداشتم تا گردنبند را داخلش بگذارم که متوجه یک کاغذ کوچک درون جعبه شدم .

ضربان قلبم بالا و بالاتر رفت ، با دو انگشت کاغذ را بیرون کشیدم و تای آن را باز کردم .

” و من نت به نت … می نوازمت ”

***

_آی اهل منزل کجایین ؟ مردم از گرسنگی ؟ صبحانه کو ؟ مثلا امروز تولدمه ، هیچکی محلمو نمی ذاره ، این چه وضعیه ؟

صدای کامدین از طبقه ی پایین می آمد ، صبح زود ، زودتر از همه بیدار شده بود و مثل یک پسر بچه غر می زد .

تختم را مرتب کردم و لباس راحتی پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم .

در اتاق کتی باز بود ، روی تخت با زبانی کج بین دندانهایش ، ناخن پایش را لاک میزد ، خواستم بترسانمش اما دلم نیامد تمام دقتی را که به خرج داره خراب کنم ، آرام در زدم و سلام کردم .

سر بلند کرد با لبخند جواب داد .

_سلام نفسی ، صبح به خیر .

_صبح توام بخیر .

_ممنون ، میگم مهمونا عصری ساعت چند میان ؟

_شاید 6 و 7 .

_شام رو ماهرخ جون تدارک دیده ؟

_نه بابا بیچاره کلی کار ریخته سرش ، بعدشم یه تنه که نمی تونه برا اونهمه مهمون غذا بپزه ، از رستوران سفارش دادیم .

_کار خوبی کردین ، گناه داره ، این چند روزه حسابی خسته شده .

کتی_راستی وقتی خواستی حاضر بشی بگو بیام با هم آرایش کنیم .

_باشه ، من می خوام برم صبحانه بخورم ، توام میای ؟

_لاکم خشک بشه میام ، تو برو .

سری تکان دادم و به طبقه ی پایین رفتم ، عمو و زن عمو وکیانوش هنوز بیدار نشده بودند ، کامدین پشت میز آشپزخانه نشسته و دستانش را زیر چانه گذاشته بود .

_صبح بخیر پسر عمو جان ، چقدر سر و صدا می کنی اول صبحی .

در حالی که خمیازه می کشید غر زد .

_هیچ کس به فکر من نیست ! مردم از گشنگی .

با خنده به طرف یخچال رفتم و کره ، مربا ، نان و پنیر و گردو را به همراه یک لیوان شیر روی میز چیدم .

_فقط کافی بود در یخچال رو باز کنی تا از گشنگی نمیری .

موذیانه خندید .

_خودم بیارم که دیگه مزه نمی ده !

_ای تنبل .

_تنبل چیه ؟ من همین نیم ساعت پیش دنیا اومدم ها !

جلو رفتم و کره و مربا را از روی میز برداشتم ، با تعجب خیره به دستانم شد .

_چیکار می کنی ؟

اخمی مصنوعی تحویلش دادم .

_بچه ی یک روزه که کره مربا نمی خوره !

با خنده شیشه ی مربا را از دستم گرفت .

_بگیر بشین اینقدر منو اذیت نکن دختر .

رو به رویش نشستم ، یک لقمه کوچک گرفت و به من داد و خودش مشغول نوشیدن شیر شد .

_نفس …

سر بلند کردم ، به محتویات لیوانش چشم دوخته بود .

_چیه ؟

_خب … راستش نمی دونم چطوری بگم .

_چی رو ؟

_ببین … من … من نمی خواستم تولدمو جشن بگیرم … یعنی …

_یعنی چی ؟ چرا نمی خواستی ؟ درست حرف بزن ببینم چی می گی ؟

_خب آخه تو … یعنی پدربزرگت …

متوجه منظورش شدم و به چشمان دریایی اش لبخند زدم .

_کامدین ، من خیلی خوشحالم که تولدتو جشن گرفتی ، باور کن روحیه ی منم عوض می شه .

_به هر حال من شرمندتم ، اصرار کتی و کیا بود .

_دیگه از این حرفا نزن ، ناراحت می شما !

زن عمو خوابالوده وارد آشپزخانه شد .

_سلام بچه ها ، شما کی بیدار شدید .

_سلام زن عمو ، من یه ربعی می شه اما کامدین انگار کله سحر بیدار شده اومده بود توی آشپزخونه از گرسنگی داد و بیداد راه انداخته بود !

زن عمو_وا ! اینهمه غذا توی یخچال هست پسرم .

کامدین_کسی نبود بیاره بذاره جلو دستم !

زن عمو سری به تاسف تکان داد و رو به من گفت .

_میبینی چی بزرگ کردم ؟

عمو که تازه وارد آشپزخانه شده بود پرسید .

_چی بزرگ کردی ؟

کامدین _منو ! این پسر دست گل شاخ شمشادتونو که ماشاا… تا نداره دخترا می بینن پس میوفتن .

همانطور که از خودش تعریف می کرد برخاست و در یکی از کابینتها را باز کرد چیزی برداشت و به طرف گاز رفت .

زن عمو با تعجب پرسید .

_داری چیکار می کنی ؟

کامدین_دارم واسه خودم اسفند دود می کنم که چشم نخورم !

بعد اسفند را دور سر خودش چرخاند و پشت چشمی نازک کرد .

_بترکه چشم حسود و بخیل و …

عمو یوسف_ببین پدر سوخته اول صبحی چه فیلمی در میاره ! پاشو بیا بیرون کارت دارم ، اینقدر ادا اصول نریز بچه .

بعد از صبحانه از آشپزخانه بیرون آمدیم ، عمو یک جعبه ی کادوی بزرگ به کامدین داد .

_بفرما پسرم ، تو که مارو دعوت نکردی ، کادوتو الان بگیر که ما برا ناهار و شام داریم میریم تهران خونه ی مهندس رادپور .

کامدین جعبه را گرفت .

_ممنون بابا زحمت کشیدی .

کادو یک دست کت شلوار اسپرت سرمه ای رنگ شیک و گرانقیمت بود .

زن عمو_امشب خواستی اینو بپوش فدات بشم .

کامدین دست روی چشمش گذاشت .

_چشم مامان گلم ، خیلیم ممنون ، واقعا قشنگه .

و رو به من ادامه داد .

_بابا حافظه ش خوبه ، اینو یکی دو ماه پیش دیده بودم خوشم اومده بود .

عمو_مبارکت باشه پسرم ، اینشاا… کت شلوار دامادیت !

کامدین موذیانه خندید .

_اینشاا… ، اینشاا… ، به امید خدا ، خدا از دهنتون بشنوه !

زن عمو_پسر تو از کی اینقدر بی حیا شدی ؟

کامدین چشمکی به مادرش زد .

_از وقتی عروسو پیدا کردم !

عمو و زن عمو تقریبا هردو با هم جیغ زدند .

_چی ؟

کامدین خندید و به طرف پله ها فرار کرد .

عمو_وایسا ببینم چی میگی ؟ کی ؟

کامدین که پله ها را یکی در میان بالا می رفت بلند گفت .

_الان بگم مزه اش می ره !

زن عمو که از شنیدن یک جواب درست حسابی نا امید شده بود دستی به صورتش کشید و بامزه گفت .

_خله به خدا !

***

کتی جلوی آینه نیم خیز شده بود و با دهانی باز ریمل می زد ، سرش با بیگودی اندازه ی توپ بسکتبال شده بود .

من هنوز درگیر اتو کشیدن موهایم بودم ، یک ساعتی از شروع کار می گذشت و هنوز نیمی از موهایم باقی مانده بود .

کتی کار ریملش تمام شد و با یک اتوموی دیگر به کمکم آمد .

_ماشاا… خرمن مو !تا دو ساعت دیگه هم تموم نمی شه که !

_پشیمون شدم به خدا کتی ، کاش همونطوری فر می ذاشتمش .

_نه بابا یه تنوعیه ، تازه خیلیم بهت میاد ، الان منم کمکت می کنم زودی تموم شه ، خیالت راحت .

حدود نیم ساعت بعد کار موهایم تمام شد ، وقتی به خودم نگاه کردم دیدم ارزش اینهمه زحمت را داشت .

کتی_همینطوری باز بذار موهاتو ، خیلی ناز شده .

من_آره حیفه بعد از اینهمه زحمت ببندمش .

کتی دست به سینه کمی به صورتم خیره شد ، انگار داشت برای آرایش صورتم نقشه می کشید .

_خودم آرایشت می کنم !

دقیقا داشت برای آرایشم نقشه می کشید ! عاشق آرایش کردن دیگران بود و البته ماهرانه هم کارش را انجام می داد .

کمی لوازم آرایشش را زیر و رو کرد و بعد مشغول آرایشم شد ، چون رو به رویم ایستاده بود ، آینه را نمی دیدم ، برای همین نیم ساعتی که آرایشم می کرد از خودم بی خبر بودم .

بعد از اتمام کارش تا خواستم به آینه نگاه کنم جیغ کشید .

_نه نه نه ! اول پاشو لباستو بپوش !

برخاستم و با خنده لباسم را از روی تخت برداشتم و کفش قرمز و مشکی پاشنه دارم را پا کردم

_حالا اجازه هست خودمو ببینم ؟

کتی که هیجان زده دستانش را مقابل دهانش گذاشته بود و با تحسین نگاهم می کرد ، سری به نشان تایید تکان داد .

جلوی آینه ایستادم و سر تا پا خودم را بر انداز کردم ، جا خوردم ، این بهترین حالتی بود که تا به حال از صورت و قیافه ی خودم دیده بودم ، موهای همیشه فرم صاف و ساده تا گودی کمرم را می پوشاند و فقط با یک گل کوچک مشکی در یک طرف سرم کمی جمع شده بود .

چشمانم آرایش ملایمی داشت و به یک خط چشم نازک و کمی ریمل ختم می شد ، اما رژ لبی که کتی برای من انتخاب کرده بود لبم را به چشمگیر ترین نقطه ی صورتم تبدیل می کرد .

سرخ ! درست همرنگ لباسم .

و در آخر ، آن ویالن کوچک طلایی رنگ ، دور گردنم !

کتی را دیدم که درست پشت سرم ایستاده بود و به آینه نگاه می کرد لباس آبی خوش دوختش را به تن داشت .

کتی_شبیه پرنسسها شدی نفس .

من_توام مثل فرشته ها شدی !

خندید و بغلم کرد و بعد سریع از من جدا شد .

_بدو بریم تا ابراز احساساتم کار دست آرایشت نداده !

خندیدم .

دست در کمرم انداخت و دو نفری از اتاق خارج شدیم .

پایین سر و صدا بود ، تعدادی از مهمانهای کامدین آمده بودند ، از پله ها پایین رفتیم .

کامدین بین جمعی از دوستانش که نمی شناختم ، می گفت و می خندید .

کت شلوار سرمه ای شیکش هارمونی زیبایی با چشمانش به وجود آورده بود و باعث می شد بین جمع دوستانش بدرخشد .

با شاهرخ – پسر بزرگ عمه نسترن – و همسرش مهناز احوال پرسی کردیم و کتی که در مورد اوضاع بارداری شیده می پرسید نزد آنها ماندگار شد .

آرام آرام از آنها دور شدم و جایی کنار آبنمای بزرگ گوشه ی سالن ایستادم ، فکرم مشغول این بود که فرداد هم می آید یا نه !

مگر می شد نیاید ؟ کامدین بعد از سبحان صمیمی ترین دوستش بود !

در همین فکر ها بودم که دیدم کامدین از دوستانش جدا شد ، می خواست به طرف شاهرخ و مهناز برود که چشمش به من افتاد و یکباره متوقف شد ، اخمی توام با لبخند تحویلم داد و راه به سویم کج کرد .

_تولدت مبارک پسر عمو جان !

انگار نفهمید چه گفتم ، پوفی کشید و زمزمه کرد .

_با اینهمه زیبایی چی کار کنم ؟

حس کردم پلکم پرید .

_چی ؟

خودش را به وضوح جمع و جور کرد و لحنش مثل همیشه شد .

_یعنی می گم اینطوری خوشگل کردی حواس ما بدبخت بیچاره ها پرت می شه ، یهو دیدی رفتیم توی در و دیوار !

خندیدم .

_خوب درویش کن اون چشاتو !

باز هم لحنش چرخید .

_من درویش کنم ، بقیه چی ؟ چشم همه رو ببندم مگه !

این پسر !

همان لحظه شروین ، شعله ، پدرام و پانته آ هم رسیدند .

کامدین باز هم روی شوخش را نشان داد

_وای بسم ا… ! جن !

اشاره ی کوچکی به پانته آ زد که به شدت برنزه کرده بود و موهایش را بلوند طلایی .

خنده ی ریزی کردم ، کامدین هم در حالی که نیشش جمع نمی شد از من عذر خواهی کرد تا به آنها خوشامد بگوید .

_نبینم تنهایی .

لبخندی به کتی زدم .

کتی_وای این چرا این شکلی شده ! آدم می ترسه !

_پانی رو می گی ؟

_آره دیگه ! قیافشو !

_هییس ! کتی شروین داره میاد اینجا .

_وا خوب بیاد به شروین چه ربطی داره ؟

_به به ، خانومای خوشگل !

کتی_وای این اون کت و شلواری نیست که شیده سوغات آورده بود ؟

شروین_تو سلام بلد نیستی دختر ؟ … چرا همونه !

کت مشکی مخمل شیکش را بر انداز کردم .

_خوشتیپ شدی شروین .

_ببین کی به کی می گه خوشتیب ، شما که می درخشی خانوم خانوما .

_لطف داری .

_راستی برای …

از پشت سر شروین متوجه ورود سبحان شدم ، سر تا پا سیاه پوشیده بود و یک پاپیون سفید به گردن داشت ، آوا باید بود و می دیدش !

قلبم برای لحظه ای کوتاه ایستاد ، پشت سر سبحان ، فرداد با قدمهای شمرده وارد مجلس شد ، کت زرشکی اسپرتی روی پیراهن و شلوار سیاهش پوشیده بود و یک کروات مشکی براق به گرد داشت ، نفسگیر ! تنها کلمه ای بود که می توانم در موردش به کار ببرم .

توقف زمان و مکانم را صدای شروین به حرکت در آورد .

_حواست به منه نفس ؟ می گم از کجا خریدی ؟

_چی … چی رو ؟

_کادوتو دیگه ، همون عطری که گفتی !

من گفتم عطر خریدم ؟ کی گفتم ؟ یعنی تا این در هپروت بودم ؟ خدا رو شکر حرفی از فرداد نزدم … شاید هم زدم ! اما نه ! قیافه ی شروین و کتی که چیزی نشان نمی دهد .

_نفس کجایی ؟

خودم را جمع و جور کردم و یک ببخشید تحویل آندو دادم و پیش چشم متعجبشان به طرف آشپزخانه رفتم .

کامدین به کانتر تکیه داده بود و با دو نفری که رو به روی او ایستاده بودند صحبت می کرد ، از کنارشان گذشتم و از یخچال یک لیوان آب خنک خوردم تا آتش درونم آرام شود .

_نفس ، خوبی ؟

کامدین برگشته بود و با نگرانی نگاهم می کرد .

_خوبم .

_خانوم خسروی ؟!

چشمم به صاحب صدا افتاد ، یکی از دو پسری که مقابل کامدین بودند ، خدایا اسمش چه بود ؟ سیاوش ؟ نه سیامک … سیامک رادپور

یک بار سر کلاس ویالن ، آشنایی نه چندان خوشایندی با او پیدا کرده بودم .

کامدین با ابروهای بالا رفته به سیامک خیره شد .

سیامک خندید .

_فکر نمی کردم خانوم خسروی فامیل شما باشه کامدین جان .

لحن کامدین به شدت جدی شد .

_دختر عموی بنده هستن ، شما چطوری ایشون رو می شناسی ؟

_دختر عموتون تشریف میارن کلاس ویالن .

کامدین_نمی دونستم شمام ویالن می زنی !

منتظر جوابی از طرف سیامک نماند ، بیشتر به نظر می رسید طعنه می زند تا سوال پرسیدن ، رو من ادامه داد .

_آقا سیامک ، همکار ما هستن و پسر دوست بابا .

خشک و جدی نگاهش کردم .

_خوش اومدید .

و رو به کامدین .

_من برم ببینم کتی کجاست .

کامدین سری تکان داد ، با عذرخواهی کوتاهی از کنار سیامک گذشتم که احساس کردم زیر لب زمزمه کرد .

_نفس !

با تمام توان سعی کردم بی توجه رد شوم .

کتی کنار سبحان ، فرداد و شروین ایستاده بود ، به طرف آنها رفتم ، فرداد که به نظر داشت با شروین احوالپرسی می کرد چشمش به من افتاد و حرف در دهانش خشک شد و بی حرکت ماند .

از قیافه ی مبهوت آن تندیس غرور لبخندی به لبم نشست ، دنبال کردن رد نگاه فرداد همه را به طرف من چرخاند ، خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد و قبل از بقیه به حرف آمد .

_سلام نفس خانوم .

سبحان_به به ! احوال شاگرد اول کلاس ؟

به هر دو لبخند زدم و سلام کردم .

کتی_کجا یهو غیب شدی نفس .

شروین با یه تای ابروی با انداخته به جای من پاسخ داد .

_تشنه بود انگار !

لبخندی زدم .

_آره !

سبحان_من نمی دو …

فرداد که تا آن لحظه فقط سکوت کرده بود میان صحبت سبحان یک عذرخواهی زیر لبی کرد و به طرف کامدین رفت .

متعجب به رفتنش خیره شدم .

***

فرداد :

مبهوت شدم ! جلوی آن همه آدم خشکم زد ، مثل یک بچه حرف در دهانم ماسید ، آخ از این پری زاده !

خرامان خرامان مثل یک شاهدخت به طرف ما می آمد ، خرمن خرمایی رنگ موهایش بر خلاف همیشه صاف و یک دست روی کمرش ریخته بود و کهربای چشمانش زیر یک آرایش ملیح می درخشید .

برای چند لحظه دلم افسار پاره کرد و نگاهم روی لبهای سرخ آتشینش ثابت ماند ، آخ از آن لبخند ریز !

خدایا روی آن پوست لطیف جایی پایین تر از گردنش چه می دیدم ؟ ویالن من را به گردن داشت ؟

همه انگار متوجه حال آشفته ی من شدند ، خدایا این دختر قصد جانم را کرده !

خودم را جمع و جور کردم و سلامی تحویلش دادم ، شروع کرد به حرف زدن با بقیه من چیزی نمی شنیدم ، دلم نمی آمد چشم از اینهمه زیبایی بردارم .

قلبم آنقدر محکم می کوبید که انتظار داشتم بیرون بپرد ، شاید اگر چند لحظه بیشتر آنجا می ماندم ، همینطور هم می شد .

عذرخواهی کردم و جمعشان را ترک گفتم و به سوی کامدین رفتم .

چشمم با دیدن سیامک – این پسرک جعلق – گرد شد .

_به به ! آقای رادپور ، همیشه به مهمونی !

او هم با دیدن من تعجب کرد .

_آقای پارسا ؟ شما اینجا ؟

کامدین با خنده روی شانه ی من زد .

_استاد و شاگرد دل خوشی از هم ندارید ؟

پوزخندی زدم ، رو به سیامک ادامه داد .

_فرداد از دوستای صمیمیه منه سیامک خان .

سیامک_امشب انگار من مدام سورپرایز می شم !

من_چطور ؟

_آخه خانوم خسروی هم دختر عموی کامدین جانه !

یاد آن روزی که سر کلاس بی شرمانه کنار نفسم لم داده بود افتادم ، کنار نفس ! نفس من ؟!

عصبانی شدم ، آنقدر که دلم می خواست سیامک را بزنم ، انگار کامدین هم همین حال را داشت ، چون فکش جمع شد .

سیامک اما بی توجه به قیافه ی ما به آهنگ گوش می داد .

_من عاشق این آهنگم !

دو سه نفری وسط می رقصیدند و دست می زدند ، او هم به جمع آنها پیوست .

_شیطونه می گه بزنم لهش کنم مردک هیز !

***

عصبانیتش هم به آدم نرفته !

پنج دقیقه بعد کامدین آن وسط معرکه گرفته بود و بابا کرم می رقصید .

آنسوی سالن نفس کنار کتی ایستاده بود ، دست می زد و می خندید ، غرق در خنده ی دندانمای شیرینش بودم ، این دختر هر لحظه بیشتر من را در شیرینی حضورش فرو می برد ، من در مقابل او منی بودم بی هیچ گذشته ی تباهی ، انگار اقیانوس معصومیتش سیاهی های وجودم را در خود غرق می کرد و غسل می داد .

کاش دل کوچک او هم برای من می لرزید … کاش !

اما با گذشته چه کنم ؟ اگر روزی سیاهی های روزهای فراموش شده و نشده ام قد علم کنند چکار کنم ؟ نفس را چکار کنم ؟

_جناب پارسا ؟

نفس ؟! روبه رویم ایستاده بود و با نگرانی نگاهم می کرد .

نمی دانم صورتم چه شکلی شده بود که پرسید .

_حالتون خوبه ؟ دوباره سرتون درد می کنه ؟

دستی به موهایم کشیدم .

_نه ، خوبم … ممنون

_آخه یهویی خیلی آشفته شدید ، من فکر کردم بازم سرتون درد گرفته ، گفتم بیام ببینم کمکی از من بر میاد ؟

نگران شده بود ؟!

_ممنون ، مشکلی ندارم .

_خدا رو شکر ، پس من با اجازه برم .

_نه !

یک قدمی را که رفته بود بازگشت و با تعجب از لحن التماس آمیزم به من زل زد .

دستپاچه شدم .

_خب … خوشحال می سم از همصحبتی با شما .

لبخندی زد و با فاصله کنارم ایستاد ، از رفتن که منصرف شد رشته کلام من هم گسست ، لال شدم !

_انگار همصحبت سکوتتون شدم جناب پارسا !

_هنوز دست از تنبیه من بر نداشتید ؟

تعجب کرد .

_من ؟ … چی ؟

تلخندی زدم

_بعد از اشتباهی که اون روز وقتی شمال بودیم انجام دادم دوباره شدم جناب پارسا !

لبخندی زد ، دلم جرئت گرفت .

_می تونم امیدوار باشم بازم اسممو از زبون شما بشنوم ؟

لبخندش عمیق تر شد .

_می تونید امیدوار باشید !

برای من و دلم ناز میکرد ! خدایا ؟

کامدین خلوتم را با نفس بر هم زد .

_خوش می گذره ؟ استاد و شاگرد اینجا هم کلاس و درسو ول نمی کنید ؟

نفس خندید .

_چه فرصتی از این بهتر ، هر کی به کاری مشغوله توام که اون وسط معرکه گرفته بودی .

کامدین_خبه حالا ! همچین میگه معرکه انگار داشتم مارگیری می کردم .

و بعد رو به من چرخید .

_یه آهنگ مهمونمون می کنی ؟

_ای بابا تو هر بار منو میبینی یاد مطربی میوفتی ؟

خندید .

_نه که حالا همشم دیمبیلی دیمبو میزنی !

نفس_قابل نمی دونید که صداتونو بشنویم ؟

به چشمانش نگاه کردم ، خوب می دانست چه بگوید !

با ابروی بالا انداخته اش لبخند زدم .

_این چه حرفیه ؟ چشم خانوم ، می خونم !

کامدین که سعی می کرد تعجبش را پنهان کند سری تکان داد و بلند رو به جمع گفت .

_بچه ها امشب موسیقی زنده داریم !

***

نفس :

با اجازه ای گفت و به طرف پیانوی کوچک آن طرف سالن رفت .

تمام سعیش را می کرد که کمتر بلنگد ، شاید چون چشم این همه آدم روی او بود ، آه مرد مغرور من !

پشت پیانو نشست ، درست رو به روی من سر بلند کرد و چند ثانیه به من خیره شد ، چرا دیگر آن سیاه خشن سرما به جانم نمی ریخت ؟

چشمانش بیمار شده بود … تب داشت انگار !

من چه ؟ اگر او تب داشت چرا من می سوختم ؟

دستانش روی پیانو لغزید ، جادوگر دوست داشتنی !

بخوان فرداد ! بخوان تندیس من ! ذره ذره وجودم تشنه ی شنیدن است .

باید دیوونگی هام و ببخشی

نگاه سرد چشمام و ببخشی

میدونم گاهی حرفام خیلی تلخه

بگو میتونی حرفام و ببخشی

داشت با من حرف می زد ؟ برای من می خواند ؟ چرا دستانم می لرزد ؟ چرا نمی توانم انگشتانم را حس کنم ؟

باید گاهی تو چشمام خیره شی تا

ببینی تا چه حد غمگین و خستم

لازم نیست به من بگی ، تمام غصه ها و رنجهایت را از پنجره ی چشمت خوانده ام مرد !

نمیدونم دخیل دلخوشیم و

به چشمای کدوم آیینه بستم

یه دنیا خاطره تو کوله بارم

من و از زندگی مایوس کرده

شبای بی چراغ زندگیم و

پر از تنهایی و کابوس کرده

تو هم مثل منی ؟ تنها ، سرما زده ، غم دیده ! تو هم به دردهای من گرفتاری و دم نمی زنی فرداد ؟

تو میتونی کنار بمونی

تو میتونی من و از نو بسازی

نگاهش را به من دوخت ، آری برای من می خواند ، این مرد با تمام غرورش برای من می خواند .

تو میتونی من و آشتی بدی با

شبای روشن ستاره بازی

تو نور روشن شبای بعدی

همون روزایی که آیینه وارن

همون روزای خوشرنگ دل انگیز

که تو آغوششون پروانه دارن

با قلب من اینکار را نکن مرد ، قلب من تحمل این همه را ندارد ، من خیلی کوچک تر از احساس تو هستم !

تو میتونی با یک لبخند شیرین

بدی های من و آسون ببخشی

میتونی به کویر خشک قلبم

تو به آهستگی بارون ببخشی

باید دیوونگی هام و ببخشی

نگاه سرد چشمام و ببخشی

میدونم گاهی حرفام خیلی تلخه

بگو میتونی حرفام و ببخشی

(آینه وار-مانی رهنما)

خدایا کمک کن نلرزم ، کمک کن تاب این احساس ناب رو داشته باشم ، خدایا به من نگاه می کند !

آخ از این چشمها !

دست از نواختن کشید ، چرا هیچکس تشویقش نمی کند ؟ همه مثل من در خلسه اند ؟

با صدای دست زدن کامدین تکان خوردم ، بعد از او بقیه هم تشویقش کردند ، من حتی قدرت اینکه دستانم را بالا بیاورم و به هم بکوبم را نداشتم ، فقط نگاهش کردم ، خیره … مبهوت !

بالاخره چشمانش را از من گرفت و سری به نشان تشکر تکان داد و به طرف سبحان و کتی رفت که نزدیک پیانو ایستاده بودند .

متوجه کامدین شدم که لبخند گنگی گوشه ی لبش جا خوش کرده بود .

_پسر عمو جان ؟ کجایی ! توی هپروت ؟

آبی چشمانش را کمی تنگ کرد .

_آهنگ قشنگی بود .

_اوهوم !

دستی به صورتش کشید .

_ببخشید نفس ، من برم یه کم آب بخورم .

قبل از اینکه جوابی از من بشنود رفت ، کلافه بود ؟

شعله دوباره سیستم صوتی را روشن کرد و یک آهنگ ملایم لاتین گذاشت ، جیغ و سوت جمع به نشان رضایت به هوا برخواست .

شاهرخ و مهناز و یک دختر و پسر جوان که نمی شناختم اولین کسانی بودند که پیشقدم شدند برای رقص دو نفره ، چند لحظه بعد پدرام و یک دختر جوان هم به آنها پیوستند و بعد هم کتی و سبحان .

این مدل رقص را فقط در فیلمها دیده بودم ، با لبخند به آنها خیره شدم ، جالب بود .

یک گیلاس بزرگ جلوی دیدم را گرفت ، سرم را کمی عقب کشیدم و متوجه سیامک شدم که کنارم ایستاده .

_می خوری ؟

_نه ممنون .

_چیز بدی نیست … آب آلبالوئه !

_به هر حال ممنون ، نمی خورم .

شانه بالا انداخت و جرعه ای از گیلاسش نوشید و آن را روی میز کنار دستش گذاشت .

_افتخار می دی ؟

من_چی ؟

_شوتی ها !

_بله ؟

خندید .

_میگم افتخار رقص به ما میدی ؟

_نه !

_چرا ؟

_همینطوری نه .

_بلد نیستی برقصی ؟

_شما اینطوری فکر کن .

_بعید می دونم که بلد نباشی .

_دوست ندارم .

_رقص رو دوست نداری یا دوست نداری با من برقصی ؟

_هر دوش .

_نکنه گلوت پیش آقا معلم گیره ؟

آنقدر تند و با غیظ برگشتم نگاهش کردم که جفت دستانش را بالا برد .

_من تسلیم ! اصلا من خر !

_چی می گی شما ؟

_هیچی ! دارم فیلم تخیلی تعریف می کنم .

نگاهم از پشت سر سیامک به انتهای سالن افتاد ، فرداد کلافه و نا آرام به سیامک خیره شده بود و به نظر چیزی از حرفهای شروین که با او صحبت می کرد ، نمی فهمید .

تلاطم نگاهش چقدر شیرین بود ، مثل چشیدن یک قاشق عسل !

خدایا این کوه بی عبور به من دل بسته ؟

سیامک_کجایی خانوم ؟

خانوم شنیدن از دهان سیامک اخمم را در هم برد ، این کلمه فقط از زبان فرداد خوشایند بود .

من_بله ؟

_ای بابا یه ساعته دارم با دیوارحرف می زنم ؟ بیا بریم برقصیم دیگه .

_نه آقای محترم … چند بار بگم ؟

_من آقای محترم نیستم ، من سیامکم .

_هر کی ! گفتم نه !

_مشکلی پیش اومده ؟

برگشتم و کامدین را با اخم پشت سرم دیدم ، آخ خدا را شکر !

من_نه ، آقای رادپور داشتن می رفتن .

سیامک ابرویی بالا انداخت .

_آره ، به گمونم !

سری تکان داد و رفت ، کامدین هنوز اخمهایش در هم بود .

_پسر عمو جان ؟ اخم بهت نمیادا ! تولدته ناسلامتی !

متوجه شدم به حرفم گوش نمی دهد ، فقط با اخم به رو به رو نگاه می کرد ، گوشه ی آستینش را کشیدم .

_کامدین ؟ خوبی ؟

به خودش آمد و لبخند کمرنگی زد .

_ببخش ، یه کم کلافه م ، یه چند نفری رو نباید دعوت می کردم !

چند نفر ؟ متوجه نشدم به جر سیامک چه کسی را مد نظر دارد .

_کامدین ، داداش افتخار رقص می دی ؟

هردو چرخیدیم و به نیش باز شروین نگاه کردیم .

کامدین بالاخره خندید .

_برو خودتو مسخره کن مردک !

شروین_والا ! منو تو سرمون بی کلاست ، تو بیا منو بگیر راحت شیم !

کامدین_به شرطی تو آشپزی کنی !

شروین رو به من .

_میبینی نفس جون همه ی مردا سر و ته یه کرباسن ! فقط فکر شکمشونن !

خندیدم ، شروین شانه ای بالا انداخت .

_راستی کامدین ، کی می خواین به این پسره ی عاشق زنشو بدین ببره ؟

متوجه شدم به سبحان و کتی اشاره می کند .

کامدین_این چه طرز حرف زدنه سیب زمینی بی رگ ! خیر سرت پسر عمه کتی می شی !

_آخه والا دل سنگم براشون کباب می شه ، ببین چه با حسرت به هم نگا می کنن !

کامدین_من برم کتی رو جمع کنم تا تو بیشتر از این مسخره م نکردی .

بر خلاف تصورم به طرف کتی و سبحان نرفت بلکه سیستم صوتی را هدف گرفت و چند لحظه بعد جو رمانتیک و عاشقانه ی موسیقی لاتین را با یک بندری خیلی شاد عوض کرد ، قیافه ی همه ی زوجهایی که آن وسط می رقصیدند دیدنی بود ، خود کامدین از شدت خنده کنار سیستم سوتی ولو شد .

زدم زیر خنده که متوجه شدم شروین زیر چشمی نگاهم می کند ، سر چرخاندم و به او خیره شدم .

شروین_بخند نفس خانوم جون ! فکر کردی دست خودت پیش من رو نشده ؟

من_هان ؟

خندید .

_عزیز دل ، من یه مقدار گیراییم بالاست !

_یعنی چی ؟

_یعنی کاملا معنی این نگاهای خیره ی شما و جناب برج زهرمار و میفهمم .

جا خوردم و زبانم بند آمد ، چه باید می گفتم ؟

لبخند مهربانی تحویل قیافه ی مبهوتم داد .

_من آدم رکی هستم نفس و قصد هم ندارم نصیحتت کنم ، اما قبل از اینکه عاشق بشی ، خوب فکر کن ! تو پاکی ، معصومی ، ساده ایی و من نمی خوام اینهمه خوبی برای تو دردسر ساز شه ، من زیاد فرداد رو نمی شناسم ، خوشتیپه ! اعتراف می کنم خیلی خوشتیپه ، اما خوب فکر کن ، این آدم معروفه به بداخلاقی و بی اعصابی ! پنج شیش ساله که با کامدین رفیقه و منم دورادور میشناسمش ، اما نه من نه حتی کامدین چیز زیادی از گذشتش نمی دونیم ، نمی خوام بترسونمت اما این آدم بینهایت مشکوکه ! پس خوب خوب فکر کن ! یه مرد اگه واقعا عاشق بشه به خاطر عشقش بدی هاشو دور میریزه ، پس امیدوارم اگه تو عاشقش شدی اونم عاشقت بشه ، گرچه عاشق تو شدن آسونه ، هیچ مردی نمی تونه این همه خوبی رو ببینه و عاشق نشه ، اما عشق واقعی فرق داره .

دهان باز کردم تا جوابی بدهم ، دستش را به نشان سکوت بالا آورد .

_لازم نیست چیزی به من بگی ، من این حرفا رو زدم چون حس کردم به عنوان یه دوست وظیفمه ، با خودت سبک سنگین کن ، من کاره ایی نیستم .

لبخند دیگری تحویلم داد و تنهایم گذاشت .

***

فرداد بعد از خداحافظی با کامدین با سر پایین انداخته مقابلم ایستاد .

_نمیگم خداحافظ چون فردا سر کلاس میبینمت !

ابرویم بالا رفت .

_جدی ؟ آموزشگاه تعطیل نیست ؟

لبخندی زد .

_نه برای کلاس من .

زیر لب خدا را شکر کردم .

فرداد_خب ، با اجازه .

_راستی !

سر بلند کرد و منتظر ادامه ی حرفم شد ، دستم بی اختیار روی گردن آویز ویالن خزید .

_ممنون بابت …

اجازه نداد حرفم را تکمیل کنم .

_خوشحالم که قابلش دونستی !

لبخندی زد و ادامه داد .

_به امید دیدار .

***

دستم را به در گرفتم و کفشم را پا کردم ، هنوز هم به خاطر کفش پاشنه بلندی که دیشب در تولد کامدین پوشیده بودم کف پایم درد می کرد .

_سلام دختر عمو جان ، کجا شال و کلاه کردی ؟

کامدین از آشپزخانه خارج شد و به طرفم آمد ، بوی غلیظ عطرش ریه ام را جمع کرد و به سرفه ام انداخت .

با نگرانی پرسید .

_چی شدی ؟

_بوی … عطرت … !

با ناباوری نالید .

_ولی این همونه که دیشب به من کادو دادی ، فکر نمی کردم بوش اذیتت کنه !

از دست خودم کلافه شدم ، نمی خواستم دل کامدین بشکند ، سریع یک بهانه جور کردم .

_خیلی زدی !

از من فاصله گرفت ، حالم که بهتر شد ، خندید .

_ببخشید ، راست می گی ، با عطره دوش گرفتم !

نفس عمیقی کشیدم .

_پسر عمو جان ! عطر رو واسه دوش گرفتن درست نکردن ، فکر ریه ی بیچاره ی منم باش .

_اصلا حواسم نبود ، الان می رم لباسامو عوض می کنم ، صبر کن بیا برسونمت ، نگفتی کجا ؟

_کلاس ویالن دیگه ! آقای پارسا گفت که آموزشگاه تعطیل نیست .

_آهان ، خب ماشین توی کوچه س تو برو سوار شو منم الان میام .

_پس منتظرتم .

کامدین دوید بالا تا لباس عوض کند و من هم به حیاط رفتم ، طول حیاط را طی کردم و به در را باز کردم که سینه به سینه ی عمو وحید شدم ، نگاهش مثل آتشی به حال خوشم افتاد .

_جایی تشریف می بری ؟

_س … سلام !

مچ دستم را در هوا قاپید .

_بیا بریم .

گلویم به سوزش افتاد .

_کجا ؟

_همون خراب شده ایی که از اولم نباید می ذاشتم قدمتو ازش بیرون بذاری ، خونه !

نه خدایا ! نه !

_عمو جون … تورو خدا … هنوز یه هفته نشده اومدم … عمو به قرآن بعد از سیزده میام … عمو خواهش …

_حرف اضافه نزن بچه ، راه بیوفت ببینم .

زورم نمی رسید دستم را از شر مچش خلاص کنم ، تقریبا داشتم پشت سرش کشیده می شدم .

_حداقل اجازه بدین به عمو یوسف بگم … بذارید وسایلمو بردارم .

_بعدا خودم اطلاع می دم ، کیفتم که دستته ! بیا با من لج نکن .

داشت من را می دزدید ! خدایا عجیب است که خنده ام گرفته ؟

مثل یک زندانی من را داخل ماشینش هل داد و در را قفل کرد و خودش پشت فرمان نشست و ماشین را از جا کند … و من می خندیدم ! به بخت کج و کوله ! به این همه زور و ستم ! به سکوت خودم !

آخ خدایا کامدین ! کامدین بیچاره چه حالی می شود ؟

با این فکر کیفم را باز کردم باید به او پیامی می دادم ، هرچه بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم ، یادم آمد وقتی می خواستم کفش بپوشم گوشی را روی جاکفشی گذاشتم ، دلم می خواست سرم را به شیشه بکوبم .

بین کند و کاو کیفم چشمم به اسپری افتاد و حداقل خیالم از بابات خفه شدن راحت شد !

زیر چشمی به عمو وحید نگاه کردم ، بی هیچ حرفی رانندگی می کرد ، عصبانی بود ، یعنی همیشه عصبانی بود ، نمی دانستم چطور باید تشخیص بدم که از آن عصبانیت های وحشتناک است یا نه فقط مثل همیشه عصبانیست ؟!

تمام مسیر در آن سکوت خفقان آور گذشت و من دوباره در آن خانه ی تاریک و غمزده بودم .

صدای عمو وحید پشت سرم من را از جا پراند

_برو توی اتاقت ، برا شب مهمون داریم ، لباس درست حسابی بپوش .

سرم را پایین انداختم ، چشمی گفتم و به اتاقم رفتم .

***

فرداد :

دیر کرده بود ، کلافه و نگران ، دیوانه وار طول کلاس خالی را رژه می رفتم ، همیشه یک ربع زودتر می رسید ، سابقه نداشت دیر کند ، کجا مانده ؟ اگر تصادف کرده باشد ؟ خدایا !

با ورود یکی یکی هنر جویان مجبور شدم یک گوشه بیاستم اما هر چه کردم نتوانستم ضرب آهنگ عصبی پای چپم را روی زمین کنترل کنم .

ده دقیقه هم از شروع وقت قانونی کلاس می گذشت ، کجایی دختر ؟

_کلاس رو شروع نمی کنید استاد ؟

دلم می خواست خرخره ی سیامک را بجوم ، خروس بی محل !

صدای باز شدن سریع در کلاس باعث شد با لبخدی ناشی از فکر رسیدن نفس سر بچرخانم ، اما چهره ی در هم و آشفته ی کامدین مثل پتکی محکم توی سرم خورد .

سراسیمه نگاهی به کلاس انداخت و بی توجه به من خارج شد ، قلبم تا حلق بالا آمد و پشت سرش بیرون دویدم .

عین اسفند روی آتش شده بود .

_کامدین ؟ چی شده ؟

_نفس کو فرداد ؟ کلاس نیومده ؟

خدایا چه دارد به سرم می آید ؟

_نیومده ! مگه همیشه تو یا خواهرت نمی رسونیدش ؟

_نمی دونم ، نمی دونم ! قرار بود توی ماشین منتظر من بمونه تا بیام برسونمش … اما غیبش زد !

خدایا !

_به موبایلش زنگ زدی ؟

گوشی کوچک سفید رنگی را مقابل چشمانم تکان داد .

_وقتی داشت کفش می پوشید جاش گذاشت !

نه … نباید اتفاقی برای نفسم بیفتد … نه خواهش می کنم نه .

من_بریم !

_کجا ؟

_بریم دنبالش بگردیم .

_کجای این شهر بی در و پیکر و بگردیم آخه ؟

_هرجا … همه جا … بیا دیگه !

با هم از حوزه هنری خارج شدیم ، تازه سوار ماشین شده بودیم که موبایلش زنگ خورد

_الو بابا ، پیش فردادم نبود .

_…

_چی ؟

_…

_خودش به شما زنگ زد ؟

_…

_بی شرف !

_…

_ولم کن بابا تورو به حضرت عباس ، خدافظ !

گوشی را روی داشبرد انداخت و چند بار محکم به فرمان کوبید .

_چی شد کامدین ؟

_عموم ! اون مردک پست بی شرف اومده نفس و بی خبر برده ، لعنتی حتی نذاشته وسایلشو جمع کنه !

پوفی کشیدم ، می دانستم خانه این عموی کذایی راحت نیست ، اما حداقل بلایی به سرش نیامده بود .

***

نفس :

زندان مگر شاخ دم دارد ؟ یک خانه 600 ، 700 متری که درش قفل باشد تلفش قطع و پنجره ها حفاظ کشی شده ، زندان است دیگر !

نزدیک غروب بود که عمو و زن عمو به خانه برگشتند ، با دیدنشان از کنج کز کرده ی خانه بیرون آمدم ، زن عمو با اخم تنها نگاهی به من انداخت ، نه او از من خوشش می آمد و نه من از او !

عمو وحید در جواب سلامم غرید .

_تو که هنوز عین میت وایسادی منو نگا می کنی ! پاشو برو یه چیز درست درمونی تنت کن دیگه ، الان میان .

مثل یک عروسک کوکی سر پایین انداختم و به اتاقم رفتم .

سرگردان و مستاصل وسط اتاق ایستادم ، نه خبر داشتم چند نفر مهمان دارند نه می دانستم چه کسانی هستند .

بعد از زیر و رو کردن چمدانم یک سارافن مشکی پیدا کردم و پوشیدم ، موهایم را بالا گوجه کردم که رسمی به نظر برسد .

همزمان با خارج شدنم از اتاق زنگ در به صدا در آمد .

زن عمو کنار ورودی ، برای خوشامد گویی ایستاده بود و عمو نزدیک به مبل ها ، چرا حس می کنم از همیشه عصبی تر است ؟

زنی حدود شصت ساله ، باریک اندام و قد بلند وارد خانه شد ، مانتوی مجلسی سنگ دوزی شده ی گرانقیمتی به تن داشت و غرق در طلا بود .

با ابروی بالا انداخته نگاهی به خانه انداخت و سری برای زن عمو تکان داد ، شاید فکر کرد او خدمتکار است !

اما با عمو وحید هم رفتاری مشابه داشت ، پشت سرش مردی تنومند و چهار شانه وارد شد ، خدایا چرا اینقدر قیافه ی این مرد آشناست ؟

حدود چهل ساله به نظر می رسید ، چشم ابرو مشکی و پوستی گندمگون داشت و یک صورت سه تیغه ی پهن .

سلامی زیر لبی به زن عمو کرد و با عمو دست داد ، ​سخت و سرد .

و بعد نگاه هر دو روی من چرخید با لرزش نامحسوسی سلام کردم و از راهرو بیرون خزیدم .

خدایا این مرد را قبلا کجا دیدم ؟ چرا اینقدر چشمانش آشناست ؟

عمو وحید اشاره داد که کنارش بنشینم ، آرام از مقابل دیدگان مرد به شدت آشنا گذشتم و کنار عمو نشستم .

نگاه زن مسن را دوست نداشتم ، خیره و با ابروی تاتو شده ی بالا انداخته نگاهم می کرد .

زن عمو فنجان های قهوه را مقابل آن دو گذاشت .

_بفرمایید ماه بانو خانوم .

اخمی به چهره ی زن که حالا می دانستم اسمش ماه بانوست نشست .

_ما برای قهوه خوردن نیومدیم .

دست عمو را دیدم که روی دسته ی مبل مشت شد ، ماه بانو نگاهی به عمو انداخت .

_وحید خان یه قولی به امیر – اشاره به مرد آشنا – داده که ما الان فقط به همین خاطر اینجاییم .

نگاه عمو روی امیر چرخید .

_خب ؟ نظرت چیه ؟

امیر دستی به دهان و چانه اش کشید .

_اگه نظر من معلوم نبود که الان اینجا نبودیم ، ماهبانو باید قبول کنه .

نگاه ماهبانو یک لحظه روی من متوقف شد .

_تو واقعا دختر احسان و ترمه ایی ؟

جا خوردم ، پدر و مادرم را کجا می شناخت ؟

_ب…بله !

_هووم !

رو به عمو چرخید .

_خب ! گرچه احمقانه ست اما … قبوله .

امیر لبخند رضایتمندی زد .

اما قیافه ی عمو همچنان در هم بود ، در هم و ناراضی .

نمی دانستم دارند چه معامله ی می کنند اما مشخصا به نفع عمو نبود ، برای من عجیب به نظر می رسید که عمو با این همه ثروت چرا باید معامله ای کند که به سودش نباشد ؟

بالاخره قهوه هایشان را در سکوت نوشیدند ، در آخر امیر فقط یک کلمه پرسید .

_کی ؟

عمو کلافه نفسش را بیرون داد .

_بیستم .

ماهبانو غرید .

_می دونی که اگه زیر قولت بزنی چی می شه !

عمو بلند گفت .

_کافیه ! گفتم بیستم ، سر حرفمم هستم .

_امیدوارم.

خدایا این خانواده حتی مهمانی هایشان هم مثل بقیه ی آدمها نیست !

به بیست دقیقه نکشیده عزم رفتن کردند . ماهبانو با همان اخم ظریف با من خداحافظی کرد ، امیر هم سری تکان داد ، عمو و زن عمو همراه آنها برای بدرقه به پارکینگ رفتند .

پوفی کشیدم ، سر از کار این آدمها در نمی آوردم ! ههه ! شروین به فرداد می گفت مشکوک ، با عمو وحید زندگی نکرده بود که معنی مشکوک را بفهمد !

داشتم به طرف اتاقم می رفتم که متوجه کیف دستی براق مشکی رنگی روی مبلی که ماهبانو نشسته بود شدم .

_هوووف اونقدر فکر فیس و افادش بود که کیفشو جا گذاشت !

کیف را برداشتم و از ساختمان بیرون رفتم ، هنوز در پیچ راهپله بودم که دیدم یقه ی عمو در دستان امیر است ، قبل از اینکه دیده شوم خود را پشت نرده های چوبی ضخیم پله پنهان کردم .

امیر داد کشید .

_اگه اینبارم بخوای سرم کلاه بذاری کاری می کنم که جفتمون مث سگ ازش می ترسیم !

عمو عصبی ولی آرام گفت .

_داد نکش ! قرار نیست کلاهی سرت بره .

_خود دانی ! اگه حس کنم داری دورم می زنی ، می گم ! همه چی رو می گم ، بیچارت می کنم وحید !

_خفه شو امیر ، اون بارم مجبور شدم دروغ بگم ، دیدی که سر مسئله ی اون دختره ، پروا ،جبران کردم … لعنت به تو ، هر چی داری از من داری .

ماهبانو غرید .

_بسه ! با هر دوتاتونم ! به وقتش حرف می زنیم !

از رفتن پشیمان شدم ، خمیده و آرام از پله ها بالا رفتم ، کیف را روی همان مبل رها کردم و به اتاق خوابم رفتم .

***

انگار هیچ کس جز من مشتاق آمدن به دانشگاه نبود ، شاید همه داشتند خستگی روز سیزده را در می کردند .

جز من و سه چهار نفر دانشجوی دیگر کسی توی دانشگاه نبود ، اما چه ایرادی داشت ؟ همین که از آن دیوانه خانه دور باشم کافیست .

پا روی پا انداختم و روی صندلی لمیدم ، کلاس خالی هم عالمی داشت !

_نفس خانوم ؟

از جا پریدم و سیخ نشستم ، سبحان به خاطر عکس العملم لبخندی زد .

_سلام آقا سبحان .

_احوال شما خانوم دزدیده شده ؟!

خندیدم .

_ممنون .

_این عموتون هی میاد شما رو می دزده ، هی من میام جاسوسی حال و احوال شما رو برای فرداد و کامدین می کنم !

_ببخشید تو رو خدا .

_خودمم نگرانتون بودم ، خوبین ؟

_لطف دارید ، بد نیستم ، می گذره !

_اینو کامدین داد ، گفت جاش گذاشته بودی .

موبایلم را با ذوق و شوق از سبحان گرفتم .

_وای خدا رو شکر ! فکر نمی کردم دوباره ببینمش .

_خوشحالم که حداقل یه کمک کوچولو از دستم اومد .

_خواهش می کنم ، لطف بزرگی کر …

هنوز جمله ام تمام نشده بود که موبایلم زنگ زد .

نگاهی به شماره انداختم ، کامدین بود .

سبحان لبخندی زد و در حالی که از کلاس خارج می شد گفت .

_با اجازه ، مزاحمتون نمی شم .

لبخندی تحویلش دادم و موبایل را کنار گوشم گذاشتم .

_کامدین ؟

_جانم ، نفس ؟ خودتی ؟

_آره پسر عمو جان خودمم .

_خدا شکرت ! خوبی نفس ؟ این مدته مردم از نگرانی .

_خوبم به خدا ، نتونستم هیچ جوری خبرت کنم ببخشید ، خونه ی عمو اینا تلفن نداره ! کلا با تکنولوژی میونه ی خوبی ندارن !

_خدا لعنتش کنه که هرچی می کشیم از این مردک دیوونه می کشیم … اذیتت نمی کنه ؟

_نه کاری به کار هم نداریم ! نمی دونم وقتی اینقدر از من بدش مباد چه اصراریه منو توی خونه اش نگه می داره ؟

_چه می دونم ؟ می خواد منو دق مرگ کنه !

_خدا نکنه .

_نفس … اگه مشکلی پیش اومد یا چیزی خواستی به من می گی دیگه ؟ نه ؟

_آره حتما ، یه دونه کامدین که بیشتر ندارم .

_مواظب خودت هستی ؟

_آره.

***

برای من که در تمام زندگی ام جای یک پشتیبان ، یک فرشته ی نجات ، یک تکیه گاه خالی بود ، وجود کامدین ، شروین ، فرداد و حتی سبحان معجزه بود !

لازم نیست حتی کاری کنند ، همین که هستند کافیست !

این چند روز هربار که دانشگاه رفتم یا کامدین زنگ زد یا شروین ، سبحان را هم هرروز می دیدم و او هربار برادرانه جویای حالم می شد .

کاش از فرداد هم خبری داشتم ، کاش !

کش را از دور موهایم باز کردم و برس کشیدم ، نگاهم خیره به پنجره بود، دل آسمان از عصر امروز گرفته ، باران شدیدی می بارید و خیال بند آمدن نداشت .

باز شدن ناگهانی در باعث شد با وحشت از جا بپرم ، خدایا نجات !

عمو وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست ، این یعنی خطر !

_چیزی … شده ؟

پوفی کشید .

_نه … یه چیزی هست که بهتره بدونی ، بشین .

در دل خدارا به یاری گرفتم و روی تخت نشستم ، همانطور سیخ وسط اتاق ایستاده بود .

_فردا داریم میریم خونه ی ماهبانو .

چند لحظه طول کشید تا ماهبانو را به یاد بیاورم ، نمی فهمیدم چرا این را به من می گوید ، می خواستند باز هم من را زندانی کنند و بروند این که دیگر گفتن نداشت !

_یه لباس مناسب بپوش .

من هم باید می رفتم ؟

یادم افتاد آن روز که ماهبانو و امیر آمده بودند عمو برای کاری و یا معامله ای قول بیستم را داد ، با یک حساب سر انگشتی فردا بیستم بود !

_منم باید بیام عمو جون ؟

_بله ، حتما باید بیایی ، ساعت 10 صبح فردا می ریم ، خواب نمونی .

_چشم .

_نفس !

_بله عمو جون ؟

_وای به حالت اگه فردا دست از پا خطا کنی !

منظورش را نفهمیدم ، گرچه این تهدید همیشگی اش بود و من کم کم داشتم حس می کردم اگر هر روز این حرف را به من نزند ، روزش روز نمی شود .

انگشت اشاره اش را به نشان تهدید در هوا تکان داد تا حرفی بزند اما انگار پشیمان شد ، دستش را انداخت و از اتاق بیرون رفت .

چند لحظه همانجا روی تخت نشستم تا افکارم را جمع کنم و بعد برخاستم و به طرف پنجره رفتم ، رد چنگ قطرات باران روی شیشه مانده بود ،هنوز هم سیل آسا می بارید .

خودم را بغل کردم و لبه ی پنجره نشستم ، بچه تر که بودم از شبهای بارانی می ترسیدم ، رنگ بنفش و کدر آسمان دلم را می لرزاند ، اگر هم رعد و برق می شد بدتر ، اما هیچ وقت به آقا جون نگفتم ، روی خوابش حساس بود ، اگر بیدارش می کردم اخم در هم می کشید ، همیشه شبهای بارانی تا خود صبح خیره به پنجره می ماندم و برای خودم لالایی می خواندم آنقدر این ماجرا تکرار شد که یک روز به خودم آمدم و دیدم دیگر ترسی نمانده ، هر چه هست عادت است .

سرم را به شیشه ی سرد تکیه دادم و بیشتر در خودم فرو رفتم و زمزمه وار خودم را مهمان لالایی همیشگی کردم .

لالایی کن عزیزم دنیا زشته

همه چی توی دست سرنوشته

لالایی کن نبینی اشک من رو

نبینی خون دل رو ، زخم تن رو

لالایی کن که شاید توی رویا

قشنگ تر شن همه رسمای دنیا

لالایی کن که تو بیداری ، نفرت

رو احساس همه دلها زده خط

لالایی کن تا من آروم بگیرم

شاید وقتی که خوابیدی بمیرم

لالایی کن چشات مثل ستاره

داره خاموش می شه از غم دوباره

لالایی کن دل غمگین و رسوا

بذار راحت بشی از درد دنیا

لالایی کن نترس که پیشتم من

بزن این بغض تنهاییتو بشکن

لالایی کن شدی پژمرده و زرد

که لعنت برکسی که با تو این کرد

لالایی کن که با هم آروم بگیریم

و اونوقتی که خوابیدیم بمیریم

بغضم ترکید ، پا به پای آسمان اشک ریختم ، دلم از این همه تنهایی گرفته بود ، دلم پرواز می خواست ، آزاد و رها !

***

با صدای بلند رعد از خواب پریدم ، همان کنج پنجره خوابم برده بود ، خدایا هنوز هم باران می بارد ؟!

به ساعت نگاه کردم و برق از سرم پرید ، نه و نیم بود . اگر عمو میدید که هنوز حاضر نشدم عصبانی می شد ، پایین پریدم و به سراغ چمدانم رفتم .

یک تونیک صورتی رنگ بیرون کشیدم و روی شلوار لی ام پوشیدم دست بردم که گوشی ام را در جیب شلوار بگذارم که عمو وارد اتاق شد ، دستم در زمین و هوا ماند .

_سلام … عمو جون .

_حاضری ؟

_بله فقط باید مانتو بپوشم .

_اون چیه ؟

قلبم ریخت ، به گوشی موبایلم اشاره می کرد .

_مو … بایلمه !

_اینکه خونه ی داداش جا مونده بود !

خدایا کمک !

_آ … آره ، کتی … کتی آورد داد …

_بده ببینم !

_چی ؟

_می گم بدش من

4.7/5 - (4 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x