رمان شقایق پارت 5

 

سرشو انداخت پایین: راستش از اونشب که داداشت مهمونی داشت هرکاری کردم نتونستم به ایلیا فکر نکنم.

بقیه حرفاشو نشنیدم؛ایلیا سهم من بود ومن عادت به از خود گذشتگی ندارم،آب دهنم رو قورت دادم و در حالی که سعی میکردم خونسرد باشم با خنده گفتم: خاله کوچولو سعی کن دست بذاری رو یکی دیگه نه ناموس مردم

شلوارشو پاش کرد: همچین میگه ناموس مردم که انگار پسره رو تور کرده!

من که دیدم داره مسیر صحبت به سمت دلخواهم میره ادامه دادم: از کجا میدونی موفق نشدم؟!

خشکش زد: داری شوخی میکنی شقایق؟

سرمو به معنی نه تکون دادم،لبخند گیجی زد: تعریف کن ببینم

منم کل ماجرا رو تعریف کردم و وقتی به انتها رسیدم دیدم هنگامه با لبخند بغلم کرد: قربونت برم که نذاشتی بیشتر از این با فکرش غرق بشم

با تعجب نگاهش کردم: یعنی از دستم ناراحت نشدی؟

سرشو به چپ وراست تکون داد: نه گلم، فقط لطف کن حرفی که زدم رو فراموش کن

کنارم نشست:میدونی چیه شقایق؟ ایلیا هم ظاهرش هم حجب وحیاش باعث میشه هر دختری تو برخورد اول جذبش بشه، شاید اگه من جای تو بودم، وقتی میفهمیدم که ایلیا پدر ومادرشو نمیشناسه سعی میکردم رو عشقم سرپوش بذارم اما تو به کیوان گفتی واین نشون دهنده ی اینه که تو خیلی از من که از تو بزرگترم جلوتری.

با لخند خودمو انداختم تو بغلش: مرسی خاله جون

با بدجنسی گفت: خوبه باز تحت فشار احساسی میشم خاله!

ودوتایی با هم خندیدیم؛

با ذوق گوشی نوکیا1100 رو که ایلیا برام گرفته رو توی دستم گرفتم، ایلیا در حالی که سعی میکرد شرم صداشو توی لبخندش مخفی کنه گفت: به محض اینکه دانشگاه پرهام وقسط ماشینم تموم بشه واسط یدونه خوشکلشو میخرم

گوشی رو گذاشتم توی کیفمو با ذوق گفتم: واسم فرقی نمیکنه گوشیم چه مدلی باشه مهم اینه که باهاش فقط با تو صحبت کنم

لبخند قشنگی صورتشو پوشوند: شقایق تو خیلی خوبی

خودم از جمله ای که به کار برده بودم خرکیف شده بودم،یهو لبام آویزون شد: ایلیا؟

درحالی که به روبرو خیره بود: جان ایلیا؟

– میگم من که با کسی مسیج بازی نمیکنم،پیام قشنگ از کجا بیارم واست بفرستم؟

با صدای بلند خندید: قربونت برم تو پیام خالی هم بفرستی من باهاش خوشم

خودمو لوس کردم: جدی؟

سرشو تکون داد: جدیه جدی

در حالی که لبخند مجددا رو لبم اومده بود به بیرون زل زدم، ایلیا گفت:شماره پرهام وعادل رو هم تو سیمت سیو کردم شاید یه وقتی لازمت شد، هرچند که پرهام به زور شمارتو گرفت؛

خندیدم: داداشای خوبی داری

لبخند محزونی زد: قبل از تو اونا تنها کسای من بودن. عادل مادر داره اما شوهر کرده ورفته و پرهام هم خواهرش رو توی بچگی به فرزندی گرفته بودن، اونها هم جز من کسی رو ندارن، البته الان جفتشون تو رو به عنوان خواهر قبول دارن

از ذوقم دستامو به هم کوبیدم: قربونشون برم

با شوخی چشماشو گرد کرد: چی؟

با صدای بلند خندیدم،نزدیکیای کوچمون نگه داشت: خب قربونت برم از اینجا به بعدشو با عرض شرمندگی خودت برو

رو بهش گفتم: اشکالی نداره، خودم میرم

با مهربونی گفت: مواظب خودت باش، به هنگامه هم سلام گرم منو برسون

از ماشین پیاد شدم وبا شیطنت گفتم: تو از کجا میدونی که من یه راست میرم خونه؟

ابروهاشو داد بالا: برو بچه پررو!

چشمکی براش زدم وبه سمت خونه راه افتادم؛ وقتی جلوی در خونه رسیدم سرمو برگردوندم وسر کوچه رونگاه کردم، ماشین ایلیا سرکوچه بود وداشت نگاهم میکرد، وقتی در حیاط باز شد ونیم تنه رفتم داخل اون هم حرکت کرد ورفت.

خنده ام گرفت براش فرستادم: چیه فکر کردی جدی جدی نمیخوام برم خونه؟

البته چون تابحال گوشی نداشتم یه خورده دستم کند بود، همین حدش هم از بس باگوشی کیوان وهنگامه ور رفتم یاد گرفته بودم، جواب داد: نخیر عزیزم، اگه اونطور بود که تیکه بزرگت گوشت بود!

سریع گوشی رو گذاشتم رو سایلنت ورفتم از پله ها بالا نباید کسی متوجه موبایلم میشد،به مامان سلام گفتم ورفتم داخل اتاقم، هنگامه روی تختم خوابیده بود بدجنسیم گل کرد، کیفمو گذاشتم گوشه ای ونزدیک تخت رفتم، یهو با تمام قدرت پریدم روی تخت وشروع کردم به ورجه وورجه کردن، هنگامه با ترس تو جاش نشست ووقتی دید منم افتاد به جون موهام: ذلیل مرده مردم از ترس، مگه آزار داری؟

بعد که دست از زدنم برداشت، همینطوری روی تخت ولو شدم و همچنان میخندیدم، هنگامه روم خم شد: راستشو بگو زلزله، چی شده که اینقدر شارژی!

از رو تخت بلند شدم وگوشی رو از تو کیفم درآوردم وبهش نشون دادم: ایلیا داده

لبخندی زد: چه کارا!

خندیدم ودوباره روی تخت نشستم،گوشی رو از دستم گرفت وسریع به خودش تک زد وبعد با صدای آرومی گفت: مامانت اینا که قرار نیست خبردار بشن؟

سریع گفتم: نه، تازه به کیوان هم نمیگم

گوشی رو بهم داد: باشه؛عوضش من که فهمیدم برات پیام های خوشکل مشکل میفرستم بدی به ایلیا

بوسیدمش وگفتم: راستی ایلیا گفت بهت سلام گرمشو برسونم

هنگامه منو از خودش جدا کرد وجواب داد: سلامت باشه

از هر سری یه صدایی در میومد وهرکی یه اعتراضی میکرد ورفعتی هرجور میخواست بچه ها رو ساکت کنه نمیتونست،یهو از ته گلو جیغ کشید: ســـاکت

همه ساکت شدن، رفعتی باغرغر ادامه داد: مثلاً دخترای بزرگین وسال آخرین، این چه رفتار زشتیه؟

امیدی برای اولین بار داشت حرفهای قشنگ میزد گفت: آخه خانوم دارین حرف زور میزنین، به قول خودتون ما سال آخریم

رفعتی با کلافگی گفت: میگین چیکار کنم؟ بابا خانوم امانی مرخصیش تا آخر اسفنده وبعد از عید برمیگرده کلاس؛ شما هم سعی کنین که تصور کنید بعد از عید سال جدیده ودبیر جدید دارین

رکسانا که تنها دانش آموز کلاس بود که نامزد داشت گفت: آخه خانوم ماتدریس خانوم امانی رو پارسال دیدیم تدریس آقای سمایی یه چیز دیگه اس

بچه ها هم که دیدن دلیل رکسانا قانع کننده تره باز صداشون بالا رفت وهمهمه کلاسو در برگرفت، خانوم رفعتی یه بار دیگه هم بچه ها رو ساکت کرد و وقتی دید حریف بچه ها نمیشه گفت:من نمیدونم اداره تصمیم میگیره فعلاً هم ساکت دبیرتونو نیم ساعته توی دفتر معطل نگه داشتم،

بعد رفت و خانوم والا دبیر دین وزندگیمون وارد کلاس شد وبچه ها بلند شدند وصلوات فرستادن، در تمام مدت درس دادنش توی فکر بودم؛ دو هفته به پایان سال نمونده بود واز دوستی من وایلیا دو هفته میگذشت، کیوان هم نتونسته بود مرخصی بگیره ولی حسابی همون تلفنی هم که شده گوش ایلیا طفلک رو تاب داده بود، اما به بابا چیزی نگفته بود ومیخواست حضوری بگه ایلیا هم مدام مضطرب بود وحرفها وعشق بروز دادن های منم تاثیری روی بیتابیش نداشت، همه اش استرس داشت که بابام چه جوری برخورد میکنه! یه جا از صحبت های خانوم والا باعث شد گوشام تیز بشه حرف از رویای صادقه میزد: گاهی اوقات میشه یک صحنه هایی رو ببینی وبا خودت بگی که من این صحنه رو قبلاً یه جایی دیدم

یه سری از بچه ها با هیجان حرفشو تایید کردن واسه خودمم چند بار این اتفاق افتاده بود، یکی از بچه ها پرسید: اگه یه خوابی رو چند بار ببینی چی؟

خانوم والا: یه خوابی رو ممکنه یه بار ببینی وتعبیر پیدا کنه ویکی دیگه رو چند بار ببینی ولی تعبیر نشه، یه سری چیزا مثل اینکه قبل از خواب به چی فکر کردی وگرسنگی وسیری هم تاثیر داره

از صحبتهاشون به نتیجه ای نرسیدم، شاید دوست داشتم یکی مستقیماً بگه تعبیر اون خوابی رو که دوبار دیده بودم چیه اما با خودم گفتم: خانوم والا یه دبیر ساده اس، معبر که نیست!

خنده ام گرفت،با خودم گفتم: چرا ایلیا بهم چیزی درمورد اینکه قراره خانوم امانی برگرده نگفته؟ یعنی خبرنداره؟ تو همین فکرا بودم که زنگ خونه خورد، وسایلم رو جابجا کردم وباز هم منتظر موندم تا آخرین نفر از مدرسه خارج بشم میدونستم ایلیا میاد دنبالم خودش صبح بهم گفته بود،ریحانه هم کیفش رو مرتب کرد ورو بهم گفت: من هم حتماً باید بیام؟

بهش گفتم: مگه به مامانت نگفتی با من میای؟

سرشو تکون داد: چرا گفتم، اما میگم زشت نیست؟

لبخندی زدم: نه بابا زشته چی؟ من به مامانم گفتم با تو میخوام برم بیرون تو نیای ضایع میشم

آخرین نفری بودیم که از مدرسه خارج میشد، گوشیمو درآوردم صفحه اش روشن خاموش میشد، ایلیا بود جواب دادم: بله؟

– سلام گلم، بیا خیابون پشتی من منتظرتم،

قطع کردم وبا ریحانه رفتیم خیابون پشتی، به محض اینکه از دور دیدمش لبخند روی لبهام اومد، اون هم واسم لبخندی زد واز ماشین پیاده شد ورو به من وریحانه سلام کرد، من جلو نشستم وریحانه هم رفت عقب،حرکت که کرد رو به من گفت: خب کجا بریم؟

قبل از اینکه من جواب بدم ریحانه بین صندلی منو ایلیا جهش کرد: بریم کافی شاپ …

خوبه این بچه خجالت میکشید!! ایلیا با لبخند رو به من گفت: بریم؟

لبامو جمع کردم: ولی من بیشتر دوست دارم بریم خونتون

ایلیا متعجب بهم نگاه کرد: چرا؟

ریحانه لب ولوچه اش آویزون شد وتوی صندلیش فرو رفت، گفتم: دوست دارم اتافتو ببینم

خندید وبه ریحانه اشاره کرد: واسه اون وقت زیاد، اما فکر نمیکنی باید به دوستت هم خوش بگذره

برگشتم عقب وملتمسانه به ریحانه نگاه کردم،خنده اش گرفت وزیر لب گفت: کوفت

با ذوق به سمت ایلیا برگشتم وگفتم: میگه موافقه

ایلیا خندید: معنی کوفت یعنی موافقم!

من وریحانه هم خندیدیم، به سمت خونه تغییر مسیر داد ویک ربع بعد جلوی یه ساختمون دوطبقه توقف کرد، از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو باز کرد وماشین رو داخل حیاط پارک کرد، من وریحانه هم پیاده شدیم، با صدای آرومی گفتم: با صاحبخونه زندگی میکنید

رو بهم جواب داد: نه،طبقه بالایی هم مستاجره راهمون هم جداست

وبا دست به من وریحانه راهو نشون داد: بفرمایید وبا گفتن ببخشید از ماجلو زد ودر خونه رو باز کرد ومن وریحانه وارد شدیم،دوتایی توی هال کوچکشون نشستیم، یه خونه سه خوابه بود ویه هال کوچک با آشپزخونه طرح اُپن،یک سمتش هم سرویس بهداشتی بود، ویکی از اتاقها به وسیله چند تا پله بالاتر از سطح خونه قرار گرفته بود، رو به ایلیا گفتم: اتاق تو کدومه؟

با دستش یکی از اتاقهایی که پایین بود رو اشاره کرد: اونه، فقط یه خورده شبیه بازار شامه، وحشت نکنی!

کیفمو کنار ریحانه گذاشتم واز جام بلند شدم،ایلیا هم داشت بساط چای رو روبراه میکرد،در اتاقش رو باز کردم، اتاق ساده ای داشت، یک سمتش تختش بود که خیلی هم نامرتب بود و کلی هم روش لباس پهن بود، یه دست رخت خواب هم روی زمین پهن بود، بالای تختش یه تابلوی “وان یکاد” به دیوار نصب بود، سمت دیگه اش هم میز کامپیوترش بود، دو سه تا تابلوی خیلی زیبا از رنگ وروغن هم قاب نکرده به دیوار اتاقش نصب بود، البته هرچی بود از اتاق من بیشتر وسایل داشت، تفاوت اتاق من این بود که اولاً کامپیوتر نداشتم، دوماً دیواراش پر از عروسک بودن. جلوی تابلو ها ایستادم ومحو تماشاشون شدم، ایلیا در زد وسرشو آورد داخل: گم نشدی؟

خندیدم وبه رخت خوابی که رو زمین پهن بود اشاره کردم: کی اینجا خوابیده بوده؟

به رخت خوابش نگاه کرد وخنده اش گرفت: این مال خودمه آخه تختم شلوغ بود حوصله مرتب کردنش رو نداشتم

ابروهامو بالا بردم: تو دیگه چقدرتنبلی!

خم شد وشروع کرد به مرتب کردن اتاقش بدون اینکه جلوشو بگیرم دوباره به تابلوها زل زدم وگفتم: باید اتاق منو ببینی تا معنی تمیزی رو درک کنی

زیر لب گفت: ایشالله

من هم آهسته گفتم: ایشالله

در همون حالت که داشت اتاقو مرتب میکرد گفت: امروز کیوان زنگ زد؛

به سمتش برگشتم: خب؟

تو جاش ایستاد: بازم کلی سفارش کرد وهی ته دلمو خالی کرد

نفسمو فوت کردم: از روبرو شدن باهاش خجالت میکشم

سرشو انداخت پایین: میگفت هفته دوم عید میاد واز من هم خواست خودمو آماده کنم

قلبم شروع کرد به تپیدن با صدای لرزونی گفتم: وای حالا چی میشه؟

لبخند گرمی زد وکمی نزدیکم شد: مهم نیست که چی میشه، مهم اینه که من تا آخرش باهاتم

همونطور تو چشاش زل زدم، دلم میخواست دستش صورتمو نوازش کنه اما حریم ایلیا محکم تر از این حرفها بود اونقدر عشقش تو این مدت کوتاه ریشه دوونده بود که به خودش اجازه نمیداد قبل از محرم شدنمون بهم دست بزنه، وکرم ریختنای من هم تاثیری نداشت.واسه عوض کردن جو تابلوی روبرو رو اشاره کرد وگفت: کار عادله

به سمت تابلو برگشتم وبا تعجب گفتم: جدی؟

– آره، عادل نقاش ماهریه، اما چون وقتش بهش اجازه نمیده کم کار میکنه

با بهت به تابلوها نگاه میکردم: واقعا قشنگن!

سرشو نزدیک گوشم آورد: یه چیزی بهت نشون بدم قول میدی به روش نیاری؟

با هیجان به سمتش برگشتم: آره قول میدم

با هم از اتاقش بیرون رفتیم، دیدم سینی چای وظرف میوه جلوی ریحانه است، لیوانش خالی وداره واسه خودش پرتغال پوست میگیره، خنده ام گرفت: به خودت برس عزیزم

با بدجنسی لبخندی زد وگفت: به کوری چشم تو میرسم

ایلیا اتاق بالایی رو اشاره کرد وگفت: اینه

وبعد رو به ریحانه گفت: شما هم میتونین بیاین، البته اگه دوست داشتین

ریحانه هم از خدا خواسته از جاش بلند شد وبا ما اومد، اول ایلیا وارد اتاق شد رو به من گفت: چشماتو ببند

چشمامو بستم، ریحانه دستمو گرفت، ایلیا گفت: آروم بیا داخل

هنوز چشمام بسته بود که ریحانه جیغ خفیفی کشید: وای خدای من محشره

قبل از اینکه ایلیا بگه چشماتو باز کن وا کردم واز دیدن اونچه که روبروم بود دهنم واموند، یه شمایل از صورت من با مقنعه مدرسه ام، حتی نوار طوسی رنگ روی مقنعه ام رو هم کشیده بود،ناخودآگاه اشک تو چشام حلقه زد، میدونستم این تصویر از روی عکسیه که ایلیا ده دوازده روز پیش ازم توی ماشین با گوشیش گرفت، نزدیک تابلو شدم دوست داشتم روش دست بکشم اما معلوم بود هنوز خیسه، ایلیا با صدای آرومی گفت: دیشب تمومش کرد، بهش چیزی نگو میخواد سوپرایزت کنه

در همین حین صدای بسته شدن در هال اومد به سمت ایلیا برگشتم، ایلیا با نگرانی گفت: حتماً عادله

عادل وارد اتاق شد وبه محض ورود رو به ایلیا اخم کرد اما قبل از اینکه چیزی بگه من رو بهش گفتم: داداشم یه دنیا ممنون

عادل هم لبخند عریضی زد وبه کل ایلیا رو فراموش کرد وگفت: قابل آبجی خوشکلمو نداره

ایلیا نفسشو فوت کرد: خدارو شکر به خیر گذشت

عادل در حالی که هنوز نگاه مهربونش به من بود در جواب ایلیا زیر لب گفت: بعداً حساب تو یکیو میرسم

با خوردن زنگ خونه بچه ها یک صدا جیغ کشیدن، خانوم سالاریان لبخندی زد و رو به بچه ها گفت: دخترهای گلم ایشالله همیشه شاد باشید سال نوتون هم پیشاپیش مبارک

اونهایی که صداش رو شنیده بودن مثل ما که ردیف اول بودیم جوابشو دادیم وخانوم سالاریان از کلاس خارج شد، همه همدیگه رو میبوسیدم، البته نه مثل بچه آدم همه اش مسخره بازی در میاوردیم،اون رزای کثافت که وقتی میخواست بوسم کنه زبونشو درآورد وصورتمو لیس زد، چندشم شد وتا درسالن دنبالش کردم اما چون جمعیت زیاد بود بیخیالش شدم ورفتم پای شیر آب وصورتم رو شستم، از بقیه هم خداحافظی کردیم و با ریحانه خارج شدیم،25 اسفند بود ومن تنها خریدی که هنوز انجامش نداده بودم یکی کفشم بود واون یکی هم یه هدیه واسه ایلیا بود، از بابا یه مقدار پول گرفته بودم، حاضر بودم از کفش خریدن بگذرم اما یه هدیه خوب واسه ایلیا بخرم،اگه هنگامه بود مشکلاتم هم کمتر بود حداقلش این بود که میتونستم ازش پول قرض بگیرم ولی خیرندیده مونده بود بجنورد وخریداشو از اونجا میکرد میخواست روز آخر بیاد؛ با ریحانه به سمت کفش فروشی راه افتادیم، این کفش فروشیه جریانات داشت ودرست از سال اول دبیرستان ریحانه تو کف این دوتاپسرعمو بود؛ اونها هم دختری توی مدرسه نمونده بود که بهش چراغ نداده باشن، از پشت ویترین به کفشها نگاه میکردیم؛البته من فقط به قیمتها نگاه میکردم ومدام باقیمونده پولم رو حساب میکردم، ریحانه کفشهای خوشکلی رو نشونم میداد ومن دلم میخواست همشونو بخرم؛متوجه شدم یکی از داخل داره بال بال میزنه، توی کفش فروشی هم از بس شلوغ بود جای سوزن انداختن نبود، یهو خنده ام گرفت وآهسته به ریحانه گفتم: جون من این پسره رو نگاه جلوش اون همه مشتری ایستاده اما بازم دهنش بازه

ریحانه آروم خندید وزیر لب گفت: جون من شقایق بیا تورش کنیم بدجور احساس ضایع شدن میکنم، میخوام جلو الهه که با پسرعموش دوست شده کلاس بذارم

یه ابرومو دادم بالا: کی بود میگفت به جهنم که ضایع شدی و نمیدونم تو رو چه به لجبازی واز این حرفها

پسره هنوز از تو مغازه اشاره میزد که بریم داخل، ریحانه ریز خندید: خیلی خب تو هم، حالا وقت ضایع کردن من نیست

با هم وارد شدیم،به جز اون دوتاپسر عمو که همیشه با هم تو مغازه بودن حالا دونفر دیگه هم بودن که انگار نیرو کمکی گرفته بودن،پسری که به ما اشاره زده بود وظاهراً اسمش طاها بود رو به یکی از اون پسر غریبه ها اشاره کرد که حواسش به مشتریهای روبروش باشه و رو به من لبخندی زد واز مشتریهاش فاصله گرفت: در خدمتم خانوما

ناخواسته لبخندی عریض روی لبم نشسته بود که قابل جمع کردن نبود،ریحانه زد به پهلوم ودر جواب طاها گفت: دوستم یه جفت کفش میخواد

طاها با همون لبخند چندشش بدون اینکه به ریحانه نگاه کنه گفت: شماره پاتون؟

کمی از گشادی لبخندم جمع کردم وجواب دادم: 37

بدون اینکه چشمای هیزشو جمع کنه با دستش کفشها رو نشون میداد: اینا طرح جدیده، بیشترین فروشو داشته،

و هزار جوربازار گرمیه دیگه،ریحانه لباش آویزون شد چون پسره فقط به من نگاه میکرد، اون کفشهایی که طاها نشون میداد همش گرون بودن، با دست یکی از کفشهای اسپرت رو نشون دادم: میشه اونو امتحان کنم؟

با تعجب به کفش نگاه کردو گفت: البته اون از خرید قبلیمونه

با اعتماد به نفس گفتم: واسم فرقی نمیکنه، مهم اینه که خودم خوشم بیاد

طاها که ضایع شده بود کفش رو گرفت وشمارشو نگاه کرد وزیر لب گفت: فکرکنم داشته باشیم

بعد رو به پسرعموش یعنی دوست پسر الهه گفت: آرمین سی وهفتِ اینو بیار

آرمین که مارو شناخته بود با لبخندی سرشو تکون داد واز پله ها رفت بالا؛طاها هنوز نگاهش روی من بود. رو به ریحانه درحالی که سعی داشتم طاها بشنوه گفتم: به نظرت ایلیا میپسنده؟

ریحانه که منظورمو فهمیده بود با خنده گفت: اون نامزد زن ذلیل تو هرچی که تو بِپسندی میپسنده

ودوتایی خندیدیم، دیدم طاها لباشو جمع کرده وداره بهم نگاه میکنه، تامتوجه شد دارم نگاهش میکنم رو به ریحانه گفت: شما چیزی نمیخواین؟

خنده امو به زور کنترل میکردم، آرمین با یه جعبه اومد وکفش ها رو به دستم داد، خداروشکر اندازه ام بود، قیمتش هم مناسب بود، تو این مدت ریحانه هم کلی به طاها چراغ داد،پول کفشو حساب کردم وبا هم اومدیم بیرون فقط من نفهمیدم ریحانه کی شماره پسره رو گرفت،به محض خروجمون گفتم: ریحانه واقعاً از این داغون تر پیدا نکردی؟

ریحانه کارت رو توی کیفش گذاشت وگفت: خوشکله که!

سرمو تکون دادم: خوشکلیش بخوره تو سرش پسره ی چشم دراومده!

تو جام ایستادم، به سمتم برگشت: چرا واستادی؟

قیافه ی غم زده به خودم گرفتم: کادوی ایلیا رو چیکار کنم؟

ریحانه: میخوای واسش پیراهن بگیر، یا بلوز اسپرت

لبخندی زدم: آره فکر خوبیه؛ فکر کنم پولم برسه

ریحانه لبخند مهربونی زد: من هم یه مقدار همراهم هست، اگه کم اومد بهت میدم

با لبخند تشکری کردم وبا هم راه افتادیم، رفتیم بوتیک یکی از آشناهاشون وبعد از اینکه کل قفسه ها رو واسمون پایین ریخت یه بلوز اسپرت سبز یشمی یقه هفت انتخاب کردم، احساس میکردم رنگ سبز بیشتر ازبقیه رنگها بهش میاد با کلی ذوق وشوق واسم کادوش هم کرد، سر راه یه شاخه گل رز قرمز مصنوعی هم خریدم و جفتش رو تویه پاکت قشنگ گذاشتم وجا دادم توی کیفم وبا ریحانه به سمت خونه راه افتادیم

 

صدای شلیک توپ پیچید وبعد صدای گوینده تلویزیون: یا مقلب القلوب والابصار…یامدبرالیل والنهار… یا محول الحول والاحوال.. حول حالنا الی احسن الحال.. آغاز سال یکهزار وسیصد وهشتاد وشش هجری شمسی بر ملت مسلمان ایران مبارک

و آهنگ شادی شروع به نواختن کرد جمع چهارنفره ی ما با هم روبوسی کردیم،بابا از یک ساعت قبل مشغول گرفتن شماره ی پادگان بود، مامان هم داشت گریه میکرد، درحالی که بغلش میکردم گفتم : مامان جونم واسه چی گریه میکنی هفته دیگه میاد

با دست سفره رو نشون داد: الان اگه بود هیچی از سفره باقی نمیذاشت

کامران با صدای بلند خندید: خوبه قبول دارین که کیوان چقدر شکم پرسته

مامان هم خنده اش گرفت.یهو بابا با ذوق گفت: خانوم بوق آزاد میزنه

مامان از جاش بلند شد وبه سمت تلفن رفت، کامران داشت از ظرف آجیل پسته هارو جمع میکرد، زدم پشت دستش: کارمران گند بازیتو بذار کنار

فوراً زد رو دستم: به تو چه!

زدم پس کله اش: شکم پرست تویی نه کیوان

دست انداخت تو موهام واونها رو کشید: بازم به تو ربطی نداره

با دست هولش دادم : فعلاً گمشو اون ور میخوام فاز ملکوتی بگیرم

خنده اش گرفت: فاز ملکوتیت منو کشته، نماز نمیخونه واسه ما فاز ملکوتی میاد

بهش چپ چپ نگاه کردمو قرآن رو از توی سفره برداشتم ودر جوابش گفتم: هروقت خودت خوندی بعد به من متلک بنداز

سرشو تکون داد: زیاد حرف نزن قرآنتو بخون

چشمامو بستمو نیت کردم ،نیتم این بود: خدایا عشق منو ایلیا رو محکم تر کن

وآهسته قرآنو باز کردم، آیه نود وشش سوره اعراف اول صفحه بود، چون عثمان طه بود معنی نداشت،فقط از روش روخونی کردم، چون حسم گرفته بود با صوت وصدای بلند خوندم؛وقتی سرمو برگردوندم دیدم کامران داره با دهن باز نگاهم میکنه، با لبخند گفتم: جمع کن دهنتو مگس نره توش!

با تعجب گفت: این صدا از کجات دراومد؟

خندیدم؛خودش هم به جمله خودش خندید؛ اما از اونجایی که عادت نداشت ازم تعریف کنه از جاش بلند شد وکنار مامان وبابا ایستاد، من هم به جمعشون پیوستم وبه محض اینکه کیوان جواب داد یکی یکی باهاش صحبت کردیم وبعد آماده شدیم ورفتیم خونه بابابزرگ، اونجا به هنگامه گفتم که قراره کیوان هفته دوم عید با بابا صحبت کنه.اون هم مثل من استرس گرفت

 

از استرس ناخن هامو میجوییدم،هنگامه دستشو گذاشت روی دستهام: به خدا توکل کن شقایق

خدا! چطور روم میشه؟ چشمامو بستم وتوی دلم گفتم: خدایا قول میدم از امشب نمازمو بخونم،بابا قبول کنه ایلیا بیاد

یهو صدای عصبانی کیوان باعث شد تنم بلرزه: پدر من متوجه هستی که چی میگی؟ حتی فکر کردن به این موضوع گناه داره

به هنگامه نگاه کردم: منظورشون چیه؟

هنگامه شونه هاشو بالا انداخت: نمیدونم

بابا در جواب کیوان گفت: میگی چیکار کنم،یدونه دخترمو با دستای خودم بدبخت کنم؟

دوباره صداشون پایین رفت،دیگه از شدت ترس لرزم گرفته بود، چند دقیقه بعد کیوان اومد توی اتاقم وبا عصبانیت نشست روی تخت، جرات نمیکردم چیزی بگم، هنگامه پرسید: کیوان بابات چی میگه؟

در حالی که سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه گفت: هیچی؟

فهمیدیم که قصد نداره بگه، باز هنگامه پرسید: نتیجه چی شد؟ اجازه خواستگاری نداد؟

به صورت هنگامه نگاه کرد: میگه اول با عمو حسن مشورت کنه ودر مورد ایلیا تحقیق کنن بعد اجازه میده بیاد اما فعلاً هیچ جوابی نمیده تا شقایق دیپلمش رو بگیره

سرمو پایین انداختم، کیوان دستشو روی موهام کشید: شقایق خیالت تخت، ایلیا هیچ خطایی ازش سر نزده خود بابا هم میدونه که پرونده اش پیش گزینش اداره پاک پاکه

بهش نگاه کردم، لبخندی زد وگفت: خدا بزرگه

از حمایت کیوان حس میکردم خدا دنیا رو بهم داده،با ذوق بغلش کردم وگفتم: دوستت دارم داداشم

کیوان هم خندید وگفت: الحمدلله کلاً حیا رو گذاشتی کنار دیگه نه!

هنگامه هم خندید…

…غروب بابا وعمو حسن داشتن توی اتاق جلویی یعنی اتاق کیوان اینا با هم صحبت میکردن، کیوان وکامران هم رفته بودن بیرون ،میخواستن برن خونه ایلیا هرچی به کیوان اصرار کردم منو هم با خودتون ببرین گفت چون کامران هست نمیشه، کادوی ایلیا هم رو دستم باد کرده بود، مامان وهنگامه هم رفته بودن پایین پیش زکیه خانوم، البته من هم باهاشون رفته بودم پایین ولی یواشکی جیم زدم واومدم بالا تا ببینم بابا وعمو حسن چی به هم میگن، گوشمو چسبوندم به در، یه جمله مربوط به من میگفتن پنجاه تا جمله راجع به موضوع های دیگه یه خورده سکوت کردن که عمو حسن با صدای آرومی گفت: از کجا معلوم حرومی نباشه!

تنم یخ کرد منظورشون چی بود؟

بابا جواب داد: من هم از همین میترسم، والا که همه تاییدش کردن،گزینش هم تاییدش کرد

عمو حسن با غضب گفت: این دختر هنوز بچه اس! مسلماً موقعیت های بهتری براش پیش میاد حالا چه عجله ای؟

دلم میخواست کله عمو حسن رو بکنم؛بابا در جوابش گفت: کیوان رفیقشه اصرار داره یه جلسه واسه خواستگاری بذارم

عمو حسن: به کیوان چه! شوخی که نیست! پسره معلوم نیست ننه باباش کی ان، بلند شه بیاد خواستگاری فردا روز هر ننه قمری به خودش اجازه میده در مورد دخترت حرف بزنه

اشک تو چشام جمع شد: ایلیای من حروم نیست! اون نباید در مورد ایلیا اینشکلی حرف بزنه.

نفس هام با لرزش از هنجره ام خارج میشد، بابام با لحن خسته ای گفت: نظرت چیه با سیدرضا مشورت کنم؟

سید رضا امام جماعت مجسد محل بود که هم تحصیل کرده بود وهم مورد اعتماد اهل محل، عمو حسن با کمی مکث جواب داد: باشه فکرخوبیه

بابا موبایلشو گذاشته بود رو اسپیکر ومن اینور باشنیدن صدای هر بوقی قلبم پر پر میزد، صدای سید رضا تو پیچید: بفرمایید

بابا: سلام سید، بهادری ام، حسین

سید: بــه جناب بهدری عزیز، چه طوری حاجی

کلی با هم چرت وپرت گفتن تا بالاخره بابا موضوع من بدبختو مطرح کرد

بابا:سید غرض از مزاحمت برای دختر ما خواستگار قراره بیاد

سید رضا:به میمنت ومبارکی انشاءالله،چه کمکی از من برمیاد؟

بابا با کمی مِن ومن گفت:راستش سید،این آقا پسر پدر ومادر نداره،در واقع هیچ نشونی هم نداره

سید اومد میون کلام بابا:میدونم دردت چیه حاجی نمیخواد ادامه بدی

پاهام شل شد وروی زمین نشستم،سید رضا گفت:کسی نمازخوندنشو دیده؟

بابا: پسرم دیده

سید رضا:کارش چیه؟

بابا:معلمه

سید رضا: پس بسم الله،کسی که نماز میخونه درآمدش حلاله تو اصلاً نباید به بافی مسائل فکر کنی

بابا:آخه سید!

سید رضا:حتی به زبون آوردنش معصیته،اجازه بده بیاد بعد بقیه جوانب به غیر از این یه مورد رو بسنج،این که تو نمیخوای دخترتو شوهر بدی اون بحثش جداست

دیگه بقیه حرفاش مهم نبود با شادی به سمت اتاقم دوییدم؛سید رضا دورت بگردم

 

دستامو از دور کمر کیوان باز کردم واز پشت موتورش پیاده شدم، داشتم شالم رو مرتب میکردم، با لبخند بدجنسی گفت: وای به حالت اگه بیشتر از پنج دقیقه بشه!

لبامو جمع کردم: پنج دقیقه که یعنی برم سُک سُک کنم!

خندید: تا فردا شب طاقت بیار، تا اینجاش که به خیر گذشته ایشالله بقیه اش هم درست میشه

سرمو تکون دادم: ایشالله

با کف دست زد تو سرم: یعنی خاک بر سرت شقایق که آبرومو بردی

با دلخوری گفتم: گمشو شالمو تازه درست کرده بودم

سرشو به چپ وراست تکون داد وبا گوشیش شماره ایلیا رو گرفت و بعد از چند ثانیه در جواب تلفنش گفت: باز کن درو زِیدِتو آوردم

تلفن رو قطع کرد وبه من اشاره کرد که برو،به دقیقه نکشید که در توسط ایلیا باز شد، ایلیا اومد توی کوچه وبا کیوان دست داد وبهش تعارف زد که بیاد داخل، کیوان در حالی که میخندید گفت: کاری نکن پاشم بیام تو از کنارتون جم نخورما!

ایلیا با صدای بلند خندید و آهسته در گوش کیوان چیزی گفت که کیوان در حالی که سعی داشت خنده اشو کنترل کنه به ایلیا هم چپ چپ نگاه میکرد، ایلیا به سمت من اومد وتعارفم کرد برم داخل، وقتی وارد حیاط شدیم صدای خندون کیوان از بیرون اومد: در حیاطو باز بذار

ایلیا هم با خنده سرشو تکون داد ودر رو باز گذاشت ودوتایی وارد خونه شدیم، ایلیا سرشو نزدیک گوشم آورد: ما رو نمیبینی خوشی؟

با دلخوری به سمتش برگشتم: واقعاً فکر میکنی خوش بودم؟

به سمت اتاقش رفتیم، رو به ایلیا گفتم: عادل وپرهام نیستن؟!

خندید: فرستادمشون دنبال نخود سیاه ، البته شما قرار بود یه ساعت پیش بیاین، اونها هم الاناست که پیداشون بشه

پاکت هدیه اشو به سمتش گرفتم: قابل ایلیای منو نداره، هرچند که یه خورده دیر هم شده

لبخندی زد وبا ذوق پاکت رو ازم گرفت وبازش کرد در همین حال هم گفت: اونقدر ها هم دیر نیست همه اش هشت، نه روزه

کادوشو در آورد وبا ظرافت خاصی که سعی داشت کاغذ کادوش پاره نشه بازش کرد، به پیراهن نگاه کرد ولبخندی صورتشو پوشوند: دستت درد نکنه عزیزم

کرمم گرفت: بپوشش

گل رو هم از پاکت درآورد و توی قاب وان یکاد بالای تختش جا کرد وگفت: ایشالله فردا شب میپوشمش

خودمو لوس کردم: الان بپوش

یه طرف لبش به لبخند بالا رفت: شیطون نشو شقایق

از کمد میز کامپیوترش جعبه کادویی زیبایی رو در آورد و رو به من گرفت: تقدیم به عشق خودم

جعبه رو از دستش گرفتم ،توی نگاهش اضطرابو دیدم، با خودم گفتم اگه خوشم نیومد هم نشون میدم که خیلی ذوق دارم، بازش کردم، توی جعبه کتاب مورد علاقه ام یعنی فال حافظ بود به همراه یه شال سفید با طرح های خاکستری وسبز روشن، ودور تا دور این دوتا پر از گلبرگهای رز بود که به خاطر اینکه به شال رنگ پس نده شال رو توی پلاستیک گذاشته بود، بوی گل محمدی اتاق رو گرفته بود، البته رنگ گل ها به قهوه ای میزد، سرشو خم کرد: قصد داشتم گلبرگ ها رو عوض کنم اما دیدم صفاش به اینه که همونی رو که از اول گذاشتم بهت بدم، تا جایی که لبهام کش میومد لبخند زدم رو بهش گفتم: اجازه میدی یه کاری کنم؟

به حالت سوالی نگاهم کرد وبا گیجی گفت: چی کار؟

بهش فرصت عکس العمل ندادم، با دوتا دستام دوطرف صورتشو گرفتم وسریع گونه اش رو بوسیدم وازش فاصله گرفتم وگفتم: ممنون

اول متعجب با لبهای نیمه باز نگاهم کرد وبعد لبخندی زد وگفت: قرار بود شیطون نشیا!

چهارزانو روی تخت نشستم وگفتم: حالا که شدم، میخوای چیکار کنی؟

فهمید دارم کرم میریزم، به سمتم خم شد ، کمی خودمو عقب کشیدم، با صدای آرومی گفت: من آتیش زیر خاکسترم، به وقتش خیلی از تو شیطون ترم

دوباره قامتشو راست کرد وگفت: در ضمن الان فکر کنم برادر محترمت تو کوچه زایمان کرد به خاطر تاخیرمون

بعد که حس کرد ناراحت شدم، با دستهاش صورتمو چسبید وپیشونیمو بوسید: قربون اخمت برم، دلم روشنه که فردا شب مشکلی پیش نمیاد ومیتونم محبت خونوادتو جلب کنم

من توی شوک بوسه اش بودم، حس میکردم پیشونیم گر گرفته،لبامو گزیدم ولبخندی زدم و با استرس پرسیدم: فردا شب کیا میاین؟تو وپرهام وعادل؟

سرشو تکون داد: ومامان عادل وپدر ناتنیش

با تعجب گفتم: مگه با مادرش ارتباط داره

جواب داد: آره، چهار پنج سالی هست که باهاشون رفت وآمد داره، وضع مالیشون خوب نیست واِلا آدمهای مهربونی هستن

حالا که خیالم تا حدی راحت شده بود نفسمو بیرون فرستادم: خدارو شکر

صدای گوشیش بلند شد به صفحه نگاه کرد ورو به من با خنده گفت: نگفتم داداشت الان زایمان میکنه! پاشو بریم

با خنده از جام بلند شدم وبا هم به سمت در حیاط راه افتادیم، پرهام وعادل هم کنار موتور کیوان ایستاده بودن ؛سلام واحوال پرسی کردیم و بعد با کیوان ازشون جدا شدیم

هنگامه دستهاشو زیر چونه اش گذاشته بود و در حالی که به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود الکی با خودش لبخند میزد، شالی که ایلیا برام خریده بود رو از سرم درآوردم وبا خنده گفتم: هنگامه فکر کنم خل شدی رفت!

نگاهشو به من دوخت: الان یه حسی دارم که نمیدونم گریه کنم یا بخندم.

مستاصل روی تخت نشستم: خودم هم همینطورم، دیدیش چقدر ناز شده بود!چقدر بلوزی که واسش خریدم بهش میومد!

هنگامه متفکرانه سرشو تکون داد وگفت: بیشتر از ظاهرش ذوق توی چشمهای خودش وداداش هاشو دیدم.

یهو انگار چیزی یادش اومده باشه با مشت کوبید روی زانوش: آخ که دلم میخواست عمو حسنتو بکشم

من هم مثل شریک جرم ها سرمو تکون داد وگفتم: باهات موافقم، آدم دوتا عمو اینشکلی داشته باشه دیگه احتیاجی به دشمن نداره که!

سرشو تکون داد و در حالی که ابروهاشو بالا میداد گفت: ولی جیگرم حال اومد وقتی هرچی میپرسید ایلیا کم نمیآورد، شقایق باید بعداً حسابی از خجالت کیوان در بیای که اینشکلی هواتونو داشت

سرمو به معنی تایید تکون دادم: نوکر داداشم هم هستم.

در باز شدو کیوان وارد شد: بیام تو؟

هنگامه در حالی که پشت چشمشو نازک میکرد گفت: تو که دیگه اومدی! اجازه گرفتنت چیه؟

به گردنم تابی دادم ورو به هنگامه گفتم: داداشمو اذیت نکنا! گفته باشم

کیوان بادی به غبغب انداخت ورو به هنگامه گفت: شنیدی زنگوله!

هنگامه پخی زد زیر خنده: کیوان خودت هم خوب میدونی خَرِ شقایق از پل بگذره دیگه تحویلت نمیگیره پس جو نگیرَتت.

کیوان خندید ودر حالی که حالت گریه میگرفت گفت: هـــِی .. خودم هم میدونم عمر این تحویل گرفتنا کوتاهه ولی چه کنیم؟ دلخوشیم به همین محبت های زود گذر

از جام بلند شدمو دستامو دور کمرش حلقه کردم: قربونت برم داداشی تو همیشه تاج سر منی

رو به هنگامه زبونشو درآورد: چشات درآد زنگوله

دوباره روی تخت نشستم وبا استرس گفتم: کیوان نتیجه؟

کیوان نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت: نیم ساعت نیست که رفتن آخه چه نتیجه ای؟

لبامو جمع کردم: یعنی هیچی از قیافه بابا اینا معلوم نیست؟

دستشو به صورتش کشید وآهسته گفت: گمون نمیکنم بدشون اومده باشه، عمو حسن موقع رفتن آهسته به بابا میگفت به نظر میاد پسره خوبی باشه بیشتر روش فکر کن

هنگامه با ذوق گفت: پس یه جورایی قضیه حله درسته؟

کیوان سرشو تکون داد وبا خنده ی تلخی رو به من گفت : یه چیزی بگم قول میدی به ایلیا نگی؟

سرمو تکون دادم و گفتم: قول میدم

کیوان گفت: شنیدم که بابا به مامان وعمو میگفت میترسم جواب نه بدم آهش مارو بگیره

نمیدونستم با این حرف کیوان ذوق کنم یا ناراحت بشم در حالی که نگاهم به فرش بود زمزمه وار گفتم: حتی اگه به همین دلیل هم با ازدواج من وایلیا موافقت کنن بازم جای شکرش باقیه

کیوان هم متفکرانه سرشو تکون داد وبا گفتن شب بخیری از اتاق خارج شد،هنگامه هم از جاش بلند شد و درحالی که لباسهاشو عوض میکرد گفت: پاشو شقایق جونم لباساتو عوض کن که دارم از خستگی میمیرم، تو هم زیاد فکرتو مشغول نکن ایشالله همه چی درست میشه

آهی کشیدم: خدا کنه

4.6/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x