رمان شیطان یاغی پارت 168

4.4
(97)

 

سکوت کردم و مشتاق ادامه داستانش…
-اردشیر پای بهمن رو به یه پروژه باز کرد که در اصل ظاهر کار بود ولی در باطن یه لجنزار پر از کثافت بود… یه باند مافیایی که از هیچ کثافتی دریغ نمی کرد از ادم کشتن بگیر تا قاچاق و کوفت و زهرمار… بهمن وقتی فهمید خواست از اون لجنزار خودش رو بیرون بکشه اما نتیجش شد مرگ خودش و زنش و… یتیم شدن پاشا…!!!

– بعدش چی شد…؟!

آذر نگاه عمیقی بهم کرد.
-اسفندیار مجبورمون کرد از ایران بریم اما پاشا برگشت و نذاشت ما به ایران برگردیم…!!!

توی دلم خالی شد.
-چرا…؟!

چشم بست و قطرت اشکش را پاک کرد.
-برای امنیت جونمون…! پاشا برگشت تا انتقام بگیره و گرفت….!!!

قلبم لحظه ای نزد.
-یعنی پاشا هم یه خلافکاره…؟!

اشک هایش را پاک کرد.
-نیست… پاشا سخت و خشن هست اما انسانیت هم حالیشه…!!!

ترسی که توی وجودم نشسته بود دست خودم نبود.
پاشا دقیقا کی بود…؟!

با حس بوی عطری که به مشامم رسید لحظه ای دلم بهم پیچید.
بدون آنکه دست خودم باشد سمت سرویس دویدم و هرچه خورده و نخورده را بالا آوردم…

صدای در زدن را می شنیدم اما توان جواب دادن نداشتم…

-افسون… افسون این در لعنتی رو باز کن… حالت خوبه…؟!

به سختی صورتم را شسته و قفل را چرخاندم و تا خواستم در را باز کنم، در به سرعت باز و محکم بهم خورد که کف دستشویی پرت شدم…!

🔥شیطان🔱یاغـــی🔥, [03/04/1403 10:07 ب.ظ] #پست۵۳٠

 

-خوبی افسون…؟!

درد توی دماغ و باسنم پیچید و بدتر از همه بوی عطری که بود داشت دل و روده ام را دوباره بالا می آورد که همانجا دستم را جلوی پاشا گرفتم…

-نیاجلو بو میدی…!

مات ماند.
عمه آذر کنارش زد و بهم کمک کرد تا بلند شوم…
معلوم بود به سختی دارد خنده اش را کنترل می کند اما من اشک هایم دست خودم نبود.

پاشای بیچاره در حالی که اخم داشت، نزدیکم آمد که دوباره بوی عطرش شدت گرفت و عق زدم…
-نزدیک نیا پاشا، حالم و بد می کنی…!

چشمان آبی اش گرد که هیچ طوفانی شدند…
بازویم را گرفت و سمت خودش کشید که حجم وسیعی از بو به پرزهای بینی ام چسبید و حالم بدتر شد…
-تو غلط می کنی که حالت بد میشه…!!!

از حرف هایم خوشش نیامده بود که داشت شاخ و شانه برایم می کشید…
بی حال بودم و کم مانده بود که روی خود پاشا بالا بیاورم…

عمه آذر مداخله کرد…
-چرا ناراحت میشی پسرم؟ مگه حالش و نمی بینی…؟!

سرم روی تنم سنگینی می کرد که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و همانجا روی پاشا بالا آوردم که تمامش تقصیر خودش بود…!!!

****

-تبریک میگم مامان کوچولو…!

ناباور پلک بهم می زنم و نگاه ماتم روی نریمانی است که دارد بهم لبخند می زند و تبریک می گوید…
مامان کوچولو…؟!

حضور پاشا را کنارم احساس می کنم و ناخودآگاه حس بویایی ام به قلیان می افتد و عمیق بو می کشم که دیگر ان بوی مزخرف را حس نمی کنم…

-نترس دوش گرفتم و عطر نزدم…!

🔥شیطان🔱یاغـــی🔥, [04/04/1403 10:19 ب.ظ] #پست۵۳۱

 

حرف پاشا وجودم را به تلاطم انداخت.
نگرانی بیخ گلویم چسبید.
-چه اتفاقی برام افتاده پاشا…؟!

چشمانش آرام هست.
-بغلت کنم حالت بد نمیشه…؟!

دماغم جمع شد.
-بو نمیدی…؟!

نریمان تک خنده صداداری کرد و رو به پاشا گفت: من دارم میرم و تو هم بهتره این دختر و از نگرانی دربیاری…! در ضمن یه جماعتی هم پشت در هستن تا بیان داخل…!

پاشا بی توجه به نریمان خم شد و پیشانی ام را بوسید.
-خبری شد باهات تماس می گیرم…!

-این دیگه تخصص من نیست… باید ببریش دکتر زنان…

متعجب نگاهم بینشان در گردش بود که نریمان با خداحافظی کرد و در را هم بست…

خواستم باز سوالم را تکرار کنم که این بار پاشا دستم را توی دستش گرفت و به لبهایش نزدیک کرد و بوسید…
سپس دست روی شکمم گذاشت و توی چشم هایم نگاه کرد.

-طوریت نیست مو فرفری جز اینکه داری مامان میشی…!!!

بهت زده ام و چشمانم گرد شدند.
-من مامان میشم ولی ما که…

با یادآوری سکس های بدون پیشگیری باید زودتر از این ها باردار می شدم…!
عصبانیتم دست خودم نیست.

-وقتی هر دفعه بدون کاندوم سکس می کنی، همین میشه دیگه… بچه…؟! پاشا الان چه غلطی باید بکنیم…؟! اصلا چرا مواظب نبودی…؟!

🔥شیطان🔱یاغـــی🔥, [06/04/1403 10:13 ب.ظ] #پست۵۳۲

 

ابروهای پاشا بالا رفت.
-نمی خوایش…؟! بخوای می تونیم سقطش کنیم…؟!

لحظه ای با حرفش چنان وجودم پر از خشم شد که سمتش براق شدم و داد زدم…
-سقطش کنیم سنگدل…؟! بچت و می خوای سقط کنی بی وجدان…؟!

یکه خورده بهم نگاه کرد…
-من گفتم که تو…

همانجا مشتی توی سینه اش کوبیدم.
-من بیخود می کنم بخوام یه موجود زنده رو بکشم…! درسته انتظار اومدنش رو نداشتم اما این دلیل نمیشه که نخوامش…!

دستم را دوباره توی دست گرفت و خندید.
-خیلی خب من فقط خواستم تحت فشار نزارمت، همین…!

دستش روی شکمم رفت و خودش ادامه داد.
-با اینکه منم توقعش رو نداشتم اما دلم نمیاد اتفاقی براش بیفته… نمی دونم چرا نمی تونم باورش کنم…!

من هم باورم نمی شد اما وقتی آزمایش را نشانم داد،فهمیدم از هر واقعیتی، واقعی تر است…!

*

عمه ملی اسپند را از دور می چرخاند و زیر لب ورد می خواند.
آذر خانوم و دخترش هم خنده از روی لب هایشان کنار نمی رفت.

-ای جانم خدایا شکرت که نمردم و این روزها رو دارم می بینم… خیلی وقته این خونه خبر خوش به خودش ندیده بود…

آذر خانم اشک گوشه چشمش را پاک کرد و برایم لبخند زد و زیر لب قربان صدقه ام رفت که از خجالت لب گزیدم.
ناخودآگاه نگاهم به پاشا افتاد که با سیبی توی دستش و ژستی جذاب نگاهش به من بود و کج خندی گوشه لبش…

-جذابیت خبر خوشش هم این بود که وروجک هنوز نیومده کل هیکل باباش و به گند کشید…!

🔥شیطان🔱یاغـــی🔥, [09/04/1403 10:04 ب.ظ] #پست۵۳۳

 

مظلومانه نگاهش کردم.
-من که گفتم بو میدی ولم کن،  خودت ولم نکردی…!

نگاهش رویم سنگین و کشدار شد.
-من شکایتی کردم…؟!

شانه بالا انداختم.
-طرز گفتنت از صدتا شکایت بدتر بود…!

لبخند کجی زد و گونه ام را کشید.
-بهش فکر نکن… به جاش بهتره آماده بشی که وقت دکتر داری…؟!

جا خوردم و خواستم حرف بزنم که عمه ملی زودتر گفت: ولی رفتنتون… مشکلی نداره…؟!

پاشا در حینی که سیب تمام شده اش را توی بشقاب می گذاشت، نگاهش کرد.
-مشکلی نیست…!

دلم کمی آرام گرفت که کمک کرد بلند شوم.
با اجازه ای گفت و جمع را ترک کردیم که اسفندیار خان گوشی اش زنگ خورد و نگاهش به پاشا کشیده شد…

پاشا نگاه جدی به جانبش انداخت.
-بعدا حرف میزنیم اسفندیار… الان کارای مهم تری دارم…!!!

لحظه ای توی دلم نسیم فرح بخشی جریان گرفت و باعث شد لبخند روی لبم بنشیند.
دستم روی شکمم رفت.
من و فندقم و در اولویتش بودیم…!

با حالی خوش بازویش را گرفتم و سر بهش تکیه کردم که نگاهم کرد.
از همان جا نگاهم بالا آمد و با لبخند چشمکی برایش زدم…
-مطمئنم بابای خوبی میشی…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 97

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان گلارین 3.8 (19)

۴ دیدگاه
    🤍خلاصه : حامله بودم ! اونم درست زمانی که شوهر_صیغه ایم با زن دیگه ازدواج کرد کسی که عاشقش بودم و عاشقم بود … حالا برگشتم تا انتقام…

دانلود رمان غثیان 4.1 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه: مدت‌ها بعد از غیبتت که اسمی از تو به میان آمد دنبال واژه‌ای گشتم تا حالم را توصیف کنم… هیچ کلمه‌ای نتوانست چون غَثَیان حال آشوبم را به…

دانلود رمان شهر زیبا 3.3 (6)

بدون دیدگاه
خلاصه : به قسمت اعتقاد دارید؟ من نداشتم… هیچوقت نداشتم …ولی شاید قسمت بود که با بزرگترین ترس زندگیم رو به رو بشم…ترس دوباره دیدن کسی که فراموشش کرده بودم…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x