رمان عبور از غبار پارت 22

4.1
(14)

هیمن خیلی ریلکس به عقب تکیه داد و گفت :
من که از خدامه نوبت من بشه مادر من ..اما کو .؟کی به فکرمه ؟….هیچ کس به فکر من نیست
..هیچ کس –
من و امیر حسین همین طور که می خندیدم هیمن گفت :
-بفرما حرفمو باور نمی کنن که …
پسر شوخ و سر زنده ای بود..سنش کمی از امیر حسین کمتر بود و تنها برای خودمونی کردن جمع
تلاش می کرد راحت باشه و مدام شوخی کنه
کمی که گذشت و با جمع راحت تر شده بودم برای استراحت تا قبل از ناهار به عمارت کناری رفتیم
…فاصله دو عمارت به اندازه قدم از یک دیگه بود ..هیمن به همراه نازار و نیان همراهیمون می
کردن ..خدمه از قبل چمدونهامونو به داخل عمارت برده بودن ..مقابل در که رسیدیم هیمن که هنوز اثار
شیطونیشو داشت رو به ما پرسید:
-تا اخر عید انشاͿ هستید دیگه ؟
امیر حسین لبخندی زد و نگاهی به من انداخت و گفت :
-بستگی داره
هیمن ابروهایی با گفتن اهان بالا انداخت و ازم پرسید:
-این بستگی گفتن یعنی بستگی به نظر شما داره خانوم دکتر…
به خنده افتادم که با لحنی که کمی از شوخیش کاسته شده بود گفت :
-اگه تا اخر عید بمونید که خیلی خیلی خوشحالمون می کنید …ما این عمو زاده جانمونو تازه گیر
اوردیم …دوست داریم تا مدتی از وجود پر گوهر بارشون استفاده ببریم ..وجود نازنین شما هم که جای
خود دارد
با نگاهی به امیر حسین گفتم :
-اب و هوای اینجا که عالیه …به احتمال زیاد من ه*و*س کنم …حتی بیشتر از عید اینجا بمونم
نیان و نازار لبخندی زدن و هیمن که شیطنتاش منو یاد یوسف می نداخت گفت :
-افرین حالا که قراره بمونید جمله اتو ن به زبون نازنین کردی بگید
واقعا نمی تونستم جلوی خنده امو بگیرم ..به زور می خواست بهم کردی یاد بده ..اما خبر نداشت که
خودم از قبل اقدام به یادگیریش کرده بودم ..اونم دور از چشم امیر حسین
…همه با بی انصافی بهم خیره شدن که با همون خنده به لبهای امیر حسین چشم دوختم که برام
اروم و شمرده شمرده جمله امو به کردی گفت :
– او و هوا ایرا زور باشه . به حتم ه*و*س کم حتی له دوای عیدیش دانیشم
بعد از تموم شدن جمله اش …برای کم نیوردن رو به هیمن سعی کردم جمله امیر حسینو به کردی
بگم
همه اشون با دقت داشتن گوش می دادن …احساس می کردم دارم یه مصاحبه کاری می دم …
با اینکه چندتا جا کلمه ها رو اشتباه گفتم و جاهایی تلفظهایی نادرست داشتم ..اما جمله ام رو
تموم کردم و با چشمکی رو به همه اشون ..به زور چند کلمه ای که پنهانی از توی اینترنت و کتاب
راهنمای زبان کردی که یاد گرفته بودم ازش پرسیدم :
له ی بوخشی و چن ؟(-با ارفاغ چند ؟)-
همه دهن باز بهم خیره شدن …می دونستم لهجه ام افتضاحه …اما بازم منظورمو رسونده بودم
..تعجب بیشتر از این بود که این کلمه رو بلدم
هیمن که فهمیده بود منم بخوام شیطون بشم دربرابرش کم نمیارم و قرار نیست تو یاد گیری زیان
کردی پا پس بکشم ..دستی به گردن و موهاش کشید و سری تکون داد و گفت :
-با ارفاغ من که بهتون می دم
با خنده گفتم :
-خدا روشکر استاد من نبودید و گرنه هیچ وقت پزشک نمی شدم
با تعجب و گله ازم پرسید:
-یعنی امیر حسین از من بهتره ؟
غزق خنده جمع … خیره به چشمای شیطونش گفتم :
-اتفاقا امیر حسین دوبار منو از درسی که باهاش داشتم انداخت
هر سه تاشون با تعجب به لبخند من و امیر حسین نگاه کردن که هیمن متعجب رو به امیر حسین
گفت :
-کرمتو شکر
امیر حسین با خنده به همشون گفت :
-به خاطر خودش بوده ..باور کنید
هیمن با تاسف سری حین خنده تکون داد و گفت :
-الحق که امیر حسین موحدی
دربرابر نگاههای متعجبشون فقط خندیدم اونام با ناباوری برای اینکه استراحتی داشته باشیم زود
خداحافظی کردن و رفتن
داخل این یکی عمارت هم قشنگ بود البته نه به اندازه عمارت کناری … به احتمال زیاد به خاطر
ساکن نبودن کسی در اینجا زیاد براشون مهم نبوده که داخلش چطور باشه ..هرچند چیزی هم کم
نداشت ..در واقعه نسبت به عمارت کناری این فکر به ذهن ادم می رسید …
در طبقه بالا اتاق خوابها قرار داشت و پایین یه سالن بزرگ و مجلل بود که حس خوبی رو بهم منتقل
می کرد
همراه امیر حسین از پله ها بالا رفتیم …مقابل در یکی از اتاق ایستاد و درو اروم باز کرد…یه اتاق
بزرگ با یه تخت دو نفره زیبا و تو چشم ..وارد اتاق که شدم امیر حسین از پشت سر گفت :
-الان صبحونه رو هم میارن …
به سمتش چرخیدم :
-من که زیاد گشنه ام نیست
لبخندی زد و گفت :
-بخور ..هنوز حالت کامل خوب نشده …
یاد کبودی صورتم افتادم و دستمو اروم روش گذاشتم و با خنده ازش پرسیدم :
-قضیه پرت شدنمو تو استخر می دونن ؟
سرشو تکون داد و گفت :
-اگه چیزی ازت نپرسیدن و نگفتن …برای اینکه فکر کردن یادآوریش برات ناراحت کننده است و ممکن
اذیت بشی
کتف و شونه ام یهو کمی از درد تیر کشید..دستمو اهسته روی شونه ام گذاشتم و لبه تخت
نشستم که نگران به سمتم اومد بالا سرم ایستادو پرسید:
-جایت درد می کنه ؟
دستمو با وجود درد از روی شونه ام برداشتم و ازش پرسیدم :
-چرا اسمای شما کردی نیست ولی اسم پسر عمو و دختر عموهات کردیه ؟
خیره نگاهم کرد و متوجه شد که دلم نیومده نگرانش کنم
دستاشو بلند کرد و سر انگشتاشو روی شونه ام گذاشت و حین اروم ماساژدادن شونه هام گفت :
-پدرم این اسما رو بیشتر دوست داشته …هرچند خودم دوست داشتم یه اسم کردی داشتم
چشمامو اروم بستم ..از این همه نزدیکی باز داشت دلم هوایی میشد که چشم بسته برای رد گم
کنی پرسیدم :
-خانواده عموت برای عروسی نیومده بودن چرا؟
-اون موقع هیمن ایران نبود…تازه اومده …عموم هم رئیس یکی از بیمارستانای اینجاست ..یکم
سرش شلوغ بود و بیمارم زیاد داشته … نمی تونست بیاد ..خیلیم ناراحت بودن که نتونستن بیان
سعی کردم لبخند بزنم :
-خانواده عموت خیلی خوب و مهربونن ..درست مثل خانواده شما
..اروم پلکهامو باز کردم و همونطور که داشت شونه هامو ماساژمی داد بهش خیره شدم ..لبخندی زد
و گفت :
-یه دوش اب گرم بگیری …بهترمیشی ..بهت گفتم نیایم …گوش نکردی ….هنوز حالت خوب نیست
شیطون شدم و برای عوض کردن بحث گفتم :
-اب و هوای اینجا معرکه اس پسر …چرا نمی اومدیم ؟ …دلت میاد؟
به خنده افتاد و به چشمام خیره شد…دوباره داشت اون حس خواستن سراغم می اومد و بهم غلبه
می کرد ..
نگاه امیر حسینم کم کم داشت تغییر می کرد که دستاشو از روی شونه هام برداشت … نفسی
بیرون داد و کمی ازم فاصله گرفت و به سمت پنجره رفت و گفت :
یه دور روزی اینجا بمونیم بعدم بریم ویلامون …-
سرشو به سمتم چرخوند..اما من که هنوز توی اون خلسه قرار داشتم و کمی گر گرفته بودم نگاهمو
به زمین دوختم و گفتم :
-خوبه
دستشو به سمت یقه اش برد و سعی کرد کمی جا به جاش کنه …حس عجیبیه در کنار کسی
باشی و نتونی که لمسش کنی ..در حالی که برای دو محرم این کار اسون ترین کار دنیاست
..همونطور خیره به زمین یه دفعه شالم از روی سرم برداشته شد
متعجب سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم …کتشو در اورده بود و با لبخند نگاهم می کرد که گفت :
-پاشو برو یه دوش بگیر …
خیره به نگاهش ..چند ثانیه بعد نگاهمو ازش گرفتم و دستی به موهای جلوم که مقداریش روی
صورتم ریخته بودن کشیدم و از جام بلند شدم و بی حرف به سمت چمدونم رفتم …
***
وقتی از حموم در اومدم امیر حسین توی اتاق نبود ….خواب به شدت چشمامو به بازی گرفته بود
…تازه بعد از دوش گرفتن فهمیده بودم چقدر خسته ام و خوابم میاد..کوفتگی بدنمم انگار تازه خودشو
نشون می داد
به سمت تخت رفتم …حوصله پوشیدن لباسامو نداشتم همونطور روبدوشامبر به تن و حوله ای که به
موهام بسته بودم ..پتو رو کنار زدم و با نگاهی به ساعت و زمانی که تا ظهر داشتیم بی معطلی
برای یه خواب راحت زیر پتو خزیدم و سرم به بالش نرسیده به خواب رفتم …
انقدر جام راحت و نرم بود که دلم نمی اومد از این خواب شیرین دست بکشم ..و بیشتر سرمو توی
بالش فرو می بردم …جالب این بود که در تمام مدت احساس می کردم بوی ادکلن امیر حسین توی
بینیمه و وجودشو در کنار خودم حس می کنم ..
کمی بدنمو جا به جا کردم و سرمو چرخوندم که بو بیشتر شد ..لبخندی به لبهام اومد و به سمت بو
پهلو کردم که یه دفعه دستی روی بازوم قرار گرفت … با وحشت چشمامو باز کردم
نگاه امیر حسین درست رو به روم بود اونم روی تخت خوابیده بود..اما با چشمهای باز .. بهم چشم
دوخته بود…هیچ فاصله ای بینمون نبود ..
دستش روی بازوم بود و نگاه ازم بر نمی داشت لبخند نامحسوسی به لبهاش اومد و گفت :
-ترسوندمت ؟
هنوز گنگ نگاهش می کردم که سریع به خودم اومدم و به زور لبخندی زدم و گفتم :
-موقع خوابیدنم نبودی ..یهو چشم باز کردم و دیدم اینجایی تعجب کردم
باز داشتم از خود بی خود میشدم که ازم پرسیدم :
-شونه ات هنوز درد می کنه ؟
خواستم نگاهی به شونه ام بندازم که دیدم یقه روبدوشامبرم کمی پایین رفتم و شونه برهنه امو به
نمایش گذاشته ..رنگ پریده ..نگاهمو ازش گرفتم و با دست دیگه ام به سختی کمی بالا کشیدمش
و خیره به پیرهنش گفتم :
-نه
دستشو از روی شونه ام برداشت و با سر انگشتاش روی گونه امو لمس کرد و گفت :
-پماداتو به موقع استفاده کن که زودتر صورتت خوب بشه …
بی شک تغییر رنگ صورتم در مقابل چشماش تمام حالات درونیمو لو داده بود …
-انقدر خسته بودی که صبحونه هم نخوردی
داشتم از این همه نزدیکی دیوونه می شدم که به بهانه ساعت سرمو به سمت ساعت روی دیوار
چرخوندم و گفتم :
-وای چقدر خوابیدم
نگاهم به دیوار بود که تخت تکونی خورد و امیر حسین از لبه تخت بلند شد و گفت :
-هیمن بعد از ظهر می خواد ما رو ببره یه جای خوب ..پاشو خواب بسه دختر …
دیگه نگاهم نمی کرد و تمام حرفاش پشت به من می زد …به سمت در می رفت …
تو جام نیم خیر شدم و تند یقه روبدوشامبرم رو مرتب کردم ..حوله از روی سرم افتاده بود و موهای نم
دارم از اطراف اویزون شده بودن
خودمو به سمت لبه تخت کشوندم و حین بلند شدن برای تغییر فضا با انرژی گفتم :
-پس زود اماده شم …خیلی گشنمه …
سرشو به سمتم چرخوند …سعی کرد لبخند بزنه ..منم همین کارو کردم که گفت :
-پس تا اماده بشی من پایین منتظرتم
با همون لبخند و صورت رنگ پریده ..سری تکون دادم و اونم پایین رفت
با رفتنش ..نفسمو با حالی منقلب بیرون دادم … و دستی به پیشونیم کشیدم ….دیگه نمی تونستم
در برابرش مقاومت کنم …
کم اورده بودم …از حال امیر حسینم بی خبر بودم …اما اینو خوب می فهمیدم داره ازم دوری می کنه
…درست مثل خودم …نمی فهمیدم چطور این بلا سرم اومده بود ..وجودش در کنارم بهم ارامش می
داد…طوری که اگر نبود یه چیز گم شده داشتم ..یه گمشده ای که دل می خواست لمسش کنم تا
باورش کرده باشم …تا ازش سیراب بشم
***
بعد از ناهار که همه اش هیمن مار رو می خندوند و استراحت کوتاهی که بیشتر به خنده و شوخی
گذشت همراه نازار و نیان و هیمن برای رفتن به جایی که هیمن گفته بود اماده شدیم
هوا اونقدر خوب بود که خبری از گرما و افتاب نبود …از اونجایی که می خواست غروب ما رو برای
گردش توی شهر ببره … یکراست ما رو به جایی خارج از شهر برد …هر پنج نفر توی ماشین هیمن
بودیم
من در کنار دخترا و بینشون نشسته بودم و امیر حسینم جلو… ب*غ*ل دست هیمن ..جای گرفته بود…
همراه دختر احرفا می زدیم ..خیلی خونگرم و خودمونی بودن و بر عکس هیمن زیاد شیطون
نبودن …وقتی ماشین توی یه فضای خالی از ساختمونها و ماشین های شهر … متوقف شد نگاهی
به بیرون انداختم …درختای سر به فلک کشیده …و نرده های چوبی و اسبایی که بعضی از سوار کارا
روشون نشسته بودن .. نگاهمو به خودشون جذب کردن
نیان با خنده در ماشینو باز کرد و گفت :
-هیمن معمولا عادت داره مهمونا رو برای نشون دادن اسباش تا اینجا بکشونه
امیر حسین به حرف نیان خندید و بعد رو به همین گفت :
-اخرین باری که اسبمو دیدم فکر کنم سال گذشته بود
هیمن عینک افتابیشو بالا داد و روی موهاش گذاشت و گفت :
-من اگه از دل عمو زاده جانم خبر نداشته باشم که هیمن نیستم
همراه دخترا با خنده از ماشین پیاده شدم …که نازار اروم بهم نزدیک شد و گفت :
-هیمن یکم عجوله ..ما می گفتیم اول بریم شهرو بگردیم … ولی اون زورش به ما چربید و گفت ..اول
اینجا… بعد گشت و گذار تو شهر ..اونم توی شب
نیان شونه ای بالا داد و برای اینکه هیمن بشنوه گفت :
-اخه تو شب … شهر دیدن داره ؟
هیمن در ماشینو بست و راحت و با خنده گفت :
-روزای دیگه رو که خدا ازمون نگرفته …نیان جان ..جا به این خوبی..اب و هوای عالی …اینا رو از کجا
می خوای گیر بیاری ؟
هر سه نفرشون یه جوری بودن …منم تعجب کرده بودن که چرا یه راست ما رو اورده بودن اینجا
….هرچند قصد… خوش گذروندن بودن ..پس چه فرقی می کرد اینجا یا شهر ..تازه اینجا خوش اب و
هوا ترم بود …
نیان همراه هیمن و امیر حسین به سمت دیگه ای رفت و بین راه ازشون جدا شد و به طرف یکی از
سوار کارای دختر رفت
من و نازار هم به سمت نرده هارفتیم …هر دو ارنجامونو به نرده ها تکیه دادیم و به اسبا خیره شدیم
…از طبیعتش غرق لذت شده بودم که نازار سر صحبتو باز کرد:
-واقعا امیر حسین تو رو دوبار از درسش انداخته ؟
نیم نگاهی بهش انداختم و لبخند به لب گفتم :
-اره ..خیلی غیر طبیعیه ؟
شونه ای بالا داد و به اسب سفید رو به روش با خنده خیره شد و گفت :
-نه …این پسر اخر رمانتیک بودنه
از حرفش خنده ام گرفت و با چشمکی گفتم :
بین خودمون بمونه ..اما منم به تلافی روی ماشین نازنینش …با کلید.. خط انداختم –
دهنش از تعجب باز موند و بهم خیره شد
خنده ام بیشتر شد و گفتم :
– بهش نگیا..این یه رازه ..اگه بفهمه روی ماشین منم به تلافی خط می ندازه
یه دفعه خنده اش شدت گرفت … طوری که سرشو پایین انداخت و گفت :
-ای شیطون ..پس بگو چطوری دلشو بردی
توی دلم به حرفش خندیدم :
-راستش خیلیم بهم میایید …از کی امیر حسینو می شناسیی ؟
ارنجامو که همونطور روی نرده ها بود کمی بهم نزدیک کردم و دستامو توی هم قلاب کردم و گفتم :
-از همون دوره دانشجویی
خیلی براش جالب بود که امیر حسین با دانشجوش ازدواج کرده ..:
-راستش اون وقتا خیلی سخت گیر بود ..البته حقم داشت ..چون ما درس نمی خوندیم …
سرشو با محبت تکونی داد و گفت :
-اما ما از امیر حسین شنیدم از بهترین دانشجوهاش بودی
لبخند خجولی زدم و گفت :
-خواسته ازم تعریف کنه و گرنه دلش از دستم خوونه
هر دو به حرفم خندیدم :
-کم پیش میاد امیر حسین بخواد تعریفی از کسی یا چیزی بکنه …من که به شخصه یادم نمیاد افا…
یه لحظه از حرفی که می خواست بزنه سریع رنگ به رنگ شد و برای جمع و جور کردن حرفش گفت :
-معذرت می خوام ..منظورم اینکه
می دونستم منظورش به افاق بوده ..لبخندی زدم و گفتم :
-برای این چیزا خودتو ناراحت نکن …می دونم منظوری نداشتی …
و با مکثی :
-ولی اینجا خیلی قشنگه …ادم از تماشاش سیر نمیشه
از حرفی که زده بود… گرفته … لبخندی زد که امیر حسینو دیدم که همراه هیمن در حالی که افسار
دو اسب رو گرفته بودن اروم به سمتمون می اومدن ..
نیان هم با دیدنشون با ذوق به طرفمون اومد …امیر حسین و هیمن لباس عوض کرده بودن ..در واقعه
هر دو شلوارا شونو عوض کرده بود و چکمه های ساق بلندی به پاشون بود
به تیپ امیر حسین خیره شدم … شلوار کرم رنگش با پیرهن سفیدی که به تن داشت جذابترش کرده
بود
وقتی بهمون رسیدن ما اینور نرده ها و اونا اونور نرده های چوبی بودن که هیمن با لبخند رو به من
گفت :
-برای عروسیتون که نتونستیم بیایم ..می دونم هر بهانه ای هم …بیارم قابل قبول نیست اما برای کم
کاریم و البته هدیه ازدواجتون
دست بلند کرد و دستی به یالای اسب کشید و گفت :
این اسبو از طرف ما قبول کنید …–
با شگفتی نگاهش کردم ..خنده اش گرفت :
-یه مربی خوبم که داری …من خودم سوارکاری رو از امیر حسین یاد گرفتم
به اسب سیاه رو به روم خیره شدم …باورم نمیشد که نازار همراه چشمک بامزه اش با ارنجش
ضربه ارومی به بازوم زد و گفت :
-نمی خوای امتحان کنی؟
خنده ام گرفته بود که خیره به اسب گفتم :
-وای ممنون …نمی دونم …راستش تا حالا اصلا سوار اسب نشدم
نیان نگاهی به لباسام انداخت و گفت :
برای یه دور ساده لباسات خوبه …زود باش ..اگه سوار بشی دیگه دلت نمیاد بیای پایین –
با هیجان و خوشحالی به امیر حسین نگاهی انداختم که با خنده گفت :
-زود باش …به امتحانش می ارزه
دیگه وقتو تلف نکردم ..با وجود درد تو شونه ها و کمرم خم شدم و از زیر نرده عبور کردم هیمن افسار
اسبو نگه داشت و امیر حسین اومد تا کمکم کنه که سوار اسب بشم
اسب بلند و کشیده ای بود…برای همین توی نزدیک شدن به اسب تردید داشتم …اما برای حفظ ابرو
…به ظاهر بر ترسم غلبه کردم ..و با یه نفس عمیق به اسب نزدیک شدم …
نگاهی به رکاب انداختم و با یه بسم اͿ با یه دست زین اسبو چسبیدم و پامو توی رکاب گذاشتم و
خودمو به سمت بالا کشیدم که امیر حسین از پشت سر کمرمو گرفت و کمکم کرد که راحتر بالا برم
از ارتفاع بلند ی که روش نشسته بود ..به وحشت افتادم ..که یه دفعه اسب تکونی خورد…. از
….ترس خم شدم و اسبو محکم چسبیدم … امیر حسین لبخندی زد و با ارامش گفت :
-نترس عزیزم …من اینجام … …
استرس بهم م*س*تولی شده بود و همش ترس داشتم … امیر حسین افسار اسب خودشو به هیمن
داد و افسار اسب منو خودش گرفت و وادار کرد که اسب حرکت کنه
حرکت گردن اسب و بدن گرمش هنوز بهم استرس می داد اما کمی بعد در حالی که امیر حسین
اسبو راه می برد…از اسب خوشم اومد ..امیر حسین عقب عقب راه می رفت و روش به سمت من و
اسب بود ..
هیمن و نیان و نازار هم بهمون خیره شده بودن ..ازشون که کمی دور شدیم ازم پرسید:
-دیگه نمی ترسی ؟
با دو دست گردن اسبو محکم چسبیده بودم
-یه وقت منو نندازه ؟
از ته دل خندید و گفت :
-افسارش دست منه ..نترس …یکم که راه بره .. کم کم خوشت میاد و ترست می ریزه
برگشتم و نگاهی به اسب سفیدی که کنار هیمن بود انداختم و پرسیدم :
-اون اسب توه ؟
مراقب حرکتای اسب بود که کمی بهم نزدیک شد و گفت :
-اره ..اسمش پریه
با تعجب پرسیدم :
-چی ؟
تکرار کرد:
-پری …
دوباره برگشتم و به اسب سفید و یالای بلندش خیره شدم و گفتم :
-بهشم میاد..خیلی نازه ..اینجا مال هیمنه ؟
سرشو تکونی داد و دستی به گردن اسب کشید :
اره …عاشق اسباست …زیاد نمی تونه بیاد اما هر وقت که فرصت کنه میاد و بهشون سر می زنه
….بیشترم به خاطر من و دادن هدیه اش اول اوردمون اینجا –
سرمو چرخشی دادم و به اطرافم نگاهی انداختم :
-اینجا خیلی قشنگه ….چطور دلتون اومد اینجا رو ول کنید و بیایید تهران ؟
لبخندش پر رنگتر شد و ازم پرسید:
-اسمشو می خوای چی بزاری؟
حالا که کمی از ترسم ریخته بود دستی به یالای اسب با فاصله کشیدم و گفتم :
-واقعا این اسب مال منه ؟
وقتی دید هنوز باور نشدم این هدیه منه ..برای اذیت کردنم گفت :
-نه فقط برای دوساعت مال تو ه …
گنگ نگاهش کردم …امروز امیر حسین خیلی راحت می خندید که با خنده بی غل و غشی گفت :
-پس چی که ماله تو..درست مثل پری که ماله منه
از حرفش ذوق کردم و از اینکه احساس مالکیت به اسب می کردم جراتم بیشتر شد و اینبار راحت تر
..به یالش دست کشیدم و گفتم :
-عین شب سیاهه …
افسارو توی دستشو جا به جا کرد و گفت :
-پس اسمشو بذار شبرنگ ..یعنی اسب تمام سیاه
خندیدم و گفتم :
-چند وقت به چند وقت میای اینجا ؟
شیطون شد و گفت :
-هنوز نرفته دلت برای اینجا تنگ شده ؟
با همون خنده خیره به اسب گفتم :
-دلم برای شبرنگ تنگ میشه
بعد از یه دور کامل به هیمن و نیان ونازار نزدیک شدیم که امیر حسین گفت :
یکم که تمرین کنی کم کم خودت راه می افتی …حالا دوست داری اسبو بتازونی ؟-
با ترس بهش خیره شدم ..هنوز هیچی بلد نبودم و می گفت اسبو بتازون
از رنگ پریده روی صورتم غرق خنده شبرنگو نگه داشت و افسارشو به هیمن داد و رو بهش گفت :
-هنوز اونور دشت مال خودته ؟
هیمن با خنده شونه ای بالا داد و گفت :
-پس خبر نداری ..از قدیمم بزرگتر شده …تا می تونی اسبتو بتازون
افسار پری رو ازش گرفت و دستی به بدن اسب کشید و همون موقع به طرف من که روی اسب بودم
برگشت و گفت :
-با یه سوارکاریه حرفه ای چطوری ؟
حالا مگه میشد جلوی اینا گفت از اسب می ترسم اونم اگه بخواد با سرعت بدوه
البته رنگ صورتم …همه چی رو لو داده بود و به روم نمی اوردن …که امیر حسین کمک کرد تا پیاده
شم
امیر حسین بعد از بررسی زین اسب و مطمئن شدن ازش پا توی رکاب با یه جهش سوار پری شد
هیمن نگاهی به پشت سر امیر حسین انداخت و گفت :
-تا یه ساعت دیگه بر می گردید؟
امیر حسین سر ی تکون داد و دوباره همه جای اسبو وارسی کرد
مونده بودم چرا افعال جمع به کار می بردن ..من که پیاده شده بودم
هنوز در گیر افکارم بودم که امیر حسین پاشو از توی رکاب در اورد و رو به من گفت :
-بدو آوا
هول کرده نگاهش کردم …هیمن و نازار و نیان با لبخند نگاهم می کردن ..تازه دوهزاریم جا افتاده
بود…
در برابر نگاهاشون برای ضایع نشدن امیر حسین …به ناچار جلوشون به سمت اسب رفتم و به ظاهر
لبخندی زدم و برای در رفتن از سوار شدن گفتم :
-خوب بذاریم برای یه روز دیگه ..پریم اذیت میشه
امیر حسین که تا ته ماجرا رو خونده بود با لبخند شیطونی گفت :
-نگران پری نباش …تازه من دلم می خواد امروز سوار کاری کنم
و دستشو به سمتم دراز کرد…
نفسمو نگران بیرون دادم و بهش نزدیک شدم ….نگاهش شیطون تر از همیشه بود دستمو بلند کردم
و دستشو گرفتم و همزمان پامو توی رکاب گذاشتم
از پشت سر هیمن هم نزدیکم اومد که هوامو داشته باشه ..اما امیر حسین خودش دستمو بالا کشید
و و سط راه اون یکی دستشو دور کمرم انداخت و مثل پر گاه منو بلند کرد و جلوی خودش روی پری
نشوند ..دیگه نفسم بالا نمی اومد اونم جلوی بچه ها …فقط تونسته بودم حین سوار شدن پاهامو
جا به جا کنم
امیر حسین یه سرو گردن ازم بلند تر بود ….در این وضعیت سرم کاملا زیر چونه اش قرار می گرفت
…سعی می کردم زیاد به بچه ها نگاه نکنم ..که دستاشو از دو طرفم رد کرد و افسار اسبو گرفت و رو
به هیمن گفت :
-تا یه ساعت دیگه همینجائیم
هیمن با نگاه شیطونی رو بهمون گفت :
-ما هم همین اطرافیم ..راحت باشید …زیاد عجله نکنید …
و رو به من :
-بهتون قول می دم حسابی از این سواری لذت ببرید…و دیگه دلتون نیادکه از اینجا برید
اب دهنمو قورت دادم امیر حسین با کشیدن افسار اسب به سمت راست جهت حرکتو تغییر داد و
اروم اسبو از محوطه خارج کرد ..
صدام در نمی اومد …کاملا توی ب*غ*ل امیر حسین فرو رفته بود م و نسیم خنکی از مقابل صورتمو
نوازش می کرد ..از ترس و این همه نزدیکی به امیر حسین …تنم به لرز افتاده بود..حتی این نسیم
ساده هم باعث ایجاد سرما توی وجودم شده بود که صدای امیر حسین توی گوشم پیچید..لبهاشو به
گوشم نزدیک کرده بود:
-سردته ؟
داشتم خودم رسوا می کردم ..متوجه لرزش بدنم شده بود:
نه یکم به نظرم هوا سرده –
از همین پشت سر هم می تونستم لبخندای شیطونشو ببینم :
-مطمئنی هوا سرده ؟ …اما به نظر من که هوا عالی عالیه
نفس کشیدن سخت شده بود …حتی جوابی برای پاسخ دادنش نداشتم از حصارهای چوبی خارج
شده بودیم …و یه دشت سر سبز پیش رومون بود
امیر حسین چسبیده به من سرشو کمی به سمتم خم کرد…لبه های شالم از دو طرف اویزون شده
بودن و با ورزش باد یه این طرف و اونطرف می رفتن
-محکم بشین .. لذت اسب سواری به تازوندنشه …
لرزم بیشتر شد ..گاهی لبه های شال خیلی بالا می رفت و از روی گردنم کنار می رفت که قبل از
تازوندن اسب بی هوا امیر حسین لبهای گرمشو روی گردنم گذاشت و ب*و*سه نرمی به روی گردنم
نشوند …سرما تا مغز استخونم به یکباره نفوذ کرد و همزمان با ضربه پاهاش به بدن پری سرعت پری
رو زیاد کرد ..
از ترس چشمامو بستم و بیشتر توی آ*غ*و*ش امیر حسین فرو رفتم ..سرعت اسب زیاد شده بود
صدای امیر حسین با صدای باد یکی شده بود:
-نترس .. چشماتو باز کن
وقتی دید هنوز ترس دارم و چشمامو باز نمی کنم باز حرفشو تکرار کرد:
-چشماتو باز کن اوا …من پیشتم ..نترس
شلاق باد به صورتم هم ترسو بیشتر کرده بود…که به زور پلکهامو باز کردم ..پری به سرعت می تاخت
و صدای نفس زدنهاشو می شنیدم
تنها چیزی که می دیدم دستای امیر حسین بود که افسار اسبو گرفته بود و منو بین بازوهاش جا داده
بود صداش پر از خنده شد :
-دختر لذتشو ببر..انقدر ترسو نباش
حرصم گرفت ..داشت دستم می نداخت :
-اولین باره …مسلمه که می ترسم ..پری هم خیلی تند داره می ره
صدای خنده اش اوج گرفت :
-اولین بار و دومین بار نداره که دختر …فقط نباید بترسی …تازه پری اسب ارومیه ..مثل شبرنگم
سرکش نیست
از اذیت کردنم لذت می برد ….هر دو به خاطر سرعت پری و بادی که از رو به رو می وزید مجبور بودیم
بلند حرف بزنیم :
-برای همین به من دادینش ؟
بلند خندید….
خنده ام گرفت …شیطونیاشو دوست داشتم …
***
یک ربع بعد …امیر حسین اروم پری رو از تک و تا انداخت و سرعتشو کم کرد …پری حالا اروم راه می
رفت و دیگه نفس نمی زد …
اطرافمون سر سبز و جای جاش درختایی بلندی بود که کنار هم دسته ای قرار گرفته بودن
محو تماشای فضای رو به روم بودم … تازه از سوار کاری خوشم اومده بود و ازش لذت می بردم که
امیر حسین ازم پرسید:
-چطور بود ؟
لبخند به لبام اومدو گفتم :
-عالی بود …هرچند اولش یکم ترسناک بود
صدای خنده اشو شنیدم … لبخندم پر رنگتر شد و نگاهم به دستا و انگشتای کشیده اش افتاد ..
.توی دوره دانشجویی وقتی می خواست مطلبی رو روی تخته بنویسه به دستاش خیلی خیره می
شدم ..چون خوشم می اومد مرد انگشتای کشیده داشته باشه …در حالی که یوسف برعکس امیر
حسین چنین انگشتایی نداشت و کمی از امیر حسین هم قدش کوتاهتر بود
به یاد خنده های زیر زیرکی و شیطون بچه ها با لبخند از امیر حسین همونطور که اسبو اروم راه می
برد پرسیدم :
-نازار یعنی چی ؟
افسار اسبو کمی کشید و گفت :
-یعنی دوست داشتنی ..نیان هم به معنی ….لطیف و دلپذیر
با لبخند :
– و هیمن ؟
خنده ای کرد و گفت :
-برخلاف اخلاق شیطون و پر سرو صداش یعنی آروم
خندیدم :
-اسمای قشنگین …
از حرفم خنده اش گرفت :
-تو چیزیم هست که ازش خوشت نیاد ؟
لب پایینمو گاز گرفتم و با خنده گفتم :
-اره ….اذیت کردناتو ..وقتی می بینی چاره ای جز قبول کردن ندارم و اذیت می کنی
راحت خندید:
-خوب می تونی قبول نکنی …اجباری نیست که
به حرکت سر پری چشم دوختم ..بدن امیر حسین که منو به ظاهر از پشت در آ*غ*و*ش گرفته بود
حسابی گرمم کرده بود…و همین بهم ارامش می داد که بی اراده گفتم :
-ولی من دوست دارم … که قبول می کنم
خودم از حرفم تعجب کردم …چند لحظه ای بینمون سکوت ایجاد شد فکر می کردم ادامه بحثو ادامه
بده اما..تمام معادلات عاشقانه و خوشم رو با حرفش بهم ریخت :
-قضیه مرگ بیمار..یوسف کم کم داره مشخص میشه …
حالم دگرگون شد و لبخندام بی رنگ شدن …یه دفعه ای بحثشو پیش کشیده بود
-یکی توی پرونده بیمارای یوسفو دست کاری کرده ..پرستار بیچاره فقط از روی پرونده کارشو انجام
داده …یوسفم اشتباهی نکرده بود…هر دو قربانی شدن
البته همینا رو فعلا پلیس داره به صورت مخفی انجام می ده تا مقصر اصلی پیدا بشه
الانم توی بیمارستان کسی از این موضوع خبر نداره …فقط من می دونم و دکتر تقوی و حالا تو
کاش درباره اش حرف نمی زد دیگه حال خوش چند دقیقه قبلو نداشتم …
-تو به کسی که شک نداری ؟
چهره غرق در خون یوسف جلوی چشمام رژه رفت و تنها سرمو تکون دادم که بدون تغییری در صداش
گفت :
-نمی خواستم ناراحت کنم …کاملا هم درکت می کنم …پس نیازی نیست تو خودت بریزی و تظاهر
به چیزی کنی …فقط می خواستم بدونی ….بهتره دیگه برگردیم …زیاد روی اسب بودن برات خوب
نیست …
توی خودم فرو رفته بودم ..اما همین فرو رفتن توی خودم … باعث شد که امیر حسین برداشت بدی از
حرکتم بکنه و دیگه حرفی نزنه و با کشیدن افسار اسب ..پری رو برگردونه تا راه اومده رو برگردیم …
همین طور که اسب چند دقیقه ای رو اروم راه می رفت …یهو امیر حسین با حرص به پهلوی حیون
زبون بسته با پا ضربه زد …..پری که منتظر یه اشاره بود..با سومین ضربه پای امیر حسین سرعتشو
زیاد کرد و شروع به دویدن کرد …هوا خیلی سرد شده بود …و دیگه نمی تونستم تحمل کنم
نازار قبل از اومدن به اینجا بهم گفته بود که لباس گرم بردارم اما به خیال اینکه عیده و هوا داره کم کم
گرم میشه توجهی به توصیه اش نکرده بودم …
چند لحظه بعد ….از شدت سرما بیشتر توی خودم جمع شدم که متوجه حالم شد و سرعت اسبو
کم کرد و گفت :
-هوای اینجا حالا حالاها سرده …باید یادت می نداختم که لباس گرم برداری ..هرچند اگه می
دونستم هیمن می خواد مارو بیاره اینجا حتما لباس گرم خودم بر می داشتم …یکم تحمل کن الان
می رسیم
دستای امیر حسین افسار اسبو محکم گرفته بودن …زردی و قرمزی انگشتاش داشت بهم نشون می
داد که با سکوت بی موقعه ام چقدر تونسته بودم ناراحتش کنم …….
رفت و برگشتمون کمتر از یک ساعت بود …در حالی که می تونستیم کلی از کنار هم بودن لذت
ببریم …
…شاید این بهترین فرصتی بود که می تونستیم بیشتر بهم نزدیک بشیم اما نشده بود…کاش اصلا
حرفشو پیش نمی کشید که من یهو سکوت نکنم
وقتی به محوطه اسبا رسیدیم ..قبل از وارد شدن به حصار اصلی اسبو نگه داشت و خودش پایین
پرید و دستی به گردن پری کشید و بدون نگاه کردن به من اسب رو وارد حصار کرد …نیان و نازار توی
محوطه سوار اسب بودن …
هیمن هم تکیه داده به ماشینش با یکی که نزدیکش ایستاده بود حرف می زد …با دیدنمون لبخندی
به لباش اومد و تکیه اشو از ماشین جدا کرد و به سمتمون اومد ….
هنوز بهمون نرسیده بود ..که امیر حسین اسبو نگه داشت و به سمتم اومد و کمک کرد که ازاسب
پایین بیام …
هیمن عینکشو برداشت و رو به من گفت :
-چطور بود؟
نباید می ذاشتم بفهمن که دلگیری بین من و امیر حسین به وجود اومده :
-عالی ..دیگه دلم نمیاد از اینجا برم …هدیه ی قشنگی بود ..واقعا ازتون ممنونم …اگه می دونستم
اسب سواری انقدر لذت داره زودتر از اینا به فکرش می افتادم
لبخندی رو به من و بعد چشمکی رو به امیر حسین زد و گفت :
-دکتر جان پس وسایلتو از اون شهر درندشت جمع کن و بیا اینجا که خانوم دکتر دلش اینجا گیر کرده
امیر حسینم مثل من با ظاهری تغییر کرده از اون حالت گرفته با خنده گفت :
-تو فکر خرید یه خونه اینجا هستم …….اما برای ساکن شدن ..فکر نمی کنم حالا حالاها بتونیم
بیایم …
هیمن شونه ای بالا داد و با همون لبخند گفت :
-راستی چقدر زود برگشتید؟…گفتم دو سه ساعتی نمیایید…
امیر حسین اروم دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت :
– اوا هنوز زیاد حالش خوب نیست …بهتره زیاد به خودش فشار نیاره
فشار خفیف دستش رو شونه ام …منو از خودم بیزار کرد
-پس بهتره بریم که شهر قشنگمون در انتظار خانوم دکتره ..خوب دوست دارید اول کجا ها بریم ؟
نگاهش به من بود..به امیر حسین که همچنان دستش روی شونه ام بود نزدیک تر شدم و گفتم :
-من که اینجاها رو نمیشناسم ..پس امیر حسین بگه که کجا بریم
هیمن با نگاهی مشکوک به چهره امیر حسین ..با لبخندی دندون نما گفت :
-عمو زاده جان دستور صادر شد..حالا شما امر بفرما
امیر حسین نگاهی به من انداخت :
-خسته نیستی؟ ..می تونیم فردا بریم
نگاهم پر از شیطنت شد و گفتم :
-نگران من نباش ..تازه من دلم می خواد امروز برم شهرو ببینم
هیمن از ته دل به خنده افتاد و گفت :
-نه خوشم اومد …
امیر حسینم خنده اش گرفته بود که در جواب اون حرفش که موقع سوار شدن به اسب سر به سرم
گذاشته بود ..باهاش شوخی کرده بودم
-پس هر جا که خودت می دونی بریم …همه جا قشنگه و دیدنیه
هیمن عینکشو به چشم زد و گفت :
-پس تا بری و لباستو عوض کنی منم برم به این دوتا خواهر جانمان بگم که بیان تا بریم
امیر حسین سری تکون داد و هیمن ازمون جدا شد که رو به من گفت :
-اگه سردته برو تو ماشین ؟
می دونستم حالش هنوز گرفته است که زود گفتم :
-ناراحتت کردم ؟
برگشت و بهم خیره شد ..اب دهنمو قورت دادم :
-من ..من …
به زور خواستم لبخندی بزنم اما نشد و شد یه تلخ خنده :
-بعضی وقتا اخلاقم خیلی مزخرف می شه ..معذرت می خوام اگه باعث ناراحتیت شدم …گاهی اسم
یوسف بی جهت ..بهمم می ریزه …باور کن دیگه بهش فکر نمی کنم …اصلا …فقط یه لحظه یاد اون
روزا افتادم …
با ارامش چشماشو بست و باز کرد و گفت :
-ناراحت نیستم
حالا که همه چی می خواست بینمون خوب بشه ..نیاید ناراحتی پیش می اومد:
-پس چرا گرفته ای ؟
دستی به موهاش کشید و با لبخندی گفت :
-من ناراحت نیستم ..گرفته هم نیستم …یکم خسته ام …امروزم خوب نتونستم بخوابم
نزدیک بود اشک توی چشمام جمع بشه …نگاه خیره اش برای چند ثانیه توی عمق چشمام …وجودم
رو زیر و رو کرد ..دیگه طاقت نیوردم و نگاهمو زود از ش گرفتم ..با کارم نفسی بیرون داد و برای عوض
کردن لباساش ازم دور شد
از خودم از رفتارم …بدم اومد..هنوز نتونسته بودم اونی بشم که با خودم قرار گذاشته بودم …ولی
واقعا هم به زندگی و گذشته ام با یوسف فکر نمی کردم …خیلی وقت بود که همه چی رو فراموش
کرده بودم ..اما واقعیت این بود اون حوادث انقدر تلخ و ناگوار بود که یاداوریش هم ادمو عذاب می داد
کم کم داشتم از سرما می لرزیدم که در ماشینو باز کردم و سریع پریدم توش ..یک ربع بعد همگی
برای رفتن اماده بودیم
***
گردش توی شهر و دیدن اون همه قشنگی بی نهایت عالی بود …البته خیلی جاها رو به علت محدود
بودن زمان نتونستیم بریم و ببینیم …مردمی خونگرم و مهربون که اگه می تونستم هم کلامشون هم
بشم بیشتر به خوب بودنشون پی می بردم …و بیشتر بهم خوش می گذشت …هر چند سر همین
نفهمیدن زبونشون هم ..کلی سر به سرم گذاشتن و بهم خندیدن
هیمن می خواست شام رو بیرون بخوریم اما نازار و نیان به یادش اوردن که دیلان خانوم حسابی برای
امشب تدارک دیده و نمی تونیم بیرون شام بخوریم …
بعد از سوارشدن توی ماشین اخلاقمو درست کرده بودم …می گفتم و شوخی می کردم و به اجبار
امیر حسین رو هم به حرف می کشوندم …
اونم خوب رفتار می کرد… انگار نه انگار که ازم دلخور شده بود …دوست داشتنی ترین موجودی که
ادم می تونه ازش تعریف کنه امیر حسین بود …جلوی دیگران هیچ وقت ناراحتیشو بروز نمی داد
..راحت برخورد می کرد و گاها شوخی های خنده داری هم می کرد
وقتی به خونه برگشتیم دیلان خانوم ..سنگ تموم گذاشته بود …یه میز بزرگ با انواع غذاها …که از
خوردن هیچ کدومشون ادم سیر نمی شد …خوشبختانه ادم بد غذایی نبودم و از هر چیز جدیدی
استقبال می کردم …به طوری که امیر حسین نگران پر خوریم شده بود که به شوخی جلوی جمع
بهم گفته بود سعی کن زیاد چاق نشی ..تا اخر عید هنوز وقت داریم
همون شب نامزد نازار هم با خانواده اش با دعوتی که دیلان خانوم به خاطر حضور ما ازشون کرده بود
شام رو در کنار ما خوردن ..نامزد نازار …هم دوره ای خودش بود… اونم کرد بود …یه مرد اروم و با وقار
که کاملا به نازار می اومد ..بعد از شام که بزرگتر ها یک طرف سالن دور هم نشسته بود ما جونتر ها
هم این سر سالن و نزدیک به شومینه بزرگ خونه روی زمینه و روی تشکچه های بزرگ و نرمی جا
خوش کرده بودیم …دخترها یک طرف و پسرها یک طرف
از هر دری حرف می زدیم ..احساس می کردم باهاشون چندین ساله که رفت و اومد دارم و می
شناسمشون …مخصوصا وقتی هیمن توی شوخیاش سر به سرم می ذاشت و منم کم نمی اوردم و
جوابشو می دادم تا اینکه برای گرمتر شدن فضا هیمن پیشنهاد داد یه بازی که مورد علاقش هم
بودو انجام بدیم …
برای همین برای چند دقیقه ای جمع رو ترک کرد..وقتی که برگشت انتظار هر چیزی رو داشتم الا
بطری کوچیکی که توی دستش بود ..نگاهی به امیر حسین انداختم که از شیطنت هیمن سری تکون
داد و به من خیره شد
بهش لبخند زدم که هیمن گفت :
-من عاشق این بازیم ..رد خور نداره …
برعکس هیمن من از این بازی خوشم نمی اومد..دلیلش هم به خاطر حس بدی بود که ناگهانی توی
وجودم زبونه کشیده بود..بطری رو وسط گذاشت و گفت :
-حقیقت یا شجاعت ..مسئله این است
نیان که قبلا توی این بازی زیاد اذیت شده بود و خاطره خوشی نداشت شونه ای بالا داد و گفتم :
-من که نیستم …
نازار هم خواست این بازی رو رد کنه که امیر حسین خیره به من گفت :
-چرا؟اتفاقا بازی خوبیه … یه شب که هزار شب نمیشه … قول می دم هیمن اذیتتون نکنه
هیمن با خباثت خندید و رو به نامزد نازار گفت :
-حسام جان …امشب شب ارزوهاست ..هر چه می تونی ازش حرف بکش
به حرفش خندیدیم که هیمن رو به من گفت :
نخندید خانوم دکتر…. اخر شاهنامه همیشه خوش نیست –
سری تکوت دادم و به بطری خیره شدم که هیمن به عنوان اولین نفر بطری رو چرخوند…دلم نمی
خواست سرش طرف من باشه که خدار وشکر به سمت نازار ایستاد
نازار با حرص نگاهش کرد که هیمن ازش پرسید:
-حقیقت یا شجاعت ؟
نازار با نگاهی به جمع گفت :
شجاعت –
نیش هیمن تا بنا گوش در رفت :
–پس بلند شو برو توی اتاق من و اون مار هفت سرو با دو دستت بردار و بیار
رنگ از روی نازار پرید
هیمن خندید و گفت :
-خیل خب یه سوسک بکش و بیار
نازار باز بهش بد نگاه کرد خنده ام گرفته بود که هیمن سری از تاسف تکون داد و گفت :
-باشه تنها تا ته حیاط برو یه دونه از اون گلای روی دیوارو بچین و بیار ..البته حیاط پشتی
نیان دیگه طاقت نیورد و گفت :
-چرا همش دست می ذاری رو نقطه ضعفای ما؟
-ای بابا اومدیم بازی کنیما …
تو همین بین امیر حسین خم شد و بطری رو بیشتر به طرف نازار کشید و گفت :
-بچرخون
نازار با حالی گرفته بطری رو چرخوند که دوباره رفت سر هیمن
هیمن راحت گفت :
-حقیقت
نازارم برای انتقام ازش پرسید:
-خانوم مطیعی کیه ؟
گوش همه امون تیز شد ..هیمن که کمی رنگ به رنگ شده بود به ظاهر خودشو به ارامش زد و
گفت :
-معلومه دیگه …همکارم توی بیمارستان ..
نازار که بازی توی دستش افتاده بود با لبخندی به نامزدش پرسید:
-مثلا چقدر همکار ؟
همین با خنده لپشو از تو گاز گرفت و گفت :
-یه بار سوال می کنن نه دوبار…قانون بازی رو یاد بگیر دختر …حسام یه خرده این چیزا رو بهش یاد
بده
و بطری رو چرخوند همه خنده امون گرفته بود که سر بطری رفت طرف امیر حسین
رنگم پرید و بهش خیره شدم ..لبخند ارومی زد و سرشو بلند کرد و بهم خیره شد که هیمن از ش
پرسید:
-چندتا خانوم دکترو دوست داری ؟
همه زدن زیر خنده …. از جمله خودش … که از هیمن پرسید:
-محدوه تعیین کن …از چندتا چند؟
هیمن چشمی چرخوند و گفت :
-از یک تا هزار
بلافاصله امیر حسین جواب داد:
-هزارتا
هر چهارتاشون با خنده نگاهم کردن ..رنگ گونه هام قرمز شده بود که بطری رو چرخوند ….نمی دونم
چطور چرخوند که بعد از سه دور چرخیدن سر بطری رو من ایستاد..خیره نگاهش کردم و گفتم :
-حقیقت
لبخند محوی زد و ازم پرسید:
-بزرگترین تلافی که تو حقم کردی چی بوده ؟
همشون با دقت به لبهام چشم دوختن …منظورشو از این سوال نفهمیده بودم ..نگاهی به نازار
انداختم و یاد حرف ظهرم که بهش زده بودم افتادم و با سری سر افکنده گفتم :
-توی دوره دانشجویی بعد از اینکه برای دومین بار منو انداختی ..رو ماشینت خط انداختم و یکی از
لاستیکاتو پنجر کردم
هیمن دیگه نمی تونست جلوی خنده اشو بگیره ..عوضش امیر حسین با دهنی باز نگاهم می کرد ..از
تو گرم شده بودم …عجب زن و شوهری بودیم
همه سکوت کرده بودن که دست جلو بردم و بطری رو چرخوندم ..بطری رو به هیمن ایستاد …
امیر حسین همچنان متعجب نگاهم می کرد که از هیمن پرسیدم :
-خانوم مطیعی رو دوست داری؟
همین سوال کافی بود که جو از خنده بترکه و حرف منو یادشون بره
از خنده ریسه رفته بود که گفت :
-خانوم دکتر داشتیم .؟…اخه این چه سوالیه …؟
خنده ام گرفته بود..هم شرمنده امیر حسین بودم هم می خواستم شیطنتمو بکنم :
-سواله دیگه … شما هم یه کلمه اره یا نه
هیمن باحرص به امیر حسین که خنده اش گرفته بود نگاه کرد و گفت :
-جواب نمی دم
نیان دستشو گذاشت روی دهنش و گفت :
یعنی باور کنیم از دست رفتی هیمن ؟-
شلیک خنده فضا رو پر کرد و همین با خنده گفت :
ای بابا بازیتونو بکنید –
وسر بطری بین بچه ها چرخید و بچه ها از هم سوالاتشونو می پرسیدن ..که باز نوبت به امیر حسین
رسید که بعد از جواب دادن به نیان بطری رو بچرخونه ..اینبار هم سر بطری به سمت من ایستاد و من
گفتم :
شجاعت –
نگاهش نه لبخند داشت و نه عصبانیت که با حالت رمزی بین بچه ها ازم پرسید:
حاضری به خاطر من چیکارا کنی ؟-
سرمو اروم حرکتی دادم و گفتم :
-هرکاری
-مثلا؟
-نمی دونم ..تو چی می خوای ؟
سعی کرد لبخندی بزنه و بگه :
-اگه به خاطر من حاضری هر کاری کنی..دیگه به اونی که خودت می دونی هیچ وقت فکر نکن
رنگم پرید..بچه ها منظورشو نمی فهمیدن اما من خوب می فهمیدم ..برای همین بی تردید گفتم :
باشه …شجاعت این کارو دارم –
هر دو بهم خیره شده بودیم که هیمن گفت :
-بی خیال بابا ..بازی رو خیلی جدی گرفتید…یکم به زبون کردی حرف بزنید که ما هم بفهمیم
هر دو به خاطر تغییر موقعیت به حرفش همراه جمع خندیدیم و بازی رو ادامه دادیم …دیگه سر بطری
بین من و امیر حسین متوقف نشد
حرف هیمن راست بود …تو اون لحظه من و امیر حسین بازی رو جدی گرفته بودیم …اما همه اش
حق با امیر حسین بود …گذشته نباید باعث خراب شدن زندگیم با امیر حسین می شد ..
بعد از بازی و رفتن خانواده نامزد نازار…برای استراحت و خوابیدن به عمارت خودمون برگشتیم
ساعت بود …امیر حسین برای دوش گرفتن به حموم رفته بود … قبلش من دوش گرفته بودم و
حالا لباس عوض کرده لبه تخت با ذهنی پر سوال نشسته بودم و با شونه موهام رو شونه می کردم
که از حموم در اومد ..روم به طرفش نبود همونطور که اروم شونه می کردم بهش گفتم :
-عافیت باشه
به سمت اینه رفت و گفت :
-ممنون
هر دو سر سنگین بودیم موهام هنوز کمی نم داشت که بهم گفت :
موهاتو خشک نمی کنی ؟اینجا شباش سرده داخل گرمه ولی ممکنه سرما بخوری –
شونه رو از موهام دور کردم و گفتم :
-تنبلیم میاد موهامو سشوار کنم
لبخند به لباش اومد:
-هتل شیراز یادته ؟
سرمو به طرفش چرخوندم ..خنده اش گرفته بود:
با چه اعتماد به نفسی هم می گفتی وسایلتو در اوردی و می خوای لباساتو عوض کنی –
با یادآوری اونشب خنده ام بیشتر شد کامل روی تخت چرخیدم و چهار زانو به طرفش نشستم و
گفتم :
-چقدر بد شد ابروم پیشت رفت
برگشت و با خنده نگاهم کرد…که گفتم :
-فکرشو کن تا صبح همش به خودم غر می زدم که چرا چنین سوتی داده بودم …تازه وقتی در زده
بودی فکر کردم م*س*تخدم هتلی که اون موقع شب داری در اتاق منو می زنی …می خواستم حسابی
باهاش دعوا کنم که خواب نازنینمو بهم ریخته بود.
-اصلا متوجه چمدون من نشده بودی ؟
-نه بابا همین که وارد اتاق شده بودم از فرط خستگی با لباس خوابیده بودم ..صبحش که تو
بیمارستان … بعدم اتاق عمل …وای حق داشتم دیگه ..یعنی نداشتم ؟
با همون خنده با حوله اب دور گردن و انتهای موهاش رو خشک کرد و گفت :
-اره حق داشتی ..خیلی خسته بودی …منم که اصلا خسته نبودم …از شب پیشش که بیدار بودم
..صبحش هم اون همه بیمار داشتم ..دو تا عمل سخت …بعد حرص خوردن از دستت توی اتاق عمل
که اونقدر شل نباشی ..آخرشم که بعد از اون حرفت کلی خستگیمو در اوردی
از خجالت و خنده بالشت زیر سرمو برداشتم و صورتمو توش فرو بردم و گفتم :
-وای نگو …مردم از خجالت
چه خوب بود که دیگه موضوع ظهرو به روم نمی اورد و توی بازی حرف اخرشو بهم زده بود
-بمیرم توام که خجالتی …نمی دونی از خجالت الان کجا اب بشی
از ته دل زدم زیر خنده و با شیطنت بالشتمو به سمتش پرت کردم …سریع تو هوا بالشتو چسبید و من
بهش گفتم :
-خیلی بدجنسی …
شیطونتر از من گفتم :
-پس هنوز بدجنس شدنمو ندیدی …
سرمو تکونی دادم و گفتم :
-وای نگو..مگه بلدی بدجنسم بشی مهندس ؟
سرشو مطمئن با خنده تکون داد و با ارامش اومد و روی تخت … مثل من چهار زانو نشست و کف
دست راستشو به طرفم بلند کرد و گفت :
-هنوز عیدی منو ندادی زری ؟
با بهت و خنده نگاهش کردم و گفتم :
-هیچی برات نگرفتم
سرشو با ناامیدی کج کرد و گفت :
-شوخی نکن ..من عیدیمو می خوام
اگه خیلی باهاش راحت بودم بی شک همین الان لپای پر خنده اشو کش می اوردم ..اما دستام پیش
نمی رفتن …
-دکتر..پنجه طلا شمایی نه من …نکنه چشمت به همون یه قرون دو زار ده شاهیکه ماه به ماه گیرم
میاد ؟
همونطور که با خنده بهم خیره بودیم سری تکون داد و گفت :
-عیدیمو بیار …دیگه خیلی صبر کردم …
مثل پسر بچه های شیطون منتظر عیدی بود..با خنده خودمو به لبه تخت کشوندم و از تخت پایین
رفتم و در حین رفتن به سمت چمدونم گفتم :
-عیدی قابل داری نیست ..با حداقل سرمایه خزانه ام خریداری شده …به بزرگواری خودتون استاد
موحد بزرگ ببخشید و قبولش فرمایید
صورتش پر خنده بود:
-انقدر زبون نریز ..برش دار بیار
بسته ای که زیر لباسا گذاشته بودم رو در اوردم و گفتم :
-راستی راستی چقدر طول کشید بهت بدما…همش یه برنامه پیش می اومد…
-بدو دلم اب شد
وقتی مقابلش دوباره چهار زانو نشستم بسته رو به طرفش گرفتم و گفتم :
-عیدت مبارک …
ذوق زده بسته رو گرفت و نگاهی به حجم و بزرگیش کرد و گفت :
-بازش کنم ؟
-نه ..بذار همینطوری بمونه فقط نگاش کنیم ..شاید خودش باز بشه
با خنده نو ک بینیمو کشید و با طمائنیه بسته رو باز کرد کادوی کوچیکترم روی قاب بود که اونو اول
کنار گذاشت و قابو جلوی چشماش گرفت ..و لبخند به لباش اومد و و متنو با صدای اروم و قشنگی
خوند
– عاقبت دستم به دامانت رسید-
روح من خود را در آ*غ*و*ش تو دید
عاقبت صبرم جوابی خوش گرفت
این سر شوریده ام آری به سامانش رسید
شادی و ر*ق*ص طرب شد کار من
مرحبا جانم با جانانش رسید
روزگارم خوش شد و مهرش دلم را کرده پر
مهر افزون گشته و صوفی به قارونش رسید
ساز و سورنا سر دهید ای مطربان غوغا کنید
این دل پوسیده ام آری به دلدارش رسید
-با لبخند بهش خیره شدم …حرکاتش و حرف زدنش هم بهم آرامش می داد..امیدوار بودم با شعر
تونسته باشم حرف دلمو بهش زده باشم
-خیلی قشنگ نوشتی …ممنون …کی نوشتی که من ندیدم ؟
-شبایی که بیمارستان بودی ..بهترین فرصت بود …
لبخندش بیشتر شد و کادوی کوچکترو برداشت و با خنده بازش کرد هدیه رو با پول خودم گرفته بودم
..در واقعه تمام سرمایه امو داده بودم
با تعجب نگاهی به من کرد و گفت :
– همه پولتو سر این دادی نه ؟
بهش خیره شدم …:
-چون دیروزحسابی که برات باز کرده بودم چک کردم ..چیزی ازش کم نشده بود
نمی خواستم بحثو زیاد بازش کنم برای همین تند گفتم :
-ولش کن خوشت میاد یا نه ؟
-اخه چه نیازی بود دختر …همین قاب خیلی عالی بود
جعبه رو از دستش بیرون کشیدم و ساعت مچی که بابتش تومن پول داده بودمو برداشتم و گفتم :
-این ساعت به دستا و انگشتای کشیده ات خیلی میاد …لطفا از این به بعد اینو دستت کن
خیره نگاهم می کرد که خودم به سمتش خم شدم و دستشو بلند کردم و مشغول بستن ساعت
شدم
بعد از بستن خیره به ساعت شونه ای بالا دادم و گفتم :
-مبارکت باشه …خیلی بهت میاد
لبخندی به لبهاش اومد و گفت :
-پس کار تو بود .؟.ماشین نازنینمو تو به اون روز انداخته بودی؟
رنگ پریده لبخندی زدم و گفتم :
-مال دوره جونیم بود …مثل الان عاقل نشده بودم که
و سعی کردم ازش کمی فاصله بگیرم
سرشو با تهدید اروم بالا و پایین کرد :
-بعدشم پنچرش کردی ؟
سرمو کمی کج کردم … به لبه تخت رسیده بودم :
-باید یه جوری دلمو خنک می کردم ..تو جای من …همین کارو نمی کردی ؟
ابروهاش بالا رفت و پرسید:
-حالا دلت خنکم شد ؟
سرمو مطمئن و با ترس تکون دادم
خنده اش گرفته بود که اهسته از تخت پایین رفتم و گفتم :
-می خوای برات میوه بیارم ؟ ..یا اب ؟ ..یه لیوان شیر داغ هم می چسبه ها ..اصلا قهوه هم مزه می
ده …
با خنده لب پایینمو گاز می گرفتم که طاقت نیورد و از تخت زود پایین اومد و گفت :
-همون روز قسم خوردم هر کی این بلا رو سر ماشینم اورده تا می خوره بزنمش
و دنبالم افتاد
از ته دل زدم زیر خنده و با قدمهای بلند به سمت طبقه پایین دویدم و گفتم :
-رحم کن …جبران می کنم
-امکان نداره اون روز کلی حرصم دادی
خنده ام بیشتر شد ..:
-یعنی موفق شده بودم که حرصتو در بیارم
با خنده اخرین پله رو اومدم پایین و به سمت پذیرایی دویدم از پشت سرم با سرعت دوید و گفت :
-الان یه درس عبرتی بهت می دم که برای همیشه تلافی کردنو فراموش کنی
غرق خنده ..دیگه کم اوردم …. به نزدیکترین مبل سه نفره که رسیدم از خنده برای نفس تازه کردن
افتادم روش که با خنده بیشتر از پشت منو هول داد ..طوری که کامل روی مبل افتادم و خودش روم
خم شد زانوی پای راستشو لبه تخت تکیه داده بود و پای چپشم روی زمین موند …و بالا تنه اش
کاملا روم ..به نفس زدن افتادم و صدای خنده ام بلند شد :
-تو روخدا …دیگه تکرار نمیشه
-خودش از خنده دیگه حرفی نمی زد که به سختی گفت :
-خودت بگو..الان حقته که باهات چیکار کنم ؟
ریسه رفته بودم از خنده :
–باشه ماشین منم خط بنداز…
فاصله صورتمون خیلی کم بود و من از شدت خنده چشمامو بسته بودم که گفت :
-نه اونطوری دلم خنک نمیشه
چشمامو باز کردم و با زبون لبهامو تر کردم و گفتم :
-باشه هر چی تو بگی ..قبول دارم …. کار خیلی بدی کردم ..خیلی بد ..هر تنبیه ای رو قبول دارم ..
همونطور که با خنده به چشمای عسلیش خیره بودم ..کم کم خنده از لبهاش محو شد اما همچنان
سینه اش از دویدن بالا و پایین می رفت و دستاش اروم یقه لباسمو چنگ انداخته بودن که نگاهش
توی صورتم گردش کرد …
با دیدن صورتش …. خنده منم کم کم رنگ باخت و تنها بهش خیره شدم و متوجه دستام که دور
مچاش بودن … شدم …سرشو با نگاه خیره به لبهام پایین تر اورد ..ضربان قلبم تند شد قطره های اب
از روی موهای خیسش چیکید و گونه امو خیس کرد
اب دهنمو قورت دادم و به چشماش خیره شدم که اهسته لبهاشو روی لبهام گذاشت …و بیشتر روم
خم شد…
احساس می کردم یقه لباسمو داره بیشتر از قبل فشار می ده ..عوضش دستای من از دور مچاش
کم کم داشتن شل می شدن ..طوری که اماده بودم خودم رو کامل در اختیارش قرا بدم
که ناگهان با صدای شنیدن در عمارت هر دو بلافاصله لبهامونو از هم جدا کردیم و دستاش یقه
لباسمو رها کردن
هر دو رنگ پریده بهم خیره شدیم که باز صدای در اومد… ….این دومین بار بود که اینطوری می
شد..سریع دستی به سر و صورتم کشیدم و از حالت خوابیده در اومدم و روی مبل نشستم …امیر
حسینم بدون نگاه کردن به من دستی به موهاش کشید و از سالن خارج شد و به سمت در رفت ..
سعی کردم چندتا نفس عمیق بکشم که با شنیدم صدای زنی به لهجه کردی…. متعجب از جام بلند
شدم …
پشت سر هم حرف می زد و من نمی فهمیدم چی داره می گه که بعد از گذشت چند ثانیه ای زن
مسنی وارد سالن شد و به من چشم دوخت ..البته نه اونقدر مسن که نای راه رفتن هم نداشته
باشه …
نازار و نیان که از خنده در حال انفجار بودن ..سعی کردن چیزی نگن ..امیر حسین کلافه نگاهی به من و
بعد به نازار کرد و گفت :
-مگه می دونست ما اومدیم ؟
نازار با خنده سری تکون داد و خواست چیزی بگه که زن پالتویی که از تنش در اورده بودو به دست
نیان داد و به سمت من اومد و به کردی چیزی از م سوال کرد..
دهن باز نگاهش کردم …باز پرسید که امیر حسین کلافه تر از قبل به زبان کردی جوابشو داد…
زن نگاهش به من بود اما با همون لهجه غلیظ از امیر حسین یه چیز دیگه پرسید که دیلان خانوم از
پشت سر اومد و اروم سرشو به زن نزدیک کرد و چیزی گفت ..
یه دفعه زن عصبی شد و رو به همشون به کردی با اخم و تخم چیزی گفت که همه عقب کشیدن و
ساکت شدن …
با نگاهی پر از غرور نگاه ازشون گرفت و بهم خیره شد…حس عجیبی داشتم که بی مقدمه برای
ب*و*سیدنم پیش اومد..نیان از خنده پس افتاده بود…یه جورایی انگار همه ازش حساب می بردن ..بهم
که نزدیک شد اهسته صورتشو بهم نزدیک کرد و دربرابر تعجبم گونه ام رو ب*و*سید …
زن که حالا پشتش به اونا بود…صورتمو کامل برانداز کرد ..دستو پامو یکم گم کرده بودم … امیر حسینم
بین اون همه کلافگی دیگه نمی تونست جلوی خنده اشو بگیره ..این وسط من بودم که ازچیزی سر
در نمی اورد
امیر حسین بهمون نزدیک شد و با ارامش با زن به زبون کردی حرف زد …وسط حرفاشون هر دو یه
لحظه به من نگاه کردن …چقدر از اینکه چیزی از زبونشونو نمی فهمیدم عصبی شده بودم .
زن در عین اون همه نگاه پر غرور و پر صلابتش یه جور بانمکی خاصی هم داشت … قدی متوسط با
صورتی گندمگون که چهره اشو خیلی مهربون تر از رفتارش نشون می داد
کت و دامن …. کرمی تنش خیلی بهش می اومد ..مخصوصا …با اون روسری رنگ روشنش و
موهایی که کمی از زیر روسرش بیرون داده بود ..
تازه متوجه خودم شدم ..موهای بلندم همونطور نیمه خیس از روی شونه هام آویزون شده
بودن ..شانس اورده بودم چون هنوز با امیر حسین چندان تو زمینه لباس پوشیدن راحت نبودم … لباس
مناسبی به تن داشتم
زن که با صحبت های امیر حسین کمی نرم شده بود ..لبخندی به لبهاش اومد و خیره به نگاه خندون
امیر حسین با همون لهجه که توی این دقایق شده بودن منبع عذابم چیزی گفت که نازار با دیدن
حالت گنگ و سردرگمم به اعتراض گفت :
-روجا جان ..این بنده خداها چه گ*ن*ا*هی دارن که هنوز نیومدی اینطوری اومدی استقبالشون ….؟
زن که حالا می دونستم اسمش روجا ست رو به نازار گفت :
-( هیوه بو من ادای گوره تر در نبره کچکه ….هر هیمه خواره بویم دی…. نه ؟)شما برای من ادای
بزرگترا رو در نیار دختر ….فقط ما غریبه بودیم دیگه … نه ؟
امیر حسین لبخندی زد و گفت :
-نخیر..این چه حرفیه ….فقط یکم کارا تند پیش رفت
زن دستی تو هوا تکون داد و به سمتم اومد و گفت :
– (امانه قصی راس ناکن ..خوت بیژه قضیه ی له چه قراره ؟)
اینا که حرف راست نمی زنن ..خودت بگو قضیه از چه قراره ؟
با استیصال به امیر حسین چشم دوختم
همه در این مدت داشتن به کردی حرف می زدن که خودم دیگه طاقت نیوردم و در حالی که خنده ام
گرفته بود گفتم :
-میشه خواهش کنم یکی به فارسی حرف بزنه ..
نیان با خنده شونه ای بالا داد و گفت :
-روجا خانوم …. دایه اقای دکتر هستن …و تازه امشب فهمیده ان که پسر عزیزشون ..بعد از مدتها
اومده کردستان …برای همین یه دقیقه هم وقت تلف نکردن و یه راست از اون سر شهر پاشدن و
اومدن این سر شهر …
زن خیره به صورت و گونه کبودم ..سری از تاسف تکون داد و گفت :
-(نیان تو زوان نرژینه )
..- نیان تو زبون نریز ….
و رو به امیر حسین :
(خو کورم ام همکه کچ …….امیشه دمو چاوی کوه ب*و*سوه …نکات تو ام بلاته و سری هاوردویت ؟)-
-خوب مادر این همه دختر …اینکه صورتش نیومده کبوده … نکنه این بلا رو تو سرش اوردی ؟
هر چهارتاشون زدن زیر خنده که زن با حرص گفت :
-(حیف … دمو چاوی و له تک ام زامه دیار نیه چونه …تویش کورم ….سلیقه ات گن بوه ها..ترو تازیه
کیت هل بژاندایه .نتزانی بت سپاردایته خوم ….کچ قاطی نبو…اوکه و تکی او خلقی گنیه …. لاقل دم
وچاوی له امه باش تر بو)
-حیف …صورتش با این زخم معلوم نیست چه شکلیه …توام مادر…. سلیقه ات بد شده ها ..یه تر
گل ورگلشو انتخاب می کردی ..بلد نبودی می سپردی به من ..دختر که قحط نبود …اون یکی با
اینکه اخلاق گندی داشت ..لااقل قیافه اش از این بهتر بود
نیان و نازار و دیلان خانوم یهویی ساکت شدن و با شرمندگی به من و امیر حسین خیره شدن
امیر حسین عصبی نگاهی به من انداخت و بعد رو به زن گفت :
_ (چی افاق باش بو؟ لابد بی احترامکانی و تو؟….وتکی جوته چاوی رنگینی که هی خاصیکیان
نو….ام بلایشه هر اوه و له ی تاریف اکی.. و حتم زور و سری ژنی من هاوردوگه
الان ام کاتی شوه حل سایته هاتویته ام قصانه پیم بیژی؟…له جیای تبریک وتنته روجا؟تو دی بو چی؟)
-چیه افاق خوب بود ؟لابد بی احترامیاش به تو ؟ ….یا اون یه جفت چشم رنگیش که هیچ خاصیتی
نداشتن ؟ …این بلا رو هم همونی که داری ازش تعریف می کنی ..به احتمال زیاد سر زنم اورده
…..حالا این وقت شب پاشدی اومدی این حرفا رو بهم بگی؟ …به جای تبریک گفتنته روجا ؟تو دیگه
چرا ؟
روجا که فهمیده بود امیر حسینو ناراحت کرده ..از موضع دیگه ای وارد شد و دستشو روی شونه ام
گذاشت و منو به سمت یکی از مبلا برد و همزمان گفت :
–(له تک ام قصانه ناتوانی له بحث اصلیم راهکیت …هر زمونتان کرده ؟؟هر عقدتان کرده ؟هر الان و یک
محرمن ؟هیمیان کس دنگ نکرد
و لاقل له یکه له مراسمکانا شایت ویم )
با این حرفا نمی تونی از بحث اصلی فرار کنی …اصلا عروسی گرفتید ؟اصلا عقد کردید؟اصلا الان
شما به هم محرمید ؟ما رو که کسی دعوت نکرد که لااقل یکی از این مراسما رو از نزدیک شاهد
باشیم
امیر حسین کلافه دستی به صورتش کشید و به سمت در اصلی رفت و رو به دیلان خانوم گفت :
-تو رو خدا شما بهش بگید من واقعا حوصله توضیح دادن ..اونم این وقت شبو ندارم
دیلان خانوم و نازار ..ناراحت به سمت ما اومدن و رو به روجا گفتن :
-(بو چی ناراحتی اکی؟)
-چرا ناراحتش می کنید ؟
-(خو چیم وتوگه ؟قصه حق تاله …و تکی ام کورمه ناویت بیژی بانی چاوت بروس )
-خوب چی گفتم مگه ؟حرف حق همیشه تلخه …به این پسرم که نمیشه گفت بالا چشمت ابرو
و رو به من :
–(امه ویل که …. اویش الان حالی باش اویتو تیتو ….کورکه اذیتت ناکات ؟…البت نیگرکه بیژی خوم ازانم
زور کوریکی عاله ..چونکایه خوم گورم کردگه )این رو ول کن …. اونم الان حالش خوب میشه و برمی
گرده ….پسره که اذیت نمی کنه ؟ …البته لازم نیست که بگی خودم می دونم خیلی پسر خوبیه ..اخه
خودم بزرگش کردم
نازار با خنده و به فارسی گفت :
-معلومه که شما بزرگش کردی و انقدر به اخلاقش واقفی
همراه بقیه به خنده افتادم که زن ابروهاش بالا رفت و گفت :
-(نه وا ازانم له غیر بروبر تماشا کردن کنیانیش بله ای..؟خوایاشکر امیر حسین له ناوی ام قضیه سری
کلاو نچوه .له ناوی جوانی چتیه کی نیه )
-نه مثل اینکه جز بر و بر نگاه کردن خندیدنم بلدی..؟خداروشکر امیر حسین توی این یه مورد سر ش
کلاه نرفته ..توی قیافه که بد قافله رو باخته
نیان دیگه نتونست جلوی خنده اشو بگیره که نازار با ناراحتی وبا اخم و تخم رو به نیان گفت :
-روجا خانوم رو همه می شناسیم و به حرف زدنش عادت داریم تو دیگه چرا می خندی ؟…نمی گی
اوا ناراحت میشه ؟
نیان به زور جلوی خنده اشو گرفت و گفت :
-اخه روجا جان از همه ایراد می گیرن ….یادت نیست اون موقعه ها به مدل موی هیمن گیر داده بود
و می گفت بدسلیقه …برو موهاتو از ته بتراش …
نازار جلوی خنده اشو گرفت و طرف دیگه ام روی مبل نشست و از حضور بی موقعه روجا لبخندی به
زور زد و گفت :
(-دیت امیرحسین یشت عاجز کرد؟-)
-دیدید امیر حسینم ناراحت کردید ؟
(بیخود اکات له دسی من عاجز ویت ….من له جیای دایکیم .هرچی هیژم بو خاطری خویه )…-
-بی خود می کنه از دست من ناراحت باشه ….من جای مادرشم ..هر چی که میگم به خاطر خودشه

بله حق ها و دسی هیوه …الان بی بچیم ..امانه شکتن گرکیانه اسراحت کن )-)
-بله حق با شماست … حالا بیاید بریم ..اینا خسته ان می خوان استراحت کنن –
روجا اخمی بهش کردم و با فارسی دست و پا شکسته ای گفت :
(بو کوی بیم ایرا مالی کورمه …توی نیم وژه ای بو من نیگرکه بیژی چی بکم )کجا بیام ؟ اینجا خونه
پسرمه …توی نیم وجبی هم برای من تعیین تکلیف نکن
نیان با خنده بهمون نزدیک شد و گفت :
-نازار… روجا خانوم راست می گن ..بشین سر جات ..انقدرم حرف نزن
لبخندی زدم و گفتم :
-خوب اگه دوست دارن اینجا بمونن …بمونن ..اتفاقا از حضورشون خیلیم خوشحال میشیم
هر سه نگاهی بهم انداختن .. فکر کنم چیزی می دونستن که نمی خواستن روجا شب رو اینجا
بمونه
دیلان خانم به سمتش خم شد و گفت :
-(شوکی صح کشتمانله دوری یکا دانیشیم همو قصه اکیم )فردا صبح همه دور هم می شینیم و کلی
حرف می زنیم
زن لبخندی زد و با همون فارسی نصفه و نیمه اش گفت :
-عروس خانوم گفت بمون ..حالا تو می خوای منو بیرون کنی ؟اونم از خونه پسرم …مثل اینکه یادت
رفته من کیم ؟فقط دایه امیر حسین نیستم …دیلان خانوم
تو همین حین امیر حسین اومد تو و نگاهی به لبای خندونم انداخت …خنده اش گرفت و رو به روجا
گفت :
-دیر وقته ..اجازه میفرمایید بریم همگی بخوابیم ؟
-وا مادر من چیکار بهتون دارم ..خوب برو بخواب ..من از اولشم با تو کاری نداشتم ..من و عروسم می
خوایم تا صبح بشینیم و حرف بزنیم
امیر حسین اومد جلوش …و کمی به سمتش خم شد و گفت :
-اوا خسته است …بزار برای فردا
زن خیره به نگاه خندون امیر حسین گفت :
-اول اون گونه اتو بیار جلو …تا من نب*و*سمت تو که یادت نمیاد یه مادر دیگه هم داری …احترام به
بزرگترم که کلا فراموش کردی
امیر حسین به خنده افتاد و بیشتر خم شد و گونه اشو به سمت روجا نزدیک کرد
روجا ب*و*سه نرمی به گونه امیر حسین زد و گفت :
-ببخش پسرم که ناراحت کردم ..اما ازت خیلی گله دارم که منو برای عروسی دعوت نکردی …حق
پسریتو خوب به جا اوردی ..من که ازت نمی گذرم
امیر حسین جلوی خنده اشو گرفت :
-ببخشید.. حق با شماست …اما من به فکر پا دردتون بودم .. راه زیاد بود و برات خوب نبود
-(تو نیگرکه له جیای من فکر بکی..الانیش بچو بخف من و له تکی بوک خانم همکیه قصه هس )-تو
لازم نکرده به جای من فکر کنی ..حالا برو بخواب من با عروس خانوم کلی حرف دارم
امیر حسین به چشمای غرق در خوابم با خنده نگاهی انداخت :
– خسته اس …یه نگاه به چهره اش بنداز …
روجا چشم و ابرویی براش اومد و گفت :
-وقتی می گم تو قیافه سرت کلاه رفته نگو نه …این فردا هم بلند شه صورتش همینه
هر چهارتاشون از خجالت نمی تونستن بهم نگاه کنن که با خنده گفتم :
-خوب خودمم الان از چهره ام خوشم نمیاد..شما ها خودتونو زیاد ناراحت نکنید کم کم خوب میشه و
قابل تحمل
نازار که داشت ریز ریز می خندید صداش اوج گرفت که امیر حسین بهش چشم غر ه رفت و اونم خنده
اشو تو نطفه خفه کرد که امیر حسین رو به روجا گفت :
-هیچم سرم کلاه نرفته …آوا خیلیم خوشگله …
روجا از گوشه چشم در برابر تعریف امیر حسین به منی که می خواستم از خنده منفجر بشم نگاهی
انداخت و گفت :
-والا این فقط بلده بخنده …موندم چطوری باهاش سر می کنی مادر…؟
خنده ام بیشتر شد ..
-نگاه نگاه ..هر چی می گم یه ریز می خنده …بله منم یه شاخ شمشاد اینطوری گیرم بیاد …هی می
خندم …دیگه چی از خدا می خوام
سرمو با خنده پایین انداختم هر وقت می خواست با من حرف بزنه و یا چیزی بهم بندازه از همون
فارسی دست و پا شکسته اش استفاده می کرد :
-بله …شما راست می گید …
با حرص بهم خیره شد و گفت :
-بله که راست می گم … پس دیگه نخند..بذار بقیه برن بخوابن
نیان با دست صورتشو از خنده پوشنده بود…که خنده امو قورت دادم و گفتم :
-پس با اجازه ما دیگه بریم
تا بلند شدم دستمو کشید و گفت :
-گفتم بقیه … نه تو
در حالی که نمی تونستم دیگه جلوی خنده امو بگیریم به سختی خنده امو قورت داده و اروم
سرجام نشستم و گفتم :
-بازم چشم
روجا که احساس می کرد حرفشو به کرسی نشونده گردنی چرخ داد و به بقیه گفت :
-برید بخوابید دیگه …
نیان و نازار به همراه دیلان خانوم به ناچار عمارتو ترک کردند …با خروجشون امیر حسین روی مبل
کناریمون نشست که روجا بهش گفت :
-نشستن تو دیگه برای چیه ؟
امیر حسین دستی به صورتش کشید و خواب الود گفت :
-اوا کردی بلد نیست
زن پوزنخندی زد:
-لازم نکرده تو غصه این دخترو بخوری ..خودم دست و پا شکسته فارسی بلدم ..اونقدری که منظورمو
بهش برسونم ..تو برو بخواب
وقتی نگاه خیره امیر حسینو دیدم لبخندی زدم و گفتم :
-برو بخواب ..من خسته نیستم …فعلا هم خوابم نمیاد
امیر حسین سرشو تکونی داد و از جاش بلند شد و به سمت پله ها رفت ..بهش خیره بودم که روجا
با همون فارسی حرف زدن با نمکش گفت :
-وقت برای دیدنش زیاد داری ..نگاهتو بده من ..بچه رو خوردی
لبخندی زدم و سرمو به سمتش چرخوندم …از اون زنایی بود که زبون تندی داشتن اما معلوم بود که
دلشون خیلی مهربونه ..
نگاهی به کبودی صورتم انداخت و گفت :
ذلیل بشه هر کی که این بلا رو سرت اورده ..-
لبخندم پر رنگتر شد که گفت :
-نمی خواستم این موقع شب مزاحمتون بشم …اما از اونجایی که می دونستم فردا این پسر تو رو بر
می داره و می بره ویلاشون و نمی ذاره من تو رو ببینم این شد که الان اومدم
به لحن صادقانه اش لبخندی زدم و گفتم :
-اگه می دونستم امیر حسین دایه ای به این مهربونی داره خودم برای دست ب*و*سی خدمتتون می
رسیدم …راستشو بخواید منم تازه فهمیدم شما دایه اش هستید
شیطون بهم چشمکی زد و گفت :
-انقدر با من لفظ قلم حرف نزن ..پاشو بریم ..پاشو بریم برام یه چایی دم کن ببینم لااقل اینجا سرش
کلاه نرفته باشه
با حرفش آروم زدم زیر خنده …و از جام بلند شدم ..
تو تمام مدت ..همه کار و کردارمو زیر نظر داشت ..و برخلاف دقایق قبل که اونقدر جلوی بقیه تند و
تیز با هام حرف می زد فقط با لبخند بهم خیره شده بود …وقتی فنجون چایی رو مقابلش گذاشتم و
رو به روش نشستم ابرویی بالا داد و گفت :
پس توام دکتری ؟-
سری تکون دادم و گفتم :
-دکتر دکتر که نه …ولی چیزی نمونده
مهربون خندید:
اینبار این پسر درست انتخاب کرده …-
از تعریفش خجول لبخند زدم و با دسته فنجون چایم ور رفتم که یه دفعه در حالی که دیگه لهجه
نداشت به فارسی و راحت گفت :
-امیر حسینو نسبت به بقیه بیشتر دوست دارم ..از وقتیم فهمیدم دوباره ازدواج کرده خیلی
خوشحالم …بهش نگو ..امیر علی بهم خبر داد ..می دونست این پسر به خاطر پا دردم خبر اومدنشو
نمی ده تا خودش بیاد …اما من طاقت صبر کردن ندارم ..من مثل مادرش می مونم …
از حرفام که ناراحت نشدی ؟
متعجب از این همه تغییر سری تکون دادم و تند گفتم :
-نه نه اصلا …

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 14

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x