رمان عشق با اعمال شاقه پارت 12

-لباسهای من کثیفن؟!

-نگفتم کثیفن گفتم آلوده ن نشستی رو ملافه من ، من رو این تخت می خوابم!!

امین با ناباوری لباسش و چند بار تکوند و خواست حرفی بزنه که تو حرفش پرید و با پرسیدن “ساعت چنده؟؟؟”بحث و عوض کرد.

امین با گیجی نگاهی به اطرافش کرد و وقتی اثری از ساعت ندید به ساعت مچیش نگاه کرد و جواب داد:

-نزدیک شش صبحه…

دیشب حول و حوش دو رسیده بود خونه و بیهوش شده بود آهانی گفت و دوباره دراز کشید و دستاشو زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد.

-چیزی نمیخوری؟!دیشب هم چیزی نخوردی؟؟

امین بی طاقت و معذب از رفتار سردش دوباره پرسید:

-آخه منتظر موندم تا بیای اومدی هرچی منتظر موندم بیای دیدم نیومدی اومدم دیدم بیهوشی از خواب!!

-متاسفم من شبا شام نمیخورم فکر نمیکردم منتظرم بمونی!!

-اشکالی نداره..خودم هم زیاد گرسنه م نبود الان که صبحانه میخوری؟!

-آره…لباس عوض کنم میام!!

امین باشه ای گفت و از اتاقش بیرون رفت.

دوش گرفت و لباسش و با بلندترین پیراهنش که تا زیر زانو بود عوض کرد .لباس نیلی رنگ بود و با رنگ شرابی موهاش تضاد جالبی درست کرده بود .موهاش و خیس بالا سرش با کش بست و یقه ی شل لباسشو با احتیاط از ترس امین درست کرد و بیرون رفت.

امین از تو یخچال تخم مرغ در می اورد با دیدنش نگاه دقیقی سرتاپاش کرد و لبخندی زد و با کنجکاوی پرسید:

-موهات خیسه؟!حموم بودی؟؟؟

سری تکون داد و تکیه به اپن زد امین با گیجی پرسید :

-ماهی تابه کجاست؟؟

با دست کابینتی رو نشون داد و با دلتنگی حرکات امین و دنبال می کرد.

امین ماهی تابه رو روی گاز لمسیش گذاشت و روشنش کرد و با کنجکاوی پرسید:

-یه سوال میشه بپرسم

سری تکون داد منتظر به امین خیره شد.

-تو وسواس گرفتی؟؟

اخم ظریفی کرد و سرشو بالا گرفت و گفت:

اینکه به بهداشت و رعایت میکنم وسواسی میشم؟!

امین خنده ی نصفه نیمه ای کرد و با تردید گفت:

-آخه همه ی کسایی که بهداشت اهمییت میدن گوشه ی اتاقشون اتاقک دوش نصب نمیکنن!!

نفسی کشید و خونسرد گفت:

-من زیاد دوش میگیرم هم برای رفع خستگیم خوبه هم اعصابم و آروم میکنه..واسه همین دادم برام نصب کنن اگه این وسواسه من وسواسی م!!

امین خنده یی کرد و “باشه بابا یه چیزی گفتمی” گفت و مشغول تخم مرغ شکستن شد.

از دیدن امین پای گاز لبش به لبخندی باز شد.امین برگشت و سر مچ لبخندش و گرفت و با اخم مصنوعی گفت:

-به من میخندی؟؟؟ّمهمونت و فرستادی پای گاز مسخره ش هم میکنی!!

-مسخره ت نکردم ….فقط..پشت میز نشست و دستاشو زیر چونه ش زد و ادامه داد:

-خیلی پای گاز بی آزار به نظر میای!!

برگشت با تعجب گفت:

-فقط پای گاز اصن تو دیدی آزار من به مورچه برسه!

تخم مرغ و تو دو ظرف ریخت و روی میز روبروش گذاشت .

از بوی نیمرو سرش عقب کشید ته معدش سوخت باید هم میسوخت از دیروز صبح یه لیوان شیر چیزی نخورده بود …ظرف و کناری زد و جواب داد:

-من بودم اون شب میخواستم با مازیار درگیر بشم!!

از شنیدن اسم مازیار ماهیچه های فکش منقبض شد و دستش برای دهن گذاشتن لقمه تو هوا خشک شد.نگاهی اخم آلود بهش انداخت!

بی خیال از دیدن واکنش امین تکیه شو به صندلیش داد و دست به سینه زل زد بهش و ادامه داد:

-امین دوست پسر منه..اون شب هرچی خواستی گفتی جواب ندادم ولی باید بدونی کارت اصلا درست نبود!

ابروهای امین نارخودآگاه بالا رفت:

-یعنی داری از اون دوست پسرعوضیت طرفداری میکنی!؟

بی حوصله دستی تو هوا تکون داد :

-نه…میگم من حق دارم با دوست پسر برم مهمونی خوش باشم!!

-نارگل!!!!

معدش فشرده شد مستقیم تاثیرش اخم روی صورتش و لحن تلخش نشست.

– نمیخوای بگی که حق دوستی هم ندارم نکنه تعجب کردی اونقدرها هم که فکر میکردین زندگیم و طلسم نکردین!!

صورت امین غمگین شد و سرش و زیر انداخت و هیچی نگفت.چشم هاش و بست و با لحن آروم تری ادامه داد:

-ببین امین نمیگم خوشحال نیستم از اینکه دوباره میبینمت..

دستشو بلند کرد دست امین و رو میز گرفت باعث شد امین سرش و بلند کنه و چشمای غمگینش و به چشماش بده از دیدن غم نگاهش دلش لرزید بی توجه بهش نفسی کشید و ادامه داد:

-من خیلی وقتا دلم برات تنگ میشد..شاید تنها کسی که هیچوقت حتی فکر فراموش کردنش به ذهنم خطور نکرد تو بودی..ولی میخوام بدونم اینجا بودنت بابت چیه؟!..اگه برای منه؟!!!قدمت روی چشمم حرفی نیست..اگه نه بگو و تکلیف منو روشن کن!!

امین به آرومی دستش و از زیر دستش بیرون کشید.اخم هاش تو هم گره خورد وپرسید:

-منظورت از این حرفا چیه؟!

نارگل دستاشو تو هم گره زد و همونجور که به دستاش خیره شده بود آروم گفت:

-منظورت از این که ماموریت داری منو بر گردونی یعنی چی امین؟!

امین نگاه کلافه شو تو ظرف غذاش گردوند و عصبی گفت:

-میذاشتی کوفتمونو بخوریم خودم هم قصدشو داشتم در موردش باهات حرف بزنم تمام دیروز که نبودی دیشب هم تااومدی خوابیدی تا الان ..الانم هولته که از خونت بندازیم بیرون!

-امیــن!

-امین چی ؟؟مگه غیر اینه!!

-آره غیر اینه ..من یه سوال پرسیدم…حوصله داستان شنیدن و هم ندارم ….

-داستان؟!منظورت دیشبه ؟؟فکر کردم برات مهمه بدونی بعد از تو چه بلائی سر هممون اومده!!!

تکیه شو به صندلی داد و دست به سینه با لبخند غمگین نگاهش کرد.امین با تعجب دقیق شد تو صورتش :

-نگو که..بر..ات..مهم نبود نارگل؟!

جهت نگاهشو به زمین داد و سوالش و بی جواب گذاشت.

-نارگل!!!!!؟؟؟

نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد امین دستشو گرفت ته معدش حس سوزش گرفت دستشو رو شکمش گذاشت و ازجاش بلند شد تو یخچال بسته قرصشو در اورد و یکی بدون آب بالا انداخت.بدون پشت میز نشست سرشو روی میز گذاشت و چشماشو بست…

امین بعد از چند ثانیه مکث با احتیاط ادامه داد:

-عمت حالش بده ..چند ماه پیش سکته کرده…یه مدت طولانی بیمارستان بستری بود و وقتی برگشته خونه حافظه شو از دست داده و تنها اسمی که یادش میاد وشبانه روز صدا میزنه اسم توئه!بعد تو حتی برات مهم نبوده اون پیرزن از دوری تو به این روز افتاده….وای خدای مــن بــاورم نمیشــه!!!!!

هنوز سرش رو میز بود همونجور گرفته و غمگین جواب داد:

-بس کن امین!!!

-چرا بایــد بس کنم!!!چــرا!!

بااخم سرشو بلند کرد .امین از پشت میز بلند شده بود و با صورت سرخ از عصبانیت و طلبکارنگاهش میکرد.

-چرا داد میزنی ؟؟؟؟داریم حرف میزنیم…

-داد نزنم مگه میشنوی؟؟؟احمق.. از لیلا گفتم؟؟از لاله گفتم؟؟از برادرم گفتم؟؟؟؟از عمت گفتم از عمت!!!یادت که میادش؟؟همون که بزرگت کرد همون که راه رفتن یادت داد، حرف زدن…

-خفه شو دیگه!!!

حس حفگی داشت از جاش بلند شد و به دنبال هوای تازه از آشپزخونه بیرون رفت.امین پشت سرش اومد و داد زد:

-پس میشنوی محل نمیدی؟؟؟

ناخن های دستشو از حرص تو مشتش فرو کرد .رو مبل تکی نشست و سرشو تکیه داد و چشم هاشو بست.

-دارم باهات حرف میزنم مگه نمیخواستی بدونی واسه چی بعد از این همه سال دنبالت اومدم؟؟؟؟…فکر کردی با 6 ماه گشتن از ت ناامید شدم؟؟؟؟یک سال گشتم و گشتم و گشتم تا وقتی دیدم از حسابت برداشت مالی کردی…

چند ثانیه مکث کرد و بیشتر فریاد کشید:

-گفتم داره واسه خودش زندگی میکنه..گفتم همون نارگله که میخواست خونه بخره بالا سر عمش .. بچه ست اما باهوشه زرنگه به فکر آیندشه…ناراحته، دل شکسته ست، دلگیره خلاصه خبری ازش میشه..خلاصه برمیگرده….گذشت و نیومدی..

دیدم امید و لیلا تا پای طلاق پیش رفتن بخاطر مانی عقب کشیدن دنبالت نیومدم ..دیدم لاله به روانشناس ودارو و هزار درد اعصاب مبتلا شده دنبالت نیومدم

نیومدم چون نمیخواستم پا کنم تو کفش تقدیر …بد کرده بودن داشتن پای کار خودشونو میخوردن….اما…اما عمت ….

جلوی پاش دو زانو نشست صداش پایین و پایین تر اومد:

-داره از دست میره لعنتی…از چی برگشتن میترسی؟!

چشم هاشو آروم باز کرد امین جلوی پاش نشسته بود و دستاش و به حالت مشت رو پاش گذاشته بود و سرش و زیر انداخته بود

-من از چیزی نمیترسم!

امین سرشو بالا گرفت و تو تیرگی چشماش زل زد:

-پس بیا ..بیا فقط ببینش نارگل!

پوفی کشید و از جاش بلند شد و به طرف پنجره رفت پردشو کنار زد و رو به بیرون ایستاد و به منظره ی تاریک و روشن محوطه ی مجمتعی که توش زندگی میکرد خیره شد.

-نارگل اگه راه دیگه ای بود به همون پناه میبردم ..جز تو هیچکس دیگه یی رو نمیشناسه…حتی دختراشو!!!

-تو این وسط چیکاره ای؟!

بینشون سکوت طولانی شد جوابی ازش نشنید پرده رو انداخت و داد کشید:

-توی لعنتی جوش چی رو میزنی؟؟؟سر پیازی ته پیازی؟؟چیکاره حسنی؟؟؟

امین بدون اینکه نگاهش و ازش بگیره از جاش بلند شد و روبروش ایستاد و زل زد تو صورتش:

-چون مقصـر م ،مقصر اول و آخر!!! ….اگه من میدونستم جریان از چه قراره هیچوقت نمیفرستادمت تو اون خونه…که اینجوری مثل خر بمونم تو گل اشتباه کردم ، اشتباه حالا میخوام جبران کنم !!

بلند بلند قهقهه عصبی زد و با پوزخند گفت:

-پس تو هم بخاطر خودت اینجایی؟؟؟نه عمه ی من!!!

خواست از کنارش رد بشه و بره که امین دستشو گرفت و کشیدش جلوش و سرشو پایین تر اورد و تو صورتش با صدای کنترل شده گفت:

-من اگه بخاطر خودم میخواستم برت گردونم تو این چند سال پیدات کرده بودم شک نکن …خودت میدونی وقتی چت کنم ول بکن چیزی نیستم…اینکه اینجام چون اگه بعد از مادرم یه زن باشه که رو حرفش حرف نمیزنم عمته …که تا قبل از اینکه به این روز بندازیش یه تنه جور همه رو می کشید و خم به ابرو نمی اورد…ولی الان جز حضور تو هیچ چیز دیگه یی و نیاز نداره اینو بفهم..چطور این همه بی رحم شدی؟؟

دست گذاشت تو سینه امین و کمی هولش داد عقب و با نفرت حرفاشو تو صورتش پرت کرد:

-چی فکر کردی میای میگی فلانی مریضه زندگیم و ول میکنم به امون خدا برمیگردم..نــه اشتباه فکر کردی!!!

اون وقتی که با اون برادر بی همه چیزش نشستن واسه زندگی من بی کس و کار ، بچه یتیم نقشه طرح میکردن و ته اون نقشه بی رحمانه شون به انتخاب من گذاشتن..خب ..اینم انتخاب…. من تنهایی رو انتخاب کردم….اصلا فکرکنن من آلمانم …و نمیخوام برگردم!!

دستای امین شل شد شد صورتش و با آزردگی ازش گرفت و نگاهش و به زمین داد .از کنار امین گذشت و همونجور که به سمت اتاقش میرفت داد کشید:

-اگه تو هم کمکم نمیکردی ..من خودم فرار می کردم فقط یه فرق داشت…

امین با امید کوچیکی که از آخر جملش داشت برگشت سمتش نارگل پوزخندی زد و ادامه داد:

-از احساس احمقانه م به اون عوضی به این راحتی نمی کندم..از این بابت تا آخر عمرم ازت ممنون و متشکرم آقای خسروی..حالا اگه بار عذاب وجدانت کمتر نشده برگرد شهرت وبه همه بگو که من اینجام تا….نه ازاین شهر… از این کشورهم برای فرار از ندیدنشون فرار کنم!

پشت به قیافه ی رنگ پریده و متعجب امین کرد و برگشت اتاقش و با اعصاب خراب و درهم شکسته با لباس زیر دوش آب سرد ایستاد.

لباس پوشیده و آماده از اتاقش خارج شد بوی دود سیگار بینی شو زد.

نگاهشو تو نشیمن گردوند امین رو مبلی سیگار به دست رو به جلو خم شده بود و به جایی رو فرش زل زده بود.

نفس عمیقی کشید و به طرف در خروجی می رفت دستش به دستگیره در نرسیده صدای امین دورگه و ناامید مخاطبش قرار داد:

– من امروز بلیط گرفته بودم تا باهم برگردیم ..

سرش و بالا اورد و با غمی که ته نگاهش نشسته بود ناامید نگاهش کرد و ادامه داد:

-حالا که میخوای برنگردی باشه…فقط..همین جا بمون… من تا خودت نخوای و قلبت نکشه سمتشون مجبور به برگشتت نمیکنم…فقط از زندگیت بی خبر نذارم…

سیگارشو تو لیوان آب مقابلش انداخت و از جاش بلند شد و یه قدم به سمتش برداشت

-نارگل حق میدم نخوای هیچکس و نبخشی اما حق نمیدم فرصت هم ندی تا از خودشون دفاع کنن..نشو مثل اونا..گفتی از چیزی نمیترسی برگرد و نبخش …برگرد و تلافی کن و نبخش..برگرد و نشون بده هیچ جادوئی زندگیت و طلسم نمیتونه بکنه!!

سمت چپ سینه ش سوخت همونجایی که قسمت اعظم قلبش و بزرگترین جادوی جاودانه طلسم کرده بود..همونجایی که جای هیچکس نبود الا…

سرشو زیر انداخت و از ترس ریختن اشکش نفس عمیقی کشید و سرشو بالا گرفت و با غرور جواب داد:

-قول نمیدم ولی فرصت داشتم سری میزنم میبینی که سرم شلوغه

امین لبخند خسته ای زد و گفت:

-برو بچه من بزرگت کردم با من هم آره ….دو روز کار میکنی باقی روزا این پارتی و اون پارتی باید جمعت کنن..

هرکاری کرد لبخندی بزنه نتونست با دلتنگی زل زد تو صورت امین و سکوت کرد.

امین قدم دیگه ای به سمتش برداشت و آروم گفت:

-هرچی شنیدی ازم فراموش کن… بعد از این همه تعقیب و گریز پیدات کردم نمیخوام ازم قهر بکنی!!!

دو قدم باقی مونده بود تا بهش برسه یه حسی مجبورش میکرد فاصله رو برداره و بغلش کنه قبل از رفتن یه حس موذی دیگه بهش بی اعتماد شده بود و میخواست ازش فاصله داشته باشه!!

– بقول خراطها:”* بی انصافی نکن تغییر کردی من و از زنده بودن سیر کردی*”نفسی تازه کرد و ادامه داد:

-اینجوری سرد نگاهم نکن نارگل مجبور بودم حرفایی رو بزنم که رو دوشم بود فکرش و نمیکردم این همه تغییر کرده باشی ولی بقول خودت با بد و خوبت هنوز واسم عزیزی دیگه ازم فاصله نگیر بخدا قد 7 سال خستم!!

از صورت خسته ش از چشمای آزردش از نگاه غمگینش خجالت کشید دو قدم و برداشت و روبروش ایستاد امین دستاشو باز کرد تو بغلش رفت دستای امین محکم بغلش کرد چقدر به این همه امنیت احتیاج داشت و خودش و به انکار می زد.

سرشو بوسید ، پیشونیش و بوسید وآروم گفت:

-شماره خونه م ،همراهم گذاشتم برات ایمیل ، آی دی و همه چیز و برات نوشتم …..باهام در تماس باش قول میدی؟؟!

سرشوبه نشونه تایید تکون داد .

-برو به سلامت ..

لبخند مصنوعی زد و عقب گرد کرد و به سرعت از خونش خارج شد.یه دقیقه دیگه موندنش به صلاحش نبود!!

در زده شد و میلاد وارد شد.

سرشو از روی برگه هاش بلند کرد و نگاه خسته ای به میلاد که نایلکس به دست تو چارچوب ایستاده بود کرد.

میلاد نزدیک شد و نایکس و روی میز گذاشت و سلام آرومی گفت.

-سلام..خوبی؟؟؟این چیه!!؟

دست برد و نایلکس و باز کرد کیفش بود تازه یادش اومد کیف و وسائلشو تو میهمونی مازیار جا گذاشته با عجله دست برد و در کیفش و باز کرد گوشی خاموشش به اضافه ی یه بلیط هواپیما ،یه برگ کاغذ تو کیفش بود.

بی توجه به امین که پشت پنجره ایستاده بود کاغذ و باز کرد:

“سلام…هرکس دیگه یی جای من بود بابت مسخره بازی اون شب دیگه اسمت و نمی اورد ولی از اونجایی که قول این سفر و قبلش داده بودم تو فرودگاه میبینمت..مازیار کامیاب”

بلیط و نگاه کرد مال فرداشب ساعت ده و نیم شب بود .

بلیط و پرت کرد روی میز و تکیه شو به صندلیش داد و غرق افکارش شد.

-میخوای بری؟!

سرشو به سمت پنجره گرفت میلاد هنوز با سماجت به بیرون زل زده بود.

-نمیدونم برنامه یی نداشته باشم شاید رفتم …

میلاد به سمتش برگشت با اخم و طلبکار نگاهش کرد.

-چته ؟؟؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟مازیار کامیاب از هرکسی دعوت رسمی واسه مسافرت نمیکنه …

اخم میلاد جای خودشو به پوزخندی پررنگی داد با ترحم نگاهی بهش کرد و گفت:

-آره از هرکسی دعوت نمیکنه فقط از کسائی که بدستشون نیورده باشه بعدش تو هم یه آشغالی میشی مثل بقیه!!

سری از تاسف براش تکون داد و با لحن خونسردی جواب داد:

واسه تو چه فرقی میکنه؟!!

-دلم برات میسوزه!!!

با نگاه کردن به ساعتش خمیازه یی کشید و بی حوصله جواب داد:

-ممنون واسه اوردن وسائلم..ولی بهتره دلت برای خودت بسوزه!!

آهی کشید و به پنجره تکیه داد و گفت:

-وقتی کسی زنگ میزنه خودش و دوست پسر کسی که دوسش دارم معرفی میکنه که وسائلت خونش جا مونده باید هم ترحم برانگیز باشم!!

-بی خیال امین!!!

ابروهای میلاد بالا رفت بلافاصله متوجه اشتباهی نامی که کرده بود شد از جاش بلند شد و آروم گفت:

-ببخشید بس که این دوروز گذشته با امین سروکله زدم اشتباه شد…

میلاد آهی کشید و با لحن مهربون تری ادامه داد:

-اون شب تا در خونت دنبالتون اومدم….وقتی دیدم خودت در و باز کردی دیگه جلو نیومدم گفتم شاید به حضور کسی مثل امین احتیاج داشته باشی!

نگاهی به لبخند محجوب میلاد انداخت و سری تکون داد .

چقدر بد بود که این همه درک و شعور براش ارزشی نداشت.

میلاد واقعا لیاقت بهترین ها رو داشت .با یادآوری مریضیش اخماش تو هم رفت.

میز و دور زد و از قهوه جوش روی یخچال دو تا قهوه ریخت و لیوان به دست به سمت میلاد که سرش و زیر انداخته بود و به پارکت خیره شده بود رفت.

میلاد با حس حضورش سرش و بالا گرفت با لبخند غمگینی لیوان قهوه رو ازش گرفت و زیر لب تشکر کرد.

نارگل کنارش ایستاد و به چراغ های رنگی آلاچیق پارک روبروی رستوران خیره شد.

-آخر هفته چکاره ای؟؟؟

میلاد که از سوال بی مقدمه نارگل جا خورده بود گفت :

-خونه.چطور؟!

-هیچی میخواستم ببینم حالشو داری بریم روستاتون تا جمعه!

چند ثانیه طول کشید تا میلاد بفهمه چی به چی شد.نیشش به خنده ی بی موقعی باز شد و هول پرسید:

-یعنی نمیخوای بری !!؟؟؟؟

سرشو متمایل کرد به سمت میلاد مثل بچه ها ذوق کرده بود و چشماش برق میزد.بی تفاوت سری تکون داد گفت:

-سرفرصت دارم براش….ولی این هفته رو میخوام از امشب برم روستا تو هم آزاد شدی بیا!!

-باشه باشه فقط حتمی میری زنگ بزنم خاله بگم!!

-نمیخواد میرم کلبه…. هفته ی خوبی نداشتم میخوام تنها باشم ریلکس کنم!!!

میلاد سری تکون داد خواست حرفی بزنه که رسولی وارد شد و نارگل و برای کاری صدا کرد.

-من دیگه میرم ندیدمت خداحافظ!

دستی تکون داد و دنبال رسولی از اتاق خارج شد.

میلاد نفس عمیقی کشید و با گوشیش برای حورا “سفرش کنسل شد…” و سند کرد و به آسمون بی ستاره شب زل زد.

***

به منظره ی غروب آفتاب دریای مازندارن شمالی ترین منطقه کشور زل زده بود و بدنبال یه اشعه برای طلوع دوباره می گشت.

خورشید حین آخرین جدالش با پهنای آسمون به مانند فرمانده ی سپاه نور و روشنی در اوج سقوط و ناامیدی دستی براش تکون داد و توی افق ناپدید شد.

زهر خندی روی لبش جا گرفت حتی خورشید هم ازش خداحافظی می کرد.با شنیدن صدای فلش به سمت چپش متمایل شد میلاد با شلوارک کرم چرک و پیرهن آستین کوتاهی که چند دکمه پایینش و فقط بسته بود و تمام سینه ش بیرون بود با گوشیش ازش عکسی گرفته بود.

اخمی کرد و با بی حوصلگی گفت:

-چند بار باید بهت بگم بی خبر ازم عکس نگیر!!!

میلاد خنده یی کرد و با سرحالی جواب داد:

-آخه مزش به اینه که حواست نباشه…

-بد میوفتم بعد مزش به دهنت زهر میکنم!

میلاد با زبون بازی جواب داد:

-نه اتفاقا رنگ نیلی لباست تو منظره ی غروب خیلی هارمونی داره نگاه کن

گوشیش و به سمتش گرفت نگاهشو به صفحه گوشی میلاد داد تصویر زنی که در اوج ناامیدی زانوهاشو بغل زده بود و با سماجت به افق خیره شده بود عکاسی شده بود.

لبخند تلخی زد و آهسته زمزمه کرد:

-پاکش کن!!

میلاد با دهن باز صداش دراومد:

-چرا خیلی قشنگه که!!!

از جاش بلند شد و پشت لباسش و تکوند و همونجورکه به سمت روستا میرفت سوالشو بی جواب گذاشت.

همیشه به این باور داشت که عکس باید حرفی برای گفتن داشته باشه..یه حرف خوب توی اون عکس جزناامیدی وانتظار بی جا چیز دیگه ایی ندیده بود.

میلاد با قدم های سریع خودش و بهش رسوند و کنارش راه افتاد.برگشت یه نگاهی بهش کرد و با دست به سینه ش اشاره کرد

-دکمه هات و ببند داریم نزدیک روستا می شیم..!

-میلاد با اخم و غرغر مشغول بستن دکمه هاش شد .

تا رسیدن به خونه ی مادر بزرگ مادری میلاد هر دو سکوئت کرده بودند و غرق افکارشون بودند.

در آهنی خونه مثل همیشه نیمه باز بود میلاد با فشاری در و کامل باز کرد تا نارگل وارد بشه به محض ورودشون خاله زینب یکی از خاله های میلاد که ساکن همون جا بود با دیدنشون لبخند پر رنگی روی لبهاش نشست که از چشم نارگل دور نموند .

بخاطر سالها ارتباطشون با خانواده ی میلاد و رضا تقریبا همه حورا و نارگل و میشناختن .بارها از دهن مادر بزرگ میلاد زمزمه های ازدواج حورا و نارگل و با رضا و میلاد و نشنیده گرفته بودند.

سلامی کرد و رو اولین پله ی خونه ی سنتی مدرن مادر بزرگ میلاد نشست.

میلاد با سرو صدا از پله ها بالا رفت وارد خونه شد و طبق معمول خودشو برای مادر بزرگش لوس میکرد.

خاله زینب کنارش نشست و دستی به آرومی پشت کمرش زد.جهت نگاهش و از زمین زمین گرفت و بهش داد لبخندی زد و دوباره به کفشاش خیره شد

-حالت خوب نیست نارگل جانم!!؟

سری بلند کرد و به چشمای قهوه ای تیره ش خیره شد.

-نه خوبم چیزیم نیست

-خیلی کسلی ..همیشه هروقت میومدی درختی نبود ازش بالا نرفته باشی محض میوه چیدن این بار از وقتی اومدی خیلی تو خودتی چیزی شده به من بگو گلکم…میلاد چیزی گفته!!!؟؟حرفتتون شده!!؟؟

نفسشو بیرون پرت کرد از جاش بلند شد و پشتشو تکوند.میدونست که باید با کسی حرف بزنه چه کسی بهتر از خاله زینب که پسرا حرفشو میخریدن.

بعد از مرگ مادر رضا خانواده میلاد که بخاطر کار پدرش راهی شهر شدن میلاد و بخاطر وابستگیش به رضا پیش خاله زینب گذاشتن و یه جورایی میلاد و رضا رو زینب بزرگ کرده بود و پسرا براش احترام زیادی قائل بودند مخصوصا رضا که جای مادر نداشته ش و براش پر کرده بود.

خود خاله زینب یه دختر و یه پسر ازدواج کرده داشت که بعد از ازدواجشون ساکن همون شهر شده بودند.

-میشه راه بریم

زینب خنده یی کرد و با گفتن “میدونستم یه چیزی شده” از جاش بلند شد و دست دور شونه نارگل انداخت و به طرف شالیزار راه افتادند.

-خب بگو مادر میشنوم!!

شرمنده از حرفایی که میخوداست بزنه و محبت بی دریغ زینب لبخند خجولی زد و آروم گفت:

-میلاد یه پیشنهادی به من داده!

چشم های زینب برقی زد و با خنده یی که به سختی پنهونش می کرد جواب داد:

-دیر گفته ولی حرف دل همه رو زده ….حالا چی گفته!!؟؟

-از من خواسته صیغه ش بشم!!

رنگ از روی خاله زینب پرید اول تعجب و بعد اخم غلیظی صورتش و گرفت.

-چـیکار کرده؟!

دستاشو تو جیبش کرد و سرشو زیر انداخت و بی توجه به شدت گرفتن لحظه به لحظه عصبانیت خاله زینب ادامه داد:

-مشکل از منه نه از میلاد…من زیاد توفکر ازدواج نیستم…اینم فکرکرده با این پیشنهادش فرصتی به دست میاره تا راضی به ازدواجم بکنه!!

زینب نفسی از سر آسودگی کشید ولی با همون اخم اولیه ش پرسید:

-چرا دخترم ..ازدواج سنت رسول خداست…چرا نباید بخوای ازدواج کنی..ماشاا…جوونی خوشکلی….تا کی میتونین تنها زندگی کنین !!؟؟

-سرشو به سمت آسمون تاریک بالا گرفت و زمزمه کرد:

-نمیدونم….

زینب یه قدم نزدیکش شد چونه شو گرفت و صورتشو به سمتش نگه داشت.

-از وقتی پاتون گذاشتین روستا خیلی حرف زدن پشت سرتون خیلی ها…ولی حورا با متانت و خانومیش تو با بی تفاوتی و غرورت نشون دادین که جنستون نابه..مثل بقیه نیستین…بچه ها زندگیشون رنگ گرفت…اومدین رفتین سربه زیر محجوب هرچی حرف بود خفه شد تو گلوشون…ولی دخترم تا کی ؟؟؟نباید سروسامون بگیرین؟؟هر چهارتاتون میدونم دوستین …حسابتون پاکه ولی خودتون چی؟؟؟تا کی این همه تنهایی هان!؟

کلافه دستی به لباسش کشید یعنی باید جواب تنها موندن بچه هارو هم میداد..سری بلند کرد و با سردی گفت:

-چرا ازشون نمیخواید ازدواج کنن ؟؟؟رضا سی رو شیرین رد کرده میلاد هم همینطور…بهشون دختر معرفی کنید …شماها زنشون بدین..

زینب لبخند بدجنسی زد و گفت:

-از سر شما دو تا هم بازشون کنیم آره دختر بلا!؟

-نه!!بخدا میلاد و رضا هردو برام به یک اندازه عزیزن اما خاله من مال ازدواج نیستم!!!

زینب نفس عمیقی کشید و بلاتکلیف گفت:

-مال ازدواج نیستی یا میلاد و برای ازدواج نمیپسندی؟؟؟کسی تو زندگیته!!؟

سکوت کرد نقش یه جفت چشم آبی ملتمس تو خاطرش رنگ گرفت.

خاله زینب با شک و تردید دوباره پرسید :

-هست؟!

سری تکون داد و پشت بهش ایستاد.

باد به نرمی علفهای اطراف و تکون میداد با دستاش خودشو بغل زد و آروم گفت:

-کسی هست که هیچوقت مال من نمیشه….خودم نخواستم بشه…پشیمونم نیستم اما دلم نمیخواد کس دیگه یی کنارش تو قلبم بشینه…. هیچکس!!!!!

-قربون غمت برم دختر کوچیکم….تو از من میخوای چیکار کنم برات!!؟؟؟؟

***

-به چه عجب بالاخره تشریف اوردین

نگاهی به میلاد که با اخم به ستون تکیه داده بود کرد و لبخندی به خاله زینب زد.خاله زینب خنده یی کرد و گفت:

-چت شده میلاد جان یعنی من از این دختر قد یه ربع درد و دل هم حق ندارم..همش که نمیشه برای تو!!

میلاد صاف ایستاد و با خجالت دستی به سرش کشید و گفت:

این چه حرفیه خاله..فقط گرسنه مون بود مادرجون گفت تا شما نیاین سفره نمیندازن

خاله پله ها رو بالا رفت و یکی زد رو شونه ی میلاد و گفت:

-ای شکمو دین و دنیات و آخرش به شکمت میفروشی..نارگل تو هم اونجا وانستا بیا داخل دخترم!!!

میلاد با نگاهش خاله شو تا داخل رفتن بدرقه کرد و با چشمای شیطونش زل زد تو صورتش و گفت:

-خب..جریان درد و دل چی بود!!!؟؟

کفشاشو با دقت کناری گذاشت و با حاضر جوابی گفت:

-زنونه بود به تو ربطی نداشت.

سلام کنان پا تو خونه ی مادری میلاد گذاشت.

مادر بزرگ میلاد با خوش روئی دعوت به نشستن کنارش کرد ..با خجالت از جلوی نوه ها رد شد و با بوسیدن صورت پر چین و چروک پیرزن کنارش نشست.

-چه خبر مادر جان!!؟

لبخندی به لحجه ی غلیط مادربزرگ میلاد زد و آروم و محجوب شروع به حرف زدن در مورد رستوران و کار و زندگیش شد.

پیرزن با دقت تا ادامه ی صحبت هاش سکوت کرد و گوش داد و در انتها پرسید:

-دختر جان کی قصد ازدواج داری تا ما جوابی به صف خواستگارت بدیم..

صدای با شدت سرفه کردن میلاد توجه همه رو جلب کرد لیوان آب به دست آب به گلوش پریده بود.پیرزن لبخند شیطونی زد و با خنده گفت:

-بیا اینم از اول صف!!!

همه خندیدن و پسرا شروع به متلک زدن به میلاد شدن.میلاد که از خجالت سرخ شده بود با گفتن “ای بابا عوض غذا فقط بلدین خجالتمون بدین” بحث و عوض کرد.

تمام مدت غذا خوردن به حرفهای خاله زینب فکر می کرد گاهی وقتا واقعا نمیدونست باید چه تصمیمی در مورد میلاد بگیره مخصوصا اخیرا که با جریان بیماریش حسابی روش حساس شده بود و با احتیاط باهاش برخورد می کرد.

اوایل مرداد ماه بود هوا کمی رو به گرما و شرجی میزد بعد از جمع شدن سفره میلاد و پسرخالش و داماد خاله ش بیرون رفتند تا مشغول قلیون کشیدن بشن.

با احتیاط پاهاشو کشید و سرشو به پشتی تکیه داد و بدون حتی درصدی امکان خواب رفتنش چشم هاش و بست.

***

از صدای جیغش خودش از خواب پرید میلاد نزدیکش نشسته بود و با نگرانی نگاهش می کرد .تو جاش نشست و سرگردون اطرافش و نگاه می کرد .

صدای “آب قند بیارید امین” تو گوشش اکو شد دستاشو رو گوشاش گذاشت.

بازهم همون کابوس تکراری :

کنار پرتگاه ایستاده بود و مثل همیشه غمگین و آزرده نگاهش می کرد.باد سردی وزیدن گرفت که باعث لرزش دندوناش شد نگاهی کلافه بهش کرد و داد کشید:

-چی از جون من میخوای؟!!

صداش اکو شد و به لبخند غمگین زن سفید پوش منجر شد.

زن یه قدم جلوتر اومد یه عروسک با چشمهای آب رنگ دستش گرفته بود .سرشو با غرور بالا گرفت و با تاسف سری براش تکون داد و خودش و عروسک و به پایین پرتگاه پرت کرد.

میلاد دستای لرزونش و گرفت و از رو گوشاش برداشت و با ذکر “آروم باش چیزی نیست خواب میدیدی” میخواست آرومش کنه

دستی به زور لیوانی رو به دهنش نزدیک کرد یه خرده خورد شیرینیش دل و زد حالت تهوع بهش دست داد دستاش از دست امین بیرون کشید و دست و پس زد و از جاش با سرعت بلند شد و به پله آخر نرسیده هرچی خورده بود بالا اورد.

***

-میذاشتی خودم میشستم دخترم!!

با اخم های درهمش و حالت عصبی که به سختی قصد پنهان کردنش و داشت لبخند زورکی با رنگ و رویی پریده به خاله زینب زد و آخرین خشک کن و برای تمیز کردن محلی که همون چند قاشق غذا رو بالا اورده بود کشید .

وقتی از تمیزیش مطمئن شد خشک کن و شست و کناری گذاشت و صاف ایستاد دردی تو کمرش پیچید دستی به کمرش کشید و به طرف خونه برگشت .

میلاد کنار خاله زینب بالای پله ها ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کردند.

-کجا کجا؟؟؟اون دست حیاط هم مونده نشسته!

خاله لبش و گاز گرفت خواست چیزی بگه که جوابش و داد:

-نوکر بابات سیاه بود

-تو هم کم سیاه نیستی ها وقت کردی تو آینه یه نگاه به خودت بنداز نارگل خانم!!

-اولا سیاه نه برنز.بعدشم تو هم خوب تو آینه نگاه به صورتت بنداز که عوضش کردم خوب فرق قبل و بعدش و متوجه بشی

میلاد نیشش باز شد و به طرف خالش برگشت و گفت:

-میبنی خاله داره تهدیدم میکنه به ضرب و شتم نمیخوای چیزی بهش بگی؟!

-والا اگه یه نفر پیدا بشه حریف تو بشه همین نارگله ..بیا مادر بیا هرجور میخوای ادبش کن ..یاد بگیره ساعت دو صبح وقت شوخی کردن نیست

-اِ خاله خواستم اخم هاش باز بشه!!

-عوض اینکه به فکر اخم های منی برو ساکمو بیار میخوام برم شنا!!

-امین و خاله زینب باهم :چی؟؟؟!؟!

بی حوصله سری تکون داد و با بدقلقی رو به امین گفت: برو دیگه

-ولی…

-ولی بی ولی تو هم بیا کناری واستا …من دلم نمیگیره اینجوری بیام داخل بجمب دیگه!!

میلاد با تردید عقب گرد کرد و رفت.نارگل چشمکی به چهره ی گرد و تپلی خاله زینب زد.

***

-مرض نگیری هیچیت عین آدم نیست نصف شب کی میره دریا !؟

-میترسی میلاد!!!!!

-ترس؟؟؟؟خجالت بکش بچه من تو این دریا بزرگ شدم تورو میگم..

-منم خیالم راحته وقتی مدرک غریق نجات دارم یعنی خیالم از خودم راحته پا تو آب هرموقعی که دلم میخواد بزارم

-خب بابا ..هرچی میشه یه مدرک نشون میده..مدرک دارم مدرک دارم…من ارشد دارم قد تو باش کلاس نمیذارم…

-اگه میخواستم ارشد که هیچ دکترا هم میگرفتم

-فعلا که دیپلمی..من و بگو گیر کی افتادم

ساکشو زمین گذاشت و تی شرتشو دراورد و باشیطنت گفت:

-هنوزم وقت هست عقب بکشی

میلاد یه قدم عقب رفت و با صدایی که سعی می کرد عادی باشه جواب داد:

-مدرک برام مهم نبود…مهم شعورت بود که چندباری داری واقعا بهم ثابت میکنی باید عقب بکشم

نارگل با صدای بلند خندید میلاد اخم کرده چند قدم عقب رفت و دورتر نشست.

شلوارشو در اورد و قدم به قدم پا توی آب گذاشت و تن داغشو به سردی آب دریا سپرد.

***

بعد از نیم ساعت دست شنا زدن و گریه هاش و به آب سپردن رو ساحل نرم دراز کشید.

هرچند دقیقه هر بار موجی تا نزدیک کمرش آب میرسوند و دوباره به عقب بر میگشت.

حضور کسی رو کنارش احساس کرد چشم هاش و باز کرد میلاد بالا سرش ایستاده بود.

–خسته شدی میلاد؟؟میخوای برگرد من دیگه شک دارم خوابم ببره!!

همه جا تاریک بود و نو مهتابی کمی تا قسمتی از جایی که دراز کشیده بود و روشن میکرد سایه ی میلاد تکونی خورد و بی حرف کنارش نشست و سکوت کرد.

-وقتی خواب بودی مادربزرگ تو حیاط کشیدم کنار و باهام در مورد تو صحبت کرد.گفت به رضا گفته به من هم داره اخطار میده سریعتر تکلیفمونو روشن کنیم…

-تو چی گفتی؟؟؟

-گفتم قصد دارم ازت خواستگاری کنم!!

نارگل تو جاش نشست باد به کمر خیسش خورد و لرزش گرفت میلاد متوجهش شد و با گفتن “سردته چرانمیگی؟؟؟” پیرهن تنش و دراورد و دور شونه ش انداخت.دستاشو از تو آستین ها رد کرد و تو لباس مچاله شد.

-من نمیدونم دیگه باید چی جواب تورو بدم!!

-نارگل!!!

-درد و نارگل…از من میخوای باهات ازدواج بکنم که چند ماه بعدش بمیری بشم بیوه !!!!مگه دیوانه م شانس ازدواجمو با از تو بهترش از دست بدم!!!

صدای آروم میلاد عصبی جواب داد:

-منظورت مازیاره آره؟؟؟؟..آخه اون بچه سوسول چی از خودش داره؟؟؟

-هرچی هست سالمه میلاد ….

عصبانیت ش فروکش کرد و نفس عمیقی کشید و هیچی نگفت.

برگشت سمت میلاد دستاش و دور زانوهاش گره زده و با برگی تو دستش بازی میکرد.روبروش نشست و دستای میلاد و باز کردنزدیک ترش شد و آروم و با احتیاط زمزمه کرد:

-ببین امین به من گفت برگرد من بهش گفتم نامزد توام و دیگه بی صاحاب نیستم تو هم نمیذاری برگردم

ابروهای میلاد بالا پریدن با تعجب پرسید:

-چیکار کردی؟؟؟

-هیچی انتظار داشتی چیکار کنم …امین بلیط گرفته بود اگه از اسم تو استفاده نمیکردم الان برم گردونده بود…دیدیش که!!

اخمای میلاد تو هم رفت:

-منظورت همون سواستفاده هست دیگه درسته؟؟

-مگه منظور تو از پیشنهاد صیغه به من سواستفاده بود؟؟ ..تو خواستی با من باشی از من فرصت خواستی منم تو اون موقعیت بین رفتن و موندن …موندن و انتخاب کردم حتی اگه آخر این رابطه اون چیزی نشه که تو بخوای!!!!!!

-من…مت.وجه نمیشم نارگل..به من بگو تو یعنی قبولته صیغه ی من بشی؟؟؟

نزدیک ترش شد یه دستشو رو سینه ی برهنه میلاد گذاشت و نزدیک صورتش مکث کرد میلاد کمی سرشو عقب کشید.نارگل با صدای فوق العاده آرومی تو صورتش زمزمه کرد:

-نه!!!! قبولمه دوست پسرم بشی تا آخر امسال ….اگه ورق برگشت زنده موندی منم دلم سوخت برات…. ازدواج میکنیم اگر مُردی هم خدابیامرزدت روحت شاد!!!

نفس های داغ میلاد پوستشو قلقلک میداد.لبخند کمرنگی زد که تو تاریکی شب و نورمهتاب از چشم میلاد پنهان موند.میلاد سرشو جلو اورد و پیشونی شو به پیشونی نارگل تکیه داد تو چشمای همدیگه زل زده بودند و هر کدوم دهنشون مشغول برداشتن قدم بعدیشون بودن.

-قبول به شرطی که بدونم دوست پسر تو چقد دستش بازه!؟

نارگل خنده یی کرد و گونه شو به گونه ی داغ میلاد کشید وآروم درگوشش زمزمه کرد:

-هرچقدر که من بخوام

میلاد با چشمهای بسته نفس عمیقی کشید وبا صدای دورگه ای پرسید :

-و تو چقدر میخوای؟؟

لبخندی موذی زد و آروم لبهای میلاد و بوسید و ازش کمی فاصله گرفت.میلاد چشم های ستاره بارونش و باز کرد و با شیطنت گفت:

-میدونی دارم فکرشو میکنم میبینم خیلی خوابم میاد تا خونه برم خوابم میپره بهتر نیست امشب بریم کلبه که نزدیک تره به اینجا بخوابیم

نارگل خنده ی مستانه یی زد و گفت :

-اممممم من که خوابم نمیاد حالا شاید لبی تر کردیم نظرم واسه خوابیدن عوض شد!!!!

***

با سردرد از خواب بیدار شد میلاد غرق خواب بود و بعید نبود تا عصر یه کله بخوابه با یادآوری مشروب سنگینی که به خوردش داده بود لبخند موذی رو لبش نشست..نگاهی به شیشه تو دستش کرد و تو ساکش گذاشتش.

از جاش بلند شد و با سردردی که از معده دردش بدتر نبود لباس و مانتو پوشید و با احتیاط و بدون سرو صدا از کلبه بیرون زد نگاهی به اطرافش کرد حتی نمیدونست ساعت چنده با برداشتن قدم های سریع به طرف خونه رفت و با خداحافظی هول هولی از خاله زینب با اولین مینی بوس از شهر خارج شد.

***

بعد از اینکه خیالش راحت شد با خستگی تاکسی گرفت و آدرس خونه رو داد.

پاش و داخل خونه نگذاشته بود که باز سرو صدای آشپزخونه خودشو برای جنگ اعصاب با حورا آماده کرد.

بی سرو صدا رو پنجه پا به طرف اتاقش می رفت که صدای طلبکار حورا وسط راه نگهش داشت.با لبخند حاکی از شرمندگی برگشت سمتش با تاپ دامن کوتاه و گردنی مشکی سفیدش ناز شده بود مخصوصا موهاش و که از بالا بسته بود و حلقه حلقه دورش ریخته بود.

سوتی کشید و از بالا تاپایین حورا رو با سرخوشی دید میزد.حورا که به سختی جلوی خندشو گرفته بود گفت:

-چشم هات و دوریش کن….خوشکل ندیدی!؟!؟

-تا این اندازه لوند و سکسی نه!!!!!!!! فقط تو فیلم ها دیدم.

-زبون بازی نکن نارگل!!!!!!

-زبون بازی کدومه قالی کرمونی هزار ماشاا… روز به روز خوشکل تر… خبریه؟؟؟

حورا لبش به خنده باز شد و دوباره خندش محو شد و با ریز بینی یه قدم جلوتر اومد و دست به کمر پرسید:

-خبرا پیش توئه..من باید از میلاد بفهمم با مازیار رفتی اسپانیا!!!

لنگه ی ابروش بالا رفت.لبخند نصف نیمه ای زد و با گفتن “بزار لباس عوض کنم میام توضیح میدم”ی گفت و با سرعت داخل اتاقش سنگر گرفت.

لباسشو با جین شلوارک کوتاه تاپ نیم تنه ای عوض کرد و بیرون رفت بوی قرمه سبزی تو خونه پیچیده بود و حورا با لذت و سلیقه در حال چیدمان میز بود گاهی به این همه ذوق این دختر غبطه میخورد و به اینکه واقعا بعضی دخترا شوهرلازم به دنیا میان شک نداشت!!

با به به و چه چه پا تو آشپزخونه گذاشت حورا نگاهی بهش انداخت و لبخندی زد و پشت میز نشست.

حورا بشقاب برنج و مرغ و جلوش گذاشت و برای خودش خورشت سبزی کشید .

بعد از این همه سال زندگی کردن باهاش میدونست که تا چه اندازه از این غذای سبز رنگ خوشمزه متنفره!!!

غذا تو سکوت خورده شد یکی از عادتهای حورا تو سکوت غذا خوردن بود .که این یه جا حسابی برای جواب پس دادن و دروغ سرهم کردن به نفعش شده بود.

میز و جمع می کردن که صدای زنگ گوشیش بلند شد.گوشی شو نگاه کرد میلاد بود.میخواست بره تو تراس صحبت کنه که حورا هشدار بهش داد لباسش ناجوره تو تراس نره با اخم و غر غر جواب داد و به طرف اتاقش رفت در و بست رو تختش خودش و پرت کرد.

-سلام

– معلوم هست کجایی؟خاله میگی رفتی؟؟؟

-سلام عرض شد

-نارگل!!!

-جانم عزیزم میگم سلام

یه چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد از سرجاش بلند شد و تو آینه به چشماش که برق میزد و تیره تر به نظر می رسید خیره شد.

-سلام گلم!!!خوبی؟؟

-کار ضروری پیش اومد مجبور شدم برگردم!!!

-عزیزم چرا بیدارم نکردی؟؟

-بدجور گیج خواب بودی چند بار صدات کردم تکون نخوردی …راستی برای دستت متاسفم دیشب ..

-اشکال نداره..من یه خرده رو این نوع مشروب حساسم گیج میزنم

-فقط یه خرده؟؟!

بلند بلند خندید.صدای خنده ی میلاد تو گوشش پیچید

-میشه… یه روز نوبت من هم میشه شک نکن… دیشب در رفتی نترس واسه دفعه بعد برات دارم

صدای خندش بلند تر شد.

-باش بچه میترسونی به شرطی که دفعه بعد سریع مست نشی میلاد تو به حورا گفتی من با مازیار اسپانیام!!

یه چند لحظه سکوت کرد و با تردید گفت:

-آره چطور مگه!!!

-هیچی..حورا میدونست تعجب کردم!!باشه ببین من تازه ناهار خوردم خوابم میاد تو کی بر میگردی؟؟؟

-فرداشب با رضا بر میگردم چون صبح خاله زنگ زد احضارش کرد اینجا!!!

-چطور پس حورا الان خونه ست ؟؟؟

-فکر کنم اینا بین خودشون یه روز درمیونش کردن

میلاد با صدا خندید و ادامه داد:

-پسرخاله م بی طاقته دیگه کاریش نمیشه کرد!!

-طاقت تورو هم دیشب دیدیم

-ای توروحت نارگل حالا قصه ش کن

-نه نترس میزنمش به حسابت فعلا یک هیچ از من کم اوردی مواظب باش نبازی بازی رو!!!

گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد!

-جریان بازی چیه؟؟؟

از ترس ازجاش پرید حورا با اخم در اتاقش ایستاده بود و نگاهش می کرد.

-ها

-هان و …سری تکون داد با لحنی که سعی می کرد عادی باشه ادامه داد:

-داشتی با کی حرف میزدی؟؟

-حورا…

بی حوصله دستشو تو هوا تکون داد و گفت:

-حرف بزن قصه نساز واسه من!!

-من و میلاد دیشب …

-تو و میلاد دیشب چی؟؟؟

نفس عمیی کشید چشماشو بست و باز کرد ادامه داد:

-میلاد ازم خواستگای کرد منم جواب رد دادم اصرار کرد و منم مجبورشدم بهش یه مدت فرصت بدم تا بقول خودش خودی نشون بده!!!

تمام صورت حورا و تعجب و بهت گرفت با ناباوری گفت:

-نارگل!!!!!!

-چیه؟؟؟ نارگل یعنی چی… صد دفعه گفتم نه به چشمت نیومد…. یه بار گفتم آره شدم نــارگل!!!

-تو میفهمی چیکار کردی؟؟؟؟فکر کردی میلاد هم مثل اون آشغالایی که یه مدت بعد ولشون کنی بری سراغ بعدی!!!

-اره میفهمم ..مگه زورش کردم خودش ول بکن نیست….ببین حورا میدونم که خودش خسته میشه فقط میخوام بذارم شانس شو امتحان کنه همین!!!

-تو عقلت و از دست دادی !!! فکر کردی داری بااحساساتش بازی میکنی؟؟

-پسره بابا!!! احساسش کجاش بود؟؟؟ …قسم میخورم بعدش اسم این رابطه رو میذاره یه تجربه تلخ بعدش شانسش و با یکی دیگه امتحان میکنه از من به تو نصیحت مردا انقدر گیر احساساتشون نیستن!!!

حورا با لحن غمگین و آزرده ای زمزمه کرد :

-نکن این کار و نارگل نکن!!!

-نه تو نمیکنی رضا رو عمه ی من داره رو انگشتش میچرخونه

-ادب داشته باش رضا چارپنج سال از من کوچیکتره جز به چشم برادری نگاهش هم نکردم بفهم داری چی میگی؟!

-خوب میفهمم فقط این وسط رضا نیمفهمه که همه میدونن عاشق توئه!!!

-وای خدای من نارگل!!!!تو دیگه چرا!!!!!؟؟؟

-من دیگه چرا چی؟؟خب دارم رفتارت و میبینم دیگه!!!

صورت حورا گرفته شد تکیه شو به دیوار داد و سرش و زیر انداخت و با پایین ترین صدای ممکن گفت:

-تو بگو مگه من چیکار کردم

-هیچی …زیادی خانمی… نجیبی..متینی ..باشعوری…مودبی با کمالاتی خب پسر مردم کور که نیست حالادرسته زشتی ولی دلیل نمیشه این همه خوبی رو ندید بگیره

چند ثانیه طول کشید تا حورا حرفهای نارگل و تجزیه تحلیل کنه سرشو بالا گرفت نارگل با چشمای خندون نگاهش می کرد و از سر به سر گذاشتنش لذت می برد حورا دندوناش و از حرص رو هم فشار داد و گفت:

-منو دست میندازی نشونت میدم

سریع خم شد یکی از بالشت های روی تخت نارگل و بلند و شروع به زدنش کرد .

نارگل از خنده رو زمین نشسته بود از حرص خوردن حورا قهقهه میزد.

بعد از اینکه از بازی کردن بالشت خسته شدن کنار همدیگه رو زمین دراز کشیدن وسرهاشونو به هم زدند .

-نارگل تو فکر میکنی چرا من از شوهر شانس ندارم!!

-نمیدونم والا من تو کار خودم موندم

حورا خنده ی خفه یی کرد و آروم گفت:

-من واقعا نمیدونم باید با رضا چیکار کنم!؟

-چطور مگه حرفی زده!؟

-نه حرف که نه ولی بقول تو انقدر تو رفتارهاش ضایع ست که همه فهمیدن …پرسنل کسی نمونده که مارو میبینه لبخند نزنه!!

-به نظرم باید کسی رو بهش معرفی کنی برای ازدواج ببنی عکس العملش چیه!؟

حورا رو شکم دراز کشید و پاهاشو ضربدری تو هوا تو هم گره زد و گفت:

-راستش از همین میترسم ،میترسم حرفایی بزنه که نمیخوام بشنوم!!

-منظورت چیه حورا؟؟بالا خره یه سواله که خودت بهتر میدونی یه روز باید بهش جواب بدی؟!

-خب تو چطور به میلاد جواب دادی؟

-بهش گفتم من مال ازدواج نیستم که صد البته خودش بهتر میدونه وقتی دو سه ماه یه بار دوست پسر عوض میکنم !!!

-رفتار تو اصلا صحیح نیست نارگل

-باشه بابا نصیحت و بزار بعد از حل شدن این معضل خودت و رضا!!!

حورا دوباره ناامید کنارش دراز کشید و نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.

از جاش بلند شد از کشوی زیر تخت ملافه روتختی و روبالشتی تمیز در اورد و مشغول عوض کردن ملافه ها شد.

-ازمن به تو نصیحت رضا واقعا پسر خوبیه…..اگه مشکلت با رضا فاصله سنی تونه بهتر اصلا نگرانش نباشی چون کمتر کسی متوجه میشه 35 ساله باشی..

حورا تو جاش نشست و پاهاشو بغل کرد و سرشو رو پاهاش گذاشت و غرق افکارش شد.

بالشتشو رو تخت گذاشت همونجور که لباساش و با لباس راحت تری برای خواب عوض میکرد گفت:

-نمیخوام بهت استرس وارد کنم ولی میلاد گفت خاله زینب قراره امروز فردا با پسرا در مورد من و تو صحبت بکنه تکلیف میلاد که معلومه فقط میمونه تو و رضا !!!

حورا با مظلومیت سرشو از رو پاش بلند کرد و نگاهشو به نارگل داد و بدون حرف از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

***

سرشو زیر بالشت قایم کرد تا از شنیدن صدای مداوم زنخوری گوشیش خلاص بشه.تماس قطع شد و دوباره شروع به زنگ خوردن کرد .از حرص بالشتشو یه گوشه پرت کرد و فحش گویان به سمت کیفش رفت .

با دیدن شماره امین اه از نهادش بلند شد ساعت نزدیک چهار صبح بود و از تماس امین بوی خوبی به مشامش نمی رسید.تماس وجواب داد و با صدای دورگه یی سلام کرد:

صدای جیغ و فریاد میومد انگار که وسط خیابون باشه و اطرافش حسابی شلوغ باشه

-سلام امین!!

-سلام…سلام..نارگل فقط گوش بده:

-“ولــم کنید لعنتی ها”

این صدا رو خوب میشناخت صدای فریاد عمه ش زانوش و سست کرد بی اختیار خم شد و دستشو به میز آرایشش تکیه داد.

“ولم کن دختره ی عوضی دستمو ول کن”

صدای گریونی به گوشش رسید که با التماس چیز نامفهومی رو میگفت.گوشی رو بیشتر به گوشش چسبوند شاید صدای دوم و تشخیص بده

“حرف دارم با نازنین…منو کجا می برین ؟؟؟”

“-مامان تروخدا به روح بابا قسمت میدم بس کن دیگه..این موقع شب تو قبروستون چی میخوای آخه..بیا بریم بیا بریم فردا بیا هرچقدرحرف میخوای با زندایی بزن”

آخرین قوای باقیموندش هم تحلیل رفت و همونجا کف اتاقش نشست.

“نمیخوام… نمیخوام…من مادر تو نیستم… میخوام ازش بپرسم چشمون سیاه من کــــجاست !!!!!؟؟؟دستمو ول کن..”

صدای خشی تو گوشش نشست با تعجب نگاهی به گوشی کرد و دوباره گوشی رو دم گوشش گرفت.چند بار الو گفت ولی تماس قطع شده بود.

معدش سوخت دستشو روی معدش گذاشت و چشماشو بست دوباره صدای فریاد عصبی عمه ش تو گوشش اکو شد.معدش بیشتر آتیش گرفت رو به جلو خم شد به حالت سجده دستش و روی معدش فشار میداد. لب به دندون گرفته بود از درد و نای صدا کردن حورا رو هم نداشت.

حس کرد بدنش داره سر میشه سرش گیج می رفت رودست روی زمین دراز کشید و با هردو دستش معدش و گرفت درد میکشید.

در اتاقش باز شد و حورا با ربدوشامبر زرشکیش تو چارچوب در ایستاد دست برد و با احتیاط چراغ و روشن کرد.

با دیدن نارگل که روی زمین از درد به خودش می پیچید با عجله به طرف آشپزخونه دوید و جعبه ی قرص هاش و برداشت و بالا سرش نشست دست برد زیر سرشو بلندش کرد نیم تنه ی نارگل و تو بغلش گرفته و با دست آزادش سعی می کرد قرصش و به دهنش بذاره.

فشار درد اونقدر تو قسمت معدش زیاد بود که توانی برای مقاومت همیشگیش برای جویدن قرص تلخ و بدمزش و ازش گرفته بود.

بعد از یه ربع حورا آروم آروم صورت خیس از عرقش و پاک می کرد چشم هاش و باز کرد و سعی کرد سرجاش بشینه.حورا کمکش کرد تا تکیه شو به صندلی میز آرایشش بده و پاهاش و بکشه!

تکیه داد و نفس عمیقی کشید که اخم هاش از درد تو هم گره خورد.حورا با احتیاط صاف نشست و آروم پرسید:

-بهتری؟؟؟

-……

-کی بود زنگ می زد این موقع شب!؟

-….

-نارگل جان!!!

-فکر میکنی روزی برسه که عمه ت وخانوادش و ببخشی حورا!!!

از شنیدن صدای سرد و دل گیر نارگل با سوال بی مقدمه ش جا خورد.مکث طولانی کرد و با صدایی که سعی می کرد عادی باشه جواب داد:

-سالها پیش بهم گفتی گذشته ی ما تا حدودی مثل هم بوده اما تصمیم های ماست که آیندمون و از هم جدا میکنه!!!

نفس عمیقی از یادآوری عمه ی همیشه مهربونش کشید و از جاش بلند شد به طرف در اتاق رفت.

-متوجه منظورت نمیشم!!!

وسط راه مکث کرد دستشو به در اتاق گرفت و به طرف نارگل برگشت و گفت:

-جواب واضحه این به خودت بستگی داره نارگل!!

زهر خند تلخی زد و با لحن تلخی گرفت:

فکر کردن به این سوال به اندازه کافی ازم انرژی میگیره چه برسه جواب دادنش..وقتی دارم ازت سوال میپرسم میخوام بدونم تو بودی چیکار میکردی؟

حورا روش و ازش برگردوند و پشت بهش گفت:

-تا قبل از اون اتفاق لعنتی ….عمه…لباس میدوخت اول اندازه های من و میگرفت بعد آرزو..خرید میکرد دوتا می خرید …کم نگذاشت ..کم نمیگذاشت…بعد از آرزو همه تغییر کردیم ….این آخری ها هم که خودت دیدی…

به اینجای حرفاش که رسید سکوت کرد.

اگرچه شاید پیشنهاد عمه شو هیچوقت قبول نمی کرد اما اینکه عمه ش از بین این همه آدم دست روش گذاشته بود یعنی هنوزم بعد از این همه سال به یادش بوده به فکرش بوده…میخواسته با چنگ و دندون نزدیک خودش به هر بهانه ای نگهش داره!!

-عمت زن نفرت انگیزیه حورا…مثل پسرشه..خودخواهه…

5/5 - (2 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x