رمان عشق با اعمال شاقه پارت 8

4.2
(5)

حورا با عصبانیت دست آرزو ول کرد و گفت:آره میترسم… تو نه غیر آدمیزادی،این وقت شب منو کشوندی اینجا و عین خیالت نیست!

آرزو صاف ایستاد و موهاشو صاف کرد و گفت:بالاخره یه نفر فهمید من فرشته م..

پقی زد زیر خنده صدای خنده ش تو محوطه ی خالی و تاریک قبرستون می پیچید و بیشتر حورا رو میترسوند.حورا دستاشو بغل زد و با اخم بخاطر شوخی بی موقعش بهش زل زد.از خندیدن ایستاد و صداشو صاف کرد و جدی گفت:

– حورا من از اینجا نمی ترسم چون دلیلی برای ترسیدن نداره!!یه تعداد آدمن که مردن و سالهاست که جسدشون پودر شده.. این همه وحشت نداره..

با دستش به درخت اشاره کرد و ادامه داد:

– من اینجا بخاطر این درخت میام…بهش میگن بید مجنون .. زیر این درخت میشینم و باهاش حرف می زنم!!بابام از مامانم اینجا خواستگاری کرده میدونستی؟؟

حورا با تردید پرسید:تو قبرستون؟؟

-هی نگو قبرستون …یه چند ثانیه مکث کرد و با انگشت هاش شروع کرد به شمردن و ادامه داد:

-اینجا برای مامان بابام جای باارزشیه ! چندتا از اجداد پدریم که اسماشونو نمیدونم چون خیلی خیلی خیلی پیش مردن .بعلاوه ی پدربزرگ مادربزرگ پدریم و پدر بزرگ مادر بزرگ مادریم وپدری تو اینجا دفن شدن اونم چی سالها پیش!

-خب اینا مرده حساب نمیشن؟؟

-چرا میشن ولی اینقدر ترس هم که ندارن ..من دوسشون دارم تو نداری؟

حورا مستاصل از دوست داشتن کساییکه تا بحال ندیده بودشون نمیدونست چه جوابی باید بده. بگه آره!! دروغ گفته بود… بگه نه !!میترسید از راست گفتنش تو قبرستون روحاشونو آزرده بکنه

-راستش..راستش آرزو من فکر کنم بیشتر ازشون میترسم تا دوستشون داشته باشم

آرزو نزدیکش رفت و دستای حورا رو تو دستاش گرفت

-دلیلی نداره بترسی من وقتی هیچ دوستی نداشتم و تنها بودم می اومدم اینجا و براشون حرف میزدم..ببین هیچ اتفاقی هم برام نیفتاده تا حالا.حالا بیا میخوام تو رو بهشون معرفی کنم .دوست نداری با اجدادت آشنا بشی.درسته سالها اینجا زندگی نکردی اما پدر مادرامون اینجا بدنیا اومدن تو متعلق به اینجایی

-باشه..حالا حرفاتو زدی بریم خواهش میکنم!

-حورا…

-آرزو من میترسم بریم دیگه ببین اون درخته داره تکون میخوره تروخدا!

-اون درخت بید مجنونه همیشه میلرزه …بغض کرد و با نارضایتی گفت :ولی میخواستم یه چیزی بهت بگم

-من میخوام برم آرزو من میترسم

بدون اینکه منتظر جواب آرزو بمونه برگشت و به طرف در آهنی محوطه دوید تا از اونجا خارج بشه ترس به یکباره همه ی وجودش و گرفته بود بی اختیار اشکاش سرازیر شدن به در نرسیده بود که با دیدن زن سپید پوش وغمگینی که کنار در ایستاده بود و موهاش پخش تو باد بود و با آزردگی نگاهش می کرد جیغی کشید و عقب عقب رفت تا از پشت به زمین افتاد.

***

با صدای جیغ خودش از خواب پرید.رو بوم نقاشی خوابش برده بود تو جاش نشست .هنوز از شدت ترس و وحشت می لرزید و نفس نفس می زد دستای لرزونشو دور خودش گرفت پاهاشو تو بغلش جمع کرد بی قرار، وحشت زده اطرافشو نگاه می کرد.چشمش به تابلوی جلوی پاش افتاد چند ثانیه به چشم سبزرنگ مرد خیره شد.

با عجله از جاش بلند شد و تا بیرون بره پاش به لبه ی بوم گیر کرد و زمین افتاد برگشت پاشو آزاد کنه که تصویر قامت زنی سفید پوش با صورتی غمگین و آزرده رو وسط کلبه دید که نگاهش می کرد.

با وحشت جیغ زد و خودشو عقب عقب می کشید تا پشتش به در خورد .نگاه آزرده ی زن به تابلوی روی زمین رسید لبخند غمگینی زد .از این فرصت استفاده کرد و با دستش از پشت در کلبه رو باز کرد و خودشو بیرون پرت کرد و با تمام توانش به سمت ویلا دوید.

هوا روشن شده بود و خورشید طلوع کرده بود هر مسیری رو که طی می کرد بر می گشت و پشت سرشو نگاه می کرد.

در ورودی ویلا نزدیک پله ها بخاطر آخرین نگاهش محکم زمین خورد دستش به پله اصابت کرد و از درد به سوزش افتاد بدون توجه به دردش با دست و پا از پله ها بالا رفت و در ورودی و به محض باز کردن شروع به صدا زدن کرد.

-عـــارف!!عارف!!عارف!!

هلنا وحشت زده از آشپزخونه بیرون دوید و بدون توجه اوضاع آشفته حورا به سمتش اومد و سیلی محکمی به صورتش زد .زمین افتادنش با صدای “هلنا” گفتن عارف یکی شد.

بدون توجه به سوزش دست و التهاب یه طرف صورتش از جاش بلند شد عقب برگشت و به سمت عارف که جلوتر از در ورودی و پشت سرش بود دوید .انگار که مهمتر از زمین خوردن و سیلی خوردنش مطلبی بود که باید به عارف میگفت.شونه های عارف و گرفت و تکونش می داد و بریده بریده و با اضطراب تکرار می کرد:

-دیدمش عارف !!!من خواهرت و دیدم…از نزدیک دیدمش پشت سرم بود ناراحت و غمگین نگام میکرد …انگار ..انگار انگار ازمون ناراحت بود..عارف ناراحت بود!!..

لبهای همیشه خندون و چشمای همیشه شیطونش غمگین و آزرده بودن..عارف همش…همش …همش مال اینه.

آستین لباسشو با دستای لرزوش بالا زد و پا بند آرزو رو که به دستش بسته بود نشون داد:

-مال اینه …شک ندارم یه ربطی به این داره…دیدی گفتم.. دیدی گفتم میخواد با ما ارتباط برقرار کنه !!!همش گفتی خرافاته، گفتی دیوونه شدم، گفتی عقلمو از دست دادم اما..بببین… ببین همون زنی و دیدم که هیوا تو نقاشی هاش می کشید همون زن سفید پوشِ غمگین و باور می کنی عارف باور می کنی؟؟؟

عارف تکونی خورد و بازوشو از دست حورا بیرون کشید و بدون توجه به حرفای حورا گفت:

-معلوم هست از دیشب تا حالا کجا بودی؟؟همه رو نگران کردی حورا!!

سری تکون داد و بی قرار جواب داد:

– همین جا تو باغ بودم خوابم برده بود..اینا مهم نیست عارف مهم اینه یه راهی پیدا کردم با آرزو ارتباط برقرار کنیم..تا بتو…

عارف با خشم یه قدم نزدیک حورا شد حرفشو قطع کرد و تو صورتش با عصبانیت فریاد زد:

-بــســه دیگه!!!! چرا آینه دق میشی حورا!!!؟؟ این بحثارو تمومش کن..چرا انقدر عذاب میدی؟؟؟؟تمام دیشب همه جارو دنبالت گشتیم نبودی… حالا اومدی این خزعبلات و میگی که چی بشه!!که چی رو ثابت کنی!!؟؟آرزو مرده حورا!! سالهاست که مرده دیگه هم برنمی گرده بهتره دست از بخاطر اوردن و مرور هرروزش برداری… کمتر عذابمون بدی!!

عارف چند قدم عقب رفت و به عادت همیشه ش دستی تو موهاش کشید و عقب گرد کرد و از ویلا خارج شد .حورا خواست دنبالش بره که هلنا از پشت دستشو کشید.دستشو از دست هلنا بیرون کشید و داد زد:

-ولم کــن!

هلنا- بس کن حورا این دیوونه بازی ها چیه در میاری؟؟؟چرا می خوای به عقلت شک کنن !!!

کمی از خواهرش فاصله گرفت و انگار که با خودش حرف بزنه تکرار می کرد:

-دروغ نمیگم..چرا نمی خواین باور کنین خودم دیدمش ،تازه نقاشی های نارگل چی؟؟این همه دلیل و سند!! چرا می خواین فراموشش کنین وقتی نمیخواد فراموش بشه.

بغضش شکست و دو زانو رو زمین نشست و صدای گریه ش فضای اتاق و پر کرد.

دستی شونه شو گرفت و آروم سرشو بغلش کرد.چقدر این آغوش گرم و آشنا بود چقدر این عطری که تو مشامش می پیچید براش خاطره ی روزهای تلخ و شیرین زندگیش و زنده می کرد روزهایی که از بهترین روزهای زندگیش محسوب می شدن.روزهای خوشِ خوشبختی روزهایی که تنها غمش غم دوری ازمادرش بود.

صدای هلنا از پشت سرش به گوشش رسید که بهش آب تعارف کرد.اگه هلنا پشت سرش بود پس این کی بود که آغوشش انقدر آرومش کرده بود.

دستی شونه شو گرفت و آروم بغلش کرد.چقدر این آغوش گرم و آشنا بود چقدر این عطری که تو مشامش می پیچید براش خاطره ی روزهای تلخ و شیرین زندگیش و زنده می کرد

روزهایی که از بهترین روزهای زندگیش محسوب می شدن.روزهای خوشِ خوشبختی روزهایی که تنهاغمش غم دوری ازمادرش بود.

صدای هلنا از پشت سرش به گوشش رسید که بهش آب تعارف کرد.اگه هلنا پشت سرش بود پس این کی بود که آغوشش انقدر آرومش کرده بود.

سرشو با طمأنینه بالا گرفت.چشمای خیس از اشکش و به زن مقابلش که با چشمایی غمگین و دلگیر نگاهش میکرد داد.هنوز شوک زده از این دیدار بعد از سالها بود که دست دنیا به آرامی بالا اومد و اشکای روی گونه شو پاک کرد و در سکوت به چشمهای تنها یادگار برادرش خیره شد.

فکش لرزید نگاهش و از چشم های آشنای عمه ش گرفت و از بغلش خودشو بیرون کشید.روی زمین سرامیکی ویلا کمی خودشو عقب کشید و سر تکون می داد.دنیا از جاش بلند شد و سرپا ایستاد.

حورا سرشو بالا گرفت و با عصبانیت به عمه ش خیره شد افسار عقلشو رها کرد و با صدای بلندی گفت:

-تــو…اینجا چیکار میکنی؟؟کــی تو رو اینجا راه داده؟؟

هلنا-حـــورا جان!

به طرف خواهرش نگاه کرد و با بغض گفت:

-حورا چی هان حورا چی؟؟چی میخوان از جونم دیگه… رو به عمه ش کرد و با صدای لروزنی ادامه داد:

-شوهرت باز چه نقشه ای برام کشیده که سروکله ت بعد از این همه سال تو زندگی من پیدا شده و یاد من افتادی عمــه!!!!

دنیا سرشو بالا گرفت .با چشمهای سرد و بی نفوذ تو چشمهای حورا خیره شد و گفت:

-چیزی ازت نمیخوام..یه پیشنهاد برات دارم تا این قصه ی شراکت برای همیشه تمام بشه!

با بهت و کنجکاوی به صورت جدی دنیا خیره شد.دنیا به سمت مبلمان نشیمن رفت و همونجور ادامه داد:

-بیا بشین تا بیشتر صحبت کنیم!

صحبت؟؟چه صحبتی؟؟؟دیگه در مورد چی میخواستن باهاش صحبت کنن ؟چیزی که نداشت از دست بده فقط سه دنگ یه زمین قدیمی به نامش بود که سالها پیش از طرق عارف اعلام کرده بود که می بخشش به شرطی که دیکه کار به کار زندگیش نداشته باشن که با دردسرهایی که عماد براش درست کرده بود منصرف شده بود و می خواست زمین و از سر لجبازی بفروشه تا امیرارسلان کیان و حرص بده!

از جاش بلند شد هلنا با ترس از حرف نسنجیده ای که مواقع عصبانیت از خواهرش زیاد شنیده بود سرپا شد و مقابلش ایستاد و سعی می کرد آرومش کنه.

دست هلنا رو پس زد و به دنبال دنیا راهی نشیمن شد.دنیا رو مبل تک نفری نشسته بود و پا رو پاش انداخته بود.هنوز غرور و اصالت رفتاری که از آداب تربیتی خانواده ی کیان بود و حفظ کرده بود که ازش زنی مغرور،اصیل،شیک و قابل احترام ساخته بود.

روبروی عمه ش ایستاد و با اخم ظریف و پوزخندی گفت:

–صحبت؟؟شراکت؟؟؟؟قصه؟؟از چی حرف میزنید خانم کیــان؟؟؟

دنیا نفس عمیقی کشید و بی توجه به حالت عصبی حورا با دست بهش تعارف به نشستن کرد.هلنا با تردید نشست و هنوز با استرس و اضطراب به خواهرش نگاه می کرد.دنیا که جدیت حورا رو تو گرفتن پاسخ سوالش دید تکیه شو به مبل داد و با خونسردی ادامه داد:

-آره داستان..داستان اون زمین با مرگ دخترم برای همه ی ما تمام شدست .ارسلان فقط میخواد مطمئن بشه اون زمین دست آدم نااهلی نیوفته بخاطر همین از اونجایی که تو قدرت خرید سه دنگ سهم امیر و نداری با قبول یه شرط من اون سه دنگ و به نامت میکنم.و همه ی زمین به نام تو میشه!

حورا خندیدو خندید بلند بلند تا به قهقه تبدیل شد خودشو رو مبل انداخت و هنوز عصبی و هیستیریک می خندید.دنیا جدی و خونسرد بهش نگاه می کرد مثل کسی که انتظار بدتر از این رفتارو ازش داشته باشه.

هلنا با بغض و ناراحتی از جاش بلند شد و کنار مبل حورا نشست ..

هلنا-حورا خواهش میکنم بس کن!

صدای خنده ش قطع شد و جاش و به اخم غلیظ و نفرت عمیقی داد که با دندونای فشرده و لحن تلخ و گزنده ش همخوانی داشت:

-چرا فکرکردین برام اون زمین مهمه هان؟؟؟چرا بعد از این همه سال نفهمیدید اون زمین لعنتی نحسه، بدشگونه ..همه ی بدبختی های ما از اون زمینه..هنوز دست از سرش بر نمی دارین..من اون زمین و به نام عارف میکنم بقیه ش هم برام مهم نیست هر شرطی هم دارین به عارف بگین

-من قبول نمیکنم

با شنیدن صدای عارف هرسه به عقب برگشتن .قامت بلند و چارشونه ی عارف رو یک دست به دیوار تکیه داده بود و پاشو کمی خم کرده بود و با جدیت به حورا نگاه می کرد.

-عــارف…

-من اون زمین و قبول نمیکنم..من از اون زمین متنفر بودم و هستم پای منو به این جریان باز نکن حورا!

-اما..اما اون زمین ما خانواده ی شماست…حق توهه

-اشتباه نکن اون زمین نصف مال شکیباها و نصف مال کیان هاست حالا هم نصفش مال توئه که باقی مونده ی این خونی و نصف هم به نام پدرمه که دلش میخواد اونجا مال تو باشه

-نمیخوام!!!من از اونجا میترسم هرچی تو زندگیم کشیدم بخاطر اون زمین لعنتی کشیدم…

صدای حورا لرزید و سرشو زیر انداخت.عارف یک قدم نزدیک مبلش شد و گفت:

-فکر میکردم برای اونجا برنامه داشتی

-داشتم آره داشتم اما دیگه با اون کارهایی که اون برادر بی نامو…

باقی حرفش و خورد و معذب و خجالت زده سرشو زیر انداخت .دنیا پوزخند صدا داری زد و گفت:

-راحت باش هرچی میخوای ناسزا بگو …شاید اینطور کمی آروم گرفتی!

مثل ترقه از جاش پرید و با جسارت تو چشمای خالی از هرنوع حس عمه ش خیره شد.

یه روز این چشمها پر از رنگ زندگی و امیدواری بودن و حالا..با خیره شدن توشون احساس سرمازدگی می کرد.

-آروم بگیرم ؟؟؟ههههه شعر میگی عمه جون..من فقط وقتی بمیرم از دست خانواده ی شوهرت آرامش میگیرم!

دنیا بی حوصله دستی تو هوا تکون داد و گفت:

-کاری به این کارا ندارم….مشکلات تو به من ربطی نداره ..فقط این نصیحت و بهت میکنم دخترجون با قبول این پیشنهاد شاید از دردسر هات کمتر شد!

چشمای حورا از شنیدن حرفهای عمه ش گرد شد به آنی رنگ خشم گرفت:

-لازم نکرده برای من تصمیم بگیرید ..حالا که مشکلات من به شما ربطی نداره بهتره کامل پاتونو از زندگی من بکشید بیرون و مثل تمام این سالها فراموش کنید برادرزاده یی به اسم من داشتین…من با اون سه دنگم هرکاری بخوام میکنم..چون حقشو دارم باید تلافی رفتار زشت پسر لوس و بی ادب تون و دربیارم ..

-حورا بهتره نیست در موردش کمی فکر کنی بعد نظرتو بگی!تو که هنوز پیشنهاد زن دایی رو نشنیدی؟؟

-بس کن هلنا هر پیشنهادی باشه مطمئنم تنها چیزی که توش مهم نیست نفع منه..نگاه نفرت انگیزی به دنیا انداخت وادامه داد:این خانواده شناخته شدن تو خودخواهی و پستی!

-بــس کـــن!!

صدای فریاد دنیا تو فضای نشیمن پیچید و لبخندی از سر رضایت بابت عصبانی کردن عمه ی سرد و غریبه ش به لبهاش نشوند مثل خودش سرشو بالا گرفت هرچی نبود اون هم تحت تربیت همین زن بود.

-چرا ناراحت میشید خانم..دروغ که نمیگم اینو حماقت های بچه هاتون نشون میده!

-من یک کلمه از حرفای تورو در مورد عماد باور نمی کنم برام هم مهم نیست که چه بلایی سرت اومده چون اگه بخاطر خانواده ی مادرت و تو نبود الان دختر من زنده بود و داشت واسه آیندش برنامه ریزی میکرد…………

عارف-مـــامـــان!!!

هلنا-زن دایـــی !!!!

هر چهار نفر ساکت شدن و حرفی برای گفتن نداشتن . . .

دنیا تکیه شو به مبل داد و سرشو بین دستاش گرفت و می فشرد.هلنا سرشو رو نشیمن مبل تکیه داد و آروم آروم گریه می کرد.عارف معذب و رنجیده عقب عقب رفت و به دیوار تیکه زد و چشماشو بست.

تنها کسی که شک زده و ناباور سرپا ایستاده بود و سعی می کرد به خودش مسلط بشه حورا بود که با شنیدن بی انصافی عمه ش قلبش از درد فشرده شد یاد گرفته بود حس درون شو پنهان کنه اما نه انقدر زیاد که گلوش از شدت بغض درد بگیره.

سرشو بالا گرفت به سختی نفسی کشید و تمام بغض و حسرت و دلتنگی شو تو صداش ریخت با فریاد گفت:

– نــمیـــذارم همه ی تقصیرارو گردن من و مادرم بندازین …مادر من فقط عاشق شده بود همیـــن!عاشـــق..اگه بقیه از این عشق سواستفاده کردن مقصر منم؟!!

مقصر مادر بیچاره ی جوون مرگم بود؟؟؟چطور به خودتون اجازه میدین مارو متهم کنید!!مثل کاری که تمام این سالها کردین.شما با سکوتتون متهم کردین که عماد لعنتی با تمام توانش حکم اجرا کرد.

کــی به شماها حق میده قضاوت کنید کــی ؟؟مگه شما خدایین ؟؟؟اگه شما دخترتون رو از دست دادین من همه چیزمو از دست دادم بی انصاف ها !!!!خانوادمو ،مادرمو، پدرم و همه چیزم و…چطور به خودتون حق میدین منو مجازات کنید چطور؟؟

با دستش دسته ی مبل و گرفت تا نیفته هیچکس هیچ جوابی برای حرفاش نداشت انقدر همه چیز قاطی شده بود که کسی نمیتونست قضاوت درستی داشته باشه.

دنیا سرشو بالا گرفت با صدای سرمازده ایی که آثاری از کوچکترین حسی توش نبود داد زد:

-نه تو بی جواب گذاشتیش ؟؟ نه تو قصد جونشو نکرده بودی؟؟قصد جون بچه ی منو؟؟؟ نگو گذشت به خرج دادی که اون دختری که بدبختش کردی بدذاتی روح تورو هم نشون میده!

جنگ بغض و تحمل حورا نتیجه ای جز شکست بغضش نداشت اشکاش آروم آروم رو صورتش سرازیر شد :

-نه من گذشت نکردم…چون لیاقت گذشت و نداشتین..من اون زمین و بخشیدم عارف شاهده… من زمین و بخشیدم که دست از سرم بردارین نه اینکه عماد زندگیم و به لجن بکشونه!!

صدای محکم دنیا هم لرزید :

-کشتنش تنها راهی بود که به ذهنت رسید ؟؟میرفتی شکایت میکردی..به عارف میگفتی..نه اینکه بخوای داغ یه بچه ی دیگه مو هم به سینه م بذاری…

صدای حورا به جیغ تبدیل شد عصبی دستاشو رو گوش هاش گذاشت بود و داد میزد:

-مــــن… بخاطر اون لعنتی از دانشگاه اخراج شـــدم !!!از رشـــته ای که عاشقــــش بودم… گفتم اشکال نداره دلش پره طاقت نداره ببینه …کاری کرد ازدواجم بهم بخوره گفتم به درک یکی دیگه … گند زد به آبرو و آیندم دیگه چیکار باید میکردم ؟؟؟…میخواستین همینجوری بگذرم ؟؟؟ یا نه !! بیام در خونتون از شوهرت بخوام وکالت منو قبول بکنه حق منو بگیره!!

دنیا از جاش بلند شد و در جوابش با فریاد گفت:

-نه همین که هولش بدی جلو ماشین یه بدبختی تا کشتنش و تقصیر یکی دیگه بندازی کار درستی بود!!

اینکه سرنوشت یه دختر بدبختی رو مثل خودت به گند بکشونی..میخوای یه اعتراف بکنم برات !!!اون زمین نحس نیست صاحبین اون زمین نحسن!!!

صدای محکم زمین خوردن چیزی همه رو متوجه پشت سرشون کرد.زن لاغر و رنجوری طاقت شنیدن باقی حرفارو نداشت و روی زمین افتاده بود.

بارون شدیدی می بارید .به آسمان تاریک و بارونی از پنجره ی بیمارستان خیره شده بود و غرق افکارش بود دستی رو شونه ش نشست .با بی حوصلگی نگاهی به شخص کنارش کرد.بهادر کنارش ایستاده بود به سمتش چرخید تو صورت مرد با کنجکاوی خیره شد و با اندک امیدی که براش باقی مونده بود منتظر نگاهش می کرد .

نگاه غمگین مرد و خیره به دستای تو هم قفل شدش از بی جوابیش حکایت داشت.آهی کشید و کلافه دستی به پیشونیش کشید و دست چپشو به کمرش زد و پشت به پنجره تکیه داد و نگاهش و بخش خلوت بیمارستان داد.

پرستار های شیفت شب تک و توک گذری می کردن چشماشو بست و سرشو به پنجره تکیه داد.

-اینجا موندنت فایده نداره حورا !!

-…..

-من اینجام بچه هارو هم سپردم خبری شد بهم بگن تو هر ساعتی از شب باشه خبرت میکنم…زیر چشمات گود افتاده بهتر نیست بری خونه استراحتی داشته باشی

-….

-داری خودتو نابود میکنی تو این دو هفته یه لحظه از بیمارستان بیرون نرفتی ..حورا من طاقت ندارم اینجوری رنجور ببینمت !!

چشماشو با طمأنینه باز کرد و به صورت مرد داد.صورت گرد و تپلی داشت .قد زیاد بلندی نداشت و جزو مردای متوسط حساب می شد از جاذبه های زیبایی زیادی برخوردار نبود و نسبت به حورا معمولی به نظر می رسید اما قلب بزرگ و معرفت و مردونگیش بود که حورا رو راضی به ازدواح باهاش کرده بود.

لبخند خسته و غمگینی زد و آروم گفت:

-مرسی به فکرمی اما باید همینجا بمونم تا بهوش بیاد!

مرد نگاهی به اطرافش کرد و با احتیاط دست سرد حورا رو گرفت و روبروش ایستاد و زمزمه کنان گفت:

-دو هفته گذشته حورا… نمیدونم چی تا الان زنده نگهش داشته اما بدون سکته ی قلبی تو این سن و سال خیلی خطرناکه شانس اورده با رسیدگی به موقع رفع شده اما این کمای طولانی فکر نمبکنم نتیجه ی راضی کننده ای داشته باشه.داروها رو بدنش هیچ اثری ندارن .انگار چیزی دست کسی نیست باید خودش بخواد به داروها عکس العمل نشون بده و بیدار بشه…..

دستشو از دستای مرد آزاد کرد وبا بغضی که این مدتها نگهش داشته بود گفت:

-اگه نخواد چی؟؟؟

بهادر سری تکون داد و “نمیدونم” ی گفت .

-تقصیر من شد همش تقصیر من شد…. عمه راست میگه من نحسم ….نحسی من دامن این خانواده رو گرفت… بخاطر من بود این دختر اینجوری شد تقصیر من ….

بهادر دست روی لبش گذاشت و مجبور به سکوتش کرد و با لحن سرزنش کننده ای گفت:

-این حرفا از تو بعیده حورا این خرافات چیه سرهم میکنی؟؟؟اون حورایی که من میشناختم مثل کوه محکم بود و مثل سنگ نفوذ ناپذیر ..این چیه که باعث شده این همه بهم ت بریزه….

صورتش از درد جمع شد با دستاش شقیقه شو فشرد و لحن غمگینی گفت:

-بچز آرزو به هیچ کسی این قدر حس نزدیکی و یکی بودن نداشتم این دختر..این دختر…برام مثل…

-شششششش میدونم!!! میدونم نگرانشی اما نباید این نگرانی ضعیفت کنه …باید امیدوارتر و محکم نگهت داره…همونجور که بودی و هستی!!

-ولی…

-بسه دیگه دختر خوب!این ها همش مال تو بیمارستان بودنته روحیه تو تضعیف کرده …روی منو زمین ننداز و برو خونه ی من یه استراحتی بکن و برگرد.منم اینجام و هر دو ساعت..نه…نه..قول میدم هر یک ساعت یه بار چکش کنم..خوبه!

خواست حرفی بزنه که چهره ی جدی بهادر مانع از هر حرفی شد با لبخند خسته ای دستشو بالا اورد و گفت:

-خب حالا که انقدر خوبی ..سوئیچ ماشینت و هم بده که راحت برم!

بهادر لبخند مردونه ای زد و دست کرد و تو جیبشو سوئیچ ماشینشو کف دست حورا گذاشت و آروم گفت:

-همه ی زندگی من مال توئه اینم روش!

حورا با خجالت سرشو زیر انداخت و با تشکر آرومی به سمت مراقبت های ویژه رفت تا قبل از رفتن دوباره وضعیت نارگل و چک کنه.

***

در خونه ی بهادر و باز کرد و وارد شد یه آپارتمان 150 متری تو یکی از مناطق نزدیک بیمارستان خریده بودن. یادش اومد چقدر موقع خرید این خونه با بهادر سر نزدیک بودنش به بیمارستان جرو بحث داشتن.بهادر میخواست نزدیک بیمارستان باشه تا بتونه مشکلی پیش بیاد خودشو بیمارستان برسونه و حورا نگران از این بود که رفت و آمدهاش به بیمارستان بخاطر نزدیکی زیاد از حد بشه و زندگیشون به مشکل بربخوره.

چراغ هارو روشن کرد لوسترهای خوشکل انتخابیش با اینکه دو سالی از خریدشون میگذشت اما هنوز همون نمای اولیه موقع خریدشون و داشتن چقدر موقع خریدشون وسواس به خرج داده بود و فروشنده رو کلافه کرده بود.

اگه عماد اون آبروریزی رو نکرده بود الان اینجایی که همه ی وسائل و تزئیناتش و با سلیقه ی خودش خریده بود و چیده بود محل زندگیش میشد.با یادآوری عماد چشماشو بست و به در بسته تکیه داد قطره اشکی از چشماش پایین ریخت.

***

تازه دوش گرفته بود و از حموم بیرون اومده بود حوله رو دور خودش سفت کرده بود و موهاشو خشک میکرد.که با صدای زنگ تلفن همراهش به طرف کیفش رفت .تماس قطع شد .گوشی رو نگاه کرد بیشتر از ده تا میس کال و پیامی از عارف داشت.

“ازش خواسته بود باهاش تماس بگیره.”

شماره عارف و گرفت و منتظر برقراری تماس شد.بوق دوم نخورده جواب داد.

-معلوم هست کجایی جواب نمیدی؟؟

-سلام ببخشید خونه ی دوستم بودم اومدم دوش بگیرم و استراحتی کنم.

بعد از چند ثانیه مکث جواب داد:سلام.ببخشید.کار خوبی کردی…جواب ندادی ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه!

زیر لب آروم با خودش گفت:از این بدتر دیگه چی میتونه براش پیش بیاد

-نه خوبم!شماها خوبین!؟

-ما خوبیم هلن نگران تو بود..مامان هم زنگ زد سراغ نارگل و گرفت!

ازشنیدن اسم دنیا ماهیچه هاش ناخودآگاه منقبض شدن و اخمی تو صورتش نشست.

-بهش بگو فعلا هیچی اما اگه بلائی سرش بیاد اولین کسائی که ضرر میبینن اون و خانوادشه

-بسه دیگه حورا از این همه تهدید خسته نشدی..فکرکردی ما دلمون میخواست همچین اتفاقی بیوفته!؟

–نه اما تو میدونستی نارگل بیمار و مریضه بیخود کردی به مادرت گفتی بیاد سروقتمون.

-من نگفتم هلن گفته بود.بهتره با من درست حرف بزنی حورا …

شرمزده از بد حرف زدنش با تنها مردی که همیشه در حقش به بهترین شکل بدون چشم داشت برادری و پدری کرده بود .ببخشید آرومی گفت.

-حورا من از طریق فیس بوک پدر نارگل و پیدا کردم!

-چــی؟؟؟چیکار کردی؟؟

-هنوز کاری نکردم فقط بهش درخواست دوستی دادم.هنوز ادد نشدم

-عارف ..تو..تو…تو که..نمیخوا..

-چرا اتفاقا قصد دارم با خانوادش صحبت کنم و بگم دخترشونو پیدا کردم و قصد ندارم اسمی از تو ببرم..

-ولی..

-ولی بی ولی من برات دعوت نامه میفرستم ..بهتره هیچی زودتر خودتو برسونی اینجا

-عــارف!!

-دیگه چیه؟؟حورا بفهم این دختر بیماره مریضه نیاز به مراقبت داره باید تحت نظرمتخصص باشه ..

-نــه..خواهش میکنم…ندیدی..خودت دیدی چطور التماس میکرد به خانوادش چیزی نگیم!!

-ان مال وقتی بود که نمیدونست تو ..

-باشه قبول هرچی تو بگی اتفاقا الان فهمیده بهتر..بزار بهوش بیاد بعد هرچی خودش خواست باشه؟؟

-به این فکر کردی اگه بهوش نیاد و به زندگی نباتی دچار بشه..ازش این شانس و گرفتیم که با رضایت پدرش به وضعیتش رسیدگی بیشتری بشه..شاید بشه …

-هیچ کاری نمیشه کرد بهادر گفت تا خودش نخواد بهوش بیاد هیچ کاریش نمیشه کرد

-بهادر صابری؟؟

-آره

-فکر نمیکردم دیگه..

-فکر نمیکردی دیگه تو روم نگاه بکنه نه؟!بخاطر اون شیرین کاری برادرت تو عقدمون؟؟نه بهتره بدونی اونقدر مرد بود که باور بکنه اون عماد لعنتی اون صحنه سازی هارو کرده زندگی منو بهم بریزه!

-متاسفم !!!!

-عارف متاسف بودن تو دردی از من درمان نمیکنه …فقط بهم فرصت بده ..بهم فرصت بده همه ی سعی مو برای این دختر بکنم…حس من به این دختر خیلی بیشتراز یه عذاب وجدان لعنتیه..باور کن!!

“بابا من میخوام بخوابم صدای آهنگ حسام نمیذاره”

-صدای هیواست؟؟

-آره

“باشه بابا جان الان میام بزار صحبتم با خاله حورا تمام بشه”

“خاله حوراست ؟؟منم میخوام باهاش حرف بزنم!”

“تو که میخواستی بخوابی دخترم!!!”

-عارف من خسته م بهش بگو بعدا باهاش مفصل صحبت میکنم ..اگه اجازه بدی برم بخوابم!

-برو ببخشید..مراقب خودت باش…خدانگهدار

-خدانگهدار!

دکمه ی قطع تماس و زد و گوشی رو طرف خالی تخت انداخت.

از جاش بلند شد روبروی کمد ایستاد.دست کشید رو درش با خط درب و داغونی نوشته شده بود “حورا”

لبخند غمگینی زد و سرشو به کمد تکیه داد.چشمای بهادر و گرفته بود و مجبورش کرده بود اسمشو رو کاغذ با چشمای بسته بنویسه .خودش هم همین کارو کرده بود و به کمد کناری خط تو هم رفته ی لغات اسم بهادر به چشم می خورد.

قطره اشکی از چشمم افتاد و به روی زمین افتاد .نفس عمیقی کشید و در کمد و باز کرد از خجالت می خواست آب بشه .تمام طبقات دست نخورده ی لباس هاش مثل رو اول چیدمانشون سرجاشون بودن و گل های سرخ پر پر روی هر طبقه نشون از دست نخوردن شون داشت.چقدر بهادر مرد بود و چقدر لطف ومحبت داشت که هنوز لباس هاش تو کمد بودن.

هر مردی بود عکسای مستهجن زنشو روز عقدش رو پرده نمایش بزرگ با مردای مختلف نشون میدادن عوض فیلم دوره ی نامزدیشون تا ابد اسم هیچ زنی رو نمی اورد اما بهادر با قلب بزرگش با تمام مخالفت های خانوادش که بخاطر آبروی رفته شون از حورا” که از اول هم بخاطر کس و کار نداشتن و نامعلوم بودن زندگیش رضایت قلبی نداشتن”، عصبانی و ناراحت بودن حاضر به شنیدن همه ی حرفای حورا شد و با بزرگواری بخشیده بودش.

بغضش شکست و روی زمین روبروی کمد روی دو زانو زمین نشست و بغض دو هفته شو خالی کرد.

لباسی برداشت و پوشید رو تخت دراز کشید و چشماشو بست.تو درست بودن کارش شک داشت بالاخره کنجکاوی پیروز شد و از جاش بلند شد و به طرف کیفش رفت و پابند آرزو و برداشت و تو دستش گرفت و با تمرکز رو آرزو چشماشو بست و سعی کرد بخوابه.

با حس ویبره از خواب بیدار شد.تو اتاق خواب بهادر خواب بود و هوا روشن شده بود .با کرختی دست دراز کرد و گوشی رو جواب داد:

-بله و خمیازه ای کشید

-الو حورا بیداری عزیزم!!؟

-بیدارم..

-ببین یه چیزی شده!

با سرعت تو جاش نشست و با استرس پرسید :

-چی شده چرا زودتر خبرم نکردی؟

-آروم آرومتر …چیزی نشده یعنی هرچی بوده دیگه گذشته نگران بعدشم…

-حرف بزن بهادر دارم سکته میکنم نارگل حالش بد شده؟؟؟چی شده ترو خدا راستشو بگو!!

-نه نه نه در مورد دوستت نیست تغییری نکرده موضوع چیز دیگه ایه!!

نفسی از سر آسودگی کشید گرچه حال الان نارگل چیزی نبوبد که بخواد اما همین که امیدی به بهبودش می رفت جای شکر داشت.

-چه مشکلی پیش اومده؟

-از طرف تهران یه سری بازرس اومده بودن رسیدگی بیماران رسیدن به نارگل ..از من پرسیدن چرا این بیمار اسم و نام و نشون نداره من نمیدونستم چی باید بگم

-چیکار کردی بهادر!؟

-تنها اسمی که بخاطرم رسید و گفتم

-اسم من؟؟

-نه اسم خواهر زادت

-چــی؟؟؟؟هیوارو؟؟؟چر ا؟؟

-نمیدونم بخدار نمیدونم یهو هنگ کرده بودم گفتم خواهر زاده ی یکی از دوستامی و هنوز فرصت نکردیم مشخصاتشو وارد سیستم کنیم

-باور کردن؟؟

-فکر کنم آره ولی خب فکر کنم تا الان اسم خواهر زادت وارد سیستم شده باشه

چند دقیقه فکر کرد و چیز خاصی به ذهنش نرسید .به بهادر که اسمشو صدا می کرد و جواب میخواست گفت:

-ببین اسم هیوا و حسام تو هیچ سیستمی برده نشده چون اونا خارج از ایران بدنیا اومدن و تابحال ایران نیومدن اما بازهم با عارف صحبت میکنم شاید این یکی بودن فامیل ها مشکلی پیش بیاره

-متاسفم حورا جان!

-نه عزیزم مقصر منم که پای تورو به این قضیه باز کردم باعث شدم کار غیرقانونی بکنی ببخشید

-من حاضرم بخاطر تو همه کاری بکنم ….

-میدونم خوبی تو ثابت شدست بهادر .بجزعارف تو دومین مردی هستی که همیشه برام قابل احترام و عزیز خواهد بود.

بهادر آهی تو گوشی کشید و سکوت کرد.قبل از اینکه سکوت زیاد طولانی بشه با گفتن “کاری نداری من یه چیزی بخورم راه بیوفتم بیام بیمارستان” خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد.

بعد از چند دقیقه فکر کردن شماره عارف و گرفت و براش توضیح داد بعد از گرفتن تایید عارف صبحانه سرپایی خورد و لباس پوشید و از خونه خارج شد.

***

تو پارکینگ بیمارستان بهادر با کت و شلوار ایستاده بود و منتظرش بود با زدن بوقی ترسوندش بهادر لبخندی زد و نزدیک تر شد . خاموش کرد و از ماشین پیاده شد.سوئیچ و یه طرف بهادر گرفت :

-از قیافه ت خستگی می باره میخوای برسونمت تا خونه!؟

بهادر با خستگی دستی به پیشونیش کشید وبا لبخند خسته ایی گفت:

-من به این خستگی ها عادت دارم.مهم اینه که میرم خونه جای دیشب تو میخوابم حسابی خستگیم در میره…

حورا لبخندی شرمزده زد و سرشو زیر انداخت و سوئیچ ماشین و رو کاپوت ماشین گذاشت و بدون اینکه منتظر جوابی از بهادر بشه با خداحافظ آرومی به سمت بیمارستان رفت.حتی تا چند دقیقه بعد هنوز قلبش میزد.

در آسانسور تو بخش مراقبت های ویژه باز شد مسیر همیشگی و طی کرد و پشت پنچره ی شیشه ای که ازش متنفر بود و دو هفته ی گذشته رو پشتش به تماشای اندام لاغر و بی جون نارگل که با رنگ و روی پریده رو تخت دراز کشید بود و دنیایی سیم و تجهیزات پزشکی دور شو گرفته بودن سر کرده بود ایستاد.دستش و رو شیشه گذاشت و زیر لب باهاش حرف می زد.

-ببخشید دوست خوبی نبودم منو ببخش!!منو ببخش تو لااقل منو ببخش!!

قطره اشکی از گونه ش چکید .پشتشو به پنجره ی شیشه ای کرد و به سمت ایستگاه پرستاری رفت بعد از پرسیدن حالش رو صندلی روبروی پنجره نشست و سرشو بین دستاش گرفت و با خودش فکر کرد .

ای کاش یه کسی بود که میتونست کمکش کنه که بهش بگه چیکار بکنه که کار درست چیه!!!یه نفر که بدون سرزنش و آزار روحی کمکش کنه از پس مشکلش بربیاد.به حرفای عارف فکر کرد اگه واقعا به هوش نیاد چی؟؟

نارگل منو ببخش که بد کردم بهت منو ببخش!!منو ببخش!!

سرشو به دیوار تکیه داد .صدای جیغ و گریه ها و التماس های زنی بلند شد انگار عزیزشو از دست داده بود جلوتر رفت و نظاره گر شد .

ظاهرا دختر جوونی تو تصادف جونشو از دست داده بود.پدر دختر چه غریبانه گریه می کرد و سر به دیوار میکوفت.مادرش حتی جیغ و گریه هاش هم آرومش نمیکرد انگار میخواست دنیا رو خبردار کنه تا شریک غم و سوز سینه ش باشن.به پدر نگاه دقیق تری کرد.

یعنی پدر خوبی برای دخترش بوده؟؟؟یا مثل پدرنارگل دخترش و تنها گذاشته؟؟؟به پدر خودش فکر کرد به وقتی که ازش خواسته بود جدا از مادرش بین خانواده ی عمه ش بمونه و خانواده رو حفظ کنه تا هرگز از خانواده طرد نشه.

کارش خودخواهی محض بود حورا رو پیش خانواده خواهرش گذاشت تا مانع از طردش بشن و تنها سالی چندبار حق دیدن تنها دخترش حقش شد.

به پدرش فکر کرد ازش متنفر بود؟؟؟نبود؟؟؟

با تمام خودخواهی های که به جبر در حقش کرده بود اما اعتراف می کرد که دلش میخواست پدرش زنده بود و مثل همه ی شبهایی که پای درد و دلهاش می نشست و ازش راهکار برای تحمل کرد جو سخت خانواده ی عمه شو می گرفت باز هم می بود تا بهش میگفت “شک نداره دختر باهوشش بهترین تصمیم هارو میگیره و مثل همیشه رو سفیدش میکنه”

با تمام سختی هایی که بخاطر تصمیم پدرش کشیده بود اما هنوز و همیشه به وجودش احتیاج داشت.این نیاز دخترونه ش بود که به سمت پدرش می کشوندش.

سرجاش برگشت قبل از نشستن رو صندلی چشمش به نارگل افتاد.شک نداشت نارگل هم مثل خودش به پدرش همیشه احتیاج داشت.پدر تکیه گاه تصمیم های مهم هر دختریه ..چه تصمیمی مهمتر زندگی نارگل!!!

نشست و به دیوار تکیه داد چشماشو بست.

صدای جیغ های زن به مویه تبدیل شده بود چند نفر اومدن و گریه کنان بردنش.

پدرش مقصر عمه ش چی؟؟دخترعمه هاش چی؟؟همه ی کسائی که دوسش داشتن چی؟؟خودخواهی محض نبود که نارگل و تو این شریطی که با مرگ دست و پنجه نرم میکنه دور از خانواش نگه داره شاید اینم تنها شانسی باشه که اونا بخوان مثل خودش ازش تقاضای بخشش بکنن.

عارف راست میگفت.باید بهش میگفت که با تصمصمش موافقه.

دست کرد تو چیبش کرد و پابند آرزو و جلو چشمش گرفت.ماه و ستاره هاش ازش آویزون شده بود و جلو چشمم برق میزدن.

زیر لب زمزمه کرد:

آخ آرزو ای تو هم کاش فرصتی برای بخشش همه ی ما تو هم کنار میگذاشتی………

پابند و تو دستش محکم تر گرفت و سعی کرد این بار با تمرکز بیشتری روی ارتباط برقرار کردن با آرزو بکنه.

صدای قدم های تند و شتابزده یی از خواب بیدارش کرد ساعتشو نگاه کرد نزدیک دو بعد از ظهر بود.خمیازه ای کشید و پابند و تو کیفش گذاشت و به قصد رستوران چند کوچه پایین تراز بیمارستان خارج شد .

سرجمع یک ساعتی رفت و برگشتش طول کشید به محض برگشتش یه پرستار با عجله جلوش و گرفت و با گفتن “دکتر کارتون داره” استرس شدیدی بهش تزریق کرد باقی مسیرو تا اتاق دکتر و دوید.به محض باز کردن در با دیدن یه بیمار تو اتاق خجالت زده با عذرخواهی در و بست و با استرس و اضطراب پشت در اتاق دور خودش می چرخید.

بعد از چند دقیقه ای بیمار خارج شد و با عجله داخل اتاق شد.دکتر با دیدنش لبخندی زد و پشت میزش نشست.

-دکتر چی شده ؟؟

-نمیخواین بنشینین خانم شکیبا؟؟

جلو رفت و با پریشونی و استرسی که داشت خفه ش میکرد منتظر به دکتر خیره شد.دکتر عینک شو از صورتش برداشت و رو میزش گذاشت و شروع به صحبت کرد:

-بیمارتون شنیدم خواهر زادتون هستن درسته؟؟

مستاصل سری تکون داد و منتظر باقی صحبت های دکتر شد.

دو طول این دوهفته منتظر عکس العملی مبنی بر بهبودش بودم اما سطح هوشیاریش تو سطح پایینی قرار داره اینجور حالتها عموما تو بیمارهایی پیش میاد که ضربه یی چیزی به سرشون خورده باشه.اما اینکه بیمار شما داره سعی میکنه خودش با خودش بجنگه و بهوش نیاد واقعا منو گیج کرده..رک میگم خدمتتون خانم شکیبا بیمار شما نمیخواد بهوش بیاد و این تغییر نکردن اوضاعش براش خوب که نیست خطرناک هم خواهد بود چون ممکنه وارد زندگی نباتی بشن که دیگه هیچ کاریشون نمیشه کرد

-نظر شما چیه دکتر؟؟؟ خواهش میکنم!!چی براش میشه کرد جراحی خاصی ،داروی خاصی پزشک خاصی ،درمان خاصی هرچی باشه من …من…من…کم نمیذارم فقط خوب بشه

دکتر نفس عمیقی کشید و با گفتن “ببینید خانم محترم” رشته ی کلام و دست گرفت:

-بیمار شما هیچ عکس العملی نشون نمیده نمیدونم اینو چجور باید براتون توضیح بدم .اگه با واکنش نشون دادن به داروها سطح هوشیاریشون کمی بالا بیاد به شخصه میگم درمان های بسیاری واسشون هست که کمکشون میکنه مثل روز اول بشن..اما..الان..من هیچی ندارم بگم..من یه وظیفه ای به عهده م از طرف بیمارستان هست که بهتون توضیح بدم اگه با بیدار نشدنش کنار اومدین قبل از اینکه حالش بدتر بشه ازتون درخواست دارم رضایت نامه ی پیوند اعضاشو امضا کنید تا شاید..

آنچنان وحشت زده از جاش بلند شد که صندلی از پشت زمین افتاد با خشم تو چشم های دکتر خیره شد و بدون جواب دادن از اتاقش زد بیرون و به سمت بخش مراقبت های ویژه و پنجره یی که نسبت به صبح حس می کرد دوسش داره نزدیک شد و ایستاد….

**

صدای پرستار حواسشو از نارگل گرفت و به صورت سفید و تپل مپلی پرستار داد .

-خانم خسته شدین سرپا داشتم نگاهتون میکردم سه ساعتی میشه که سرپا ایستادین.اگه خبری بشه ما اینجا هستیم شما بهتره کمی بشینید.

نگاهی به ساعتش کرد شش بعد از ظهر بود.سری برای پرستار تکون داد و با خستگی خودشو رو صندلی پرت کرد و دست تو جیبش کرد و زیرلب گفت:

-تو بهم بگو چیکار کنم آرزو خواهش میکنم تو بگو!!چرا به خوابم نمی آی؟؟؟؟

**

دستی به صورتش کشیده شد چشماشو آروم باز کرد تصویر بهادر با لباس سفید پزشکی جلو چشمش نقش بست.رو پا روبروی صندلیش نشسته بود و با نگرانی نگاهش می کرد.

با دیدن چشم های بهادر بغض کرد و آروم آروم بی مقدمه گفت:

-هیچکس دیگه دوستم نداره ..نه آرزو که به خوابم بیاد !نه عمه !نه نارگل که بخاطرم چشماشو باز کنه..هیچ کس… میخوام به پدرش بگم بیان اینجا شاید بیدار بشه..میرم ….میرم ….به دست و پای آرش میفتم بیاد شاید بخاطر اون بیدار بشه ….نمیذارم بهادر….میخوان تیکه تیکه ش کنن بهادر من نمیذارم…. نمیذارم…

بهادر نزدیک تر شد و بغش کرد.سرشو رو شونه ی بهادر گذاشت و آروم آروم گریه کرد.

**

صدای پیجیر بهادر بلند شد .سرشو بلند کرد و خودشو عقب کشید.پرستار صبحی به دیوار تکیه داده و به حسرت نگاهشون میکرد.وقتی متوجه حورا شد سرشو زیر انداخت و تو یکی ازاتاق ها پنهان شد.

-من و ببخش حورا باید برم!

-اشکال نداره برو ببخشید…

بهارد لبخندی زد و با دست رد اشک و تو صورت حورا دنبال کرد و گفت:

-اگه این گریه ها بخاطر این بود که فکر میکردی کسی دوست نداره برات متاسفم چون به اندازه ی جونم خیلی بیشتر من دوست دارم…

-سرش و به طرفی متمایل کرد حرف بهادر و بی جواب گذاشت.بهادر بعد از این پا و اون پایی که کرد ازش فاصله گرفت و ازش دور شد.

به مسیر رفتنش خیره شد .نگاهش به ایستگاه پرستاری رسید انگار بجز خودش کس دیگه ای قدم های محکم و استوار بهادر و زیر نظر داشت.

از جاش بلند شد نزدیک استگاه پرستاری ایستاد .پرستار دیگه تو صورتش نگاه نمی کرد و خودش و مشغول کارهاش نشون میداد.

با بغض و صدای لرزونی خطاب بهش گفت:

-من دارم میرم بیرون خانم میشه مشکلی پیش اومد صدام کنید تو محوطه م .دارم اینجا خفه می شم

پرستار سرشو بالا اورد و با دیدن چشمای غمگین و به اشک نشسته ی حورا لبخند متزلزلی زد و سری تکون داد.

هوای بیرون سرد بود اما نه سرد تر از روزگارش نفس عمیقی کشید بازدمش به بخار تبدیل شد و جلو چشمش تو هوا پراکنده شد.

هوا رو به تاریکی میرفت.رو نیمکت سردی نشست …حس سرماش چند برابر شد.با خودش فکر کرد شب چندمی بود که نارگل با لجبازی تو جاش خوابیده بود و قصد بیدار شدن نداشت؟؟؟

بی طاقت از جاش بلند شد و کیفش و ازکنار نیمکت برداشت کیفشو دنبال یه نخ آرامش میگشت که چشمش به زنجیر نارگل خورد گردنبندی که حالا میدونست تنها یادگار مادرش بوده و براش عزیز…

هرچی گشت فندکی پیدا نکرد عصبی وسایل و تو کیفش پرت کرد و به طرف مراقب های ویژه رفت…

پرستار ایستاده بود با دکتر صحبت می کرد دکتر با دیدش لبخند زد و سری تکون داد.از کنارشون رد میشد که دکتر با گفتن “چند لحظه خانم شکیبا” سر راهش و گرفت:

-خانم من واقعا به خاطر صبح متاسفم بد در مورد اون جریان حرف زدم عذرخواهی میکنم

-نیازی به عذرخواهی نیست هرجور می گفتین من طاقت شنیدنشو نداشتم

-میدونم اما دکتر صابری خیلی ناراحت شدن که نامزدشونو ناراحت کردم

خشکش زد..نامزد بهادر؟؟تو جلد حورای سرد و غیرقابل نفوذ رفت و به طرف دکتر برگشت رو به دکتر که با کنجکاوی و پرستار که سرشو زیر انداخته بود گفت:

-اشتباه به عرضتون رسوندن ما دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم..لطفا دیکه ازاین لفظ استفاده نکنید

-ولی..

بی حوصله دستشو تو هوا به علامت بسه تکون داد و رو به پرستار گفت:

-میشه برم داخل؟؟خواهش میکنم میخوام نزدیکش باهاش حرف زنم

پرستار نگاهی به دکتر که به برگ چغندری حورا حسابش نکرده بود کرد و بعد از تاییدی که دکتر با سرش نشون داد گفت:

-چند دقیقه کوتاه اشکال نداره..بیاین کمکتون کنم لباس بپوشید.

با گفتن “ممنون” دنبال پرستار راه افتاد.

***

-از من دلت شکست؟؟چون دروغ گفته بودم؟؟؟چون ریاکاری کرده بودم؟؟چون پنهان کاری کرده بودم؟؟

ولی من که همه شو راست گفتم نارگل جان همه شو…. اسممو ،رسممو همه چیز و….. فقط اونجاهایی رو که باید میگفتم نگفتم…چون ضعیف شده بودی چون مریض بودی..چون شکسته بودی نخواستم خوردت کنم نخواستم دلت وبیشتر خون کنم.منو ببخش!

صداش لرزید به سختی ادامه داد:

-وقتی اون تصادف لعنتی رو از دور دیدم فهمیدم چه غلطی کردم وقتی قیافه ی بهت زده و بچه سالت و پشت فرمون دیدم… وقتی مردم جمع شدن…. وقتی شلوغ شد…. وقتی دیگه دیر شده بود…. فهمیدم راهش این نبود….خواستم طلسم نفرت این خانواده رو بشکنم که بدتر شد.که تورو هم حلقه ی این بد شگونی کردم….

اشک هاش رو صورتش روون شد و با صدای گریه یی بریده بریده سعی می کرد ادامه بده:

-منو ببخش منو ببخش که تو ای سی یو با دیدن آرش شوک زده شدی و من نمیتونستم جلو بیام و مانع زمین خوردنت بشم….منو ببخش تو دادگاه یه لحظه گریه ت بند نمی اومد و شجاعت اینکه نزدیکت بشم حتی بهت یه برگ دستمال کاغذی تعارف کنم و نداشتم… منو ببخش عزیزم… منو ببخش بخاطر یک روز زندانی کشیدنت بخاطر کاری که مقصر اصلیش من بودم … منو ببخش بخاطر ترس هات،بخاطر گریه هات،بغض هات ،دل آشوبه هات منو ببخش عزیزم منو ببخش…

با دستای لرزونش دست سرد نارگل و تو دستش گرفت و ادامه داد:

وقتی دیدمت موندگار خونه ی آرش شدی از تعجب داشتم دیوونه میشدم ….وقتی از زیر زبون نگهبانی کشیدم و گفتن خواهرشی شک داشتم که بعنوان یه خواهر خانوادت پذیرفته باشن اونجا باشی اما..منو ببخش که نظاره گر بد رقم خوردن زندگیت شدم و سکوت کردم…

آروم رو دستش خم شد قطره اشکی رو دست نارگل چکید پشت دستشو بوسید سرشو بالا گرفت و خیره شد به صورت زن جوون و بی رنگ و رویی که ماسکی رو صورتش بود زیر چشماش گود افتاده بود و تیره شده بود و لب هیایی که تیره و کبود رنگ شده بودن و از گلوش لوله ی تغذیه رد شده بود وبین دنیایی سیم و تجهیزات پزشکی روی ملافه ی سفید رنگ بیمارستان ظاهر آدم رو به موتی رو داشت که امید به برگشتش نبود و با گریه ادامه داد:

-حق داشتی اونقدر بزنی منو تا بمیرم… سرم داد بکشی تا گوش هام کر بشه منی که هرشب هرشب گریه هات و شنیدم و زودتر نگفتم و سکوت کردم… میخواستی بشکنی هرچیزی رو که دلت میخواد خورد کنی هر کاری حق داشتی با من بکنی تا جبران این بی انصافیم بشه اما نه اینجوری رو تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم کنی….

– نارگل دارم خورد می شم ونفسم بالا نمی آد از بغض از تنهایی…. کسی روهم ندارم بهش پناه ببرم که حرفامو بگم…تو عمه و دختر عمه هاتو داشتی من تا همین چندسال پیش حتی همین خواهر ناتنی رو هم نداشتم….نارگل تنهای تنهای بودم..نمیدونی چی بهم گذشت اما دم نزدم..بی گناه مجازات شدم با تنهایی اما شکایتی نکردم.پدرم یادم داده بود گله هامو تو دلم نگه دارم…

نشد…خواستم نشد..نذاشتن..نذاشتن نارگل نذاشتن ..من تو عمرم حتی آزارم به مورچه هم نرسیده بود …گله هام بغض هام مثل آتیش زیر خاکستر گر گرفتن و عقلم زایل شد یه لحظه نفرت جلو چشمم و گرفت آخ خدا منو ببخشه ..آخ خدا منو ببخشه …که فقط خودش میدونه چه بلایی سرم اومد اون… اون… میدونه دیوونه شده بودم وگرنه من و چه به آدم کشی منو چه به …چه به …..

سرشو نزدیک سر نارگل کنار گوشش برد و زجه زد :

-صدام و میشنوی؟؟میدونم میشنوی؟؟؟منو ببخش… منو ببخش… من و با رفتنت مجازات نکن .. لااقل تو بهم فرصت دفاع کردن بده!!!

سرشو رو بالشت کنار سر نارگل رو تخت گذاشت و آروم آروم و بی صدا گریه کرد.

-خانم باید برید بیرون خواهش میکنم بیشتر از این برای ما مسئولیت داره.

سرشو بلند کرد با کف دستاش صورتشو پوشوند و اشکاش و پاک کرد و از روی صندلی پلاستیکی سفید رنگ بیمارستان بلند شد و به سمت خروجی راه افتاد پرستار بعد از چک کردن سرم و مانیتورینگ وضعیت قلبیش پشت سر حورا از اتاق خارج میشد .دستش و به در گرفت و ایستاد و نگاه ناامیدی به تن دراز کش روی تخت نارگل داد دست پرستار رو شونه ش فشاری داد تا سریعتر خارج بشه لحظه ی آخر به طرف پرستار برگشت و با شک و اضطراب گفت:

-خانم ببخشید میشه من یه چیزی بندازم گردنش؟؟

پرستار اخم ظریفی کرد و با گفتن “نه خانم مقرراته نباید وسیله یی همراه بیمار باشه.”جواب حرفشو داد.

-ترو خدا این گردنبند براش مهم بوده تنها چیزی که از مادرش داره

-خانم شما راضی میشی من توبیخ بشم؟؟

-نه ولی..

-نه؟؟پس بفرمائید خواهش می کنم وقت منو نگیرید

-کی می فهمه خواهش میکنم

-به فرض منم قبول کردم ..پرستار شیفت صبح چکش کرد دیدش چی؟؟

-خب بیاین اینو میبندم به پاش خواهش می کنم

-خانم انگار شما باید یه چیزی بهش آویزون کنی ها؟؟؟مگه ضریحه اون بنده خدا..ممکنه نویزی تو سیستم ها پیش بیاره.

-نه نقره خالصه . فردا دیدین مشکلی بود خودتون بازش کنید..التماستون میکنم این پابند و این گردنبند همیشه باهاش بودن …بعدش هم به پاشه کی میبینه؟؟؟

پرستار که تا حدودی قانع شده بود گفت:

-از دست شما ..اگه وضعیت بیمارتون اورژانسی نبود قبول نمیکردم اینجا قانون داره…دلم میسوزه میبینمش جوون افتاده بی جون روی تخت بیمارستان!

سرشو به دیوار تکیه داده بود و با بغض و ناراحتی صحنه ی بستن پابند و به پای نارگل توسط پرستار تماشا می کرد.

-اینجایی؟؟ تموم بیمارستان و دنبالت گشتم

با شنیدن صدای بهادر به عقب برگشت روبروش ایستاد پرستار هم با هول و عجله ملافه رو پای نارگل انداخت و با گفتن ببخشیدی از کنارشون گذشت.بهادر درو پشت سر پرستار بست و غر غر کنان زیر لب گفت:

-معلوم نیست چشه منو میبینه رم میکنه.نگا در و همینطور باز گذاشت و رفت حتما وظیفه ی منه باید ببندمش

حورا لبخندش و خورد و با گفتن “ببندی هم چیزی ازت کم نمیشه” به طرف صندلی های راهرو رفت و نشست.

بهادر هنوز از رفتار پرستار اخم رو صورتش بود کنارش نشست پاهاشو کشید و سرشو تکیه داد به دیوار چشماشو بست.

-به خاطر صبح متاسفم بهادر من این روزها زیاد تمرکز رو کارهام ندارم.

-درک میکنم.با اینکه دوستت دارم ولی هرگز کاری رو که کردی و تایید نمیکنم و این عذاب الانتو هم نمیتونم تحمل کنم .

-میدونم خودم هم هرگز خودمو به خاطر اون خریت محض نمیبخشم …….نه منظورم این بود که با رفتار صبحم رو درموردمون بد فکر نکن

-حورا تو نامزد منی کجاش از نظر تو ایراد داره؟؟

خواست جواب بده گوشیش زنگ خورد با ببخشیدی از جاش بلند شد وجواب داد و پشت پنجره نظاره گر نارگل شد.

مثل همیشه سکوت بود و سکوت..مزاحمی چندین و چند ساله ش که با هربار خط عوض کردنش زنگ میزد و سکوت می کرد.اوایل خیلی عصبیش می کرد ولی بعدها بهش عادت کرد بود وهمراهیش می کرد یه جورایی با آرامش فرد پشت خط آرامش میگرفت.

-گاهی وقتها به سکوتت حسودیم میشه…کاش من هم مثل شما انقدر محکم و صبور بودم…

-……..

دستی به تصویرش رو شیشه کشید و ادامه داد:

-زندگیم ریخته بهم..از همه جا رونده شدم…کسی رو ندارم بهش پناه ببرم..بعد با یه تماس یه آدم ناشناس حس میکنم هنوز جای امیدواری هست…هنوز نمیخواین بگین شما کی هستین؟؟؟

-………

-چرا هیچی نمیگین؟؟چرا انقدر سکوت میکنید؟؟من از سکوت شما خسته شدم چرا پس…

“دکتر منوچهر یزدی به بخش اورژانس”

-صدارو میشنوی؟؟؟اینجا بیمارستانه..حال من خوبه اما برای دوستم دعا کنید…تنها کسیه که برام باقی مونده…

صدای بوق ممتد تو گوشی پیچید.سرشو به شیشه تکیه داد و چشماشو بست.خیلی خسته بود خیلی اونقدر که جز آرامش مطلق به هیچ چیز دیگه ای نمیخواست فکر کنه.

-با من نمیخوای بیای خونه؟؟

-نه بهادر من بهتره همینجا بمونم

-عزیز من موندنت که فایده ای نداره فقط خودت و عذاب میدی!!

-میدونم بزار بمونم اینجوری دلم قرص تره..تو برو خیلی خسته ای..بچه یدوستت که جاش اومدی چی بود؟؟

بهادر سرحال خندید و گفت:پدر صلواتی پسر بود تخس و شر بیمارستان و گذشاته بود تو سرش

حورا لبخنید زد و گفت:زنده باشه اسمشو چی گذاشتن؟؟

-نمیدونم فکر کنم عماد اگه اشتباه نکنم.

اخمای حورا تو هم رفت دستاشو تو جیبش کرد و با لبخند مصنوعی سری تکون داد و به گفتن “اسم قشنگیه “اکتفا کرد.

-خب پس مطمئن من برم دیگه نه؟؟

-آره برو بسلامت خسته هم نباشی

-با تو باشم خسته نیستم.خبری شد بهم زنگ بزن میدونی که ما پزشک ها آن کالیم ..

-باشه مرسی ..شب بخیر

بهادر دستی تکون داد و به طرف آسانسور رفت.

با گوشیش خواست شماره عارف و بگیره پشیمون شد.پیامی فرستاد و نفس راحتی کشید.بالاخره باید یه کار درست انجام میداد.

با صدای گریه ی بلندی چشماش و باز کرد.همه جا تاریک بود و چشماش جایی رو نمی دید صدای گریه رو اعصابش چنگ می کشید گوش هاشو با دستاش گرفت و داد زد:

-بســـه !! گریه نکن !!ساکت شو گریه نکن!!

صدای گریه قطع شد نور سفید رنگی چشمش و زد .از شدت نور دست جلو چشماش گرفت .دوباره همه جا تاریک شد.حس کرد زیرش سرد شد دست کشید به زمین زیر پاش جنس خاک و حس کرد.مشتش و پر از خاک کرد و دوباره دستاش و خالی کرد.

صدای خش خش شنید به سرعت تو خودش جمع شد و با دستاش پاهاشو بغل کرد و تو تاریکی مطلق دنبال اثری از صدایی که میشنید میگشت.با صدای لرزون و مستاصلی پرسید:

-کی اونجاست؟؟؟؟

صدا نزدیک و نزدک تر شد و ترسش لحظه به لحظه بیشتر میشد.تمام ترس و وحشتش و تو صداش ریخت وجیغ زد:

-دست از سرم بردارین من شوهر دارم.تورو خدا کاری با من نداشته باشین….بــابـا….مـامـان!

صدای خش خش ساکت شد.چشماشو بسته بود و زیر لب مامان باباشو صدا میکرد.بیشتر از هروقت دیگه ای احتیاج بهشون داشت.

دستی رو شونه ش نشست با وحشت به صاحب دست زل زد.زن سفید پوشی با لبخند و موهای باز طلایی رنگ کنارش با لبخندی نشسته بود و نگاهش میکرد.تو چشمای زن خیره شد چقدر این چشمها آشنا بود .

زن نگاهش و ازش گرفت و به پشت سرش داد.مسیر نگاه زن و دنبال کرد و به درخت بید مجنونی که دو نفر زیرش بودن رسید با دقت بیشتری نگاه کرد.یه مرد و یه زن بودن برگشت تا از زن بپرسه جریان چیه کسی رو پشت سرش ندید با تعجب اطرافش و نگاه کرد هیچ اثری از کسی نبود.به جای قبل نگاه کرد زن روی زمین افتاده بود و مرد رو سینه ش دست گذاشته بود و سعی می کرد به نظر می رسید میخواد احیاش کنه.

با کنجکاوی از جاش بلند شد و آروم آروم بعد با استرس دوید سمتشون از دور داد زد:

-آقا چی شده؟؟

مرد توجهی نشون نمی داد و با حرارت و التماس زن می کرد:

-آرزو تروقرآن تنهام نزار آرزو ..پاشو عشقم پاشو گ.. خوردم ….پاشو زندگیم پاشو ….گور بابا همه میخواستم همه چی رو بگم با خودم ببرمت ..پاشو ..خــدا… خـــدا… خـــدا …تو یه کاری بکن..خدا..خدا…خدا…کـــمک..ی کـــی کمک کنـــه

-آقا اگه تلفن دارین بدین من زنگ بزنم اورژانس ….

مرد بی توجه سرشو هرچند ثانیه یه بار سرش رو سینه زن میذاشت تا صدایی بشنوه هربار با ناامید سربلند می کرد و التماس می کرد.

-آقا صدای منو میشنوین من میخوام کمکتون کنم ..خواهش میکنم!

رو زمین کنار زن زانو زد سرشو به طرف خودش برگردوند از دیدن چیزی که مقابلش میدید جا خورد.تعادلشو از دست داد و به عقب متمایل شد و نشست.

این که همون زن بود؟؟؟چرا لباس سفید پوشیده بود؟؟؟؟چقدر چشماش آشنا بود؟؟کجا دیده بودش؟؟؟

انگار یواش یواش چراغ های خاموش ذهنش روشن می شدن و مجهولات براش حل میشد.این زن اگه همون زن سفید پوش چند لحظه پیش بود!!پس همون بود که اون بار تو خیابون دیده بودش؟؟؟؟اگه مرده بود …پس خودش هم…

-آقا ببخشید….آقآ !! دستشو بلند کرد رو شونه ی مرد بزنه که دستش از بدن مرد رد شد.جیغی کشید و دستشو عقب کشید.

مرد هنوز بی طاقت و بی قرار التماس می کرد و کمک صدا میکرد.

دوباره دست به زن زد و با احتیاط دست بلند کرد به دست مرد که رو سینه ی زن در حال احیای قلبی زن بود زد دستش رد شد.

یعنی چی؟؟؟مرده بود؟؟؟از تصور مردن جیغ خفه ای کشید و با دستش جلو دهنش و گرفت.

-آرزو همه چیزم ..همه کسم..بلند شو عزیزم بلند شو بلند شو فوآدت و تنها نذار…آرزو ….

آرزو گفتن لرزونش اشک به چشمای نارگل اورد .

-آقا شما منو نمیبینین؟؟؟

صدای دوون دوون دویدن کسی به اون سمت می اومد .قامت مرد قد بلند و چارشونه یی که اثرات درگیری از لباسهای پاره و لب خونین و صورت ورم کرده و کبودش معلوم بود جلو چشمش تمام قد ایستاد.

با دیدن صحنه ی مقابلش سرجاش خشکش زد و با ناباوری و بهت به صحنه ی مقابلش زل زد.

مرد رو زمین متوجه مرد شد چند قدم رو زانو به سمت مرد برداشت و گریه کنون زجه زد:

-دایی ترو جان عزیزت یه کاری بکن..چشماشو باز نمیکنه !!

مرد سرپا تکونی خورد از شدت بهت با زانو زمین خورد.دستاش کنارش افتاده بود و رنگش به شدت پریده بود انگار که جون از تنش رفته بود.

مرد گریون دوباره بالای سر زن نشست و سرشو بغل کرد و گریه می کرد.

-چشمات و باز کن زندگیم پاشو عمرم پاشو !!

نارگل نگاهی به مرد ناباور کرد طاقت گریه کردن مرد ونداشت از جاش بلند شد و به طرف مرد دوم رفت دستشو با احتیاط جلو برد و رو شونه ی مرد گذاشت.مرد تکونی خورد و نگاهش و به نارگل داد و اخمی کرد.

مرد دیده بودش؟؟؟بی اختیار لبخندی زد و دوباره دستشو جلو برد و شونه ی مرد و تکون داد:

-اون خانمه داره میمیره اگه میشناسینشون زنگ بزنید اورژانس بیاد …هرچی به اون آقا میگم جواب نمیده!

مرد بی توجه به صدای نارگل از جاش بلند شد و به طرف مرد گریون رفت و داد زد:

-چه بلایی سرش اوردی؟؟

صدای گریه ی مرد قطع شد .باالتماس رو به مرد سرپا کرد و با بغض جواب داد:

-یه کاری بکن دایی یه کاری بکن جان بچه ت..میمیرم اگه نفس نکشه!

-چیکارش کردی؟؟؟ لعنت به تو فوآد باهاش چیکار کردی؟؟؟

نشست رو زمین و از بغل فوآد بیرونش کشید و سر زن و تو بغلش گرفت:

-آرزو دایی پاشو قربونت برم!!بسه تنبیه شد بسشه دیگه!!

صدای مردی از پشت سر خطاب به فوآد بلند شد و به عربی چیزی گفت و باقی حرفش و با دیدن بدن بی جون آرزو تو بغل امید ناتمام موند.

-چی میگه فوآد؟؟

مرد سرشو زیر انداخت و به فارسی جواب داد:

-میگه پلیس تو باغه..باید از اینجا بریم!

مرد سری تکون داد و بانفرت گفت:

-برو دیگه کاری اینجا نداری دیگه..

-بسه دایی بسه ..تو. دیگه بسه…نکنه تو یادت رفته ….

-نه یادم نرفته..یادم نرفته دروغ گفتی و این اوضاع و پیش اوردی…

-مــن دروغ نگفتم..فقط..فقط ..منتظر جواب خود آرزو بودم تا بگم چه نقشه ای کشیدن!!

-چه جوابی؟؟چه ربطی داره به این آشوبی که پیش اوردی؟

-میخواستم آرزو قبول کنه بی خیال نفرت پدرم و پدرش از اینجا بریم …بریم یه جایی که …

-فـَـرار کُنید؟؟احمـــق!!همه رو معطل خودت کردی چون میخواستی راضیش کنی فرار کنه!!!!؟؟نمیدونستی جونش به جون پدرش وصله!

فوآد سری زیر انداخت و شونه هاش لرزیدن گرفت:

-فرصت نشد بهش بگم..تا گفتم اینجا چه خبره قلبشو گرفت و زمین افتاد…

-خدا لعنتت کنه…جواب مادرشو چی بدم..خــدایـــــا!!

مرد عرب نزدیک تر شد و بازهم چیزی رو به اصرار گفت که فوآد بلند شد و از شونه اش گرفتش و هولش داد تا بره و تنهاش بزاره.

دوباره برگشت و نزدیک دست زن نشست و دستشو تو دست گرفت.

-بهتره از اینجا بری!!!

-تنهاش نمیذارم!

-ولی..

-بسه دایی بسه لااقل تو باور کن عاشقشم….هر چی میخواد بشه من از اینجا نمیرم!!

مرد عرب اطرافشو نگاه کرد و با تردید از جیبش چیزی در اورد و نزدیک فوآد شد ضربه زدنش پشت سر فوآد و جیغ نارگل یکی شد.

امید سرش به طرف نارگل برگشت.چشمهای آشنا و مشکی رنگ مرد با نفوذ و جدیت نگاهش میکرد.به غیر از رنگ مشکی چشمهاش فوق العاده شبیه مردی بود که با یادآورش اخم به چهرش نشست .مرد بادیدن اخم نارگل چشماشو و بست.همه جا سیاه شد.

چشماشو باز کرد.

سرجاش زیر درخت نشسته بود.

اطرافشو نگاه کرد زنی تکیه شو به درخت داده بود و پشت به نارگل به دوردست خیره شده بود.

از جاش بلند شد و با عجله به طرف زن دوید میترسید باز هم غیب بشه.

-خانم؟؟

زن برگشت و نگاهش کرد صورتش خیس از اشک بود و غم سنگین چشمهاش دلش خون کرد.

نزدیک ترش شد و گفت:

-خانم حالتون خوبه؟

زن لبخندی زد و سری تکون داد و نگاهش و به مسیر قبلی داد.چند ثانیه سکوت کرد اما باز طاقت نیورد و با صدای آرومی پرسید:

-ما مردیم؟؟

زن هیچ توجهی به سوالش نکرد.کلافه دور خودش چرخی زد و روبروی زن ایستاد.

-خانم شما صدای منو می شنوین؟؟؟من دیدم شما مرده بودین؟؟؟من هم مُردم؟؟

زن چشمهاشو بست.

نمیدونست کجا گیر افتاده تنها چیزی که یادش می اومد صبح روزی بود که از خونه ی آرش ناامید و دل شکسته بیرون زده بود.

-خانم من نمیدونم شما چرا جواب منو نمیدین اما اسم من نارگله!!فکر کنم گم شدم…نمیدونم اینجا کجاست؟؟چشم هامو میبندم باز میکنم کسائی رو میبینم که نمیشناسمشون میشه شما بگین اینجا چه خبره!!

سکــوت…..

-میشه بگین معنی این مسخره بازی ها چیه؟؟منو دزدیدین؟؟؟اگه قصدتون اخاذیه باید بگم من هیچکس و ندارم بهتون پول بده ولم کنین برم!

سکـــوت…..

از سکوت زن عصبی شد .با قدم هایی که از حرص محکم زمین می زدشون از زن گذشت و مسیر برعکس و طی کرد..خیلی دور شد زن از جاش کوچکترین تکونی نخورد.

ای بابا اینا چشونه ؟؟اگه منو دزدیدن پس چرا میذارن برم؟؟نکنه اینجا طلسم چیزی شده دختر طفل معصوم حتما اینجا خیلی تنهاست!!نمیشه که اونو بزارم برم نامردیه!!!!

برگشت و به سمت زن رفت دست برد و بازوی زن و کشید و به طرف خودش برش گردوند.

-ببین حرف بلد نیستی بزنی؟؟؟اشکالی نداره..من دارم از اینجا میرم…عوض گریه کردن تو هم با من بیا بریم بیرون حتما خانوادت تا الان نگرانت شدن…بریم کسی رو پیدا میکنیم به خانواده هامو خبر بده!

لبخند عمیق و زیبایی رو صورت زن نشست.چشم هاش برقی زد و یه قدم از نارگل فاصله گرفت.بعد از چند ثانیه مکث گفت:

-واقعا به خانوادم خبر میدی؟؟

اول با تعجب بعد با خوشحالی اینکه زن بالاخره جوابی بهش داده بود .سرشو به معنی تایید تکون داد و گفت:

-من ؟؟نه!!!با هم میریم خلاصه یه کسی رو تو راه می بینیم میگیم گم شدیم تا به پلیس خبر بدن و به خانواده هامون بگن!

صورتش از خنده محو شد و با اخم ظریفی گفت:

-ولی من اینو نمیخوام!!

-چـــی؟؟؟تو اینو نمیخوای بری پیش خانوادت؟!؟!

زن سری تکون داد و گفت:

-نه من میخوام اونا بیان پیش من!

-مگه خانوادت میدونن اینجایی؟؟

-نه هیچ کس نمیدونه من اینجام فقط یه نفر میدونست که دیگه…ولش کن بهشون میگی من اینجام!

-ببین من نمیفهمم تو چی میگی خانم.با من بیا خودت بگو…اصلا تلفنی چیز دیدیم زنگ بزن بگو بیان اینجا دنبالت خوبه؟؟

-نه ..من با تو جایی نمیام من اینجا منتظر میمونم تااونا بیان..این درخت و میبینی؟؟؟من اینجام بهشون بگو قول میدی؟؟

-من..من نمیدونم ..من که خانواده تورو نمیشناسم…بعدش هم …

یک مرتبه همه جا روشن شد سفید سفید رو زمین نشست و چشماشو با دستاش گرفت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان مهکام 3.6 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه : مهران جم سرگرد خشنی که به دلیل به قتل رسیدن نامزدش لیا؛ در پی گرفتن انتقام و رسیدن به قاتل پا به سالن زیبایی مهکام می ذاره! مهکام…

دانلود رمان زمردم 3.3 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه : زمرد از ترس ازدواج اجباری به پسرخاله اش پناه می برد، علی ای که مردانگی اش زبان زد است و دوازده سال از زمرد بزرگتر! غافل از…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x