رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت 19

هنوز چند قدم بیشتر از عمارت لعنتیش فاصله نگرفته بودم که صداش به گوشم رسید :

 

_ وایسا ، سارا …

 

سرعت قدمامو بیشتر کردم تا بهم نرسه … دیگه نمیخواستم چشمم به چشمش بیفته!

همینطور با اون کفشای پاشنه بلندم ، داشتم سریع سریع راه می رفتم که یکهو یکی از پشتِ سرم ، بازومو گرفت و منو سرجام نگه داشت …

چشمامو بستم و تند تند نفس کشیدم ،

از بوی عطر تلخ و تند و همچنین خاصی که حس می کردم ، متوجه شدم کسی که الان رو به روم ایستاده ، افشینِ … .

 

_ چشماتو باز کن سارا …

 

آروم چشمامو باز کردم و نگاهمو بهش دوختم …

 

+ چیه؟!

دیگه چی کارم داری؟!

هااااا؟!

 

مشتمو چند بار محکم به سینش زدم و ادامه دادم :

 

+ هااا کثافت؟!

 

دستامو گرفت توی دستاش و عصبی داد کشید :

 

_ خفه شو سارااا … !

 

با ناراحتی خیرش شدم که ادامه داد :

 

_ کجا میخوای بری؟!

تو اخه مگه توی پاریس جایی رو داری؟!

هووووم؟!

 

با بغض لب زدم :

 

+ به تو ربطی نداره …

همونطور که کارای تو به من ربط نداره ، کارای منم به تو مربوط نیس!

 

اخم غلیظی روی صورتش شکل گرفت … فاصله ی بین دو تا ابروهاش هر لحظه داشت کمتر و کمتر می شد !

فشار آرومی به دستام آورد و گفت :

 

_ سارا … اینجا مثل ایران نیس

اینجا پاریسِ!

آدمای خلافکار و هوس باز زیادی اینجا هستن که دنبال افراد ضعیفی مثل

تو ان !

من نمی تونم اجازه بدم تنها توی این شهر بچرخی!

تو جز من اینجا کسی رو نداری …

نمی خوام بعدا عمو بیاد یقه ی من رو بگیره … که مواظب تک دخترش نبودم … !

 

 

پوزخندی زدم …

ضربه ی آرومی به سینش زدم و گفتم :

 

+ نیازی نیس تو نگران من باشی …

 

زودی پرید بین حرفم و با بی احساسی لب زد :

 

_ اشتباه نکن سارا …

من نگران تو نیستم ، من فقط نمی خوام دردسری واسم پیش بیاد … میفهمی؟!

 

کنترل احساساتمو از دست دادم …

اشکام دیگه راه خودشونو خوب بلد بودن!

 

+ برات متاسفم افشین …

تو خیلی عوضی ای …

 

چند مشت محکم به سمت چپ سینش زدم و ادامه دادم :

 

+ آخه این لعنتی از چیه؟!

هااا … ؟!

من مطمعنم این قلب لعنتیت از سنگه …

از سنگه که اینقدر بی رحمی …

از سنگه که دیگه اصلا واست ناراحت بودنم اهمیت نداره!

برو بمیر افشین … برو بمیر عوضی!

 

برگشتم و شروع کردم به دوییدن …

دیگه دنبالم نیومد!

و خب جای شُکر داشت …

چون اصلا دلم نمیخواست باز باهاش رودررو شم!

من باور نمیکنم این آدم بی رحم و بی احساس ، افشینِ من باشه!

یه ربعی میشد داشتم میدوییدم …

خسته سر جام ایستادم و خم شدم و دستامو روی زانوهام گذاشتم …

از عمارت لعنتیش به اندازه ی کافی دور شده بودم!

بی حوصله صاف ایستادم و شروع کردم به اهسته قدم برداشتن …

از همین الان دیگه دلتنگش شده بودم!

این قلب لعنتیمم مثل اینکه واقعا شوخیش گرفته …

خوبه می بینه اون دیگه دوستش نداره ولی بازم میخوادش …

بازممممم … .

با صدای بوق ماشین به خودم اومدم ، سرمو چرخوندم و به بوگاتی ای که در حال بوق زدن بود نگاهی انداختم …

شیشه ها دودی بود و چیزی از داخل ماشین معلوم نمیشد!

اخم غلیظی کردم …

مطمعنن مزاحمه!

دستی به شالم کشیدم و سرعت قدمامو بیشتر کردم …

اما مگه اون دست بردار میشد؟!

هی بوق ، بوق داشت و دنبالم میومد!

کم کم حس ترس سراغم اومد!

اب گلومو اروم و با استرس قورت دادم که همون لحظه صدای مردی که واسم بیش از حد آشنا بود رو شنیدم :

 

_ هی … دختر!

وایسا … .

 

متعجب سر جام ایستادم و با کمی مکث برگشتم سمتی که ماشین بود …

ایندفعه شیشه ی ماشین سمت شاگرد ، پایین داده بود … با دیدن کسی که توی ماشین نشسته بود ، کُپ کردم …

این دیگه اینجا چیکار میکنه؟!

هوفففففف … .

چشمامو ریز کردم و لب زدم :

 

+چی میخوای مزاحم؟!

 

یه تای ابروشو بالا انداخت و کلمه ی مزاحم رو زیر لب واسه خودش تکرار کرد!

نفس عمیقی کشیدم و دست به سینه نگاش کردم …

بعد از چند لحظه از توی فکر در اومد و با اخم ریزی لب زد :

 

_ سوارشو …

 

جاااانننننن؟!

چقدر ادم باید پررو باشه اخه؟!

این راجب من چی پیش خودش فکر کرده؟!

اون از روز اولی که دیدمش و توی هتل اونقدر وحشیانه لبامو بوسید …

اینم از الان که با کمال گستاخی اومده بهم میگه سوار ماشینش شم؟!

وایی خدااا …

مطمعنم صورتم الان از حرص و عصبانیت ، قرمز شده!

دندونامو روی هم فشار دادم و بعد با ارامش قبل از طوفان ، لب زدم :

 

+ تو خیلی جسوری …

میشه بگی ، الان من دقیقا چرا باید سوار ماشین تو بشم؟!

هووومممم؟!

 

به روبه رو زل زد و خیلی بیخیال ،

عادی و ریلکس جواب داد :

 

_ خب معلومه …

 

سرشو برگردوند سمتم …

شونه ی بالا انداخت و ادامه داد :

 

_ چون من میگم …

 

پقی زدم زیر خنده …

آقااا رو باش … فکر کرده من نوکرشم که هرکاری بگه ، انجام بدم و بگم چشم سرورم!

هععع … .

سری از روی تاسف واسش تکون دادم و لب زدم :

+ ببین پسر جون …
من حوصله ی بازی ندارم!
پس بیخیال ما شو !!! …. .
پوزخندی بهش زدم و راهمو در پیش گرفتم …
هنوز چند قدم بیشتر ازش فاصله نگرفته بودم که صداش به گوشم رسید :

_ باشه … مشکلی نیس!
ولی این چیزی که الان میخواستم بهت بگم … در مورد افشین بود!

افشین؟!
من … من درست شنیدم؟!
اون … اون گفت افشییین؟!
به سرعت برگشتم سمتش و به طرف ماشینش پا تند کردم ،
در صندلی شاگرد رو باز کردم و سوار شدم …
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد …
صدای پوزخندشو شنیدم ولی واسم اهمیتی نداشت!
الان مهمترین چیز افشین بود …
واقعا واسم سوال بود !!!
اون افشین رو از کجا میشناسه؟!
یعنی … ممکنه رفیقش باشه؟!
نفس عمیقی کشیدم و سرمو به شیشه ی ماشین چسبوندم …
خدایا خودت کمکم کن …
من دارم مرز دیوونگی رو رد میکنم!

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن