رمان مفت برپارت ۴۸

4.4
(163)

 

 

#p169

 

گلویش زیر دستش در حال مچاله شدن بود و هر لحظه بیشتر تقلا میکرد برای نفس کشیدن که بالاخره بهادر در آستانه ی در ظاهر شد:

 

_چه خبره اینجا؟!….

 

با صدای پدرش کلافه چشم بست و سرش را بالا کرد…

 

لب هایش پرحرص روی هم چفت شدند…

نفسش را محکم فوت کرد و آرام فشار انگشتانش را از خرخره ی دخترک کم کرد…

 

_بعدا به حسابت میرسم…

 

آرام گفت ولی دخترک صدایش را شنید…

 

 

نفس نفس زدن های ماهور و سرفه هایش هم روی اعصابش رژه میرفت…

 

خیلی ممنون بهادر بود که به موقع رسید..

 

پانیذ هم دست بر شانه ی پدرش گذاشته بود و با حالت فوق العاده مصنوعی ترسیده نگاهش میکرد…

 

کلافه و برزخی نگاهش کرد و او را بیشتر سمت پدرش هُل داد…تا راحت تر از اتاق خارج شود…

 

ماهور آرام گردنش را نوازش میکرد و معذب سرفه های ریزی میکرد…

 

حالا نوبت بهادر بود…

 

قدمی جلو آمد…اجازه داد که حال ماهور کمی بهتر شود…

 

_شما خانوم؟! کی هستی؟! اینجا چی میخوای؟! از دیشب زندگی مارو مختل کردی!!!

 

 

ماهور سرش پایین بود…

 

آن زن کم بود حالا این مرد هم به بازپرسی ازش ادامه میداد…

 

دوباره حرفی نمیزد…

 

اینکه نمیدانست پاسخ کوروش به خانواده اش چیست…

 

و یا اینکه درصورت پاسخ سوال اول مدام باید سوال های بعدی شان را جواب دهد…بیشتر مصرّش میکرد که سکوت کند….

 

اینبار پانیذ بود که با تشر کمی نزدیکش شد:

 

_حرف بزن دیگه…ببین بهادر جان دیروزم همینجوری لال مونی گرفت که از خونه پرت شد بیرون!…

 

نگاه بهادر سر تا پای دخترک را نظاره میکرد…

 

در ادامه ی حرف های پانیذ آرام لب میزند:

 

_الانم اگه حرف نزنه،جاش همونجاییه که دیروز بود…

 

نمیدانستند که تهدیدهایشان آبکی تر از این حرف هاس تا قفل سکوت ماهور را بشکنند!!!

 

تهدید های کوروش ،او را آب بندی کرده بود!!!

 

منتظر به ماهور چشم دوخته بودند…

بالاخره صدای کوروش بود که سکوت اتاق را شکست…

 

در آستانه ی در ایستاده بود و در حالی که با پوزخند شناسنامه اش را تکان میداد،در چشمان پانیذ مستقیم لب زد:

 

_زنمه….عقدش کردم….

 

———————————————————-

 

#p170

 

 

حتی خود ماهور هم بیخیال سوزش گلو و گردنش شده بود… و با بهت به آستانه ی در زل زده بود…

 

 

انتظار چه آشنایی باشکوهی با خانواده ی همسرش داشت و حالا چطور به آنها معرفی شد!!!

 

 

آب دهان پانیذ به گلویش پریده بود و پشت هم سرفه میکرد…

 

کوروش هم دوباره پا درون اتاق گذاشته بود و خیره و با لبخند یه وری اش آرام آرام نزدیکش میشد…

 

جوری که فقط پانیذ بشنود روی گوشش خم شد:

 

_برو یه چیکه آب بنداز ته گلوت،حناق نگیری…

 

 

پر تفریح از جمله اش همچنان لبخند بر لب داشت که با دیدن نگاه خیره ی ماهور ،دوباره اخم بین ابروانش جا خوش کرد….

 

 

دخترک سر پایین انداخت و دوباره با انگشتانش شروع به بازی کرد…

 

 

اینکه کم سن و سال بود و زود میترسید ،کار کوروش را آسان تر کرده بود!!!

 

 

شناسنامه را روی پاتختی گذاشت و به سمت پدر و سوگلی اش برگشت:

 

_خب معرکه تموم شد دیگه…

 

با زبان بی زبانی از آنها میخواست که اتاق را ترک کنند و اولین نفری که گام اول را به سمت در برمیدارد،بهادر است…

 

اما قبل از خروجش،آرام لب میزند:

 

_تو اتاقم منتظرتم کوروش….بیا حرف میزنیم…

 

 

حوصله ی صحبت با بهادر را نداشت،ولی باید حرف میزدند…

 

باید پدرش را هم خوشحال میکرد…

 

از اینکه غرامت خوبی از موحدها گرفته است….

 

 

#p171

 

 

ماهور همچنان روی تخت جا خوش کرده بود و میترسید حرکتی کند و دوباره زیر تشرهای کوروش قرار بگیرد…

 

چند دقیقه ای بود که پانیذ هم اتاق را ترک کرده بود…

 

دقیقا بعد از چک کردن صفحه ی یکی مانده به آخر شناسنامه اش…صفحه ای که مشخصات همسر را دربردارد…

 

 

با دیدن نامش پوزخند عصبی لبش را در بر گرفته بود و در آخر در مقابل حرص مهار نشده اش ،با نفرت به ماهور زل زده بود و سمت کوروش نیش زده بود:

 

 

_بچه سنم دوس داشتی…میگفتی خودم برات جور میکردم…نه دست هر پاپتی رو بگیری بیاری تو خونه….

 

 

نمیدانست چندمین سیگاری بود که در آن چند دقیقه با چشمان باریک شده دودش میکرد…

 

 

اما حرص در صدای پانیذ به وجدش می آورد که پوک های عمیقش سیگار را سریع تر به خاکستر مبدل می کردند…

 

 

پانیذ که رفته بود،سیگار های درون جعبه هم تمام شده بود…

 

 

و حالا او مانده بود و دردانه ی موحدها…

 

 

دوست داشت بیشتر اذیتش کند،حرصش را بیشتر خالی کند…از روز اول زندگی مشترکشان انقدری خاطره بسازد که هیچگاه فراموشش نشود…

 

 

ولی زیادی خسته بود…

 

کل دیشب را نخوابیده بود و حالا هم خواب به سرش زده بود…

 

 

سمت تختش برگشت…دقیقا جایی که ماهور نشسته بود…

 

ضربه ای بین کتف هایش زد:

 

_پاشو بینم…

 

 

دخترک سیخ ایستاد و کوروش آرام آرام دکمه های لباسش را باز کرد…

 

 

عضلات خوش رنگ و زیبایش را به نمایش می گذارد و زیر پتو می خزد…

 

و ماهوری که نمیداند باید چه کند….مدتها گوشه ی اتاق بی هیچ سر و صدایی می ایستد تا مزاحم خوابش نشود…

 

———————————————————

 

#p172

 

 

دستی به صورتش کشید…

 

حوله ای تمیز از کشو بیرون کشید و به سمت حمام گام برداشت…

 

پدرش رویش حساب کرده بود…کارهای حجره عقب افتاده بود…

 

 

دوباره نیشخند بود که گوشه ی لبش جاخوش کرده بود…

 

هرکس نمیدانست خودش که خوب میدانست مشتاق دیدار چهره هاییست که آچمز شدن را درونشان ببیند!!!

 

پس از تصاحب خواهرکشان…

 

باید هر چه سریعتر میرفت….

 

همین حالا هم دیر بود…

 

اگر مسخره بازی های پانیذ و دخترک نبود،او خیلی وقت بود که درون حجره جاخوش کرده بود…

 

و یا اصلا شاید خیلی وقت بود که مشت هایی که چندین ماه است بین انگشتانش جا خوش کرده اند ،روی فک ماهان موحد خالی شده بودند…

 

 

دنبال بهانه بود…چندین وقت و چندین ماه بود…

 

 

زیرلب پاسخی که مدتها بود قرار است به ماهان بدهد را دوباره زمزمه کرد:

 

_خواهرت به جای خواهرم!!!

 

 

جمله را گفت و تازه به خاطر آورد که دخترکی تا ثانیه های آخر خوابش،گوشه ی اتاق کز کرده بود…

 

هنوز به وجودش عادت نکرده بود …

 

 

نگاهی سمتش انداخت…

 

ماهور روی زمین نشسته خوابش برده بود و درون خودش مچاله شده بود…

 

شب سختی را گذرانده بود…

 

پرستار به او گوشزد کرده بود که از او خفت گیری شده است و امکان دارد چند روزی از لحاظ روحی میزان نباشد…

 

دوباره پوزخندی زد:

 

_چه بهتر….

 

اصلا او به آنجا آمده بود تا از لحاظ روحی میزان نباشد!!!!

 

 

آقا ی سارق کمی به نیتش سرعت بخشیده بود!!!!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 163

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان آنتی عشق 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: هامین بعد ۱۲سال به ایران برمی‌گردد و تصمیم دارد زندگی مستقلی را شروع کند. از طرفی میشا دختری مستقل و شاد که دوست دارد خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.…

دانلود رمان گندم 3 (7)

۲ دیدگاه
    .خلاصه : داستان درباره ی یک خانواده ثروتمنده که بیشتر اعضای اون کنار هم زندگی میکنن . طی اتفاقاتی یکی از شخصیت های داستان “گندم” میفهمه که بچه…

دانلود رمان غثیان 4.1 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه: مدت‌ها بعد از غیبتت که اسمی از تو به میان آمد دنبال واژه‌ای گشتم تا حالم را توصیف کنم… هیچ کلمه‌ای نتوانست چون غَثَیان حال آشوبم را به…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
1 ماه قبل

وای کجا بودی قاصدک جونم ؟ممنون بابت پارت و اینکه الهی کوروش تیکه تیکه بشه گوشتاشو لاشخورها بخورن مردک……..

خواننده رمان
1 ماه قبل

خوبی قاصدک جان نبودی نگرانت شدیم

خواننده رمان
پاسخ به  قاصدک .
1 ماه قبل

بلا بدور عزیزم🌹

۰ نامدار
1 ماه قبل

😭 😭 ظالم بی وجدان

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x