رمان همکارم ميشي پارت آخر

 

سرم و انداختم پايين.

ـ چي، چه خوب؟

ـ اينکه خوابش سنگينِ…

باز دهن من بي موقع باز شده بود. کمي رفتم عقب و گفتم:

ـ ببخشيد خسته ات کرد. توام بهتره بري بخوابي که فردا کلي کار داريم…

فرزام اومد نزدکتر و دستش و قابِ صورتم کرد. سرم و آوردم بالا بهش نگاه کردم. لبخندي مهربوني زد و لپم و بوسيد و گفت:

ـ صبح که نمي تونم اما عصر از سرکار ميام دنبالت بريم براي خريد. شبت پر از آرامش خانومم…

اين و گفت و ازم جدا شد و رفت سمتِ بيرون. آخي بچه ام… منم الکي مي ترسم ها… دنبالش رفتم و گفتم:

ـ مراقبِ خودت باش. رسيدي اس ام اس بده.

ـ برو تو خانمم. در و هم قفل کن. خداحافظ.

با اين حرف کنارِ در وردي ايستادم و ديگه تا بيرون دنبالش نرفتم. در که بسته شد نگاهي به حوضِ خونه انداختم. بازم عکسِ ماه تو آب افتاده بود. يادمِ يه سالِ پيش يه همچين شبي و روزي من درست همينجوري به اين حوض نگاه کردم. اين خونه تغيير نکرد. اين عکسِ افتاده روي آب تغيير نکرد…

اما من چرا… من تغيير کردم… يکسالِ پيش من اميد به هيچي نداشتم… از زندگيم ناراضي بودم و پر از تشويش بودم…

الان، اما احساس مي کنم انرژي اين و دارم که تا آخر عمر براي هم? داشته هاي مادي و معنويم بجنگم داشته هايي که تازه به دست آوردم… فرزام… قبل از اينکه حس کنم الان شوهرمِ و قرار چند وقت ديگه اين و دائمش کنيم حس مي کنم… دوستمِ… فرزام براي ايني که من هستم به اندازه خودم سختي کشيد…

اما از يه چيز نگرانم… زندگي هميشه روزاي خوش نيست… اگه يه روزي من و فرزام هم مثل همه زن و شوهر ها دعوامون بشه… يعني ممکنِ اون روزايِ باعثِ شرمندگي و تو سرم بزنه؟

سرم و تکون دادم و فکر کردم فرزامي که من شناختم جزء محالاتِ همچين کار زشتي بکنه…

شايد من مثل دختري که تو بالا شهر به دنيا اومده و پدر و مادرش نذاشتن آب تو دلش تکون بخوره نباشم اما حداقل سعيم و کردم تا متفاوت تر از اون تربيتي که داشتم باشم. سعي کردم پيشرفت کنم و بهتر بشم… آسون نبود… اما شد…

با ايکه از اول تربيت درستي نداشتم اما حالا عوض شدم… انگار دوباره تربيت شدم و مي دونم الان هم هر مشکلي داشته باشم،خودِ واقعيمم… نه تظاهر مي کنم و نه سعي دارم ديدِ فرزام عوض شه… اون تونست کمکم کنه و من و از باتلاقي که توش دست و پا مي زدم نجات بده…

با اين افکار لبخندي زدم و رفتم صورتم و بشورم. امروز حسابي خسته شده بودم و خوابم ميومد…

بعد از اينکه صورتم و شستم و مسواک زدم کنارِ سخندون دراز کشيدم… ديگه روزاي آخر بود. شمارش معکوسِ دورانِ مجرديِ من و فرزام شروع شده بود البته اگر اون صيغه و فراموش مي کرديم.

****

ـ گلم موقع رانندگي که نبايد با گوشيت حرف بزني… مگه نمياي اينجا؟ مي بينمت ديگه؟!

ـ هندزفري تو گوشمِ…

ـ مردِ قانون… قربونت برم چه فرقي مي کنه… چه گوشي تو دستات باشه چه با هندزفري، مهم اينه که حواست کامل به رانندگيت نيست…

ـ مي دوني چيه ساتي…

حرفش و ادامه نداد و با شک گفت:

ـ تو مطمئني صدام رو اسپيکر نيست؟!!

گوشي و بينِ کتف و گوشم گذاشتم و نگاهي به فرانک که لباسِ عروسم و مي ذاشت داخلِ جعبه اش و با ذوق بهش خيره شده بود انداختم و گفتم:

ـ آره گلم…

نمي دونم چران نگران بود کسي صداش و نشنوه… انقدر نگرانِ غرورش بود که دوست نداشت حرفاش و کسي بشنوه؟ يا شايد خجالت مي کشيد؟

دوباره پرسيدم:

ـ چي مي خواستي بگي؟ چي و مي دونستم؟

ـ اينکه بعد از يه هفته احساس مي کنم اين چند دقيقه آخر اصلاً نمي گذره… دلم برات تنگ شده… براي همين الان دوست دارم باهات حرف بزنم جايِ اينکه ثانيه ها رو بشمارم تا برسم!

اين و گفت و آرومتر ادامه داد:

ـ شايد تازه بتونم بابارو درک کنم و بفهمم چرا اصلاً از شغلش خوشش نميومد… خيلي بدِ بخواي زن و بچه ات و يهو تنها بذاري…

ـ عزيزم… من که مشکلي ندارم… مهم نيست که حتماً کنارِ هم باشيم.. همين که به يادِ هم هستيم و مي دونيم اين دوري هميشگي نيست، باعث ميشه بتونيم تحمل کنيم…

از خونه رفتم تو حيات و گفتم:

ـ فرزام يعني انقدر دوسم داري؟! تو خيلي سنگي هستي آخه…

لحنِ صداي مهربونش تغيير کرد و مثل اون موقع ها شد… اون موقع ها که از دستم عصبي مي شد… همون روز که ديوونه اش کرده بودم و من و برد پيشِ پدرش تا دندونام و درست کنه… همون روز که به پدرش گفته بود من عقل ندارم!

ـ اينکه دوست دارم تو خلوتِ خودمون دو تا از دوست داشتنم حرف بزنم سنگم کرده؟ يا اينکه دلم پارکينگِ عمومي نبود تا چند بار شکست و تجربه کنه؟ دقيقاً کدومش؟!

ـ نه منظورم اين نبود…

حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ ببين ساتي من دلم مي خواد تو خونه خودم ناز و نوازشت کنم نه وقتي جاي ديگه مهمون هستيم و تو خونه کسي ديگه… مردم کور نيستن از رفتارهايِ سنگين هم متوجه دوست داشتنِ من مي شن… من واقعاً بدم مياد از اين جلف بازيا… براي من مهم نيست به ديگران ثابت يشه دوستت دارم يا نه مهم خودتي… اين بايد به تو ثابت شه… بدم مياد از ابرازِ عشق جلوي ديگران…

ـ منظورم اين نبود… خوب منظورم رفتارهاي اون موقع ات بود… يادتِ چقدر بد اخلاق بودي؟!

ـ خوب اون موقع هنوز نمي دونستم من و تو همديگه و به عنوان همسر انتخاب مي کنيم و قرارِ به اشتراکي برسيم. اون موقع همکار بودنمون ايجاب مي کرد اون موقع من در خواستِ همکار بودن ازت کردم نه همسر بودن…

و قبل اينکه اجازه بده جواب بدم گفت:

ـ حالا بيا در و باز کن تا روي ماهت و ببينم که طاقتم تموم شد…

فوري رفتم سمتِ در و بازش کردم…

لبخندِ قشنگي زد و دسته گلش و گرفت سمتم. همينکه دستم اومد رو دستش تا دسته گل و ازش بگيرم خم شد و بوسه اي گوشه لبم نشوند و دستش و از رو گل برداشت.

ـ اون اسپاچولا و کاردک و بده به من…

آرايشگر اين و به ور دستش گفت. با چشماي لوچ شده به لوازم آرايش روي ميز نگاه کردم. يعني قربونِ خدا برم… من يکم بَـتونه داشتم تو خونه اونم مي آوردم همه چي حل مشد… چه بتونه کاري راه انداختن…

ـ خوب گلم… تموم مي شد… مي توني بلند شي.. چقدرم که خوشگل شدي…

دستم و به کناره هاي لباسِ سفيد و بلندم گرفتم و بلند شدم… کارش تموم شده بود اما بعد از اينکه لباسم و پوشيدم خواست که بار ديگه چکم کنه و براي همين بود که با لباس نشسته بود.

ـ ماشاالله دخترم… چقدر ناز شدي… چشمِ حسودا کور… خوشبخت بشيد ايشاالله…

لبخندِ پر استرسي براي مادر شوهرم زدم و سرم و آوردم پايين تا ببينم لباسم خيلي بالا نره که همه جام بريزه بيرون. من مي ترسيدم… استرس شده بود مثل يه بختک و چسبيده بود به گلوم. داشت خفه ام مي کرد…

ـ ساتيا جان تورت و بکش رو صورتت… بذار بعد از عقد صورتت و ببينه…

دستم و از روي لباسم برداشتم و تورم و از پشت سرم آوردم جلو و منتظر موندم تا فرزام برسه بالا… مادرشوهر هم چه پيشنهادهايي مي ده… آخه نيست فرزام من و تا حالا نديده..!

لباسِ عروسِ دکلته ام يکسره است و رنگش سفيده. روي قسمت بالاييش کار شده و از کمر به پايين کم کم حالتِ پرنسسي و کلوش مي گيره و يه دنباله بلند داره. تورِ لباسم هم بلندِ. درست تا آخرِ دنبال? لباسم کشيده مي شه.

آرايشگرم همه موهام رو جمع کرده و به يه طرف آورده که تقريبا تا روي برجستگيِ سينه ام اومده و به لختيِ گردنم و قسمتِ دکلته لباسم نماي قشنگي داده. و همه موهام رو با تور و ابزار گلاي رزِ کوچولو و متوسط درست کرده. آرايشِ عربي رو چشمهام انجام داده و براي سايه ام از رنگهاي مشکي و صدفيِ براق و سفيد استفاده کرده… رژ و رژگونه ام يه چيزهايي بينِ نارنجي آجري يا شايدم بژ! واقعا نمي تونم تشخيص بدم.

ـ آقا داماد اومدن…

در باز شد و من سعي کردم زير چشمي چهره فرزام و ببينم… البته نتونستم چهره اش و ببينم… اما هيکلِ قشنگش که تو کت و شلوار خيلي جذاب تر شده بود باعث شد لبخندي بزنم و سعي کنم که قدمي به سمتش بر ندارم..!

آرايشگر به پيشنهادِ مادرِ فرزام رفت تا با پوشش درست و حسابي تر برگرده! فرزام داشت قدم به قدم به دستورِ فيلمبردار به من نزديک ميشد.

چقدر فرانک اصرار کرده بود که فرزام کت و شلوار سفيد بگيره. اما من و فرزام جفتمون معتقد بوديم که لباسِ عروس و داماد بايد با هم تضاد داشته باشه… مثل سفيد و مشکي…

فرزام نزديکم شد و آروم سلامي بهم داد… من هم سرم و تکون دادم… به دستورِ فيلمبردار شروع کرديم به حرکت به سمتِ در…

فيلمبردار گفت فرزام يه دستش و بندازه دورم و در همونحال در و هم باز کنه… فرزام يه دستش و دورم انداخت و آروم فشاري به بازوم آورد دستش رفت رو دستگيره باز کنه که يهو پشيمون شد و گفت:

ـ نه اينجوري نمي شه!

مادرِ فرزام اومد جلوتر و گفت:

ـ چي پسرم؟

ـ پس شنلش کو مامان؟ ببين يقه اش دستاش… همه معلومه…

دلم غش رفت براي گفتنش… بچه ام يه جوري حرف مي زد انگار جنگِ جهانيِ دوم در راهِ…

مادرِ فرزام اهاني گفت و فوراً رفت و شنلم و آورد… فرزام بدونِ اينکه به کسي اجازه بده خودش کمکم کرد و شنلم و پوشيد و همراهيم کرد که بريم بيرون.

ماشينمون کمريِ سفيدِ يکي از دوستاش بود که به اصرارِ خودش فرزام قبول کرده بود. وگرنه جفتمون صحبت کرده بوديم که پولِ کرايه ماشينِ عروس نديم و ماشينِ خودمون و درست کنيم… هديه دوستِ گلفروشِ فرزام به ما ماشينِ گل زده اش بود. و حالا دارم مي بينم که واقعا زيباست…

تمومِ ماشين گلاي رز چسبيده شده بود. البته شاخه هاش نبود اما کلِ ماشين گلِ رزِ مخمليِ قرمز چسبونده بودن و پشتِ ماشين پر بود از بادکنکاي کوچولو. بادکنک ها درست به اندازه يه کاسه کوچولو بودن.

ذوق زده از اين گلاي قشنگ دستِ فرزام و که تو دستام بود فشردم و سعي کردم نشون بدم که چقدر خوشگلِ…

فرزام کمي نزديکم شد و کنارِ گوشم گفت:

ـ عروس خانم زير لفظي مي خواي؟ با فشردنِ دست احساساتت و ابراز مي کني؟

سرم و بالا کردم نگاهش کنم. از زيرِ تور مي تونستيم حداقل چشماي هم و ببينيم…

تا چشمش به چشمام خورد چشمکِ قشنگي زد و گفت:

ـ نديده مي گم عروسک شدي گرب? ملوس…

لبخندي زدم و کنار ايستادم تا در و باز کنه.

درِ ماشين و باز کرد و دسته گلم و آورد بيرون و به دستم داد. يه دسته پر از گلاي رزِ سفيد که همه جمع و غنچه بودن. رويِ گلبرگاش يه صورتيِ کمرنگ داشت. رفت کنار تا سوار شم.

دستم و تو دستش گرفت و کمکم کرد که بشينم و بعدم لباسم و جمع و جور کرد. همينطور که خم شده بود روم گفت:

ـ چه عطري زدي خانم…

اروم گفتم:

ـ من که عطر نزدم…

زيرِ گوشم گفت:

ـ پس عطرِ تنِ خانمِ که مست مي کنه؟!!

و سرش و تکون داد و گفت:

ـ مــــمم… بهتر از اين نميشه…

ناخواسته سرم و بيشتر انداختم پايين. انگار که حالا مي تونست من و ببينه. فرزام خنده اي کرد و با اعتراضِ فيلمبردار که داشت غر مي زد که دير مي شه و بايد بريم آتليه و باغ رفت که بشينه حرکت کنيم

***

ـ وکيلم؟!

براي بار سوم بود که عاقد مي پرسيد. هم رفتم گل چيدم شهرداري گرفتم… هم رفتم گلاب بيارم… هم زير لفظي گرفتم…

چشمام و بستم.. هر چقدر هم احساسِ رضايت از زندگيِ الان داشتم نمي دونم چرا اين دمِ آخري پر از شک و ترديد شده بود… پر از دو دلي و ترس… انگار مسئوليت هاي از اين به بعد هم داشت جلو چشمام رژه مي رفت… يه حسي مي گفت اگه بگي آره تعهد دادي… هم کتباً هم قلباً…

حس کردم نفسِ همه تو سينه حبس شده… زير چشمي به فرزام که اخم کرده بود نگاه کردم… من چشم شده؟ چرا مي ترسم؟!

صداي سخندون و شنيدم که از فرانک شيريني مي خواست… واي خدا آبروم و برد چرا انقدر اين بچه مي خوره..؟!

به عکسِ مامان و بابا نگاه کردم… مي دونستم که هستن…

چشمام و بستم و با اطمينانِ نشسته در دلم به تمومي شک و تريديد ها پشت کردم، با خودم گفتم ” خدايا با يادِ تو و تضمينِ تو براي خوشبختيم ” و بلند تر ادامه دادم:

ـ با اجازه بزرگترها… بله!

يهو مجلس ترکيد… چند تا از همکارهاي فرزام که خانم هاشون خرمشهري بودن با کِل زدنِ مخصوص به شهر خودشون به سر و صداها قشنگيِ خاصي داده بودن…

بل? فرزام بينِ صداها گم بود اما بلاخره گفت و تمومش کرد… تازه يادم افتاد دخترهاي مجرد و کلاً همه گفتن سرِ سفره عقد دعاشون کنم… اي بابا يادم رفت..!

فرزامکامل چرخيد سمتم… منم کمي کج شدم سمتش… هيچ آقايي تو جمعمون نبود. به جز فرزام و باباجون…

تورم و زد بالا… سرم و آروم آوردم بالا و نگاهم و از پايين به بالا آوردم… تو چشاش خيره شدم… به حالتِ با نمکي چشم هاش و جمع کرده بود و اخمِ ريزي روي صورتش بود و با ريز بيني نگاهم مي کرد…

کم کم اون لبخندِ دلنشينِ هميشگي روي صورتش نشست. و با مهربوني بهم نگاه مي کرد…

فرانک با ظرفِ سفيد رنگي که توش پر از گلِ رزِ سفيدِ پر پر شده بود اومد و حواسِ جفتمون و سرِ جاش آورد…

فرزام دستش و تو ظرف برد و بعد از کلي گشتن حلق? تو دستم و پيدا کرد و بيرون آورد… همه دست و جيغ زدن و فرزام آروم اون و دستم کرد…

داخلِ ظرفِ بعدي حلق? فرزام بود که من بعد از کلي گشتن پيداش کردم و تو دستش انداختم…

همه دست زدن و من و فرزام هم دستامون و تو دستِ هم گذاشتيم. شيرين ترين لحظه هاي عمرمون و داشتيم… من شيرينيِ عسلي که تو دستاي فرانک براي ما ميومد و در کنارِ فرزام حس مي کردم… بدونِ اينکه ذره اي ازش خورده باشم…

ظرفِ عسل بينمون قرار گرفت… فرزام بيچاره معذب بود… مي دونستم اين کار معذبش مي کنه… منم خجالت مي کشيدم… اما از رسم و رسومات بود…

هر دو با هم انگشتِ کوچيکمون و تو ظرف برديم… من حواسم نبود فکر کنم کلِ انگشت کوچيکم رفت تو عسل برگشت!

ـ منم مي خوام آزي….

اون لحظه همين و کم داشتم که سخندون عسل بخواد… شيطونِ مي گه با همون کفش هاي پاشنه يازده سانتي برم تو ديوار!

انگشتم و بردم سمت دهنش و همزمان دهنامون و باز کرديم…

همينکه گرماي دهنم به دستش خورد… کلِ عسل و از روي دستم ميک زد و تا دستم و کشيدم بيرون آروم گفت:

ـ شيرين ترين عسلِ دنيا بود…

و من تازه فهميدم هنوز انگشتش تو دهنمِ و بيخيال شدم و با شيطنت گفتم:

ـ شيرين ترين انگشتِ دنيا..!

من شنيده بودم بعد از عقد عروس و داماد و تنها مي ذارن… اما اينا که نذاشتن… چون بعد از کادو دادن و چند تا عکس گرفتن… بابا جون که رفت و من و فرزام هم همگي دوره کردن و د از اتاقِ عقد بردن تو تالار و بعد از اينکه مطمئن شدن سرِ جامون مي شينيم ريختن تو پيستِ رقص…

فرزام دستم و تو دستش گرفت و :

ـ زيبا بودي زيبا تر شدي… واقعا آرايشگاهِ خوبي انتخاب کردي… خوشحالم جادوگر نشدي!

خنديدم و گفتم:

ـ اما آرايشش غليظِ…

ـ براي تو که هميشه کرِمِت و تو حيات مي زني و رژت و نمي دونم کجا غليظِ… اما من ميپسندم…

به جمعيت نگاه کرد و نزديکترم شد:

ـ هميشه برام اينجوري آرايش کن…

لبم وگاز گرفتم و روم و ازش گرفتم… فشاري به دستم آورد و گفت:

ـ ببينمت؟ من چيکار کنم؟ تو هنوزم از من خجالت مي کشي؟ خوبه گفتم برام آرايش کن… اگه بگم…

حس کردم قرمز شدم… قبل اينکه حرفي بزنه گفتم:

ـ خواهش مي کنم… قلبم داره مياد تو دهنم…

بي توجه به بقيه دستشو انداخت دورم و همونطور که آروم رو بازوم و مي ماليد گفت:

ـ عزيزم چيزي نمي خواستم بگم… آروم باش… چرا؟

ـ فرزام جان چيزي شده؟!

به مادرشوهرم که با نگراني به ما نگاه مي کرد خيره شدم و با غصه گفتم نه…

و فکر کردم يهو چقدر دلم گرفته… من نمي دونستم امشب و کلاً روزاي در کنارِ فرزام بايد چي کار کنم… به همه جاي تالار نگاه کردم…

همه جا پر بود… آدم هايي که ميشناختم و نمي شناختم… کساني که آشنا بنظر مي رسيدن… اما بينِ اين همه شلوغي باز نبودِ مادر مثل ستاره چشمک مي زد و مي شد پتک… پتکي که مي زنن تو سرم…

تو دلم براي خودم دلسوزي کردم… براي دلِ کوچولوم ناراحت شدم و سعي کردم دلداريش بدم… دوباره چشم چرخوندم و روي سخندون که وسطِ يه ميز درست کنارِ ديساي بزرگِ ميوه و شيريني نشسته بود نگاه کردم…

ميون بغض و اه خنده ام گرفت… رو ميزِ چند تا آدم غريبه بود… داشت همه خوراکياشون و مي خورد…

ـ تو چرا يهو ناراحت شدي؟!

اين و گفت و بلند شد و دستش و سمتم دراز کرد تا کمکم کنه بلند شم:

ـ پاشو خانمم… يه سوپرايزي برات دارم که شايد باورت نشه…

و من با خودش به سمتِ همون ميزي که سخندون وسطش نشسته بود برد…

با نزديک شدنمون آدمهاي اون ميز بلند شدن… تا حالا نديده بودمشون… اما برام آشنا بودن…

سعي کردم محترمانه از سخندون بخوام بياد پايين آروم نگاهش کردم اما وقتي ديدم محلم نمي کنه گفتم:

ـ سخندون گلم فلفل مي خواي؟!

تو اون شلوغي گوشاي خواهرِ تپليم استعفا داده بود… خواستم برم نزديک که خانمِ پيري دستم و گرفت و گفت:

ـ چيکارش داري مادر بذار بخوره…

برگشتم و لبخندي زدم و گفتم:

ـ نه ممنون خانم… آخه دلش درد مي گيره…

ـ برده به مادرش… اونم خوش خوراک بود..!

تازه مي خواستم بگم اتفاقاً مفت خوريش به بابامون برده (!) که يهو موندم! اين خانوم مادرِ من و از کجا مي شناخت؟! بهش نگاه کردم و و قبل اينکه بتونم حرفي بزنم پيرزن محکم بغلم کرد و زيرِ گوشم گفت:

ـ چقدر شبيهِ مادرتي… آرزوم بود دخترم و تو اين لباس ببينم حس مي کنم خودشِ… حس مي کنم به آرزوم رسيدم… عزيزم… چقدر خوشحالم… خوشبخت بشي دخترم… سفيد بخت باشي…

با تعجب به اشک هاي صورتش نگاه کردم… يه حدسايي مي زدم اما بازم هنگ بودم! به اعضاي ديگ? ميز که يا اشکشون راه افتاده بود يا چشماشون در حالِ خيس شدن بود نگاه کردم و بعد به فرزام… فرزام… فوري گفت:

ـ عزيزم… ايشون مادربزرگت هستن… من موفق شدم تو اون سفرِ دو روزه ام به عروسيمون عوتشون کنم و ايشون هم افتخار دادن به همراه خانواده تشريف آوردن…

فقط تونستم مراقب باشم اشک هام نريزه و خيلي آروم گفتم:

ـ خوش اومدين…

و فوري رفتم سمتِ دستشويي…همين… بيشتر نمي تونستم… مامان، ببين اون خانواده اي که منکرشون شدي اومدن… چطور دلت اومد؟ مي بيني بعد از بيست سال من و ديدن اما انگار يه عمرِ مي شناسنم… ارزش داشت؟ بابا چه ارزشي داشت واقعاً، که مادرت و تنها گذاشتي و پدرت در آرزوي ديدنت مرد؟

فرزام هم پشتِ سرم اومد… چندين بار پلک زدم تا اشکم نريزه اين تنها کاري بود که مي تونست مانعِ ريزشِ اشکم و در پي اون خرابيِ آرايشم بشه… جالب بود تو اون موقعيت هم فکرِ آرايشم بودم!

ـ ساتيا… من فکر مي کردم اينکار خوشحالت مي کنه… من…

کمي مکث کرد و گفت:

ـ متاسفم نمي خواستم ناراحتت کنم…

بي اراده کشيده شدم سمتِ مردِ خواستنيم و گفتم:

ـ نه عزيزم… ممنونم… تو بهترين کار و کردي… برام سخته… نمي دونم درک مي کني يا نه اما سختمِ يه چيزايي و تحمل کنم… ممنونم…

ـ اِهم… اِهم…

از فرزام جدا شدم و هر دو به فرانک خيره شديم:

ـ خجالت بکشيد… بابا دو ساعت دندون رو جيگر بذاريد… چطور مي تونيد با اين بوهاي متنوعي که اينجا مياد اين کارارو کنيد..؟

با انزجار گفت:

ـ چندش نشو فرانک… ما کاري نکرديم…

و قبل اينکه باعث خجالتم بشه دستِ فرزام و گرفتم تا بريم بيرون…

تازه داشتيم از پيستِ رقص رد مي شديم که آهنگي گذاشتن و فيلمبردار هم از پيستِ رقصِ خالي شده استفاده کرد تا من براي آقا داماد برقصم… چه سخت… چون فرزام هم با روي باز پذيرفت و رفت نشست…

تازه تونستم ببينم که نيشام و نازي هم اومدن… لبخندي بهشون زدم… چقدر خوشحالم از اومدنشون…

با صداي دستا که بلند تر شده بود به خودم اومدم. بدونِ اينکه به ديگران اهميتي بدم به فرزام خيره شدم… من رقصِ خاصي بلد نبودم… شايد به قولِ بتول من تو رقصم بيشتر ناز داشتم تا تکون تکون..!

دستم و آوردم بالا دورِ چشام چرخوندم و چشمکي براي فرزام زدم:

فرشته ي ناز کوچولو چشمات قشنگه مي دونم

دلم مي خواد اينو بدوني به پاي چشمات مي مونم

عاشقتم همه مي دونن تو قلبمي خوب مي دونم

مهربوني کن عزيزم تا توي قلبت مهمونم

عسل خانوم دل تنگ شماست

عسل خانوم شيطون و بلاست

عسل خانوم خوشگل و دلبري

عسل خانوم الهي بميرم برات

عسل خانوم الهي بميرم برات

به چشم من خيره نشو پاشو زود حرفي بزن

خاطرخواتم بانوي من به دلم يه سري بزن

براي پيدا کردن تو دنيا رو گشتم

تو عشق زيباي مني دل به تو بستم

عسل خانوم دل تنگ شماست

عسل خانوم شيطون و بلاست

عسل خانوم خوشگل و دلبري

عسل خانوم الهي بميرم برات

عسل خانوم الهي بميرم برات

فرشته ي ناز کوچولو چشمات قشنگه مي دونم

دلم مي خواد اينو بدوني به پاي چشمات مي مونم

عاشقتم همه مي دونن تو قلبمي خوب مي دونم

مهربوني کن عزيزم تا توي قلبت مهمونم

عسل خانوم دل تنگ شماست

عسل خانوم شيطون و بلاست

عسل خانوم خوشگل و دلبري

عسل خانوم الهي بميرم برات

عسل خانوم الهي بميرم برات

وقتي صداي پات مياد دل من پر ميزنه

بازم مثل ديوونه ها اين درو اون در ميزنه

براي پيدا کردن تو دنيا رو گشتم

تو عشق زيباي مني دل به تو بستم

عسل خانوم دل تنگ شماست

عسل خانوم شيطون و بلاست

عسل خانوم خوشگل و دلبري

عسل خانوم الهي بميرم برات

عسل خانوم الهي بميرم برات…

آروم ايستادم پولهايي که بهم داده بودن و به فرانک سپردم و تا خواستم حرکتي کنم همه دوره ام کردن و اجازه ندادن برم سرِ جام…

مادر شوهرم فرزام و آورد وسط و دستامون و تو دستِ هم گذاشت و خودش رفت کنارو جوونا هم که انگار خيالشون راحت شده بود رفتن و يه کناري ايستادن…

با خاموش شدنِ لامپ ها و روشن شدنِ ليزر شو و رقصِ نور بيشتر رفتم تو بغلِ فرزام… با اينهمه رقص سردم شده بود… انگار فشارم بالا و پايين مي شد…

فکر مي کردم آهنگِ شاد بذارن… اما با خاموش شدنِ برقها همه چيز دستگيرم شد… اهنگش به دردِ رقصِ آروم مي خورد که بري تو حس و تو فانتزيات غرق بشي!

گفتم فانتزي… کي فکرش و مي کرد من روزي با فرزامي ازدواج کنم که يکي از فانتزيام راجع بهش اين بوده که يه روز 4 تا سگِ گنده از همونا که تو باغ انداخت دنبالم، بندازم به جونش تا بخورنش! عاشقِ مردي بشم که انگار از اول ريش بوده بعد رشد کرده شده آدم..!

واااي خدايا شکرت که فرزامِ من شبيهِ اون عمار يا حمالِ خودمون نيست! البته اين خوبيِ فرزامِ که بيشتر به دلم نشسته… نمي گم قيافه مهم نيست چون دروغ گفتم… اما قيافه نمي تونه دليلِ صد در صدِ انتخابم باشه…

من و تو بغلش فشرد… با چشماي تبدارم به چشم هاي خمار شده، شايد از خستگيش نگاه کردم…

اون دوتا مست چشات

منو خوابم ميكنه

ذره ذره اون نگات

داره آبم ميكنه

اون دوتا مست چشات

منو خوابم ميكنه

ذره ذره اون نگات

داره آبم ميكنه

من و ول کرد و با دستش باعث شد چرخي بزنم و اينبار جاي گرفتنِ دست هام دستش و دورِ کمرم حلقه کرد و من دستام و دورِ گردنش انداختم…

داره ميميره دلم

واسه مـخمل نگات

همه رنگي رو شنـاختم

من با اون رنگ چشات

همه رنگي رو شنـاختم

من با اون رنگ چشات

مثل يك روياي خوش

پا گرفتي تو شبام

از يه دنياي ديگه

قصه ها گفتي بــرام

هنوز از هرم تنت

داره مي سوزه تنم

از تو سبزه زار شده

خاك خشك بدنم

دستاي عاشق تو

منو از نو تازه ساخت

دل نا باور من

جز تو عشقي نشناخت

داره ميميره دلم

واسه مخمل نگات

همه رنگي رو شناختم

من با اون رنگ چشات

همه رنگي رو شناختم

من با اون رنگ چشات

داره ميميره دلم……

همه رنگي رو شناختم…

من با اون…

من با اون…

من با اون رنگِ چشــات…

با تموم شدنِ اهنگ برق ها هم روشن شد… قبل اينکه اجازه بدن من و فرزام از هم جدا شيم… دخترا شروع کردن به خوندن:

ـ عروس دوماد و ببوس يالا يالا يالا… عروس لباش و ببوس يالا…

اي خدا… خوب گفتيد ببوس مي بوسم… لباش ديگه چرا… خوبه قبلاً راجع به اين موضوع با فرزام حرف زده بودم… من دوست نداشتم… تويِ جمع اين کارو دوست نداشتم.

اگه مجلسمون فقط براي بزرگترها بود خوب بود… اما اينهمه بچه با چشم هاي کنجکاوشون دارن نگاه مي کنن… اگر من اينکار و بکنم صد در صد يکي از عواملي ميشه که ذهنشون و منحرف کرده… اونم از سنِ پايين… براي همين روي پنجه پا ايستادم و کنارِ لبش و بوسيدم…

چند نفري سوت زدن و چند نفرِ ديگه هم براي فرزام خوندن تا اون من و ببوسه… دي جي آهنگِ مهتابِ آصف و مي خوند و من منتظر بودم ببينم فرزام چيکار مي کنه… چشمکي بهم زد و با پشتِ دست نوازش گونه روي شونه ام کشيد و خم شد روم…

با ناباوري نگاهش کردم…

مثل شمارش معکوس بود…

همه ساکت شده بودن…

ـ دون دونش و بيتيش!!

صداي سخندون بود که بينِ اون همه جمعِ ساکت ميومد و فقط من و فرزام مي دونستيم منظور از دندونش و بکش چي بود…

فرزام ” مي خوامتِ ” زيرِ لبي گفت و جاي اينکه لب هاش روي لبم فرود بياد روي شون? لختم فرود اومد… که بنظرم قشنگترين و پر احساس ترين بوسه اي بود که فرزام به من هديه کرد!

بلاخره بعد از کلي اذيت کردنِ ما دو طفلِ معصوم توسطِ مردم و فيلمبردار از تالار رفتيم بيرون و عروس کشون شروع شد…

انقدر از اين کار خوشم مياد که نگو… فکر کنم اصلاً من به خاطرِ عروس کشون ازدواج کردم!

پاي کوه که بوديم… فرزام با استفاده از دکمه هاي پيشِ خودش شيشه هاي عقب و داد پايين و يهو کلي بادکنکِ ريز رفت تو هوا…

همينکه بادکنکا تموم شد ديديم هيچ ماشيني نيست… من و فرزام قيافمون عينِ توپِ سوراخ شده، شده بود. فرزام گفت:

ـ اي دلِ غافل اينا براي بادکنکا اومده بودن نه ما!

آخه ماشينا ايستاده بود بادکنک جمع کنن… فقط فيلمبردار بود که اينجا هم دست از سرِ کچلِ ما برنداشته بود.

کلي با هم خنديديم و راه افتاديم سمتِ خونه مشترکمون. بينِ راه فرزام بود که سکوت و شکست:

ـ خوب عروس خانم راضي بودي؟

لبخندي زدم و کمي کلاهِ شنلم و دادم بالاتر و گفتم:

ـ عالــــي بود… بهترين روزِ زندگيم بود…. مطمئنم…

دستم و تو دستش گرفت و بوسه اي روش نشوند و گفت:

ـ تو بهترين اتفاقِ زندگيمي ساتيا…

انقدر “ساتيا” گفتنشو دوست دارم که نگو… قشنگ مي گه… انگار تو اسمم کلي احساس قايم کرده که مي خواد بهم هديه اش کنه…

جلوي درِ خونه فاميل هامونم رسيدن. يه سري که ديگه نبودن… کلاً نيست شده بودن! خدا کنه به خاطرِ بادکنک از بامِ کرج نپريده باشن پايين!

از همه تشکر کرديم و باهاشون خداحافظي کرديم و رفتيم داخل… فرانک پشتِ فيلمبردار بود و داشت همراهمون ميومد. پشتِ سرش هم مادربزرگِ تازه پيدا شده ام بود.

نفسِ سنگين شده ام و راحت فرستادم بيرون و پله ها رو ترجيح دادم… اما فرانک اينا با آسانسور اومدن…

فرزام که در و باز کرد اونا هم آسانسور پياده شدن… توي خونه ديگه فرزام براي اينکه اذيت نشم شنلم و باز کرد و از رو سرم برداشت. فرانک اومد نزديکم و داشت تند تند بهم مي گفت که برام چه لباسي آماده کرده و بهم پيشنهاد مي ده بعد از يه روزِ خسته کننده بهتره اول برم حموم. آروم گفتم:

ـ باشه ديگه چيزي نگو… صدات و ميشنون زشته…

مادرشوهرم و بابا جون هم اومدن بالا… بابا جون دستِ من و تو دستِ فرزام گذاشت و گفت:

ـ تنها چيزي که ازتون مي خوام اينه که خوشبخت باشيد در کنارِ هم و براي هم تا هميشه…

و بعد از بوسيدنِ پيشونيِ جفتمون رفت و کنار ايستاد… مادرشوهرم هم بوسمون کرد و با چشماي به اشک نشسته اش رو به من گفت:

ـ نگاه نکن پسرم برده به باباش خشکِ! دوستت داره… کنارِ هم شاد باشيد…

چيزي نگفتم… فرزام اصلاً هم خشک نبود… حتما نبايد بقيه ابرازِ احساسات هاي قشنگش به من و ببيننن که خيلي هم خوبه..!

مادربزرگم پاکتي به دستمون داد و کلي من و بوسه بارون کرد و ازم خواست بازم ببينمشون چون چند روزي اينجا هستن اما بعد مي رن و ازم خواست بريم روستاشون و بهشون سر بزنيم.

مادربزرگم که انگار خودش و کنترل مي کرد گريه نکنه بعد از خداحافظي و سفارش به فرزام راجع به من رفت. حالا من و فرزام بوديم و فيلمبردار… دلم مي خواست از فرزام بپرسم اون تفنگش کجاست؟!!! اما سعي کردم اين لحظه هاي آخر هم فيلمبردارِ سمجمون و تحمل کنم که بلاخره تموم شد… وقتي در بسته شد پوفي کشيدم و گفتم:

ـ ديدي؟! حس مي کردم فيلمبردارِ هنوزم انرژي داشت واسه ادامه؟!

فرزام نزديکم شد و گفت:

ـ چطور؟! مگه تو انرژي نداري؟!

و با مکث گفت:

ـ براي ادامه؟!!

روم و ازش گرفتم و گفتم:

ـ من برم لباسم و عوض کنم…

قبل اينکه قدمي بردارم تو بغلِ فرزام بودم…

ـ مگه نمي دوني من بايد پرنسسم و تا اتاق ببرم.؟

با خجالت گفتم:

ـ خودم ميام… سنگينم…

ـ کجا سنگيني… ببين ساتي من خانمِ يکم تپلي دوست دارم… بايد تپل شي يکم…

تو اتاق من و نشوند رو تخت و کتش و هم گذاشت کنارم و دو دکمه اولِ لباسش و باز کرد… خدايا نکنه لخت شه؟!!

سرم و انداختم پايين و زير چشمي نگاهش کردم مردونه خنديد و گفت:

ـ يا نگاه نکن… يا درست نگاه کن خانم! اينجوري چشم چرون نشون مي دي…

دست از باز کردنِ دکمه هاش برداشت و کنارم نشست…

ـ برگرد پشتت و به من کن بذار موهات و باز کنم…

بي هيچ حرفي برگشتم و پشتم و کردم بهش… فرزام يه پاش و از رو تخت گذاشت پايين و يکي هم روي تخت موند. من و بيشتر کشيد تو بغلش… و مشغولِ باز کردنِ موهام شد…

بلاخره هم تونست بعد از کلي تلاش موهام و باز کنه… همينکه تموم شد گفت:

ـ مي خوام برم حموم… توام بيا يه دوش بگير…

يه لحظه از اين فکر مور مورم شد… نه که چندشم بشه… نه که بدم بياد با آقامون برم حموم يا اصلاً شيطوني کنيم… فقط خجالت مانعم بود! آروم گفتم:

ـ نه تو برو… من اينجا مي رم…

و به حمومِ اتاق خوابمون اشاره کردم… مکثي کرد اما با گفتنِ ” باشه اي ” از اتاق رفت بيرون…

انقدر ناراحتش کردم که حتي يادش رفت براي در آوردنِ لباسهام کمکم کنه…؟

بيخيال شدم و همونطور که خودم مشغولِ باز کردنِ زيپِ لباسم بودم به اتاق نگاه کردم تا ببينم لباسِ سرخ رنگي که فرانک ازش حرف مي زد کجاست؟!

با ديدنِ لباسِ زيرِ مشکي رنگ و يه حريرِ خيلي کوتاهِ قرمز تقريباً هنگ کردم! تند تند لباسام و در آوردم. مي دونم که اگه نخوام اينو هم بپوشم ديگه شورش و در آوردم… اين و فرانک مي گفت… پس حداقل زودتر برم حموم که تا قبل از اومدنِ فرزام بپوشمش و برم زيرِ پتو…

کمي کرم و رژ زدم و بعد از عطر زدن خزيدم زيرِ پتو. از اتاقِ قديمي فرزام صداهايي ميومد اما هنوز نيومده بود. خسته بودم اما حموم تمومِ خستگيِ تنم و شسته بود و با خودش برده بود.

داشتم فکر مي کردم که شايد ميخواد تو اتاق خودش بخوابه که در باز شد و فرزام اومد تو…

ـ خوابيدي خانمم؟!

آب دهنم و سخت قورت دادم… قلبم تند تند مي زد.

ـ نه بيدارم…

اومد کنارم و پتو رو کنار زد. انقدر کنار زده بود تا لباسم و ببينه. چشمام و بستم اما مي تونستم متوجهِ مکثِ چند ثانيه اش بشم…

با ريموت کولر و روشن کرد و کنارم دراز کشيد.

ـ چشمات چرا بسته است نازگلم؟!

اين و فرزام پرسيده بود. آروم چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم.

نيم خيز شد و روم خم شد…

کمي دستش و دراز کرد و چراغ خواب و که نور هاي سفيد و قرمز داشت روشن کرد…

ديگه برنگشت سرِ جاش و همونوطور خيمه زده روم باقي موند. لبخندِ محوي مهمونِ صورتش شد و چشمهاش از چشمهام روي لبام سر خورد و خم شد سمتم…

***

با نوازشِ دستايي رويِ صورتم که موهام و کنار مي زد چشم هام و باز کردم… آروم و بي حوصله…

ـ فداي چشماي معصومت بشم خانومم… بلند شو ديگه…

با بغض گفتم:

ـ نمي خوام… برو مي خوام بخوابم…

ـ لباي ورچيده ات و بخورم خانـم… پاشو بايد يه چيزي بخوري… ضعف مي کنيا… از صبح مامان بزرگت و مامان و فرانک انقدر بهم غر زدن از کرده ام پشيمون شدم!

و با خودش زمزمه کرد:

ـ بابا منم گناه دارم! يکي براي من کاچي نياورد!

تو خواب و بيداري خنده ام گرفته بود. چشمام و باز کردمو بهش نگاه کردم. وقتي ديد مي خندم گفت:

ـ آره بخند… خنده ام داره… اما فکر بعداً هم باش… جبران مي کنم عزيزم!

اومد نزديکتر و با پشتِ دست روي گونه ام کشيد:

ـ خانوم شدنت مبارک همسري…

لبخندي زدم و با خجالت چشم از چشاش گرفتم. روي لبام و بوسيد و گفت:

ـ خانومم بلند مي شي يا من به روشِ خودم عمل کنم؟!

خنده ام گرفت چه با حرص حرف مي زد… خواستم حرفي بزنم اما با دردي که زيرِ دلم پيچيد اخمي کردم و چشمام و بستم…

فرزام که حالا خم شده بود روم، کنارِ گوشم گفت:

ـ عزيزم، اگر مي بيني لازمه بريم دکتر…

” نچي ” زيرِ لب گفتمو با خجالت چشمهام و بيشتر بستم. حالا نمي شد يادآوري نکنه…

فرزام دوباره با ناراحتي گفت:

ـ مي دونم گفتم يه هفته مرخصي دارم. اما متاسفانه بايد برم يه مشکلي پيش اومده…

چشمهام و باز کردم و بهش نگاه کردم:

ـ باور کن مجبورم…

پتو رو کشيدم سرم و گفتم:

ـ خداحافظ…

پتو رو که با دستهام محکم گرفته بودم از سرم برداشت و گفت:

ـ اينجوري که نه… تو بلند شو. من تا خيالم راحت نشه که نمي رم..

اين و گفت و بلند شد و ادامه داد:

ـ تا ميز و بچينم بيا… اگر هم مي بيني سخته، بنده ميز و بيارم اينجا!

آروم گفتم:

ـ ميام…

وقتي رفت بيرون پتو رو زدم کنار. همون دم دماي صيح فرزام بدونِ اينکه اجازه بده تکون بخورم. لباسهام و عوض کرده بود و بلوز و شلوار تنم کرد تا راحت بخوابم. بلند شدم و کليپسي از کشوي ميزم بيرون آوردم و موهامو کامل جمع کردم و به دستشويي رفتم. زيرِ دلم هنوزم درد مي کرد… اما نه به اندازه ديشب…

شايد فرزام فکر کرده از رفتنش ناراحت شدم. اينطور نيست. يهويي يه حسِ بدي بهم دست مي ده و يکم بعدش پر از لذت مي شم…

من از فرزام راضي بودم… مردِ نظاميِ من همه جوره پر محبت و مهربون بود. هميشه حس مي کردم همه مردا بي وجدانن و به خودشون فکر مي کنن.

اما فرزام برعکسش و به من ثابت کرد. با من مثل پرنسس ها رفتار مي کرد و در همه شرايط تا از رضايتم مطمئن نمي شد به راضي بودنِ خودش فکر نمي کرد…

دست و صورتم و شستم و رفتم بيرون. فرزام که رفت مي رم دوش مي گيرم.همين که من رسيدم فرزام قابلمه اي و روي ظرفشويي تقرباً پرتاب کرد و انگشت هاش و برد داخل دهنش و سرش و تکون داد… خوبه محتوياتِ درونِ قابلمه نريخت بيرون.

تا متوجه من شد. خودش و نباخت و با جديت گفت:

ـ اِ؟ کي اومدي؟ بيا بشين…

و فوري صندلي و کشيد عقب… انگار نه انگار که همين الان سوخت… براي اينکه خجالت نکشه حرفي نزدم اما دلم مي خواست بخندم… برام از داخلِ قابلمه کاچي ريخت و جلوم گذاشت:

ـ بخور خيلي خوشمزه است… مادربزرگت درست کرده.

همونطور که سرم پايين بود لبخندِ خبيثي زدم و گفتم:

ـ اِ مگه توام خوردي؟!!

ديدم که وسطِ آشپزخونه ايستاده! الهي بچه ام..!

ـ نه… يعني يکم…

وبعد رو ميز کنارم نشست و گفت:

ـ بخورم خانمم… يه مسکن بهت بدم بايد برم… اما شب ميام دنبالت… احتمالاً شام بريم بيرون. شايدم شام بخرم بيارم…

آروم مشغولِ خوردن شدم… دلم براي فرزام سوخت… بچه ام دلش کاچي مي خواست فکر کنم… شايدم کمي توجه…

از جام بلند شدم… فوري نيم خيز شد:

ـ چي مي خواي؟ من ميارم…

ـ بشين گلم… الان ميام…

پا شدم از يخجال موزي برداشتم و توي ظرف چند تيکه اش کردم… کمي کنجت و يکم پودرِ گردو روش ريختم و گذاشتم سرِ ميز و رو بهش گفتم:

ـ اين و بخور برات خوبه!

لبخندي عريضي زد و به موز نگاه کرد و با لذت گفت:

ـ اين ميوه خوردن داره مرررسي خانومم…

و کره و عسل و گذاشت و کنارِ و مشغولِ خوردنِ موز شد.

بلاخره تمومش کرد. از داخلِ يخچال مسکني آورد و گفت:

ـ اين و بخور خانم…

ژلوفن و خوردم و از پشت ميز بلند شدم. مي دونستم که ديرش شده. براي همين گفتم:

ـ من ميز و جمع مي کنم…

مانعم شد و گفت:

ـ ابداً تو حالت خوب نيست… کاري نداره خودم جمع مي کنم…

دستم و گرفتم به بازوش و گفتم:

ـ من خوبم فرزام… بيا برو گلم… مراقب خودت باش…

همينطور که به سمتِ در هلش مي دادم کتش و از روي اپن برداشتم و آماده کردم تا بپوشه…

نگاهِ قدر دانش و به نگاهم دوخت و رو لبام و بوسيد و گفت:

خوشحالم که تو زندگيمي… خواهش مي کنم استراحت کن… باشه؟

سرم و تکون دادم و گفتم:

ـ مراقب خودت باش… برو گلم.

ـ من خوبم مامان هيچ مشکلي نيست…

ـ نه آخه واقعاً چه دليلي داره روزِ اولِ ازدواجش پاشه بره بيرون؟!

ـ مامان جان گويا تماس گرفتن مشکلي پيش اومده… خودش هم راضي نبود من خودم فرستادمش…

ـ دخترم دارم بهت مي گم ها اذيتت کرد چمدونت و ببند بيا اينجا خودم مي دونم باهاش چي کار کنم.

ـ خانم اين حرفا چيه؟ تازه يه روزم از ازندگي مشترکشون نگذشته…

خنديدم… فرزام راست مي گه مامان و باباش باهم اصلاً نمي سازن… حتي الان هم دارن کل کل مي کنن…

ـ مامان جان من الان از پشتِ پنجره دارم مي بينم فرزام داره مياد تو پارکينگ اومدش خونه. من هم ناراحت نيستم. شما هم بريد شبتون بخير…

مادرِ فرزام با نارحتي خداحافظي کرد. مي دونستم براي فرزام خان جبران مي کنن… من مي دونستم که در آينده روزهايي و خواهم داشت که بدونِ فرزام شب ميشه و شبهايي که تنهايي به صبح مي رسونم. شغلش اين بود. شب و روز نمي شناخت… هميشه خطر در کمينمون بود و من با همه اينها به فرزام بله دادم…

الان هم چون گوشيش و جواب نمي داد و ساعت از يازده گذشته به مامانش زنگ زدم که ببينم ازش خبر داره يا نه.

رفتم نزديکِ در و منتظر موندم در و باز کنه. با صداي کامپيوترِ در که چشمِ فرزام و درست تشخيص داده بود صاف ايستادم.

فرزام با ديدنِ من که منتظرش بودم مشماي توي دستش و گذاشت پايين و با شرمندگي گفت:

ـ متاسفم بانو… دير کردم…

لبخندي زدم و گفتم:

ـ خسته نباشي… اما يادت باشه دوست ندارم ديگه هيچ وقت تماسم بي پاسخ بمونه…

و ديگه هم بي پاسخ نموند… ياد ندارم دفعه اي پيش اومده باشه که من به فرزام زنگ زده باشم و دو ثانيه بعدش يا همون موقع باهام تماس نگرفته باشه…

دستاش و قابِ صورتم و کردم و روي لبام و محکم بوسيد:

ـ سلامت باشي خانومم… چشم… گوشيم تو ماشين بود. شرمنده…

با دلخوري گفتم:

 

ـ حتي زنگ نزدي حالم و بپرسي…

ـ چند بار زنگ زدم عزيزم… اما تلفن اشغال بود… حتي گوشيت هم خاموش بود…

حتما زماني که داشتم با مامانش حرف مي زدم يا وقتي که براي پرسيدنِ حالِ سخندون به فرانک زنگ زدم، زنگ زده. گوشيم هم که از ديشب خاموش شده.

ـ اشکال نداره تا تو لباست و عوض کني من شام و آماده مي کنم.

بي حرفي به سمتِ اتاقش رفت و منم با برداشتنِ غذاهايي که فرزام خريده بود از روي زمين به سمت آشپزخونه رفتم و مشغولِ چيدنِ ميز شدم. خستگي از سر و صورتش مي باريد و مي دونستم که باز يه پرونده اي ديگه در راهِ که قرارِ حسابي مشغولش کنه.

دو تا شمع روي ميز روشن کردم و هالوژن هاي رنگيِ خونه هم روشن کردم. نفسِ عميقي کشيدم و تصميم گرفتم تا فرزام مياد ظرف هاي صبحونه و بشورم!!

همونطور که مشغول بودم صداي صحبت کردنِ فرزام و شنيدم. فکر کنم مامانش زنگ زده بود. چون داشت حسابي توضيح مي داد که چه اتفاقي افتاده…

يهو از پشت دستش دورِ شکمم حلقه شد و سرش و توي گردنم گذاشت…

ـ باشه مامان جان خيالتون راحت… کاري نداريد؟

ـ …

نمي دونم مامانش داشت اون طرفِ خط چي مي گفت اما اينطرف فرزام بي کار نبود و کنارِ گوش و گردنم و بوسه بارون کرد…

ـ نه سلام مي رسونه… شبِ شما هم بخير…

نفسِ عميقي توي گردنم کشيد که باعث شد کمي سرم و کج کنم.

ـ کوچولوي مارمولک همه فهميدن من نبودم که…

ـ خب نگرانت شدم…

من و به خودش فشرد و گفت:

ـ فداي نگرانيت خانومم… داشتي درس مي خوندي که حتي وقت نکردي ظرفهارو بريزي تو ماشين زحمتش و بکشه؟!

لبم و گاز گرفتم و فکر کردم که فردا امتحان دارم و هيچي نخوندم… اما بي رو دربايستي گفتم:

ـ نه نخوندم… هيچي…

بدونِ اينکه ميلي براي ادامه صحبت راجع به درسم داشته باشه با خستگي گفت:

ـ دلم براي خانومم تنگ شده بود… تو از دلِ خانومم خبر نداري؟!

آب و بستم و برگشتم سمتش و به کابينت هاي تکيه دادم… دستام و انداختم رو شونه هاش و گفتم:

ـ اتفاقاً دلِ خانمتون هم براي آقاشون تنگ شده بود…

چشماش و تنگ کرد و گفت:

ـ فهميدم..، داري يه کاري مي کني که مثل ديشب درسته بخورمت؟!

لبخندي پر خجالتي زدم و گفتم:

ـ اوهوم دارم دلبري مي کنم..!

مردونه خنديد و دنبالم به سمتِ ميز اومد و صندلي و کشيد عقب و گفت:

ـ دلبستتيم بـــــانـو…

به سخندون که حاضر و آماده روي مبل ها نشسته بود نگاه کردم و يک بار ديگه به فرزام زنگ زدم… با سومين بوق جواب داد:

ـ الو؟

ـ فرزام کجايي پس؟

ـ صفِ نون سنگکم گلم… تا چند دقيقه ديگه ميام خونه…

ـ باشه زود بيا…

اي بابا اخه نونِ سنگک مي خواهيم چي کار؟ من که گفتم نون لواش هست…

امروز پنج شنبه است اما فرزام چون کاري نداشت و خونه مونده تصميم گرفتيم بريم پيک نيک… مي خواييم بريم باغِ فرانک اينا و مطمئنم که خوش مي گذره… چون فرانک و مرتضي هم هستن.

ـ سخندون بلند شو تلوزيون و خاموش کن که مي خواييم بريم…

سخندون کنترل و برداشت و تلوزيون و خاموش کرد اما همونجا روي مبل باقي موند…

ـ چرا بلند نمي شي؟!

ـ حالا تا فَلزانه بياد من يه کم بخوابم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

ـ بلند مي شي يا نه؟! بگو عمو فرزام… يا داداش…

بلند شو با حرص رفت سمتِ در. سرش و گرفت بالا و گفت:

ـ وقتي من نه چشم دالم نه انگوشت که دلو باز کنم براي چي بيام اينجا آخه؟!

برگشتم سمتِ يخچال تا نبينه دارم مي خندم. بچه ام مشکلِ روزاي اولِ من و داره…

ـ خوب گلم بيا پيشِ من تو آشپزخونه با هم ببينيم همه چي برداشتيم؟!

سخندون از روي ميز ناهار خوري اومد بالا و رو اپن نشست و گفت:

ـ چيزي نمي خواييم که… چيسپ و پفک و آلوچه و کلاً خوردني…

درِ سبدم و بستم و گفتم:

ـ آره به همين خيال باش مگه نديدي دکتر گفت چيپس و پفک ممنوع تا وزنت کم شه؟!

ـ دکتولِ شبيهِ کلاغ بود آزي… کلاغِ بدجنس خودش و شبيهِ دکتولا کلده که کاري کنه من چيزي نخولم… دولوغ نمي گم باول کن..!

آب و از يخچال برداشتم و گفتم:

ـ مي دونم خانم… باور مي کنم…

سبد و وسيله هام و گذاشتم جلوي در و گفتم:

ـ بيا من و تو بريم پايين تا فرزام بياد… بيا پايين خطر ناکِ.

***

انقدر همه بازي کرده بوديم و شيطنت داشتيم که خسته يه طرف افتاده بوديم… پا شدم و به سمتِ اتاق خوابمون رفتم تا يکم بخوابم… واقعا ديگه چون تو تنم نمونده بود و دلم کمي استراحت مي خواست… بعد از ناهاري هم که خورديم يه چرتِ کوتاه مزه مي داد…

فرزام روي تخت خوابش برده بود. منم شالم و در آوردم و رفتم کنارش و بدونِ هيچ سر و صدايي دراز کشيدم و نفهميدم کي خوابم برد.

با نوازشِ دستايي روي تنم از خواب پريدم… دلم مي خواست بکوبم رو دستِ فرزام… من اونقدر آروم اومدم که بيدار نشه و حالا فرزام تا بيدار شد بايد من و اذيت کنه؟

ـ نکن فرزام اينجا جاش نيست؟!

ـ جاي چي نيست عزيزم؟!

اين فرزام بود که با صداي نفس هاش حرف مي زد؟! يه لحظه شک کردم… پر ترس چشمام و باز کردم و خواستم سريع بلند شدم که با کله رفتم تو دماغِ فرانک…

فرانک دستش و گذاشت رو دماغش و همونطور که مي ماليد گفت:

ـ وحشي… داشتم شوخي مي کردم…

فرزام که انگار بيدار بود… بلند شد نشست و گفت:

ـ تا تو باشي ديگه از اين شوخيا نکني..

و با خنده ادامه داد:

ـ حالا هم برو بيرون…

چشمکي به فرانک زدم و گفتم:

ـ حقته عزيزِ دلم…

فرانک همونطور که مي خنديد و خط و نشون مي کشيد رفت بيرون و فرزام دوباره خوابيد و من و کشيد تو بغلش:

ـ معلوم ني مادر بزرگ و پدربزرگم سرِ اين دختر چي خوردن انقدر بي حيا شده..؟!

سرم و روي بازوش گذاشتم و گفتم:

ـ طفلي داشت شوخي مي کرد… کي بيدار شدي؟

ـ چند دقيقه اي هست… همون موقع که فرانک اومد تو اتاق. خوبي؟ بهتر شدي؟!

دستي به دلم کشيدم و گفتم:

ـ آره ديگه دلم درد نمي کنه.

آخه ديروز همه اش بي دليل دل درد داشتم و آخرِ شبم که آوردم بالا… بعد از استخري که با فرانک رفتيم، ساندويچِ سرد خوردم و عاقبتم شد مسموميت و سِــرُم.

ـ ساتي… من مي دونم تو براي گردش فرانسه و دوست داري… اما فعلاً در توانم نيست… راستش من براي ماهِ عسلمون مي خوام يک هفته اي و کيش بگذرونيم… اما قول مي مي دم يه روزي هر جا که دوست داري ببرمت…

برگشتم سمتش و گفتم:

ـ ديوونه… دوست داشتنِ من در اون حدي هم که مي گي نيست… من فقط اين کشور خوشم مياد… با کيش موافقم… هيچ مشکلي هم نيست…

سرم و کشيد سمتِ خودش و روي گونه ام و کنارِ لبم و وبوسيد:

ـ قربونِ خانومم مرسي که درک مي کني… من براي پس فردا بليط مي گيرم… دوست دارم تا بيکارم بريم. و اينکه دوست ندارم فاصله بينِ عروسي و ماه عسل زياد بشه…

و بعد با لذت گفت:

ـ چه ماه عسلي بشه… عروسش عسلي، دورانش عسلي… مــــممم..

چشماي شيطونش و به لبام دوخت و گفت:

ـ چه دومادِ خوشبختي…

بعد از چند وقت تصميم گرفتم بنويسم… تو اين چند سال که سراغِ اين دفتر چه نيومدم اتفاقاي مختلفي افتاد…

بلاخره من تونستم درسم و تموم کنم و واردِ دانشکده افسري بشم… اما بعد از پايانِ درسم، درست وقتي بعد از شش سال من و فرزام تصميم به بچه دار شدن گرفتيم متوجه شديم که يه مشکلي هست و بعد از کلي آزمايش فهميديم که مشکل از منِ.

متاسفانه من پرولاکتينِ بسيار بالايي داشتم که به دليلِ اينکه عادت ماهيانه ام مرتب بود هيچوقت متوجه مشکلم نشده بودم. علاوه بر پرولاکتينِ بالا تيروئيدِ پرکار هم داشتم…

تقريباً نزديک به پنج سال طول کشيد تا من درمان بشم و تواناييِ باردار شدن داشته باشم اما تو اين چند سال به اصرارِ فرزام مشغول به کار شدم تا زياد فکر و خيال نکنم.

فرزام تو اين مدت بارِ ديگه بهم ثابت کرد که با تمومِ وجود دوستم داره. و همه جوره هوام و داشته و پايِ همه مشکل ها ايستاده…

خونه باغي که بابا سعي کرده بود بفروشتش بعد از تفتيشِ کلي بهمون برگردونده شد و من و فرزام گه گداري آخر هفته هامون و با سخندون که تصميم داره اسمش و عوض کنه و بذاره سوگند، به همراه فرانک و مرتضي و پسرِ دو ساله اشون به اونجا مي ريم.

با سخندون صحبت کردم و اون هم مثلِ من عاشقِ باغِ بنابراين قرار نيست هيچوقت بفروشيمش…

مادربزرگم روزِ عروسي سندِ خونه اي و بهم داد که تو روستاشونِ، و من اون و دادم به دختر عمه و پسر عمه ام که پدر و مادرشون و تو تصادف از دست دادن و قرار شده تا زماني که سر و سامون نگرفتن و دستشون به دهنشون نرسيده اونجا بمونن… ما هم هر وقت بخواهيم به خانواده مادري سر بزنيم، چند روزي اونجا به عنوانِ مهمون مي مونيم…

خونه اي که تو زور آباد داشتيم و فروختيم، سهمِ سخندون و گذاشتيم به حسابي که چند سالِ پيش فرزام براش به نامِ من باز کرد و ماهيانه مقداري به حسابش مي ريخت و سهمِ من هم کميش رفت براي خرجِ زندگي و باقيش رو من خرجِ يه مسجد کردم به نيتِ مامان و بابا…

ظاهرِ سالمِ خودم برام شد تجربه و سخندون و تو همين دورانِ جووني و نوجووني بردمش دکتر و خواستم که چکآپ شه… اون هم مثل من پرولاکتينِ بالا داشت که الان داره درمان ميشه… اينجوري ديگه لازم نيست تو دورانِ تاهل دردسري بکشه. چون پرولاکتينِ بالا يکي از دلايلِ نازائيِ. من خودم شش سال بعد از ازدواجم متوجه اين مشکل شدم. درست زماني که تصميم به بچه دار شدن گرفته بوديم. و حالا بعد از پنج سال دوا و درمون و سرِ هم يازده سال مي تونم بچه اي داشته باشم…

ـ خانمِ من چي کار مي کنه؟!

دفترم و بستم و از پشتِ ميز بلند شدم و به سمتش رفتم:

ـ سلام خسته نباشي… ببخشيد متوجه نشدم اومدي عزيزم…

مثل هميشه دستاش و قابِ صورتم کرد و بوسه اي روي لبام نشوند:

ـ شما هم خسته نباشي خانومم… اشکال نداره… خوبي؟! کوچولومون خوبه؟!

دستم و روي شکمم گذاشتم و گفتم:

ـ هر دومون خوب بوديم… سرورمون و که ديديم بهتر هم شديم…

و قبلِ اينکه بذارم حرفي بزنه گفتم:

ـ يادمِ آقامون يه قولي به ما داده بود…

ـ خريدم عزيزم.. رو اپنِ…

با اين حرف پر ذوق رفتم بيرون از اتاق و سمتِ آشپزخونه… بچه ام چند روزي مي شد هوسِ کله پاچه کرده بود و فرزام قول داده بود که امشب برامون کله پاچه مي خره…

ـ اي کاش سخندون هم صدا کنيم…

ـ خانومم تو باز گفتي سخندون؟ سوگند… الان دوباره مياد جيغ جيغ مي کنه ها… بهش گفتم بياد…

ـ خوب يادم مي ره چي کار کنم..؟

از پشت بغلم کر و گفت:

ـ نمي دونم عوارضِ حاملگيِ يا از اول اينجوري بودي و من متوجه نشدم…

با ابهام رسيدم:

ـ چجوري؟!

ـ همينجوري خنگ ديگه!

آروم زدم رو دستش که روي شکمم بود و گفتم:

ـ خيلي بدي…

مردونه خنديد و گفت:

ـ شوخي کردم بانو… مي دونم بس که صداش کردي سخندون عادت شده… حالا سوگند هم کم کم عادت مي شه…

پوفي کشيدم و گفتم:

ـ اميدوارم…

و در حالي که براي خوردنِ کله پاچه بي طاقت شده بودم گفتم:

ـ حالا مي ذاري ميز و بچينم يا مي خواي کار دستمون بدي…

زيرِ گوشم آروم گفت:

ـ مي خوام کار دستت بدم…

زدمش کنار و گفتم:

ـ خجالت بکش زشته!

با حالتي کلافه اي گفت:

ـ زشت چيه؟! مي دوني ماهي چهار بار چقدر کمِ؟!

لبم و گاز گرفتم و با چشماي گرد شده نگاهش کردم… روش و ازم گرفت و گفت:

ـ اگه من مي دونستم بچه داري انقدر سخته…

و رفت سمتِ اتاق… اي بابا همچين مي گه سخت که انگار بچه داره تو شکمِ خودش بزرگ مي شه. بشقاب ها رو گذاشتم رو ميز و رفتمِ سمتِ اتاق…

بلوزش و در آورده بود و جدي جدي داشت مي خوابيد… براي اولين بار قهر کرده بود..!

رفتم روي تخت نشستم و دستم و گذاشتم رو بازوش و همونجور که نوازشش مي کردم گفتم:

ـ مردِ من… قهري؟!

ساعدش روي چشم هاش بود و نمي ديدمش… سرم و گذاشتم روي سينه اش و گفتم:

ـ من که چيزي نگفتم… بذار شاممون و بخوريم…

کلاً اين ند وقت بهونه گير شده بود. همه اش ميگفت من بهش توجه نمي کنم. جاي اينکه من نگران باشم و حس کنم فرزام داره عشق و بينِ من و بچه اش تقسيم مي کنه انگار اون نگران بود…

بوسه اي روي قفسه سينه اش نشوندم و گفتم:

ـ من خيلي گشنه ام. به خاطرِ تو صبر کردم…

دستش و از رو چشاش برداشت و گفت:

ـ راست مي گي؟ منتظرِ من بودي يا کله پاچه؟!

حسود کوچولويِ من… لبخندي زدم و همونطور که با انگشتِ اشاره ام روي بازوهاش مي کشيدم گفتم:

ـ معلومه که منتظرِ تو. وگرنه گشنگيِ من با يه لقمه نون و پنير هم رفع مي شد. مي دوني که از اول همين بوده تو خونه نباشي من غذا نمي خورم…

بلند شد و به پشتيِ تخت تکيه داد و گفت:

ـ اما خانومم گشنه ات مي شه غذات و بخور. کارِ من و ديدي که معلومي نداره…

و من کشيد تو بفلش و گفت:

ـ بايد يه بار ديگه دکتر بريم… آخه تو هم زيادي نگراني ديدي دکتر گفت اگه رعايت کنم هيچ مشکلي نداره..!؟!

لبام و جمع کردم و گفتم:

ـ اخه مي ترسم بچه خفه شه!

مردونه و بلند خنديد:

ـ اي دخترِ ديوونه! اين چه حرفي بود آخه؟! نه مطمئن باش چيزي نمي شه… حالا بيا بريم شاممون و بخوريم که من حسابي دلتنگتم!

از لاي در داخلِ اتاق و نگاه کردم و پر حرص چشم چرخوندم تا ببينم سوگند کجاست…

لبام و روي هم فشردم و ديدم که باز مثل هميشه نشسته پاي دفترِ خاطراتِ من. چقدر سعي کردم حواسم باشه اين دفتر و کسي نبينه. چون خاطره بود و احساس هايي که در زمان هاي مختلف داشتم انقدر خصوصي بودن که کسي نبايد متوجهشون مي شد… اما حس کردم سوگند بايد بخونه و بدونه… از همه چيز… در و باز کردم و گفتم:

ـ باز تو نشستي دفترِ من و مي خوني؟! چند بار بهت گفتم تا صبح به خاطرش بيدار نمون؟ قرار شد روزي چند صفحه بخوني…

يه گوجه سبز انداخت تو دهنش و گفت:

ـ واااي ساتيا باورم نمي شه انقدر شکمو بوده باشم..!

به گوجه سبز ها اشاره اي کردم و گفتم:

ـ درست مثل الانت بودي… منتها اون موقع ورزش نمي کردي و الان با ورزش هيکلت و ساختي…

دفتر و بست و بلند شد… همونطور که چمشهاش و مي ماليد و به سمتم ميومد گفت:

ـ تا حالا بهتون گفته بودم عاشقتونم؟ شما بهترين هستيد…

و دستاش و دورِ گردنم حلقه کرد و گفت:

ـ مي خوامت خواهر بزرگه!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

ـ باز تو دفترِ من و خوندي جوِ لات بودن گرفتت؟ فرزام بشنوه ناراحت مي شه…

دستي به شونه ام کشيد و گفت:

ـ آخه شوما نمي دوني چه حالي داره!

فرزام همونطور که دکمه هاي لباسِ فرمش رو مي بست گفت:

ـ نشنيدم؟! چيزي گفتي سوگند؟!

سوگند نيشش تا گوشش باز شد و گفت:

ـ بـــله! گفتم نوکرتم شوهر خواهر..!

و قبلِ اينکه دستِ فرزام بهش برسه فرار کرد. بلند گفتم:

ـ سوگند ديرت شد ها..

سوگند همونطور که به سمتِ دستشويي مي رفت گفت:

ـ من تا ده دقيقه ديگه آماده ام…

فرزام به سمتِ من اومد و گفت:

ـ از دستِ خواهرِ وروجکت… حالِ جناب سرگردِ ما چطوره؟!

لبخندي زدم و گفتم:

ـ خوبم جنابِ سرهنگ….

با دستش روي شکمم و لمس کرد و گفت:

ـ فکر کنم امشب بايد سوگند وبفرستيم خونه خودش…

ـ نه که شبايِ ديگه نمي فرستي! بابا چيزي بهش نگو اون تو اتاقِ ديگه… اينجوري هي بهش بگيم متوجه ميشه زشته..! ديوونه…

ـ تازه فهميدي ديوونتم؟! اون ديگه بچه نيست. يه خانمِ فهميده است… خودش متوجه مي شه خب…

ـ باشه حالا بذار خودم يه جوري بهش بگم…

و با ناراحتي ادامه دادم:

ـ نگرانشم. آخه من حرصِ تو رو بخورم يا ستايش و که جفتتون از خودتون بيگاري مي کشيد. سوگند که با درس و دانشگاه و تو با کار…

يهو نگاهش رنگِ حرص گرفت و گفت:

ـ لازم نيست نگران باشي. خانم ديروز رفته بود کافي شاپ! آقا مي برنش اينور اونور تقويتش مي کنن!

يه تاي ابروم و دادم بالا و آرومتر گفتم:

ـ جداً؟ کدوم آقا؟!

پر حرصتر ادامه داد:

ـ همون پسرِ ديگه کارنِ صادقي… همون که فهميدن چندسالِ پيش تو مهد هم کلاس بودن… آره بيشرف صندلي و براش کشيد عقب…

من فداي مرد غيرتيم… نخودي خنديدم و گفتم:

ـ اِ؟!! چه جنتل من!!!

دوباره رگِ حسوديش زد بالا همون حالتِ پسر بچه هاي تخس و به خودش گرفت:

ـ منم هر جا بريم صندلي و مي کشم عقب!

غش غش زدم زيرِ خنده:

ـ تو جنتل منِ درجه يکي مردِ من…

دوباره اخم کرد و گفت:

ـ ساتي هر کي بخواد خواهرِ من و ببره بايد از هفت خان بگذره ها… تو که مي دوني من چقدر دوسش دارم و چقدر برام عزيزِ.

وجودم پر از لذت شد… با تمومِ عشقي که بهش داشتم نگاهش کردم و گفتم:

ـ آره عزيزم مي دونم… سوگند هم هميشه گفته تو زندگيش تو نقشِ پررنگي داري. مي گه بهت اعتماد داره و مي دونه مثل هميشه حرفات و تصميمات به نفعش خواهد شد. فقط حواست باشه… خانم هنوز دو ماهم از ورودش به دانشگاه نگذشته يه وقت حواسش از درسش پرت نشه… دوست ندارم يه دندون پزشکِ بي سواد بشه..!

همونطور که موهاي بلندم که رو شونه هام بود و تو دستاش مي پيچوند گفت:

ـ نه خيالت راحت… اون عاشقِ دندون پزشکيِ محالِ بي سواد بمونه… دقت کردي از وقتي اسمِ سخندون شد سوگند اولين بارِ درست صداش مي کني و يهو نمي گي سخندون؟! جداً اينارو گفت؟ پس ديگه واقعاً خانم دکتر شده…

قيافه ناراحتي به خودم گرفتم و گفتم:

ـ کاش بچه امون پسر بود… چطور دخترم و بزرگ کنم و بعد عروسش کنم و تحويلِ مردم بدم؟

دستش و محکم روي شونه ام فشار داد:

ـ هر کي واسه دخترمون اومد قلمِ پاش و مي شکنم!

باز حرفِ دخترمون شد و فرزام بي منطقيش گل کرد:

ـ نمي شه که عزيزم دختر تا يه زماني تو خونه پدر مي مونه… خودِ تو مگه با من ازدواج نکردي؟ من چه فرقي با دخترت داشتم؟

و با حسادتِ بچه گانه اي روم و ازش گرفتم. چونه ام و گرفت سمتِ خودش و با محبت نگاهم کرد:

ـ از بعضي آدما نمي شه گذشت… در مقابلت من شايد مي تونستم از حتي خودم بگذرم اما تو نه… هر چند که هميشه براي من يه پرنسس بودي که فقط بايد پرستيدش نه بهش دست زد و نه رنجوندش…

لبام و جمع کردم و گفتم:

ـ اونروز که به دخترمون مي گفتي پرنسس… بلاخره کدوممون؟!

لبخندِ عميقي زد و گفت:

ـ تو پرنسسِ درجه يکي عزيزم!

با مشت کوبيدم تو بازوش:

ـ فرزااااااااام…

من و تو بغلش فشرد و گفت:

ـ جـــونِ فرزام؟!

مثل اين چند وقتِ اخير سعي کردم شکمِ بزرگ شده ام که دخترِ هشت ماهه امون درونش ورجه وورجه مي کرد، باعث نشه که بينمون فاصله بيفته، سرم و تو سينه اش قايم کردم و گفتم:

ـ قربــــون جونت گلم… تو باز جبران کردي؟!

پايان.

 

4.4/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x